اشعار میلاد حضرت فاطمه زهرا(س)


اشعار میلاد حضرت فاطمه زهرا(س) - مهدی نظری
 
شراب کوثری
 
لطف چشمان توست حيدري ام
بانگاه تو از بدي بري ام
 
آمدم محض گفتن تبريك
بادل عاشق كبوتري ام
 
فكر كردم كه زود آمده ام
بعدديدم گداي آخري ام
 
از ازل تاهميشه مادر جان
مست از اين شراب كوثري ام
 
در روايات مان نوشته شده
گفته اي تابهشت مي بري ام
 
تو اگر مادر زمين هستي
پس منم تا هميشه مادري ام
 
زير اين سقف چادرت يك عمر
سخت مشغول كار نوكري ام
 
نوكري تو كار و بار من است
مايه ي فخر و اعتبار من است
 
در نگاهت نبي خدا را ديد
درقنوت تو ربنا را ديد
 
بهر تبريك جبرئيل آمد
دست برسينه انبيا را ديد
 
پدرت پشت درب خانه تان
باگل و هديه مرتضي را ديد
 
آسمان و زمين پر از گل شد
تا كه روي گل شما را ديد
 
پا به روي زمين زدي وجهان
مادر شاه كربلا راديد
 
چادرت را تكاندي و خورشيد
زير پايت ستاره ها را ديد
 
آنقدر در حجاب بودي كه
ماه در چادرت حيا را ديد
 
تا ابد سايه گستري مادر
همه عشق حيدري مادر
 
تا لبانت به مادرت خنديد
بندگان را خداي تو بخشيد
 
چادرت را كه دوخت دست ملك
باقي اش رابه روي كعبه كشيد
 
مصطفي جاي نقل روي سرت
تكه هاي ستاره مي پاشيد
 
هر كجا مصطفي نظر مي كرد
رد پاي فرشته را مي ديد
 
ناگهان باملائك آهسته
گفت آرام دخترم خوابيد
 
باز قنداقه را بغل كرد و
گونه ات را به خنده مي بوسيد
 
مثل آن لحظه اي كه در معراج
از سرشاخه سيب سرخي چيد
 
بوي ياس تو برمشام آمد
باز خورشيد روي بام آمد
 
آفتاب قديم دنيايي
مادر مهربان بابايي
 
تا همين قدر ازتو مي گويم
در دو عالم فقط تو زهرايي
 
تا تو هستي غمي نمي ماند
روز محشر شفيعه مايي
 
اي پناه امام اول ما
ذوالفقار علي اعلايي
 
باوجودي كه مادري اما
در كرامت چقدر آقايي
 
بسكه مديون دستهاي توام
از كنارت نمي روم جايي
 
مرتضي تكيه گاه احمد بود
پس توهم تكيه گاه مولايي
 
روزمحشركه مي شودمادر
چقدر مي شوي تماشايي
 
توخودت شافعي ولي آنجا
حامل دستهاي سقايي
 
مي رسد نغمه اي ز سوي خدا
فاطمه تابهشت مي آيي؟
 
آنقدر خوب و مهربان هستي
باز هم فكر شيعيان هستي
 
ماه بي جلوه ي رخت تار است
كار دنيا بدون تو زار است
 
يوسف مصري ازهمان اول
سركويت غلام دربار است
 
از كرامات دست باكرمت
به شما عالمي بدهكار است
 
چادرت  شهر را مسلمان كرد
از حديثش جهان خبر داراست
 
مادر من مواظب خود باش
در مدينه حسود بسيار است
 
تكيه گاه هميشه ي حيدر
شوهرت بي تو بي علمدار است
 
روضه اي كه گرفته جانم را
روضه ي سخت درب وديوار است
 
دل دنيا گرفت از آهت
اي به قربان صورت ماهت
 
 مهدی نظری
 
 *********************
 
اشعار ولادت حضرت فاطمه زهرا(س) - قاسم نعمتی
 
روح عاطفه
 
قلم مطهر و صفحه مطهر و تحریر
به آب و تاب کنم وصف آیه ی تطهیر
 
تو کیستی که همه قاصرند از درکت
چگونه می شود آخر تو را کنم تفسیر
 
مقابل قدمت جبرییل زانو زد
ز بس جلالیت ذات توست عالم گیر
 
به پیشگاه شما از خدا پیام رسید
سلام حضرت کوثر... سلام خیر کثیر
 
قسم به لوح و قلم گر اراده فرمایید
به باب میل شما می خورد رقم تقدیر
 
میان خانه نشستید و ذکر می گویید
تمام ارض و سماوات غرق این تکبیر
 
