اشعار ولادت حضرت سیدالشهدا(ع)

اشعار ولادت حضرت سیدالشهدا(ع) – محمد جواد شیرازی

 

حال ما را گاه گاهی باده می ریزد به هم

گاه گاهی تربت سجاده می ریزد به هم

 

هر کجایی می رسم می گویم از آقایی اش

عالمی را عبد نوکر زاده می ریزد به هم

 

در گذرگاهش کمی پیراهنش خاکی شده

عابران را عطر سیب جاده می ریزد به هم

 

گاه از بس که سرم را سوی پایش می کشم

حلقه های دور این قلاده می ریزد به هم

 

در رحِم از بس انا العطشان انا المظلوم گفت

مادرش را روضه های ساده می ریزد به هم

 

از غم زهرا دل احمد، دل حیدر گرفت

از غمش هر عاشق دل داده می ریزد به هم

 

نیمه شعبان... کربلا... من را نینداز از قلم

مجلسی را از قلم افتاده می ریزد به هم

 

راهی ام کن از نجف با عطر سیب کربلا

سوی وادی جنون، صحن غریب کربلا

  

پشت درب خانه ات سر می زنم تا وقت هست

سر به میخانه مکرر می زنم تا وقت هست

 

با پر و بال شکسته روی خاک افتاده ام

دور این گهواره پر پر می زنم تا وقت هست

 

من حسینی هستم و بر سینه ام در هر کجا

مهر و سنگ عشق دلبر می زنم تا وقت هست

 

نان نمی خواهم خودت از پشت در بیرون بیا

بی حیایم پشت هم در می زنم تا وقت هست

 

این بزرگی های تو من را موحد کرده است

حرف از "اللهُ اکبر" می زنم تا وقت هست

 

تا سحر بر عاشقانت جام کوثر می دهند

پس شراب از جام کوثر می زنم تا وقت هست

 

تا که بر حال من هجران زده رحمی کنی

به جنون خود را من آخر می زنم تا وقت هست

 

روسیاهم، پستم و بی ارزشم ای پادشاه

می نشینم پشت این خانه به امید نگاه

 

محمد جواد شیرازی

 

******************

 

اشعار ولادت حضرت سیدالشهدا(ع) – محمد حسین رحیمیان

 

بوی تو آمد توانم داده اند

مرده ای بودم که جانم داده اند

 

سر به قربان همان ها که مرا

هدیه بر این خاندانم داده اند

 

روز میلادم برای نوکری

بر حسین مهربانم داده اند

 

قول دادم روز و شب گویم حسین

روز اول که زبانم داده اند

 

فطرس و حر و رسول ترک ها

شیوه توبه نشانم داده اند

 

بهترین راه سلوکم با حسین

پاک گشتم تا که گفتم یا حسین

 

می رسد نان و نوایم از حسین

این همه آوازه هایم از حسین

 

هر سحر دست دعای مادرم

خیر می خواهد برایم از حسین

 

بندگی با من، دعا با حضرتش

التماس از من، عطایم از حسین

 

آن قدر در می زنم این خانه را

تا بگیرم کربلایم از حسین

 

ای خدا جان ابوفاضل نکن

تا خود محشر جدایم از حسین

 

نام او آمد عوض شد حال من

گریه ها و خنده هایم از حسین

 

هر چه از او می رسد بر ما نکوست

عشق یعنی هر چه خاطر خواه اوست

 

هر که نامش عبد این دربار نیست

تا ابد با او زمانه یار نیست

 

برده دل از آدم و جن و ملک

روی دستش تا ابد دلدار نیست

 

هر که در عالم حسینی می شود

بی کس و تنها و بی غمخوار نیست

 

ما فقط از او تقاضا می کنیم

با کس دیگر که ما را کار نیست

 

بر می آید از محبش معجزه

هیچ کاری با حسین دشوار نیست

 

او شده شمع و جهان پروانه اش

کافران و مومنان دیوانه اش

 

هر که شد خانه خرابش بیشتر

شد دعای مستجابش بیشتر

 

هر که زیر پرچم آقا نرفت

روز محشر اضطرابش بیشتر

 

هر کسی شد ثروتش خرج حسین

رزق بی حد و حسابش بیشتر

 

هر که می گوید الهی بالحسین

می دهد زهرا جوابش بیشتر

 

عالِمی می گفت گریه بر حسین

از نماز شب ثوابش بیشتر

 

اولیاء الله گریان حسین

سائل لطف فراوان حسین

 

ای که در تاریخ همتای تو نیست

نیست دل آن دل که شیدای تو نیست

 

تا ابد روشن چراغ روضه ات

در جهان مانند غم های تو نیست

 

گریه بر تو عادت پیغمبران

چشم هر بنده، که دریای تو نیست

 

آه آه ای زینت دوش نبی

خار و خاشاک زمین جای تو نیست

 

وای از آن دم، که زینب ناله زد:

جای سالم بین اعضای تو نیست

 

بگذریم از آن چه آمد بر سرت

ناگهان در پیش چشم مادرت ...

 

محمد حسین رحیمیان

 

******************

 

اشعار ولادت حضرت سیدالشهدا(ع) – قاسم نعمتی

 

مستی از جام تو سرمنزل هوشیاری ماست

بیدل از عشق شدن شیوة دلداری ماست

 

مبتلای تبِ عشقیم و تجلی داریم

دردبیچارة این لذت بیماری ماست

 

بیدلی اول راه است خدارا عشق است

دل ز ما دلبری از یار ز همکاری ماست

 

هو کشان قد علم اندر صفِ رندان کردیم

چوبة دار فقط مسند سرداریِ ماست

 

هرکجا جلوة یاراست همانجا عرش است

نمک خانه اش اسباب گرفتاری ماست

 

دل ما میکده و صاحبِ میخانه حسین

می حسین باده حسین ساغر و پیمانه حسین

 

هنرِ عشق به تصویر کشیده آهی

دلِ مارا به حریم تو نموده راهی

 

نوکر خانة تو عارفِ بالله شود

علی اکبربشود «جُونِ» سیاهی گاهی

 

نوکرت پیر که شد دلبری اش بیشتراست

ماجرایی شده این قصة خاطرخواهی

 

زلف ِ خود پهن نمودی و شکارم کردی

به هدایت برسد صید تو از گمراهی

 

خاطرم نیست چه شد دل به تو دادم آقا

بی سر و پا چو منی در ره تو شد راهی

 

درد و دل کردنِ با تو چقَدَر می چسبد

چون کریمی و زاحوال گدا آگاهی

 

خون من نذر نگاهت لک لبیک حسین

شاهِ عاشق کُشی و حضرت ثارالهی

 

چه کسی فکر غلام است به غیر از ارباب

پسرِ فاطمه این سائل خود را دریاب

 

اثر بارش باران به چمن می ماند

عشق بازی که سر افتاد ،سخن می ماند

 

از گل تربت تو بوی حرم می آید

عطر سجاده سحرگاه به تن می ماند

 

خواب دیدم سحری پای ضریحت هستم

چه کنم حسرت آن بر دل من می ماند

 

چه جوان ها که به پای غم تو پیر شدند

بشود دوستی آن دم که کهن می ماند

 

با گنهکاری من دیدن تو ممکن نیست

  بر ترانی دلم پاسخ لن می ماند

 

بوی سیب از همه ی کرببلا می آید

اشک مادر اثرش روی بدن می ماند

 

هر چه مردست اگر پای تو بی سر بشود

پرچم عشق تو بر شانه ی زن می ماند

 

صد هزاران چو اویس ،خاک ره زینب نیست

عاشق از یار جدا شهر قرن می ماند؟؟

 

  گر بنا شد که وصیت بنمایند عشاق

  چه بدن هاست که بی غسل وکفن می ماند(مدافعان حرم)

 

قاسم نعمتی

اشعار عید سعید مبعث

اشعار عید سعید مبعث - رضا رسول زاده

 

دل گرفتار

 

نور تو گر نبود مسلمان نمی شدم

بر سفره ی کریم تو مهمان نمی شدم

 

لطف محمدی تو بر من مقام داد

ورنه ز نسل حضرت سلمان نمی شدم

 

اصلا اگر دعای تو پشت سرم نبود

بر خانواده ی تو ثناخوان نمی شدم

 

من از عنایت تو که بهره نداشتم

گر دوستدار عترت و قرآن نمی شدم

 

حرف از خدا زدی تو ، ولی گر علی نبود

هرگز مطیع و گوش به فرمان نمی شدم

 

قم یا رسول صوت جلی را شروع کن

قرآن بخوان و مدح علی را شروع کن

 

قرآن بخوان که بی خبران را خبر کنی

بر قلب سنگ ، با سخن خود اثر کنی

 

قرآن بخوان ، زجهل ، خلایق رها شوند

روشن فضای ظلمت محض بشر کنی

 

قرآن بخوان و در دل مردم نمک بریز

تا اینکه دوستان خدا بیشتر کنی

 

قرآن بخوان بشارت و انذار کن رسول

قرآن بخوان که شام جوانان سحر کنی

 

قرآن بخوان ، به جلوه ی تو سجده می کنند

سنگ و گیاه ، چونکه ز هر جا گذر کنی

 

عرش است محو خواندن آیات تو رسول

ای عقل کل ، عقول همه مات تو رسول

 

دارایی ام تمام برایت نوشته شد

جان من از ازل به فدایت نوشته شد

 

دل آفریده شد که گرفتارتان شود

این دل اسیر آل عبایت نوشته شد

 

"غیر از علی به قلب تو کس نیست و" همین...

...بر جای جای غار حرایت نوشته شد

 

باران نور آیه سر مردمان چکید

تا جبرئیل و وحی به پایت نوشته شد

 

این آیه ها نبود که گمراه می شدیم

تو آمدی کتاب هدایت نوشته شد

 

امشب سر تو تاج نبوت گذاشتند

در زیر پات کرسی عزت گذاشتند

 

از این به بعد یاور تو مرتضی علیست

تنها امیر لشکر تو مرتضی علیست

 

بین عشیره دست به دوش علی گذار

برگو فقط برادر تو مرتضی علیست

 

پروردگار عزوجل امر کرده است

همسر برای دختر تو مرتضی علیست

 

او بی تو ، تو بدون علی ، نه نمی شود

روح میان پیکر تو مرتضی علیست

 

در هر کجای عرش خدا دیدی ای رسول 

هر جا روی برابر تو مرتضی علیست

 

اول نماز خوانده به پشت سرت علیست

وحی خدا علیست ، پیام آورت علیست

 

رضا رسول زاده

 

*********************

 

اشعار عید سعید مبعث - محمد فردوسی

 

توفیق نصیبم شده از یار بخوانم

مدّاحی دلدار کنم از دل و جانم

 

خواهم ز خدا ای هدف خلقت هستی

تا روز جزا زیر لوای تو بمانم

 

المنةُ لله که من وقف تو هستم

یعنی که گدای تواَم و شاه جهانم!

 

وقتی که زبان مدح و ثنای تو بگوید

شهد عسلت می چکد از هر دو لبانم

 

جام دلم از عشق تو گردیده لبالب

این حالت روحانی من گشته نشانم

 

جز مِهر تو را در دل خود راه ندادم

 مِهر تو شود روز جزا خطّ امانم

 

سرشار شدم از کرَم واسعه ی تو

از فیض تو نشأت ببَرد طرز بیانم

 

بر طینت من مُهر غلامی تو پیداست

تزریق شده مِهر تو در روح و روانم

 

سوگند به زهرا که تویی دار و ندارم

گر،اَمر کنی در قدمت جان بسپارم

 

 

جبریل فرود آمده از سوی خدایت

حکمی ز خدای احد آورده برایت

 

آورده برای تو که سلطان جهانی

تاجی که مزیّن شده با نور ولایت

 

«اقرأ» به تو تلقین بکند یار قدیمی

آوای علی می رسد از غار حرایت

 

 فرمود بخوان نام خداوند جلی را

آن کَس که به هر لحظه کند از تو حمایت

 

شد واسطه ی فیض خدا حضرت حیدر

یعنی که به دست علی است امر هدایت

 

تو با علی هستی و علی با تو دمادم

هر جا که تو رفتی،شده او پای به پایت

 

تو منبع نوری و علی لمعه ی نورت

یعنی که تویی کعبه و او قبله نمایت

 

آویخته بر گردن من رشته ی لطفت

مملو ز کرامات تواَم،زیر لوایت

 

من جز تو و حیدر به خدا یار ندارم

جز لطف شما هیچ مددکار ندارم

 

ای دوستی ات تاج سر عالم و آدم

المنةُ لله که تویی سید خاتم

 

با خُلق عظیمت همه را شیفته کردی

اسلام ز اخلاق تو شد قبله ی عالم

 

مشی تو به اسلام علی عادتمان داد

این است صراطی که به قرآن شده اقوَم

 

تاریخ علی دوستی از ناحیه ی توست

تویم ولایت به تو دادند مُسلّم

 

واقف به تولای علی چون تو کسی نیست

ای یار قدیمی علی،قائد اعظم

 

با دست که شد تاج رسالت بر سر تو؟

این دست خدا بود که گشتی تو معمّم!

 

معراج،خدا از چه کسی با تو سخن گفت؟

با صوتِ که اسرار خدا بود مفهّم؟

 

هنگام خداحافظیِ آخر معراج

آیا تو نگفتی به خدا یا علی آن دم؟

 

بالله که این حمد خداوند ودود است

حیدر به خداوند قسَم،اصل وجود است

 

 قلبم شده امشب حرم حیدر کرّار

جانم به فدای قدم حیدر کرّار

 

بر طالع من شیعه ی حیدر بنوشتند

نقش است به قلبم عَلَم حیدر کرّار

 

زنگار،زدوده ز دلم نور ولایت

گردیده دلم جام جم حیدر کرّار

 

اُفتد به تن دشمن تو لرزه ی سنگین

وقتی شنوَد ذکر و دم حیدر کرّار

 

در معرکه بر روی زمین ریخته سرها

با چرخش تیغ دو دم حیدر کرّار

 

روئیده به جان و دل من گلشن مِهرت

از بارش ابر کرَم حیدر کرّار

 

با نیمه نگاه تو شدم یار ولایت

صد شکر شدم از خدَم حیدر کرّار

 

از روز ازل تا به ابد دل به تو بستم

از پیر غلامان شما بوده و هستم

 

محمد فردوسی

اشعار عید سعید مبعث حضرت رسول(ص)


اشعار عید سعید مبعث حضرت رسول(ص) - رحمان نوازنی
 
می رسید از قله های کوه نور
از بلندای تشرف در حضور
 
فرش استقبال راهش می شدند
هر چه جن و هر چه انس و هر چه حور
 
کوه ها هم در تشهد آمدند
از تجلایی که شد در کوه نور
 
او چراغ شرع را آورده بود
بر سر این جاده های سوت و کور
 
تزکیه میداد روح خاک را
چشمه چشمه با سخن های طهور
 
مثل دریا رودها را جمع کرد
رودهایی از قبایل های دور
 
وحی می آرود تا آنجا که عقل
در خودش میکرد احساس شعور
 
شرح صدرش را کسی تخمین نزد
تا بفهمد کیست این سنگ صبور
 
و کتابی بود با خط خدا
تا بشر خود را کند با آن مرور
 
ای کتاب قل هو الله احد
لم یلد یولد و لم کفوا احد
 
تا شعاع مهرت عالمتاب شد
مهربانی از خجالت آب شد
 
این زمین دیگر کویر تشنه نیست
زنده شد ، آباد شد ، شاداب شد
 
فارغ از نسل و نژاد و رنگ و بو
هر غلامی با تو بود ارباب شد
 
تو همانی که بلال مسجدت
گل عرق هایش گلاب ناب شد
 
هر که با تو با علی راضی نشد
وصل بر دریا نشد مرداب شد
 
از زلال چشمه های وحی تو
تشنه ای همچون علی سیراب شد
 
این علی که مست پیغمبر شده
با دعای مصطفی حیدر شده
 
بعد از این افسار دنیا دست تو
ضرب و جمع و کسر و منها دست تو
 
بعد از این دین های دنیا باطل است
 دین آدم تا به خاتم دست تو
 
هل اتی که شرح زهرا و علیست
گشته نازل منتها با دست تو
 
سیزده ماهند در منظومه ات
گردش این سیزده تا دست تو
 
فوق ایدیهم تویی یا مصطفی
هیچ دستی نیست بالا دست تو
 
رحمه للعالمین تنها تویی
پس حساب روز فردا دست تو
 
پرچم حمد خدا دست علیست
اختیار پرچم اما دست تو
 
هر چه ما داریم دست فاطمه است
چونکه باشد دست زهرا دست تو
 
تو خودت گفتی حسینت از من است
پس حسین و کربلا ها دست تو
 
چلوه کردی در علی اکبر ولی
جلوه های این تماشا دست تو
 
دست تو دست خداوند است و بس
سهم ما یکبار لبخند است و بس
 
از حرا می آیی و جان می بری
روی دوشت بار قرآن می بری
 
سفره می اندازی و در خانه ات
مثل ابراهیم مهمان می بری
 
گاه موسی میشوی و با خودت
آیه های آل عمران می بری
 
گاه کشتی می شوی و نوح را
از دل امواج طوفان می بری
 
گاه از شوق علی می باری و
شوق خود را زیر باران می بری
 
نیمه شب ها روی دوش مرتضی
نان و خرمای یتیمان می بری
 
گاه در سلمان تنزل می کنی
عشق حیدر را به ایران می بری
 
گاه یاد بضعه ات می افتی و
زیر لب نام خراسان می بری
 
می رسد روزی که خود می آیی و
یوسف ما را به کنعان می بری
 
ای سحر خیز مدینه العجل
ای شفای زخم سینه العجل
 
ای سرای چشمهایت با صفا
امتداد چشم هایت تا خدا
 
غار تاریک مرا روشن کنید
مرده ام در بین این ظلمت سرا
 
لیله المحیای شب های حسین
ای رسول گریه های کربلا
 
کاروان سمت محرم میرود
کاش من هم جا نمانم از شما
 
از همان سر نیزه ای که می چکید
خون تازه روی خاک کوچه ها
 
سنگ ها آمد...سری افتاد وای
خواهری میگشت زیر دست و پا
 
یک گلی گم کرده بود ای وای من
عمه شد آنجا کبود ای وای من
 
رحمان نوازنی
 
********************
 
اشعار عید سعید مبعث حضرت رسول(ص) - علی اکبر لطیفیان
 
طي ميكنيم سمت ملاقات جاده را
شايد كسي سوار كند اين پياده را
 
وقتش رسيده است كه با گريه ريختن
جبران كنيد توبه ي از دست داده را
 
تكريم ديگري است همين امتناع ها
پس شكر ميكنيم عطاي نداده را
 
ما در ركوع نافله با آبروتريم
اصلاً نخواستيم تن ايستاده را
 
خُدّام آستانْ هميشه جلوترند
يا رب نگير خدمت اين خانواده را
 
مكه شرافتش به حضور محمد است
پس قصد ميكنيم فقط مكه زاده را
 
گر بي علي بناست كه اين راه طي شود
مگذار پس مقابل ما راه جاده را
 
ما درب خانه اي به جز اين در نميرويم
ما بي علي كنار پيمبر نميرويم
 
خوان كريم خالي و بي نان نميشود
فقر گدا حريف كريمان نميشود
 
گويي نمي برد ز عنايت سعادتي
آنكه اسير زلف پريشان نميشود
 
اين چه حكايتي است كه اصلاً براي ما
مبعث بدون شاه خراسان نميشود
 
از بركت دعاي رسول است هيچ جا
در دوستي فاطمه ايران نميشود
 
يكبار يا نبي و دگر بار يا علي
يا مصطفي بدون علي جان نميشود
 
چون شرح زندگاني مولاست خواندنيست
ورنه كسي كه پيرو قرآن نميشود
 
جبريل علي ، وحي علي و زبان عليست
قرآن بخوان رسول،كه قرآن همان عليست
 
مبهوت مانده است تماشاي خويش را
روح بلند و جلوه ي والاي خويش را
 
سوگند ميخوريم همه تَرك ميكنيم
بردارد از بهشت اگر پاي خويش را
 
اصلاً همان زمان چهل سال پيش هم
اثبات كرده بود بلنداي خويش را
 
آنكس امام ماست كه در ليلة المبيت
وقتي كه رفت داد به او جاي خويش را
 
او ماندني نبود اگر پُر نكرده بود
با مرتضي و فاطمه دنياي خويش را
 
از ديدن تجلي خود دست ميكشيد
ميديد تا تجلي زهراي خويش را
 
يا فاطمه وَ يا كه علي جلوه ميكند
وقتي نشان دهد قد و بالاي خويش را
 
نور است و در تن سه نفر جلوه كرده است
اين نور قبل خلق بشر جلوه كرده است
 
اي خاك پاي توست تمام وجودها
هفت آسمان و خلقت گنبد كبودها
 
اي كيسه ي هميشه كرامت ميان شهر
آقاي مهرباني و آقاي جودها
 
آري نماز بي تو به قرآن قبول نيست
اي اولين سلام همه در قعودها
 
جبريل ما چگونه تو را پا به پا شود
درماندگي كجا و مسير صعودها
 
قربان چشم هاي تو دار و ندارها
قربان خاك پاي تو بود و نبودها
 
شكرخدا قبيله ي توكامل است و بس
كوري چشم عايشه ها،اين حسود ها
 
ما باتوأيم و با همه ي خانواده ات
عالم فداي زندگي صاف و ساده ات
 
از ما مگير تاب و تب شور و شين را
حُبِ علي همان شرف نشأتين را
 
از ما مگير شوق سفرهاي تا نجف
مكه ،مدينه ،سامره و كاظمين را
 
با حب خانواده ي تو سالهاي سال
بخشيده اند آبروي عالمين را
 
ما نذر كرده ايم كه بيرون بياوريم
از زير دِين،اين جگر زير دين را
 
ما قصد كرده ايم به ياري فاطمه
نائل شويم كرب و بلاي حسين را
 
بوسه مزن كنار تمناي دخترت
زير گلوي كوچك اين نور عين را
 
واي از دمي كه زينب كبري رسيده بود
وقتي رسيده بود كه حنجر بريده بود
 
علي اكبر لطيفيان
برگرفته از وبلاگ من غلام قمرم
 
*********************
 
اشعار عید سعید مبعث حضرت رسول(ص) - مسعود اصلانی
 
ببین که قلب زمین شور دیگری دارد
و در نگاه خودش نور باوری دارد
 
همین که غار حرا مست لفظ أقرأ شد
ز اعتبار نبی فکر دلبری دارد
 
ز های و هوی ملک گوش آسمان پر شد
و کنج سینه ی خود نور سروری دارد
 
تمام غار حرا مثل عرش اعلاء شد
دل رمیده ی او حال بهتری دارد
 
صدای حضرت جبریل میرسد بر گوش
هبوط کرده و حکم پیمبری دارد
 
به تو سلامِ خداوند یا رسول الله
بخوان به نام خداوند یا رسول الله
 
نگاه خیره ی دنیا به سمت غار حرا
چه می تپد دل بی تاب مردم بالا
 
برای یک قدم امشب مجال حرکت نیست
ز ازدحام ملائک به روی خاک خدا
 
برای اینکه به همراه خویش آوردند
پیام تهنیت منصب نبوت را
 
و اولین نفری که رسید و اشهد گفت
علی عالی اعلاست پشت غار حرا
 
در آن میانه ملائک به یک دگر گفتند
چه خالی است خدا جای حضرت زهرا
 
خوشا به حال خودم هم زبان سلمانم
خوشا به حال خودم شیعه ی مسلمانم
 
چراغ راه همه جلوه های ایمانت
دل رمیده ی ما بی قرار دستانت
 
برای اینکه بگیرند حاجت خود را
 شدند جمله ملائک دخیل دامانت
 
شما که جای خودت می رسی،جبرائیل
برای عرض ادب پیش پای سلمانت
 
پیامبران اوالعزم قبل تو آقا
شدند پیرو قرآن تو مسلمانت
 
تو از خدای خودت هم که دلبری کردی
رسول آینه ها با نوای قرآنت
 
نبوتت ابدی شد به اعتبار علی
به پشتوانه و گرمی ذوالفقار علی
 
مسعود اصلانی
 
*********************
 
اشعار عید سعید مبعث حضرت رسول(ص) - علی اکبر لطیفیان
  
 شما زمان شروع من ابتدای منید
مسیر سبز نجاتِ در انتهای منید
 
اگر چه "اسهد" لحنم مرا بلال نکرد
ولی همیشه شما اشهد صدای منید
 
به شوق روی شما هست وقف محرابم
شما تهجدمید و شما دعای منید
 
شما برای خدایید و من برای خودم
نه من برای شما نه شما برای منید
 
شما بهار، شما آسمان، شما برکات
به خاندان شما اهل بیت حق صلوات
 
بهشت را تو ظهور مصوّرش بودی
خدای آینه ها را تو دلبرش بودی
 
تو حق محضی و در خلوت خداوندی
کسی نبود فقط تو، تو در برش بودی
 
برای آن که خدا ناظر خودش باشد
شبیه آیینه ای در برابرش بودی
 
در آن زمان که درختی نبود و برگی هم
خدای بود و تو هم سیب نوبرش بودی
 
قرار نیست چهل سال بگذرد از تو
تو قبل از آمدنت هم پیمبرش بودی
 
مدینه تا که تو را داشت تا محمد داشت
خدا همیشه در آن شهر رفت و آمد داشت
 
فدائیان نگاهت شهید جانانند
ملازمان سر کوی تو بزرگانند
 
فراریان سر گیسویت پر از کفرند
اسیرهای سر زلفت اهل ایمانند
 
به عقل ناقص ما حق بده به تو نرسد
مگر عقول بشر از خدا چه می دانند
 
نگاه خاک نشینان خانواده ی تو
به غمزه مسئله آموز صد مسلمانند
 
رسول سبز ببینم که می شناسیشان
همین قبیله همین ها که شکل سلمانند
 
نگاه روشنت آن روز صرف سلمان شد
عرب کنار تو بود و عجم مسلمان شد
 
بهشت باغچه ی روشن سرای تو بود
گل محمدیِ دست بچه های تو بود
 
سلام اول صبح و غروب این خانه
مسیح خانه ی زهرای تو صدای تو بود
 
کمال روح تو با وحی پا نمی گیرد
نزول آیه نزول خودت برای تو بود
 
فقط نسیم خوشی شد نصیب جبرائیل
همین که مدت کوتاهی آشنای تو بود
 
تو را کمال نوشتند یا رسول الله
بزرگ آل نوشتند یا رسول الله
 
تو آفتابی و انوار آفتاب علی ست
کتاب سرّی و اسرار این کتاب علی ست
 
قرار شد همه عقد برادری خوانند
برای سهم شما حسن انتخاب علی ست
 
اگر تو خضر رهی مرتضاست موسایت
اگر تو آب بقایی بقای آب علی ست
 
اگر سوال کنند از تو حضرت حق کیست
قسم به ذات تو محکم ترین جواب علی ست
 
برای فخر تو این بس یگانه دامادت
جناب حضرت حیدر ابوتراب علی ست
 
به ذره گر نظر لطف بو تراب کند
به آسمان رود و کار آفتاب کند
 
علی اکبر لطیفیان
برگرفته از وبلاگ نود و پنج روز باران
 
 
*********************
 
اشعار عید سعید مبعث حضرت رسول(ص) - علی اکبر لطیفیان
  
 بر سر آشفته ام زلف پریشان ریخته
در دل حیران من آیات حیران ریخته
 
نیستم ناراحت از اینکه شهیدم کرده اند
خون من گر ریخته در پای جانان ریخته
 
سفره ی دل باز کردن پیش مهمان بهتر است
این دلم هر آنچه دارد پای مهمان ریخته
 
تا مقام قاب قوسین ات بلا باید کشید
در بیابان طلب خار مغیلان ریخته
 
گاه باید بیشتر همرنگ شد مثل اویس
نذر یک دندان جانان چند دندان ریخته
 
هر دو عالم عالمی دارند پیش مقدمش
این یکی دل ریخته است و آن یکی جان ریخته
 
گر چه آدم گرچه عیسی گرچه موسی بازهم
کمتر از درهای دربار تو دربان ریخته
 
بسکه خاطرخواه داری و عزیزی که خدا
جای گل روی سرت آیات قرآن ریخته
 
نذر این پیغمبری خوب است ذبحی رد کنی
در ضمیر عید مبعث عید قربان ریخته
 
آن قدر ذات خدا در تو تجلی کرده است
ز آن همه یک جلوه اش را در خراسان ریخته
 
با علی بودن فقط راه مسلمان بودن است
ورنه از این نا مسلمانها فراوان ریخته
 
شب ، شب مبعث ولی یاد نجف افتاده ام
بسکه از روی لبت ذکر علی جان ریخته
 
یانبی و یا نبی و یا نبی یا مصطفی
یا علی و یا علی و یاعلی یا مرتضی
 
 علی اکبر لطیفیان
برگرفته از وبلاگ نودو پنج روز باران
 
**********************
 
 اشعار عید سعید مبعث حضرت رسول(ص) - مهدی نظری
 
صفاي زندگيم آيه هاي قرآنت
بيا به مابركت ده به بركت نانت
 
تويي كه كعبه به دور سرتو مي گردد
رسول آينه ها، هستي ام به قربانت
 
كسي كه عطرگداي تو برمشامش خورد
چنان اُويس قرن مي شود پريشانت
 
تويي كه ماه بود مهرجانماز شبت
تويي كه حضرت حيدر شده مسلمانت
 
شبي بيا و مرا زائرحريمت كن
چرا كه عطرخدا مي وزد ز ايوانت
 
اگركه خاك كف پاي توست عرض و سماء
بهشت شاخه ياسي است كنج گلدانت
 
تويي كه در حرم چشمهات معلوم است
كه خاك پاي علي بوده است سلمانت
 
بيا و آتش جان مرا گلستان كن
بيا به حق حسينت مرا مسلمان كن
 
هميشه سفره لطفت به عالمي وا بود
حراي خانه تو جانماز زهرا بود
 
تويي كه وقت نماز جماعتت هرشب
هميشه درصف اول يقين مسيحا بود
 
مرابه خاك درت نوكريست اربابي
چرا كه خاك درت كوه طور موسي بود
 
هميشه دور و برخانه بهشتي تو
يكي دوتا نه، هزاران فرشته پيدابود
 
كسي كه ازدر اين خانه رهگذر مي شد
نديده روي تورا بدتر از زليخا بود
 
درآن حوالي گرم حجاز هم تنها
دل تو بود كه همواره مثل دريا بود
 
كسي كه پشت سرت حامي رسالت بود
نوشته اند كه تنها علي اعلا بود
 
علي كنار تو بود و تو هم كنار علي
وفاطمه همه جابود ذوالفقار علي
 
تو از نخست برايم پيامبر بودي
در آسمان خدا برترين قمر بودي
 
تكامل همه اديان به دستهاي تو بود
چرا كه پيش خدا بهترين بشربودي
 
پيمبران همه هم رأي بوده اند اينكه
تو از تمامي آنها رسول تر بودي
 
نديده ام كه كسي هم تراز تو باشد
تو از ولادتت آقا زخلق سر بودي
 
پيمبري تو از اولش مشخص بود
امين مردم و همواره معتبر بودي
 
پيمبران همه شاگرد مكتبت هستند
وعالمي همه مديون زينبت هستند
 
پيامبر شده اي كه براي تو باشيم
هميشه تابه ابد مبتلاي تو باشيم
 
تو گرم ذات خدا باش تاكه ماها هم....
...غلام و نوكر خلوت سراي تو باشيم
 
بيا كرم كن و كاري كن اينكه تا آخر
كنار خانه زهرا گداي تو باشيم
 
ببند گردن ما را به پاي سلمانت
كه تاهميشه به زير لواي تو باشيم
 
چه مي شود كه اويس قرن شويم و شبي
كنار صحن حسينت فداي تو باشيم
 
چه مي شود كه شبيه ابوذر و مقداد
بلالمان بكني تا عصاي تو باشيم
 
چه مي شود كه شبيه ملائكه هرشب
دخيل رشته اي از آن عباي تو باشيم
 
مرا شبيه غلامان خود معطر كن
عنايتي كن و من را غلام حيدر كن
 
قرار بود چهل روز در حرا باشد
و از تمامي مخلوق هم جدا باشد
 
قرار بود كه او باشد وخدا باشد
خدا معلم و شاگرد ،مصطفي باشد
 
كسي اجازه ندارد به اين حريم آيد
به غير يك نفر آن هم كه مرتضي باشد
 
خدا به غير نبي معتكف نمي خواهد
مقام هر كسي اين نيست با خدا باشد
 
همان كه كل بشر ريزه خوارخادم اوست
همان كه خاك درش مُهر انبيا باشد
 
همان كه فاطمه اش افتخار قرآن است
كسي نديده،چنين دختري كجا باشد
 
تمام حاجت اين  عبد روسياه اين است
چنين شبي حرم مشهدالرضا باشد
 
برات نوكريش را ابالحسن بدهد
كبوترانه شب جمعه كربلا باشد
 
بيا و عيدي من را بده به چشم ترم
بگيردست مرا و به كربلا ببرم
 
مهدی نظری
 
*********************
 
 
  
اشعار عید مبعث حضرت رسول(ص) - یوسف رحیمی
 
آیه آیه همه جا عطر جنان می آید
وقتی از حُسن تو صحبت به میان می آید
 
جبرئیلی که به آیات خدا مأنوس است
بشنود مدح تو را با هیجان می آید
 
مي رسي مثل مسيحا و به جسم کعبه
با نفس هاي الهي تو جان می آید
 
بسکه در هر نفست جاذبه‌ی توحیدی است
ریگ هم در کف دستت به زبان می آید
 
هر چه بت بود به صورت روی خاک افتاده‌ ست
قبله‌ی عزت و ايمان به جهان مي آيد
 
با قدوم تو براي همه‌ی اهل زمين
از سماوات خدا برگ امان مي آيد
 
نور توحيدي تو در همه جا پيچيده ست
از فراسوي جهان عطر اذان مي آيد
 
عرش معراج سماوات شده محرابت
ملکوتی ست در این جلوه‌ی عالمتابت
 
خاک از برکت تو مسجد رحمانی شد
نور توحید به قلب بشر ارزانی شد
 
خواست حق، جلوه کند روشني توحیدش
قلب پر مهر تو از روز ازل بانی شد
 
ذکر لب های تو سرلوحه‌ی تسبیحات است
عرش با نور نگاه تو چراغانی شد
 
قول و افعال و صفاتت همه نور محض اند
نورت آئينه‌ی آئين مسلماني شد
 
به سراپرده‌ی اعجاز و بقا ره یابد
هر که در مذهب دلدادگی ات فانی شد
 
خواستم در خور حُسن تو کلامی گویم
شعر من عاقبتش حسرت و حیرانی شد
 
اي که مبهوت تو و وصف خطي از حسنت
عقل صد مولوی و حافظ و خاقاني شد
 
«از ازل پرتو حسنت ز تجلي دم زد
عشق پيدا شد و آتش به همه عالم زد»
 
جنتی از همه‌ی عرش فراتر داری
تو که در دامن خود سوره‌ی کوثر داري
 
دیدن فاطمه ات دیدن وجه الله است
چه نیازی است که تا عرش قدم بر داری
 
جذبه‌ی چشم تو تسخیر کند عالم را
در قد و قامت خود جلوه‌ی محشر داری
 
عالم از هيبت تو، شوکت تو سرشار است
اسداللهی چون حضرت حيدر داری
 
حسنين اند روی دوش تو همچون خورشید
 جلوه‌ی نورٌ علي نور ، مکرر داری
 
اهل بیت تو همه فاتح دل ها هستند
روشني بخش جهان، قبله‌ی دنيا هستند
 
اي که در هر دو سرا صبح سعادت با توست
رحمت عالمي و نور هدايت با توست
 
چشم امید همه خلق و شکوه کرمت
پدر امتي و اذن شفاعت با توست
 
با تو بودن که فقط صرف مسلماني نيست
آنکه دارد به دلش نور ولايت، با توست
 
بي ولاي علي اين طايفه سرگردانند
دشمني با وصي ات، عين عداوت با توست
 
بايد از باب ولاي علي آيد هر کس
در هواي تو و در حسرت جنت با توست
 
سالياني ست دلم شوق زيارت دارد
يک نگاه تو مرا بس، که اجابت با توست
 
کاش مي شد سحري طوف مدينه آنگاه
نجف و کرب و بلا و حرم ثارالله
 
یوسف رحیمی
 
******************
 
 
اشعار عید مبعث حضرت رسول(ص) - سید محمد جواد شرافت
 
اي لهجه ات ز نغمه ي باران فصيح تر
لبخندت از تبسم گلها مليح تر
 
بر موي تو نسيم بهشتي دخيل بست
يعني نديده از خم زلفت ضريح تر
 
اي با خداي عرش ز موسي کليم تر
با ساکنان فرش ز عيسي مسيح تر
 
وقتي سوال مي شود از بهترين رسول
از نام تو چه پاسخي آيا صحيح تر؟
 
با ديدن تو عشق نمکگير شد که ديد
روي تو را ز چهره ي يوسف مليح تر
 
تو حسن مطلع غزل سبز خلقتي
حسن ختام قصه ي ناب نبوتي
 
 بر چهره ي تو نقش تبسم هميشگي
در بين سينه ات غم مردم هميشگي
 
دريايي و نمايش آرامشي ولي
در پهنه ي دل تو تلاطم هميشگي
 
در وسعتي که عطر سکوت تو مي وزد
باراني از ترانه، ترنم هميشگي
 
با حکمت ظريف تو ما بين عشق و عقل
سازش هميشگي و تفاهم هميشگي
 
خورشيد جاودانه ي اشراق روي توست
سرچشمه ي «مکارم الاخلاق» خوي توست
 
تکرار نام تو شده آواز جبرئيل
آگاهي از مقام ،تو اعجاز جبرئيل
 
تا اوج عرش در شب معراج رفته اي
بالاتر از نهايت پرواز جبرئيل
 
مثل حرير روشني از نور پهن شد
در مقدم «براق» پر باز جبرئيل
 
مداح آستان تو و دوستان توست
بايد شنيد وصف شما را ز جبرئيل
 
سرمست نام توست بزرگ فرشتگان
پير غلام توست بزرگ فرشتگان
 
در آسمان عرش تمام ستاره ها
بر نور با شکوه تو دارند اشاره ها
 
چشم تو آينه ست؛ نه، آيينه چشم توست
بايد عوض شود روش استعاره ها
 
شصت و سه سال عمر سراسر زلال تو
داده ست آبرو به تمام هزاره ها
 
عيسي کشند و غمزده ناقوس ها ولي
نام تو زنده است بر اوج مناره ها
 
گلواژه اي براي هميشه است نام تو
«ثبت است بر جريده ي عالم دوام تو»
 
سيد محمد جواد شرافت
 
 
*****************
 
 
 
اشعار مبعث حضرت رسول(ص) - علی اکبر لطیفیان
  
عشقت مرا اسیر بیابان نوشته است
مجنون ترین صحابی دوران نوشته است
 
این هم ز مشکلات و مکافات عاشقی ست
دست مرا برای گریبان نوشته است
 
از دست اختیار تو راه فرار نیست
این جبر را خدات به پامان نوشته است
 
مانند تو امیر، فقط یک نفر ،ولی
مانند من اسیر فراوان نوشته است
 
شکر خدا که نام مرا اعتبار تو
سلمان نوشته است مسلمان نوشته است
 
نام تو را به آب طلا دست کردگار...
...بالای تخت و تاج سلیمان نوشته است
 
کم ناز کن دو آیه از این سوره را بخوان
اصلاً خدا برای تو قران نوشته است
 
امشب قلم زدند پریشانی مرا
با تو رقم زدند مسلمانی مرا
 
قرآن بخوان و راه خدا را نشان بده
توحید را نشان زمین و زمان بده
 
قرآن بخوان و با نفس آسمانی ات
این مرده های روی زمین را تکان بده
 
قرآن بخوان و بال مرا از قفس بگیر
اندازه ی شعور پرم آسمان بده
 
آخر چقدر قوم پسر دار میشوند
دختر به دست دامن این مادران بده
 
جز با صدای عشق مسلمان نمیشوم
پس لطف کن خودت درِ گوشم اذان بده
 
قرآن بخوان و بگو که خدا واحد است و بس
هرکه ادلّه خواست، علی را نشان بده
 
تو آسمان مکه ای و ماه تو علی ست
تنها دلیل روشنی راه تو علی ست
 
ای همسر خدیجه،خدیجه فدای تو
قربان مهربانی لحن صدای تو
 
پایین بیا ز کوه، دخیلی بیاورند
دست توسل همگان بر عبای تو
 
امشب فرشته ها همه پرواز می کنند
اطراف آستانه ی غار حرای تو
 
از این به بعد چشم تمام قنوت ها
ایمان می آورند به یا ربّنای تو
 
از این به بعد شمس و قمر روی دست تو
از این به بعد ملک و مکان زیر پای تو
 
یک بال هیچ وقت به جایی نمیرسد
قران برای توست علی هم برای تو
 
احمد شدی ،کتاب شدی ،مصطفی شدی
حالا تمام دار و ندار خدا شدی
 
امشب که تاج نور نشاندند بر سرت
خالیست ای نبی خدا جای مادرت
 
آن بانویی که زحمت بسیار میکشید
تا این که این زمانه ببیند پیمبرت
 
این افتخار بس که خدیجه است خانمت
این اعتبار بس که بتول است دخترت
 
ای زیر سقف فاطمه ات عرش دومّت
دیدار روی فاطمه معراج دیگرت
 
غیر از کلام حق سخنی بر لبت نبود
هر ظهر جمعه وقف علی بود منبرت
 
هرجا که پا نهادی و هر جا که سر زدی
دیدی علی امیر نجف را برابرت
 
فکر برادری؟ چه کسی بهتر از علی
از این به بعد شاه ولایت برادرت
 
از این بعد شیر خدا آفتاب توست
مهر علی تمامی دین کتاب توست
 
شصت و سال زندگیت مهربان گذشت
با کیسه های وصله ایِ آب و  نان گذشت
 
شصت و سال زندگیت بین کوچه ها
در بنده ی خدا شدنِ این و آن گذشت
 
گاهی میان دورترین خانه ی زمین
گاهی میان دورترین آسمان گذشت
 
گاهی کنار سفره ی بیوه زنان شهر
گاهی کنار خاطره ی کودکان گذشت
 
وقت نزول ، حضرت خاکی نشین شدی
وقت صعود، ردّ تو از بیکران گذشت
 
آن روزها که شعب ابیطالبی شدی
ایام درد بود ولی همچنان گذشت
 
ای آنکه زندگی تو خرج نجات شد
ای آنکه زندگی تو با مردمان گذشت
 
برگرد رنج و درد بشر را نگاه کن
این زندگی سرد بشر را نگاه کن
 
یک عده ای به عشق تو دور از وطن شدند
یک عده ای ندیده اویس قَرَن شدند
 
از خانواده ام  همه عبد الله شما
از خانواده ات همه آقای من شدند
 
تو پیر خانواده ،بزرگ قبیله ای
محصول زندگانی تو پنج تن شدند
 
یک عده زینب و علی و فاطمه شدند
یک عده ای حسین شدند و حسن شدند
 
بعد تو دختر تو و زینب کنار هم
مشغول کار بافتن پیرهن شدند
 
یک عده بچه های تو پاره جگر، ولی
یک عده بچه های تو پاره بدن شدند
 
این کشته ها تمام جگر گوشه ی توأند
یا ایها الرسول ببین بی کفن شدند
 
«یا مصطفاه » این تن پامال را ببین
این کشته ی فتاده به گودال را ببین
 
علی اکبر لطیفیان
 
******************
 
 
اشعار عید مبعث - رحمان نوازنی
 
رسول حجاز
 
آن شب زمین شکست و سراسر نیاز شد
در زیر پای مرد خدا جا نماز شد
 
کعبه خودش میان جماعت به صف نشست
آمد امام قبله و وقت نماز شد
 
دریاچه های آتش نمرود خشک شد
باران گرفت و خاک زمین دل نواز شد
 
کم کم نگاه رود به دریا رسیده بود
چون پستی و بلندی دنیا تراز شد
 
آئینه ای که قدّ خدا ایستاده بود
پا بر زمین نهاد و زمین سرفراز شد
 
دیگر خدا برای زمین نامه می نوشت
با آن کبوتری که رسول حجاز شد
 
امشب همه به خاطر روی گل علی
صَلّوا علی النّبی و صلّوا علی علی  
 
خورشید مکه آمد و صبح خدا دمید
آری هوا خنک شد و مکه نفس کشید
 
آن روز اگر هوای زمین پر شد از بهشت
عطر محمّدی خدا داشت می وزید
 
عطری که بر جبین عرق کرده ی تو بود
عطری که از عصاره ی خورشید می چکید
 
گل آن قدر هوای تو را کرده بود که
کِل می کشید پیش تو جامه می درید
 
فریاد می کشید که صلّوا علی النبی
هی جامه می درید که خیر البشر رسید
 
آری خدا بهانه عشق تو را گرفت
که این همه برای تو پروانه آفرید
 
امشب فقط به خاطر روی گل علی
صلوا علی النبی و صلوا علی علی
 
ای ابروان گنبدیت معبد خدا
لبخند تو نشانه خوش آمد خدا
 
تنها فرشته ای که پر و بال می زنی
بر آسمان سبزترین گنبد خدا
 
تنها محمدی که قدم می زنی خودت
بین حیاط خلوتی احمد خدا
 
آری سر کلاس نبوت فقط تویی
آقای انبیاء خدا، ارشد خدا
 
لبخند مهربان تو و ناز اخم تو
هر دو نشانه ای است ز جزر و مد خدا
 
با سجده های سبز نمازت رسیده است
گلدسته های بندگیت تا قد خدا
 
دستان سبز توست که ما را رسانده است
امشب به پای بوسی این مشهد خدا
 
امشب فقط به خاطر روی گل علی
صلوا علی النبی و صلوا علی علی
 
یک شب خدا قلم زد و طرح تو را کشید
یک طرح بی نظیر به شکل خدا کشید
 
تا آفتاب بُرد قلم موی خویش را
آن گاه نقش روی تو را از طلا کشید
 
موی تو را کشید و به والیل لب گشود
تا روز روشن آمد و شمس الضحی کشید
 
اسماء خویش را به سر و روی طرح ریخت
آن گاه جلوه کرد و تو را مصطفی کشید
 
تبریک گفت بر خودش و حسن خلقتش
و هی تو را به رشته ی مدح و ثنا کشید
 
یک آینه به دست تو داد و برای تو
یک فاطمه کنار تو و مرتضی کشید
 
دل تنگ صحبت تو شده بود که خدا
دست تو را گرفت و غار حرا کشید
 
امشب فقط به خاطر روی گل علی
صلوا علی النبی و صلوا علی علی
 
قلبت میان قلب علی اعتکاف داشت
چشمت همیشه در پی زهرا طواف داشت
 
این رد سینه چاکی عشق علی توست
کعبه اگر به سینه خود یک شکاف داشت
 
کعبه خودش برای خودش کعبه گاه داشت
کعبه خودش میان نجف یک مطاف داشت
 
او ماه فاطمه است که در اوج آسمان
با یازده ستاره خود ائتلاف داشت
 
یوسف علی است، یوسف مصری غلام او
او هم به صف نشست و به دستش کلاف داشت
 
این روز و شب از اول خلقت برای یک
ذره  ز خاک پای علی اختلاف داشت
 
امشب فقط به خاطر روی گل علی
صلوا علی النبی و صلوا علی علی
 
عطر بهار آمد و پروانه جان گرفت
قدری نفس کشید و ره آسمان گرفت
 
مردی رسید عاطفه باران شد این زمان
خنجر ز دست و پنجه دختر کُشان گرفت
 
شد عاقبت به خیر زمین با رسیدنش
گرچه به طول عمر زمین ها زمان گرفت
 
در کوچه های درد خدا پرسه می زند
شاید که مردی آمد و  از او نشان گرفت
 
باید که شعر ناب تو  را با علی سرود
تا از علی به نام تو یک لقمه نان گرفت
 
یادش بخیر خانه آتش گرفته اش
آن خانه ای که شعله زخم زبان گرفت
 
یادش بخیر پشت در افتاد بر زمین
و ناله ای که در نفس آسمان گرفت
 
امشب فقط به خاطر روی گل علی
صلوا علی النبی و صلوا علی علی
 
رحمان نوازنی
بر گرفته از وبلاگ حسینیه
 
 
******************
 
 
اشعار عید سعید مبعث حضرت رسول(ص) - سید محمد حسین حسینی
 
امروز قلب عالم و آدم حرای توست
این کوه نور شاهد حرف خدای توست
 
مکه دگر برای بزرگیت کوچک است
فریاد کن رسول که دنیا برای توست
 
اقرأ باسم ربّک یا ایها الرسول
قران بخوان امین که همین آشنای توست
 
لات و هبل برای تو تعظیم کرده اند
وقتی که قلب سنگی عُزی فدای توست
 
خورشید و ماه بین دو دست تو دلخوشند
یعنی تمام تکیه عالم عصای توست
 
بعد از هزار سال دگر میشناسمت
وقتی که جای جای دلم رد پای توست
 
فریادتان تمام زمین را گرفته است
امروز هر چه میشنوم از صدای توست
 
  سید محمد حسین حسینی

اشعار شهادت حضرت امام موسی کاظم(ع)

اشعار شهادت حضرت امام موسی کاظم(ع) - حسین قربانچه

 

خورشید آسمان سیه چال ها منم

یوسف ترین مسافر گودال ها منم

شیرازه محول الاحوال ها منم

موسی ترین کلیم،در این سال ها منم

 

دارم شبانه روز و مناجات می کنم

بر حال و روز خویش مباهات می کنم

 

این چند ساله زار شدم،در به در شدم

کنج قفس فتادم و بی بال و پر شدم

دور از وطن اسیر شدم،خون جگر شدم

معصومه را ندیدم و دلتنگ تر شدم

 

یاد مدینه و پدر و مادرم بخیر

یاد پدر صدا زدن دخترم بخیر

 

اینجا نمی رسد به کسی ناله های من

از ردّ پا پُر است،بهشت عبای من

مثل جنین در شکم است،انحنای من

زیر فشار خرد شده دست و پای من

 

تنها دعای من شده خلّصنی یا اله

مردن دوای من شده،خلصنی یا اله

 

چندیست از خدا طلب مرگ دارم و

خون جگر ز حنجره بالا میارم و

در زیر تازیانه یک نابکارم و

سر را میان زانوی خود می فشارم و

 

فریاد می زنم نفسم بند آمده

باشد بزن،ولی به کسی ناسزا مده

 

در زیر این شکنجه و این حلقه قیود

کاری که باب میل دلم بود،سجده بود

اما میان زمزمه ها سندی یهود

می کرد صورت من دلخسته را کبود

 

ای وای از زمختی انگشتهای او

شد پاره گونه های من از مشتهای او

 

سندی مرا به ورطه تحقیر می کشد

جسم مرا به حلقه زنجیر می کشد

با ترکه ای که هیبت شمشیر می کشد

آنقدر می زند که سرم تیر می کشد

 

این چند روزه درد سرم بیشتر شده

قوس کمانی کمرم بیشتر شده

 

حسین قربانچه

 

********************

 

اشعار شهادت حضرت امام موسی کاظم(ع) - وحید قاسمی

 

گوشه ی دخمه خلوتی دارد

کوه طورش همین سیه چال است

نمک ِ آخرِ مناجاتش

روضه های شهید گودال است

**

توبه می کرد جای مردم شهر

گریه می کرد جای ما و شما

پسر فاطمه دعا می خواند

نیمه شبها برای ما و شما

**

هردلی عاشق نگاهش شد

خالی از تیره گی و زشتی شد

در کنار ضریح چشمانش

زن بدکاره ای بهشتی شد

**

زن رقاصه را به راه آورد

عارف حق،جدا ز غیرش کرد

پشت آن میله های فولادی

این چنین عاقبت به خیرش کرد

**

با رکوع و سجود فاطمی اش

شیوه ی بند گی به او آموخت

با نگاه پر از محبت خود

حکمت زندگی به او آموخت

**

ساق پایش شکستگی دارد

داد می زد ز درد سجاده

غل و زنجیرها اجازه دهید

در قنوتش به زحمت افتاده

**

درد تا مغز استخوان می رفت

با لب تشنه تا لگد می خورد

رسم این خانواده است انگار

چقدر بی هوا لگد می خورد

**

پروبالش شکسته ای صیاد

این قفس خوب گوشه گیرش کرد

تازیانه نزن، که رفتنی است

دوری از آشیانه پیرش کرد

**

«مرد باشید و روی واژه ی «شرم

مثل آل امیه خط نکشید

!می زنیدش زبان روزه بس است

حرف ناموس را وسط نکشید

**

نزنید آنقدر به پهلویش

یاد غمهای مادرش افتاد

حرف شهر مدینه شد ای وای

باز هم یاد دخترش افتاد

**

شهر بغداد ناجوانمردی

بردی از یاد حُرمت نمکش

خیزران را به یادم آورده

زخم لبهای خشک و پر ترکش

**

حرف از خیزران و زخم لب است

جای طشت طلا فقط خالیست

روضه ی طشت دردسر ساز است

جزء آن روضه های جنجالیست

**

به تمسخر گرفت قرآن را

طعنه زد با کمال بی شرمی

به لب خشک قاری قرآن

چوب می زد برای سرگرمی

 

وحید قاسمی

 

********************

 

اشعار شهادت حضرت امام موسی کاظم(ع) - علی اکبر لطیفیان

 

ناگهان خلوت من با زدني ريخت به هم

مجلس ذكر ِ مرا بد دهني ريخت به هم

 

رويِ اين ساقِ ترك خورده بلندم كردند

استخوانم پس ِ هر پا شدني ريخت به هم

 

كار من از همه مجذوبِ خدا ساختن است

نظري كرده ام و قلب زني ريخت به هم

 

ديد حساس شدم آمد و دشنامم داد

پسر فاطمه را با سخني ريخت به هم

 

لعنتي بس كه از اين موي سرم ميگيرد

زلف آشفته به هر آمدني ريخت به هم

 

كار تشييع مرا لنگه دري عهده گرفت

از غم من دلِ هر سينه زني ريخت به هم

 

علي اكبر لطيفيان

 برگرفته از وبلاگ من غلام قمرم

 

********************

 

اشعار شهادت حضرت امام موسی کاظم(ع) - حسین رستمی

 

زیر سنگینی زنجیر سرش افتاده

خواست پرواز کند دید پرش افتاده

 

میشود گفت کجا تکیه به دیوار زده ست

بسکه شلاق به جان کمرش افتاده

 

آدم تشنه عجب سرفه ی خشکی دارد

چقدر لخته ی خون دور و برش افتاده

 

گریه پیوسته که باشد اثراتی دارد

چند تاری مژه از پلک ترش افتاده

 

هر کس ایام کهنسالی عصا میخواهد

پسرش نیست ببیند پدرش افتاده

 

آنکه از کودکی اش مورد حرمت بوده ست

سر پیری به چه جایی گذرش افتاده!