تمام خلق تو را در نقاب و دیده و بس
فقط خدا رخ تو بی حجاب دیده و بس
 
زمانه ظرف ندارد که تو ظهور کنی
کجا به کوتهی فکر ما خطور کنی
 
اگر قنوت بگیری میان سجاده
تمام شهر به یک غمزه غرق نور کنی
 
کلیم خانه ی حیدر! به یک دعای سحر
سرای کوچک خانه شبیه طور کنی
 
تو بهجت دل مولایی و به یک لبخند
وجود خسته ی او را پر از سرور کنی
 
فضای کوچه پر از عطر سیب می گردد
ز هر دیار اگر لحظه ای عبور کنی
 
تو روح عاطفه ای... گرچه من گنه کارم
مرا مباد ز خود لحظه ای تو دور کنی
 
غبار راهم و تو سایه ی سرم هستی
چه غم به روز قیامت تو مادرم هستی
 
دگر زمان سرور پیامبر آمد
که گاه زخم زبان قریش سر آمد
 
تو همزبان خدیجه شدی میان رحم
که غم مخور شب تنهایی ات سحر آمد
 
برزگ بانوی کعبه چقدر تنها بود...
ز دیده های پر از مهر او گوهر آمد
 
شمیم سیب بهشت از حجاز می آید
نگار ماست غریبانه از سفر آمد
 
خدا برای علی خلق کرده است تو را
برای شیر خدا بهترین سپر آمد
 
تمام فخر علی شوهری فاطمه است
خبر دهید به حیدر که همسفر آمد
 
به روی شانه ی تو بیرق علی برپاست
علی که فاطمه دارد همیشه پابرجاست
 
کریم شهر علی سفره دار زهرا بود
جمال حق علی...آینه دار زهرا بود
 
به دست خالی از این خانه سائلی نرود
که در کنار علی خانه دار زهرا بود
 
قسم به آن زرهی که همیشه پشت نداشت
میان دست علی ذوالفقار زهرا بود
 
اگرچه نام علی هم ردیف با نمک است
بر این ملیح زمانه نگار زهرا بود
 
همه زمین و زمان در طواف روی علیست
مطاف روی علی در مدار زهرا بود
 
حسن کریم و حسین دست گیر عالمیان
همیشه محور این اعتبار زهرا بود
 
از آن زمان که گل ما به عشق می آمیخت
خدا خدایی خود را به پای زهرا ریخت
 
خدا به وسعت عرشش تو را معظم کرد
کنیز خویش صدا کرده و مکرم کرد
 
صدای هر تپش توست ذکر علی
به این صدا همه ی ذکر ها منظم کرد
 
میان عرصه ی محشر شفاعت همه را
به گوشه ای ز نخ چادر تو محکم کرد
 
سپس گشود مسیر ورود جنت را
گروه فاطمیون بر همه مقدم کرد
 
چکیده ی جلوات تو و علی روزی
حسین گشت و به پا بیرق محرم کرد
 
برای اینکه بماند همیشه جلوه ی تو
میان قامت زینب تو را مجسم کرد
 
به هرم آتش دوزخ بسوزد آن دستی
که بین کوچه به یک ضربه قامتت خم کرد
 
میان آن در و دیوار خون تازه نشست
بلند مرتبه بودی و حرمت تو شکست
 
قاسم نعمتی
 
*********************
 
اشعار ولادت حضرت زهرا(س) – علیرضا لک
 
بر عالم سرما زده گرما دادند
خورشیدترین! تو را به دنیا دادند
 
با سجده و سجاده چهل روز گذشت
تا عاقبت آن سیب خدا را دادند
 
مفهوم حقیقی حیاتی بانو!
با تو به زمین معنی ومعنا دادند
 
تا اینکه به سوی آسمانها بپریم
با نام شما به بالمان پا دادند
 
بامعجزه ی کنیز چشمان شما
هی مرده گرفتند و مسیحا دادند
 
ای قبله لبهای محمد زهرا
سر سبزی طوبای محمد زهرا
 
تسبیح خدا که از ازل می کردی
سجده به هو عزوجل می کردی
 
در لحظه ی ناب سحر هر جمعه
یاد همه ی اهل محل می کردی
 
با شهد نگاه مهربانت هر روز
تلخی زمانه را عسل می کردی
 
لبخند که می زدی همه غم ها را
در چشم علی چه زود حل میکردی
 
یک دست به آسیاب سنگی با درد
با دست دگر بچه بغل می کردی
 
زحمت کش خانه ی علی یا زهرا
مهتاب شبانه ی علی یا زهرا
 
تو فاطمه هستی وکسی کوثر نیست
از رتبه ی قدسی تو بالاتر نیست
 
تا روز ابد اگر بماند دنیا
غیر از تو کسی هم نفس حیدر نیست
 
ای شان نزول همه ی آیین ها
بی معرفت مهر تو پیغمبر نیست
 
هر روز می آید دم در بابایت
یعنی احدی از گل من بهتر نیست
 
این واجب عینی است ببوسد دستت
این مهر پدر به ناز یک دختر نیست
 
یعنی که تویی بانی خلقت زهرا
یعنی که تویی راه سعادت زهرا
 
ای بال و پر فرشته ها دورو برت
ای حور زمین که آسمان زیر پرت
 
با پای ورم کرده سر سجاده
هرگز نشود ترک دعای سحرت
 
صد بارشنیده شد که پیغمبر گفت
ای روی دو پهلوم فدایت پدرت
 
خرمای بهشتی تورا می خواهد
این معتکف دائمی پشت درت
 
تا حشر بماند به دل دنیامان
غمنامه این زندگی مختصرت
 
ای ناله ی جانسوز مدینه زهرا
خاکستر تو مانده به سینه زهرا
 
بی تو همه ی باغچه هامان زردند
از داغ وغم دوشنبه ها دل سردند
 
از روز سقیفه تا که بازوت شکست
بر حرمت این خانه بلا آوردند
 
با ضربه ی یک غلاف بی شرم وحیا
ای وای بمیرم چه کبودت کردند
 
تو رفتی و مادران این داغ هنوز
مارا به بهانه ی غمت پروردند
 
حالا همه ی قبیله ات در به درند
کی در حرم امن تو بر می گردند
 
عجل لولیک تو بخوان یا زهرا
ای مادر صاحب الزمان یا زهرا
 
علیرضا لک
 
********************** 
 
اشعار ولادت حضرت زهرا(س) – حسن لطفی
 
این کیست ، این که محو تماشای خود شده
پیش از ظهور ، مادرِ بابای خود شده
 
در بی زمانِ مانده به میلاد ، سر بلند
از امتحانِ روشن فردای خود شده
 
با سیزده مناره خدا را صدا زده
قد قامت بلند مصلّای خود شده
 
منظومه های شمسی او بی نهایت اند
گرم شکوه دیدن ژرفای خود شده
 
عقل فرشته ها که به جایی نمی رسد
خود پاسخ شگفت معمّای خود شده
 
حالا علی برای علی جلوه کرده است
آئینه­ی تلألؤ همتای خود شده
 
اصلا خدا هر آنچه که می خواست ، او شده
این کیست این که حضرت زهرای خود شده
 
اشراق آسمانی راز تبارک است
صبح نزول سوره کوثر مبارک است
 
دل می بری غزل غزل از این ترانه ها
شیواترین عزیزترین مادرانه ها
 
با جذبه های چادرِ خورشید دوزی ات
گل می شوند غنچه به غنچه جوانه ها
 
تسبیح را به دست بگیر و ببین که باز
معراج می روند همین دانه دانه ها
 
با آیه های سوره قدر آمدی که ما
ایمان بیاوریم به آن بی نشانه ها
 
هر صبح با سلام پیمبر طلوع توست
تنها بهانه­ی پدرت از بهانه ها
 
آتش گرفت اگر تن تبدارمان چه غم
نورِ «دعای نورِ» تو سر زد به خانه ها
 
یا نور ، فوق نور ، علی نور ، نورِ نور
خورشید می شویم از این جاودانه ها
 
ای کاش زیر سایه سادات جا کنیم
نانی خوریم و حق نمک را ادا کنیم
 
سرو آمدی که پایِ علی همسری کنی
اصلا رسیده ای که علی پروری کنی
 
با خطبه ات حماسه ای از واژه ها شکفت
شاید زمان آن شده پیغمبری کنی
 
تو از خودت برای خدا خرج می کنی
تا پاسداری از شرف سنگری کنی
 
که ریشه ولایت از آن آب می خورد
تا سایه ای بگیرد و حق گستری کنی
 
نهج البلاغه خوان مدینه ، طنین تو
پیچیده تا که شرح علی محوری کنی
 
شیرازه­ی عفاف و حیا و وقار و صبر
تنها به دست توست که مرد آوری کنی
 