 

به جراحات تنش ربط ندارد اشکش

حتم دارم که به یاد پسرش افتاده

 

حسین رستمی

 

********************

 

اشعار شهادت حضرت امام موسی کاظم(ع) - محمد بیابانی

 

پربسته بود... وقت پریدن توان نداشت

مرغی که بال داشت ولی آسمان نداشت

 

خوکرده بود با غم زندان خود ولی

دیگر توان صبر در آن آشیان نداشت

 

جز آه زخم های دهن باز کرده اش

در چارچوب تنگ قفس همزبان نداشت

 

آنقدر زخمی غل و زنجیر بود که

اندازه ی کشیدن یک آه جان نداشت

 

زیر لگد صداش به جایی نمیرسید

زیر لگد شکست و توان فغان نداشت

 

با تازیانه ساخت که دشنام نشنود

دیگر ولی تحمل زخم زبان نداشت

 

هرچند میزبان تنش تخته پاره شد

هرچند روی پل بدنش سایبان نداشت

 

دیگر تنش اسیر سم اسب ها نشد

دیگر سرش به خانه نیزه مکان نداشت

 

محمد بیابانی

 

*******************

 

اشعار شهادت حضرت امام موسی کاظم(ع) - یوسف رحیمی

 

چشمهايت اگر چه طوفاني

قلبت اما صبور و آرام است

شوق پرواز در دلت جاريست

شب اندوه رو به اتمام است

**

 روح تو آنقدر سبکبار است

که اسير قفس نخواهد شد

لحظه اي با مظاهر دنيا

 همدم و همنفس نخواهد شد

**

 کور خوانده کسي که مي خواهد

بسته بيند شکوه بالت را

چشم اگر واکنند مي بينند

جبروت تو را، جلالت را

**

 چه غم از اين که گوشه‌ی زندان

شب و روزش کبود و ظلمانيست

در کنار فروغ چشمانت

جلوه‌ی آفتاب پيدا نيست

**

 همدمي غير اشک و شيون نيست

در سحرگاه خيس تنهائيت

مي شود در غروب عاطفه ها

تازيانه انيس تنهائيت

**

راوي اوج غربت و درد است

آه و أمّن يجيب تو هر روز

گريه در گريه: «رَبِّ خَلِّصنِي»

ندبه هاي غريب تو هر روز

**

 از تمام صحيفه‌ی عمرت

آه چند آيه اي به جا مانده

شمع چشم تو رو به خاموشي است

از تنت سايه اي به جا مانده

**

لاله لاله دخيل مي بندند

به ضريح تنت جراحت ها

شرمگين، بيقرار، باراني

آسمان هم از اين جسارت ها

**

چه به روز دل تو مي آورد

کينه‌ی قاتل يهودي که

بر تن خسته‌ی تو گل مي کرد

آنقدر سرخي و کبودي که ...

**

 ميله هاي کبود اين زندان

شب آخر، شده عصاي تو

زخم زنجيرها شده کاري

رفته از دست، ساق پاي تو

**

 پيکرت روي تکه اي تخته !

غربت تو چقدر دلگير است

راوي روضه هاي بي کسي ات

ناله هاي کبود زنجير است

**

 شيعيان تو آمدند آن روز

پيکرت روي دست ها گم شد

آه اما غروب عاشورا

بدني زير دست و پا گم شد

**

 نيزه ها محو پيکر خورشيد

محشري بود کربلا آن روز

بوسه‌ی نعل تازه گم مي شد

بين انبوه زخم ها آن روز

**

 عشق بر روي نيزه معنا شد

در حوالي قتلگاهي که

پيکر آفتاب جا ماند و

کاروان رفت سمت راهي که ...

 

یوسف رحیمی

 

*********************

 

شعر مدح حضرت امام موسی کاظم(ع) - علی اکبر لطیفیان

 

هر كه یك دفعه سر این سفره مهمان می شود

مور هم باشد اگر روزی سلیمان می شود

 

سر به زیر انداختن ذاتش توسل كردن است

دردهای این حرم ناگفته درمان می شود

 

این كریمان لطفشان هر چند آماده ست، لیك

نام مادر كه وسط باشد دو چندان می شود

 

ما پدر را خواستیم و از پسر خیرش رسید

در رجب ها كاظمین ما خراسان می شود

 

ظاهراً عین امامی، باطناً پیغمبری

هر كه می بیند تو را، از تو مسلمان می شود

 

نسل موساییِ تو طبع مسیحا داشتند

یك نفر از آن همه پیر جماران می شود

 

این دلِ ما سینه ی ما، نه بگو اصلاً بهشت

هر كجا موسی ابن جعفر نیست زندان می شود

 

نیستم آهو ولی سگ هم به دردی می خورد

لااقل یك گوشه از صحنت نگهبان می شود

 

علی اكبر لطیفیان

 

**********************

 

اشعار شهادت حضرت امام موسی کاظم(ع) - وحید قاسمی

 

حساس ترین آینه را می بردند

بر شانه ی سنگ ها،کجا می بردند؟

 

با اینکه سلیمان زمانت بودی

تابوت تو را غلام ها می بردند

 

تابوت نه، اشتباه گفتم ای وای

با تخته ی پاره ای تو را می بردند

 

با ساق شکسته پیکرت را،ای کاش

پیچیده میان بوریا می بردند

 

از تخته ی در، دست و سرت آویزان

گیسوی تو در باد رها می بردند

 

تا خشک شود نموری پیرهنت

باید بدنت به کربلا می بردند

 

آیینه ی تکه تکه ای بودی که

از قصد،تو را چه با صدا می بردند

 

وحید قاسمی

 

*********************

 

اشعار شهادت حضرت امام موسی کاظم(ع) - علی اکبر لطیفیان

 

آهسته گذاريد روي تخته تنش را

تا ميخ اذيت نكند پيرهنش را

 

اصلاً بگذاريد رويِ خاك بماند

زشت است بيارند غلامان بدنش را

 

اين ساق ِبهم ريخته كِتمان شدني نيست

ديدند روي تخته ي در ، تا شدنش را

 

اين مرد الهي مگر اولاد ندارد

بردند چرا مثل غريبان بدنش را

 

اين مرد نگهبان كه حيا هيچ ندارد

بد نيست بگيرد جلوي آن دهنش را

 

اين هفت كفن روضه ي گودال حسين است

اي كاش نيارند برايش كفنش را

 

نه پيرهني داشت حسين نه كفني داشت

مديون حصيرند مرتب شدنش را

 

علي اكبر لطيفيان

برگرفته از وبلاگ من غلام قمرم

 

********************

 

اشعار شهادت حضرت امام موسی کاظم(ع) - مسعود اصلانی

 

غربت رسید و داغ حرم را زیاد کرد

باران چشمهای ترم را زیاد کرد

 

آه از نهاد سرد سیه چال می کشم

آنجا که آه بی اثرم را زیاد کرد

 

من با اذان ناله ام افطار می کنم

شلاق زخم بال و پرم را زیاد کرد

 

حالا چرا به فاطمه دشنام می دهد

نامرد آتش جگرم را زیاد کرد

 

چه بی ملاحضه به تنم ضربه می زند

درد نشسته بر کمرم را زیاد کرد

 

خم می شود شبیه کمر ساق پای من

زنجیر ، درد هر سحرم را زیاد کرد

 

هنگام بردن بدنم روی دست ها

یک تخته پاره دردسرم را زیاد کرد

 

 مسعود اصلانی

 

********************

 

اشعار شهادت حضرت امام موسی کاظم(ع) - یاسر حوتی

 

ازهمان روز ازل خاک مرا ، آب  تو را

دست معمار از احسان به هم آمیخته است

 

وشدی باب حوائج ، و شدم سائل تو

دستها را به عبای تو در آویخته است

 

آسمان جای شما بود ، ولی حیف چه شد ...

... آب باران به دل چاه فرو ریخته است ؟

 

من از این واقعه تا روز جزا حیرانم

 

و بنا بود که محراب دعایت بشود

ولی افسوس در این چاه زمینگیر شدی

 

صورتت رنگ عوض کرده ، عذارت نیلی است

چه بلائی به سرت آمده که پیر شدی ؟

 

توهمانی که به جبریل پر و بال دهد

پس چگونه بنویسیم که زنجیر شدی..!؟

 

من تورا بانی جبرئیل امین می دانم

 

چارده سال تو را گوشه زندان دیدم

چارده قرن اگر گریه کنم باز کم است

 

استخوانهات چو گیسوت مجعد شده اند

این هم از همرهی آهن و زنجیر و نـم است

 

و شنیدم بدنت چون پر گل نازک شد

زیر این نازکِ گل ، قامت خورشید خم است

 

در عزایت همه ی عمر رثا می خوانم

 

چه غریبانه روی تخته‌ی در می رفتی

بال و پرهای پرستوئی ات  هر جا می ریخت

 

دهنی یخ زده آن روز جگر ها را سوخت

آتشی تلخ به کام همه دنیا می ریخت

 

پسری آمده بود و ... پدری را می برد...

... اشکها بود که در غصه بابا می ریخت

 

باز  از گریه معصومه ی تو گریانم

 

تا نوشتم در و آتش ، قلم از سینه شکست

عرق خجلت پیشانی دنیا می ریخت

 

گرچه باور نتوان کرد ولی دیده شده ست

رد پای گل نی را که به صحرا می ریخت

 

سال ها در پی این نیزه‌ی سرگردانم

تامگر لب بگشاید بشود قرآنم

 

یاسر حوتی

برگرفته از وبلاگ تیشه های اشک

 

********************

 

اشعار شهادت حضرت موسی بن جعفر(ع) - قاسم نعمتی

 

دوری از شهر و دیارم عزتم را لطمه زد

این جدائی قلب پاک عترتم را لطمه زد

 

با دو دست بسته هم باب الحوائج بوده ام

کی غل و زنجیر فضل و رحمتم را لطمه زد

 

ناله ها ی ممتدم گویای این مطلب شده

بغض سینه اشتیاق صحبتم را لطمه زد

 

تار میبینم ز بس که این حرامی یهود

گاه و بیگاه آمد از ره صورتم را لطمه زد

 

صوت سیلی هم صدا شد با صدای خنده اش

هر دمی آمد سراغم خلوتم را لطمه زد

 

شد شکسته راه رفتن ارث مادر زادیم

ضربه ها را بی هوا زد قدرتم را لطمه زد

 

نام زهرا را نه تنها با طهارت او نبرد

بد دهن بود و دل با غیرتم را لطمه زد

 

داغ من یک سربریدن کمتر از جدم حسین

آخر کار این کفن ها غربتم را لطمه زد

 

پیکر من بین راه زائران کربلا

این سه روزه تا قیامت شوکتم را لطمه زد

 

قاسم نعمتی

اشعار شهادت امام موسی بن جعفر(ع)

اشعار شهادت امام موسی بن جعفر(ع) - علی صالحی

 

دردی به جان نشسته دگر پا نمی شود

جز با دوای زهر مداوا نمی شود

 

یک جای پرت مانده ام و بغض کرده ام

در این سیاه چال دلم وانمی شود

 

کافیست داغ دوری معصومه و رضا

دیگر غمی به سینه من جا نمی شود

 

معصومه کاش بود کمی درد دل کنم

کس مثل دختر همدم بابا نمی شود

 

می خواستم دوباره ببوسم رضام را

هنگام رفتنم شده گویا نمی شود

 

اصلاَ نخواستم کسی آید به دیدنم!!

سیلی که مونس دل تنها نمی شود

 

از بس زدند خورد شده استخوان من

این پا برای من که دگر پا نمی شود

 

زنجیرها رسانده به زانو سر مرا

کاغذ هم اینچنین که منم تا نمی شود

 

گاهی هوای تازه و آزاد می روم

بی تازیانه و لگد اما نمی شود

 

ضجر من از جسارت سِندی شاهک است

بی ناسزا شکنجه اش اجرا نمی شود

 

گفتم سر مرا ببر اما تو را خدا

اسمی نبر ز مادرم،آیا نمی شود

 

تشییع من اگرچه روی تخته در است

تشییع هیچکس روی نی ها نمی شود

 

علی صالحی

 

**********************

 

اشعار شهادت امام موسی بن جعفر(ع) - رحمان نوازنی

 

زندان صبر بود و هوای رضای او

شوقش کشیده بود به خلوت سرای او

 

زندان نبود،چاه پر ازکینه بود و بس

زنده به گور کردن آیئنه بود و بس

 

زندان نبود یک قفس زیر خاک بود

 هر کس نفس نداشت در آنجا هلاک بود

 

زندان نبود ، کرب و بلای دوباره بود

یک قتلگاه مخفی پر استعاره بود

 

زندان نبود یوسف در بین چاه بود

زندان نبود گودی یک قتلگاه بود

 

زنجیر بود و آینه بود و نگاه بود

تصویر هر چه بود،کبود و سیاه بود

 

زنجیر را به گردن آیینه بسته اند

صحن و سرای آینه را هم شکسته اند

 

دیگر کسی به نور کنایه نمی زند

شلاق روی صورت آیه نمی زند

 

می خواستند ظلم به آل علی کنند

می خواستند روز و شبش را یکی کنند

 

هر کس که می رسید در آنجا ادب نداشت

جز ناسزا کلام خوشی روی لب نداشت

 

حتی نماز و روزه در آنجا بهانه بود

افطار روزه دار خدا تازیانه بود

 

زندان نبود روضه گودال یار بود

هر شب برای عمه خود بی قرار بود

 

حرف از اسارت و غل و زنجیر یار بود

زینب میان جمعیت نیزه دار بود

 

در شهر شام غیرت و شرم و حیا نبود

زندان برای دختر زهرا روا نبود

 

رحمان نوازنی

 

   ******************** 

 

اشعار شهادت امام موسی بن جعفر(ع)

 

با این گمان که جنگ با فانوس کردند

خفاشها خورشید را محبوس کردند

 

دیدند فسقِ محض را مؤمن نموده

با او فقط زنجیر را مأنوس کردند

 

با آتشی که در دلش روشن نمودند

سلول او را لانه ققنوس کردند

 

هم بی وضو بر آیه‌هایش دست بردند

هم پیش رویش صحبت از ناموس کردند

 

در باز شد ؛ یک تخته در..... چار نوکر

یک شهر را از دیدنش مأیوس کردند

 

**

اگر شاعر این شعر را میشناسید لطفا اطلاع دهید

 

  ******************** 

  

اشعار شهادت امام موسی بن جعفر(ع) - رضا رسول زاده

 

درد پنهانی

 

ندارد ابر چون این چشم گریانی که من دارم

ندارد آتشی چون آه سوزانی که من دارم

 

قسم بر روشنی روز که ، از یاد من رفته

ندارد آسمان چون شام ظلمانی که من دارم

 

سحر وقت نمازم می کند از خواب بیدارم

نوازش های دست این نگهبانی که من دارم

 

شکسته استخوان ساق پایم از غل و زنجیر

نگفتم با کسی از درد پنهانی که من دارم

 

قسم بر روزگار در اسارت بودن زینب

ندید او این چنین تاریک زندانی که من دارم

 

چه می شد که ملاقاتم شبی معصومه می آمد

تسلی بهر این حال پریشانی که من دارم

 

رضا رسول زاده

 

  ******************** 

 

اشعار شهادت امام موسی بن جعفر(ع) - قاسم نعمتی

 

در میان هلهله سوز و نوا گم می شود

زیر ضرب تازیانه ناله ها گم می شود

 

بسکه بازی می کند زنجیر ها با گردنم

در گلویم گریه های بی صدا گم می شود

 

در دل شب بارها آمد نمازم را شکست

در میان قهقه صوت دعا گم می شود

 

چهار چوب پیکرم بشکسته و لاغر شدم

وقت سجده پیکرم زیر عبا گم می شود

 

تازه فهمیدم چرا در وقت سیلی خوردنش

راه مادر در میان کوچه ها گم می شود

 

بین تاریکی شب چون ضربه خوردم آگهم

آه در سینه به ضرب بی هوا گم می شود

 

لا به لای پنجه هایش مشتی از موی سرم

بین این تصویر ها دیگر حیا گم می شود

 

از یهودی ضربه خورده خوب می داند چرا؟

گوشوارٍ بچه ها در کربلا گم می شود

 

قاسم نعمتی

 

  ******************** 

  

اشعار شهادت امام موسی بن جعفر(ع) - یوسف رحیمی

 

در سايه سار کوکب موسي بن جعفريم

ما شیعیان مکتب موسی بن جعفریم

 

فيضش به گوشه گوشه‌ی ايران رسيده است

يعني گداي هر شب موسي بن جعفريم

 

هستي ماست نوکري اهل بيت او

ما خانه زاد زينب موسي بن جعفريم

 

قم آستان رحمت آل پيمبر است

در این حرم، مُقرَّب موسی بن جعفریم

 

با مهر و رأفتش دل ما را خریده است

ما بنده‌ی مُکاتَب موسی بن جعفریم

 

چشم اميد اهل دو عالم به دست اوست

مات مرام و مشرب موسي بن جعفريم

 

حتي قفس براش مجال پرندگي ست

مديون ذکر و يارب موسي بن جعفريم

 

دلسوخته ز ندبه‌ی چشمان خسته اش

دلخون ز ناله و تبِ موسي بن جعفريم

 

آتش زده به قلب پريشان، مصيبتش

با دست بسته غرق سجود است حضرتش

 

از طعنه هاي دشمن نادان چه مي‌کشيد

بين کوير، حضرت باران چه مي‌کشيد

 

در بند ظلم و کينه‌ی قوم ستمگري

تنها پناه عالم امکان چه مي‌کشيد

 

خورشيد عشق و رحمت و نور و سخا و جود

در بين اين قبيله‌ی عصيان چه مي‌کشيد

 

با پيکرش چه کرده تب تازيانه ها

با حال خسته گوشه‌ی زندان چه مي‌کشيد

 

شکر خدا که دختر مظلومه اش نديد

باباي بي شکيب و پريشان چه مي‌کشيد

 

اما دلم گرفته ز اندوه ديگري

طفل سه ساله گوشه‌ی ويران چه مي‌کشيد

 

با ديدن سر پدرش در ميان طشت

هنگام بوسه بر لب عطشان چه مي‌کشيد

 

وقتي که ديد چشم کبودش در آن ميان

خونين شده تلاوت قرآن چه مي‌کشيد

 

مي گفت با لب پر از آهي که جان نداشت:

اي کاش هيچ سنگدلي خيزران نداشت

 

یوسف رحیمی

 

  ********************

 

اشعار شهادت امام موسی کاظم(ع) - وحید قاسمی

 

استناد

 

 به شاخه ي گل احساس من لگد مي زد

 ز روي دشمني و كينه وحسد مي زد

 

 مرا به جرم خطايي كه مرتكب نشدم

 هزار مرتبه با تازيانه حد مي زد

 

 درون سينه ي خود عقده ها ز خيبر داشت

 به استناد همان مدرك و سند مي زد

 

 هميشه موقع سيلي زدن‎‏‏‎‎، به لبخندي

 به اهلبيت نبي حرف هاي بد مي زد

 

 اگر اجل به سراغم نمي رسيد آنجا

 گمان كنم كه مرا تا الي الابد مي زد

 

وحید قاسمی

 

 ********************

 

اشعار شهادت امام موسی کاظم(ع) - علی اکبر لطیفیان

 

پیکر شکسته

 

بر روی لب هایت به جز یا ربنا نیست

غیر از خدا ، غیر از خدا، غیر از خدا نیست

 

زنجیر ها راه گلویت را گرفتند

در این نفس بالا که می آید صدا نیست

 

چیزی نمانده از تمام پیکر تو

انگار که یک پوستی بر استخوانی است

 

زخم گلوی تو پذیرفته است اما

زخم دهانت کار این زنجیر ها نیست

 

این ایستادن با زمین خوردن مساوی است

از چه تقلا میکنی ؟ این پا که پا نیست

 

اصلا رها کن این پلید بد دهان را

 از چه توقع میکنی وقتی حیا نیست

 

نامرد ! زندان بان ! در این زندان تاریک

اینکه کنارش میزنی با پا عبا نیست

 

این تخته ی در که شده تابوت حالا

بهتر نباشد بدتر از آن بوریا نیست

 

اما تو را با نیزه ها بالا نبردند

پس هیچ روزی مثل روز کربلا نیست

 

علی اکبر لطیفیان

از وبلاگ نود و پنج روز باران

 

 ********************

 

اشعار شهادت امام موسی بن جعفر(ع)

 

دلم از دوری اهل وطنم میسوزد

نه فقط دل، که سراپای تنم میسوزد

 

قُوَتی نیست که لب وا کنم و ناله کنم

روزه ام ، خُشکی دور دهنم میسوزد

 

آنقدر زخمی ام از شوری یک قطره ی اشک

گاه گاهی همه جای بدنم میسوزد

 

چاله ای پر نم و جسمی که سراسر زخم است

جای برخورد تن و پیرهنم میسوزد

 

زخم و زنجیر به هم لخته شده طوری که

تا تکانی بخورم مطمئنم میسوزد

 

جاي شلاق رویِ این بدن مجروهم

پوست انداخته بسکه زدنم میسوزد

 

آنچنان سوخته قلبم که پس از مردن هم

در دلِ خاک تمام کفنم میسوزد

 

**

اگر شاعر این شعر را میشناسید لطفا اطلاع دهید

از وبلاگ من غلام قمرم

 

 ********************

 

اشعار شهادت امام موسی کاظم(ع) - خانم سادات هاشمی

 

زير بار کينه پرپر شد ولي نفرين نکرد

در قفس ماند و کبوتر شد ولي نفرين نکرد

 

روزهاي تيره هريک شب‌تر از ديروز تار

در ميان دخمه‌اي سر شد ولي نفرين نکرد

 

هرچه آن صيادها را صيد خود کرد اين شکار

روزي‌اش يک دام ديگر شد ولي نفرين نکرد

 

روزه‌‌ي غم سجده‌ي غم شکر غم افطار غم

زندگي با غم برابر شد ولي نفرين نکرد

 

واي اگر نفرين کند دنيا جهنم مي‌شود

از جهنم وضع بدتر شد ولي نفرين نکرد

 

وقت افطار آمد و ديدم که خرماها چطور

يک به يک در سينه خنجر شد ولي نفرين نکرد

 

 هي به خود پيچيد و لحظه لحظه با اکسير زهر

چهره‌ي زردش طلا‌تر شد ولي نفرين نکرد

 

آن دم بي بازدم چون آتشي رفت و سپس

آنچه بايد مي‌شد آخر شد ولي نفرين نکرد

 

خانم سادات هاشمی

 

********************

 

اشعار شهادت امام موسی بن جعفر(ع) - مسعو اصلانی

 

اين مردمان که قلب خدا را شکسته اند

دائم غرور آينه ها را شکسته اند

 

خورشيد را روانه ي زندان نموده اند

و حرمت امام منا را شکسته اند

 

زنجير دور گردن او حلقه مي کنند

با تازيانه دست دعا را شکسته اند

 

او ناله مي زند و به جايي نمي رسد

کنج سياه چال صدا را شکسته اند

 

با ذکر نام فاطمه دشنام مي دهند

اينان که قلب قبله نما را شکسته اند

 

آقا شنيده ام که امانت بريده اند

با سعي خويش پشت صفا را شکسته اند

 

حالا خدا به داد دل دخترت رسد

بدجور ساق پاي شما را شکسته اند

 

مسعود اصلانی

 

*********************

  

اشعار شهادت باب الحوائج موسی بن جعفر(ع) - روح الله عیوضی

 

هفت کفن

 

اشک زنجیر به حال بدنم میریزد

گریه بر بی کسی زخم تنم میریزد

 

آسمان راه گلوی قفسم را بسته

عرق بال من از پیرهنم میریزد

 

روی شلاق به من واشده و می خندد

آب مجروح ز زخم دهنم میریزد

 

چارده سال شد از شهر مدینه دورم

آهم از غربت وآل حسنم میریزد

 

چوب با پای شکسته سر دعوا دارد

سنگ ، زیر قدم پا شدنم میریزد

 

هر یک از هفت کفن پشت سر تشییعم

لاله برکشته ی دوراز وطنم میریزد

 

روح الله عیوضی

 

********************

 

اشعار شهادت باب الحوائج موسی بن جعفر(ع) - علی اکبرلطیفیان

 

 

كليم الله

 

ترسي از فقر ندارند گدايان كريم

دست خالي نروند از در احسان كريم

 

حاجت خواسته را چند برابر داده است

طيب الله به اين لطف دو چندان كريم

 

كاظميني نشديم و دلمان هم پر بود

بار بستيم به سوي شاه خراسان كريم

 

بي نياز از همه ام تا كه رضا را دارم

به قسم هاي خداوند به قرآن كريم

 

طلب رزق نكرديم ز دربار كسي

نان هر سفره حرام است مگر نان كريم

 

هر كسي وقت مناجات ضريحي دارد

دست ما هم رسيده است به دامان كريم

 

نا اميدم مكنيد از كرمش فرض كنيد

باز بدكاره اي امشب شده مهمان كريم

 

سپر درد و بلايش نشديم و ديديم

سپر درد و بلاي همه شد جان كريم

 

ظاهرش فقر ولي باطن او عين غنا

ترسي از فقر ندارند گدايان كريم

 

........

مثل يك تكه عبا روي زمين است تنش

آنقدر حال ندارد كه نيفتد بدنش

 

جابه جا گر نشود سلسه بد مي چسبد

آن چناني كه محال است دگر واشدنش

 

نفسش وقت مناجات چه اعجازي داشت

زن بدكاره به يكباره عوض شد سخنش

 

آه مانند گليمي چقدر پا خورده

بي سبب نيست اگر پاره شده پيرهنش

 

از كليم اللهي حضرت ما كم نشود

گرچه هر دفعه بيايد بزند بر دهنش

 

به رگ غيرت اين مرد فقط دست مزن

بعد از آن هرچه كه خواهي بزني اش، بزنش

 

بستنش نيز برايش به خدا فايده داشت

مدد سلسله ها بود نمي ريختنش

 

با چنين وضع كفن كردن او پس سخت است

آه آه از پسرش آه به وقت كفنش

 

آه هرچند غل جامعه بر پيكر داشت

بر تنش باغ گل لاله و نيلوفر داشت

 

مثل گودال دچار كمي جا شده بود

فرقش اين بود فقط سايه ي بالا سر داشت

 

زحمت چكمه ي سنگين كسي را نكشيد

يعني پامال نشد تا نفس آخر داشت

 

لطف زنجير همين بود كه عريان نشود

هرچه هم بود ولي پيرهني در بر داشت

 

دختري داشت ولي روسري اش دست نخورد

دختري داشت ولي دختر او معجر داشت

 

يك نفر كشته شد و هفت كفن آوردند

پاره هم ميشد اگر ، يك كفن ديگر داشت

 

السلام اي بدن بي كفن كربلا

سوره ي يوسف بي پيرهن كربلا

 

علي اكبر لطيفيان

برگرفته از وبلاگ نودو پنج روز باران

 

 
******************
 
 
اشعار شهادت امام موسی بن جعفر(ع) - وحید مصلحی

 

می مکد رشته های بی احساس

نیمه جانی که مانده در تن را

یک نفر هم نمیکند چاره

زخم زنجیر و زخم گردن را

**

روزه داری تمام روزت را

تازیانه توراست افطاری

آسمان جای توست آقاجان

از چه رو  کنج چار دیواری ؟

**

مثل شمعی که شعله ور باشد  

جسمتان آب میرود آقا

گم شده صبح و شام آخر کی_

چشمتان خواب میرود آقا ؟

**

کنج زندان نشسته ای داری

روضه ی قتلگاه می خوانی

تشنه ماندی و اشک میریزی

مادرت   را به آه می خوانی

**

دشمنت تازیانه بر دستش

گاه و بیگاه  حمله ور میشد

ناسزا ها به مادرت میگفت

دلت از درد شعله ور میشد

**

چه قدر مثل مادرت شده ای

آنکه رخساره ی کبودی داشت

ناسزا های دشمنت انگار

خنجری بین سینه ات میکاشت

 **

خنده میزد به گریه ات دشمن

ای که از درد خویش می سوزی

میکِشی انتظارِ فرزندت

 به درِحجره چشم  میدوزی

**

یاد پهلو شکسته افتادی

در نمازِ نشسته ی آخر

حرف تو بین هق هق ات این بود:

السلام و علیک یا مادر ..

**

در غریبی و گوشه ی زندان

مادرت از مدینه می آمد

او که دارد هنوز از زخمش _

میچکد خون سینه می آمد

**

مادرت آمده که بگشاید

از تو زنجیر و کُند و آهن را 

مادرت آمده کند چاره

زخم زنجیر و زخم گردن  را ..

وحید مصلحی

 

******************
 
 
 

اميد دل

 

در دل خاكم و امّيد نجاتي دارم

در دل اميد و به لبها صلواتي دارم

 

مرگ،همسايه ي ديوار به ديوار من است

منم آن زنده كه هر شب سكراتي دارم

 

هشت معصوم عيان شد زمصيبات تنم

از شهيدان خداوند صفاتي دارم

 

منم آن نخله ي در خاك كه بر خوردن آب

جاري از ديده ي خود نهر فراتي دارم

 

ساقم از كوتهي تخته به رسوايي رفت

ورنه بشكسته ستون فقراتي دارم

 

كفن آوردن اين قوم عذابي دگر است

اندر اين هفت كفن تازه نكاتي دارم

 

محمد سهرابي

برگرفته از وبلاگ مادر بهشت

 

*****************
 
 
اشعار شهادت امام موسی بن جعفر(ع) - علی اکبر لطیفیان

 

نماز نشسته

 

در اين زندان كه ره بسته است پرواز صدايم را

نمي بينم كسي را جز خودم را و خدايم را

 

سرم را مي گذارم روي زانوهاي لرزانم

يكايك مي شمارم غصه هاي زخمهايم را

 

پريشان حالم و از استخوانم درد مي ريزد

نمي جويم زدست هركس و ناكس دوايم را

 

اگر چه زخم تن دارم كبوديِ بدن دارم

ولي خرج عبادت مي نمايم لحظه هايم را

 

حضور دانه ي زنجير در راه گلوگاهم

دو چندان  مي نمايد بغض سنگين دعايم را

 

نمي گويم چه كرده تازيانه با وجود من

ببين پُر كرده خون پيكرمن بوريايم را

 

اگر بنشسته مي خوانم نمازم را در اين زندان

غل زنجيرها كوبيده كرده ساقي پايم را

 

علي اكبر لطيفيان

برگرفته از وبلاگ مادر بهشت

 

 
******************
 
 
اشعار شهادت امام موسی کاظم(ع) - رحمان نوازنی

 

مصاف

 

می خواستند داغ تو را شعله ور کنند

وقتی که سوختی همه را با خبر کنند

 

می خواستند دفن شوی زیر خاکها

تا زنده زنده از سر خاکت گذر کنند

 

می خواستند شام غریبان بپا کنند

تا بچه های فاطمه را در به در کنند

 

از ناسزا بگو که چه آورده بر سرت

می خواستند باز تو را خونجگر کنند

 

می خواستند دست شما بسته باشد و...

…مثل مدینه فاطمه ات را سپر کنند

 

قوم یهود را به مصافت کشیده اند

تا تازیانه ها به مراتب اثر کنند

 

حالا بیا بگو که ملائک یکی یکی

فکری برای این تن بی پال و پر کنند

 

این اشک ها مسافر یک جسم بی سرند

وقتش رسیده است به آنجا سفر کنند

 

رحمان نوازنی

برگرفته از وبلاگ حسینیه

 

 
******************
 
 
اشعار شهادت امام موسی کاظم(ع) - علی اکبر لطیفیان

 

صدای بندگی

 

دستی رسید بال و پرم را کشید و رفت

از بال من شکسته ترین آفرید و رفت

 

خون گلوی زیر فشارم که تازه بود

با یک اشاره روی لباسم چکید و رفت

 

بد کاره ای به خاک مناجات سر گذاشت

وقتی صدای بندگی ام را شنید و رفت

 

راضی نشد به بالش سختی که داشتم

زنجیرهای زیر سرم را کشید و رفت

 

شاید مرا ندیده در آن ظلمتی که بود

با پا به روی جسم ضعیفم دوید و رفت

 

روزم لگد نخورده به آخر نمی رسید

با درد بود اگر شب و روزم رسید و رفت

 

دیروز صبح با نوک شلاق پا شدم

پلکم به زخم رو زد و در خون طپید و رفت

 

از چند جا ضریح تنم متصل نبود

پهلوی هم مرا وسط تخته چید و رفت

 

تابوت از شکستگی ام کار می گرفت

گاهی سرم به گوشه ی دیوار می گرفت

 

علی اکبر لطیفیان

برگرفته از وبلاگ حسینیه

 

 
******************
 
 
اشعار شهادت حضرت موسی بن جعفر(ع) - جواد محمد زمانی

 

 

شأن شامخ

 

وقتی زبان عاطفه ها لال می شود

زنجیر ها در آینه ات بال می شود

 

در فصل گل، بهار تو از دست می رود

بر شاخه؛ میوه های تو پامال می شود

 

دیگر کسی ز ناله ات آهی نمی کشد

در این سیاهچال صدا چال می شود

 

آقا نشان سبز سیادت به دوش توست

غل ها به روی شانه ی تان شال می شود

 

همواره مرد،زینتش از جنس دیگری ست

زنجیر ها به پای تو خلخال می شود

 

دشمن به قصد جان تو آماده می شود

این طرح در دو مرحله دنبال می شود :

 

اول به شأن شامخت شلاق می زنند

دیگر زبان به هتک تو فعّال می شود

 

شعرم بدون ذکر مصیبت نمی شود

حالا گریز ،روضه ی گودال می شود

 

دعواست بر سر زره و جامه و سری

دارد میان معرکه جنجال می شود

 

جواد محمد زمانی

اشعار ولادت امام جواد الائمه(ع)

اشعار ولادت امام جواد الائمه(ع) - محمد بختیاری

 

دلگير تر از سينه‌ي تنگم قفسي نيست

در خانه‌ي تنهايي من همنفسي نيست

تنهاتر از اين بي‌كس دلمرده كسي نيست

من يكسره فريادم و فريادرسي نيست

 

در حسرت آغاز بهار است كويرم

 

واكن دهن شيشه‌ي من را به لبي يا

دم كن نفس شرجي من را به تبي يا

پر كن بغل سرد مرا يك دو شبي يا

سر كن با من چند سحر در رجبي يا

 

فرصت بده تا پيش قدمهات بميرم

 

وقتي كه به موي تو مسير دلم افتاد

صدها گره‌ي كور سرِ مشكلم افتاد

شور لب تو بر بدن ساحلم افتاد

صد شكر كه در خانه‌ي تو منزلم افتاد

 

در پيچ و خم عشق تو در آمده پيرم

 

آغاز بهار است صداي قدم تو

جنگل شدم از آب و هواي قدم تو

سر مي‌دود از شوق براي قدم تو

چشمان مدينه شده جاي قدم تو

 

از هرچه به غير از قد و بالاي تو سيرم

 

جان همه‌ي شهر به گيسوي تو بسته است

نان همه بر همت بازوي تو بسته است

بند دل عيسي به دم هوي تو بسته است

طاقي است دل ما كه به ابروي تو بسته است

 

با دست تو ورز آمد از آغاز خميرم

 

با آمدنت ختم شده غصه‌ي بابا

لبخند تو شد ساحل آرامش دريا

شد بسته در تهمت بي‌پايه و بي‌جا

مبهوت شد از ذره‌اي از علم تو يحيي(يحيي بن اكثم)

 

گفتي كه من از طايفه‌ي علم غديرم

 

خورشيد شدي ساقي اين نور علي شد

نوري نبوي آمد و منشور علي شد

آتش خودِ حق بود ولي طور علي شد

تأكيد به مستي شد و انگور علي شد

 

از عقل جدا شد سرِ اين كوچه مسيرم

 

حرف از علي و آينه‌ها شد چه بجا شد

دستم پُر باران دعا شد چه بجا شد

غم ، پشت سرم آبله‌پا شد چه بجا شد

اين شعر فقط صرف خدا شد چه بجا شد

 

از شعله‌ي اين راز گُل انداخت ضميرم

 

محمد بختیاری 

 

**********************

 

اشعار ولادت امام جواد(ع) و حضرت علی اصغر(ع) - قاسم نعمتی

 

عبد الجواد

 

وقتی بساط عشق بازی چیده می شد

سجاده سبزی کنارش دیده می شد

 

یک پیرِ عاشق بادعای مستجابش

در امتحان عاشقی سنجیده می شد

 

صبرش اگر چه شهره ی هفت آسمان بود

گه گاهی از زخم زبان رنجیده میشد

 

گویا دوباره کوثری در بین راه است

کم کم سحر شام دل غمدیده می شد

 

از نور زهراییِ این  فرزندخورشید

طومار غربت در جهان برچیده میشد

 

دانید این اسطوره دلدادگی کیست؟

در آسمانها این چنین نامیده میشد

 

او کیست؟آقازاده شمس الشموس است

آرامش جان و دل سلطان طوس است

 

او مثل نوری جلوه کرد و بهترین شد

همچون رسول الله پیغمبر ترین شد

 

از آسمانها آمد و جاری تر از اشک

مانند زهرا مادرش کوثرترین شد

 

سر تا به پایش بود توحید مجسم

بر باده رب الکرم ساغر ترین شد

 

او چندسالی گرچه مهمان بود ما را

اما تجلی کرد و نام آور ترین شد

 

بر تار گیسویش گره خورده دل ما

این شاه زاده ،تک پسر، دلبرترین شد

 

شد زنده یاد یوسف لیلا دوباره

ابن الرضا بود و علی اکبر ترین شد

 

در چند جایی که عیان شد غیرت او

با نام زهرا مادرش حیدر ترین شد

 

فرمودبابایش از او بهتر نباشد

مولود ازاو بابرکت تر نباشد

 

او آمد و ابن الرضایی کرد مارا

از برکت نامش خدایی کرد مارا

 

مشتی زخاکیم و قدم بر ما نهاد و

تا عرش برد و کبریایی کرد مارا

 

دست کریم این امام ذره پرور

یک عمر مشغول گدایی کرد مارا

 

صوت دل آرای مناجاتش سحرها

سر مست جانان و هوایی کرد مارا

 

بوسیدن خال رطب دارش در این ماه

مهمان بزم باصفایی کرد مارا

 

یک قطره ی اشک از کنار سفره ی او

هر نیمه شب مردی بکایی کرد مارا

 

از گوشه صحن و سرای کاظمینش

مست حسین و کربلایی کرد مارا

 

نیمه نگاه اوست تسکین الفؤادم

کلب امیر کاظمین ،عبدالجوادم

 

لبخند او آرامش جان رضاشد

یوسف شدو مهمان کنعان رضا شد

 

سجاده بابا شده گهواره ی او

لالایی اش آهنگ قرآن رضا شد

 

ابرو تکان می داد و بابا عشق میکرد

با غمزه ای جانانه جانان رضا شد

 

آمد که باقی مانده توحید باشد

با نام او شیعه مسلمان رضا شد

 

قدش عصای پیری ِ این پیرمرد است

قد راست کرد اصل ارکان رضا شد

 

هر کس که از باب الجواد آمد زیارت

با دست پر مشمول احسان رضا شد

 

اما خدالعنت کند فامیل  بد را

که باعث قلب پریشان رضا شد

 

امشب دلم جایی دگر هم پرگشوده

ارباب ما آغوش بر اصغر گشوده

 

امشب نمی دانم چرا در پیچ و تابم

اشک دو چشمانم کند نقش بر آبم

 

می جوشم و می جوشم و لبریزم از اشک

چله نشینی پای خَم کرده شرابم

 

امشب دخیل گوشه گهواره هستم

دلگرمم و ایمن قیامت از عذابم

 

عشاق را گویم ازین پس تا قیامت

با نام اصلیم کنید اینسان خطابم

 

عالم همه دانند در کوی محبت

من ریزه خوار سفره ی طفل ربابم

 

با اذن سقا در حرم سرباز عشق ِ

ششماه سردار خیام بوترابم

 

ای کاش همچون حق شناس پاک طینت

عبد علی اصغر کند  زهرا حسابم

 

حالا که غم آلود گشته ناله هایم

انگار باب القبله ی کرب و بلایم

 

او را خدا می خواست مه پاره ببیند

مسند نشین کنج گهواره ببیند

 

بر روی دستان پدر با کام عطشان

با روی خونین ، حنجری پاره ببیند

 

وقتیکه جسمش روی دستان پدر بود

آقای عالم را چه بیچاره ببیند

 

یک عمر با زخمی که مانده روی سینه

دور حرم بانویی آواره ببیند

 

اما در آخر چون عموجانش ابالفضل

اورا صف ِمحشر همه کاره ببیند

 

لب تشنگان اشک را این طفل ساقیست

شش ماه تا قربانی ششماهه باقیست

 

قاسم نعمتی

 

**********************

 

اشعار ولادت امام جواد الائمه(ع) - وحید قاسمی

 

يوسف كاظمين

 

حس باران در نگاه ساده ات

شوق رفتن در مسير جاده ات

 

مبدا مشهد، مقصد من كاظمين

نقشه ي راهم گل سجاده ات

 

مي روم از سنگلاخ عاشقي

تا نهايت هاي دور افتاده ات

 

رفتن و رفتن بدون  وقفه اي

شيوه ي شب گردي دلداده ات

 

مي رسم يك روز بر دروازه ي

چشم هاي مهربان و ساده ات

 

جا گرفته كهكشاني از غزل

در مدار زلف پيچ افتاده ات

 

در تفرج گاه صبح شعر من

دب اكبر مي شود كباده ات

 

حضرت والا،  امام عالمين

يوسف زهراي شهر كاظمين

 

ساحل درياي جودت بيكران

هفت دريا قطره اي از فضلتان

 

سفره ي احسانتان گسترده است

حاتم طائي نشسته پاي آن

 

من گداي اهل بيتم، اي امير

باب حاجات من است اين آستان

 

روزي من را خدا دست تو داد

كاسه اي آب و كمي خرما و نان

 

قرص نان ها دست پخت فاطمه ست

شك ندارم اي كريم مهربان

 

گندمش را از بهشت آورده اي

از زمين هاي خودت در آسمان

 

خانه ات آباد باشد تا ابد

كوري چشم حسودان زمان

 

حضرت والا، امام عالمين

يوسف زهراي شهر كاظمين

 

آينه در آينه پيغمبريد

ساقيان گرد حوض كوثريد

 

سوره ي كوثر جواب محكم

آنكه مي گويد شماها ابتريد

 

چارده نوريد، نور لايزال

بر سرير كبريايي زيوريد

 

عرشيان را درس ايمان داده ايد

در دو عالم اهل وعظ و منبريد

 

هر سحر بعد از نماز صبح تان

روضه خوان روضه هاي مادريد

 

در قيامت جان پناه شيعيان

بر تمام عرش سايه گستريد

 

شك ندارم كه مرا همراه تان

روز محشر سمت جنت مي بريد  

 

حضرت والا، امام عالمين

يوسف زهراي شهر كاظمين

 

وحید قاسمی

 

**********************

 

اشعار ولادت امام جواد الائمه(ع) - علی اکبر لطیفیان

 

هر که سر خدمت نگار ندارد

هر چه که هم باشد اعتبار ندارد

 

بحث سر دیدن کریمی یار است

ور نه گدا بودن افتخار ندارد

 

وقت کرم دست تو به دست گدا خورد

بهتر از این لطف روزگار ندارد

 

شانه بزن بیشتر به زلف کمندت

این دل ما ترس تار و مار ندارد

 

صبح قیامت اگر تو دلبر مایی

هیچ کسی با بهشت کار ندارد

 

تا که خدا هست شاه و گدا هست

شاه اگر یار ماست روزی ما هست

 

لطف تو باشد اگر، حساب کدام است

مهر تو باشد اگر، عذاب کدام است

 

علت خلقت تویی در عشق و گر نه

جبر کدام است و انتخاب کدام است

 

چله ای باید گرفت تا که بفهمیم

سرکه کدام است یا شراب کدام است

 

این پدر پیر تو چگونه بخوابد

پهلوی گهواره ی تو، خواب کدام است

 

روی تو و روی او... چگونه بفهمیم

در وسط این دو، آفتاب کدام است

 

هیچ کسی مثل تو وجود ندارد

مثل تو و سفره ی تو جود ندارد 

 

باز بینداز سمت ما نظرت را

نوکر دربار کن غلام درت را

 

جای تو عرش است و خاک قابل تو نیست

این طرفی کرده ای چرا گذرت را

 

بعد چهل سال گریه کردن و هجران

این همه خوشحال کرده ای پدرت را

 

بعد چهل سال، عاقبت شده وقتش

تا بگذارد به روی سینه سرت را

 

وای اگر وا شود ز چهره نقابت

پر کنی از کشته کشته دور و برت را

 

شهر پر است از حسود، حرز بینداز

یا که عوض کن مسیر رهگذرت را

 

در همه مولودهای قوم پیمبر

هیچ کسی نیست از تو با برکت تر

 

لطف تو را از ازل زیاد نوشتند

آینه ات را خدا نژاد نوشتند

 

خاک سر راه تو بهانه ی خلق است

خاک مرا از همین بلاد نوشتند

 

ایل و تبار مرا مرید نوشتند

ایل و تبار تو را مُراد نوشتند

 

هر چه خدا جود داشت داد به دستت

نام تو را این چنین، جواد نوشتند

 

یا کرم و یا جواد عبد تو هستم

حضرت باب الجواد عبد تو هستم

 

هفت زمین در خور کبوتر تو نیست

غیر بلندای عرش بستر تو نیست

 

وقت نماز شبت تجلی الله

هیچ کسی جز تو در برابر تو نیست

 

خواست پدر بوسه اش برای تو باشد

خوب شد این که کسی برادر تو نیست

 

گر چه علی اکبرِ امامِ رضایی

زخم ولی بر ضریح پیکر تو نیست

 

این شب جمعه بده جواب همه را

آب مگر مهریه ی مادر تو نیست

 

از چه علی اصغر از فرات ننوشید

از چه از آن مایه ی حیات ننوشید

 

علی اکبر لطیفیان

**

از وبلاگ حسینیه

 

*********************

 

اشعار ولادت امام جواد الائمه(ع) - حامد خاکی

 

آسمان اشک شوق می بارید

عشق روی زمین قدم می زد

دست باران به شانه ها می خورد

خلوت باغ را بهم می زد

**

  اسکله بر افق تبسم کرد

موج و ساحل کنار هم ماندند

جزر ومد کف زدند و رقصیدند 

و صدفها ترانه می خواندند

**

پر و بال کبوتران واشد      

دل خود را به آسمان دادند

ماتشان برده بود و از بالا

خانه ای را بهم نشان دادند

**

خانه ی آیه ها و آینه ها  

کعبه تنها رفیق و همگامش

قعر زیر بنای آن خورشید

پاتوق هر فرشته ای بامش

**

ناگهان عرش بر زمین افتاد 

فرش تعظیم کرده و پا شد

و ملائک به چشم خود دیدند 

سرزمین مدینه زيبا شد

**

ازدحام گدا چنان پشتِ   

در خانه  هجوم  آوردند

 به گمانم که روزی ِخود را  

تا نگیرند بر نمی گردند

**

نهمین نور خانواده ی عشق 

هشتمین طفل مادر دنیا

پسر ماهِ حضرت خورشید

پدر جود و مهربانی ها

**

هنر یک نگاه او حاتم  

بسکه از رتبه ی کرم رد شد

باعث قحطی گدا شده است   

دست و دل بازی اش زبانزد شد

                                 **

السلام ای امام سائلها 

حضرت عشق همجوار خدا

دامنت رابه دست ما برسان 

لطف حق٬ ای خزانه دار خدا

**

جود تو علت وجود من است 

سوره ی کوثر امام رضا

 تو جوانی جوانی ام به فدات

ای علی اکبر امام رضا

**

تو بهاری وسبزی و سروي 

ماخمیده درخت پائیزیم

گریه ی تو ز ماتم زهراست

مابرای تو اشک می ریزیم

**

گرچه بی ارزشیم و سرباریم

ماخریده شدیم گریه کنیم

خنده اصلاً به ما نمی آید

آفریده شدیم گریه کنیم

 

حامد خاكي

**

من غلام قمرم

 

**********************

 

اشعار ولادت امام جواد الائمه(ع) - یوسف رحیمی

 

در ساحل جود خدا باران گرفته

باران نور و رحمت و احسان گرفته

 

در هر نگاه اين قبيله هل اتائي ست

چشم تهيدستان عالم جان گرفته

 

مي بارد انوار کرم از هر کرانه

شب هاي دلگير زمين پايان گرفته

 

داده خدا ماهي به خورشيد رئوفش

آري دعاي حضرت جانان گرفته

 

از عرش جنت سوره‌ی ياسين رسيده

خاک مدينه عطر الرّحمان گرفته

 

نسل امامت مي شود پاينده با او

از برکتش دلهاي شيعه جان گرفته

 

او می رسد جود و سخا معنا بگیرد

در قلب عالم نور رحمت پا بگیرد

 

عالم همه قطره اگر دريا تو هستي

کل خلائق عبد اگر مولا تو هستي

 

فيض وجود توست رزق اهل دنيا

باران جود عالم بالا تو هستي

 

اي آسمان لطف غير از آستانت

سائل کدامین سو نهد رو، تا تو هستي

 

مانده ست ابتر کيدِ بدخواهان شيعه

روشن ترين تفسير اعطينا تو هستي

 

مانند کوثر چشمه‌ی جاري نوري

با اين حساب آئينه‌ی زهرا تو هستي

 

بابات بوده پاره‌ی قلب پيمبر

آرامش هر لحظه‌ی بابا تو هستي

 

ابن الرضایی تو کريم بن کريمي

ما چون گدایی یا اسیری یا یتیمی

 

چشمان تو جنت! نه جنت آفريني ست

در هر نگاه روشنت خلد بريني ست

 

هر واژه‌ی تو عطر و بوي وحي دارد

وقتي که خلق و خوي تو روح الاميني ست

 

با عشق تو قلبي نمي سوزد در آتش

آقا ولاي تو عجب حصن حصيني ست

 

گويا گره خورده دلم با عرش اعلي

هر رشته از مهر شما حبل المتيني ست

 

اذن حضور اينجا فقط اخلاص و تقواست

چشمان تو خورشيد هر اهل يقيني ست

 

کي لايق وصف شکوه بي حد تو

اين شعرها اين واژه هاي اينچيني ست

 

اي آسمان! اي بي کران! اي بي نهايت!