ما شیعه زاده ایم به این دلخوشیم که
بیمار می شویم کمی مادری کنی
 
بانو به قول خواجه هواخواهِ خدمتیم
جا ماندگان قافله های شهادتیم
 
یادش بخیر یاد شهیدان یکی یکی
شوریده های حضرت باران یکی یکی
 
خرّم شده است شهر به شهر دیارمان
از خون گرم و قامت ایشان یکی یکی
 
جبهه گرفته بوی تو را که گرفته ای ...
سرهای سرخ بر سر دامان یکی یکی
 
کم کم پیامشان که فراگیر می شود
گل می کنند غزّه و لبنان یکی یکی
 
بحرین و مصر و تونس و صنعا ز خواب جست
از انقلاب پیر جماران یکی یکی
 
اکنون رسیده است زمانش که بشکنند
طاغوت های سنگی انسان یکی یکی
 
با بیرق ولیّ زمان می زنیم پا ...
بر قله های دانش دوران یکی یکی
 
بر لب فرشته نام تو آورد گریه کرد
سجّاده درد پای تو حس کرد گریه کرد
 
جان می دهیم و از درتان پر نمی زنیم
موجیم و سر به ساحل دیگر نمی زنیم
 
وقتی که حرف ، حرفِ ولایتمداری است
ما دم ز غیر تا دم آخر نمی زنیم
 
وقتی که امر نایبتان فرض جان ماست
سنگ کسی به سینه­ی باور نمی زنیم
 
ما را فقط به پای ولایت نوشته اند
ما سینه پای بیرق دیگر نمی زنیم
 
با ذوالفقارِ نامِ علی پا گرفته ایم
ما درس خود ز مکتب زهرا گرفته ایم
 
حسن لطفی
 
**********************
  
اشعار ولادت حضرت زهرا(س) – علی اکبر لطیفیان
 
هنر معجزه ها  
 
دل که آشفته شود زلف پریشان هیچ است
پیش مشتاقی ما چاک گریبان هیچ است
 
کرم اهل کرم بیشتر از خواهش ماست
خواهش دست گدا نزد کریمان هیچ است
 
آنقدر معجزها از هنر تو دیدیم
که بنا کردن این دل دل ویران هیچ است
 
سربلندیم اگر سایه ی تو بر سر ماست
پیش این سایه ی تو تاج سلیمان هیچ است
 
خِلقت طینت تو بس که لطافت دارد
گر بریزند به پای تو گلستان هیچ است
 
ما به جمهوری زهرایی خود مینازیم
وَرنه بی فاطمه که خطه ی ایران هیچ است
 
مِهر زهراست به ما رنگ و بویی بخشیده
نام زهراست به ما آبرویی بخشیده
 
زیر پای تو می افتند سر اگر بنویسند
در هوای تو می افتند پَر اگر بنویسند
 
نسبت ام ابیهاست که شایسته ی توست
اشتباه است تور دختر اگر بنویسند
 
باز قرآن کریم است ندارد فرقی
جای هر سوره فقط کوثر اگر بنویسند
 
قصد کردم پس از امروز هزاران دفعه
بنویسم زهرا ، مادر اگر بنویسند
 
بی گمان یاد نخ چادر تو می افتیم
از مقامات تو در محشر اگر بنویسد
 
به مقام تو اضافه نشود نام تو را
یا نبی یا علی دیگر اگر بنویسند
 
نه نبی ، بلکه نبوت  شده عزتمندت
نه علی ، بلکه ولایت شده گردنبندت
 
عرش را دیدم جای تو به یادم آمد
قرب انگشت  نمای تو بیادم آمد
 
در عبودیت تو کُنه ربوبیت بود
باصفات تو خدای تو  به یادم آمد
 
روحِ  روح القُدست بود که فرمود : اقرا
در حرا نیز صدای تو  به یادم آمد
 
خواستم روی نماز شب تو فکر کنم
ورم کهنه ی پای تو به یادم آمد
 
قُوت دنیا و قنوت تو به هم مرطبتند
حرف "نون " بود و دعای تو به یادم آمد
 
غصه خوردم که به افطار چرا لب نزدی
لب خوشحال گدای تو به یادم آمد
 
گرد و خاک حرمی را که نداری بفرست
درد دارم که دوای تو به یادم آمد
 
قبر تو گُهر دنیاست و دنیا صدف است
جلوه ای از حرم گم شده ات در نجف است
 
قصدت این بود فقط یار علی باشی و بس