من را ببخش آقا اگر شعرم زميني ست

 

من روزي هر ساله ام را از تو دارم

چشمان من بر دستهاي نازنيني ست

 

عمريست که ريزه خور اين آستانم

در وصف جود بي کرانت ناتوانم

 

هر شب دل من سائل باب المراد است

آنجا که حاجتمند درگاهش زياد است

 

آنجا که اميد و پناه آخر ماست

آنجا که اوج هر توسل يا جواد است

 

جز آستان تو پناهي که نداريم

اين استغاثه با تمام اعتقاد است

 

بي لطف تو از دست خواهد رفت عبدت

يک گوشه چشمي سائل تو خانه زاد است

 

ماها کجا و سائلي آستانت

بر خاک راهت آسمان هم سر نهاده ست

 

آقا شفيع ما به درگاه خدايي

وقتي که جودش را به چشمان تو داده ست

 

مداح چشمانت کسي غير از خدا نيست

بر ما مگيري خرده، واژه کم سواد است

 

در مشهد سلطان ايران هم که هستيم

دلهاي ما پروانه‌ی باب الجواد است

 

آقا دل من در هواي کاظمين است

در حسرت يک بوسه بر قبر حسين است

 

یوسف رحیمی

 

*********************

 

اشعار ولادت امام جواد الائمه(ع) - علی اکبر لطیفیان

 

سنگ و طلا

 

در خلوت یاران اثری بهتر از این نیست

در چله گرفتن ثمری بهتراز این نیست

 

ما خم شراب از جگر غوره گرفتیم

در میکده ی ما هنری بهتر از این نیست

 

سجاده بیارید که تا صبح نخوابیم

در بین سحرها – سحری بهتر از این نیست

 

ما درد نگفتیم ولی باز دوا کرد

در شهر، طبیب دگری بهتر از این نیست

 

حق داشت بنازد پدر پیر مدینه

در هیچ کجایی پسری بهتر از این نیست

 

گفتند جواد است سر راه نشستیم

در جمع گدایان خبری بهتر از این نیست

 

پر کرد به اجبار خودش کیسه ی ما را

در کوچه ی ما رهگذری بهتر از این نیست

 

گفتند سلامی بده و زائر او باش

دیدیم در عالم سفری بهتر از این نیست

 

پس زائر یاریم توکلت علی الله

ما عبد نگاریم توکلت علی الله

 

ابروی تو و تیغ بلا فرق ندارند

در طرز شهادت شهدا فرق ندارند

 

کافی است که پای تو به یک سنگ بگیرد

این گونه که شد سنگ و طلا فرق ندارند

 

ایام طفولیت تو عین بزرگی است

در معجزه، ایام خدا فرق ندارند

 

از رحمت تو دور نبودند،سیاهان

وقت کرم تو، فقرا فرق ندارند

 

پایین سرسفره تو نیز چو بالاست

در خانه ی تو شاه و گدا فرق ندارند

 

ما کار نداریم رضا یا که جوادی

در مذهب ما آینه ها فرق ندارند

 

تو آمده ای تا که سرآمد شده باشی

یکبار دگر نیز محمد شده باشی

 

بیمار شدن از من و عیسی شدن از تو

لب تشنه شدن از من و دریاشدن از تو

 

در راه عصای تو بیان کرد: امامی!

اعجاز عصا از تو و موسی شدن از تو

 

در مهد به اثبات خودت سعی نمودی

در کودکی ات این همه والا شدن از تو

 

چهل سال پدر – چشم به راه پسرش بود

حالا یکی یک دانه ی بابا شدن از تو

 

چشمان موفق به امید تو نشسته است

پس دست شفا از تو و بینا شدن از تو

 

تا زائر سرو قد و بالای تو باشد

جانم پسرم از پدر و پاشدن از تو

 

بگذار قدم های تو را خوب ببیند

در قامت تو جلوه ی محبوب ببیند

 

هستند کریمان دو عالم سرخوانت

یکبار نخورده است گره کیسه ی نانت

 

اصلا حرم شاه خراسان حرم توست

هرصحن که گشتیم در آن بود نشانت

 

انگار که گهواره تو عرش زمین بود

وقتی پدر پیر تو می داد تکانت

 

تکبیر تو از داخل گهواره رسیده است

هستم اگر امروز مسلمان اذانت

 

یکبار پدر گفتن تو گر نمی ارزید

صدبار نمی رفت به قربان زبانت

 

از چشم پدر دور مشو – گرگ زیاد است

براین پدرت حق بده باشد نگرانت

 

در راه مبادا قدمت خار ببیند

آن صورت چون برگ تو آزار ببیند

 

یک روز می آید که می افتد بدن تو

لب تشنه بمانی و بخشکد چمن تو

 

یک روز می آید که می افتی و کنیزان

در خانه برقصند کنار بدن تو

 

ای یوسف زهرا - دل یعقوب فدای ...

آن لحظه ی خاکی شدن پیرهن تو

 

هرچند کلام تو در آواز شود گم

اما نزند هیچ کسی بر دهن تو

 

علی اکبر لطیفیان

 

**********************

 

اشعار ولادت امام جواد الائمه(ع) - علی اکبر لطیفیان

 

طوبای تو میان دلم قد کشیده است

بین من و خیال خودم سد کشیده است

 

احساس می کنم به تو نزدیک می شوم

جذر مرا نگاه تو مد کشیده است

 

این جذبه طلایی بالا نشین تو

بال مرا حوالی گنبد کشیده است

 

دست خدای عز و جل روی قلب ما

این بار سوم است محمد کشیده است

 

نوری رئوف در حرمت موج می زند

الطاف کاظمین به مشهد کشیده است

 

بخشنده تو ،خدای کرم تو ، جواد تو

ابن الرضا تو ، حضرت باب المراد تو

 

بگذار خاک پای تو نقاشی ام کنند

سجاده ی دعای تو نقاشی ام کنند

 

بگذار بر کنار قدم های هر شبت

با رشته عبای تو نقاشی ام کنند

 

بال و پرم بده که شبیه کبوتری

امروز در هوای تو نقاشی ام کنند

 

بگذار از زمان ازل تا همیشه ها

آقای من برای تو نقاشی ام کنند

 

وقتی میان خانه دعا پخش میکنی

مسکین ترین گدای تو نقاشی ام کنند

 

بخشنده تو ، خدای کرم تو ، جواد تو

ابن الرضا تو ، حضرت باب المراد تو

 

ای بالش تو دست امام رئوف ما

ای  سایه بان روی تو بال فرشته ها

 

تا آمدی امام رضا گریه اش گرفت

ای مستجاب چله سجاده دعا

 

تا یک تبسمی نکنی پا نمی شود

خورشید از مقابل گهواره شما

 

اینگونه بی نقاب نظر می خوری عزیز

اینقدر در مقابل آیینه ها نیا

 

آقا قرار ما سر میدان کاظمین

ای اولین زیارت ما بعد کربلا

 

بخشنده تو ، خدای کرم تو ، جواد تو

ابن الرضا تو ، حضرت باب المراد تو

 

هر صبح چهارشنبه مقیم تو می شوم

از زائران صبح نسیم تو می شوم

 

روزی اگر به طور مرا راهیم کنند

سوگند میخورم که کلیم تو می شوم

 

وقتی که از محله ما میکنی عبور

کوچه نشین دست کریم تو می شوم

 

بر پشت بام گنبد زرد و طلائیت

مثل کبوتران حریم تو می شوم

 

کم کم در ابتدای خیابان کاظمین

دارم همان گدای قدیم تو می شوم

 

بخشنده تو ،خدای کرم تو ، جواد تو

ابن الرضا تو ، حضرت باب المراد تو

 

علی اکبر لطیفیان

اشعار ولادت حضرت امام جواد(ع)

اشعار ولادت حضرت امام جواد(ع)

 

ماه نور است و ماه اشک و دعا

ماه دستان سمت بالاها

 

به لبم شور یا من ارجوه است

در دلم شوق بندگی خدا

 

و در خانه ی امام رئوف

صف کشیده دوباره خیل گدا

 

چشم یعقوب میشود روشن

عطر یوسف گرفته بیت رضا

 

وقت تنزیل کوثر آمده است

ابتران را بگو پس از زهرا

 

بار دیگر خدا کرامت کرد

به رضا گل پسر عنایت کرد

 

پر گرفتم از اعنتای شما

مستمندم به یک دعای شما

 

میرسد تا خدا کسی که فقط

پر زده پشت ردّپای شما

 

مثل داوود میشود خوش لحن

هرکسی بشنود صدای شما

 

هرچه جود است میرسد پشتش

به در خانه ی عطای شما

 

و چه خوش گفت سعدی شیراز

من گمانم که در رثای شما...

 

...ما گدایان خیل سلطانیم

شهروند هوای جانانیم

 

اوج اوج فلک نگاه شما

راه جنت به سمت راه شما

 

سمت بالای آسمان سلوک

میرود شیعه در پناه شما

 

آتش دوزخ است در جانش

گر بیفتد کسی به آه شما

 

و اذا الشمس میچکد هر شب

ز شبستان روی ماه شما

 

و بزرگان شهر آیینه

همچو سرباز در سپاه شما

 

ای به دل ها امیر یا مولا

دست ما را بگیر یا مولا

 

غزل از شوقتان غزل گشته

شهد گل از لبت عسل گشته

 

ذره ای را که تو نظر کردی

رفته تا آسمان زحل گشته

 

از گدایی درگهت حاتم

در عطا و کرم مثل گشته

 

سیئه از نگاه احسانت

همه جا بهترین عمل گشته

 

مظهر حی لا یموتی تو

نام تو شور لم یزل گشته

 

گرچه وصفت به قدر دریا بود

عمر تو قد عمر گل ها بود

 

بین قنداقه همچنان عیسا

خطبه خواندی چه واضح و غرّا

 

قصه ی مادرت چو ماریه شد

تو که بودی ز نسل آل کسا

 

من بمیرم چرا قیافه شناس...

لعنت حق به دشمنت آقا

 

ای امامت به تو شده تثبیت

ای دل امام قبل؛ شما

 

مشتی از خاک کوچه ها بردار

روضه خوان شو به غربت زهرا

 

روضه ی دست و سینه و بازو

روضه ی زخم تازه ی پهلو

 

اگر شاعر این شعر را میشناسید لطفا اطلاع دهید

 

**********************

 

اشعار ولادت حضرت امام جواد(ع) - وحید محمدی

 

سلام حضرت باران سلام یا مولا

امام زاده ی سلطان سلام یا مولا

 

گدا برای تو بودن بهانه می خواهد

ظهور معرفتی عاشقانه می خواهد

 

شکوه حسن تو را آسمان نمی داند

سرود اوج تو را جز ملک نمی خواند

 

نگاه لطف تو را عالمی گدا بوده

فقیر منّت آیات هل اتی بوده

 

سحاب رحمت و رافت ، عطای بی منّت

جواد جود و کرم ، نور ذاتی عصمت

 

قنوت صبح دعا در نگاه شبهایت

نشسته خیره به هر لحظه ی تماشایت

 

به جان خریده ام آقا مدال دینت را

شکوه صبح طلایی کاظمینت را

 

رفیق نیمه شب از آسمان دعایم کن

برای صبح زیازت مرا صدایم کن

 

صدا کن ای تو مرا مقتدای زیبایی

سرود آبی گلواژه های دریایی

 

مدام معتکفم در حریم احسانت

نشسته ام به گدایی روح ایمانت

 

نشسته ام که امام الهدی مرا بخری

مرا خریده و تا وادی فنا ببری

 

شبیه رقص کبوتر کنار آینه ها

طواف می کنم این لحظه ها به دور شما

 

کنار شمع وجودت که حرف سرما نیست

تو هستی از چه بترسم که نار بر ما نیست

 

وحید محمدی

 

********************

 

اشعار ولادت حضرت امام جواد(ع) - سید حمید رضا برقعی

 

با حضورت ستاره ها گفتند

نور در خانه ی امام رضاست

کهکشان ها شبیه تسبیحی

دستِ دُردانه ی امام رضاست

**

مثل باران همیشه دستانت

رزق و روزی برای مردم داشت

برکت در مدینه بود از بس

چهره ات رنگ و بوی گندم داشت

**

زیر پایت همیشه جاری بود

موج در موج دشتی از دریا

به خدا با خداتر از موسی

بی عصا می گذشتی از دریا

**

با خداوند هم کلام شدی

علت بُهت خاص و عام شدی

«کودکی هایتان بزرگی بود»

در همان کودکی امام شدی

**

رزق و روزی شعر دست شماست

تا نفس هست زیر دِیْن توایم

تا جهان هست و تا نفس باقی است

ما فقط محو کاظمین توایم

**

من به لطف نگاهت ای باران

سوی مشهد زیاد می آیم

دست بر روی سینه هر بار از

سمت باب الجواد می آیم

 

سید حمیدرضا برقعی

 

********************

 

اشعار ولادت حضرت امام جواد(ع) - مجید تال

 

مینویسم سر خط نام خداوند رضا

شعر امروز بپرداز به لبخند رضا

 

آنکه با آمدنش آمده محشر چه کسی ست؟

از تو در آل نبی با برکت تر چه کسی ست؟

 

آنکه از آمدنش عشق بیان خواهد شد

" عالم پیر دگر باره جوان خواهد شد "

 

آسمان! از سر خورشید تو خواب افتاده؟

یا که از چهره ی این طفل  نقاب افتاده؟

 

بی گمان حافظ چشمان تو ابروی تو بود

" دوش در حلقه ی ما قصه ی گیسوی تو بود "

 

آسمان از نفسش یک شبه منظومه نوشت

روزی شعر مرا حضرت معصومه نوشت

 

عدد سائل این خانه زیاد است امروز

شعر وارد شده از باب جواد است امروز

 

باز با لطف رضا کار من آسان شده است

کاظمین دلم امروز خراسان شده است

 

دوست دارم که بگردم حرم مولا را

بوسه باران کنم از یاد تو پایین پا را

 

بنویسید که تقویم بهاری بشود

روز او روز پسر نام گذاری بشود

 

خالق از دفتر توحید جناس آورده

جهل این قوم چرا چهره شناس آورده؟

 

شک ندارم که از این حیله ی ابتر مانده

رو سپیدیست که بر چهره ی کوثر مانده

 

به رضا طعنه زدن جای تأسف دارد

گر چه یعقوب شده، مژده ی یوسف دارد

 

این جوان کیست که معنای قیامت شده است

سند محکم اثبات امامت شده است

 

گندمی باشد اگر رخ نمکش بیشتر است

با پیمبر صفت مشترکش بیشتر است

 

این جوان کیست که سیمای پیمبر دارد

بنویسید رضا هم علی اکبر دارد

 

اهل بیت آینه ی بی مثل قرآن اند

این جوان کیست که از خطبه ی او حیرانند؟

 

نسل در نسل، شما مایه ی ایمان من ید

من نفس می کشم از اینکه شما جان من ید

 

نزند دشمنت از روی حسادت نظرت

چند روزیست پریشان شدم آقا! پسرت...

 

غصه ای نیست اگر این همه دشمن دارد

پسرت حرز تو را تا که به گردن دارد

 

پسرت مثل علی بوده، امیر است امیر

پسرت چشمه ی جوشان غدیر است غدیر

 

آخر شعر من از قلب هدف می گذرد

کاظمین تو هم از راه نجف می گذرد

 

تا ز مولا ننویسیم ادب کامل نیست

چون که بی نام علی  ماه رجب کامل نیست

 

یا علی یا اسد الله عنان دست تو است

جلوه کن باز یدالله جهان دست تو است

 

مجیدتال

اشعار ولادت حضرت امام جواد(ع)

اشعار ولادت حضرت امام جواد(ع) - مهدی رحیمی

 

همین که حاصل یک عمر لبخند رضا هستی

محمد هم که باشی باز دلبند رضا هستی

 

میان بهترین هایی چه تفضیلی از این برتر

که بابای علی هستی و فرزند رضا هستی

 

به مشهد که به جای خود دلم در کاظمینت هم

بگوید یا رضا از بس همانند رضا هستی

 

قسم خوردن به نامت می دهد حاجت به قدری که

به محشر هم گمانم ذکر سربند رضا هستی

 

خدا می خواست تا معنای بخشیدن عیان گردد

جواد آمد که این معنا برای ما روان گردد

 

رضا که صاحب فرزند میشد آخرش ، اما ؛

خدا می خواست تا این فیض ، سهم خیزران گردد

 

پسر گشتن از این سو و امام شیعه از آن سو

جواد آمد که این گردد جواد آمد که آن گردد

 

حکایت ها فراوان است از هر لحظه ی این طفل

چنان که صد گلستان ضرب در صد بوستان گردد

 

علی هر چند فرزند محمد بود ، این دفعه

محمد از علی آمد که فخر شیعیان گردد

 

دراین وادی اگر سودی ست با درویش خرسند است

تجارت جز درِ این خانه سودش هم زیان گردد

 

پدر با داغ فرزندش ، پدر با داغ دلبندش

ولی اینجا پسر با داغ بابا امتحان گردد

 

شب میلاد فرزندش همین که تشنه لب باشد

گمانم "خیزران" هم اشک ریز خیزران گردد

 

مهدی رحیمی

برگرفته از وبلاگ حسینیه

 

 ********************

 

اشعار ولادت حضرت امام جواد(ع)

 

شاد شادیم مثل آقامان

فارغ از هرچه شب که دلگیر است

ماه تابان اهل بیت آمد

نور از آسمان سرازیر است

**

بوی موی جواد می آید

جشن و خوشحالی است در مشهد

دل سلطان مملکت شاد است

جای ما خالی است در مشهد

**

کوری چشم فتنه ها آمد

پسری از سلاله کوثر

طعنه بسیار پیش از این زده اند

انّکَ شانِئَک هو الابتر

**

خارها دور باد از پایت

ای ز گل بهترِ امام رضا

کاش داغ تو را نبیند او

ای علی اکبر امام رضا

**

شرط عشق است در محبت تو

شرط عشقی و بهترین حصنی

ما فقیر ولایتت هستیم

یا جواد الائمه ادرکنی

**

مشت هایی که بر زمین زده ای

شد گواه شجاعتت آقا

بغض داری برای غصب فدک

ای به قربان غیرتت آقا

**

یا جواد الائمه مرحمتی

تا نگیری ز نوکران نظرت

کیست سلطان من ؟ امام رضا

کیستم جز موالی پدرت

**

هر زمانی که میروم مشهد

از جوانش همیشه میخوانم

تا که آقا نظر بیاندازد

پشت باب الجواد میمانم

**

قرص ماهت رسید یا سلطان

قرص نانی به این گدا بدهید

عیدی ما به جای خود اما

صدقه رزق کربلا بدهید

 

اگر شاعر این شعر را میشناسید لطفا اطلاع دهید

 

*********************

 

اشعار ولادت حضرت امام جواد(ع) –  محمد بیابانی

 

عشق گاهی در جدایی گاه در پیوندهاست

عشق گاهی لذت اشکی پس از لبخندهاست

عشق گاهی یک اجابت نزد حاجتمندهاست

عشق گاهی بین باباها و تک فرزندهاست

 

عشق می آید که بعد از شب سحر پیدا شود

عشق گاهی می رسد تا یک نفر بابا شود

 

یک نفر امّا دو عالم بنده ی سلطانی اش

بنده نه ، قربانی قربانی قربانی اش

مهربانی که تمام مهربانان فانی اش

دعوتند امشب همه افلاک در مهمانی اش

 

با حضور انبیاء و اولیاء و ابر و باد

آدرس : مشهد ؛ حرم ؛ پشت درِ باب الجواد

 

عرشیان هستند در مهمان سرای حضرتی

در صف خدمت گذاری با غذای حضرتی

آب سقا خانه جام کاسه های حضرتی

بعد از آن هم شاعرانند و ردای حضرتی

 

جبرئیل از میهمانان میزبانی می کند

بعد دعبل میرسد اُرجوزه خوانی می کند

 

ای زمین از عرش بر فرش آسمانت را ببین

ای پرستوی مهاجر آشیانت را ببین

ای دل غمگین امام شادمانت را ببین

امشب ای سلطان ولیعهد جوانت را ببین

 

ای امام مهربان باب المرادت آمده

میوه ی قلبت دل آرامت جوادت آمده

 

مزد چل سال انتظار و چل شب احیای سحر

میشود طفلی که از او نیست طفلی خوب تر

سیب سرخ احمد است و باز هم داده ثمر

کوثری دیگر عطا کرده به قرآن این پسر

 

کوثر و یاس است جاری در رگ و در خون تو

مردمان ری فدای روی گندمگون تو

 

سبط موسی هستی و کار مسیحا میکنی

مثل عیسایی که در گهواره لب وا میکنی

با عصایت معجزه مانند موسی میکنی

دیده ی کور منافق را تو بینا میکنی

 

بر حقیری بنی عباس دامن میزنی

پور اکثم را به تیغ عِلم گردن میزنی

 

آن خدایی که به تقدیرم گدایی را نوشت

در مرام نام تو مشکل گشایی را نوشت

ذیل اوصاف تو در بخشش خدایی را نوشت

مهربانی علی موسی الرضایی را نوشت

 

در میان تیرگی ها آفتاب من شدی

تو قسم های همیشه مستجاب من شدی

 

چون به سائل میدهی از هرچه بهتر ، بیشتر

میخورد باب المراد خانه ات در ، بیشتر

گرچه نام تو شده حاجت بر آور بیشتر

لیک حساس است بابایت به مادر بیشتر

 

پس قسم خوردیم بعد از تو به حق فاطمه

تا که امضا گردد امشب کربلای ما همه

 

محمد بیابانی

 

*********************

 

اشعار ولادت حضرت امام جواد(ع) – محمد حسن بیات لو

 

اگرچه قافیه ی شعر دست و پا گیر است

و باز میکند امشب زبان به مدحت عشق

 

کسی که شعر خودش را نگفته میداند

که هست از برکات وجود و رحمت عشق

 

 

اگرچه قافیه ی شعر دست و پا گیر است

شروع میکند این بار هم به زحمت عشق

 

منی که مثل همیشه خراب و حیرانم

منی که گرم سرودن شدم به نیت عشق

 

کسی که آمدنش را خدا تبارک گفت

کسی که آمد و شد منتهای زینت عشق

 

ترنمات لبش آیه های کوثر بود

و داد خاتمه بر افترا و تهمت عشق

 

عجیب نیست که مولود بی نظیر رضا

شود برای همیشه امام عصمت عشق

 

سلام بر گل رویش بگو به قصد برات

نثار این پسر حضرت رضا “صلوات”

 

شکوه بی بدل لطف و مهر و جودی تو

و بانی همه ی خلقت و وجودی تو

 

گرفته دور و برت را هزار پروانه

چرا که خوبتر از عطر ناب عودی تو

 

تویی نتیجه ی نذر و توسلات پدر

و ربنای قنوت و دم سجودی تو

 

ادامه داشت برایش کنایه ی مردم

تو ای سلاله ی زهرا اگر نبودی”تو”

 

تو استجابت سبزی به دست های گدا

زلال جاری فیضی شبیه رودی تو

 

پس از امام حسن سفره های رنگینی

برای مردم بی دست و پا گشودی تو

 

تو دستگیر همه هستی ای خدای کرم

که هیچ چیز نمی خوای در ازای کرم

 

منم همیشه مرید درِ تو باب مراد

دوباره قرعه ی فالم به نام تو افتاد

 

ببخش اینهمه بد کرده ام به جان خودم

نگاه گرم و صمیمی تو به من رو داد

 

چه قدر حاجت ناگفته را روا کردی!

دم تو گرم و شود خانه ی دلت آباد

 

چرا هزار مرتبه شکر خدا که سائلم و

کرامت تو مرا در کنار تو جا داد

 

خلاصه این که منم خاکسار این درگاه

مزن به سینه ی من دست رد امام جواد

 

تمام آبروی من به زیر دین شماست

تمام آرزویم صحن کاظمین شماست

 

محمد حسن بیات لو

برگرفته از سایت حدیث اشک

 

*********************

 

اشعار ولادت حضرت امام جواد(ع) –  حسن لطفی

 

دوباره سرم در هوای شماست

تمام دلم سر سرای شماست

 

به سوی خدا رفتم و دیده ام

فقط رد پا رد پای شماست

 

خدا هم فقط از شما گفته است

گمانم خدا هم خدای شماست

 

گدایی برازنده ی ایل ماست

برازنده بودن برای شماست

 

ندارد تفاوت کجا میرسی

که هر انتها ابتدای شماست

 

خیالم از این و از آن راحت است

گره هام دست دعای شماست

 

مرا پای حیدر هلاکم کنید

به عشق رضا سینه چاکم کنید

 

دلی دارم و خانه زاد رضاست

فقط یاد دارد ز یاد رضاست

 

کم اینجا ندیده است برایش بد است

دلم مستحق زیاد رضاست

 

فقط می نویسد رضا تا ابد

و شکل خدا بی سواد رضاست

 

نجف،کربلا رفتم و گفته اند

که راهش دهید از بلاد رضاست

 

گره می خورد زندگی ام ولی

همین نا مُرادی مراد رضاست

 

به خود آیم و باز بینم سرم

روی خاک باب الجواد رضاست

 

جوادش در بسته را باز کرد

گره های من را رضا باز کرد

 

خبر را مسیح از مسیحا شنید

خبر را ز جبریل موسی شنید

 

اگر گوش تا گوش دل را دهی می توان

که از کعبه هم ذکر مولا شنید

 

زمین خشکسالی ترک خورده بود

ولی ناگهان بوی دریا شنید

 

دل انبیا بر دری می تپید

که از آن صدای شما را شنید

 

خدا خنده کرد و خدا جلوه کرد

شبی که رضا ذکر بابا شنید

 

تو هم مادری هستی و می شود

که از قلب تو نام زهرا شنید

 

فدای نفسهای بابایی ات

فدای تپش های زهراییت

 

ز تو کوچه ها تا معطر شدند

حسودان این شهر ابتر شدند

 

به کوری چشمان ناباوران

همه محو روی پیمبر شدند

 

عسل های کندوی لبهای توست

گر این روزها شهد و شکر شدند

 

برای تماشای لبخند توست

علی اکبری ها کبوتر شدند

 

کریمی کرامت،جوادی و جود

چه خوش کُنیه هایت مکرر شدند

 

شبی که اذان گفت بابا همه

پُر از یاد میلاد اصغر شدند

 

خدا دید چشم پر احساس تو

از آن ابتدا غرق مادر شدند

 

کسی را نگاهت معطل نکرد

دو دست مرا هیچ معطل نکرد

 

تو دریایی و در تماشا رباب

تو در خوابی و غرق لالا رباب

 

تو تا آمدی آبرو دادی اش

که خندید با تو به زهرا رباب

 

شبیه حسینی و مات تو اند

همه دور گهواره حتی رباب

 

تو ذات بزرگی و جایت بلند

تو را داده بر دوش سقا رباب

 

تبسم کن و خیمه را شاد کن

بیا زنده کن عمه را با رباب

 

به دستان بابا هواست نبود

که چشمش به راه است آنجا رباب

 

نگو مادرت را صدا می زدی

به دست پدر دست و پاز میزدی

 

حسن لطفی

 

*********************

 

اشعار ولادت حضرت امام جواد(ع) – پوریا باقری

 

حاتم از یک تار مویت خلق شد ، ابن الرّضا

کل عالم ز آبرویت خلق شد ، ابن الرّضا

 

صد بهشت از عطر و بویت خلق شد ابن الرّضا

ماه ،از اکسیر رویت خلق شد ابن الرّضا

 

سائل کوی توأم ، آقا... `تَصَدَّقْ” بر گدا

تاب گیسوی توأم ، آقا... `تَصَدَّقْ” بر گدا

 

قلب ما باب المجانین و کرامت از شما

راه تو باب المراد و استقامت از گدا

 

شاه راه سائلان ، باب الجواد ابن الرّضا

اسمِ اعظم ، نام تو باشد به درگاه خدا

 

ای علی اکبر دوم ، عزیز فاطمه

به چه شیرین ، بردن نامت کنار علقمه

 

علقمه ، باب الحوائج ، نام تو غوغا کند

`یا جواد” و `یا جواد” ،عباس هم امضا کند

 

بعد یک کرب و بلا ، شوری به دل برپا کند

آخرش هم کاظمین تو گره را وا کند

 

میروم یک روز از کرب و بلا تا کاظمین

با شعار `یا جواد” و `یا لَثاراتَ الحسین”

 

دست خالی آمدم ،ای سفره دار محترم

از گدایان توأم ، ای سایه ات روی سرم

 

ای فدای چشم هایت هم پدر هم مادرم

حاجتم این است: یک شب ، پا برهنه ، در حرم

 

در حرم ، آرام ،یک گوشه ،من و ذکر `رضا”

روضه میخوانم برای غربت خون خدا

 

روضه ی مادر ،علی ، با دست بسته ،کوچه ها

یادی از قبر حسن ،در حسرت ایوان طلا

 

جان فدای قلبِ بی تابِ تو و بابای تو

غرق در داغ علی و فاطمه ،دنیای تو

 

عرض خود را اینچنین میبندم و رد میشوم

از غلامان توأم ، هر چند هم بد میشوم

 

از دعاهای شما ،راهیِ `مشهد” میشوم

میروم مشهد ،همانجا وقف مرقد میشوم

 

ای جواد بنُ الرّضا ، بابُ الجوادت محشر است

رفتن از بابُ الجواد ،از هر دری شیرین تر است

 

پوریا باقری

برگرفته از سایت حدیث اشک

 

*********************

 

اشعار ولادت حضرت امام جواد(ع) – امیر عظیمی

 

آنان که پی کاسبی رزق حلالند

تا روز قیامت دَرِ این خانه وبالند

باید که سر سجده به این خاک بمالند

- این ها-  همه سرچشمه ی آن آب زلالند

 

ما را که سلوک علی و آل مرام است

رزقی بجز از سفره ی ارباب حرام است

 

ذِکرُالله ما می شد این یاد ائمّه

این مجلس و این لطف خداداد ائمّه

هستیم به یاریّ و در امداد ائمّه

در حزن و غم و شادی و میلاد ائمّه

 

این کف زدن و سینه زنی جوهر دین است

عَجِّل لِوَلیِّ الفَرَجِ شیعه همین است

 

ای منتظران مقدم موعود مبارک

در مجلستان عطر خوش عود مبارک

میلاد کرم، لطف و عطا، جود مبارک

ازبس که شد این فاطمه مولود مبارک

 

از دست علی هرچه گدا تاج گرفتند

در عرش ملائک همه معراج گرفتند

 

عالم همه پست و پسر فاطمه بالاست

یک عمر شدم نوکرش، آنقدر که آقاست

از نسل علیّ و نوه ی حضرت موساست

مولام رضا، او علیِ اکبرِ مولاست

 

اسفند بپاشید سر آتش ایمان

او آمده تا کور کند چشم حسودان

 

رویید زِ لبهای علی اکبری اش گل

چیدند ملاک زِ رخ دلبری اش گل

از لعل مناجاتیِ پیغمبری اش گل

از سمت پدر گل، نسب مادری اش گل

 

به به! چه گلی آمده در خاطر این باغ

قنداقه ی گلپوش شده قبله ی عشاق

 

او عبد خدا بود، در این باره سخن گفت

" لاحول و لا" خواند و به گهواره سخن گفت

پر نور شد آن خانه چو مه پاره سخن گفت

با هر دل بیچاره ی آواره سخن گفت:

 

" تنها نه به هر مفلس در بند جوادم

حتی به امامان خداوند جوادم"

 

خوب است زِ قنداقه ی او توشه بگیریم

از مزرعه ی صورت او خوشه بگیریم

فیض حرم صاحب شش گوشه بگیریم

روی قدمش سر بگذاریم و بمیریم

 

چون مرگ به روی قدمش عین حیات است

او منبع جود است و دَلیلُ البرکات است

 

وَاللهِ بنی فاطمه سرمایه ی دینند

هم سایه حقّند وَ هم سایه نشینند

فردوس خدایند و بهشتند و بریند

ما رعیت واینان همه ارباب ترینند

 

این ها سر شاخه رطب کال ندارنند

اولاد علی، طفل و کهنسال ندارند

 

او کودک ارباب ولی شیخُ الائمه است

دشمن شده از جامِ میِ معرفتش مست

خوردند بزرگان همه در بحث به بن بست

پیش پسر شاه خراسان شده اند پست

 

در محضر او اوج نشینان همه پستند

محکوم به درماندگی و عجز و شکستند

 

در وادی دل وجه خدا کیست بجز او

دروازه و مفتاح دعا کیست بجز او

ابن الکرم و ابن سخا کیست بجز او

ابن علی و ابن رضا کیست بجز او

 

او ابن علی، ابن علی، ابن علی هاست

آری نهمین معجزه ی حضرت زهراست

 

او کارگشای گره روز معاد است

سرچشمه ی جود است و جواد است و جواد است

برسفره ی او رزق خداداد زیاد است

از آمدن ابن رضا، فاطمه شاد است

 

ما سایه نشین کرم ابن رضاییم

مشتاق طواف حرم ابن رضاییم

 

باید که بسازیم دوباره حرمش را

بر عرش رسانیم شکوه علمش را

چون لشگری از شمع بسوزیم غمش را

در روضه بمیرم غمِ سنّ کمش را

 

مدّاح فلک در غم او زمزمه دارد

او ارثیه ی عمر کم از فاطمه دارد

 

امیر عظیمی

برگرفته از وبلاگ حسینیه

 

*********************

 

اشعار ولادت حضرت امام جواد(ع) – ناصر شهریاری

 

امشب همه جا حرف نگار است، دگر هیچ

امشب همه جا صحبت یار است دگر هیچ

 

در محفل اهل سحر و اهل مناجات

صحبت ز سر زلف نگار است دگر هیچ

 

تابیده به عالم رخ چون بدر محمد

پایان شب تیره و تار است دگر هیچ

 

امشب همه جا صحبت جود است و جواد است

نامش همه جا ذکر و شعار است دگر هیچ

 

از یمن عطا و کرم و جود و سخایش

دارا شده هر کس که ندار است دگر هیچ

 

امشب همه مشمول کرامات جوادند

در پشت درش خیل گدایان همه شادند

 

گردیده درِ جود خدا بار دگر باز

میخانه ی عشق رضوی تا به سحر باز

 

به به چه خبر گشته شب شهر مدینه

پابوسی او آمده خورشید و قمر باز

 

بر گرد رخش خیل ملائک همه جمعند

ریزند به پایش همه دم دُرّ و گهر باز

 

رو در روی هم آینه در آینه وقتی

چشمان پسر گشته سوی چشم پدر باز

 

خندان شده لعل پدر پیر مدینه

وقتی به سویش گشته لبِ نازِ پسر باز

 

امشب سخنم شامل صد رحمت او شد

روی سخن و حرف دلم حضرت او شد...

 

...ای معتکف کوی تو مهتابِ شبانه

ای خیل گدایان به سویت گشته روانه

 

هر جا سخن از جود و عطا در وسط آید

سوی تو بچرخد سر انگشت نشانه

 

خورشید خجالت کشد و ماه بلرزد

تا که سخن از روی تو آید به میانه

 

آن قدر کرامات تو گردیده زبان زد

همیشه گدا هست به پشت در خانه

 

ای وارث علم رضوی، زاده ی زهرا

"یحیی" شده با علم تو رسوای زمانه

 

آری تو جوادی که شدی عشق موید

هم حیدر و هم آینه ی روی محمد

 

ناصر شهریاری

شعر مدح حضرت علی اصغر(ع)

شعر مدح حضرت علی اصغر(ع) - محمد جواد پرچمی

 

کسی که از دو لبش کوثر آب مینوشید

کسیکه باده به نامش شراب مینوشید

 

کسیکه از قدمش سلسبیل سیراب است

کسیکه از دم قدسیش ، نیل سیراب است

 

همان کسیکه چکید آبشار از مشتش

همانکه داد به دریا حیات انگشتش

 

کسیکه صاحب آب است جده اش زهرا

کسیکه تشنه لبخند او بود سقا

 

کسیکه از غم او کائنات لبریز است

همانکه از کرم او فرات لبریز است

 

به آه تشنکی اش هیچ کس جواب نداد

کسی به حنجر خشکش دو قطره آب نداد

 

عطش گرفت لبش را که گفته شیر مکید؟

به جای شیر در آنجا سه جرعه تیر مکید

 

وحوش و طیر بیابان ، درنده ها سیراب

عزیز فاطمه لب تشنه ، اسبها سیراب

 

چه کرد آب؟ لب کوفیان خنک میشد

کبود شد لب اصغر ، سنان خنک میشد

 

بس است حرمله دنبال آب پرسه نزن

کمان بدست تو پیش رباب پرسه نزن

 

بس است حرمله قلب رباب می لرزد

بگو که این سر کوچک چقدر میارزد؟

 

صدای حرمله آتش به عمق جان می زد

عروس فاطمه را با ته کمان می زد

 

محمد جواد پرچمی

 

**********************

 

اشعار ولادت حضرت علی اصغر(ع) – حسن لطفی

 

دوباره عشق دوباره حکایتی دیگر

دوباره شور دوباره قیامتی دیگر

 

دوباره نغمه یِ داود می رسد امشب

دوباره زَمزَمه یِ رود می رسد امشب

 

دوباره از جگرِ کوه چشمه می جوشد

زِ کوچه هایِ مدینه کِرِشمه می جوشد

 

عصا به سینه ی دریا کشیده راهی را

زِ شوق حضرت موسیٰ دویده راهی را

 

مسیح آمده تا خانه ی مسیحایَش

کلیم سُجده کند بر قدومِ لیلایَش

 

خریده نوح به جانش هزار طوفان را

مگر نگاه کُنَد پیرِ مِی فروشان را

 

دوباره نوبتِ جام و سبو و ساغر شد

برای آمدنش انتظارها سر شد

 

شب است و خانه ی زهرا عجب تماشایی است

زمان دلبریِ دلبری مسیحایی است

 

از آسمان به زمین آفتاب آمده است

علیِ سوم ِعالی جناب آمده است

 

اگر چه طفل ولی نه،پیرِ هر مست است

قسم به حضرت مولا امیرِ هر مست است

 

رسیده آینه دارِ امام عاشورا

رسیده حُسنِ خِتامِ قیامِ عاشورا

 

اگرچه غُنچه ی پیچیده در قُمات است این

به لعلِ کوچکِ خود چشمه یِ حیات است این

 

دو طاق حُسن دو اَبرو دو تیغ آورده

برای بوسه یِ بابا عقیق آورده

 

برایِ حضرتِ ارباب دلبری دیگر

برای قافله سالار حیدری دیگر

 

فقط نه در دِلِ گهواره کودکِ باباست

قسم به او که علمدارِ کوچکِ باباست

 

گشود گیسوی او را جهان پُر از دِل کرد

کتابِ کربُبلا را حسین کامل کرد

 

به رویِ دوشِ عمو همچو آبشار علیست

رسیده است بگوید که ذوالفقارِ علیست

 

تبسمی زد و تا کبریا به وَجد آمد

از آن دو چشمِ خدایی خدا به وَجد آمد

 

عجب شبی است که روی علیست مهتابَش

رُباب گرمِ نگاهش رقیه بی تابش

 

هزار مرتبه عباس عزیز جان می گفت

شبی که اکبرِ لیلا به او اذان می گفت

 

فرشته بال به طاقِ دو اَبرویَش می زد

گلابِ یاسِ بهشتی به گیسویَش می زد

 

به پیشِ دیده یِ زینب حسین زینب وار

گرفت بوسه زِ لبهایِ او هزاران بار

 

نگاه کرد به چشمش دلش هوایی شد

هوای خانه ی ارباب کربلایی شد

 

دلش حسینیه بود و سَیَنجَلی می گفت

نوایِ حَیَ عَلَی العِشق را علی می گفت

 

بهانه کرد دلش داغ آبها را باز

به چشمهای علی دید کربلا را باز

 

اگر چه تشنه ولیکن زبان ندارد حیف

به رویِ دست عزیزش توان ندارد حیف

 

کنارِ خیمه رباب است و چشم در راه است

تمام هستی مادر شبیه یک آه است

 

به روی دست پدر بود و بال و پر می زد

لبان تاوَلی اش شعله بر جگر می زد

 

به زخمهای لبش خون تازه جاری بود

اگر غلط نکنم وقتِ نِی سواری بود

 

حسین دستِ غریبی به رویِ زانو زد

برای جُرعه یِ آبی به حرمله رو زد

 

صدایِ خنده و شور و سُرور و هِلهِله بود

بلند تر زِ همه خنده های حرمله بود

 

مسیرِ تیرِ سه شعبه به حَنجرش اُفتاد

به روی دست پدر وایِ من سَرَش اُفتاد

 

بخون کشید رُخَش را تمام گیسو را

که دوخت تیرِ سه شعبه گلو و بازو را

 

حسن لطفی

برگرفته از سایت حدیث اشک

 

*******************

 

اشعار ولادت حضرت علی اصغر(ع) – مجتبی کرمی

 

تا خدا فیض تو را قسمت دنیا کرده

لطف دستان تو را باب مداوا کرده

 

نفس حضرت عیسای مسیحا دم را

در دم کالبد کوچک تو جا کرده

 

هر کجا حرف شفا هست در این آبادی

پر قنداقه ی تو کار خودش را کرده

 

ظرف شش ماه ، تو چه با برکت دل بردی

ویژگی ای که فقط عمر تو پیدا کرده

 

روی دستان رباب آیۀ تو نازل شد

علیِ اکبر ، اگر روزی لیلا کرده

 

اشک درباره ی تو ، عرش نشینم کرده

این همان کرب و بلاییست که امضا کرده

 

پر پرواز تو آنقدر تو را بالا برد

مادرت را به سرت غرق تماشا کرده

 

مادرت غرق معماست که جرم تو چه بود ؟

تیر در پاسخ یک معصیت ناکرده

 

مجتبی کرمی 

اشعار ولادت حضرت امام محمد باقر(ع)

اشعار ولادت امام محمد باقر(ع) - وحید قاسمی

 

 

خورشید تابنده ي علوم

 

 

سرچشمه ي تمامي انديشه هاي ناب

 

 دانش پژوه مدرسه ي عشق بو تراب

 

 

اوصاف پاكتان چقدر بي نهايت است!

 

يك خط ز مدحتان شده موضوع صد كتاب

 

 

 شك كرده ايم! اهل زمين باشي اي عزيز

 

 اي جلوه ي جلال خدا در پس حجاب

 

 

 امشب دوباره حضرت خورشيد اهل بيت

 

از ماوراي فاصله ها بر دلم بتاب

 

 

 ما را دعا كنيد همين لحظه از بهشت

 

آقا دعايتان همه دم هست مستجاب

 

 

 اين چهره ي سياه مرا هم نگاه كن

 

شايد به ياد آوريم در صف حساب

 

 

 من از پل صراط جزا با نگاهتان...

 

... مانند باد مي گذرم تند و پر شتاب

 

 

ساعي ترين مدرس آداب زندگي

 

شيوا سخن، مفسر آيات بندگي

 

 

 قله نشين دانش و دين، اي طلايه دار

 

كاوشگر رموز سماوات كردگار

 

 

 تيغ كلام نغز شما در مناظره

 

پِي كرده است مركب دجال روزگار

 

 

 هر كس كه خواست پيش شما قد علم كند

 

گشته ميان معركه ي بحث تارومار

 

 

 كوه بزرگ حادثه را بر زمين زدي

 

انگشت بر دهان شده اين چرخ كجمدار

 

 

 اين چه تواضعي ست امام فرشته ها!

 

داري به پاي خويش دو نعلين وصله دار

 

 

 آقا شما كه واسطه ي فيض عالميد

 

حيف است مانده ايد در اين شهر بي بهار

 

 

 اي كاش سمت كشور ما هم مي آمدي

 

 پس لا اقل به خانه ي قلبم قدم گذار

 

 

 اي خضر مست ميكده ي چشمه ي حيات

 

من تشنه ام‌‌ـ شبيه خودت ـ تشنه ي فرات

 

 

 آموزگار مبحث جغرافياي دين

 

استاد فقه و خارج دانش سراي دين

 

 

 دار و ندار زندگي ات را تو ريختي

 

تا آخرين دقايق عمرت به پاي دين

 

 

 از ابتداي كودكي ات خونجگر شدي

 

زخم زبان و طعنه شنيدي براي دين

 

 

 با خشت خشت اشك نماز شب شما

 

مستحكم است تا به ابد پايه هاي دين

 

 

 اي يادگار كرب و بلا، زير كعب ني

 

سهمي عظيم داشته اي در بقاي دين

 

 

 ديدي سر بريده ي عباس را به ني

 

بر شانه ي كبود نهادي لواي دين

 

 

 از ناي زخم خورده تان مي رسد به گوش

 

در مجلس يزيد، صداي رساي دين

 

 

با اشك و آه، شعله به آيينه مي زدي

 

عمري به ياد كرببلا سينه مي زدي

 

 

وحید قاسمی

 

*******************

 

اشعار ولادت امام محمد باقر(ع) - رحمان نوازنی

 

اشتیاق سلام

 

 

بر لب ساحلی که جا ماندم

 

شادم از اینکه که کشتی ام آمد

 

باید امشب به آسمان بروم

 

چون که ماه بهشتی ام آمد

 

**

 

باید این شهر را مناره کنیم

 

آسمان را پر از ستاره کنیم

 

یا من ارجو لکل خیر بیا

 

تا به سمت شما اشاره کنیم

 

**

 

خبر تازه اینکه کفر اینجا

 

توی این شهر می شود تقدیس

 

آن طرف عده ای فرشته نما

 

تازه دارند می شوند ابلیس

 

**

 

گرچه خون کرده اند بعضی ها

 

دل این ماه آسمانی را

 

ولی این ماه صاحبی دارد

 

که زمین می زند کسانی را

 

**

 

گرچه آغاز شعر امشب را

 

گله از دست ناکسان کردیم

 

بگذریم ماه، ماه علی است

 

به علی واگذارشان کردیم

 

**

 

روی بال فرشته های خدا

 

همصدا با دعای ماه رجب

 

بفرستید با ملائک عرش

 

صلواتی به وسعت امشب

 

**

 

شب میلادهایمان مثل

 

شب دلدادگی، شب وصل است

 

این بهاری که از خدا داریم

 

یک بهار چهارده فصل است

 

**

 

آری امشب که جشن می گیریم

 

شب میلاد فصل پنجم ماست

 

گل بریزید روی خاک بقیع

 

که بقیعش بهشت مردم ماست

 

**

 

اسمتان مثل اسم پیغمبر

 

در میان نوشته های خداست

 

نامتان هم همیشه در همه جا

 

ذکر خیر فرشته های خداست

 

**

 

چارمین میوه ی دل حیدر

 

چارمین نور چشمی مادر

 

جابر آورده پیش محضرتان

 

اشتیاق سلام پیغمبر

 

**

 

از پدر هیبت حسینی را

 

در رگ و خون و جان و تن دارید

 

از طریق سیادت مادر

 

سیرت و صورت حسن دارید

 

**

 

آب یعنی که روشنایی علم

 

علم یعنی که نور پاک شما

 

پس عصا را شما زدی بر آب

 

تا گذر کرد حضرت موسی

 

**

 

حرف حرف کلامتان آقا

 

روی دلها طبیب می ریزد

 

قوم جابر به شوق می آید

 

از درختی که سیب می ریزد

 

**

 

نامتان را به زیر لب می برد

 

که به آتش پرید ابراهیم

 

گوشه ای از شکوه نور شماست

 

ملکوتی که دید ابراهیم

 

**

 

بی ولای علی و مهر شما

 

فایده ای نمی کند ایمان

 

دین چه چیزی است جز ولای شما

 

یا چه چیزی است جز محبتتان

 

**

 

وقتی از کوچه ها عبور کنید

 

کوچه از شوق می شود دریا

 

بسکه در وصفتان به هم گفتند

 

اشبه الناس به رسول خدا

 

**

 

با سرشک شما شروع شده

 

خط سرخ غروب های منا

 

چشمتان گریه می کند هر شب

 

پای گودال عصر عاشورا

 

****

 

کربلا کربلا سفر کردید

 

از دل شام هم گذر کردید

 

ای مسافر چگونه این همه راه

 

با سر روی نیزه سر کردید؟

 

پیش رأس بریده در آن شب

 

با رقیه پدر پدر کردید

 

آه از آن ساعتی که گذشت

 

به رقیه، به سر نظر کردید

 

رحمان نوازنی

 

********************

 

اشعار میلاد امام محمد باقر(ع) - جواد حیدری

 

 

مِهر واجب

 

 

مهر تو خار نخل هایم را رطب کرد

 

ما را گدای اول ماه رجب کرد

 

 

آقای من مهر تو را واجب نوشتند

 

یعنی تو را بر غیر تو غالب نوشتند

 

 

سال هزار و سیصد و اندی گدایی است

 

روزی ماها از همین چندی گدایی است

 

 

من چهارده قرن دنبال شمایم

 

مال خودم هم نیستم مال شمایم

 

 

ماه رجب تا که به تو آغوش وا کرد

 

با آبرو شد، خویش را ماه خدا کرد

 

 

تو موسی دریا علم بی کرانی

 

تو آسمان در زمین، فوق زمانی

 

 

نام تو را همواره با مد می نویسم

 

تا می نویسم یا محمد می نویسم

 

 

ای گریه ی سجاده های نیمه شب ها

 

اذن دخول اول ماه رجب ها

 

 

ای سالها شهر خدا دنبال نورت

 

ای که برای مقدمت قبل از ظهورت...

 

 

...عرش الهی احترامش را فرستاد

 

پیغمبر اکرم سلامش را فرستاد

 

 

فرمود پیغمبر بزرگ عالمینم

 

آری حسین از من و من نیز از حسینم

 

 

آن کس که دارای تمام حُسن من بود

 

آنکس حسن بود و حسن بود و حسن بود

 

 

حالا حسین و مجتبی وصلت گزیدند

 

با وصلتِ باهم محمد آفریدند

 

 

تو مادری داری که مثلش هیچ زن نیست

 

مانند  او حتی در اولاد حسن نیست

 

 

او همره بابای تو کرب و بلائی ست

 

در عهد تو در منصب خیر النسائی ست

 

 

در هر زمان مشغول تبلیغ خدایی

 

با درد هم ترویج یاد هل اتایی

 

 

شب می کنی تا سیدی مولا بگویی

 

تب می کنی تا ذکر یا زهرا بگویی

 

 

آنچه که زهرا مادرت دارد تو داری

 

روز قیامت هم تو صاحب اختیاری

 

 

تو مثل رأس جد خود اعجاز کردی

 

بابی زحکمت بر نصاری باز کردی

 

 

قربان اعجاز تو ای فرزند زهرا

 

آخر مسلمان تو شد پیر نصارا

 

 

تو آبرو بخشی به ما ای آبرو دار

 

حاجت روامان کن که هستیم آرزودار

 

 

نابودی وهابیت امید شیعه است

 

روز سقوط کفر تنها عید شیعه است

 

 

باید که بر این آرزوی خود بنازیم

 

بهر تو و اجداد تو مرقد بسازیم

 

 

همراه بابایت چهل سال و پس از آن

 

بودی به یاد گودی گودال گریان

 

 

تا زنده بودی آب دیدی گریه کردی

 

تا کودکی بی تاب دیدی گریه کردی

 

 

تو روضه خوان روضه ویرانه هستی

 

تو داغدار عمه دردانه هستی

 

 

تو علم خود را از همه گودال داری

 

تو تا ابد بر خیزران اشکال داری

 

جواد حیدری 

اشعار ولادت حضرت امام محمد باقر(ع)

اشعار ولادت حضرت امام محمد باقر(ع) – محمد حسین رحیمیان

 

رسیده ماه رجب در سرم هوای مدینه

نوشته اند دوباره مرا گدای مدینه

گرفته است بهانه دلم برای مدینه

فدای چار امام گره گشای مدینه

 

کبوتر دل من تا بقیع گشته مسافر

سلام مقصد پنجم ! سلام حضرت باقر

 

نبود این دل ما حیدری اگر تو نبودی

نبود روزی ما نوکری اگر تو نبودی

نداشت دین خدا لشکری اگر تو نبودی

نداشت جسم تشیع سری اگر تو نبودی

 

بزرگ و کوچک ما زیر دین راه نجاتت

غلام حیدر و زهرا شدیم با زحماتت

 

تویی همان که پیمبر رسانده است سلامت

تویی که درک خلایق نمی رسد به مقامت

شبیه زینب کبری حماسه داشت کلامت

شده است منبر روضه حیات بخش ز نامت

 

همیشه کرده حدیث تو گرم روضه ما را

نتیجه های تلاش توایم و صادقت آقا

 

امام پنجم عالم ، امید پنج تنی تو

بزرگ تر ز تمام تصورات منی تو

فدای عزم بلندت ، امام بت شکنی تو

خودت بگو بنویسم حسین یا حسنی تو

 

تویی که وارث جمع فضائل حسنینی

امام امتی و میوه دل حسنینی

 

همیشه مثل حسن بود عادت تو کرامت

زبانزد است در عالم همیشه جود و عطایت

بزرگواری و دارد فقیر پیش تو حرمت

و در مرام شما نیست دین به غیر محبت

 

تو و کرم ، تو و بخشش ، تو و عطای فراوان

همیشه لطف تو آقا شده است شامل مهمان

 

تویی که حاصل عمرت همه معارف دین است

به زیر پرچمت آقا کسی که سایه نشین است

به دست او رگ خواب همه زمان و زمین است

بقیع بی حرمت هم بهشت اهل یقین است

 

به رغم خواسته ی منکران اصل ولایت

حرم نداشتنت هم نکرد کم ز مقامت

 

تو یادگار شهید غروب حادثه هایی

تو در تمامی حالات ، یاد کرببلایی

ز کودکیت تو دلتنگ سیدالشهدایی

تو داغدار امام ِ مُرَمِّلٌ بِدِمایی

 

چهار سالگی ات را نمی بری دمی از یاد

رقیه بین خرابه جلوی چشم تو جان داد

 

محمد حسین رحیمیان

فروردین ۹۶

 

*******************

 

اشعار ولادت حضرت امام محمد باقر(ع) – علیرضا وفایی

 

از قرص ماه چهره ی تو آفتاب ریخت

تا آسمان چشم گشودی شهاب ریخت

 

روزی که آمدی به گمانم ، ز آسمان

جای نزول آیه ی باران شراب ریخت

 

وقتی که آمدی به زمین ، پشت پای تو

گویا که جبرییل ز چشمش گلاب ریخت

 

خاک قدوم خادم تو طوطیای چشم

روی سر عدوی تو باید عذاب ریخت

 

تو پای درس مکتب سجاد بوده ای

از هر کلام درس تو صدها کتاب ریخت

 

هر کس که شیعه است یقین مذهبی ز توست

حتی رییس مکتبمان مکتبی ز توست

 

بند دوم

 

ذره به لطف چشم تو خورشید می شود

گرد و غبار ، زهره و ناهید می شود

 

هر نا امیدی از طرف خلق می رسد

در بارگاه قدس تو امید می شود

 

خوشبخت آن کسی ست که در سایه ی شماست

چون که فنای راه تو ، جاوید می شود

 

چشمان تو به گبر به بیفتد بدون شک

از عارفان خطه ی توحید می شود

 

وقتی که جاری است به لب اسم اعظمت

از دل به غیر یاد تو تبعید می شود

 

من در رکاب غیر تو زانو نمی زنم

غیر از شما به هیچکسی رو نمی زنم

 

بند سوم

 

تو پنجمین نتیجه ی نخل امامتی

تو هفتمین سفینه ی دریای عصمتی

 

آیینه ی تمام نمای حسینی و ...

مثل پدربزرگ خودت با صلابتی

 

خود را به خادمان تو منصوب می کند

هر آنکسی که داشته یک جو لیاقتی

 

اینگونه نیست قاعده ی انتخاب ها

از دامن تو هر که بگیرد به راحتی

 

روز ولادت تو شب آرزوی ماست

من آرزو به دل شده ام از زیارتی

 

ای پنجمین شمایل مولا خوش آمدی

هم بازی رقیه ، به دنیا خوش آمدی

 

بند چهارم

 

از خاطرات آن سفر پر بلا بگو

هم بازی رقیه تو از کربلا بگو

 

در آن غروب بهت گرفته چه دیده ای

از اضطراب دختر خیرالنسا بگو

 

هم سن و سال های تو در خیمه سوختند

از گوشواره های همان بچه ها بگو

 

پای برهنه روی مغیلان دویده اید

مقتل بخوان و اندکی از ماجرا بگو

 

گر چه مکدرید از آن مجلس شراب

از داستان آن سر و طشت طلا بگو

 

بر شانه بار داغ بلا را کشیده ای

از خیزران و آن لب و دندان چه دیده ای

 

علیرضا وفایی

برگرفته از کانال حدیث اشک

 

*******************

 

اشعار ولادت حضرت امام محمد باقر(ع) – حسن لطفی

 

جلوه می بارد از جمال علی

جذبه می جوشد از جلال علی

 

هر که دارد خدا به خاطر اوست

هر که دارد خدا حلال علی

 

مرتضی را چه کار با عالم

هست عالم فقط وبال علی

 

ای نفسهات در خصال صدوق

ای بزرگیت از خصال علی

 

همه ی حرف توست قال نبی

همه ی حال توست حال علی

 

آمدی تا که با تو ما برسیم

ما همه میوه های کال علی

 

لطف زهرا تو را به ما دادند

از کرمخانه ی عیال علی

** 

ای نماز مطهر زهرا

سجده های معطر زهرا

 

خیره ای بر مقاماتش

مثل قابی برابر زهرا

 

می وزد در هوای گیسوت

عطر گلهای قمصر زهرا

 

آسمانی و مژده ات را داد

به زمینی ها پیمبر زهرا

 

بی خودی نیست فاطمی هستی

پُری از نور کوثر زهرا

 

می زند موج در احادیثت

جلوه های مکرر زهرا

 

با شما جبرئیل نام مرا

 می رساند به محضر زهرا

 **

ای طلوع علی الدوام حسن

آفتاب بلند بام حسن

 

جابر آورده ات سلام رسول

مادرت گفته ات سلام حسن

 

می رسند از تبار مادریت

هفت معصوم بر امام حسن

 

حسنی زاده ای ز آل حسین

ای حسینی ترین کلام حسن

 

دست تو دست مجتبای کریم

به تو زیبنده است نام حسن

 

بسکه داری ارادتش آقا

در بقیعی به احترام حسن

 

خوشبحالت کنار او هستی

ای تمام علی تمام حسن

 **

ای محمد ترین دعای حسین

دومین احمد حرای حسین

 

آمدی تا به انتها برسد

امتدادی از ابتدای حسین

 

از پدر ارث برده است عمری

سر این شانه ات روای حسین

 

آنکه روزی حسین منی گفت

گفت بعدش تویی برای حسین

 

ای علی اکبر امام شده

اکبر بعد کربلای حسین

 

تو حسینیه ی خدا هستی

با تو ماندیم در هجای حسین

 

حسن لطفی

 

*******************

 

اشعار ولادت حضرت امام محمد باقر(ع) – امیر عظیمی

 

شب است و باز، مبارک شبی است؛ ای ساقی

کلید میکده در دست کیست، ای ساقی

فرشته عشق نداند که چیست، ای ساقی

 

بخواه جام و شرابی به خاک آدم ریز

به کام شیعه ی زین العباد، زمزم ریز

 

خدا به شهر مدینه، دوباره عزت داد

به سفره ی دل شیعه، عجیب برکت داد

و نور فاطمه را پنج دفعه، حرکت داد

 

تمام شوکت و عزت، نزول فرموده

امام باقر امت، نزول فرموده

 

شکست پوزه ی شیطان، فرشته غالب شد

گدای نان شب، اینبار؛ گنج صاحب شد

به خاک خانه سجاد، سجده واجب شد

 

ملائکه، همه از عرش؛ سوی سجادند

پیمبران، همه تبریک گوی سجادند

 

ز شاهراه نبوت، مسیر و جاده ی وحی

رسیده کودک قرآن، امام زاده ی وحی

محمد بن علی، پنجمین نواده ی وحی

 

نبود روی زمین، بی امام ها؛ دینی

بدون باقر و صادق، چه دین و آیینی؟!

 

خبر دهید که آمد تجسّمِ کوثر

بگو به شیعه: «فصلّ لِرَبِّکَ وَ أنحَر»

به خصم حضرت حیدر، بگو:« هُوَالاَبتَر»

 

کلام آل پیمبر، کلام اسلام است

و «قال باقر» شیعه تمام اسلام است

 

حدیث از لب لعلش، شنیدنی است فقط

روایت از پسر وحی گفتنی است، فقط

درون مدرسه اش، درس خواندنی است؛ فقط

 

از این ذوات مقدس، حصول علم نکوست

درون مکتب باقر، "کلیم" دانشجوست

 

به لطف حضرت باقر، علوم؛ احیا شد

معارف از کرم او به قدر دریا شد

تشیع از کمک و دستگیری اش، پا شد

 

چقدر مزرعه ی حوزه هاش، پر بارند

هزار قاضی و بهجت به او بدهکارند

 

خدا کند که من امسال، زائرش باشم

به کوری سلفی ها، مسافرش باشم

به اعتکاف حریمش، مجاورش باشم

 

بقیع؛ تربت باقر، دل پری دارد

نه شمعی و نه چراغی، نه زائری دارد

 

 به یاد کودکی او، بگو: سلام حسین!

«سلام جدّ غریبم، سلام، امام حسین!

تو رفتی و چه کشیدند، عمه هام، حسین!

 

سلام زینب و نجمه، سکینه و کلثوم

سلام عمه، سه ساله؛ رقیه ی معصوم 

 

امیر عظیمی

 

*******************

 

اشعار ولادت حضرت امام محمد باقر(ع) – علیرضا خاکساری

 

خبر رسیده که امشب ز راه دور می آیی

میان حُلّه ی عرشی غرق نور می آیی

 

خبر رسیده همه محو روشنای تو هستند

شبیه آینه هایی چنان بلور می آیی

 

ابهت است که در چشم های تو شده نازل

چه با شکوه ولی خالی از غرور می آیی

 

پدر تو را  ز خدایش میان سجده گرفته

سلام روی لبت غرق در سرور می آیی

 

رجب مرّجب اگر شد به یمن مقدم تان بود

شبیه نهر پر از باده ی طهور می آیی

 

نسب نسب همه عالی مقام ها متعالی

به دامن علوی ها حسین پور ! می آیی

 

مفاعلن فعلاتن محمد بن علی شد

مگر تو هم به میان دل بحور می آیی؟

**

به اختیار خودت انتخاب را به تو دادند

تمام ادعیه ی مستجاب را به تو دادند

 

سخاوت و نفس و سادگی مادر آب و

شجاعت و جگر بوتراب را به تو دادند

 

طبیعی است در عالم مَثل نداشته باشی

چرا که پرتو شش آفتاب را به تو دادند

 

پدر بزرگ کریم و کریمه مادر پاکت

کریمی و کرم بی حساب را به تو دادند

 

رسیدی از پس پرده مگر که فقه بگویی

به امر خالق یکتا کتاب را به تو دادند

 

برای اینکه بگردم همیشه در پی ات آقا

سوال را به من اما جواب را به تو دادند

 

میان این همه واژه به من "رعیت ساده"

و لفظ جالب "عالیجناب" را به تو دادند

 

دلیل حال خوش من فقط تویی تو چرا که

همیشه مرهم حال خراب را به تو دادند

 

به اتفاق پدر ،عمه های کرببلایی

در انتها عَلَم انقلاب را به تو دادند

 

به این نتیجه رسیدم گریز روضه همین جاست

یکی دو مرتبه طفل رباب را به تو دادند

 

بگو که لحظه ی مرثیه خوانی همگانی

همیشه روضه ی قحطی آب را به تو دادند

 

علیرضا خاکساری

 

*******************

 

اشعار ولادت حضرت امام محمد باقر(ع) – داود رحیمی

 

حرفی نزن از تشنگی دریا رسیده

از بی پناهی ها مگو مأوی رسیده

 

پیغمبر آمد خیر نازل شد از آن پس

فیض مدام از عالم بالا رسیده

 

فرخنده فیضِ فرخ و فرزانه ای که

آوازه اش تا سدره و طوبی رسیده

 

آن مدعی کز نسل احمد حرف می زد

حالا ببیند چارمین آقا رسیده

 

این چارمین حیدر نصب این پنجمین دُر

از کوثر پر گوهر زهرا رسیده

 

داعیه داری که به علمش ناز می کرد

کارش به شاگردی این آقا رسیده

 

با " کعب الاحبار" و "هریره" دین نمی ماند

با " قال باقر" شیعه تا اینجا رسیده

 

لطفش همیشه شامل حال گداهاست

از لطف و از آقایی اش بر ما رسیده...

 

یا باقر العلم النبیّین یا محمّد

فرقی نداری در حقیقت با محمّد

 

دریای علمت تا ابد ساری و جاری

تو مثل زهرا کوثری، دنباله داری

 

در جهل تاریک و خزان معرفت ها

با یک بغل نور آمدی، گرم و بهاری

 

مثل پیمبر دست مردم را گرفتی

با تو سر راه آمده عبد فراری

 

وقتی تو آقای منی، در خانه ی تو

با آبروتر از گدایی هست کاری؟

 

از تو نوشتم دفترم شد آسمانی

یک آسمان لبریزِ حس بی قراری

 

از تو نوشتم یادم آمد که غریبی

افتاد از دستم قلم در یک کناری

 

یک دست روی سینه و دست دگر را

در پنجره های ضریحی که نداری...

 

از حال و روزت در بقیع آتش گرفتم

نه سایبانی، نه چراغی، نه مزاری...

 

داود رحیمی

 

*******************

 

اشعار ولادت حضرت امام محمد باقر(ع) – مهدی رحیمی

 

روشن تر است این پسر از ماه صورتش

گردن کشیده ماه خودش هم به رویتش

 

ماه رجب به ماه عرب چشم دوخته

معلول خیره ست به دقت به علتش

 

ماه تمام اول ماه رجب رسید

قد قامت الصلوة به قد و به قامتش

 

شد اولین محمد بعد از پیامبر

آمد ز دست های علی هم نبوتش

 

چون آفتاب وقت طلوع و غروب خویش

عمری نشسته کوه دو زانو به خدمتش

 

پلکش دلیل روز و شب است و به این دلیل

باید که کوک کرد زمان را به ساعتش

 

در آفتاب ظهر، زمین سایه اش کم است

خاص است قهر حجت و عام است رحمتش

 

از شرق تا به غرب جهان،نه بزرگتر

قلب من و تو است حدود حکومتش

 

قارون اگر شود همه ی عمر چون گداست

در محضر تو هرکه بنازد به ثروتش

 

این سو پدربزرگ حسن آن طرف حسین

باید که غبطه خورد به شکل سیادتش

 

بوده علی اگرچه پسرخوانده ی نبی

گشته محمد اِبْنِ علی با ولادتش

 

داییش قاسم است و رقیه ست عمه اش

از این مسیر رفته به زهرا شباهتش

 

همبازی رقیه و دلواپس عمو

شد شرح روضه مدت عمر امامتش

 

در ظاهرش گرفتن مجلس برای علم

در اصل شرح روضه فقط بوده علتش

 

تا روضه ی حسین شود زنده نُه امام

مسموم هم شوند می ارزد به قیمتش

 

مهدی رحیمی

امام زمان(عج)-مناجات سال نو

امام زمان(عج)-مناجات سال نو-قيصر امين پور

 

بفرمایید فروردین شود اسفندهای ما

نه بر لب، بلکه در دل گُل کند لبخندهای ما

بفرمایید هر چیزی همان باشد که می خواهد

همان، یعنی نه مانند من و مانندهای ما

بفرمایید تا این بی چراتر کار عالم؛ عشق

رها باشد از این چون و چرا و چندهای ما

سرِ مویی اگر با عاشقان داری سرِ یاری

بیفشان زلف و مشکن حلقه ی پیوندهای ما

به بالایت قسم، سرو و صنوبر با تو می بالند

بیا تا راست باشد عاقبت سوگندهای ما

شب و روز از تو می گوییم و می گویند، کاری کن

که «می بینم» بگیرد جای «می گویند»های ما

نمی دانم کجایی یا که ای، آنقدر می دانم

که می آیی که بگشایی گره از بندهای ما

بفرمایید فردا زودتر فردا شود، امروز

همین حالا بیاید وعده ی آینده های ما

امام زمان(عج)-مناجات سال نو

امام زمان(عج)-مناجات سال نو

 

ای چشم هایت جاری از آیات فروردین

سرشارتر از شاخه های روشنِ «والتّین»

لبخندهایت مهربان تر از نسیم صبح

پیشانی ات سرمشق سبز سوره ی یاسین

ای با تو صبح و عصر و شب «فی أحسَنِ التقویم»

ای بی تو صبح و عصر و شب دل مرده و غمگین

ای وعده ی حتمی! بگو کی می رسی از راه

کی می شکوفد شاخه های آبی آمین؟

رأس کدامین ساعت از خورشید می آیی

صبح کدامین جمعه ها با عطر فروردین؟

اشعار میلاد حضرت فاطمه زهرا(س)