ظرف نُه سال گرفتار علی باشی بس
 
از مقامات خودت دم نزدی تا که فقط
باعث گرمی بازار علی باشی و بس
 
بازوی تازه شکسته شده از یادت رفت
تا که هر لحظه نگهدار علی باشی و بس
 
خواستی میخ تو را بند کند تا شاید
مثل یک عکس به دیوار علی باشی و بس
 
علی اکبر لطیفیان
**
نود و پنج روز باران
 
**********************
 
اشعار ولادت حضرت زهرا(س) – یوسف رحیمی
 
بين محراب ازل گرم سجودي بانو
اولين فاطمۀ صبح وجودي بانو
 
سرّ «لولاک» که تکليف مرا روشن کرد
علت خلقت افلاک تو بودي بانو
 
کس ندانست که جبريل نگاهت يک عمر
با خدا داشت عجب گفت و شنودي بانو
 
هر سحرگاه تو معراج دمادم داري
بال پرواز تو نشناخت فرودي بانو
 
باز از جنت الاعلاي تو سمت ملکوت
هر ملک آمده با کشف و شهودی بانو
 
پلک بر هم زدی و عشق به جريان افتاد
صد و ده پنجره اعجاز گشودي بانو
 
آمدی آینۀ نور الهی باشی
حسن مطلق شوی و لا یتناهی باشی
 
عصمت حضرت حق شد متجلي در تو
مي‌فرستد خود الله تحيت بر تو
 
روي لب زمزمۀ نابِ تبسم داري
با خدايت چه کليمانه تکلم داري
 
آسمان با تو و تسبيح لبت مأنوس است
روشني بخش دل و جان تو «يا قدّوس» است
 
آمدی آینۀ عصمت ایزد باشی
آمدی ام ابیهای محمد باشی
 
نبي الله به ديدار تو عادت دارد
با تماشاي تو هر لحظه عبادت دارد
 
قلب پر مِهر تو گنجينة الاسرار نبي‌ست
کوثري! سهم جهان در طلب تشنه لبي‌ست
 
آمدی فاطمه صبح ازلي روشن شد
آمدي فاطمه چشمان علي روشن شد
 
چشم مولا که شد از نور تو روشن اي ماه
گفت: لا حول و لا قوة الا بالله
 
نام تو فاطمه يا فاطمه تسبيح علي ست
ياد تو لحظۀ اعجاز مفاتيح علي ست
 
عاشقانه تو که با ياد علي مي خواني
دم به دم در همه جا نادعلي مي‌خواني
 
شده تسبيح لبت نغمۀ حيدر حيدر
ذکر هر روز و شبت نغمۀ حيدر حيدر
 
با تو تکليف قدر حکم قضا معلوم است
در کنار تو دگر صبر و رضا معلوم است
 
تو که در بندگي و زُهد و وفا دريايي
پارۀ قلب نبي، انسية الحورايي
 
لحظه هايت همه ايثار، صداقت، تقوا
راضيه، مرضيه ، صديقه ، زکيّه ، زهرا
 
حب تو موهبت حضرت حق در دل هاست
خانه ات تا به ابد مقصد سرمنزل هاست
 
خانۀ ساده ات از صدق و صفا لبريز است
قلب سجاده ات از شور دعا لبريز است
 
رحمت و جود و سخا جلوه اي از آيۀ توست
که مُقدّم به تو يا فاطمه همسايۀ توست
 
خانه داري تو که شهرۀ آفاق شده
عرش أعلي به تماشاي تو مشتاق شده
 
هر کس از باغ بهشت تو سخن مي‌گويد
از بزرگي و کرامات حسن مي‌گويد
 
بر سر دوش نبي نور دو عيني داري
جان عالم به فدايت! چه حسيني داري
 
در کرمخانۀ لطف تو مقرب باشد
هر که خاک قدم حضرت زينب باشد
 
قدر يک گوهر يکدانۀ تو مکتوم است
ام کلثوم تو مانند خودت مظلوم است
 
از نگاه تو فقط نور خدا مي‌بارد
هر کسي نام تو را روي لبش مي‌آرد
 
نا خود آگاه دلش چشمه اي از ايمان است
هر کسي نيست در اين دايره سرگردان است
 
بين دستان تو دستاس اگر مي‌گردد
گردش کون و مکان هم به تو بر مي‌گردد
 
آسمان محو تو و این همه معصوميّت
گرهي زد به پر چادر تو با نيّت
 
چادرت مظهر تقوا و عفاف است ببین
آسمان دور سرت گرم طواف است ببین
 
هر کسي نزد تو احساس بهشتي دارد
چادرت رايحۀ ياس بهشتي دارد
 