اشعار میلاد حضرت فاطمه زهرا(س) - مهدی نظری
 
شراب کوثری
 
لطف چشمان توست حيدري ام
بانگاه تو از بدي بري ام
 
آمدم محض گفتن تبريك
بادل عاشق كبوتري ام
 
فكر كردم كه زود آمده ام
بعدديدم گداي آخري ام
 
از ازل تاهميشه مادر جان
مست از اين شراب كوثري ام
 
در روايات مان نوشته شده
گفته اي تابهشت مي بري ام
 
تو اگر مادر زمين هستي
پس منم تا هميشه مادري ام
 
زير اين سقف چادرت يك عمر
سخت مشغول كار نوكري ام
 
نوكري تو كار و بار من است
مايه ي فخر و اعتبار من است
 
در نگاهت نبي خدا را ديد
درقنوت تو ربنا را ديد
 
بهر تبريك جبرئيل آمد
دست برسينه انبيا را ديد
 
پدرت پشت درب خانه تان
باگل و هديه مرتضي را ديد
 
آسمان و زمين پر از گل شد
تا كه روي گل شما را ديد
 
پا به روي زمين زدي وجهان
مادر شاه كربلا راديد
 
چادرت را تكاندي و خورشيد
زير پايت ستاره ها را ديد
 
آنقدر در حجاب بودي كه
ماه در چادرت حيا را ديد
 
تا ابد سايه گستري مادر
همه عشق حيدري مادر
 
تا لبانت به مادرت خنديد
بندگان را خداي تو بخشيد
 
چادرت را كه دوخت دست ملك
باقي اش رابه روي كعبه كشيد
 
مصطفي جاي نقل روي سرت
تكه هاي ستاره مي پاشيد
 
هر كجا مصطفي نظر مي كرد
رد پاي فرشته را مي ديد
 
ناگهان باملائك آهسته
گفت آرام دخترم خوابيد
 
باز قنداقه را بغل كرد و
گونه ات را به خنده مي بوسيد
 
مثل آن لحظه اي كه در معراج
از سرشاخه سيب سرخي چيد
 
بوي ياس تو برمشام آمد
باز خورشيد روي بام آمد
 
آفتاب قديم دنيايي
مادر مهربان بابايي
 
تا همين قدر ازتو مي گويم
در دو عالم فقط تو زهرايي
 
تا تو هستي غمي نمي ماند
روز محشر شفيعه مايي
 
اي پناه امام اول ما
ذوالفقار علي اعلايي
 
باوجودي كه مادري اما
در كرامت چقدر آقايي
 
بسكه مديون دستهاي توام
از كنارت نمي روم جايي
 
مرتضي تكيه گاه احمد بود
پس توهم تكيه گاه مولايي
 
روزمحشركه مي شودمادر
چقدر مي شوي تماشايي
 
توخودت شافعي ولي آنجا
حامل دستهاي سقايي
 
مي رسد نغمه اي ز سوي خدا
فاطمه تابهشت مي آيي؟
 
آنقدر خوب و مهربان هستي
باز هم فكر شيعيان هستي
 
ماه بي جلوه ي رخت تار است
كار دنيا بدون تو زار است
 
يوسف مصري ازهمان اول
سركويت غلام دربار است
 
از كرامات دست باكرمت
به شما عالمي بدهكار است
 
چادرت  شهر را مسلمان كرد
از حديثش جهان خبر داراست
 
مادر من مواظب خود باش
در مدينه حسود بسيار است
 
تكيه گاه هميشه ي حيدر
شوهرت بي تو بي علمدار است
 
روضه اي كه گرفته جانم را
روضه ي سخت درب وديوار است
 
دل دنيا گرفت از آهت
اي به قربان صورت ماهت
 
 مهدی نظری
 
 *********************
 
اشعار ولادت حضرت فاطمه زهرا(س) - قاسم نعمتی
 
روح عاطفه
 
قلم مطهر و صفحه مطهر و تحریر
به آب و تاب کنم وصف آیه ی تطهیر
 
تو کیستی که همه قاصرند از درکت
چگونه می شود آخر تو را کنم تفسیر
 
مقابل قدمت جبرییل زانو زد
ز بس جلالیت ذات توست عالم گیر
 
به پیشگاه شما از خدا پیام رسید
سلام حضرت کوثر... سلام خیر کثیر
 
قسم به لوح و قلم گر اراده فرمایید
به باب میل شما می خورد رقم تقدیر
 
میان خانه نشستید و ذکر می گویید
تمام ارض و سماوات غرق این تکبیر
 
تمام خلق تو را در نقاب و دیده و بس
فقط خدا رخ تو بی حجاب دیده و بس
 
زمانه ظرف ندارد که تو ظهور کنی
کجا به کوتهی فکر ما خطور کنی
 
اگر قنوت بگیری میان سجاده
تمام شهر به یک غمزه غرق نور کنی
 
کلیم خانه ی حیدر! به یک دعای سحر
سرای کوچک خانه شبیه طور کنی
 
تو بهجت دل مولایی و به یک لبخند
وجود خسته ی او را پر از سرور کنی
 
فضای کوچه پر از عطر سیب می گردد
ز هر دیار اگر لحظه ای عبور کنی
 
تو روح عاطفه ای... گرچه من گنه کارم
مرا مباد ز خود لحظه ای تو دور کنی
 
غبار راهم و تو سایه ی سرم هستی
چه غم به روز قیامت تو مادرم هستی
 
دگر زمان سرور پیامبر آمد
که گاه زخم زبان قریش سر آمد
 
تو همزبان خدیجه شدی میان رحم
که غم مخور شب تنهایی ات سحر آمد
 
برزگ بانوی کعبه چقدر تنها بود...
ز دیده های پر از مهر او گوهر آمد
 
شمیم سیب بهشت از حجاز می آید
نگار ماست غریبانه از سفر آمد
 
خدا برای علی خلق کرده است تو را
برای شیر خدا بهترین سپر آمد
 
تمام فخر علی شوهری فاطمه است
خبر دهید به حیدر که همسفر آمد
 
به روی شانه ی تو بیرق علی برپاست
علی که فاطمه دارد همیشه پابرجاست
 
کریم شهر علی سفره دار زهرا بود
جمال حق علی...آینه دار زهرا بود
 
به دست خالی از این خانه سائلی نرود
که در کنار علی خانه دار زهرا بود
 
قسم به آن زرهی که همیشه پشت نداشت
میان دست علی ذوالفقار زهرا بود
 
اگرچه نام علی هم ردیف با نمک است
بر این ملیح زمانه نگار زهرا بود
 
همه زمین و زمان در طواف روی علیست
مطاف روی علی در مدار زهرا بود
 
حسن کریم و حسین دست گیر عالمیان
همیشه محور این اعتبار زهرا بود
 
از آن زمان که گل ما به عشق می آمیخت
خدا خدایی خود را به پای زهرا ریخت
 
خدا به وسعت عرشش تو را معظم کرد
کنیز خویش صدا کرده و مکرم کرد
 
صدای هر تپش توست ذکر علی
به این صدا همه ی ذکر ها منظم کرد
 
میان عرصه ی محشر شفاعت همه را
به گوشه ای ز نخ چادر تو محکم کرد
 
سپس گشود مسیر ورود جنت را
گروه فاطمیون بر همه مقدم کرد
 
چکیده ی جلوات تو و علی روزی
حسین گشت و به پا بیرق محرم کرد
 
برای اینکه بماند همیشه جلوه ی تو
میان قامت زینب تو را مجسم کرد
 
به هرم آتش دوزخ بسوزد آن دستی
که بین کوچه به یک ضربه قامتت خم کرد
 
میان آن در و دیوار خون تازه نشست
بلند مرتبه بودی و حرمت تو شکست
 
قاسم نعمتی
 
*********************
 
اشعار ولادت حضرت زهرا(س) – علیرضا لک
 
بر عالم سرما زده گرما دادند
خورشیدترین! تو را به دنیا دادند
 
با سجده و سجاده چهل روز گذشت
تا عاقبت آن سیب خدا را دادند
 
مفهوم حقیقی حیاتی بانو!
با تو به زمین معنی ومعنا دادند
 
تا اینکه به سوی آسمانها بپریم
با نام شما به بالمان پا دادند
 
بامعجزه ی کنیز چشمان شما
هی مرده گرفتند و مسیحا دادند
 
ای قبله لبهای محمد زهرا
سر سبزی طوبای محمد زهرا
 
تسبیح خدا که از ازل می کردی
سجده به هو عزوجل می کردی
 
در لحظه ی ناب سحر هر جمعه
یاد همه ی اهل محل می کردی
 
با شهد نگاه مهربانت هر روز
تلخی زمانه را عسل می کردی
 
لبخند که می زدی همه غم ها را
در چشم علی چه زود حل میکردی
 
یک دست به آسیاب سنگی با درد
با دست دگر بچه بغل می کردی
 
زحمت کش خانه ی علی یا زهرا
مهتاب شبانه ی علی یا زهرا
 
تو فاطمه هستی وکسی کوثر نیست
از رتبه ی قدسی تو بالاتر نیست
 
تا روز ابد اگر بماند دنیا
غیر از تو کسی هم نفس حیدر نیست
 
ای شان نزول همه ی آیین ها
بی معرفت مهر تو پیغمبر نیست
 
هر روز می آید دم در بابایت
یعنی احدی از گل من بهتر نیست
 
این واجب عینی است ببوسد دستت
این مهر پدر به ناز یک دختر نیست
 
یعنی که تویی بانی خلقت زهرا
یعنی که تویی راه سعادت زهرا
 
ای بال و پر فرشته ها دورو برت
ای حور زمین که آسمان زیر پرت
 
با پای ورم کرده سر سجاده
هرگز نشود ترک دعای سحرت
 
صد بارشنیده شد که پیغمبر گفت
ای روی دو پهلوم فدایت پدرت
 
خرمای بهشتی تورا می خواهد
این معتکف دائمی پشت درت
 
تا حشر بماند به دل دنیامان
غمنامه این زندگی مختصرت
 
ای ناله ی جانسوز مدینه زهرا
خاکستر تو مانده به سینه زهرا
 
بی تو همه ی باغچه هامان زردند
از داغ وغم دوشنبه ها دل سردند
 
از روز سقیفه تا که بازوت شکست
بر حرمت این خانه بلا آوردند
 
با ضربه ی یک غلاف بی شرم وحیا
ای وای بمیرم چه کبودت کردند
 
تو رفتی و مادران این داغ هنوز
مارا به بهانه ی غمت پروردند
 
حالا همه ی قبیله ات در به درند
کی در حرم امن تو بر می گردند
 
عجل لولیک تو بخوان یا زهرا
ای مادر صاحب الزمان یا زهرا
 
علیرضا لک
 
********************** 
 
اشعار ولادت حضرت زهرا(س) – حسن لطفی
 
این کیست ، این که محو تماشای خود شده
پیش از ظهور ، مادرِ بابای خود شده
 
در بی زمانِ مانده به میلاد ، سر بلند
از امتحانِ روشن فردای خود شده
 
با سیزده مناره خدا را صدا زده
قد قامت بلند مصلّای خود شده
 
منظومه های شمسی او بی نهایت اند
گرم شکوه دیدن ژرفای خود شده
 
عقل فرشته ها که به جایی نمی رسد
خود پاسخ شگفت معمّای خود شده
 
حالا علی برای علی جلوه کرده است
آئینه­ی تلألؤ همتای خود شده
 
اصلا خدا هر آنچه که می خواست ، او شده
این کیست این که حضرت زهرای خود شده
 
اشراق آسمانی راز تبارک است
صبح نزول سوره کوثر مبارک است
 
دل می بری غزل غزل از این ترانه ها
شیواترین عزیزترین مادرانه ها
 
با جذبه های چادرِ خورشید دوزی ات
گل می شوند غنچه به غنچه جوانه ها
 
تسبیح را به دست بگیر و ببین که باز
معراج می روند همین دانه دانه ها
 
با آیه های سوره قدر آمدی که ما
ایمان بیاوریم به آن بی نشانه ها
 
هر صبح با سلام پیمبر طلوع توست
تنها بهانه­ی پدرت از بهانه ها
 
آتش گرفت اگر تن تبدارمان چه غم
نورِ «دعای نورِ» تو سر زد به خانه ها
 
یا نور ، فوق نور ، علی نور ، نورِ نور
خورشید می شویم از این جاودانه ها
 
ای کاش زیر سایه سادات جا کنیم
نانی خوریم و حق نمک را ادا کنیم
 
سرو آمدی که پایِ علی همسری کنی
اصلا رسیده ای که علی پروری کنی
 
با خطبه ات حماسه ای از واژه ها شکفت
شاید زمان آن شده پیغمبری کنی
 
تو از خودت برای خدا خرج می کنی
تا پاسداری از شرف سنگری کنی
 
که ریشه ولایت از آن آب می خورد
تا سایه ای بگیرد و حق گستری کنی
 
نهج البلاغه خوان مدینه ، طنین تو
پیچیده تا که شرح علی محوری کنی
 
شیرازه­ی عفاف و حیا و وقار و صبر
تنها به دست توست که مرد آوری کنی
 
ما شیعه زاده ایم به این دلخوشیم که
بیمار می شویم کمی مادری کنی
 
بانو به قول خواجه هواخواهِ خدمتیم
جا ماندگان قافله های شهادتیم
 
یادش بخیر یاد شهیدان یکی یکی
شوریده های حضرت باران یکی یکی
 
خرّم شده است شهر به شهر دیارمان
از خون گرم و قامت ایشان یکی یکی
 
جبهه گرفته بوی تو را که گرفته ای ...
سرهای سرخ بر سر دامان یکی یکی
 
کم کم پیامشان که فراگیر می شود
گل می کنند غزّه و لبنان یکی یکی
 
بحرین و مصر و تونس و صنعا ز خواب جست
از انقلاب پیر جماران یکی یکی
 
اکنون رسیده است زمانش که بشکنند
طاغوت های سنگی انسان یکی یکی
 
با بیرق ولیّ زمان می زنیم پا ...
بر قله های دانش دوران یکی یکی
 
بر لب فرشته نام تو آورد گریه کرد
سجّاده درد پای تو حس کرد گریه کرد
 
جان می دهیم و از درتان پر نمی زنیم
موجیم و سر به ساحل دیگر نمی زنیم
 
وقتی که حرف ، حرفِ ولایتمداری است
ما دم ز غیر تا دم آخر نمی زنیم
 
وقتی که امر نایبتان فرض جان ماست
سنگ کسی به سینه­ی باور نمی زنیم
 
ما را فقط به پای ولایت نوشته اند
ما سینه پای بیرق دیگر نمی زنیم
 
با ذوالفقارِ نامِ علی پا گرفته ایم
ما درس خود ز مکتب زهرا گرفته ایم
 
حسن لطفی
 
**********************
  
اشعار ولادت حضرت زهرا(س) – علی اکبر لطیفیان
 
هنر معجزه ها  
 
دل که آشفته شود زلف پریشان هیچ است
پیش مشتاقی ما چاک گریبان هیچ است
 
کرم اهل کرم بیشتر از خواهش ماست
خواهش دست گدا نزد کریمان هیچ است
 
آنقدر معجزها از هنر تو دیدیم
که بنا کردن این دل دل ویران هیچ است
 
سربلندیم اگر سایه ی تو بر سر ماست
پیش این سایه ی تو تاج سلیمان هیچ است
 
خِلقت طینت تو بس که لطافت دارد
گر بریزند به پای تو گلستان هیچ است
 
ما به جمهوری زهرایی خود مینازیم
وَرنه بی فاطمه که خطه ی ایران هیچ است
 
مِهر زهراست به ما رنگ و بویی بخشیده
نام زهراست به ما آبرویی بخشیده
 
زیر پای تو می افتند سر اگر بنویسند
در هوای تو می افتند پَر اگر بنویسند
 
نسبت ام ابیهاست که شایسته ی توست
اشتباه است تور دختر اگر بنویسند
 
باز قرآن کریم است ندارد فرقی
جای هر سوره فقط کوثر اگر بنویسند
 
قصد کردم پس از امروز هزاران دفعه
بنویسم زهرا ، مادر اگر بنویسند
 
بی گمان یاد نخ چادر تو می افتیم
از مقامات تو در محشر اگر بنویسد
 
به مقام تو اضافه نشود نام تو را
یا نبی یا علی دیگر اگر بنویسند
 
نه نبی ، بلکه نبوت  شده عزتمندت
نه علی ، بلکه ولایت شده گردنبندت
 
عرش را دیدم جای تو به یادم آمد
قرب انگشت  نمای تو بیادم آمد
 
در عبودیت تو کُنه ربوبیت بود
باصفات تو خدای تو  به یادم آمد
 
روحِ  روح القُدست بود که فرمود : اقرا
در حرا نیز صدای تو  به یادم آمد
 
خواستم روی نماز شب تو فکر کنم
ورم کهنه ی پای تو به یادم آمد
 
قُوت دنیا و قنوت تو به هم مرطبتند
حرف "نون " بود و دعای تو به یادم آمد
 
غصه خوردم که به افطار چرا لب نزدی
لب خوشحال گدای تو به یادم آمد
 
گرد و خاک حرمی را که نداری بفرست
درد دارم که دوای تو به یادم آمد
 
قبر تو گُهر دنیاست و دنیا صدف است
جلوه ای از حرم گم شده ات در نجف است
 
قصدت این بود فقط یار علی باشی و بس
ظرف نُه سال گرفتار علی باشی بس
 
از مقامات خودت دم نزدی تا که فقط
باعث گرمی بازار علی باشی و بس
 
بازوی تازه شکسته شده از یادت رفت
تا که هر لحظه نگهدار علی باشی و بس
 
خواستی میخ تو را بند کند تا شاید
مثل یک عکس به دیوار علی باشی و بس
 
علی اکبر لطیفیان
**
نود و پنج روز باران
 
**********************
 
اشعار ولادت حضرت زهرا(س) – یوسف رحیمی
 
بين محراب ازل گرم سجودي بانو
اولين فاطمۀ صبح وجودي بانو
 
سرّ «لولاک» که تکليف مرا روشن کرد
علت خلقت افلاک تو بودي بانو
 
کس ندانست که جبريل نگاهت يک عمر
با خدا داشت عجب گفت و شنودي بانو
 
هر سحرگاه تو معراج دمادم داري
بال پرواز تو نشناخت فرودي بانو
 
باز از جنت الاعلاي تو سمت ملکوت
هر ملک آمده با کشف و شهودی بانو
 
پلک بر هم زدی و عشق به جريان افتاد
صد و ده پنجره اعجاز گشودي بانو
 
آمدی آینۀ نور الهی باشی
حسن مطلق شوی و لا یتناهی باشی
 
عصمت حضرت حق شد متجلي در تو
مي‌فرستد خود الله تحيت بر تو
 
روي لب زمزمۀ نابِ تبسم داري
با خدايت چه کليمانه تکلم داري
 
آسمان با تو و تسبيح لبت مأنوس است
روشني بخش دل و جان تو «يا قدّوس» است
 
آمدی آینۀ عصمت ایزد باشی
آمدی ام ابیهای محمد باشی
 
نبي الله به ديدار تو عادت دارد
با تماشاي تو هر لحظه عبادت دارد
 
قلب پر مِهر تو گنجينة الاسرار نبي‌ست
کوثري! سهم جهان در طلب تشنه لبي‌ست
 
آمدی فاطمه صبح ازلي روشن شد
آمدي فاطمه چشمان علي روشن شد
 
چشم مولا که شد از نور تو روشن اي ماه
گفت: لا حول و لا قوة الا بالله
 
نام تو فاطمه يا فاطمه تسبيح علي ست
ياد تو لحظۀ اعجاز مفاتيح علي ست
 
عاشقانه تو که با ياد علي مي خواني
دم به دم در همه جا نادعلي مي‌خواني
 
شده تسبيح لبت نغمۀ حيدر حيدر
ذکر هر روز و شبت نغمۀ حيدر حيدر
 
با تو تکليف قدر حکم قضا معلوم است
در کنار تو دگر صبر و رضا معلوم است
 
تو که در بندگي و زُهد و وفا دريايي
پارۀ قلب نبي، انسية الحورايي
 
لحظه هايت همه ايثار، صداقت، تقوا
راضيه، مرضيه ، صديقه ، زکيّه ، زهرا
 
حب تو موهبت حضرت حق در دل هاست
خانه ات تا به ابد مقصد سرمنزل هاست
 
خانۀ ساده ات از صدق و صفا لبريز است
قلب سجاده ات از شور دعا لبريز است
 
رحمت و جود و سخا جلوه اي از آيۀ توست
که مُقدّم به تو يا فاطمه همسايۀ توست
 
خانه داري تو که شهرۀ آفاق شده
عرش أعلي به تماشاي تو مشتاق شده
 
هر کس از باغ بهشت تو سخن مي‌گويد
از بزرگي و کرامات حسن مي‌گويد
 
بر سر دوش نبي نور دو عيني داري
جان عالم به فدايت! چه حسيني داري
 
در کرمخانۀ لطف تو مقرب باشد
هر که خاک قدم حضرت زينب باشد
 
قدر يک گوهر يکدانۀ تو مکتوم است
ام کلثوم تو مانند خودت مظلوم است
 
از نگاه تو فقط نور خدا مي‌بارد
هر کسي نام تو را روي لبش مي‌آرد
 
نا خود آگاه دلش چشمه اي از ايمان است
هر کسي نيست در اين دايره سرگردان است
 
بين دستان تو دستاس اگر مي‌گردد
گردش کون و مکان هم به تو بر مي‌گردد
 
آسمان محو تو و این همه معصوميّت
گرهي زد به پر چادر تو با نيّت
 
چادرت مظهر تقوا و عفاف است ببین
آسمان دور سرت گرم طواف است ببین
 
هر کسي نزد تو احساس بهشتي دارد
چادرت رايحۀ ياس بهشتي دارد
 
چه بگويم که بود فاطمه جان درخور تو
عالمي گشته مسلمان تو و چادر تو
 
مدحت اي سورۀ بي خاتمه کی کار من است
شرح اوصاف تو يا فاطمه کی کار من است
 
جنتي هست اگر، شمس دل افروزش تو
عالمي هست اگر، ماه شب و روزش تو
 
کيست که رتبۀ والاي تو را دريابد
خاک زير قدمت مرتبۀ زر يابد
 
آب مهريۀ تو گشته و تطهير شده
در دل شيعه فقط مهر تو تکثير شده
 
حب تو روشني عرصۀ محشر باشد
در دل هر که ولاي تو و حيدر باشد
 
مي‌شود با نظر لطفت الهي، مادر
به سوي جنت الاعلاي تو راهي، مادر
 
اين تويي که همه جا اذن شفاعت داری
تو که در هر نفست صبح هدایت داری
 
انقلاب تو شده مبدأ ايمان مادر
شده مديون تو و خون تو قرآن مادر
 
با وفاداري تو راه ولايت باقي‌ست
راه ايثار و صبوري و شهادت باقي‌ست
 
یک تنه در وسط کوچه قیامت کردی
بسته شد دست علی و تو امامت کردی
 
با قيامت به همه درس بصيرت دادي
تو به دين بار دگر شوکت و عزّت دادي
 
نقش يا فاطمه سر بند مجاهدها شد
امتداد ره تو نهضت عاشورا شد
 
مکتب سرخ تو الحق که حسيني ها داشت
نسل نوراني‌ات اي عشق، خميني ها داشت
 
ماند نام تو و در کل جهان نامي شد
نور تو مطلع بيداري اسلامي شد
 
همه دنيا شده فرياد عدالت خواهي
کاش اين جمعه شود با مددِ تو راهي
 
آن سفر کرده که صد قافله دل همره اوست
عالمي منتظر گفتن بسم الَّه اوست
 
کاش مي‌آمد و بوديم کنارش، يارش
هر کجا هست خدايا به سلامت دارش
 
یوسف رحیمی
 
**********************
 
اشعار ولادت حضرت زهرا(س) – محمد فردوسی
 
شکر خدا که نوکر آل پیمبرم
شکر خدا که شیعه ی زهرا و حیدرم
 
شکر خدا که لطف شما شاملم شده
شکر خدا که مست می جام کوثرم
 
شکر خدا که ریشه ی من حیدری بوَد
یعنی ز نسل پُر ثمر پاک قنبرم
 
شکر خدا که مِهر علی مُهر دل شده
با این حساب زنده ترین قوم محشرم
 
شکر خدا ز روز ازل با عنایتش
در بحر پُر تموّج کوثر شناورم
 
شکر خدا که گر چه تهیدست و مُفلسم
امّا ز مهر آل پیمبر توانگرم
 
شکر خدا که با همه ی روسیاهی ام
خدمت گزار حضرت زهرای اطهرم
 
او مادری نمود و مرا انتخاب کرد
شکر خدا که فاطمه گردیده مادرم
 
هر مادری که حضرت زهرا نمی شود
هر بانویی که امّ ابیها نمی شود
 
ای بانویی که خلقت ما را سبب شدی
تو آمدی و امّ ابیها لقب شدی
 
تو آمدی که بنده ی پاک خدا شوی
تو آمدی و الگوی فضل و ادب شدی
 
تو سیب سرخ باغ بهشت ولایتی
روز ازل برای نبی منتخَب شدی
 
در برخی از روایت ارباب معرفت
گاهی رطب شدی و گهی هم عنب شدی
 
«نسلی که فاطمی نبوَد نسل ابتر است»
ای برگزیده مژده که عالی نسب شدی
 
همواره در نماز شب خالصانه ات
از فیض بی نهایت حق،لب به لب شدی
 
بی اعتنا به پای ورم کرده بوده ای
از بس که غرق طور مناجات رب شدی
 
ایثار تو ز بس که به عالَم زبانزد است
ضرب المثل برای عجم تا عرب شدی
 
مصداق «یطعمون علی حبّه» تویی
بنیان گذار واسعه ی مستحب شدی
 
شام زفاف جامه ی نو هدیه داده ای
آری،گره ز کار دو عالَم گشاده ای
 
نازل شدی و در دل شیعه حرم زدی
پرونده ی سیاه بشر را قلم زدی
 
هر شب برای اهل محل می کنی دعا
طرحی برای بخشش کل اُمَم زدی
 
با عطر جانفزای بهشتی خنده ات
همواره طعنه بر گُل باغ اِرم زدی
 
شأن نزول آیه ی تطهیر فاطمه است
نازل شدی و سوره ی کوثر رقم زدی
 
پرچم به دوش قافله ی دین حق تویی
بر قلّه ی عبادت عالَم علم زدی
 
پشت و پناه حضرت خیبرگشا شدی
همواره در مسیر ولایت قدم زدی
 
با ذوالفقار نطق و کلام حماسی ات
تیشه به ریشه ی شجر پُر ستم زدی
 
فانوس نور حضرت حق بودی از ازل
تو آمدی و ظلمت شب را بهم زدی
 
اصل و اساس و پایه ی توحید،فاطمه است
مهتاب خانواده ی خورشید،فاطمه است
 
محمد فردوسی
 
**********************
 
اشعار ولادت حضرت زهرا(س) – مجتبی صمدی شهاب
 
تا آنزمان که گردش این روزگار هست
تا آنزمان که روز و شبی برقرار هست
 
کم یا زیاد بسته به میزان لطف حق
پای پیاده عشق به هر دل سوار هست
 
وقتی گدا شدن به در دوست عاشقیست
پس درتمام عمر به هر لحظه کار هست
 
ما ظاهرا اگر چه خدا را ندیده ایم
اما یقین که جلوه  آیینه دار هست
 
یک گل رسید و معنی ضرب المثل شکست
یک یاس آمده که همیشه بهار هست
 
یک برگ یاس با همه عالم برابر است
معنی یاس یک کلمه هست و مادر است
 
هرکس که مادر است دو عالم برای اوست
بام بهشت نقطه پایین پای اوست
 
مادر شدن برای دو عالم شرافتی است
بر دختری که گفته پدر هم فدای اوست
 
او قبل خلقت آمده قبل از همه رود
سوی بهشت باغ گلی که سرای اوست
 
شرط و شروط خلقت دنیاست فاطمه
این میل باطنی عمیق خدای اوست
 
آمد کسی که بین قنوت شبانه اش
همواره اسم یک یک همسایه های اوست
 
تصویر خالصانه ذکر ودعاست او
همسایه همیشه قرب خداست او
 
زهرا فقط برای خودش آرزو نکرد
شرح خودش برای کسی مو به مو نکرد
 
چون پیرمرد کور زمینی زیاد بود
خود را برای مردم این خاک رو نکرد
 
حتی انار را به بهانه طلب نمود
او جز هدایت همگان جستجو نکرد
 
او دختر پیمبر و یک مملکت مقام
اما به غیر ساده مداری که خو نکرد
 
یکبار هم نشد که علی شرمگین شود
از بس زخواهش دل خود گفتگو نکرد
 
این گفته گفته ی ولی ا... اعظم است
او مثل اسوه حسنه بهر مردم است
 
وقتی که بود خوبی او بی حساب بود
وقتی که رفت آمدنش در حجاب بود
 
او یک سری به عالم ما زد و زود رفت
دنیا شد ابر تیره و او آفتاب بود
 
درک مقام فضه او هم نشد نصیب
درک مقام او که خودش یک سراب بود
 
ساییده عرش سر به زمین وقت سجده اش
ام العبادت او وعلی بوتراب بود
 
باغ فدک گرفت و به حق خودش رسید
زهرا همیشه اهل حساب و کتاب بود
 
او از شبی که زندگی اش ساده پا گرفت
انفاق کرد و اهل مسیر ثواب بود
 
ما درکمان به این همه معنا نمی رسد
ما دستمان به رتبه زهرا نمی رسد
 
او کوثر است و چشمه دریاترین خم است
 نوراست و نوربخش سپهر است و انجم است
 
پیدا تر ازهمه شد و بین بزرگی اش
در لابلای ثانیه های زمان گم است
 
از آب و خاک مهریه او جوانه زد
هر دانه ای که بر سر هر خوشه گندم است
 
مصرف نکرد غیر خودش درمسیر حق
زهرا تمام مرتبه الگوی مردم است
 
از خود گذشت تا که ولایت علم شود
زهرا بپای دین خدا مثل اهرم است
 
دین خدا زهمت او جان گرفته است
زن با نگاه فاطمه عنوان گرفته است
 
زیباترین نمایش تابان روزگار
زهراست آنکه مانده در اذهان روزگار
 
یک قطره از عنایت زهرا نمی شود
براین زمین کرامت باران روزگار
 
این سالها که آمد و رفته است همچنان
زهرا بود بزرگ بزرگان روزگار
 
یعنی چرا بزرگی زهرا غریب ماند
باید سؤال کرد زدیوان روزگار
 
 باید سؤال کرد چرا درب خانه سوخت
از منتقم در آخر و پایان روزگار
 
باید کسی بیاید و غم را دوا کند
بارمز نام فاطمه قرنی بپا کند
 
مجتبی صمدی شهاب
 
**********************
 
 
اشعار ولادت حضرت زهرا(س) – سید حمید رضا برقعی
 
میان من و عشق
 
دنیا به کام تلخ من امشب عسل شده است
شیرین شده است و ماحصلش این غزل شده است
 
تاثیر مهر مادریت بوده بر زبان
این واژه ها اگر به تغزل بدل شده است
 
مادر!حضور نام تو در شعر های من
لطف خداست شامل حال غزل شده است
 
غیر از تو جای هیچ کسی نیست در دلم
این مسأله میان من و عشق حل شده است
 
سیاره ای که زهره نشد آه می کشد
آه است و آه  آنچه نصیب زحل شده است
 
زهرایی و تلألو نور محبتت
در سینه ام ز روز ازل لم یزل شده است
 
با نام تو هوای غزل معنوی شده است
بی اختیار وارد این مثنوی شده است
 
هرگز نبوده غیر تو مضمون بهتری
تنها تویی که بر سر ذوقم می آوری
 
نامت مرا مسافر لاهوت کرده است
لاهوت را شکوه تو مبهوت کرده است
 
از عرش آمدی و زمین آبرو گرفت
باید برای بردن نامت وضو گرفت
 
نور قریش! تا که تویی صاحب دلم
غرق خداست شعب ابی طالب دلم
 
عمرت نفس نفس همه تلمیح زندگی است
حرفت چراغ راه و مفاتیح زندگی است
 
از این شکوه ، ساده نباید عبور کرد
باید مدام زندگیت را مرور کرد
 
چون زندگیت ساده تر از مختصر شده است
پیش تجملات ، جهازت سپر شده است
 
آیینه ای و سنگ صبور پیمبری
در هر نفس برای پدر مثل مادری
 
اشک شما عذاب بهشت است ، خنده کن
لبخندت آفتاب بهشت است ، خنده کن
 
دنیای ما نبوده برازنده ی شما
هجده نفس زمین شده شرمنده ی شما
 
آیینه ای نهاده خدا بین سینه ام
حس می کنم مزار تو را بین سینه ام
 
مانند آن خسی که به میقات پر کشید
قلبم به سوی مادر سادات پر کشید
 
سید حمید رضا برقعی

اشعار ولادت حضرت فاطمه زهرا(س)

اشعار ولادت حضرت فاطمه زهرا(س) – حسن کردی

 

ای میوه معراج چشم روشن تو

یک کهکشان راه است تا فهمیدن تو

 

ای نور قبل از نور چشمت چشمه نور

دست همه خورشید ها بر دامن تو

 

دست غزل خالی ست در از تو سرودن

از واژه هایم بر نیاید گفتن تو

 

قبل از شما مثل جهنم بود این خاک

حالا بهشتی گشته با عطر تن تو

 

ای قله احسان سخاوت های باران

تندیس احسان میشود پیراهن تو

 

چشم مرا بارانی خاکت سرشتند

نامه رسان بی نشان مدفن تو

 

رو به درازا میرود شب های دنیا

بعد از تو و آن ماجرای رفتن تو

 

حسن کردی

 

*********************

 

اشعار ولادت حضرت فاطمه زهرا(س)

 

این عشق که پیدا شدنش دست خودم نیست

با طبع که شیدا شدنش دست خودم نیست

جا کرده به دل پا شدنش دست خودم نیست

شامی است که یلدا شدنش دست خودم نیست

 

از دست من این می رسد آواز بخوانم

از شوق شکوه شب پرواز بخوانم

 

حال من و امثال مرا کیست بفهمد

نقص رطب کال مرا کیست بفهمد

تعبیر شب فال مرا کیست بفهمد

خاکستری بال مرا کیست بفهمد

 

از بس پی یا فاطمه یا فاطمه رفتیم

دور و بَرِ او کسوت پروانه گرفتیم

 

هرچند ثواب سخن از فاطمه کم نیست

وصف کمی از فاطمه هم کار قلم نیست

رفتن به سوی منزل او کار قدم نیست

این سیل نمایان شده جز قطره و نم نیست

 

الله که توصیف نشد با لب و ابرو

زهرا که عیان نیست به جز بر علی و هو

 

زهرا نمک آب و گِل احسن رَبّ است

زهرا همه جا میسره تا میمنه رَبّ است

زهرا سر سجادۀ خود یک تنه رَبّ است

حرفی که زدم مطمئناً گردن رَبّ است

 

این کیست که می شاید از او رَبّ شده باشد

یک چشمه از او حضرت زینب شده باشد

 

ای آینه ی دیده ی مرآتی معراج

حسن سحر پیر خراباتی معراج

خوش طعم ترین سیب ملاقاتی معراج

ای دخترک احمد و سوغاتی معراج

 

پس چله نشینی پدر داد نتیجه

از بوی خوشت بود که افتاد خدیجه

 

بالا بنشین و به همه حکم بران و

پیغام خدا را به خلائق برسان و

گه گاه به این سائل مسکین بده نان و

گه گاه کمی چادر خود را بتکان و

 

بفرست نسیمی که هلاکیم ز گرما

محتاج نگاهیم خودت چاره بفرما

 

من منتظرم دست به دستاس بگیری

نان پخت کنی تیرگی از ناس بگیری

محشر کنی از خاک هم الماس بگیری

دست همه را با  یَدِ عباس بگیری

 

مدیون توام عاشق گندم شدنم را

در محشر کبرای شما گم شدنم را

 

هر چند که صد حوزهء علمیه بنالند

در وصف کمالات تو خانم همه لالند

در شوق اذان تو همه شهر بلالند

از شعر تو خواندن همه دنبال کمالند

 

خرجیِ گلو را بده تا ای اَمة الله

یاد تو کنم وقت علیاً ولی الله

 

ای آنکه خدا برده ز تو رجس و پلیدی

این طشت و گلیم و قَدَحَت چند خریدی

چه رخت و لباس نو و چه شال سپیدی

در راه زنی سائل و مسکین تو ندیدی

 

دیدیم فقیر است و به دنبال لباس است

گفتیم فقط پیش تو اینگونه کرم هست

 

اذنی بده سلمان شوم و مال تو باشم

راهم بده در خانه کمک حال تو باشم

روزی خور هر روز و مه و سال تو باشم

با پرچم یا فاطمه دنبال تو باشم

 

پس تربیتم با تو و آقا شدن از من

دستان دعا از تو منا شدن از من

 

زینب ز تو آموخته جارو زدنش را

چادر به سری را گره بر رو زدنش را

هنگام بلا تکیه به پهلو زدنش را

در معرکه ها دست به گیسو زدنش را

 

ای وای از آن روز که غم مرز ندارد

یک شهر به جز چشم و دل هرز ندارد

 

برگرفته از وب سایت دوستداران حاج منصور ارضی

 

*********************

 

اشعار ولادت حضرت فاطمه زهرا(س) – رضا رسول زاده

 

تا آسمانی هست پرواز است بالی هست

در دل امیدی هست تا راه وصالی هست

 

شکر خداوندی که با تو آشنایم کرد

در سجده می افتم که نورت این حوالی هست

 

درک مقامات تو و ذهن بشر ، هیهات

دل خوش به این ماندیم که خواب و خیالی هست

 

سلمان شدن که نیست ساده ، کار می خواهد

سه قرن اول انتظار خاکمالی هست

 

تو رحمت محضی و فیضت می رسد دائم

تا که نگاه لطف تو بر این اهالی هست

 

ما از تو ممنونیم ذره پروری کردی

قابل نبودیم و تو بر ما مادری کردی

 

راز شب قدری و قدرت را خدا داند

تو سرالاسراری و این را مصطفی داند

 

یعنی خدا شیرازه ی خلقت تو را خوانده

وقتی تو را محور بر آن جمع کسا داند

 

حیدر نبود ، هم کفو تو پیدا نمی گردید

شان تو را تنها علی مرتضی داند

 

از انبیا هم عصمت تو هست بالاتر

آری خدا این رتبه ی خیرالنسا داند ؟

 

اول نمود اقرار ای مادر به فضل تو

هر کس که خود را سائل آل عبا داند

 

با عشق تو بانو گره خورده حیات ماست

روز قیامت مهر تو برگ نجات ماست

 

تو آسمان و یازده خورشید دنبالت

وقت سلوکت می رسد پیش خدا بالت

 

نامی ز حورالعین در آیات انسان نیست

 این هم یکی از صد هزاران وصف اجلالت

 

وحی است گویا ، احترامت واجب عینی است

وقتی که می پرسد نبی هر روز احوالت

 

شیرین ترین میوه هایت را به ما دادی

جبریل شد جبریل با یک میوه ی کالت

 

ما فکر دنیا و تو فکر محشر مایی

ما آرزومان چیست و تو چیست آمالت !

 

"حی علی خیر العمل"  یعنی ولای تو

یعنی که نیکی کردن بر بچه های تو

 

بوی خدا آید ز هر جا بگذری خانم

وقت عبادت از خدا دل می بری خانم

 

وقتی سفر می رفت پیش تو دلش می ماند

تو باعث دلتنگی پیغمبری خانم

 

تو ازدواجت با علی امری الهی بود

خوشحال بودی که برای حیدری خانم

 

مریم زمان خود زنی برتر به عالم بود

تو از زنان هر دو عالم برتری خانم

 

گویند مردم کاش ما هم فاطمی بودیم

روزی که تو فرمانروای محشری خانم

 

پیش خدا خوش باش جای تو به دنیا نیست

با آن کمال اینجا برای روح تو جا نیست

 

نزد خدا دارای عز و اعتباری تو

ام ابیها شاه بیت روزگاری تو

 

تو حجت الله بر امامان هستی ای مادر

می ماند آدم با مقاماتی که داری تو

 

تیغ دو دم یا که سپر ، حیدر نمی خواهد

شیر خدا را  هم سپر ، هم ذوالفقاری تو

 

اما علی را باورش کی بود تا بیند

در هر کجای خانه اش لاله بکاری تو

 

محشر به هم می ریزد از یک سو حسین بی سر

از یک طرف هم دست عباست می آری تو

 

بر رشته های چادر تو دست اندازیم

بر این مقام نوکری آن روز می نازیم

 

رضا رسول زاده

 

*********************

 

اشعار ولادت حضرت فاطمه زهرا(س) – حسن لطفی

 

از بس فرشته است گذر جای ندارد

جبریل سر آورده و پر جای ندارد

بند آمده این راه دگر جای ندارد

با دختر بابا که پسر جای ندارد

 

امشب شب عشق است، شب مادر باباست

با قبله بگو قبله ی ما حضرت زهراست

 

بالاتر از آن خط که نوشتند تو هستی

مدحی که نخواندند و نگفتند تو هستی

با نقطه ی با، نقطه ی پیوند تو هستی

آیینه قدی خداوند تو هستی

 

چیزی به جز از نور خداوند نداری

سوگند خدا گفت که مانند نداری

 

بانو چه شگفت است هبوتی که تو داری

قدر است چه قدری ملکوتی که تو داری

صد رشته قنات است قنوتی که تو داری

آرامش دریاست سکوتی که تو داری

 

دریای علی غیرت طوفانی ات عشق است

ای مرد ترین مرد رجز خوانی ات عشق است

 

عزم من و تو جزم شد و کارگر افتاد

دشمن به عقب رفته و از پشت سر افتاد

تا پای فشردیم از عالم سپر افتاد

با آلِ علی هرکه در افتاد وَر افتاد

 

ما سخره ی سختیم که از باد نلرزیم

این درس به ما مادر ما داد نلرزیم

 

هرجا که بلند است به زیر قدم ماست

بر هرچه سه تیغ است شکوه عَلَمِ ماست

هر بیش که دارند در این پهنه کَمِ ماست

موجیم که آسودگی ما عَدَم ماست

 

ما درس جز از محضر اسلام نگیریم

ما زنده به آنیم که آرام نگیریم

 

هر بادِ مخالف شده جوشن به تنِ ما

هر تیر توان داد به برخاستنِ ما

با ماست همیشه نفسِ بت شکن ما

در سایه ی زهراست تمام وطن ما

 

این خصم زبون است اگر بد دهنی کرد

وین سیره یِ زهراست که دشمن شکنی کرد

 

جایی که ملک چشم کشد گرد محال است

با نام شفا پرور تو درد محال است

جز شیر خدا گرد تو یک مرد محال است

رفتی و جز از تو هما درد محال است

 

با تیغ به تو تکیه کند شیر خداوند

ای خطبه ی تو غیرت شمشیر خداوند

 

از روز ازل هر تپشت یاد علی بود

نَبْضَت،ضربانت،نفست ناد علی بود

این هشت فلک فاطمه آباد علی بود

خانم همه ی حرف تو فریاد علی بود

 

میلاد توُ باز نمک گیر غدیریم

از توست که مانند تو درگیر غدیریم

 

حسن لطفی

 

*********************

 

اشعار ولادت حضرت فاطمه زهرا(س)

 

آمدی تا که نگین دل خاتم باشی

کوثر و خیر کثیر همه عالم باشی

 

آمدی فاطمه! صبح ازلی روشن شد

آمدی فاطمه! چشمان علی روشن شد

 

چشم مولا که شد از نور تو روشن ای ماه

گفت لا حول و لا قوة ألّا بالله

 

تو که در بندگی و زهد و وفا دریایی

پاره قلب نبی انسیة‌الحورایی

 

حضرت طاهره منصوره بتول عذرا

راضیه مرضیه صدیقه زکیه زهرا

 

خانه ساده‌ات از صدق و صفا لبریز است

قلب سجاده‌ات از نور دعا لبریز است

 

هر که از باغ بهشت تو سخن می‌گوید

سخن از حُسن کریم تو حَسن می‌گوید

 

به سر دوش نبی نور دو عینی داری

جان عالم به فدایت چه حسینی داری

 

در کرمخانه لطف تو مقرب باشد

هر که خاک قدم حضرت زینب باشد

 

هر کسی نزد تو احساس بهشتی دارد

چادرت رایحه یاس بهشتی دارد

 

چادرت خیمه‌گه شرم و عفاف است ای گل

آسمان دور سرت گرم طواف است ای گل

 

انقلاب تو شده مبدأ ایمان مادر

 

شده مدیون تو و خون تو قرآن مادر

 

تا قیامت به همه درس بصیرت دادی

تو به دین این همه سرمایه عزت دادی

 

نقش یا فاطمه سربند مجاهدها شد

امتداد ره تو نهضت عاشورا شد

 

مکتب سرخ ولای تو حسینی‌ها داشت

نسل تو خامنه‌ای‌ها و خمینی‌ها داشت

 

ماند نام تو و در کل جهان نامی شد

نور تو مبدأ بیداری اسلامی شد

 

رشته مهر دل ما همه دم دست شماست

کشور ما به خدا خانه دربست شماست

 

هرچه تهدید و یا هرچه که تحریم شویم

به خداوند محال است که تسلیم شویم

 

گر مقاوم همگی لب ز شکایت دوزیم

به خدا با مدد مادری‌ات پیروزیم

 

آی ای دشمن زهرا و علی ننگت باد

کمتر ای بی‌سروپا زمزمه جنگت باد

 

که مرا زمزمه جنگ تو آزار دهد

و اگر رهبر من رخصت پیکار دهد

 

به خدا سر ز تن نحس تو سرکش بزنم

دفتر و میز و گزینه‌هایت آتش بزنم

 

همه دنیا شده فریاد عدالت‌خواهی

کاش این جمعه شود با مدد تو راهی

 

آن سفرکرده که صد قافله دل همره اوست

عالمی منتظر گفتن بسم‌لله اوست

 

کاش می‌آمد و بودیم کنارش یارش

هر کجا هست خدایا به سلامت دارش

 

اگر شاعر این شعر را میشناسید لطفا اطلاع دهید

 

*********************

 

اشعار ولادت حضرت فاطمه زهرا(س) – حسین قربانچه

 

زد آفتاب و تجلی نمود باب والشمس

پرید مرغک دل با امید تاب والشمس

 

تمام زُهریتش را خدا به زهرا داد

شد آسمان و زمین جیره خوار یا و الشمس

 

میان ظلمت شب نور ربنای نبی

چراغ روشن نیمه شب حرا والشمس

 

در آن زمان که خدا بر رسول کوثر داد

عطا نمود مزمل  زمر  ضحی و والشمس

 

کلاف چادرش از آیه های شب و ولیل...

شکوه عفت بانوی هل عطی و الشمس

 

به معنی سر سجاده رفتنش باشد

ستاره وقت نمازش به دامنش باشد

 

چقدر دور تو از نور رفت و آمد هست

و جبرئیل حواسش به طور ممتد هست

 

که پا ز روی پرش روی خاک نگذاری

اگر چه فرش ره از مرمر و زبرجد هست

 

الهه ای و برای الهه گی در تو 

هر آنچه شاید و هر آنچه را که باید هست

 

عنان دست و سر و سینه بهشتی را 

تو بر مسیر مده تا لب محمد هست

 

اگر که آخر یاسین خدا ستوده تو را

پس آنچه را تو اراده کنی که باشد ... هست

 

بخواه تا که همیشه کبوترت باشم

غلام حلقه به گوش دم درت باشم

 

تو کیستی که لبت تا ز روی لب می رفت

علی هم از سخن تو عقب عقب می رفت

 

کنار رب زپس قاب قوس میدیدت

اگر نبی شب معراج یک وجب میرفت

 

پدر به خانه تو عادت تقرب داشت

می آمد از سحر و بود و بعد شب میرفت

 

تو از بهشت به سلمان چه هدیه ای دادی

که از لب و دهنش مزه رطب میرفت

 

اگر به خطّه سلمان می آمدی حتما

عروس داریت از خطّه عرب میرفت

 

نگاه کن چه به معصومه ءتو می نازیم

 کجاست قبر تو تا مرقدی بنا سازیم

 

همین که نام تو آمد خدیجه بال گرفت

 پیمبر آمد و او را به انحصار گرفت

 

امانتی خدا را پدر به مادر داد

 خدیجه بوی خوش سیب مزه دار گرفت

 

تو آمدی و خدا محض خاطرت ز یمین

 حساب نامه اعمال از یسار گرفت

 

تبسم لبت از مصطفی چه دل می برد

 تحجد شبت از مرتضی قرار گرفت

 

تو مادر همه میوه جات هستی و پس

 چرا چه شد که علی را غم انار گرفت

 

تو از شنیدن تقسیم کار خوشحالی

 علی به مزرعه، تو خانه دار خوشحالی

 

ندیده ایم کسی چون تو ربنا بکند

 که در نماز شب همسایه را دعا بکند

 

به جز تو کیست عروسی که قبل جشن زفاف

 لباس عروس خودش را تن گدا بکند

 

به جز تو کیست که حی علی الصلوة به بعد

 همه مفاصلش از خوف رب صدا بکند

 

خداش خیر دهد آنکه را که دست مرا

 گرفت و برد که با عشقت آشنا بکند

 

امید می رود این ذره را قبول کنی

 خلاف خوی کریم است اگر سوا بکند

 

فدات شم چقدر خواندن از تو جا دارد

 چقدر نوکری خانه ات صفا دارد

 

که دست و پا کنی یک خانه در کنار خودت

 اگر چنین بکنی محشر است  ای خانم

 

کلون در زده شد، خانه ای همسایه؟

مجاور تو کنار در است ای خانم

 

دوباره سفره ما خالی از تو، خوان شما

 دوباره باز گدا پرور است  ای خانم

 

بدون نان حلال تو شهر ما میشد

 بدل به دهکده ای بت پرست ای خانم

 

چقدر مثل خدا سفره داریت زیباست

 همیشه مرحمت آبشاریت زیباست

 

شنیده ایم که قدر تو را نفهمیدند

 عیار زندگی با تو را نسنجیدند

 

تو را زدند و علی را کشان کشان بردند

 تو را زدند و ز خشم خدا نترسیدند

 

تو را زدند و ملائک به پشت در گفتند

که کاش غنچه یاس تو را نمی چیدند

 

تو را زدند ولی کاش زینبت حسنین

به چشم خون زده این صحنه را نمی دیدند

 

تو را زدند و زمین خوردی و سپس دیگر

شبیه سابقشان مهر و مه نتابیدند

 

حسین قربانچه

اشعار ولادت حضرت فاطمه زهرا(س)

اشعار ولادت حضرت فاطمه زهرا(س) –  علی فردوسی

 

تقدیر جهان شد که منور شده باشد

 بگذار که اینگونه مقدر شده باشد

 

بگذار شود پای ملائک به زمین باز

 از جمله ی افلاک زمین سر شده باشد

 

بگذار که این هلهله در شهر بپیچد

 بگذار خبر قند مکرر شده باشد

 

بگذار دل هر دو جهان شور بیافتد

 دل ها همه با عشق برابر شده باشد

 

هرچند پسر پشت و پناه پدر...، اما

 ای کاش که فرزندش دختر شده باشد

 

بگذار پس از آمنه، این بار محمد

 با آمدنش صاحب مادر شده باشد

 

بگذار که سیراب شود این عطش محض

 این ها همه از مقدم کوثر شده باشد

 *

وقتش شده لبخند به لب ها بگذارند

 غم را همه در محضر او جا بگذارند

 

رسم ادب است این و بنا شد که ملائک

 با غسل و وضو در حرمش پا بگذارند

 

هم مریم و هم هاجر و هم آسیه، هریک

 صد بوسه به پیشانی "عذرا" بگذارند

 

ماندند بخوانند کنون "بنت رسولش"

یا نامش را "ام ابیها" بگذارند

 

چشم همه روشن شده از نور وجودش

 خوب است که نامش را زهرا بگذارند

 *

از خواستنش پس نکشد پای خودش را

 حالا که علی یافته همتای خودش را

 

حالا که محمد دلش از وحی درست است

 باید بدهد دست که زهرای خودش را

 

حالا که خدا خواسته با بودن این عشق

 کامل بکند معنی دنیای خودش را

 

از بس به هم این عاشق و معشوق می آیند

 باریده به شوق ابر سراپای خودش را

 

از عشق کجا یار به دلدار بگوید!؟

 رو کردن دل می طلبد جای خودش را

 

چشمان علی باز به زهرا نگران است

 این بار ولی دارد معنای خودش را

 *

با اینکه گِل و سنگ و سفالینه و خشت است

 دارد چه هوایی! مگر این خانه بهشت است

 

این خانه بهشت است، نه، بالاتر از آن است

 از بس در و دیوارش با عشق سرشته است

 

این خانه همان جاست که در سبزی خاکش

 جز دانه ی ایمان و صفا هیچ نکشته است

 

در آینه ی پاکی این خانه ی خوبان

 زیبا بکند جلوه هر آن چیز که زشت است

 

می شد همه ی عمر چنین شاد بماند

 تقدیر دریغا که بدین سان ننوشته است

 *

ای وای، مبادا به جنون سر بزند در

 جز خانه ی حیدر در دیگر بزند در

 

بر پاشنه این مرتبه ای کاش نگردد

 هر قدر بلا در بزند، در بزند، در...

 

تا وا نشود، "یا علی" ای کاش بگوید

 خود را به در قلعه ی خبیر بزند در

 

وایا نکند خسته شود، بسته نماند

 آتش بزند بر در و بر سر بزند در

 

وایا نکند باد بالا راه بیابد

 هم یاس شود پرپر و پرپر بزند در

 

ناموس علی پشت در خانه نشسته

خود را چقدر این در و آن در بزند در

 *

با گریه و اندوه و غم و آه می آید

 با آه می آید علی از راه می آید

 

این زن چه زنی بود؟ دمش حق، قدمش حق

 حق دارد اگر با دل پر آه می آید

 

این موج که در چشم تر انداخته رویش

 جزر و مد عشقی است که از ماه می آید

 

از غربت "غَسّلنی فی الّیل" ـَش امشب

 دریا دریا خون دل از چاه می آید

 

بغض است که در حنجره ی خاک شکسته

 اشک است که از دیده به دلخواه می آید

 

از عرش به دلجویی تنهایی شیعه

 بانگ "فَسَیَکفیکَهُمُ الله" می آید

 

پشت در این خانه نمازی است شکسته

 اینجاست که "قد قامت" کوتاه می آید

 

 علی فردوسی

 

*********************

 

اشعار ولادت حضرت فاطمه زهرا(س) – نعیمه امامی

 

خبر به اهل زمین تا به آسمان دادند

و خضر و نوح و سلیمان به سجده افتادند

 

و آیه ها همه در انتظار سوره ی عشق

به پای کوثر قرآن به سجده افتادند

 

به احترام قدم های مادر یوسف

همه اهالی کنعان به سجده افتادند

 

سرشت... روح تو را با گلاب ناب ... خدا

شدی عصاره ی ایمان و عصمت و تقوا

 

تو آمدی که شوی زینت پدر زهرا

گل وجود تو از طینت پدر زهرا

 

خلاصه ای ز بهشتی جمال قرآنی

زلال چشم تو باران کمال انسانی

 

خدا نخواست دوتا باشی و یگانه شدی

برای خلق بهشت برین بهانه شدی

 

نفس کشیدی و آیات عشق نازل شد

و یازده قمر از ره رسید کامل شد

 

خدا نخواست ببینند روی چون ماهت

حریری از حرمش بر رخ تو حائل شد

 

و خواست خلقت زهرا گزیده تر باشد

انیس و مونس و ریحانه ی پدر باشد

 

نگین خاتم احمد سلام فاطمه جان

تمام جان محمد سلام فاطمه جان

 

نفس کشیدی و آیات کوثری آمد

و قد کشیدی و تقدیر حیدری آمد

 

که عرش بوسه زند بر غبار چادر تو        

و آفرید علی را فقط به خاطر تو

 

نوشت نام تو را روی سینه ی افلاک

شد عطر یاس تجلی فاطمه در خاک

 

چه دختری که شده مادر پدر ... زهرا

برای خاتم پیغمبران گوهر... زهرا

 

حیاط خانه تان روضه ی منور عشق

دلیل بارش باران... شدید مادر عشق

 

و گفت حق که شوی ابتدا و آخر عشق

فرشتگان همه در سجده در برابر عشق

 

تو آمدی که مشخص شود حساب و کتاب

ملاک جنهت و دوزخ شدی .. ثواب و عقاب

 

نوشته اند به پرهای قدسیان و ملک

تو وارث همه ی آبها و باغ فدک

 

الا نشانه ی ایمان تویی کلام خدا

که یک تنه شده ای لشگر امام خدا

 

قرار شد که شوی همسر و قرار علی

بتول و راضیه باشی ...همیشه یار علی

 

خدا نوشت به پیشانی بهشت برین

علی برای تو باشد تو هم کنار علی

 

در آن هجوم سیاه جهالت و تکفیر

بهشت خانه ی حیدر شدی بهار علی

 

تو آمدی که شوی غمگسار پیغمبر

گل معطر خاتم بهار پیغمبر

 

بخند خنده ی گل دیدنیست دختر من

و روی ماه تو بوسیدنیست دختر من

 

چقدر با تو معطر شده است این خانه

بهشت یاس پیمبر شده است این خانه

 

و نام فاطمه را برگزید رب جلی

نوشت روی پر جبرئیل دخت نبی

 

و خواست دختر باران ... جدا لقب گیرد

شکوه و زینت ارض و سما لقب گیرد

 

تو آمدی که حسین و حسن امام شوند  

حسن کریم شود مجتبی لقب گیرد

 

تو آمدی که مشخص شوند ظلمت و نور

حسین مظهر خون خدا لقب گیرد

 

اگرچه مادر عباس نیستی ...گفتی

عزیزِ مصرِ وجودِ شما لقب گیرد

 

به روی دامن زهرایی شما... زینب         

عقیله باشد و دُرِّ حیا لقب گیرد

 

رئوف باشد و در غربتش غریب نواز

به روی چشم خراسان رضا لقب گیرد

 

بگو که شیعه ی حیدر ... دگر چه غم دارد..؟

گدای خانه ی زهرا ...بگو چه کم دارد..؟

 

شفیع صحنه ی محشر...  بدان که فاطمه است

گواه غربت حیدر ، بدان که فاطمه است

 

اگر چه خاتم پیغمبران محمد بود

رسول قلب پیمبر بدان که فاطمه است

 

نوشت روی پر جبرئیل تفسیر

نزول سوره ی کوثر ، بدان که فاطمه است

 

و مادری که چکید از نگاه بی تابش

مصاف لاله و خنجر ، بدان که فاطمه است

 

همان صدای حزینی که در غروب فرات

رسید لحظه ی آخر بدان که فاطمه است

 

نوشت نام تو را از رسول بالاتر

شدی خلاصه ی عصمت و بانوی سرور            

        

ندیده عالم امکان ستاره ای چون او

و نیست شان کسی از بتول والاتر

 

زنان مومنه ی عالم از ازل به ابد

خدیجه ، مریم و حوا ... مرید این گوهر

 

به گرد پای شما هم نمی رسد خورشید

ز نورتان شده در پرده آفتاب و قمر

 

تو فاطمه و بتول .. انسیه و حورایی

محدثه و تقیه ...سماویه ... کوثر

 

چقدر راضیه بودن شبیه ذات شماست

مطهره شده ای ... بهر مصطفی مادر

 

نوشت نام تو را مومنه و پاک سرشت

زکیه، حانیه ، صدیقه ... زهره ی اطهر

 

بشر نبودی و انسیه خوانده اند تو را

فرشته ای که شدی بهر مرتضی همسر

 

خدا سرشت وجود تو را ز نور جلی

به سجده های مکرر  و اشک های سحر

 

و خواست تا به مقام شما بیافزاید

و سیده شده ای از همه زنان برتر

 

نمازهای شما حال دیگری دارد

دعای فاطمه تاثیر بهتری  دارد

 

تو آمدی که شوی مرهم و قرار پدر

خوشا به حال نبی چون تو مادری دارد

 

بدان رسول خدا گفت : فاطمه ز من است

گل وجود پیمبر عزیز جان و تن است

 

مقدس است مقامات مادران اما

بهشت زیر قدمهای مادر حسن است

 

کسی شبیه تو زهرا نیامد و هرگز

حدیث ناب کسایت ، دلیل این سخن است

 

نعیمه امامی

 

*********************

 

اشعار ولادت حضرت فاطمه زهرا(س) – رضا جعفری

 

ای حضرت مونث در جمع مردها

ای نازک شکستنی اینجا کجا شما؟

 

ای سیب نو ظهور ، نزول شما بخیر

خوش آمدید از سفر از باغ از خدا

 

اوقات زیر سایه ی طوبا چطور بود؟

اینجا جهنم است نپرسید حال ما

 

چهل سال منتظر شده یک مرد بی پسر

از شاخه ات بچیند و بی هیچ ادعا...

 

..حالا که تشنه میشودت چشمه میشوی

وقتی گرسنه میشودت میشوی غذا

 

نه ماه صبر کردی و نه سال زندگی

نه سال عاشقی کن و این بیست و هفت را

 

یک سفره کن به وسعت باغ فدک ، زمین

دعوت کن از تمام اهالی روستا

 

یکتایی و بدون مثل ، مثل هیچکس

مثل علی - که شوهرتان - مثل مصطفی

 

تو با ظهور این دو نفر مو نمیزنی

خانم بگو شما یکی هستید یا سه تا؟

 

هم بوی یاس داری و هم بوی سیب و به

میخواستم ببویمت ای گل جدا جدا

 

هر روز نور میخورد از چشمهایتان

سیاره ی گرسنه ، خورشید ناشتا

 

تو کار خانه میکنی اما بدون دست

بر خاک راه میروی اما بدون پا

 

خسته شدید از این همه کثرت از این نزول

خسته شدید از تو و من، او، شما و ما

 

تاول زده است دست شما خاک بر سرم

دستاس را به من بده خانم چرا شما

 

آیا کسی بدون وضو دست زد به تو

ای سیب ، گونه های تو سرخ از حیا چرا؟

 

من پهلوی تو هستم و تو چشمهای من

من ضربه میخورم و تو باقی ماجرا

 

رضا جعفری

 

*********************

 

اشعار ولادت حضرت فاطمه زهرا(س) – قاسم صرافان

 

در میان شعر تو بانو اگر حاضر شدم

خواندم اول کوثر و با نام تو طاهر شدم

در خیالم صحن و گنبد ساختم، زائر شدم

نام شیرین تو بردم فاطمه! شاعر شدم

 

رشته‌ای بر گردن ابیات من افکنده دوست

می‌برد شعر مرا آنجا که خاطر خواه اوست

 

ناگهان دیدم میان خانه‌ی پیغمبرم

چون خدیجه غرق نوری از جهانی دیگرم

چرخ می‌زد یک نفس روح القدس دور و برم

تا نوشتم فاطمه، بوسید برگ دفترم

 

از شکوهش آسمان ساییده اینجا سر به خاک

آسمان را با خودش آورده این دختر به خاک

 

ای محمد! دشمنت را دوست ابتر می‌کند

خانه‌ات را بوی ریحانه‌‌ معطر می‌کند

دیدنش بار رسالت را سبکتر می‌کند

دختر است اما برایت کار مادر می‌کند

 

دختران آیات رحمت، مادران مهر آفرین

می‌شود ام ابیها، هر دو باهم، بعد از این

 

یک زره خرج جهازت، حُسن‌هایت بی‌شمار

با تو حیدر روز خیبر حرز می‌خواهد چکار؟

تا تو از تیغ دودم با عشق می‌گیری غبار

بعد از این مستانه‌تر صف می‌شکافد ذوالفقار

 

قوت بازوی مولایی به مولا، فاطمه

قصه‌ی پیوند دریایی به دریا، فاطمه

 

در هوای عاشقی با هم کبوتر می‌شوید

هر دو کوثر می‌شوید و هر دو حیدر می‌شوید

هست شیرین نامتان، قند مکرر می‌شوید

هر دو در کفواً احد با هم برابر می‌شوید

 

بیت‌هایم بر درِ بیت تو زانو می‌زنند

شاعران تنها برای یک نظر، رو می‌زنند

 

در کسا، بی پرده با الله صحبت می‌کنی

هل اتی را سفره‌ی نور و کرامت می‌کنی

فکر خلقی، نیمه شب با حق که خلوت می‌کنی

در غم همسایه، ترک خواب راحت می‌کنی

 

مادری الحق چه می‌آید به نامت، فاطمه

می‌دهد از سوی ما مهدی سلامت، فاطمه

 

امتحان پس داده‌‌ای در آسمانها پیش از این

سالها بر عرش می‌تابید نورت چون نگین

حضرت حق چون دلش آمد بیایی بر زمین

واقعاً «الحمد للهِ ، رب العالمین»

 

جلوه‌ی نور تو را تنها خدایت دید و بس

فاطمه! قدر تو را تنها علی فهمید و بس

 

عالمی در حیرت از این آسیا چرخاندنت

با تبسم خستگی را از علی پوشاندنت

در عجب روح الامین از طرز قرآن خواندت

پیش نابینا میان حِصن چادر ماندنت

 

حجب میراثت، حیا سایه نشین چادرت

داده دل حتی یهودی هم به دین چادرت

 

سفره‌‌ی نان خالی اما سفره‌ی انعام پُر

خانه‌ات میخانه، ساقی با سخاوت، جام پر

از تو راضی و دلش از گردش ایام پر

کعبه از بت خالی اما کوچه از اصنام پر

 

ای زبانت ذوالفقارِ حیدر بی‌ذوالفقار!

بت شکن! برخیز، بسته دست او را روزگار

 

قاسم صرافان

 

*********************

 

اشعار ولادت حضرت فاطمه زهرا(س) – سید پوریا هاشمی

 

مانده ام عمریست در روایت معراج

فکر زمینی کجا حقیقت معراج؟

گفتن از شأن توست حکمت معراج

سهم نبی آمد از ضیافت معراج

 

سیب بهشتی شدی و نور تو آمد

تا به زمین جلوه ی حضور تو آمد

 

طعنه ی اهل زمانه داد نتیجه

بندگی عاشقانه داد نتیجه

آن همه اشک شبانه داد نتیجه

چله ی پیغمبرانه داد نتیجه

 

دست خدا آمد و به خاک خدا داد

حضرت انسیه را ز لطف به ما داد

 

آمدی و حال روزگار عوض شد

سختی پاییز با بهار عوض شد

رسم و رسوم بد دیار عوض شد

بین نبی و خدا قرار عوض شد

 

عهد بر آن شد مقام داشته باشی

مثل خدا احترام داشته باشی

 

جنس تو از خاک نیست جنس خدایی

مادر پیغمبری و مادر مایی

خیر کثیر و کثیر خیر نمایی

قبله همان جاست که تو رخ بنمایی

 

صبح به صبح آمد و به سوی تو خم شد

ختم رسل دست بوس دست تو هم شد

 

چادرت از عرش تار و پود هم آورد

وقت گرو هرچه خیر بود هم آورد

عرش را به خانه ی یهود هم آورد

طایفه اش را به سجده زود هم آورد

 

پس بده ماهم از آن غبار بگیریم

از قبل چادرت قرار بگیریم

 

سید پوریا هاشمی

 

*********************

 

اشعار ولادت حضرت فاطمه زهرا(س) –  مهدی رحیمی

 

کوثری از سوره ی طاها به دنیا آمدی

تا رسد انّا به اعطینا به دنیا آمدی

 

تا یتیمی پدر را اندکی جبران کنی

دختری و مادر بابا به دنیا آمدی

 

هرکجا کردی تشرف صاحب تشریف شد

مکه شد آنجا که تو آنجا به دنیا آمدی

 

قل هو الله احد ای معنی کفوا احد

تا که باشی همسر مولا به دنیا آمدی

 

تا که هجده سال هم اهل زمین درکت کنند

پس به شکل حضرت زهرا به دنیا آمدی

 

بعد عمری که دلیل زندگی پوشیده بود

آخرش ای علت دنیا به دنیا آمدی

 

باخبر بودی اگر از اتفاق کوچه ها

پس چرا انسیة الحُورا به دنیا آمدی

 

غصه ی ارباب ما را داشتی آن قَدْر که؛

بازهم در ظهر عاشورا به دنیا آمدی

 

مادرش بودی ولی یک لحظه بر بالای تل

در حقیقت زینب کبری به دنیا آمدی

 

مهدی رحیمی

اشعار ولادت حضرت زهرا(س)

اشعار ولادت حضرت زهرا(س) – علیرضا خاکساری

 

عطر گل ها میبرد هوش از سر پروانه ها

بوی عشق و عاشقی پیچیده در میخانه ها

 

ساقی کوثر خودش امشب پذیرای همه ست

لب به لب پر میشود با دست او پیمانه ها

 

عقل هم اقرار دارد میکند از فرط شوق

عالمی دارند امشب تک تک دیوانه ها

 

در شب میلاد مادر هیچکس دل مرده نیست

از طرب کف میزند دستان زیر چانه ها

 

هرگلی بویی اگر دارد ز بوی فاطمه ست

ای به قربان چنین ریحانه ای ریحانه ها

 

ماه از رو میرود،خورشید غبطه میخورد

 تا پیمبر میگذارد زهره را بر شانه ها

 

فاطمه یا فاطمه دارد تراوش میکند

از لب حوریه ها ، حانیه ها ، حنانه ها

 

بی نگاه رحمتش قطعا نمی آید به کار

"چارقل" یا "وان یکاد" سر در کاشانه ها

 

با محب حضرت زهرا برادرخوانده ایم

فاطمیون را که کاری نیست با بیگانه ها

 

در بهار فاطمی ما ذوق بی حد می کنیم

ما فقط با فاطمیون رفت و آمد میکنیم

 

لشگری حور و پری پاک و مطهر آمدند

به هوای دیدن زهرای اطهر آمدند

 

از فرشته پر شده سرتاسر بیت النبی

 ساکنان آسمان بسکه مکرر آمدند

 

احتیاجی که به زنهای قریش اصلا نبود

مریم و آسیه و حوا و هاجر آمدند

 

قابله هایی همه قابل همه از جنس نور

به هواداری بانوی پیمبر آمدند

 

بوی گل از دامن سبز خدیجه میرسید

به تماشای گل یاسی معطر آمدند

 

تا بشارت از شریک زندگانی اش دهند

هی ملائک دسته دسته نزد حیدر آمدند

 

عرشیان و فرشیان با یکدگر راهی شدند

عالم و آدم به پابوسی مادر آمدند

 

تا که بگذارند صورت زیر پای فاطمه

انبیا و اولیا  با پا نه با سر آمدند

 

از گدایی به نوایی میرسند آخر ، مگر

آن کسانی که در این خانه کمتر آمدند

 

مطمینم دستِ پُر برگشته اند آن عده که

دست خالی محضر بانوی کوثر آمدند

 

هرچه دارد با تمام شهر قسمت میکند

بیش از آن چیزی که میخواهم محبت میکند

 

مهر و ماه و آسمان و کوه و صحرا خلق کرد

کهکشان و کشتی و خورشید و دریا خلق کرد

 

هم زمین و هم زمان و هم ثواب و هم عقاب

هم بهشت و دوزخ و دنیا و عقبا خلق کرد

 

پیش از اینها در عدم از نور خود مشتق گرفت

اولین سنگ صبورش _مصطفی _را خلق کرد

 

به همین راضی نشد از جنس خود آیینه ای

چون علی مرتضی عالی اعلی خلق کرد

 

نه علی بود و نه احمد بی وجود فاطمه

هر دو را در سایه ی الطاف زهرا خلق کرد 

 

در زمان خلق زهرا هیچ کس دستی نداشت

لاشریک له... خودش تنهای تنها خلق کرد

 

تا نماند بعد از این گرد یتیمی بر رخش

بهر پیغمبر خدا ام ابیها خلق کرد

 

حجت الله علی الحجة به این معناست که

یازده تا حجت الله علینا خلق کرد

 

مریم از عمرش یکی دارد اگر عیسی مسیح

فاطمه در دامنش چندین مسیحا خلق کرد

 

فاطمه یعنی همان إنا هدیناه السبیل

حبرییل از سجده ی بر فاطمه شد جبرییل

 

در وجود فاطمه صورت و سیرت دیدنی ست

مادری با این وقار و شأن و شوکت دیدنی ست

 

مصطفی خم میشود بوسه به دستش میزند

دختری با این همه قدر و ابهت دیدنی ست

 

در تمام عمر خود از شوهرش چیزی نخواست

همسری اینگونه با صبر و متانت دیدنی ست

 

محضر آقای خود هر وقت لب تر میکند

چشم گفتن های حیدر بی نهایت دیدنی ست

 

میرود محراب با معبود خلوت میکند

رفتن معراج او روزی سه نوبت دیدنی ست

 

نزد نابینا هم از سر چادرش را برنداشت

اینقدر حجب و حیا، شرم و نجابت دیدنی ست

 

هر کجا زهرای مرضیه نباشد دوزخ است

با وجود حضرت صدیقه جنت دیدنی ست

 

بی گمان در محشر فردا به حرفم میرسید

زیر پای مادرم تخت شفاعت دیدنی ست

 

از مقام حضرتش امروز قطعا غافلیم

جایگاه فاطمه روز قیامت دیدنی ست

 

زیر و رویم میکند وقتی صدایم میکند

نقش زهرا بی گمان شبهای هییت دیدنی ست

 

شک اگر داری از امثال أبوحامد بپرس

مهر بی بی زیر طومار شهادت دیدنی ست

 

در گرفتاری گره از کارمان وا می کند

رحمت بسیار این خاتون به رعیت دیدنیست

 

از دهان طفل میگیرد به سائل میدهد

جود و بذل و بخشش وقت کرامت دیدنی ست

 

در مرام و مسلک زهرا "برو" در کار نیست

"گر گدا کاهل بود تقصیر صاحبخانه چیست"

 

علیرضا خاکساری

 

*******************

 

اشعار ولادت حضرت زهرا(س) – مجتبی خرسندی

 

همین که اسم تو در شعر شاعران آمد

تمام قافیه هایش از آسمان آمد

 

تو آمدی و شکفتی و با نفس هایت

دوباره فصل بهاری به این خزان آمد

 

مگرنه این که غزل مثنوی آینه ای

که از زبان خداوند مهربان آمد

 

خدا به طالع هستی نوشت : یا زهرا

به جسم مرده ی عالم دوباره جان آمد

 

از اسم تو به قلم حس معنوی آمد

که ناگهان غزلم سمت مثنوی آمد

 

وجود گرم توبر شعر روشنی بخشید

و با حضور تو عالم به روی ما خندید

 

به جای بارش باران امید باریده ست

به مثنوی کلماتی جدید باریده ست

 

ببین چگونه قلم روی برگ می خندد

و مثل ضد گلوله به مرگ می خندد

 

سلام گرم خلایق به محضرت تقدیم

تمام ظلم و ستم در مقابلت تسلیم

 

زمانه با تو به شوقی عجیب می آید

که از حوالی تو بوی سیب می آید

 

اگر که جان پیمبر پر از غم و درداست

اگر هوای زمانه برای او سرد است

 

دوباره گرمی او را تو علتی زهرا

نماد بارز لطف و محبتی زهرا

 

بکش به روی سر عشق از کرم دستی

که پاره ی تن پیغمبر خدا هستی

 

تویی که ازهمه ی برتران شدی برتر

خدانوشته برای تو سوره ی کوثر

 

چه خوانم اسم قشنگت: محدثه،زهرا

زکیه، راضیه ،مرضیه ،انسیه ، حورا

 

زمین و اهل زمین از نسیم تو خوشبو

نسیم نرگس و یاس و شقایق و شب بو

 

عصاره ی همه گل ها نشسته در دستت

زبان حضرت حافظ دوباره سر مستت

 

((دل رمیده ی مارا انیس ومونس تو

به غمزه مسئله اموز صد مدرس تو))

 

تویی که عطر وجودت شمیم نرگس شد

((ستاره ای که درخشید و ماه مجلس شد))

 

فقط تویی که درخشیدی و شدی چون ماه

تویی تمامی عمرم برای من همراه

 

به غصه ی دل شیعه تو خاتمه هستی

تویی شفیعه ی محشر تو فاطمه هستی

 

به هر تبسم خود زهر را عسل کردی

و باز مثنوی ام را پر از غزل کردی

 

به شام تارجهان مژده ی سحر شده ای

به فطرس دل هرشیعه بال و پر شده ای

 

شبیه ماه شبی که نشسته در برکه

تو در وجود خدیجه ((کما قمر)) شده ای

 

سه تا بهانه اگر داشت خلقت عالم

توازعلی و پیمبر بهانه تر شده ای

 

تو آمدی و به کوری چشم ابتر ها

درخت نسل نبی و پر از ثمر شده ای

 

عجب تناقض شیرین و با مسمایی

تو دختری و سپس مادر پدر شده ای

 

خوش آمدی به جهان ای تمام جان جهان

فدای مقدم تو جان شاعران جهان

 

مجتبی خرسندی

 

*******************

 

اشعار ولادت حضرت زهرا(س) – محمد بیابانی

 

نسیم می وزد و باده خوشگوار شده

گلی شکفته که سرچشمه ی بهار شده

 

حضور خاکی رب است در مدار زمین

که با تولد یک زن ادامه دار شده

 

کسی که از تبعات وصال و هجرانش

خوش است فرش ولی عرش سوگوار شده

 

کسی که شرط وجود پیامبر حتی

به شرط بودن او صاحب اعتبار شده

 

به گرد قامتش امواج نور خیمه زده

به زیر هر قدمش کهکشان غبار شده

 

عیان شده است که سرّ نهان خلقت کیست

پس از تو گفت خدا داستان خلقت چیست

 

نوشت اوّل دفتر از ابتدا زهرا

از ابتدای ازل تا به انتها زهرا

 

از آن زمان که ندانیم تا نمی دانیم

همیشه و همه اوقات و هر کجا زهرا

 

و خواست تا بنویسد نبی، علی، حسنین

خلاصه شد همه در یک کلام، با زهرا

 

و حرف تا که به اینجا رسید فهمیدم

که بود و هست همه کاره ی خدا زهرا

 

چرا که منحصراً خلقت چنین نوری

فقط برای خودش بوده است تا زهرا ...