چه بگويم که بود فاطمه جان درخور تو
عالمي گشته مسلمان تو و چادر تو
 
مدحت اي سورۀ بي خاتمه کی کار من است
شرح اوصاف تو يا فاطمه کی کار من است
 
جنتي هست اگر، شمس دل افروزش تو
عالمي هست اگر، ماه شب و روزش تو
 
کيست که رتبۀ والاي تو را دريابد
خاک زير قدمت مرتبۀ زر يابد
 
آب مهريۀ تو گشته و تطهير شده
در دل شيعه فقط مهر تو تکثير شده
 
حب تو روشني عرصۀ محشر باشد
در دل هر که ولاي تو و حيدر باشد
 
مي‌شود با نظر لطفت الهي، مادر
به سوي جنت الاعلاي تو راهي، مادر
 
اين تويي که همه جا اذن شفاعت داری
تو که در هر نفست صبح هدایت داری
 
انقلاب تو شده مبدأ ايمان مادر
شده مديون تو و خون تو قرآن مادر
 
با وفاداري تو راه ولايت باقي‌ست
راه ايثار و صبوري و شهادت باقي‌ست
 
یک تنه در وسط کوچه قیامت کردی
بسته شد دست علی و تو امامت کردی
 
با قيامت به همه درس بصيرت دادي
تو به دين بار دگر شوکت و عزّت دادي
 
نقش يا فاطمه سر بند مجاهدها شد
امتداد ره تو نهضت عاشورا شد
 
مکتب سرخ تو الحق که حسيني ها داشت
نسل نوراني‌ات اي عشق، خميني ها داشت
 
ماند نام تو و در کل جهان نامي شد
نور تو مطلع بيداري اسلامي شد
 
همه دنيا شده فرياد عدالت خواهي
کاش اين جمعه شود با مددِ تو راهي
 
آن سفر کرده که صد قافله دل همره اوست
عالمي منتظر گفتن بسم الَّه اوست
 
کاش مي‌آمد و بوديم کنارش، يارش
هر کجا هست خدايا به سلامت دارش
 
یوسف رحیمی
 
**********************
 
اشعار ولادت حضرت زهرا(س) – محمد فردوسی
 
شکر خدا که نوکر آل پیمبرم
شکر خدا که شیعه ی زهرا و حیدرم
 
شکر خدا که لطف شما شاملم شده
شکر خدا که مست می جام کوثرم
 
شکر خدا که ریشه ی من حیدری بوَد
یعنی ز نسل پُر ثمر پاک قنبرم
 
شکر خدا که مِهر علی مُهر دل شده
با این حساب زنده ترین قوم محشرم
 
شکر خدا ز روز ازل با عنایتش
در بحر پُر تموّج کوثر شناورم
 
شکر خدا که گر چه تهیدست و مُفلسم
امّا ز مهر آل پیمبر توانگرم
 
شکر خدا که با همه ی روسیاهی ام
خدمت گزار حضرت زهرای اطهرم
 
او مادری نمود و مرا انتخاب کرد
شکر خدا که فاطمه گردیده مادرم
 
هر مادری که حضرت زهرا نمی شود
هر بانویی که امّ ابیها نمی شود
 
ای بانویی که خلقت ما را سبب شدی
تو آمدی و امّ ابیها لقب شدی
 
تو آمدی که بنده ی پاک خدا شوی
تو آمدی و الگوی فضل و ادب شدی
 
تو سیب سرخ باغ بهشت ولایتی
روز ازل برای نبی منتخَب شدی
 
در برخی از روایت ارباب معرفت
گاهی رطب شدی و گهی هم عنب شدی
 
«نسلی که فاطمی نبوَد نسل ابتر است»
ای برگزیده مژده که عالی نسب شدی
 
همواره در نماز شب خالصانه ات
از فیض بی نهایت حق،لب به لب شدی
 
بی اعتنا به پای ورم کرده بوده ای
از بس که غرق طور مناجات رب شدی
 
ایثار تو ز بس که به عالَم زبانزد است
ضرب المثل برای عجم تا عرب شدی
 
مصداق «یطعمون علی حبّه» تویی
بنیان گذار واسعه ی مستحب شدی
 
شام زفاف جامه ی نو هدیه داده ای
آری،گره ز کار دو عالَم گشاده ای
 
نازل شدی و در دل شیعه حرم زدی
پرونده ی سیاه بشر را قلم زدی
 
هر شب برای اهل محل می کنی دعا
طرحی برای بخشش کل اُمَم زدی
 
با عطر جانفزای بهشتی خنده ات
همواره طعنه بر گُل باغ اِرم زدی
 