 

میان عرصه ی میقات پای بگذارد

و حق ز آینه ی خویش پرده بردارد

 

که رو کند سند افتخار خلقت را

نشان دهد به همه شاهکار خلقت را

 

به مهر و ماه و سپهر و فلک بفهماند

دلیل گردششان بر مدار خلقت را

 

کسی که جز خودش و احمد و علی نشناخت

کنیز عرشی پروردگار خلقت را

 

در آن زمان که زمانِ زمان به سرآید

و بین حشر ببندند بار خلقت را

 

خدا ندا کند: ای فاطمه حبیبه ی من

بیا به سر برسان انتظار خلقت را

 

بیا که عرصه ی محشر برایت آماده است

بگیر دست خودت اختیار خلقت را

 

که جن و انس بفهمند کار ما با توست

تمام هستی مایی فقط خدا با توست

 

به اوج شأن و مقامت سری نمی آید

کسی نیامده و دیگری نمی آید

 

دلیل ختم نبوّت نبوده بابایت

پس از ظهور تو پیغمبری نمی آید

 

شنیده ایم که در صورت نبودت هم

برای همسر تو همسری نمی آید

 

به قامت تو فقط مادری برازنده است

به مهربانی تو مادری نمی آید

 

قدم گذار به محشر که تا نیایی تو

برای خلق شفاعتگری نمی آید

 

نگات مور وجود مرا سلیمان کرد

یهود را نَفَس چادرت مسلمان کرد

 

تو و صفات تو را هر چقدر سنجیدیم

و هر چه در دل این بیکرانه چرخیدیم

 

به انتهای تو راهی نیافتیم اصلاً

در ابتدای تو مانده تو را نفهمیدیم

 

نبی نبود علی هم نبود تو بودی

و ما کنار خدا جلوه ی خدا دیدیم

 

حضور گرم تو یک روز هم زیادی بود

برای ما که کنارت دمی نتابیدیم

 

همین که سایه ی تو سایه سار این دنیاست

همیشه گرم نگاه زلال خورشیدیم

 

بهشت می شود آنجا که تو نگاه کنی

نگاه کن که مرا باز رو به راه کنی

 

زکُنه ذات تو این عقل کم چه می فهمد

شب سیاه دل از صبحدم چه می فهمد

 

زبانِ از تو سرودن فقط زبان خداست

شکوه وصف تو را این قلم چه می فهمد

 

به بندگی تو بیخود نکرده فخر خدا

نماز از قدم پر ورم چه می فهمد

 

سه روز نان خودت را به دیگران دادی

بپرس از کرم از این کرم چه می فهمد

 

بپرس دختر پیغمبر خدا امّا

چنین غریب چنین بی حرم؛ چه می فهمد؟

 

من از نسیم معطر به یاس فهمیدم

«حضور مادریت را شلمچه می فهمد

 

شده است نام تو سربند هر جوان شهید

تبسم تو تسلّای مادران شهید

 

محمد بیابانی

 

*******************

 

اشعار ولادت حضرت زهرا(س) – رضا تاجیک

 

ای حسن مطلع همه ی عاشقانه ها

حس لطيف پرشده بين ترانه ها

زهراترین ستاره ی اوج کرانه ها

از تو شنيده اند تمام زمانه ها

 

دیگر به خانه ی همه دختر مقدس است

با جلوه ی تو واژه ی مادر مقدس است

 

دیگر رسیده است زمان رسیدنت

سیب بهشت، لحظه ی از شاخه چیدنت

گوش خدا نشسته به پای شنیدنت

چشمان مرتضی شده مبهوت دیدنت

 

تو آمدی برای نبی مادری کنی

هجده نفس به پای علی حیدری کنی

 

هر واژه ی رسیده کنار تو کال شد

عاشق شدن بدون تو امری محال شد

تصوير آب با نظر تو زلال شد

قرآن به يمن سوره ی تو لم يزال شد

 

شبهای قدر ما به تو پیوند خورده است

تقدیر را خدا به دو دستت سپرده است

 

هر كس كه دم زده ز كلامت كليم تر

ای از همه به امر ولايت سهيم تر

در بین خانواده ی رحمت رحیم تر

هر نسل دورتر شده از تو عقيم تر

 

نسل تو نسل یلتقیان و مطهر است

هر کس که بوده دشمن نام تو ابتر است

 

يك مصحف الهی غرق مطالبی

مثل اصول دینی و ارکان واجبی

تو مظهر العجائب شاه عجائبی

مصداق ديگر اسدالله غالبی

 

قرآن نوشته است به دریا ملقبی

اصلا علی تویی که به زهرا ملقبی

 

تو آمدی جهان محقر بزرگ شد

با تو مقام و رتبه ی مادر، بزرگ شد

هر کوچکی به نام تو دیگر بزرگ شد

اینگونه بود سوره ی کوثر بزرگ شد

 

هستی شبيه دسته ی دستاس دست توست

عالم فدايی دل حيدرپرست توست

 

جاری شد از خروش (قنوت تو صد قنات)

ای دختر مباهله، ای همسر زکات

نام تو نقش بر علم کشتی نجات

ای مادر حماسه ی حی علی الصلات

 

در کربلا و شام، تو در یاد زینبی

حس غرور مخفی فریاد زینبی

 

فرزندهای تو همه طوفان غیرتند

در جنگ و صلح مرد نبرد و شهامتند

فرزندهای تو همه مست ولایتند

لب تشنه های جام شراب شهادتند

 

فرزندهای تو حسنی و حسینی اند

دلداده های نهضت پاک خمینی اند

 

موج محبتت به دل من نشسته است

با عشق تو طناب تعلق گسسته است

مادر! شبیه تو دل ما هم شکسته است

بر سینه ام جمال علی نقش بسته است

 

این سینه را به سینه ی سینا نمی دهم

یک ذره از محبت زهرا نمی دهم

 

رضا تاجیک

 

*******************

 

اشعار ولادت حضرت زهرا(س) – پوریا باقری

 

روی لب های جبرئیل امروز

صحبت از آیه های "کوثر" شد

هر چه بی معرفت در این شهر است

آخرش با سه آیه "ابتر" شد

 

چه کسی گفته بعدِ پیغمبر

خانه ی وحی بی ثمر باشد؟

دستِ زهراست ، نسلِ این بابا

چه نیازی است او پسر باشد؟!

 

قدمش روی چشمِ این دنیا

منّتش را کشند مادرها

جبرئیل است پشتِ در انگار

آمده دستبوسیِ زهرا

 

نفسِ باد ، تازه تر میشد

با نفس های دُختِ پیغمبر

روی دستانِ گرمِ بابا و...

خیره بر روی او شده حیدر

 

حوریه ، مرضیه ، و یا زهرا

چه لقب های محشری دارد

بخدا از تمامِ این خلقت

فاطمه ، باز برتری دارد...

 

روی او مثلِ برگِ گُل نازک ،

باد ، با احتیاط رد میشد...

خم به ابروی او میآمد ، زود

حالِ این خانواده بد میشد...

 

این همه احتیاط یعنی چه؟

روی زهرا ، خدا چه حسّاس است

دائما با پیمبرش میگفت:

«فاطمه ، مثلِ غنچه ی یاس است»

 

کور باشد نگاهِ هر کس که ،

تابِ دیدن ندارد این گل را

بشکند دستِ نحسِ هر کس که

قصدِ آزار دارد این گل را

 

سهمِ من هم دو جمله از روضه...

باد ، بَر روی یاسِ احمد خورد

وسطِ خانه ، پشتِ " در " روزی...

" در " به پهلوی فاطمه ، بد خورد...

 

پوریا باقری

 

*******************

 

اشعار ولادت حضرت زهرا(س) – محمد جواد شیرازی

 

خسران زده است هر که توکل نمی کند

بر خاک چادر تو توسل نمی کند

یا بلبلی که طوف سر گل نمی کند

قلبم میان سینه تحمل نمی کند...

 

...امشب نخواند از جلوات خدایی ات

از تابش و تلالؤ خیرالنسایی ات

 

ای که کنیز خانه ات از عالمی سر است

نامت نجات بخش هزاران پیمبر است

یک گوشه از تجلی تو قدر و کوثر است

کوثر شدی و ساقی این چشمه حیدر است

 

حوریه ای و دور و برت جای خار نیست

غیر از علی نصیب تو در روزگار نیست

 

صاحبْ کتاب... باطن قرآنِ مرتضی

زیبا ترین ستاره ی تابان مرتضی

جان تو هست جان نبی جان مرتضی

لبخند صبح و شام تو رضوان مرتضی

 

وصله بزن به چادرت اما فقط بخند

رخت عروسی ات بده زهرا... فقط بخند

 

بر سائلت بزرگی و سرمایه می رسد

آنقدر که عطای گرانمایه می رسد

در مدح بنده پروری ات آیه می رسد

نان می پزی و باز به همسایه می رسد

 

این بار نه... نده همه اش را به این و آن

افطار کن بس است عطای دو لقمه نان

 

حتی به مریمش زکریا نگفته است

اصلا کسی به دخترش این را نگفته است

قطعا رسول صحبت بی جا نگفته است

بی خود به تو که "ام ابیها" نگفته است

 

تو مادر یتیم حجازی و کوثری

از مریم و خدیجه و آسیه برتری

 

مهر تو در خرابه ی این دل عنایت است

روح تمام بندگی از این محبت است

نامت به لب رسید، همین هم عبادت است

خدمت به آستان تو عین شرافت است

 

این ظرف دل به یمن وجودت شریف شد

کار دلم به لطف نگاهت ردیف شد

 

امشب بیا دوباره حدیث کسا بخوان

سیب بهشتی نبوی هل اتی بخوان

در جمع ما بیا و کمی ربنا بخوان

مادر به جای ما همه اغفرلنا بخوان

 

 از بخشش تو قلب خدا شاد می شود

ویرانه خانه ی دلم آباد می شود

 

محمد جواد شیرازی

 

*******************

 

اشعار ولادت حضرت زهرا(س) – حسن لطفی

 

مَلیکه‌ای ملکوتی سَریر می‌آید

الٰهه‌ای به نقابی حریر می‌آید

 

زِ عرش بس که فرشته به فرش می‌بارد

صدایِ هِلهله از چرخِ پیر می‌آید

 

پیاله‌ها همه لبریز و تاک‌ها سیراب

چه کوثری است که این‌سان کثیر می‌آید

 

تمامِ آینه‌ها را شکسته انوارش

شگفت آینه‌داری مُنیر می‌آید

 

چنان شکوهِ نزولش گرفته عالم را

که آفتاب غُباری حقیر می‌آید

 

زمین به شوقِ قدومش به خویش می‌بالد

وَ هرچه هست به چشمش فقیر می‌آید

 

شب است و کعبه چه ناباورانه می‌بیند

که اَبرِ مهر به این گرمسیر می‌آید

 

هزار آبشار از بهشت می‌ریزد

هزار چشمه به چشمِ کویر می‌آید

 

به سویِ خانه‌ی خورشید دستهاست بلند

که مادرانه کسی دستگیر می‌آید

 

رسید کعبه برایِ طواف قبله‌ی خود

به گِرد خانه‌ی او سر به زیر می‌آید

 

گشود شهپرِ خود را و گفت جبرائیل...

چقدر زیرِ قدومت حصیر می‌آید

 

زِ فرطِ شوق پیمبر به خود نمی‌گُنجد

زِ عطرِ هر نفسش یامُجیر می‌آید

 

گرفت تنگ در آغوش و دید از قلبش

صدایِ زمزمه‌ای دلپذیر می‌آید

 

تپش تپش زِ دلش یاعلی علی جاریست

نَفَس نَفَس زِ لبش یا امیر می‌آید

 

رسید تا که بدانند آسمانی‌ها

برایِ شیرِ خدا هم نظیر می‌آید

 

بگو به دشمنِ مولا که دشمنِ زهراست

هنوز از دهنت بویِ شیر می‌آید

 

قسم به مادرِ دریا ، قسم به مادرِ آب

که شورِ موج به هر آبگیر می‌آید

 

طلوع می‌کند از پشتِ ابرها خورشید

زِ شامِ غیبتِ خود_گرچه دیر_می‌آید

 

و زخمِ مادرمان خوب می‌شود روزی

زِ راه مرحمِ زخمِ غدیر می‌آید

 

حسن لطفی

 

*******************

 

اشعار ولادت حضرت زهرا(س) – سید حمید رضا برقعی

 

زبان چگونه گشایم به مدح تو مادر

که بی وضو نتوان خواند سورۀ کوثر

 

زبان وحی، تو را پارۀ تن خود خواند

زبان ما چه بگوید به مدحتان دیگر؟

 

چه شاعرانه خداوند آفریده تو را

تو را به کوری چشمان آن «هو الأبتر»

 

خدا به خواجۀ لولاک داده بود ای کاش

هزار مرتبه دختر اگر تویی دختر

 

چه عاشقانه، چه زیبا، چه دلنشین وقتی

تو را به دست خدا می‌سپرد پیغمبر

 

علی‌ست دست خدا و علی‌ست نفس نبی

علی قیام و قیامت، علی علی حیدر

 

عروسی پدر خاک بود و مادر آب

نشسته‌اند دو دریا کنار یکدیگر

 

شکوه عاطفه‌ات پیرهن به سائل داد

چنان که همسر تو در رکوع انگشتر

 

همیشه فقر برای تو فخر بوده و هست

چنان که وصلۀ چادر برای تو زیور

 

یهودیان مسلمان ندیده‌اند آری

از این سیاهی چادر دلیل روشن‌تر

 

حجاب، روی زمین طفل بی‌پناهی بود

تو مادرانه گرفتی‌ش تا ابد در بر

 

میان کوچه که افتاد دشمنت از پا

در آن جهاد نیفتاد چادرت از سر

 

کنون به تیرگی ابرها خبر برسد

که زیر سایه آن چادر است این کشور

 

به هوش باش و از این  دست دوستی بگذر

به هوش باش که از پشت می‌زند خنجر

 

به این خیال که مرصاد تیغ آخر بود

مباد این که نشینیم گوشۀ سنگر

 

بدا به من که اگر ذوالفقار برگردد

در آن رکاب نباشم سیاهی لشگر

 

بدا به حال من و خوش به حال آن که شده‌ست

شهید امر به معروف و نهی از منکر

 

خدا گواه که چون فاطمه نمی‌خواهیم

حکومتی که نباشد در آن علی رهبر

 

رسیده است قصیده به بیت حسن ختام

امید فاطمه از راه می‌رسد آخر

 

سید حمیدرضا برقعی

اشعار وفات حضرت ام البنین(س)

اشعار وفات حضرت ام البنین(س) – وحید قاسمی

 

هر روز غروب توی بقیع

می شكنه بغض آسمون

ستاره ها داد می زنن

ام البنین روضه نخوون

 

هر روز صدای گریه هاش

می رسه تا عرش خدا

ازسوز روضه خوندنش

قیامتی میشه به پا

 

مدینه كربلا میشه

شهر فرشته ها میشه

آدم و یعقوبم میان

مدینة البكاء میشه

 

فرقی نمی كنه براش

كسی نیاد تو روضه هاش

عالمُ بر هم می زنه

بغض نشسته تو صداش

 

به سینه و سر می زنه

بقیع باهاش نوحه گره

دَم تمومِ نوحه هاش

"حسین غریب مادره"

 

وحید قاسمی

 

*********************

 

اشعار وفات حضرت ام البنین(س) – محمد قاسمی

 

وجودِ اهل محبّت همیشه در خطر است

تقرّبِ دل عاشق به آه شعله ور است

 

چگونه مُرده بخوانیم آن کسی را که

تمام عمر خودش با حسین همسفر است

 

غبار معصیت از دامنش گرفته شود

کسی که کاسه ی چشمش ز آبِ دیده ، تر است

 

شبی که سرنشود باحسین وگریه براو

همان شبی ست که فرموده اند بی سحر است

 

نماز نافله ی شب بدون اشک حسین

عبادتی ست که مانند نخل بی ثمر است

 

فدای خانم محنت کشیده ای که هنوز

بقیع از نفس روضه هاش خونجگر است

 

هنوز امّ بنین ، مادر چهار یل است

شبیه نجمه و لیلا اگرچه بی پسر است

 

در آفتاب کنار رباب می سوزد

شریک شرمِ به جا مانده در دل قمر است

 

ز داغ ماه به ابروش خم نیاورده

غم حسین کشیده که دست بر کمر است

 

از آن چهار رشیدی که از کَفَش رفتند

تمام دلخوشی اش تکّه های یک سپر است

 

محمد قاسمی

برگرفته از کانال حدیث اشک

 

*********************

 

اشعار وفات حضرت ام البنین(س) – پوریا باقری

 

تا صدا میرسد از ساحتِ خونبارِ بقیع

مرد و زن اشک بریزند ، به دیوارِ بقیع

یک زن و صورتِ قبری ، به دلِ زارِ بقیع

دلِ ما هم ، بخدا گشته گرفتارِ بقیع

 

مادرِ حضرتِ عبّاس ، پریشانِ توأیم

سال ها در به درِ سفره ی احسانِ توأیم

 

تو که بودی که خدا همسرِ مولایت کرد

تو چه کردی که چنین غرقِ تَوَلّایت کرد

مادرِ چهار گلِ حضرتِ زهرایت کرد

صدفِ گوهرِ نایاب... چو سقّایت کرد

 

با تواضع ، به درِ خانه ی مولا رفتی

این چنین بود ، که تا عرش تو بالا رفتی

 

سائل آمد به درِ خانه ، تفضّل کردی

تو به اولادِ نَبی ، خوب توسّل کردی

زحمتِ حاجتِ دنیا ، که تقبّل کردی

 لطف کردی و مرا نیز تحمّل کردی

 

بابِ حاجاتِ همه ، نامِ شما باشد و بس

چشمِ ما نیز به اکرامِ شما باشد و بس

 

پسرانت همه رفتند ، تو تنها ماندی

سال ها گریه کنِ بچّه ی زهرا ماندی

مرحمِ زخمِ دلِ زینبِ کبریٰ ماندی

همه رفتند به یاریِ حسین... جا ماندی

 

پسرت نقشِ زمین شد ، به غمش خندیدند

همه بر مشک و دو دستِ قلمش خندیدند

 

زینبت گفت «حسین» و... جگرت تیر کشید

تا شنیدی که سرش رفت... سرت تیر کشید

وسطِ کوچه نشستی... کمرت تیر کشید

گفت «انگشتر» و... هی بال و پرت تیر کشید

 

بخدا سوزِ دلت ، کرده دلم را بی تاب

قدری آرام بخوان روضه برای ارباب

 

روضه ای از سَرِ احساس... دلت ریخت بهم

رنجِ پرپر شدنِ یاس... دلت ریخت بهم

خنده ی دشمنِ خنّاس... دلت ریخت بهم

روضه ی حضرتِ عبّاس... دلت ریخت بهم

 

رفتنی گشته ای از بس که بزرگ است غمت

کاش میشد که بسازیم به زودی حَرَمت

 

بعدِ زهرا تو شدی مادرِ ما نوکرها

سایه ات کم نشود از سَرِ ما نوکرها

تو نظر کن به دلِ مضطرِ ما نوکرها

وقفِ عباسِ تو ، چشمِ تَرِ ما نوکرها

 

ما همه نوکر و درمانده ی فردای توأیم

تو هنوز امِّ بَنینی و پسر های توأیم

 

پوریا باقری

 

*********************

 

اشعار وفات حضرت ام البنین(س) – آرمان صائمی

 

مثل شمعى كنارِ خانه‌ى خود

همه دَم او خدا خدا مى‌كرد

گريه هايش چه گريه آور بود

تا كه عباس را صدا مى كرد

 

روضه خوانىِ او كنار بقيع

مى‌زد آتش همه جگرها را

روضه وقتى از علقمه مى‌خواند

چون شرر بود رهگذرها را

 

روضه‌هاى خرابه را مى‌خواند

تا غمِ شام روضه را مى‌بُرد

بِينِ بازار خويش را مى‌ديد

سنگ جاى رباب هم مى‌خورد

 

آه از لحظه‌اى كه زينب گفت

قصه‌ى آب و آب آور را

قصه.ى تير و حنجر اصغر

اضطرار حسينِ مضطر را

 

از خدا خواست تا زِ داغ حسين

قامتش بيشتر هلال كند

ملتمس با سكينه او مى‌گفت

تا اباالفضل را حلال كند...

 

من بميرم براى اين خانم

سرِ پيرى چه بى عصا مانده

پسرانش همه شهيد شدند

به دلش داغِ كربلا مانده

 

كاش همراه با اباالفضلش

راهىِ دشت كربلا مى‌شد

مثلِ عباسِ خود براىِ حسين

پاسبان بهر خيمه‌ها مى‌شد

 

آرمان صائمی

 

*********************

 

اشعار وفات حضرت ام البنین(س) – محمد جواد شیرازی

 

کریمان همه مات ام البنین اند

فقیر کرامات ام البنین اند

 

نه تنها دل ما که داوود و موسیٰ

اسیر مناجات ام البنین اند

 

همه ساقیانی که صاحب سبویند

دخیل خرابات ام البنین اند

 

مریدان عباسِ او در دو عالم

به دنبال خیرات ام البنین اند

 

پسرهای او یار خون خدایند

دلیل مباهات ام البنین اند

 

پسرهای نور و تجلی نورند

تجلی آیات ام البنین اند

 

به خورشید تابان قمرها می آید

به ام البنین این پسرها می آید

 

گرفتند ماهش... همه تکیه گاهش

گرفتند ابالفضل... پشت و پناهش

 

عصایی ندارد دم پیری حالا

نشانده زمانه به خاک سیاهش

 

امان از صبوری... کشیده قبوری

روی خاک و غم مانده در بین آهش

 

خدای ادب شد، بصیر عرب شد

ولی بوده هر جا به زینب نگاهش

 

ندیده دو عالم، کسی جز یل او

که دامان زهرا شود قتلگاهش

 

بشیر از پسرهای او دم نزن تو

بگو از حسینش... چه شد قبله گاهش؟!

 

پسرهای او نذر راه حسین اند

قمرهای او نذر راه حسین اند

 

غرورش شکسته ولی بازویش نه

دلش گرچه خون شد ولی پهلویش‌ نه

 

کسی دیده در بین خانه بیافتد

شراره به جان سر گیسویش... نه

 

کسی دیده در بین کوچه بیافتد

رد پنجه ی لاله چین بر رویش... نه

 

شده شوهرش را ببیند که از غم

گذارد سرش بر روی زانویش.‌‌.. نه

 

شنیده کسی که زن پا به ماهی

در سوخته بیاید سویش... نه

 

شده زیر در مادری باشد و بعد

کسی با لگد رد شود از رویش... نه

 

بهار دل آل حیدر خزان شد

قد فاطمه در جوانی کمان شد

 

محمد جواد شیرازی

 

*********************

 

اشعار وفات حضرت ام البنین(س) – حسن لطفی

 

خونه‌ی من که خونه‌ی مُراده

خدا بهم اینجا علی رو داده

چار تا غلام آوردم اینجا واسه

دو تا خانوم و دو تا آقا زاده

 

برا دو خورشیدش یه ماه آوردم

برای خیمه  تکیه‌گاه آوردم

روزی که عباسم و دید علی گفت...

برای دختراش سپاه آوردم

 

اما زدند آینه رو شکستند

دلای سنگی سرش و شکستند

دلیل داره اگه زمین می‌خورم

آخه عصای پیریم و شکستند

 

میگن که خیمه‌ها کفن ها شدند

با سیلی غرقِ خون دهن‌ها شدند

یه چند تا دخترام رسیدن ولی

دیدم شبیهِ پیر زن‌ها شدند

 

اَمون از این موهای خاکستری

از این همه گُلای نیلوفری

عباسم و حسینم و گرفتند

نه مادرم نه حتی نامادری

 

دست رو دلم نذار دلم کبابه

شبیه روی سوخته ی ربابه

تا وقت مردنش همش می‌پرسید...

چرا نذاشتن پسرم بخوابه

 

ربابه و روضه‌ی ما سه شعبه

میگه زدید ولی چرا سه شعبه؟

فرقی داره شیر خواره با علمدار

فرقی نداره نیزه با سه شعبه؟

 

دست رو دلم نذار دلم شکسته

رو مشکِ پاره لَخته‌خون نشسته

خونَش خراب شه خونم و خراب کرد

هرکی به نیزه‌ها سرت رو بسته

 

غلام آقات شدی ابالفضل

سایه سادات شدی ابالفضل

هرکسی سهمی از تو رو کَند و برد

بد جوری خیرات شدی ابالفضل

 

تیر و چطور با زانوهات کشیدی

فاطمه رو به قتلگات کشیدی

چطور با دستی که نداشتی مادر

چادرشو و روی چشات کشیدی

 

عاقبت انتظار تو سر اومد

سرت زمین نخورده مادر اومد

نذاشت که روی نیلی رو ببینی

تیری که از پشت سر تو اومد

 

حسن لطفی

 

*********************

 

اشعار وفات حضرت ام البنین(س) – پوریا باقری

 

بعد زهرا برای اولادش

همدم روزهای تنهایی

تو برای غریبی مولا

بهترین حس و حال "زهرایی"

 

حس ناب تو حس مادر بود

تکیه گاه علی شدی بانو

مثل خورشید پشت ابری تو

آمدی ، منجلی شدی بانو

 

پر جبریل فرش پاهایت

چقدر با وقار هستی تو

روز محشر مقابل زهرا

مایه ی افتخار هستی تو

 

مادری کرده ای برای همه

ولی اصلا به جای زهرا ، نه

سال ها خانه ی علی بودی

فکر "همتا" شدن به مولا ، نه

 

اسوه ی کاملی پس از زهرا

با وفا و سراسر از احساس

ادب از ذات تو سرازیر است

مثلا : یک نمونه اش "عباس"

 

مدح تو کار هر زبانی نیست

مگر اینکه چهارده معصوم

گریه های همیشه جانسوزت

منحصر شد به کشته ای "مظلوم"

 

آه ... بر سینه میزدی هرشب

از غم کشته های عاشورا

روضه می خواندی و دلت پر بود

گریه کردی برای عاشورا

 

چشم ماها که جای خود دارد

چشم هر دشمنی به آب افتاد

هر زمان گریه کردی و هروقت

چشم های تو بر رباب افتاد

 

دائما سر به زیر و شرمنده

فکر آن شاه سر جدا بودی

روی لب های تو فقط این بود

آه ، عباس ! پس کجا بودی

 

با رباعی عشق و ایثارت

کربلا را به نام خود کردی

چهار مصرع سرودی و حالا

"شعرا" را غلام خود کردی

 

پوریا باقری

 

*********************

 

اشعار وفات حضرت ام البنین(س) – محمد قاسمی

 

نوکرای سادتیم ام البنین

سر تا پا ارادتیم ام البنین

بی بی جانم ما فقیرْ بیچاره ها

وقفِ خانوادتیم ام البنین

 

بانويِ خونه ي آقامون علی

مَحرم مَحرمه غم هامون علی

میتونیم شما رو مادر بخونیم

اگه رخصت بده بابامون علی

 

از همه غیر شما خسته شديم

به اباالفضل تو وابسته شديم

ما مثه عریضه های حاجتیم

به پَر کبوترات بسته شديم

 

از شما درس ولایت میگیریم

رخصته عرض ارادت میگیریم

تو گرفتاریامون برا شما

سفره میندازیم و حاجت میگیریم

 

خیلی زشته نوکرات کم بیارن

یا توی نوکریشون کم بذارن

هدیه میشن به شما تو مشکلات

صلواتایی که رد خور ندارن

 

به غم چشمای گریون حسین

به دل ساقی دلخون حسین

به امید ناامید شدش قسم

رومونو نزن زمین جون حسین

 

دلامون هزارتا درد و غم داره

ولی باز امید به این علم داره

برا کربلا ، گذرنامه ي ما

مهر تأئید شما رو کم داره

 

محمد قاسمی

برگرفته از کانال حدیث اشک

 

*********************

 

اشعار وفات حضرت ام البنین(س) – حسن لطفی

 

روزگارم در غمِ آن قد و بالا سوخته

باغِ من گُل داشت روزی  حیف حالا سوخته

 

وایِ من از پنج فرزندم یکی باقی نماند

وای بر دل زندگی‌ام جمله یکجا سوخته

 

کاروانی که دلم را بُرد روزی با خودش

آمده از گرد و خاکِ راه اما سوخته

 

هرچه گشتم بِینِ‌شان شاید که بشناسم کسی

هرکه دیدم پیر بود و شمع آسا سوخته

 

بال و پرهاشان شکسته یا کبود و بی رمق

شانه‌ها از تازیانه خُرد حتی سوخته

 

چشم‌ها از فرطِ سیلی سرخ و نابینا شده

چهره‌ها لبریزِ تاول زیرِ گرما سوخته

 

گیسوان زردند ، گویا بین آتش مانده‌‌اند

تارِ موهاشان گره خورده است گویا سوخته

 

تا که پرسیدم امیرِ کاروان حالا که هست

بِین‌ِشان دیدم زنی اما سرا پا سوخته

 

گفتمش کو گیسوانِ زینبی‌ات گفت : آه

شعله‌ای بر معجرم اُفتاد آنجا سوخته

 

گفتمش سالارِ زینب را نمی بینم چرا؟

گفت دیدم چهره‌اش بر ریگِ صحرا سوخته

 

شعله بود کرببلا و دود بود و خیمه‌ها

بِینِ آتش دختری دیدم که تنها سوخته

 

حسن لطفی

 

*********************

 

اشعار وفات حضرت ام البنین(س) – حسن لطفی

 

به تیغی حیف گیسویت گُسستند

دو بازویت دو بازویت گسستند

 

از آنجایی که من بوسیده بودم

بمیرم هر دو اَبرویت گسستند

 

انیس گریه‌هایم را گرفتند

توانِ دست و پایم را گرفتند

 

کمانی تر شدم از زینب افسوس

سرِ پیری عصایم را گرفتند

 

بهارم را چِسان پاییز و کردند

دلم را از غمت لبریز و کردند

 

سرت ای کاش رویِ نیزه می‌ماند

تو را از مرکبی آویز و کردند

 

غمت راهِ نفس بر سینه بسته

تَرَک بر چهره‌ی آئینه بسته

 

زِ بسکه خاک و بر سر ریختم من

ببین عباس دستم پینه بسته

 

از آن سرو علی بنیاد و صد حیف

از آن قامت از آن شمشاد و صد حیف

 

دو دستی که عصای پیریم بود

خداوندا زِ تَن اُفتاد و صد حیف

 

حسن لطفی

 

*********************

 

اشعار وفات حضرت ام البنین(س) – مهدی رحیمی

 

ابالفضلش چنان باشد که این زن اینچنین باشد

فقط عباس او کافی ست تا ام البنین باشد

 

همانطوری که تنها فاطمه گشته حسین آور

فقط این زن توانسته ابالفضل آفرین باشد

 

رباب و زینب کبری عروس و دخترش هستند

که بعد از فاطمه او باید ام المؤمنین باشد

 

به دور نام او از چار سو عمری پسرهایش

رکاب از نام خود دارند تا این زن نگین باشد

 

تمام بچه هایش بهترند از دیگران اما

یکی این بین چون عباس باید بهترین باشد

 

رباب و زینب از عباس می خواندند قبل از او

که قطعا روضه خوانِ خبره باید آخرین باشد

 

وَمادر روضه ی عباس را تا آب می خواند

چرا که آخر این روضه باید نقطه چین باشد

 

به سطح آب، عکس ماه می ریزد به هم گاهی

ولی ماهش چگونه ارباًاربا بر زمین باشد

 

حضور  چار امام در بقیع و مادری یعنی؛

که بعد از مرگ هم باید که او ام البنین باشد

 

مهدی رحیمی

اشعار فاطمیه – زبانحال امام علی(ع)

اشعار فاطمیه – زبانحال امام علی(ع)

 

گوشه ی چادر تو تا که به در میگیرد

مرتضی پشت سرت دست به سر میگیرد

 

تو فقط فضه بیا فاطمه را زود ببر

چون که دارد دَم در معرکه در میگیرد

 

از همان روز که برگشتی از آن کوچه حسن

زانویش را چه غریبانه به بر میگیرد

 

دخترت گفت در این خانه که نامحرم نیست

پس چرا مادرمان رُخ ز پدر میگیرد

 

فاطمه دخترمان حال تو را میداند

چند روزیست تو را زیر نظر میگیرد

 

زودتر خوب شوی فاطمه جان خوبتر است

زن همسایه سه ماه است خبر میگیرد

 

اجرا شده توسط حاج منصور ارضی در 21 بهمن 95

 

********************

 

اشعار فاطمیه – زبانحال امام علی(ع) – محمد حسن بیات لو

 

بخند...گریه ات آخر مرا ز پا انداخت

مرا ز پا و تو را دیگر از نوا انداخت

 

به جان من بخورد درد تو، نخور غصه

غم تو لرزه به اندام مرتضی انداخت

 

غریبگی نکن ای آشنای مرد غریب

بگو چگونه تورا کوچه از صدا انداخت

 

بگو چه کار کنم تا مرا حلال کنی؟

تورا حمایتِ از من در این بلا انداخت

 

دو تا نشان زده با تیر خود، زمین خوردم

همان کسی که تورا بین کوچه ها انداخت

 

ببینمت!  چقدر بد زده تو را نامرد

که ضرب پنجه او روی گونه جا انداخت

 

ببین نتیجه سیلی بی هوا این است

ز هر کلام تو یک در میان هجا انداخت

 

نفس کشیدی و من بند آمده نفسم

لباس خونی تو از نفس مرا انداخت

 

ز لب گزیدن تو درد سینه ات پیداست

جدال دنده و سینه تو را ز پا انداخت

 

علی اکبر نازک کار

 

********************

 

اشعار فاطمیه – زبانحال امام علی(ع) – علی شکاری

 

وقتی که حال و روز تو بهتر نمی شود

 در چهره ام امید میسر نمی شود

 

 با زحمتی دو دیده به من بازکن گلم

 آیینه از نگاه، مکدر نمی شود

 

 پرپر مزن میان قفس، ای شکسته پر

 این پر برای پر زدنت پر نمی شود

 

 از میخ در حکایت شرم مرا بپرس

 رویم سپید پیش پیمبر نمی شود

 

 بر روی زخم گونه ی خود جان مرتضی

 مرهم گذار، گوشه معجر نمی شود

 

 داغت عجیب پشت علی را شکسته است

 از پا فتاده، فاتح خیبر نمی شود

 

 باشد، حسین را به برم می کشم، برو!

اما بدان، محبت مادر نمی شود

 

با التماس گفت: مرو! پیش من بمان

 زهرا اشاره کرد که : دیگر نمی شود

 

علی شکاری

 

********************

 

اشعار فاطمیه – زبانحال امام علی(ع) –داریوش جعفری

 

ناله کم کن تا نبینی بر لبانم آه را

غصه ی تو داده بر من این غمِ جانکاه را

 

میکنی این خانه را خود رو براه و میبری

از دو پای حیدرت بانو توانِ راه را

 

خوب میدانم چه دردی در وجودت میکشی

زانکه دیدم دودِ بر در...خونِ بر درگاه را

 

با پرِ چادر مپوشان صورتت از روی من

تا ببینم محرمم آن چهره ی چون ماه را

 

رو به درگاه خدا کن دست خود بالا ببر

کن دعایی حالِ این قوم بدِ گمراه را

 

گر که میخواهی نمیرم جان زهرا قطع کن

گریه های جانگداز و ناله ی ناگاه را

 

میروی تو میرود سنگ صبورِ خانه ام

میروم تا پر کنم از غصه هایم چاه را

 

داریوش جعفری

 

********************

 

اشعار فاطمیه – زبانحال امام علی(ع) – داریوش جعفری

 

هر زمان کردم نظر دیدم که بیداری چرا؟

پیشِ رویم چادر از رو بر نمیداری چرا؟

 

کس نمیگوید سلامم...کس نمیگوید جواب

بین این غمها تو قفلِ غم به لب داری چرا؟

 

رنگِ رخسارت خبر از روزگارت می دهد

کارِ خانه پس چرا لبخندِ اجباری چرا؟

 

هر چه پرسیدم ز حالت زود گفتی بهترم

پس بگو دستت ز پهلو بَر نمیداری چرا؟

 

ردِّ خونی پشتِ در روی زمین بینم... ولی

خیره با چشمان کم سو سوی مسماری چرا؟ 

 

یارِ هجده ساله ام رنگت چنان صد ساله هاست 

دست بر زانو خمیده سمت دیواری چرا؟

 

این دعایت را شنیدم مرگ میکردی طلب

نوبهارِ خانه ام از عمر بیزاری چرا؟

 

ای همه پشت و پناهم عزم رفتن کرده ای؟ 

قصدِ این داری که از من دست برداری ؟ چرا؟

 

صبح تا شب کارِ خانه نیمه ی شب گرمِ آه

هر زمان کردم نظر دیدم که بیداری چرا؟

 

داریوش جعفری

 

********************

 

اشعار فاطمیه – زبانحال امام علی(ع) – محسن عرب خالقی

 

این قدربین رفتن وماندن نمان بمان

پیرم مکن ز بارغمت ای جوان بمان

 

خورشیدمن به جانب مغرب روان مشو

قدری دگر به خاطراین آسمان بمان

 

مهمان نه بهار علی پا مکش ز باغ

نیلوفر امانتی باغبان بمان

 

ای دل شکسته آه تو ما را شکسته است

ای پرشکسته پر مکش از آشیان بمان

 

دیگر محل به عرض سلامم نمی دهند

ای هم نشین این دل بی همزبان بمان

 

راضی مشو دگر به زمین خوردنم مرو

بازی نکن تو با دل این پهلوان بمان

 

روی مرا اگر به زمین می زنی بزن

اما بیا بخاطراین کودکان بمان

 

در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست

اینقدر بین رفتن وماندن نمان بمان

 

محسن عرب خالقي

 

********************

 

اشعار فاطمیه – زبانحال امام علی(ع) – حسن کردی

 

مثل شمع سحری آب شدی از گریه

از خودت بی خبری آب شدی از گریه

 

بسترت خیس شد از اشک بیا گریه نکن

ناله ها از نفس انداخت تو را گریه نکن

 

دل من از نفس سوخته ات آگاه است

مثل اینکه شب بی مادریم در راه است

 

لحظه ها سخت تر از سخت به تو میگذرند

زخم ها گرچه که مخفی ست ولی جلوه گرند

 

زهره خانه حیدر چه شده خاموشی؟

ساکتی مادر من یا نکند بی هوشی؟

 

مثل تنهایی بابا چقدر تنهایی

دور کن از سر خود فکر سفر تنهایی

 

طرحی از قامت چون کوه تو باقی مانده

سایه ای از تن مجروح تو باقی مانده

 

دور از چشم هراسان حسن گریه نکن

این چنین ناله جانسوز نزن گریه نکن

 

بعد از آن کوچه باریک بهم ریخته ای

از همان لحظه تاریک بهم ریخته ای

 

حسن کردی

 

********************

 

اشعار فاطمیه – زبانحال امام علی(ع) – مجتبی خرسندی

 

بعد از تو خانه دیگر از رونق می افتد

چون خانه ی بی مادر از رونق می افتد

 

باتو به هر ترتیب رونق دارد اما

تو می روی و آخر از رونق می افتد

 

هم خانه ی حیدر ندارد بی تو لطفی

هم خانه ی پیغمبر از رونق می افتد

 

بعد از فدک اهل ریا فهمیده بودند

با خطبه هایت منبر از رونق می افتد

 

بعد از تو مرگ و زندگی فرقی ندارد

رهبر نباشد لشکر از رونق می افتد

 

چیز عجیبی نیست این گوشه نشینی

چون مرغ بی بال و پر از رونق می افتد

 

حال علی آیینه ی بیماری توست

بی تو جهان حیدر از رونق می افتد

 

بیمار هستی ، خانه ات رونق ندارد

اما نباشی بدتر از رونق می افتد

 

مجتبی خرسندی

 

********************

 

اشعار فاطمیه – زبانحال امام علی(ع) – حبیب نیازی

 

دستِ من نیست که افتاده تنم شرمنده

مرگ آور  شده، وضعِ بدنم شرمنده

 

با نگاه خودم امروز به فضّه گفتم

بابت اینهمه زحمت شدنم شرمنده

 

قسمت این بود حسن از تو و من هم باشم

لحظه ی دیدنِ روی حسنم شرمنده

 

عطر خون از ترک سینه ی من میپیچد

پلک هم نِه ، نفسی تا بزنم شرمنده

 

به خدا یک ضرر کوچک بد سوختن است

شده جزئی ز تنم پیرهنم شرمنده

 

باید انگار سپیده به مویت سر بزند

شب طولانی غسل و کفنم شرمنده

 

دستِ تو بسته شد و دست من از کار افتاد

تا قیامت  تو  زِ من ، از تو منم شرمنده

 

حبیب نیازی

 

********************

 

اشعار فاطمیه – زبانحال امام علی(ع) – محمد حسن بیات لو

 

حرفی بزن سکوت دوای تن تو نیست

اینجابه کنج خانه که جای تن تو نیست

 

خیلی تنت ضعیف شده فکر می کنم

شاید که این لباس برای تن تو نیست

 

هنگام باز کردن در میخوری زمین

ای وای از قدم که عصای تن تو نیست

 

حوریه ی بهشت به غیر از حریر یاس

سوگند میخورم که سزای تن تو نیست

 

من نذر روزه میکنم امشب سر نماز

من حاجتم به غیر شفای تن تو نیست

 

زخمی و قد خمیده و تبدار و خسته ای

تغییر کرده این که نمای تن تو نیست

 

محمدحسن بیات لو

اشعار فاطمیه – زبانحال امام حسن(ع)

اشعار فاطمیه – زبانحال امام حسن(ع) – حسن لطفی

 

شب و کابوس از چشمِ منِ کَم سو نمی‌اُفتد

تبِ من کَم شده اما تبِ بانو نمی اُفتد

 

غرورم را شکسته خنده‌ی نامحرمی یارَب

چه دردی دارد آن کوچه که با دارو نمی‌اُفتد

 

جماعت داشت می‌آمد دلم لرزید می‌گفتم

که بیخود راهِ نامردی به ما این سو نمی‌اُفتد

 

کِشیدم قَد به رویِ پایم و آن لحظه فهمیدم

که حتی ردِ بادِ سیلی اش بر گونه می‌اُفتد

 

نشد حائِل کند دستش  گرفته بود چادر را

که وقتی دست حائِل شد کسی با رو نمی‌اُفتد

 

به رویِ شانه‌ام دستی و دستی داشت بر دیوار

به خود گفتم خیالت تخت باشد او نمی‌اُفتد

 

سیاهی رفت چشمانش  سیاهی رفت چشمانم

وَگَرنه مادری در کوچه بر زانو نمی‌اُفتد

 

میانِ خاک می‌گردیم و می‌گویم چه ضربی داشت

خدایا گوشواره اینقَدَر آنسو نمی‌اُفتد

 

دو ماهی هست کابوس است خواب هر شَبَم ، گیرم

تبِ من خوب شد اما تبِ بانو نمی‌اُفتد

 

حسن لطفی

 

*******************

 

اشعار فاطمیه – زبانحال امام حسن(ع) – حسن لطفی

 

بر شانه می‌آورد تا بانو نیافتد

آرام تا این شمع از سوسو نیافتد

 

پروانه بود و دورِ مادر چرخ می‌زد

حتی نگاهی بر جلالِ او نیافتد

 

تا دید می‌آید حرامی سویشان گفت

ای کاش راهِ نانجیب این سو نیافتد

 

خیلی حواسِ مجتبیٰ جمع است اینجا

زخمی دگر این دفعه بر بازو نیافتد

 

وقتی که زد سیلی تقلا کرد طفلی

یعنی اگر اُفتاد هم با رو نیافتد

 

پهلویِ او تازه شکسته بود اُفتاد

اما نشد بر خاک از پهلو نیافتد

 

ای کاش دیوارِ گذر احساس هم داشت

ای کاش جایِ سنگ بر اَبرو نیافتد

 

یکروز در گودال هم می‌گفت مادر

زینب بیا از رویِ زین با رو نیافتد

 

قاتل رسید و مادرش فریاد می‌کرد

ای کاش بر این سینه با زانو نیافتد

 

ای کاش آبی رویِ این لبها بریزد

یا اینکه دستش بر سرِ گیسو نیافتد

 

حسن لطفی

 

********************

 

اشعار فاطمیه – زبانحال امام حسن(ع) –  حسن لطفی

 

ای برادر چه می‌کنی با خود

چند روزیست سرد و خاموشی

سر به زانو گرفته‌ای چندی

لبِ خود می گزی نمی‌جوشی

 

یک طرف حال و روزِ غمگینت

یک طرف ناله‌هایِ مادرمان

مانده‌ام با حسین در این بِین

که چه خاکی کنیم بر سرمان

 

درد و دل کن دوباره و دریاب

خواهری را که جان به لب کردی

بَسکه در بینِ خواب لرزیدی

بَسکه در بینِ خواب تب کردی

 

مشت خود می فشاری و در اشک

چهره‌ای نا امید می بینم

چه شده در میانِ گیسویت

چند تاری سپید می بینم

 

دست بردار از دلم خواهر

که پُر از شعله و شراره شده

بعد داغی که آتشم زده است

دل نمانده که پاره پاره شده

 

روضه‌ام روضه‌هایِ یک کوچه است

کوچه‌ای سرد و کوچه‌ای تاریک

کوچه‌ای سنگی و غبار آلود

کوچه‌ای تنگ و کوچه‌ای باریک

 

بارها گفته ام خدا نکند

راهِ یاسی به لاله چین بخورد

بارها گفته ام خدا نکند

که در آنجا کسی زمین بخورد

 

ولی ای وای بر سرم آمد

کوچه خالی زِ رفت و آمد شد

چادرِ مادرم به دستم بود

که در آن کوچه راهِ ما سد شد

 

بِینِ دیوارهایِ بی احساس

ازدحامِ حرامیان دیدم

پنجه‌ها مُشت و دستها سنگین

پنجه‌ای را در آسمان دیدم

 

قد کشیدم به رویِ پا اما

حیف دستش گذشت و از سرِ من

آسمان تار شد که می‌نالید

بِینِ گرد و غبار مادر من

 

چادرش را به سر کشید و به درد

تکیه بر شانه‌ام به سختی داد

خواست مادر که خیزد از جایش

ولی اینبار هم زمین اُفتاد

 

دست بر خاک می‌کشید آرام

با دو چشمانِ تار چاره نداشت

چادرش را تکاندم و دیدم

گوش خونین و گوشواره نداشت

 

ناله ام بین خنده‌ها گُم شد

جگرم در عزایِ چشمش بود

ردِ خونی به رویِ دیوار و

جایِ دستی به جای چشمش بود

 

حسن لطفی

 

********************

 

اشعار فاطمیه – زبانحال امام حسن(ع) – حسن لطفی

 

مردک پست که عمری نمک حیدر خورد

نعره زد بر سر مادر به غرورم برخورد

 

 ایستادم به نوک پنجه ی پا اما حیف

 دستش از روی سرم رد شد و بر مادر خورد

 

هرچه کردم سپر درد و بلایش گردم

نشد ای وای که سیلی به رخش آخر خورد

 

 آه زینب تو ندیدی! به خدا من دیدم

 مادرم خورد به دیوار ولی با سر خورد

 

سیلی محکم او چشم مرا تار نمود

مادر از من دوسه تا سیلی محکمتر خورد

 

حسن ازغصه سرش را به زمین زد، غش کرد

باز زینب غم یک مرثیه ی دیگر خورد

 

 قصه ی کوچه عجیب است مهاجر اما

  وای از آن لحظه که زهرا لگدی از در خورد

 

اشعار فاطمیه – شهادت حضرت محسن(ع)

اشعار فاطمیه – شهادت حضرت محسن(ع) – محمد سعید طالبی

 

ریختند و وحشیانه با لگد در را زدند

عده ای هم جای در... پهلوی مادر را زدند

 

عده ای هیزم به دست و عده ای هم با قلاف

بی هوا آتش به پا کردند وهی... در را زدند

 

لشکر حیدر جلوی لشکری صف می کشد

این اراذل بی ترحم رکن لشکر  را زدند

 

بوی سیب فاطمه از بوسه های مصطفی است

گرگ ها از ریشه این سیب معطر را زدند

 

فاطمه گوهر ..ولی دیگر صدف در کار نیست

باز کردند آن صدف را ...وای گوهر را زدند

 

ریشه ی دین سوخته ، افتاده ساقه بر زمین

آمدند و غنچه ای که گشته پرپر را زدند

 

قنفذ و مثمار باهم کارشان را کرده اند

از جهات مختلف این یاس  حیدر را زدند

 

محمد سعید طالبی

 

*******************

 

اشعار فاطمیه – شهادت حضرت محسن(ع)

 

در شلوغی گذرها غالبا

سخت خواهد بود تنها رد شدن

وای اگر دعوا نباشد تن به تن

مانده باشد بین سیصد مرد!زن

 

جنگ جنگ عصمت و بی عصمتی ست

فاطمه بر اسم حیدر غیرتی ست

 

شعله بالا رفت زهرا جا نزد

حرفی از سازش به کافرها نزد

پشت پا بر غربت مولا نزد

جز به خون این حکم را امضا نزد

 

حکم صادر کرد با خون اینچنین

هست علی تنها امیرالمومنین

 

اهرمن هیزم بدست آمد اگر

فاطمه بسته است چادر بر کمر

گر گرفته بین آتش میخ در

باز اما میکند سینه سپر

 

 صدهزاران میخ پیش او کم است

فاطمه در راه حیدر محکم است

 

تا که دود شعله شد از در بلند

گشت دیگر ناله ی کوثر بلند

از زمین دیگر نشد پیکر بلند

زیر پا افتاده اما سربلند

 

نیمه جان هم باز او صاحب لواست

چادر خاکی او مشکل گشاست

 

گرچه هرروضه مکرر میرسد

روضه روضه حرف دیگر میرسد

این حماسه کی به آخر میرسد

ارث مادر تا به دختر میرسد

 

کربلا زهرای خیمه زینب است

روز دشمن از وقار او شب است

 

گوشه گودال تنها میشود

گرچه می افتد زمین پا میشود

زینب کرار دنیا میشود

دین  زصبرش باز احیا میشود

 

در اسیری سرفرازی میکند

صبر او با مرگ بازی میکند

 

اجرا شده توسط حاج منصور ارضی در 18 بهمن 95

 

*******************

 

اشعار فاطمیه – شهادت حضرت محسن(ع) – مهدی رحیمی

 

علی زهرای خود را بعد از آن فریاد پیدا کرد

بماند اینکه چادر را حسن در باد پیدا کرد

 

به غیر از در٬ که در هم خورد شد شرقی و غربی شد

زمان٬ خم شد شبیه فاطمه٬ ابعاد پیدا کرد

 

زمان برگشت در جای خودش آن جا که ‌در کوچه

برای خویش محسن ساعت میلاد پیدا کرد

 

نگاهی کرد توی چشم اهل خانه مولا و

برای فاطمی گشتن سه استعداد پیدا کرد

 

گمانم بعد اگر که جزء بکّائین عالم شد

کلید چاه ها را حضرت سجاد پیدا کرد

 

مدینه بدتر از کوفه ست زهرا را شکستند و

فقط گفتند درب خانه ای ایراد پیدا کرد

 

مهدی رحیمی

 

*******************

 

اشعار فاطمیه – شهادت حضرت محسن(ع) – مهدی رحیمی

 

سر به روی شانه ی دیوار...در سنگین شده

که نمی چرخد به دورش آنقدر سنگین شده

 

کوچه های شهر را برهم زده با گفتنش

باد لکنت دارد از بس که خبر سنگین شده

 

آن چنان کوچه دلش از رد پاها سیر بود

که برایش طاقت یک رهگذر سنگین شده

 

درد سیلی٬زخم پهلو٬خنده ی همسایه ها

مادرم فکری بکن٬ بار سفر سنگین شده

 

از صدای آه اهل خانه می شد حدس زد

توی کوچه ضرب دست یک نفر سنگین شده

 

آن قدر سنگین که سیلی بدون شرح را

مادرش خورده ولی گوش پسر سنگین شده

 

درب از یک سو و دیواری که در نزدیکی است

موقع برگشت سیلی بیشتر سنگین شده

 

آن قدر سنگین که از آن لحظه عمری را حسن

با تمام کوچه های شهر سر سنگین شده

 

مهدی رحیمی

 

*******************

 

اشعار فاطمیه – شهادت حضرت محسن(ع) – حسن کردی

 

قلب دنيا سنگ شد وقتي كه آن در مي شكست

بايد از شرمندگي آنجا زمين سر مي شكست

 

فاجعه تازه رقم مي خورد وقتي كوچه ديد

در كمال بهت مردم قلب حيدر مي شكست

 

چشم هاي ذولفقاري علي خون گريه داشت

هيبت اسطوره سردار خيبر مي شكست

 

آيه اي از سوره اش روي زمين افتاده بود

قامت رعنايي بانوي كوثر مي شكست

 

نيروي پروانه بر در كارگر واقع نشد

بال هايش شعله ور گرديد و پر پر مي شكست

 

در به روي شعله ها چرخيد و تا پهلو رسيد

از تلاقيِ در و ديوار مادر مي شكست

 

حسن کردی

 

*******************

 

اشعار فاطمیه – شهادت حضرت محسن(ع) – ابراهیم روشن روان

 

راه‌بندان پیش آمد،کوچه هم مسدود شد

هی قدم‌ برداشتند و هی غبار آلود شد

 

آن کسانی که ولایت را پذیرفتند، هم

فکرشان غرق خیال آتش نمرود شد

 

یک نفر میگفت : هیزم خشک باشد بهتر است

یک نفر با این کلام ازعمق دل خوشنود شد

 

خانه‌ای که عطر آن مافوقِ مُشک وعود بود

سوخت،بوی‌ ناب‌رفت‌و،جاگزینش دود شد

 

میخ داغ و سینه ای گنجینه از اسرار حق

فاصله بین در و پهلو کمی محدود شد

 

مادرسادات  پشت در ولی ...، بایک لگد...

ثلث سادات جهان بااین اثر نابود شد !!

 

شرح کوچه روضه های فاطمیه طالب است

تابگویم گوشوار فاطمه مفقود شد

 

ابراهیم روشن روان

اشعار فاطمیه – روز شهادت حضرت زهرا(س)

اشعار فاطمیه – روز شهادت حضرت زهرا(س)

 

برخواست دگر جمع کند بستر خود را

میخواست که خوشحال کند همسر خود را

 

امروز خودش پای تنور آمد و نان پخت

تا سیر کند فاطمه نان آور خود را

 

این معجر خاکی دگر اندازه ی او نیست

داده است به آتش کمی از معجر خود را

 

رفتن پسرها وسط کوچه نشستن

سخت است ببینن غم مادر خود را

 

حالا که نشد باز کند پوشیه اش را

ای کاش کمی ناز کند دختر خود را

 

چون محرم راز علی و همدم او بود

در سینه نگه داشت دَم آخر خود را

 

روح علی و فاطمه در پیکر هم بود

پس برد علی دفن کند پیکر خود را

 

اجرا شده توسط حاج منصور ارضی در 22 بهمن 95

 

********************

 

اشعار فاطمیه – روز شهادت حضرت زهرا(س) – نرگس غریبی

 

رد خونست که بر پیکر این در مانده

مثل زخمی که روی بال کبوتر مانده

لرز سختیست که بر زانوی حیدر مانده

گرد و خاکست که بر چادر مادر مانده

 

غم عالم به سرم ریخت ،امان از کوچه

همه ی بال و پرم ریخت ، امان از کوچه

 

آنقدر سوخته که چادرش از سر افتاد

دست بر شانه ی من بود که مادر افتاد

بضعه افتاد ، همه جان پیمبر افتاد

دردسر بود که در خانه ى ما شر افتاد

 

گره افتاده به این کار،امان از کوچه

خم شده حیدر کرار ، امان از کوچه

 

مانده خاکستر در ، روی پر و بال اما

مانده در گوش من آن شورش و جنجال اما

یاد آن قد خم و آن تن بی حال اما

چادری که شده در معرکه پا مال اما

 

بدتر این بود نه با پا ، که با سر افتاد

تا به روی کمر مادر من در افتاد

 

مانده نجوای شب و روز من و این کوچه

مانده این آه جگر سوز من و این کوچه

آتش و دود غم افروز من و این کوچه

حسرت مادر دیروز من و این کوچه

 

تکه تکه شده ام ، قحطی مرگ ست خدا

میکشد آه مرا ، کوچه جدا ، مرگ جدا

 

آسیابست که امروز سرش خلوت شد

یا تنوری که برایش غم نان حسرت شد

گریه در روزن چشمان همه دعوت شد

بوی مادر به لباس تن من عادت شد

 

سخت تر میگذرد ثانیه ها بی مادر

شده دلگیر همه خانه ى ما بی مادر

 

هیچ داغی بجز این داغ مرا پیر نکرد

بين موهای حسن این همه تأثیر نکرد

یل خیبر شکنی را نه زمین گیر نکرد

گریه چشمان مرا از غم تو سیر نکرد

 

آن سه تا بانی دردند ، امان از کوچه

چه جفاها که نکردند ، امان از کوچه

 

نرگس غریبی

 

********************

 

اشعار فاطمیه – روز شهادت حضرت زهرا(س) – محمد قاسمی

 

روز آخره داری کار می کنی

‎روزای خوبمو تکرار می کنی

‎ولی خانومم بدون با رفتنت

‎دنیا رو ، رو سرم آوار می کنی

 

چشمای بسته تو واکن دوباره

‎نیگا کن چجوری اشکـام میباره

‎هیچ کسی جز غم تو نمی تونه

‎مرد عالمو به زانو درآره

 

‎ای ملیکه ی منه خونه نشین

‎پاشو از جا پیش شوهرت بشین

‎از تو مسجد تا در حجره ی تو

‎می دونی چند دفعه افتادم زمین ؟

 

‎کاش میشد دست روی بازوت بذارم

‎بچّه هاتو باز رو زانوت بذارم

‎کاش می شد که قبل رفتن به سفر

‎مرهمی رو زخم پهلوت بذارم

 

‎جوونم داری با قد خم میری

‎مثه سایه از روی سرم میری

‎تو مدینه به منه شکسته دل

‎تو سلام میکردی که توهم میری...

 

‎آه سردت علی رو میلرزونه

‎جیگرم رو رفتنت می سوزونه

‎کاش میشد دست اجل بجای تو

‎منو تُوو تابوت تو بخوابونه

 

محمّدقاسمی

برگرفته از کانال حدیث اشک

 

********************

 

اشعار فاطمیه – روز شهادت حضرت زهرا(س) – قاسم صرافان

 

خیلی زوده که وداع من و تو سر برسه

با جدایی چرا این قصه به آخر برسه

 

جای مادر کی حسینت رو در آغوش بگیره

به خدا زوده که زینب به برادر برسه

 

در نفهمید مگه قلب یل خیبری تو

بذا دستای من این بار به این در برسه

 

کار دنیا رو ببین من باید اینجا باشم و

در به پهلوی گلِ فاتح خیبر برسه

 

سخته زن جارو کنه خونه رو با دست کبود

حال زن بد باشه و خوب به شوهر برسه

 

سر سفره تو بشین، من به حسین لقمه می‌دم

سخته دستای کبود تو به اونور برسه

 

خوب می‌شد کاشکی که زخمات آخه اینجوری علی

چی بگه وقتی دوباره به پیمبر برسه

 

همدم ابوتراب! قرار نبود تنها بری

چادر خاکی تو تنها به حیدر برسه

 

میدونی چی به سر علی میاد اون شبی که

از یتیمات ناله‌ی : مادر مادر ... برسه

 

کی می‌دونه که چقدر خون میشه قلب باغبون

وقتی بالای سر لاله‌ی پرپر برسه

 

بذا بند کفنو وا کنم و موی حسین

بار آخر به سر انگشتای مادر برسه

 

بذا برداره نسیم خاکتو معلوم آخه نیست

که طواف حرمت کی به کبوتر برسه

 

قاسم صرافان

 

********************

 

اشعار فاطمیه – روز شهادت حضرت زهرا(س) – وحید قاسمی

 

راضی به هر قضایِ خدا می روی علی

چون نوح سمتِ موج بلا می روی علی

 

دارم به فتحِ خیبر تو فکر می کنم

با دستهای بسته کجا می روی علی

 

ای سرشناس شهر، برای تو خوب نیست

مسجد چرا بدون عبا می روی علی

 

آشفته حالِ فاطمه ی پشتِ در نباش

قدرِ خودت به هول و ولا می روی علی

 

آیینه ی شکسته ی این کوچه ها منم

از من شکسته تر تو چرا می روی علی

 

بی رحمیِ مغیره عجب شمرگونه است

داری چه زود کرببلا می روی علی

 

این کوچه، آخرش ته گودال می رسد

داری میان حرمله ها می روی علی

 

وحید قاسمی

اشعار فاطمیه

اشعار فاطمیه - امام علی(ع) - رضا رسول زاده

 

با سوز مادرانه فقط گریه می کنی

هر شب به یک بهانه فقط گریه می کنی

 

یک شب ز درد سینه فقط آه می کشی

یک شب ز درد شانه فقط گریه می کنی

 

می ترسم این سه ساله ی تو کم بیاورد

وقتی میان خانه فقط گریه می کنی

 

حنانه ام به جان علی آب رفته ای

روزانه و شبانه فقط گریه می کنی

 

هنگام پخت نان که کمی از دل تنور

آتش کشد زبانه فقط گریه می کنی

 

من که ندیده ام که چگونه تو را زدند

از درد تازیانه فقط گریه می کنی

 

حرفی که با علی غریبت نمی زنی

آرام و مخفیانه فقط گریه می کنی

 

بعد از هزار سال تو بر غربت علی

بانوی بی نشانه فقط گریه می کنی

 

رضا رسول زاده

 

**********************

 

اشعار فاطمیه - امام علی(ع) - رضا رسول زاده

 

دیگر گلی شبیه تو پرپر نمی شود

زین پس کسی به قدر تو لاغر نمی شود

 

دستی که زیر چادر خود می کنی نهان

دیگر سپر به یاری حیدر نمی شود

 

وقتی که راه می روی از دست من بگیر

دیوار هم برای تو یاور نمی شود

 

گرچه پس از تو مونس این کودکان شوم

اما کسی به خوبی مادر نمی شود

 

نام فراق می بری و می کشی مرا

این خانه ام پس از تو منور نمی شود

 

شهر مدینه ظرفیت پاکی ات نداشت

یثرب پس از تو شهر پیمبر نمی شود

 

بالای درب خانه ی حیدر نوشته اند

هر سوره ای که سوره ی کوثر نمی شود

 

رضا رسول زاده

 

*********************

 

 

اشعار فاطمیه - امام علی(ع) - رضا رسول زاده

 

دمی که شعله به دارالشفای من افتاد

به پشت خانه ی من جانفدای من افتاد

 

دری که سوخت اساسا ز پایه اش سست است

لگد زدند و در این سرای من افتاد

 

چه آمده به سر همسرم نمی دانم

از آن به بعد دگر با وفای من افتاد

 

به اذن من همه حمله به سویم آوردند

و ریسمان به سرو دست های من افتاد

 

کننده ی در خیبر طناب پیچ که دید

به گریه مرد یهودی برای من افتاد

 

قرار بود که زهرا ز من جدا نشود

به این دلیل به کوچه به پای من افتاد

 

غلاف دست به کار شد به بازویش بس خورد

که دست فاطمه از این عبای من افتاد

 

رضا رسول زاده

 

*************************

 

اشعار فاطمیه - امام علی(ع) - رضا رسول زاده

 

حریر سبز نبوت چه شد که چین خوردی ؟

به همسرت که نگفتی کجا زمین خوردی

 

پس از نبی تو فقط غصه و فقط سیلی

برای یاری اسلام و حفظ دین خوردی

 

سر نماز جماعت نگاهشان کردم

تو لطمه خورده ای از "آن" و یا از "این" خوردی !؟

 

سند به دست ز مسجد که آمدی بیرون

چگونه سیلی از آن مرد در کمین خوردی ؟

 

دو گوشواره شکسته به گوش تو زهرا

تو هم ز دست و ز دیوار ... ! اینچنین خوردی ؟

 

گل بنفشه ی حیدر تو جام دردت را

از این کبودی یکدست بر جبین خوردی

 

به فکر حال خودت باش ارغوانی من

چقدر غصه برای من غمین خوردی

 

رضا رسول زاده

 

************************

 

اشعار فاطمیه - امام علی(ع) - رضا رسول زاده

 

پشت در ای گل من برگ و برت مانده به جا

ملک سوخته ام بال و پرت مانده به جا

 

پر شده شهر از اینکه تو دگر خواهی رفت

روی دیوار گلی ام خبرت مانده به جا

 

من ندیدم تو که دیدی ، ز نگاهت خواندم

حادثه بین دو چشمان ترت مانده به جا

 

گریه کم کن که حسین و حسن تو هستند

داغ ششماهه اگر بر جگرت مانده به جا

 

من از این خس خس هر نیمه شبت فهمیدم

زخم بر سینه ی بر من سپرت مانده به جا

 

با غلافی زد و بازوی تو از کار افتاد

رد شلاق به دست دگرت مانده به جا

 

خوب شد دست نبردی تو به گیسو زهرا

حرف نفرین که زدی تو اثرت مانده به جا

 

رضا رسول زاده

 

************************

 

اشعار فاطمیه - امام علی(ع) - مسعود اصلانی

 

مردم شهر چه ها بر جگرت آوردند

شعله بر سوختن بال و پرت آوردند

دست سمت رخ همچون قمرت آوردند

گل یاسم چه بلایی به سرت آوردند

 

خواب بودی ورم پلک ترت را دیدم

رفتی از هوش کنارم، به خودم لرزیدم

 

بعد از آن روز که من سوختنت را دیدم

مُردم و زنده شدم زخم تنت را دیدم

باورم نیست بمانی کفنت را دیدم

غیرت کوچه و اشک حسنت را دیدم

 

چند وقتیست که خوابش پر کابوس شده

غیرت کودکمان زخمی ناموس شده

 

وای اگر بال و پرت میل به پرواز کند

زخم سر بسته ی پهلوت دهن باز کند

از تب نیمه شب تو سخن آغاز کند

باید امروز نگاهت کمی اعجاز کند

 

ورنه از خس خس راه نفست می میرم

آه ، از شهر مدینه چقدر دلگیرم

 

اشک چشمان ترت کاش امانت می داد

سوزش بال و پرت کاش امانت می داد

دنده ی دردسرت کاش امانت می داد

شب و درد کمرت کاش امانت می داد

 

نقشی از صورت خورشید در این شام بکش

بسترت سرخ شده پس نفس آرام بکش

 

بشکند دست بزرگی که به رویت بد زد

از لج من به روی بازوی تو آمد زد

خواست تا دست بیافتد چقدر بی حد زد

دشمنت زخم پیاپی به دلم خواهد زد

 

با زمین خوردن تو سینه ی من تیر کشید

دست من را نفس خسته به زنجیر کشید

 

در نگاه تو غم سوختنی معلوم است

غمت از دوختن پیرهنی معلوم است

در سراشیبی گودال تنی معلوم است

کشته بی سر و پاره بدنی معلوم است

 

تکه های بدنش سهمیه هر نیزه است

زیر و رو کردن او زیر سر سر نیزه است

 

 مسعود اصلانی

 

*********************

 

اشعار فاطمیه - امام علی(ع) - مصطفی متولی

 

ناگفته ها دارد دل غم پرورت با من

حرفی بزن از گوشۀ چشم ترت با من

 

بانوی محجوبم بیا و در میان بگذار

شرح بلایی را که آمد بر سرت با من

 

از اتفاقاتی که پیش آمد در آن کوچه

آن ماجراهایی که گفته دخترت با من

 

ای کاش امکان داشت راز رو گرفتن را

یکبار می گفتی به غیر از معجرت با من

 

از تازیانه با اشاره شکوه ها دارد

لرزیدن انگشت های لاغرت با من

 

یک روز کارِ خانه، نان پختن، کمی لبخند

اما چه کاری کرد روز دیگرت با من

 

امروز از اول فقط گفتی"حلالم کن"

ای وای اگر این است حرف آخرت با من

 

قبل از تو من جان می دهم، احیاء من با تو

بعدش عزیزم کار غسل پیکرت با من

 

مصطفی متولی

 

**********************

 

اشعار فاطمیه - امام علی(ع) - یوسف رحیمی

 

جان علی! جانم فدایت کَلِّمینِی

کُشتی مرا با گریه هایت کَلِّمینِی

 

حرفی بزن، آهی بکش، بیچاره ام کرد

این اشک های بی صدایت کَلِّمینِی

 

بسته ست جان من به پلک نیمه جانت

می میرد آخر مرتضایت کَلِّمینِی

 

از غصه هایت با علی هم درد دل کن

ای در صبوری بی نهایت کَلِّمینِی

 

روضه بخوان امشب بخوان از داغ محسن

با من بگو از آن حکایت کَلِّمینِی

 

از ماجرای کوچه که چیزی نگفتی

تا دق نکرده مجتبایت کَلِّمینِی

 

پلکي بزن تا قلبهامان جان بگيرد

جان شهید کربلایت کَلِّمینِی

 

نيمه نگاهي کن به حال زينبين و

بردار دست از این دعایت کَلِّمینِی

 

ذکر شب و روزت شده «عَجِّل وَفاتِی»

آوای جانسوزت شده «عَجِّل وَفاتِی»

 

یوسف رحیمی

 

**********************

 

اشعار فاطمیه - امام علی(ع) - محمد فردوسی

 

زهرا گمان کنم که زمان سفر شده

خواب و خوراک تو چه قدر مختصر شده

 

داری برای مرگ خودت می کنی دعا

امّا غروب عمر علی جلوه گر شده

 

در زیر بار غم، بدنت آب رفته است

حالت شبیه حال دل محتضر شده

 

در خانه هم برای علی رو گرفته ای

این صورت کبود تو هم دردسر شده

 

حرفی بزن و گرنه که دق می کند حسن

حرفی بزن ببین حسنم، جان به سر شده

 

خیلی دلت برای حسین شور می زند

« جانم حسین » های تو غرق شرر شده

 

در پشت در چه بر سرت آمد که این دو ماه

دارو دگر به زخم تنت بی اثر شده؟

 

فهمیده ام که دست به پهلو گرفته ای

هر چه که پیش آمده از « میخ در » شده

 

کمتر نفس بکش به خدا می کشی مرا

خونابه های پهلوی تو بیشتر شده

 

محمد فردوسی

اشعار فاطمیه

اشعار فاطمیه – زبانحال امام علی(ع)

 

گوشه ی چادر تو تا که به در میگیرد

مرتضی پشت سرت دست به سر میگیرد

 

تو فقط فضه بیا فاطمه را زود ببر

چون که دارد دَم در معرکه در میگیرد

 

از همان روز که برگشتی از آن کوچه حسن

زانویش را چه غریبانه به بر میگیرد

 

دخترت گفت در این خانه که نامحرم نیست

پس چرا مادرمان رُخ ز پدر میگیرد

 

فاطمه دخترمان حال تو را میداند

چند روزیست تو را زیر نظر میگیرد

 

زودتر خوب شوی فاطمه جان خوبتر است

زن همسایه سه ماه است خبر میگیرد

 

اجرا شده توسط حاج منصور ارضی در 21 بهمن 95

 

********************

 

اشعار فاطمیه – زبانحال امام علی(ع) – محمد حسن بیات لو

 

بخند...گریه ات آخر مرا ز پا انداخت

مرا ز پا و تو را دیگر از نوا انداخت

 

به جان من بخورد درد تو، نخور غصه

غم تو لرزه به اندام مرتضی انداخت

 

غریبگی نکن ای آشنای مرد غریب

بگو چگونه تورا کوچه از صدا انداخت

 

بگو چه کار کنم تا مرا حلال کنی؟

تورا حمایتِ از من در این بلا انداخت

 

دو تا نشان زده با تیر خود، زمین خوردم

همان کسی که تورا بین کوچه ها انداخت

 

ببینمت!  چقدر بد زده تو را نامرد

که ضرب پنجه او روی گونه جا انداخت

 

ببین نتیجه سیلی بی هوا این است

ز هر کلام تو یک در میان هجا انداخت

 

نفس کشیدی و من بند آمده نفسم

لباس خونی تو از نفس مرا انداخت

 

ز لب گزیدن تو درد سینه ات پیداست

جدال دنده و سینه تو را ز پا انداخت

 

علی اکبر نازک کار

 

********************

 

اشعار فاطمیه – زبانحال امام علی(ع) – علی شکاری

 

وقتی که حال و روز تو بهتر نمی شود

 در چهره ام امید میسر نمی شود

 

 با زحمتی دو دیده به من بازکن گلم

 آیینه از نگاه، مکدر نمی شود

 

 پرپر مزن میان قفس، ای شکسته پر

 این پر برای پر زدنت پر نمی شود

 

 از میخ در حکایت شرم مرا بپرس

 رویم سپید پیش پیمبر نمی شود

 

 بر روی زخم گونه ی خود جان مرتضی

 مرهم گذار، گوشه معجر نمی شود

 

 داغت عجیب پشت علی را شکسته است

 از پا فتاده، فاتح خیبر نمی شود

 

 باشد، حسین را به برم می کشم، برو!

اما بدان، محبت مادر نمی شود

 

با التماس گفت: مرو! پیش من بمان

 زهرا اشاره کرد که : دیگر نمی شود

 

علی شکاری

 

********************

 

اشعار فاطمیه – زبانحال امام علی(ع) –داریوش جعفری

 

ناله کم کن تا نبینی بر لبانم آه را

غصه ی تو داده بر من این غمِ جانکاه را

 

میکنی این خانه را خود رو براه و میبری

از دو پای حیدرت بانو توانِ راه را

 

خوب میدانم چه دردی در وجودت میکشی

زانکه دیدم دودِ بر در...خونِ بر درگاه را

 

با پرِ چادر مپوشان صورتت از روی من

تا ببینم محرمم آن چهره ی چون ماه را

 

رو به درگاه خدا کن دست خود بالا ببر

کن دعایی حالِ این قوم بدِ گمراه را

 

گر که میخواهی نمیرم جان زهرا قطع کن

گریه های جانگداز و ناله ی ناگاه را

 

میروی تو میرود سنگ صبورِ خانه ام

میروم تا پر کنم از غصه هایم چاه را

 

داریوش جعفری

 

********************

 

اشعار فاطمیه – زبانحال امام علی(ع) – داریوش جعفری

 

هر زمان کردم نظر دیدم که بیداری چرا؟

پیشِ رویم چادر از رو بر نمیداری چرا؟

 

کس نمیگوید سلامم...کس نمیگوید جواب

بین این غمها تو قفلِ غم به لب داری چرا؟

 

رنگِ رخسارت خبر از روزگارت می دهد

کارِ خانه پس چرا لبخندِ اجباری چرا؟

 

هر چه پرسیدم ز حالت زود گفتی بهترم

پس بگو دستت ز پهلو بَر نمیداری چرا؟

 

ردِّ خونی پشتِ در روی زمین بینم... ولی

خیره با چشمان کم سو سوی مسماری چرا؟ 

 

یارِ هجده ساله ام رنگت چنان صد ساله هاست 

دست بر زانو خمیده سمت دیواری چرا؟

 

این دعایت را شنیدم مرگ میکردی طلب

نوبهارِ خانه ام از عمر بیزاری چرا؟

 

ای همه پشت و پناهم عزم رفتن کرده ای؟ 

قصدِ این داری که از من دست برداری ؟ چرا؟

 

صبح تا شب کارِ خانه نیمه ی شب گرمِ آه

هر زمان کردم نظر دیدم که بیداری چرا؟

 

داریوش جعفری

 

********************

 

اشعار فاطمیه – زبانحال امام علی(ع) – محسن عرب خالقی

 

این قدربین رفتن وماندن نمان بمان

پیرم مکن ز بارغمت ای جوان بمان

 

خورشیدمن به جانب مغرب روان مشو

قدری دگر به خاطراین آسمان بمان

 

مهمان نه بهار علی پا مکش ز باغ

نیلوفر امانتی باغبان بمان

 

ای دل شکسته آه تو ما را شکسته است

ای پرشکسته پر مکش از آشیان بمان

 

دیگر محل به عرض سلامم نمی دهند

ای هم نشین این دل بی همزبان بمان

 

راضی مشو دگر به زمین خوردنم مرو

بازی نکن تو با دل این پهلوان بمان

 

روی مرا اگر به زمین می زنی بزن

اما بیا بخاطراین کودکان بمان

 

در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست

اینقدر بین رفتن وماندن نمان بمان

 

محسن عرب خالقي

 

********************

 

اشعار فاطمیه – زبانحال امام علی(ع) – حسن کردی

 

مثل شمع سحری آب شدی از گریه

از خودت بی خبری آب شدی از گریه

 

بسترت خیس شد از اشک بیا گریه نکن

ناله ها از نفس انداخت تو را گریه نکن

 

دل من از نفس سوخته ات آگاه است

مثل اینکه شب بی مادریم در راه است

 

لحظه ها سخت تر از سخت به تو میگذرند

زخم ها گرچه که مخفی ست ولی جلوه گرند

 

زهره خانه حیدر چه شده خاموشی؟

ساکتی مادر من یا نکند بی هوشی؟

 

مثل تنهایی بابا چقدر تنهایی

دور کن از سر خود فکر سفر تنهایی

 

طرحی از قامت چون کوه تو باقی مانده

سایه ای از تن مجروح تو باقی مانده

 

دور از چشم هراسان حسن گریه نکن

این چنین ناله جانسوز نزن گریه نکن

 

بعد از آن کوچه باریک بهم ریخته ای

از همان لحظه تاریک بهم ریخته ای

 

حسن کردی

 

********************

 

اشعار فاطمیه – زبانحال امام علی(ع) – مجتبی خرسندی

 

بعد از تو خانه دیگر از رونق می افتد

چون خانه ی بی مادر از رونق می افتد

 

باتو به هر ترتیب رونق دارد اما

تو می روی و آخر از رونق می افتد

 

هم خانه ی حیدر ندارد بی تو لطفی

هم خانه ی پیغمبر از رونق می افتد

 

بعد از فدک اهل ریا فهمیده بودند

با خطبه هایت منبر از رونق می افتد

 

بعد از تو مرگ و زندگی فرقی ندارد

رهبر نباشد لشکر از رونق می افتد

 

چیز عجیبی نیست این گوشه نشینی

چون مرغ بی بال و پر از رونق می افتد

 

حال علی آیینه ی بیماری توست

بی تو جهان حیدر از رونق می افتد

 

بیمار هستی ، خانه ات رونق ندارد

اما نباشی بدتر از رونق می افتد

 

مجتبی خرسندی

 

********************

 

اشعار فاطمیه – زبانحال امام علی(ع) – حبیب نیازی

 

دستِ من نیست که افتاده تنم شرمنده

مرگ آور  شده، وضعِ بدنم شرمنده

 

با نگاه خودم امروز به فضّه گفتم

بابت اینهمه زحمت شدنم شرمنده

 

قسمت این بود حسن از تو و من هم باشم

لحظه ی دیدنِ روی حسنم شرمنده

 

عطر خون از ترک سینه ی من میپیچد

پلک هم نِه ، نفسی تا بزنم شرمنده

 

به خدا یک ضرر کوچک بد سوختن است

شده جزئی ز تنم پیرهنم شرمنده

 

باید انگار سپیده به مویت سر بزند

شب طولانی غسل و کفنم شرمنده

 

دستِ تو بسته شد و دست من از کار افتاد

تا قیامت  تو  زِ من ، از تو منم شرمنده

 

حبیب نیازی

 

********************

 

اشعار فاطمیه – زبانحال امام علی(ع) – محمد حسن بیات لو

 

حرفی بزن سکوت دوای تن تو نیست

اینجابه کنج خانه که جای تن تو نیست

 

خیلی تنت ضعیف شده فکر می کنم

شاید که این لباس برای تن تو نیست

 

هنگام باز کردن در میخوری زمین

ای وای از قدم که عصای تن تو نیست

 

حوریه ی بهشت به غیر از حریر یاس

سوگند میخورم که سزای تن تو نیست

 

من نذر روزه میکنم امشب سر نماز

من حاجتم به غیر شفای تن تو نیست

 

زخمی و قد خمیده و تبدار و خسته ای

تغییر کرده این که نمای تن تو نیست

 

محمدحسن بیات لو

اشعار فاطمیه

اشعار فاطمیه – امام حسن(ع) – حسن لطفی

 

غم که آوار می شود اِی وای

درد بسیار می شود اِی وای

خواب دُشوار می شود اِی وای

سُرفه خونبار می شود اِی وای

روضه تکرار می شود اِی وای

 

غربتِ بی حَدَش به یادش هست

هِق هقِ مُمتدَش به یادش هست

پسرِ ارشدش به یادش هست

قاتلی که زَدَش به یادش هست

تا که بیدار می شود اِی وای

 

کُن دعا که دِگَر زمین نَخورَد

هیچ زن در گُذَر زمین نَخورَد

لا اقل بی خبر زمین نَخورَد

پیشِ چشمِ پسر زمین نَخورَد

که چنین زار می شود اِی وای

 

شهر صد رنگ بود و مادر بود

نیَتِ چَنگ بود و مادر بود

کوچه ای تَنگ بود و مادر بود

هر طرف سنگ بود و مادر بود

فصل آزار می شود اِی وای

 

خواست پیشَش سپر شود که نشُد

سدِ چندین نفر شود که نشُد

مانعی در گُذَر شود که نشُد

قَدِّ او بیشتر شود که نشُد

حرفِ انظار می شود اِی وای

 

وای از ازدحام و نامحرم

آه بیت الحرام و نامحرم

فاصله یک دو گام و نامحرم

پا به ماهِ امام و نامحرم

چشم خونبار می شود اِی وای

 

کَمَرَش را گرفت برخیزَد

پسرش را گرفت برخیزَد

چادرش را گرفت برخیزَد

تا سرش را گرفت برخیزَد

همه جا تار می شود اِی وای

 

از زمین خوردنش شکسته شده

هفت جایِ تنش شکسته شده

حسن از دیدنش شکسته شده

هم علی هم زنش شکسته شده

 وقتِ دیدار می شود ای وای

 

با رُخِ خیس و چهره ی زردش

پسرش تا به خانه آوردش

صورتش را گرفته از مَردَش

نه که سیلی دلیلِ سر دَردَش

سنگِ دیوار می شود ای وای

 

حسن لطفی

برگرفته از سایت حدیث اشک

 

********************

 

اشعار فاطمیه – امام حسن(ع) - کرامت نعمت زاده

 

دل آدم تو این روزا فقط سر گرم نوروزه

ولی یک جای این دنیا داره یک خونه میسوزه

 

تو این روزا که آدم ها با هم شادند و میخندن

یه جایی دست مردی رو دارن نامردا میبندن

 

یکی هفت سین عیدش رو داره تو خونه میندازه

یکی هم واسه خانومش داره تابوت میسازه

 

واسه تحویل سال نو شلوغ میشه سر مادر

مثه پروانه می چرخن همه دور و بر مادر

 

من اینجا به بعدش رو برات سر بسته میخونم

برات از مجتبی میگم که خوب دردش رو میدونم

 

غم انگیزه ولی دیدم غریبی که اسیر میشه

گاهی با دیدن داغی آدم یک دفعه پیر میشه

 

چقدر سخته تو دعوایی کنارت مادرت باشه

تو تنها باشی و کوچیک ولی دشمن چهل تا شه

 

همه خفاش های شهر مسیر نور و سد کردن

تا دیدن باغبون رفته گل یاس و لگد کردن

 

یکی دستاش رفت بالا نقاب ظالمین افتاد

چطور زد رو نمیشه گفت ولی مادر زمین افتاد

 

همه هم و غمش این بود یه وقت خاکی نره خونه

میدونست با چنین حالی علی زنده نمی مونه

 

همیشه آخر قصه پر از درد غم انگیزه

گلم بار سفر بسته بهارم رو به پاییزه

 

کرامت نعمت زاده

 

*********************

 

برو برو

 رِدِت رو گم کن از دور و بر من

مگه نشنیدی حرف آخر من

درست صحبت بکن با مادر من

**

برو برو

شرّت رو از این کوچه کم کن

بسه رحمی به حال مادرم کن

بذار حالیت کنم مادر ولم کن...

**

 

*********************

 

اشعار فاطمیه – امام حسن(ع) – محسن حنیفی

 

وقتی که جنگ داس با گل در بگیرد

گلخانه را اندوه سرتاسر بگیرد

 

بر طعنه های تند و تیز داس لعنت

نگذاشت یاس خانه برگ و بر بگیرد

 

مشتش گره کرده سرش فریاد میزد

بنچاق را میخواست از مادر بگیرد

 

جای گلاب از آن گل آتش گرفته

با ضربه اش،میخواست خاکستر بگیرد

 

یک گوشواره عهد را با گوش بشکست

امکان ندارد عهد خود از سر بگیرد

 

بر غیرت پوشیه اش برخورد بانو

باید تقاص از رنگ نیلوفر بگیرد

 

با گریه های مجتبی برگشت مادر

میخواست روحش بین کوچه پر بگیرد

 

بی اعتنا بر خاک چادر باز پاشد

باید که طفل خویش را در بر بگیرد

 

می رفت خانه باغبان تنها نماند

تا رنگ لاله پهلوی بستر بگیرد

 

او اشک چشم مرتضی را پاک میکرد

اینگونه جام از ساقی کوثر بگیرد

 

محسن حنیفی

برگرفته از وبلاگ حسینیه

 

*********************

 

اشعار فاطمیه – امام حسن(ع) – حسن لطفی

 

شب و کابوس از چشمِ منِ کَم سو نمی اُفتد

تبِ من کَم شده اما تبِ بانو نمی اُفتد

 

غرورم را شکسته خنده ی نامحرمی یارَب

چه دردی دارد آن کوچه که با دارو نمی اُفتد

 

جماعت داشت می آمد دلم لرزید می گفتم

که بیخود راه نامردی به ما این سو نمی اُفتد

 

کِشیدم قَد به رویِ پایم و آن لحظه فهمیدم

که حتی ردِ بادِ سیلی اش بر گونه می اُفتد

 

نشد حائِل کند دستش گرفته بود چادر را

که وقتی دست حائِل شد کسی با رو نمی اُفتد

 

به رویِ شانه ام دستی و دستی داشت بر دیوار

به خود گفتم خیالت تخت باشد او نمی اُفتد

 

سیاهی رفت چشمانش سیاهی رفت چشمانم

وَگَرنه مادری در کوچه بر زانو نمی اُفتد

 

میان خاک میگردیم و می گویم چه ضربی داشت

خدایا گوشواره اینقَدَر آنسو نمی اُفتد

 

دو ماهی هست کابوس است خواب هر شَبَم،گیرم

تبِ من خوب شد اما تبِ بانو نمی اُفتد

 

حسن لطفی

 

*********************

 

اشعار فاطمیه – امام حسن(ع) - حسن لطفی

 

غم می وزید شادیِ ما مختصر کند

شب می رسید کامِ مرا تلخ تر کند

 

کو مَحرمی که بر درِ این خانه سر زَنَد

کو مَرهمی که بر جگرِ ما اثر کند

 

مادر که می رود همه ی خانه بی کس اند

مادر که هست خنده از اینجا گذر کند

 

باشد،مریض هم شده باشد به خانه ات

کافیست در نماز که چادر به سر کند

 

او هست نانِ تازه و گرمیِ خانه هست

کافیست در قنوت دعایی اگر کند

 

من روضه خوان خویشم و دیدی که روزگار

آتش نکرد آنچه که غم با جگر کند

 

نامردِ شهر با همه ولگردها رسید

تا که تمام قصه یِ دیوار و در کند

 

گردن کشید …دید علی نیست…شیرشد

تا بی خیال طعنه زند خنده سر کند

 

اول قباله یِ فدک از دستِ ما گرفت

می خواست تا غرورِ مرا خُرد تر کند

 

محکم گرفته مادرِ من چادرش،ولی

فرصت نشد که دست به رویش سپر کند

 

عمدا میانِ تنگیِ کوچه کشیده زد

تا ضربِ دستِ او دو برابر اثر کند

 

یک تن میانِ چند نفر حرفِ ساده نیست

مادر زدن به پیش پسر حرف ساده نیست

 

حسن لطفی

برگرفته از سایت حدیث اشک

 

*********************

 

اشعار فاطمیه – امام حسن(ع)

 

ویران شود آن کوچه که مادر زمین خورد

بین گذر با دیده های تر زمین خورد

 

زهرا و حیدر آینه بودند، هم را

زهرا زمین که خورد، پس حیدر زمین خورد

 

در سر وقار مرتضی را با خودش داشت

بدشد، میان جمعیت با سر زمین خورد

 

اهل زنا كه صحبت از دينِ خدا كرد

هم حرمت محراب، هم منبر زمين خورد

 

میگفت اگر صدیقه ای، شاهد بیاور

چه طعنه ها از مردم این سرزمین خورد

 

حوریه ای که با تلنگر لطمه می دید

با پا لگد که خورد محکمتر زمین خورد

 

هرجا پیمبر بوسه اش میزد کبود است

یعنی سفارش های پیغمبر زمین خورد

 

طفلی حسن در کوچه خیلی دست و پا زد

تا پا شود مادر، ولی آخر زمین خورد

 

این رفتن و این آمدن، چه دردسر داشت!

یک گوش سنگین شد، دوتا گوهر زمین خورد

 

خیلی دلش میخواست که زینب نفهمد

اما، نرسیده به پشت در زمین خورد

 

یک روز زیر دست و پا مادر زمین خورد

یک روز زیر دست و پا دختر زمین خورد

اشعار فاطمیه

اشعار فاطمیه – زبانحال امام حسن(ع) – حسن لطفی

 

شب و کابوس از چشمِ منِ کَم سو نمی‌اُفتد

تبِ من کَم شده اما تبِ بانو نمی اُفتد

 

غرورم را شکسته خنده‌ی نامحرمی یارَب

چه دردی دارد آن کوچه که با دارو نمی‌اُفتد

 

جماعت داشت می‌آمد دلم لرزید می‌گفتم

که بیخود راهِ نامردی به ما این سو نمی‌اُفتد

 

کِشیدم قَد به رویِ پایم و آن لحظه فهمیدم

که حتی ردِ بادِ سیلی اش بر گونه می‌اُفتد

 

نشد حائِل کند دستش  گرفته بود چادر را

که وقتی دست حائِل شد کسی با رو نمی‌اُفتد

 

به رویِ شانه‌ام دستی و دستی داشت بر دیوار

به خود گفتم خیالت تخت باشد او نمی‌اُفتد

 

سیاهی رفت چشمانش  سیاهی رفت چشمانم

وَگَرنه مادری در کوچه بر زانو نمی‌اُفتد

 

میانِ خاک می‌گردیم و می‌گویم چه ضربی داشت

خدایا گوشواره اینقَدَر آنسو نمی‌اُفتد

 

دو ماهی هست کابوس است خواب هر شَبَم ، گیرم

تبِ من خوب شد اما تبِ بانو نمی‌اُفتد

 

حسن لطفی

 

*******************

 

اشعار فاطمیه – زبانحال امام حسن(ع) – حسن لطفی

 

بر شانه می‌آورد تا بانو نیافتد

آرام تا این شمع از سوسو نیافتد

 

پروانه بود و دورِ مادر چرخ می‌زد

حتی نگاهی بر جلالِ او نیافتد

 

تا دید می‌آید حرامی سویشان گفت

ای کاش راهِ نانجیب این سو نیافتد

 

خیلی حواسِ مجتبیٰ جمع است اینجا

زخمی دگر این دفعه بر بازو نیافتد

 

وقتی که زد سیلی تقلا کرد طفلی

یعنی اگر اُفتاد هم با رو نیافتد

 

پهلویِ او تازه شکسته بود اُفتاد

اما نشد بر خاک از پهلو نیافتد

 

ای کاش دیوارِ گذر احساس هم داشت

ای کاش جایِ سنگ بر اَبرو نیافتد

 

یکروز در گودال هم می‌گفت مادر

زینب بیا از رویِ زین با رو نیافتد

 

قاتل رسید و مادرش فریاد می‌کرد

ای کاش بر این سینه با زانو نیافتد

 

ای کاش آبی رویِ این لبها بریزد

یا اینکه دستش بر سرِ گیسو نیافتد

 

حسن لطفی

 

********************

 

اشعار فاطمیه – زبانحال امام حسن(ع) –  حسن لطفی

 

ای برادر چه می‌کنی با خود

چند روزیست سرد و خاموشی

سر به زانو گرفته‌ای چندی

لبِ خود می گزی نمی‌جوشی

 

یک طرف حال و روزِ غمگینت

یک طرف ناله‌هایِ مادرمان

مانده‌ام با حسین در این بِین

که چه خاکی کنیم بر سرمان

 

درد و دل کن دوباره و دریاب

خواهری را که جان به لب کردی

بَسکه در بینِ خواب لرزیدی

بَسکه در بینِ خواب تب کردی

 

مشت خود می فشاری و در اشک

چهره‌ای نا امید می بینم

چه شده در میانِ گیسویت

چند تاری سپید می بینم

 

دست بردار از دلم خواهر

که پُر از شعله و شراره شده

بعد داغی که آتشم زده است

دل نمانده که پاره پاره شده

 

روضه‌ام روضه‌هایِ یک کوچه است

کوچه‌ای سرد و کوچه‌ای تاریک

کوچه‌ای سنگی و غبار آلود

کوچه‌ای تنگ و کوچه‌ای باریک

 

بارها گفته ام خدا نکند

راهِ یاسی به لاله چین بخورد

بارها گفته ام خدا نکند

که در آنجا کسی زمین بخورد

 

ولی ای وای بر سرم آمد

کوچه خالی زِ رفت و آمد شد

چادرِ مادرم به دستم بود

که در آن کوچه راهِ ما سد شد

 

بِینِ دیوارهایِ بی احساس

ازدحامِ حرامیان دیدم

پنجه‌ها مُشت و دستها سنگین

پنجه‌ای را در آسمان دیدم

 

قد کشیدم به رویِ پا اما

حیف دستش گذشت و از سرِ من

آسمان تار شد که می‌نالید

بِینِ گرد و غبار مادر من

 

چادرش را به سر کشید و به درد

تکیه بر شانه‌ام به سختی داد

خواست مادر که خیزد از جایش

ولی اینبار هم زمین اُفتاد

 

دست بر خاک می‌کشید آرام

با دو چشمانِ تار چاره نداشت

چادرش را تکاندم و دیدم

گوش خونین و گوشواره نداشت

 

ناله ام بین خنده‌ها گُم شد

جگرم در عزایِ چشمش بود

ردِ خونی به رویِ دیوار و

جایِ دستی به جای چشمش بود

 

حسن لطفی

 

********************

 

اشعار فاطمیه – زبانحال امام حسن(ع) – حسن لطفی

 

مردک پست که عمری نمک حیدر خورد

نعره زد بر سر مادر به غرورم برخورد

 

 ایستادم به نوک پنجه ی پا اما حیف

 دستش از روی سرم رد شد و بر مادر خورد

 

هرچه کردم سپر درد و بلایش گردم

نشد ای وای که سیلی به رخش آخر خورد

 

 آه زینب تو ندیدی! به خدا من دیدم

 مادرم خورد به دیوار ولی با سر خورد

 

سیلی محکم او چشم مرا تار نمود

مادر از من دوسه تا سیلی محکمتر خورد

 

حسن ازغصه سرش را به زمین زد، غش کرد

باز زینب غم یک مرثیه ی دیگر خورد

 

 قصه ی کوچه عجیب است مهاجر اما

  وای از آن لحظه که زهرا لگدی از در خورد

 

حسن لطفی

اشعار فاطمیه

اشعار فاطمیه - حسن لطفی

 

حرف رفتن

 

برهم بساط شادی کاشانه می زنی

وقتی که حرف رفتن از این خانه می زنی

 

کم کم که برگ برگ درخت می شودکبود

رنگ خزان به چهره ی گلخانه می زنی

 

با هر نفس چو شمع سحر ذوب می شوی

آتش به بال کوچک پروانه می زنی

 

تنها زمان دیدن بابا به چهره ات

دیدم تبسمی که غریبانه می زنی

 

دیشب که خواب چشم مرا لحظه ای ربود

دیدم دوباره موی مرا شانه می زنی

 

حسن لطفی

 

********************

 

اشعار فاطمیه - یاسر مسافر

 

روزي كه راه كوچه را سد كرده بودند

انبوه غم بر قلب احمد كرده بودند

 

اول فدك را غصب كردند ، بعد از آن هم

كار پليدي كه نبايد كرده بودند

 

چون ديده بودند پشت در زهرا نمرده

پس قصد سيلي مجدد كرده بودند

 

آيا ندانستند از اين كوچه بسيار

جمع ملائك رفت و آمد كرده بودند

 

زهرا چنين مي گفت با خود كاش قبل از

سيلي زدن اين بچه را رد كرده بودند

 

دور از نگاه مرتضي هر گوشه طفلي

آرام اما گريه بي حد كرده بودند !