شأن نزول آیه ی تطهیر فاطمه است
نازل شدی و سوره ی کوثر رقم زدی
 
پرچم به دوش قافله ی دین حق تویی
بر قلّه ی عبادت عالَم علم زدی
 
پشت و پناه حضرت خیبرگشا شدی
همواره در مسیر ولایت قدم زدی
 
با ذوالفقار نطق و کلام حماسی ات
تیشه به ریشه ی شجر پُر ستم زدی
 
فانوس نور حضرت حق بودی از ازل
تو آمدی و ظلمت شب را بهم زدی
 
اصل و اساس و پایه ی توحید،فاطمه است
مهتاب خانواده ی خورشید،فاطمه است
 
محمد فردوسی
 
**********************
 
اشعار ولادت حضرت زهرا(س) – مجتبی صمدی شهاب
 
تا آنزمان که گردش این روزگار هست
تا آنزمان که روز و شبی برقرار هست
 
کم یا زیاد بسته به میزان لطف حق
پای پیاده عشق به هر دل سوار هست
 
وقتی گدا شدن به در دوست عاشقیست
پس درتمام عمر به هر لحظه کار هست
 
ما ظاهرا اگر چه خدا را ندیده ایم
اما یقین که جلوه  آیینه دار هست
 
یک گل رسید و معنی ضرب المثل شکست
یک یاس آمده که همیشه بهار هست
 
یک برگ یاس با همه عالم برابر است
معنی یاس یک کلمه هست و مادر است
 
هرکس که مادر است دو عالم برای اوست
بام بهشت نقطه پایین پای اوست
 
مادر شدن برای دو عالم شرافتی است
بر دختری که گفته پدر هم فدای اوست
 
او قبل خلقت آمده قبل از همه رود
سوی بهشت باغ گلی که سرای اوست
 
شرط و شروط خلقت دنیاست فاطمه
این میل باطنی عمیق خدای اوست
 
آمد کسی که بین قنوت شبانه اش
همواره اسم یک یک همسایه های اوست
 
تصویر خالصانه ذکر ودعاست او
همسایه همیشه قرب خداست او
 
زهرا فقط برای خودش آرزو نکرد
شرح خودش برای کسی مو به مو نکرد
 
چون پیرمرد کور زمینی زیاد بود
خود را برای مردم این خاک رو نکرد
 
حتی انار را به بهانه طلب نمود
او جز هدایت همگان جستجو نکرد
 
او دختر پیمبر و یک مملکت مقام
اما به غیر ساده مداری که خو نکرد
 
یکبار هم نشد که علی شرمگین شود
از بس زخواهش دل خود گفتگو نکرد
 
این گفته گفته ی ولی ا... اعظم است
او مثل اسوه حسنه بهر مردم است
 
وقتی که بود خوبی او بی حساب بود
وقتی که رفت آمدنش در حجاب بود
 
او یک سری به عالم ما زد و زود رفت
دنیا شد ابر تیره و او آفتاب بود
 
درک مقام فضه او هم نشد نصیب
درک مقام او که خودش یک سراب بود
 
ساییده عرش سر به زمین وقت سجده اش
ام العبادت او وعلی بوتراب بود
 
باغ فدک گرفت و به حق خودش رسید
زهرا همیشه اهل حساب و کتاب بود
 
او از شبی که زندگی اش ساده پا گرفت
انفاق کرد و اهل مسیر ثواب بود
 
ما درکمان به این همه معنا نمی رسد
ما دستمان به رتبه زهرا نمی رسد
 
او کوثر است و چشمه دریاترین خم است
 نوراست و نوربخش سپهر است و انجم است
 
پیدا تر ازهمه شد و بین بزرگی اش
در لابلای ثانیه های زمان گم است
 
از آب و خاک مهریه او جوانه زد
هر دانه ای که بر سر هر خوشه گندم است
 
مصرف نکرد غیر خودش درمسیر حق
زهرا تمام مرتبه الگوی مردم است
 
از خود گذشت تا که ولایت علم شود
زهرا بپای دین خدا مثل اهرم است
 
دین خدا زهمت او جان گرفته است
زن با نگاه فاطمه عنوان گرفته است
 
زیباترین نمایش تابان روزگار
زهراست آنکه مانده در اذهان روزگار
 
یک قطره از عنایت زهرا نمی شود
براین زمین کرامت باران روزگار
 