 

بعد از فراق فاطمه اين خانواده

زان كوچه آيا رفت و آمد كرده بودند ؟

 

از كودكي در پاسخ اين يك سوالم

از چه مسير كوچه را سد كرده بودند ؟

 

ياسر مسافر

 

******************* 

 

اشعار فاطمیه - مصطفی متولی

 

ز بی محلی همسایه های این کوچه

دلم گرفته شبیه هوای این کوچه

 

حسن بگو پسرم جای امن می بینی؟

کجا پناه بگیرم کجای این کوچه؟

 

بیا عزیز دلم تا به خانه راهی نیست

خدا کند برسیم انتهای این کوچه

 

از این مکان و از آن دست می شود فهمید

کبود می شوم از تنگنای این کوچه

 

رسید؛ چشم خودت را ببند دلبندم

که پیر می شوی از ماجرای این کوچه

 

قباله فدکم را بده به من نامرد

نزن. بترس کمی از خدای این کوچه

 

خداکند که علی نشنود چه می گوئی

که آب می شود از ناسزای این کوچه

 

مصطفی متولی

 

******************

 

اشعار فاطمیه - علی اکبر لطیفیان

 

گریه کبود

 

چقدر آرد نشسته است روی دامانت

فدای گردش دستاس آسیا بانت

 

از آن زمان که تو را از بهشت آوردند

نشسته اند ملایک سَرِ خیابانت

 

همیشه فصل بهاری - همیشه سر سبزی

اگر چه پر شده از برگ زرد گلدانت

 

ببین که پلک خداهم به هق هق افتاده است

به گریه های کبودِ بدون پایانت

 

سرِ مزار تو حتی مدینه محرم نیست

خدا برای همین است کرده پنهانت

 

الا مسافر گندم نخورده ی دنیا

چقدر آرد نشسته است روی دامانت

 

علی اکبر لطیفیان

 

*****************

 

اشعار فاطمیه -  محسن عرب خالقی

 

 خانه بهشتی

 

در چشمهای تو خدا را دید مولا

با تو به خود بر خلق می بالید مولا

 

در خانه ای که خشت خشتش از بهشت است

بوی خدا را از تو می بوئید مولا

 

از چشمه ی فیض شما ای کوثر ناب

هر روز جام عشق می نوشید مولا

 

با اشکهایت اشک او می شد سرازیر

با خنده هایت زود می خندید مولا

 

آن روز وقتی پشت در رفتی ندیدی

از غیرتش بر خویش می پیچید مولا

 

پشت خدا خم شد ز بار غصه وقتی

از درد بازوی تو می لرزید مولا

 

جبریل با خیل ملائک روصه خوانت

وقتی به قبر تو لحد می چید مولا

 

وقتی که سر می کرد زینب چادرت را

او را میان گریه می بوسید مولا

 

امروز بر خاک مزارت اشک مهدی ست

دیروز بر قبر تو می نالید مولا

 

محسن عرب خالقی

 

*****************

 

اشعار فاطمیه - قاسم نعمتی

 

مقدس ترین

 

ای مقدس ترین کلام خدا

بر تو و عصمتت سلام خدا

 

کوثر چشمه های نوری تو

ای زلالین سبوی جام خدا

 

بر نبی بعد از آن تجرد محض

تو مطهرترین پیام خدا

 

مصطفی گفت :دخترم زهرا

محترم شد به احترام خدا

 

بسکه اعجاز می کند نامت

نام تو هم ردیف نام خدا

 

وحی مُنزل ز لعل تو می ریخت

خطبه هایت همه کلام خدا

 

حبّ تو هر دل فراری را

طرفة العین کرده رام خدا

 

فخرم این بس ز لطف دلدارم

در دلم حب فاطمه دارم

 

ای سراج المنیر، ماه علی

نور رویت چراغ راه علی

 

با ولایت مدار تر زهمه

یک تنه بوده ای سپاه علی

 

پشت گرمی حیدر کرار

سوی چشمان تو نگاه علی

 

برق لبخند پر محبت تو

نور امید هر پگاه علی

 

چادرت را تکان بده برخیز

شانه های تو تکیه گاه علی

 

صورتت رنگ چادرت گشته

در خسوفی مگر تو ماه علی

 

در دیار سلام های غریب

بستر پاک تو پناه علی

 

می شود داغ بی کسی را دید

بین این گریه ها و آه علی

 

فخرم این بس ز لطف دلدارم

در دلم حب فاطمه دارم

 

قاسم نعمتی

 

*********************

 

اشعار فاطمیه - علی اکبر لطیفیان

 

برای مادرمان

 

بر بانوی مطهرمان گریه می کنیم

بر آن همیشه بهترمان گریه می کنیم

 

با این دو زمزمی که خداوند داده است

بر آیه های کوثرمان گریه می کنیم

 

بر روی بالهای سپید ملائکه

بر آن کبود پیکرمان گریه می کنیم

 

کنجی نشته ایم و کنار پیمبران

بر دختر پیمبرمان گریه می کنیم

 

بر لاله های بستر او خیره می شویم

بر آنچه آمده سرمان گریه می کنیم

 

دیر آمدیم و حادثه او را ز ما گرفت

حالا کنار باورمان گریه می کنیم

 

قبل از حساب ، صبح قیامت که می شود

اول برای مادرمان گریه می کنیم

 

علی اکبر لطیفیان

 

******************

 

اشعار فاطمیه - مهدی نظری

 

پیش مرگ مولا

 

بال و پرم شکسته ولی باز می پرم

هی می پرم ولی به زمین می خورد سرم

 

در زیر بارشرشر این تازیانه ها

باغ بنفشه شد همه اعضای پیکرم

 

با آیه آیه خون خودم ثبت کرده ام

من پیش مرگ رهبر و  مولام حیدرم

 

دلواپس حسین نباشم!خدا گواست

با نیمه جان مانده خودباز مادرم

 

این چند ماهه روی لبم خنده گل نکرد

شرمنده ام من ازگل رخسار دخترم

 

باناله های من همه جاگریه می کند

حتی هوای خانه ابری و بسترم

 

درد ازخجالت و غم حیدر گرفته ام

دیدم شکست هیبت اودربرابرم

 

من رازدند و دست یدالله بسته بود

هی آه می کشیدکه ای وای همسرم

 

مویم نمانده است اگر ازکسی نپرس

می سوخت بین آتش این خانه معجرم

 

این زخمهاکنار،همین قاتل من است

می سوزم ازغریبی و غمهای شوهرم

 

مهدی نظری

 

*****************

 

اشعار فاطمیه - کاظم بهمنی

 

خسته ام ، منتظرم ، لحظه شماری سخت است

روز و شب از غم تو گریه و زاری سخت است

 

می روم گاه به صحرا که فقط گریه کنم

گریه وقتی به سرت سایه نداری سخت است

 

می روم تا در و همسایه نگویند به تو

گوش دادن به غم فاطمه کاری سخت است

 

طاقت آوردن این زخم زبان ها دیگر

بیش از آن سیلی و آن ضربه ی کاری سخت است

 

فرض کن پیش تو لیلای تو را آزردند

بعد از آن سر به بیابان نگذاری سخت است

 

بال و پر زخم ، قفس تنگ ، در این وضعیت

زندگی از نظر هر دو قناری سخت است

 

منتظر باش علی جان پدرم می آید

تک و تنها دل شب خاکسپاری سخت است

 

کاظم بهمنی

 

*********************

 

اشعار فاطمیه - علی اکبر لطیفیان

 

نُه سال

 

بی وفا داری تو عاطفه معنا نشود

بی تو این خانه ی ما روشن و زیبا نشود

 

هیچ دستی بجز این دست ورم کرده ی تو

در گره باز نمودن ید طولی نشود

 

تا قیامت بخدا گردن من حق داری

هیچ جا شیر زنی مثل تو پیدا نشود

 

تا نیفتم ز نفس یک نفس تازه بزن

خنده کن تا گره ی بغض گلو وا نشود

 

تکیه گاه من زانو زده برخیز ز جا

تا قد و قامت مردانه ی من تا نشود

 

چند روزیست در این خانه اجل می بینم

ترسم آن است که تا رفتن تو پا نشود

 

جان این دختر سجاده نشین کاری کن

پای تابوت تو در خانه من وا نشود

 

بی تو کار شب و روز من و این خانه غم است

زندگی کردن با مثل تو، نه سال کم است

 

علی اکبر لطیفیان

 

*******************

 

اشعار فاطمیه - سید حمید رضا برقعی

 

اذا زلزلت

 

همین که دست قلم در دوات می لرزد

به یاد مهر تو چشم فرات می لرزد

 

نهفته راز «اذا زلزلت» به چشمانت

اگر اشاره کنی کائنات می لرزد

 

«هزار نکتهء باریک تر ز مو اینجاست»

بدون عشق تو بی شک صراط می لرزد

 

مگر که خار به چشمان خضر خود دیدی

که در نگاه تو آب حیات می لرزد

 

تو را به کوثر و تطهیر و نور گریه مکن

که آیه آیه تن محکمات می لرزد

 

کنون نهاده علی سر،به روی شانهء در

و روی گونه ی او خاطرات می لرزد

 

غزل تمام نشد،چند کوچه بالاتر

میان مشک سواری فرات می لرزد

 

سپس سوار می افتد ،تو می رسی از راه

که روضه خوان شوی اما صدات می لرزد

 

و عصر جمعه کنار ضریح روی لبم

به جای شعر دعای سمات می لرزد ...

 

سید حمیدرضا برقعی

 

*******************

 

اشعار فاطمیه - علی اکبر لطیفیان

 

احتمال

 

اين بانوي آئينه و سجاده باشد

اينك ملك در پيش او استاده باشد

 

از رد پايش در دل اين كوچه پيداست

بايد كه اين بانو پيمبر زاده باشد

 

باور ندارم اين مسير ارغواني

پيمودنش آنقدرها هم ساده باشد

 

بايد هواس چادر پشمينه ‌ي او

هنگام يورش بردن اين جاده باشد

 

بايد براي ديدن هر احتمالي

آن چشم هاي عابرش آماده باشد

 

دست بدي لحن كلامش را تكان داد

شايد جواب خطبه اش را داده باشد

 

برگشت از مسجد ولي يك گوشه كز كرد

انگار كه يك اتفاق افتاده باشد

 

علی اکبر لطیفیان

 

********************

 

اشعار فاطمیه - علی اکبر لطیفیان

 

زهرا شان تو والاست ، نه والاتر از اين حرفهاست

چشم تو درياست، نه دريا تر از اين حرفهاست

 

ابتدايت انتها و انتهايت ابتداست

آن سر پيدات ، ناپيداتر از اين حرفهاست

 

بهر تو انسيه الحورا مثالي بيش نيست

خلقت انساني ات ، حورا تر از اين حرفهاست

 

جلوه ات را مصطفي و مرتضي ديدند و بس

چشم هاي خلق نابيناتر از اين حرفهاست

 

با همين سن كمت هم نوح هجده ساله اي

عمر كوتاه تو با معناتر از اين حرفهاست

 

تو سه شب كه هيچ هر شب شهر را نان ميدهي

سفره ي افطاري ات ، آقا تر ازاين حرفهاست

 

جايگاه فاطميه در سه شب محدود نيست

ليلة القدر علي يلداتر از اين حرفهاست

 

سايه ها كوچكتر از آنند تاريكت كنند

فاطمه جان روي تو زهرا تر از اين حرفهاست

 

دست بردار اي حبيبه ، دست بر معجر مبر

ارزش نفرين تو بالاتر از حرفهاست

 

علی اكبر لطيفيان

**

برگرفته از وبلاگ نود و پنج روز باران

 

****************

 

اشعار فاطمیه - محسن عرب خالقی

 

نگاه سرد مردم بود و آتش

صدا بین صدا گم بود و آتش

بجای تسلیت با دسته ی گل

هجوم قوم هیزم بود و آتش

***

گرفتی از مدینه گفتنت را

دریغ از من نمودی دیدنت را

ولی با من بگو ساعت به ساعت

چرا کردی عوض پیراهنت را

***

کمی از غسل زیر پیرهن ماند

کمی از خون خشک بر بدن ماند

کفن را در بغل بگرفت و بو کرد

همان طفلی که آخر بی کفن ماند

 

محسن عرب خالقی

 

***************

 

اشعار فاطمیه - علی اکبر لطیفیان

 

حقا

 

حقا که حقی و به نظرها نیاز نیست

حق را به شاید و به اگرها نیاز نیست

 

تو کعبه ای ، طواف تو پس گردن من است

پروانه را به گرد حجرها نیاز نیست

 

بی بال هم اگر بشوم باز می پرم

جبریل را به همت پرها نیاز نیست

 

حرف و حدیث پشت سرت را محل نده

توحید زاده را به خبرها نیاز نیست

 

گیرم کسی به یاری ات امروز پا نشد

تا هست فاطمه به دگرها نیاز نیست

 

من باشم و نباشم، فرقی نمی کند

تا آفتاب هست، قمرها نیاز نیست

 

یا اینکه من فدای تو یا اینکه هیچکس

وقتی سرم که هست به سرها نیاز نیست

 

حرف سپر فروختنت را وسط مکش

دستم که هست حرف سپرها نیاز نیست

 

محسن که جای خود حسنینم فدای تو

وقتی تو بی کسی به پسرها نیاز نیست

 

طاقت بیار ، دست تو را باز می کنم

گیسو که هست آه جگرها نیاز نیست

 

دیوار هم برای اذیت شدن بس است

دیگر فشار دادن درها نیاز نیست

 

علی اکبر لطیفیان

 

*****************

 

اشعار فاطمیه - علی اکبر لطیفیان

 

مرو که کوچه برای پرت خطر دارد

مرو که رد شدن امروز دردسر دارد

 

مگر نگفت خداوند خلقتت حتی

برای صورت تو برگ گل ضرر دارد؟

 

گمان نمی کنم این مرد بی حیا اینجا

بدون حادثه دست از سر تو بردارد

 

ز روی پوشیه زد،تازه این چنین شده ای

که چشمهات فقط دید مختصر دارد

 

نوشتند كه پيشاني ات به جايي خورد

خلاصه ضربه ي بد اينجنين اثر دارد

 

بزرگ بانوی این شهر باورت می شد

ز خاک کوچه حسن گوشواره بردارد؟

 

علي اكبر لطيفيان

**

از وبلاگ نود و پنج روز باران

 

****************

 

اشعار فاطمیه - علی اکبر لطیفیان

 

زهرا اگر نبود خدا مظهری نداشت

توحید انعکاس نمایان تری نداشت

 

جز در مقام عالی زهرا فنا شدن

ملک وجود فلسفه دیگری نداشت

 

زهرا اگر در اول خلقت ظهور داشت

دیگر خدا نیاز به پیغمبری نداشت

 

فرموده اند در برکات وجود او

زهرا اگر نبود علی همسری نداشت

 

محشر بدون مهریه همسر علی

سوگند می خوریم شفاعتگری نداشت

 

حتی بهشت با همه نهر های خود

چنگی به دل نمیزد اگر کوثری نداشت

 

دیروز اگر به فاطمه سیلی نمی زدند

دنیا ادامه داشت دگر محشری نداشت

 

علی اکبر لطیفیان

 

*****************

 

اشعار فاطمیه - مهدی نظری

 

املای فاطمیه

 

این فاطمیه باز املاء می نویسم

هی اشک می ریزم و زهرا می نویسم

 

با اشکهایم برکتیبه های هیئت

ازخاطرات تلخ مولا می نویسم

 

ازخاطراتی که علی راپیر کرده

خیلی دلم می سوزد ؛ اما می نویسم

 

از صورتی مجروح و دستی روی پهلو

از مرگ یک بانو معما می نویسم

 

دیوارهای کوچه هاشرمنده هستند

وقتی که کابوس حسن را می نویسم

 

من می نویسم روی سینه وای مادر

من می نویسم یک مدینه وای مادر

 

وقتی که چشمان مدینه خواب می شد

مادر میان زخم بستر آب می شد

 

هربار با کوچکترین پهلو به پهلو

بسترپُر از دریایی ازخوناب می شد

 

هربار چشمش سوی نوزادی می افتاد

دربین بغضی بی امان بیتاب می شد

 

هربار که سوی حسینش خیره می شد

ازاشکهایش گونه ها سیراب می شد

 

باناله ها یش گندمُ دستاس می سوخت

این چندماهه داشت کم کم یاس می سوخت

 

زخمی ترین ریحانه تاریخ اگر شد

بانو به جرم عشق پشت در سپرشد

 

هی دست می زد پشت دستُ گریه می کرد

می گفت حیدر هرچه شد در پشت در شد

 

شهر مدینه آنقدر فکرخودش بود

اصلا نمی فهمید شامش کی سحرشد

 

وقتی عدو بر سینه ی در با لگد زد

باخنده اش می گفت دیدی بی پسرشد

 

وقتی صدای ناله ازپشت در آمد

ضرب فشار سوی آن در بیشترشد

 

پیراهنش راکه به دست زینبش دید

می گفت واویلا،خدایا دردسرشد

 

آن بانویی که مثل دریابی کران بود

خیلی جوان اما چرا قامت کمان بود؟

 

مهدی نظری

 

***************

 

اشعار فاطمیه - سید رضا والا

 

سنگین تـــــر از همیشه غمــی روی سینه ام

خـــیلی دلـم برای دو خـــــط روضــــه لَـــک زده

 

انــــگار وقـــت روضــــــه مـــــادر رســیده بـــــاز

دردی که زخــــــم هـای دلـــــم را نمـــــک زده

 

حـــالا رســــیده لحــــظه در هـــــم شکـستن

بُغضی که در گـــلوی مـن اسـت و تــــرک زده

 

در روزهــــای سخــت همین فــــاطمیه است

شاید خــــدا دو چشم مـــرا هـــم محک زده

 

از آن شبی که سوخت دَرِ خانه ؛ شعله اش

آتش بـــه فـــرش و عرش و زمین و فلک زده

 

آتـــش شـــراره های خــــودش را کـــــنار در

بــر بــــال زخــــم خــــورده آن شاپــــرک زده

 

بـــــانوی آسمانـــــی این خــــــاک را ؛ عدو

آخر چرا خدا ؟ به چه جـــــرمی کـتک زده ؟

 

طــومار  رنـــج نــــامـــــه زهـــــراست از ازل

داغـــی عجــیب بر دل انـــس و مــــلک زده

 

سید رضا والا

**

برگرفته از وبلاگ تیشه های اشک

 

 

*******************

 

اشعار فاطمیه - رضا جعفری

 

هلال لاله

 

جایی برای کوثر و زمزم درست کن

اسماء برای فاطمه مرهم درست کن

 

تابوت کوچکی که بمیرم درون آن

با چند تخته چوب برایم درست کن

 

تا داغ این شقایق زخمی نهان شود

تابوتی از لطافت شبنم درست کن

 

مثل شروع زندگی مرتضی و من

بی زرق و برق و ساده و محکم درست کن

 

از جنس هیزمی که در خانه سوخت ،نه

از چند چوب و تخته محرم درست کن

 

طوری که هیچ خون نچکد از کناره اش

مثل هلال لاله کمی خم درست کن

 

رضا جعفری

اشعار ایام بعد از شهادت حضرت زهرا(س)

اشعار ایام بعد از شهادت حضرت زهرا(س) –  جواد پرچمی

 

شده ام بی قرار، بی زهرا

مثل ابر بهار، بی زهرا

 

وای بر زندگی پس از یارم

اُف بر این روزگار، بی زهرا

 

مانده ام که چرا نمُردم من

چه کنم بی نگار، بی زهرا ؟

 

کودکانم یتیم ، بی مادر 

همگی داغدار ، بی زهرا

 

خانه ام سوت و کور و خاموش و

پُر ز گرد و غبار ، بی زهرا

 

حسنم مانده با تماشای

چادری وصله دار ، بی زهرا

 

یار در خاک خفته ای دارم

حرفهای نگفته ای دارم ...

 

تو مثالی نداشتی زهرا

دست خالی نداشتی زهرا

 

زیر این خاک هم تو خورشیدی

پس زوالی نداشتی زهرا

 

ختم تو شد غریب چون یاری ...

... این حوالی نداشتی زهرا

 

چقدر فکر حال من بودی

گرچه حالی نداشتی زهرا

 

مانده ام که چطور پر زده ای

تو که بالی نداشتی زهرا

 

چقدر زود رفتی آخر تو

سن و سالی نداشتی زهرا

 

از برای عروسی زینب

تو خیالی نداشتی زهرا ؟

 

به جز این چادر پُر از وصله

هیچ مالی نداشتی زهرا

 

رفتی و خاطرات تو باقی است

فاطمه التفات تو باقی است

 

رفتی و بودن تو یادم هست

دیده ی روشن تو یادم هست

 

گوشه ی خانه ام کنار تنور

یاد نان پختن تو یادم هست

 

یاس نیلوفری من  ... زهرا

روز پژمردن تو یادم هست

 

من هنوز هم میان این کوچه

به زمین خوردن تو یادم هست

 

چه کنم با در لگد خورده

آه ، افتادن تو یادم هست

 

سختی و سوزش نفسها و

خون پیراهن تو یادم هست

 

گریه سرخ بیت الاحزان و

خنده دشمن تو یادم هست

 

کوثرم ، همسرم سفر کردی

یار و همسنگرم سفر کردی

 

جواد پرچمی

برگرفته از بانک اشعار روضه

 

***********************

 

اشعار ایام بعد از شهادت حضرت زهرا(س) - محمد بیابانی

 

از ظلم مردمان دیاری که داشتم

از دست رفت دار و نداری که داشتم

 

نه سال با تو بودم و یک عمر با نبی

یادش به خیر ایل و تباری که داشتم

 

نه سال با تو آب در این دل تکان نخورد

رفتی و رفت با تو قراری که داشتم

 

قدت شکست جای امامت مرا ببخش

افتاد روی دوش تو باری که داشتم

 

پامال گرگ های خزانی شهر شد

در پشت درب خانه بهاری که داشتم

 

دیدم تو را زدند ولی آن میان مرا

شرمندۀ تو کرد حصاری که داشتم

 

من فکر می کنم که همان بازوی کبود

از من گرفت فاطمه! یاری که داشتم

 

امروز تازه در پی تشیع آمدند

آتش زدند بر دل زاری که داشتم

 

یک روز پا به کرب و بلا باز می کند

از هیزم مدینه شراری که داشتم

 

محمد بیابانی

برگرفته از وبلاگ حسینیه

 

********************

 
اشعار ایام بعد از شهادت حضرت زهرا(س) - رضا رسول زاده
 

از عطر و بوی یاد تو این آشیان پر است

 

خانه ز گریه های شب و بی امان پر است

 

 

 

از دیده رفته ای ولی از دل نرفته ای

 

ازغصه ی تو سینه ی من همچنان پر است

 

 

 

تابوت روی دوش بهارم کشید و برد

 

دنیا بدون عشق فقط از خزان پر است

 

 

 

 

 

بشکسته بال و سوخته پر کوچ کردی و

 

یاد پریدنت دل این آسمان پر است

 

 

 

از خاطرم که لحظه ی غسلت نمی رود

 

زین غم دلم به وسعت یک کهکشان پر است

 

 

 

فضه که آب ریخت به روی تو فاطمه

 

دیدم زمینه ی تنت از ارغوان پر است

 

 

 

بعد از تو بچه های تو ساکت نمی شوند

 

خانه ز ناله های شب کودکان پر است

 

 

 

تنها به یک اشاره همه گریه می کنیم

 

جای تو هست خالی و چشمانمان پر است

 

 

 

هر جای خانه ام ، در و دیوار تا حیاط

 

از یادگارهای تو یاس جوان پر است

 

 

 

باران تمام می شود و تازه فاطمه

 

وقت سحر مدینه ز رنگین کمان پر است

 

 

 

رضا رسول زاده

 

********************

 

اشعار ایام بعد از شهادت حضرت زهرا(س) – جواد حیدری

 

تنهایم و به غربت خود گریه می کنم

بر وسعت مصیبت خود گریه می کنم

 

من آن امیر خسته دل و بی جماعتم

از دوری جماعت خود گریه می کنم

 

مردم مرا به جرم عدالت نخواستند

در حسرت عدالت خود گریه می کنم

 

دین خدا خانه نشین شد نه مرتضی

بر دین بی جماعت خود گریه می کنم

 

رحمی به قلب خسته ی اهل مدینه نیست

بر غربت امامت خود گریه می کنم

 

با یاد فاطمه که کتک خورد و دم نزد

تا قبر و تا قیامت خود گریه می کنم

 

آن لکه خون روی لباسش دلم شکست

بر یاور ولایت خود گریه می کنم

 

وقتی حسن لب از لب خود وا نمی کند

نو گفته بر مصیبت خود گریه می کنم

 

وای از عبور نیمه شبم از کنار قبر

بر صبر و استقامت خود گریه می کنم

 

سنگ مزار فاطمه بالین من شده

بر شام غرق محنت خود گریه می کنم

 

جواد حیدری

 

***********************

 

اشعار ایام بعد از شهادت حضرت زهرا(س) –  وحید محمدی

 

آسمانی ترین من امشب

آسمان را چه تیره می بینم

امشبی را چگونه تا به سحر

سر قبر ستاره بنشینم

**

 ای گلم خواب هم نمی دیدم

قاری ختم امشبت باشم

فاطمه جان چه قدر دشوار است

من پرستار زینبت باشم

**

 آسمانی ترین من امشب

آسمانت چه دیدنی شده است

حال و روز غریبی علی و

کودکانت شنیدنی شده است

**

 دائما پیش چشم خونبارم

صحنه درب و خانه می گذرد

چند وقتی است روزگارم با

گریه های شبانه می گذرد

**

روضه خوان شبانه ی خانه

سوز دل های غربت حسن است

روضه اش دائما : کسی راه

کوچه را روی مادر ما بست

**

 زینبت ، وارث دعای شبت

سر سجاده ات دعا می خواند

زیر لب ، زمزمه کنان می گفت

کاش مادر کمی دگر می ماند

**

درد دلها تمام ناشدنی است

باید اما ز تو جدا بشوم

می روم تا شبی دگر بانو

زائر تربت شما بشوم

 

وحید محمدی

 

***********************

 

اشعار ایام بعد از شهادت حضرت زهرا(س) –  محسن عرب خالقی

 

بعد تو گشته درپریشانی

آسمانم همیشه بارانی

 

ای ستون دل علی بی تو

رفته این خانه روبه ویرانی

 

باغ هجده بهار زندگی ات

چقدر زود شد زمستانی

 

تو رسیدی به ساحلی آرام

من در این لحظه های طوفانی

 

سوره ي کوثرم، سرقبرت 

کار من گشته فاتحه خوانی

 

ای رهایی دهنده از آتش 

دل من را چرا بسوزانی؟

 

این همه می زنم صدات اما

تو مرا لحظه ای نمی خوانی

 

سخت سر درگمم بگو چه کنم

بین این کوچه های حیرانی

 

منم و صدهزار درد دلم

  تويی و یک مزار پنهانی

 

محسن عرب خالقي

برگرفته از وبلاگ من غلام قمرم

 

***********************

 

اشعار ایام بعد از شهادت حضرت زهرا(س) –  علی اکبر لطیفیان

 

نام زهرا شنید و طوفان شد

رنگ پیشانی اش نمایان شد

 

اینکه دستار حیدری بسته است

ذوالفقار دلاوری بسته است

 

به چه کار آمده چه سر دارد

اینکه شمشیر بر کمر دارد

 

کس جلودار او نمی گردد

هیچ کس روبرو نمی گردد

 

غرش حیدر است طوفان است

عرق غیرت است باران نیست

 

در ظهور آمده وقار علی

قد علم کرده ذوالفقار علی

 

از ردیف عجائب است این مرد

اسد الله غالب است این مرد

 

همه در اضطراب و سر درگم

شیر شوریده بود،بر مردم

 

بیشه درمانده از هیاهویش

فاتح خیبر است،بازویش

 

نفس از سینه ها نمی آید

غیرضجه، صدا نمی آید

 

داد می زد سر تمامی شهر

یر سر بغض بی مرامی شهر

 

خاک اینجاست قبله گاه خدا

کعبه مخفی من است اینجا

 

به خداوند بی مثال واحد

آهنی گر بر این زمین برسد

 

لب تیغ من و دمار شما

وای بر حال و روزگار شما

 

آنقدر می کشم در اینجا تا

خون بگیرد تمام صحرا را

 

از من خونجگر چه می خواهید

داغ از این بیشتر چه می خواهید

 

یار نه ساله مرا کشتید

حضرت لاله مرا کشتید

 

فاطمه از شما که خیر ندید

نود و پنج روز درد کشید

 

ناله می زد برای درد کمر

ناله میزد برای درد کمر

 

تازه از این مدینه راحت شد

تازه از زخم سینه راحت شد

 

این بقیع است باغ و گلشن من

حق زهراست روی گردن من

 

علی اکبر لطیفیان

برگرفته از وبلاگ تیشه های اشک

 

***********************

 

اشعار ایام بعد از شهادت حضرت زهرا(س) –  سید محمد جوادی

 

تو گفته ای که بیا نیمه شب قرار، اینجا

کنار پهلوی زخمی، سر مزار، اینجا

 

من آمدم سر قبرت نشد دلم آرام

که خواب رفته ای ای قلب بیقرار، اینجا

 

خدا کند ز مزارت بنفشه ای بدمد

که رنگ و روی تو دارد گل بهار، اینجا

 

از آن دو چشم کبودت مرا تماشا کن

عصای دست علی هست ذوالفقار، اینجا

 

چگونه پای نلرزد کنار این تربت

ز من گرفته تو را دست روزگار، اینجا

 

چگونه پای گذارم به خانه ی بی تو

چرا به سینه نکوبم سر مزار، اینجا

 

نشسته اخترت امشب به انتظار، آنجا

نشسته ام سر قبرت به انتظار، اینجا

 

رسیده صبح بیا تا به خانه برگردیم

به کودکان دل من مزن شرار، اینجا

 

سید محمد جوادی

اشعار ایام بعد از شهادت حضرت زهرا(س)

اشعار ایام بعد از شهادت حضرت زهرا(س)

 

رنگ خزان شدم ز غمت ای خزان من

زهرای من حبیبه ی من مهربان من

 

میبینی از غمت چقدر میخورم زمین؟

دیگر شدم بدون عصا آسمان من

 

مانده هنوز بستر تو گوشه ی اتاق

با لاله اش چکار کنم باغبان من؟

 

ماندست چند تار مویت بین شانه ای

چشمم که خورد تیر کشید استخوان من

 

راحت بخواب درد کشیدن تمام شد

راحت بخواب درد کشیده جوان من

 

کابوس لحظه های علی نقش قبر توست

فکرش به هم زدست زمین و زمان من

 

چهل قبر ساختم که نفهمند هیچوقت

آخر کجاست قبر تو راز نهان من

 

گفتم در جدید بسازند بعد تو

تا میخ ها دوباره نگیرند جان من

 

حالا دگر تمام شده امتحان تو

حالا دگر شروع شده امتحان من

 

اجرا شده توسط حاج منصور ارضی در 11 اسفند 94

 

********************

 

اشعار ایام بعد از شهادت حضرت زهرا(س) –  محمد علی بیابانی

 

قرار من چه کسی بعد تو قرار علیست

پس از تو بانوی خانه! که خانه دار علیست

 

تو جسم و جان منی بین قبر خوابیدی

و این مزار، مزار تو نه مزار علیست

 

دلیل خیسی این خاک، اشک نیست فقط

کمی هم از عرق روی شرمسار علیست

 

تو یاس بودی و در باغ، پرپرت کردند

عجیب نیست اسیر خزان، بهار علیست

 

پس از تو آنچه سپید است گیسوی حسن است

پس از تو آنچه سیاه است روزگار علیست

 

غذای دیشبمان دستپخت زینب بود

چنان تو و پدرت، دخترت کنار علیست

 

دری که سوخته، دارد هنوز می سوزد

چرا که مستمع روضه های یار علیست

 

منم که ماندم و لبخند و طعنه ی یک شهر

وگرنه خانه ی تو نزد کردگار علیست

 

به روی شانه ی تو چند موی سوخته بود

نه موی سوخته بلکه طناب دار علیست

 

محمد علی بیابانی

 

********************

 

اشعار ایام بعد از شهادت حضرت زهرا(س)

 

تو رفتی و از رفتنت فاطمه

ببین قلب حیدر پر از آتشه

چه جوری ببینم جای خالیتو

که آخر منو داغ تو میکشه

**

دلم تنگ وقتی میشه میرمو

همه خاطراتامو حس میکنم

هنوز روی دستاس و پای تنور

بوی دست زهرامو حس میکنم

**

تو این شهر بعد از تو ای فاطمه

نمیخوام ببینم روی کسی

نونایی که پختی روز آخری

نرفت پایین از گلوی کسی

**

شده همدمم چادر خاکی ات

که روش ردّ امضای دست تو بود

من از روی دل تنگی سر میذارم

رو دیواری که جای دست تو بود

**

در خونه هر شب عذابم میده

از اون روز که بازوی تو خسته بود

خودم رو نمیبخشم این که نشد

صدام کردی و دست من بسته بود

**

شبا آب واسه حسین میبرم

میسوزم با حرفات بی اندازه

چشام تا میفته به هر کاسه آب

منو یاد مهریه ات میندازه

**

یه گوشه نشسته همش زینبت

دلش رو ندارم که هق هق کنه

حسن چادرت رو میبوسه همش

میترسم که آخر برات دق کنه

 

********************

 

اشعار ایام بعد از شهادت حضرت زهرا(س) –  احمد بابایی

 

چشم در راه مانده ام ، مادر!

اشک را بی اراده می داند

غصه ی ما زداغ مرگت را

مادر از دست داده می داند

**

 مادر از دست داده یعنی ما

-ما که قربان نام یار رویم-

مثل هر داغدیده ای، یارب!

"کاش" می شد سرِ مزار رویم

**

 کاش می شد سر مزار بتول

با هیاهو می آمدیم، خدا

کاش چون کودکان بی مادر

به سر و سینه می زدیم، خدا

**

 اینک اما تفاوتی نکند!

بسته ایم عهد عشق با زهرا

از همین راه دور ، می خوانیم:

«السلام علیک یا زهرا»

**

السلام علیک یا امّاه

ازچه پاسخ نمی دهی؟ مادر!

گله دارم -به اذن تو- با میخ

شِکوِه دارم -به اذن تو- با در

**

آه... ای میخ در! بتول است این

از چه این قدر شعله ور شده ای

آه... ای در! به این فشار عجیب،

قاتل مادر و پسر شده ای

**

آه... ای در! چگونه رویت شد

چه کسی گفته خون به پای تو نیست

میخ در! شرم کن ز اطفالش

"سینه ی حوریه" که جای تو نیست

**

سینه ی حوریه ست جای حسن

سینه ی حوریه ست جای حسین

... نامِ «ارباب» آمده! برویم،

از همین جا به کربلای حسین

**

دست نامرد پای مرکب ها

نعل نو تا که بست، یازهرا

زیرپای ستور... در گودال...

استخوانها...شکست... یازهرا...

 

احمد بابایی

برگرفته از وبلاگ حسینیه

 

********************

 

اشعار ایام بعد از شهادت حضرت زهرا(س) – وحید قاسمی

 

همسایه ها به مجلس ختمت نیامدند

من بودم و همین دو سه تا بچه های تو

 

خیلی به مجتبای تو بر خورد فاطمه

فامیل کم گذاشت برای عزای تو

 

جای تمام شهر خودم گریه می کنم

از بس که خالیست در این خانه جای تو

 

زهرا مرا ببخش، که نگذاشت غربتم

یک ختم با شکوه بگیرم برای تو

 

از دست گریه های تو، راحت شد این محل

شکوه نمی کنند به من از صدای تو

 

وحید قاسمی

 

********************

 

اشعار ایام بعد از شهادت حضرت زهرا(س) –  محمد حسن بیات لو

 

روی لبان هر کسی هم جا نمیگیرد علی

هم وصف او با هر قلم معنا نمیگیرد علی

 

لطف الهی شاملش باید بگردد بی گمان

درسینه ی هر ناکسی سکنی نمیگیرد علی

 

کم پیش می آیدبیاید بین مردم چون دلش

غیر از کنار فاطمه مأوا نمیگیرد علی

 

خیلی برایش بدشد آن چیزی که درآن کوچه شد

حتی سر خود را دگر بالا نمیگیرد علی

 

همسایه ها وقتی که میبینند میگویند نه!

این زندگی از نو برایت پا نمیگیرد علی

 

درخواب دیده بارها کابوس تلخی که شبی

تابوت زهرا را به روی شانه میگیرد علی

 

محمد حسن بیات لو

برگرفته از سایت حدیث اشک

 

********************

 

اشعار ایام بعد از شهادت حضرت زهرا(س)

 

مگه یادم میره شبای غربت

مگه یادم میره اون همه تهمت

مگه یادم میره کردن جسارت

 

رفتی شد حیدر آواره یازهرا

رفتی شد زینب بیچاره یا زهرا

 

مگه یادم میره اون روز خونبار

مگه یادم میره ضربه ی مسمار

مگه یادم میره اون در و دیوار

 

بی تو دنیا بی سامونه یازهرا

حیدر با غم ها میمونه یا زهرا

 

مگه یادم میره کبودی روت

مگه یادم میره دردای پهلوت

مگه یادم میره زخم رو بازوت

 

آتش... سیلی... صورت... بازو... یازهرا

حیدر میشه تنها بانو یا زهرا

 

مگه یادم میره زندگی با تو

مگه یادم میره بانو صداتو

مگه یادم میره اون خنده هاتو

 

رفتی شد حیدر آواره یازهرا

رفتی شد زینب بیچاره یازهرا

 

********************

 

اشعار ایام بعد از شهادت حضرت زهرا(س) –  نادر حسینی

 

نفرین به این زمانه که حیدر نمی شناخت

زهرا نمی شناخت،پیمبر  نمی شناخت

 

 او دست پخت و نان خودش را همیشه خورد

زهرا کنیز و قنبر و نوکر نمی شناخت

 

 دنیا به درک فاطمه هرگز نمی رسید

آنچه علی شناخت،ابوذر نمی شناخت

 

 او آمده است تا که شفاعت کند ولی

دنیای ما شفیعه ی محشر نمی شناخت

 

او آمده است تا که فدای علی شود

زهرا میان معرکه ها سر نمی شناخت

 

 گیرم چهل هزار نفر بین کوچه بود

زهرای ما سپاه و لشگر نمی شناخت

 

 خود را سپر گذاشت،سپر با پسر گذاشت

دیوار و میخ و لنگه ی یک در نمی شناخت

 

لازم نشد که روی بگیرد ز همسرش

دیگر علی قیافه ی مادر  نمی شناخت

 

اینروزها بحال  علی گریه  می کنم

ساقی کوثر است و کوثر نمی شناخت

 

 این بیت یک گریز به دشت بلا زده است

مانند همسری است که همسر نمی شناخت

 

 زهرا شهید گشت ولی در میان شهر

او را بجز علی کسی آخر نمی شناخت

 

نادر حسینی

اشعار فاطمیه – غزل مرثیه

اشعار فاطمیه – غزل مرثیه – مجید تال

 

از آنچه در دو جهان هست بیشتر دارد

فقط خدا ست که از کار او خبر دارد

 

 یکی برای علی ماند و آن یکی همه بود

اگر چه لشکر دشمن چهل نفر دارد

 

عقیق سرخ از آتش نداشت واهمه ای

کسی که کفو علی می شود جگر دارد

 

کمر به یاری تنهایی علی بسته

میان کوچه اگر دست بر کمر دارد

 

سر علی به سلامت چه باک از این سردرد

محبت ولی الله درد سر دارد

 

 کسی که شهر سر سفره قنوتش بود

چگونه دست به نفرین قوم بردارد؟

 

صدا زد: اشهد ان علی ولی الله

ولی دریغ که این شهر گوش کر دارد

 

 زمان خوردن حق علی و اولادش

سقیفه است و احادیث معتبر دارد

 

سقیفه مکتب شیطانی خلافت بود

سیاستی که برایش علی ضرر دارد

 

کنیز بیت علی خاک را طلا می کرد

سقیفه را بنگر فکر سیم و زر دارد

 

اگر چه باغ فدک نعمت فراوان داشت

ولی ولایت او بیشتر ثمر دارد

 

گرفت راه زنی را به کوچه راهزنی

در آن محله که بسیار رهگذر دارد

 

 بگو به دشمن مولا مرام ما این نیست

زمان جنگ بیاید اگر هنر دارد

 

کشید و برد، زد و رفت، من نمی دانم

حسن دقیق تر از ماجرا خبر دارد

 

بگو به شعله : چه وقت دخیل بستن بود؟

هنوز چادر او کار با بشر دارد

 

بگو به میخ : که این کعبه را خراب نکن

 غلاف کاش ازاین کار دست بر دارد

 

دهان تیغ دودم را عجیب می بندد

وصیتی که علی از پیامبر دارد

 

فدای محسن شش ماهه اش که زد فریاد

سپر ندارد اگر مادرم پسر دارد

 

به شعله سوخت پرو بال مادر، اما نه

حسین هست، حسن هست، بال و پر دارد

 

اگر خمیده علی از نماز آیات است

در آسمان غمش هاله بر قمر دارد

 

شبانه گشت به دست ستاره ها تشییع

که ماه الفت دیرینه با سحر دارد

 

میان شعله دعایش ظهور مهدی بود

که آه سوختگان بیشتر اثر دارد

 

مجید تال

 

*********************

 

اشعار فاطمیه – غزل مرثیه – محمد رضا رضایی

 

جاری نبود باده اگر خم دهن نداشت

مجنون شد آن کسی که سری در بدن نداشت

 

ارزش گرفته ام ز همین گریه ها، چه خوب!

قبلا رکاب چشم عقیق یمن نداشت

 

میسوزم از غمت که ببینی سیاهی ام

مثل دری که چاره به جز سوختن نداشت

 

زهرا بدون چون و چرا سوخت باز ساخت

پروانه ی علی صنمی با سخن نداشت

 

می سوخت فاطمه خودش از غربت علی

شمعی ست که نیاز به آتش زدن نداشت

 

محمد رضا رضایی

 

*********************

 

اشعار فاطمیه – غزل مرثیه – محمد رضا رضایی

 

برای وصف تو عالم تمام حیران شد

که وصف نقطه ی اسمت هزار دیوان شد

به یمن کوثر تو این کتاب قران شد

 

دلیل زندگیِ بچه مادرش باشد

دلیل ماندنِ قرآن ز کوثرش باشد

 

من آمدم که دلم را کمی تکان بدهید

به قدر یک نفسی هم شده امان بدهید

به دست و سینه و چشمم اگر زبان بدهید

 

چنان سرود علی یاعلی علی سازم

که عرش و فرش خدا را به لرزه اندازم

 

شراب عشق رسیده به کام نوکرها

که جز سبوی تو باشد حرام نوکرها

ببین به پا شده بازازدحام نوکرها

 

به این امید که ما را پسر خطاب کنی

لباس مشکی مان را تو انتخاب کنی

 

لباس دوخته ات را به جان که میخَرَمش

قسم به جان خودم کربلا نمی برمش

میان سینه زنی ها اگر چه میدرمش

 

ولی دگر نگذارم لباس کهنه شود

که پیش رخت عزا هر کلاس کهنه شود

 

اِراده بوده اگر که به پشت در بوده

وگر نه مرد تر از مرد با جگر بوده

اگر که فاطمه بر دین حق سپر بوده

 

علی شجاع تر از فاطمه ندارد یار

به غیر فاطمه مردی نبوده است انگار

 

میان باغچه ی یاس جای دود نبود

فدای تو بشوم صورتت کبود نبود

میان کوچه اگر کافر حسود نبود

 

فدک بهشت زمینی شیعیان میشد

ثنای آل علی ورد هر زبان میشد...

 

محمد رضا رضایی

 

*********************

 

اشعار فاطمیه – غزل مرثیه – مجتبی روشن روان

 

سوره‌ی نور سوره‌ی کوثر

السلام علیکِ یا مادر

 

ای دعاهای مستجاب رسول

شادمانی قلب پیغمبر

 

نظرت آفتاب بخشایش

 نفست نغمه‌ی لطیف سحر

 

نظری مرحمت بفرما تا...

پر شویم از ولایت حیدر

 

در مسیر محبت مولا

در دل ما بریز شوق سفر

 

مادرانه بگیر دست مرا

تا نیفتم دگر به دام خطر

 

از دعاهای صبحگاه شماست

که مرا داده‌اند دیده‌ی تر

 

ناله‌ی آتشین هیچ کسی

قدر آه شما نداشت اثر

 

نفسم را بگیر و سوز بده

سوز آتش گداز، سوز جگر

 

نیت روضه کرده‌ام رخصت

ای به راه امام، سینه سپر

 

باب کعبه کجا و هیزم خشک

درِ جنت کجا و هُرم شرر

 

خاک دنیا کجا و یاس بهشت

گل ریحان کجا و ضرب تبر

 

نفست را برید هجمه‌ی دود

سینه‌ات را شکست لطمه‌ی در

 

خاک بر  فرق من تو و سیلی...

چه شده بر شما در آن معبر

 

رخ حوری کجا و خار جفا

لاله روئید گوشه‌ی معجر

 

مجتبی روشن روان

 

*********************

 

اشعار فاطمیه – غزل مرثیه – علیرضا خاکساری

 

ای جمع خوبی‌ها و مصداق رشادت‌ها

پیداست در آیینه‌ی چشمت نجابت‌ها

 

در هر قیام تو شکوه بی‌نظیری هست

پایت ورم کرده‌ست از فرط عبادت‌ها

 

سرچشمه ی فیض الهی هستی ای بانو

با اذن تو وا می‌شود دارالعنایت‌ها

 

تفسیر ناب سوره‌ی انسان تو هستی که

میریزد از دامان پر‌مهرت کرامت‌ها

 

هم پیرهن هم نان شب می‌بخشی از لطفت

دل می بری از سائلت با این سخاوت ها

 

یاد تو کردن رونقی دارد به دنبالش

جانی دوباره می دهد نامت به هییت‌ها

 

کوچه به کوچه روضه‌ات در شهر ما برپاست

با همت و ایثار چمران‌ها و همت‌ها

 

میل اناری کن که من حاجت روا گردم

چشم امید هر شب و روز رعیت ها !

 

هر شب به انصار و مهاجر سر زدی بانو

اما دریغ از یک اجابت بعد دعوت ها

 

یک بار صحن خانه و یک بار در کوچه

با تو چه کرده ، ای فرشته هتک حرمت ها

 

انگار نه انگار "...قد آذانی... "احمد

دیوار و در بود و تو بودی و اذیت ها

 

تنها نه چادر که پرت را هم لگد کردند

در رفت و آمدهای کوچه بی مروّت ها

 

درهم شکستی تا در خانه شکست آن روز

با اتحاد بی نظیر !! بی بصیرت ها

 

أشکوا الیک یا رسول الله میخوانی

با اشک هایت ، از اهانت ها جسارت ها

 

با خود مروری میکنی الا المودة را

خسته شدی دیگر از اظهار محبت ها

 

گل از گل گلها شکفت ای مادرم وقتی

برخاستی از بستر خود بعد مدّت ها

 

دستاس یاری میکند نانی مهیا کن

آخر نتیجه می دهد مادر! ریاضت ها

 

با طعنه میسوزی و با همسایه میسازی

کم نیست از درد لگد درد شکایت ها

 

دیگر به چشم آشنایان هم نمی آیی

مانند شمعی اب گشتی از جراحت ها

 

حرف از یتیمی می زند همسایه با زینب

دلشوره میگیرد حسینت با عیادت ها

 

علیرضا خاکساری

 

*********************

 

شعر استقبال از فاطمیه – پوریا باقری

 

به نام سوره ی کوثر به عصمت مادر

به نام زینب کبری ، شکوه سر تا سر

 

شروع شد غم کوچه ، درست آنجا که...

شکست هیبت مردی به سختی حیدر

 

شکست قامت آن کوه پر صلابت تا...

صدای همسرش آمد ،  ز آستانه ی در

 

صدای له شدن غنچه ای به گوش آمد

صدای مادر خسته ، کبوتری مضطر

 

یکی نگفت که نامرد بی حیا بس کن

صدا بلند مکن در حریم پیغمبر

 

مزن لگد به در خانه ی رسول الله

مکن تو غنچه ی نشکفته را چنین پرپر

 

به قدر کافی از این قافله عقب ماندی

دگر عذاب خودت را مکن از این بدتر

 

حریم خانه ی حیدر که جای هرکس نیست

حریف شیر ولایت ، شغال و کرکس نیست

 

پوریا باقری