این سالها که آمد و رفته است همچنان
زهرا بود بزرگ بزرگان روزگار
 
یعنی چرا بزرگی زهرا غریب ماند
باید سؤال کرد زدیوان روزگار
 
 باید سؤال کرد چرا درب خانه سوخت
از منتقم در آخر و پایان روزگار
 
باید کسی بیاید و غم را دوا کند
بارمز نام فاطمه قرنی بپا کند
 
مجتبی صمدی شهاب
 
**********************
 
 
اشعار ولادت حضرت زهرا(س) – سید حمید رضا برقعی
 
میان من و عشق
 
دنیا به کام تلخ من امشب عسل شده است
شیرین شده است و ماحصلش این غزل شده است
 
تاثیر مهر مادریت بوده بر زبان
این واژه ها اگر به تغزل بدل شده است
 
مادر!حضور نام تو در شعر های من
لطف خداست شامل حال غزل شده است
 
غیر از تو جای هیچ کسی نیست در دلم
این مسأله میان من و عشق حل شده است
 
سیاره ای که زهره نشد آه می کشد
آه است و آه  آنچه نصیب زحل شده است
 
زهرایی و تلألو نور محبتت
در سینه ام ز روز ازل لم یزل شده است
 
با نام تو هوای غزل معنوی شده است
بی اختیار وارد این مثنوی شده است
 
هرگز نبوده غیر تو مضمون بهتری
تنها تویی که بر سر ذوقم می آوری
 
نامت مرا مسافر لاهوت کرده است
لاهوت را شکوه تو مبهوت کرده است
 
از عرش آمدی و زمین آبرو گرفت
باید برای بردن نامت وضو گرفت
 
نور قریش! تا که تویی صاحب دلم
غرق خداست شعب ابی طالب دلم
 
عمرت نفس نفس همه تلمیح زندگی است
حرفت چراغ راه و مفاتیح زندگی است
 
از این شکوه ، ساده نباید عبور کرد
باید مدام زندگیت را مرور کرد
 
چون زندگیت ساده تر از مختصر شده است
پیش تجملات ، جهازت سپر شده است
 
آیینه ای و سنگ صبور پیمبری
در هر نفس برای پدر مثل مادری
 
اشک شما عذاب بهشت است ، خنده کن
لبخندت آفتاب بهشت است ، خنده کن
 
دنیای ما نبوده برازنده ی شما
هجده نفس زمین شده شرمنده ی شما
 
آیینه ای نهاده خدا بین سینه ام
حس می کنم مزار تو را بین سینه ام
 
مانند آن خسی که به میقات پر کشید
قلبم به سوی مادر سادات پر کشید
 
سید حمید رضا برقعی

اشعار ولادت حضرت فاطمه زهرا(س)

اشعار ولادت حضرت فاطمه زهرا(س) – حسن کردی

 

ای میوه معراج چشم روشن تو

یک کهکشان راه است تا فهمیدن تو

 

ای نور قبل از نور چشمت چشمه نور

دست همه خورشید ها بر دامن تو

 

دست غزل خالی ست در از تو سرودن

از واژه هایم بر نیاید گفتن تو

 

قبل از شما مثل جهنم بود این خاک

حالا بهشتی گشته با عطر تن تو

 

ای قله احسان سخاوت های باران

تندیس احسان میشود پیراهن تو

 

چشم مرا بارانی خاکت سرشتند

نامه رسان بی نشان مدفن تو

 

رو به درازا میرود شب های دنیا

بعد از تو و آن ماجرای رفتن تو

 

حسن کردی

 

*********************

 

اشعار ولادت حضرت فاطمه زهرا(س)

 

این عشق که پیدا شدنش دست خودم نیست

با طبع که شیدا شدنش دست خودم نیست

جا کرده به دل پا شدنش دست خودم نیست

شامی است که یلدا شدنش دست خودم نیست

 

از دست من این می رسد آواز بخوانم

از شوق شکوه شب پرواز بخوانم

 

حال من و امثال مرا کیست بفهمد

نقص رطب کال مرا کیست بفهمد

تعبیر شب فال مرا کیست بفهمد

خاکستری بال مرا کیست بفهمد

 

از بس پی یا فاطمه یا فاطمه رفتیم

دور و بَرِ او کسوت پروانه گرفتیم

 

هرچند ثواب سخن از فاطمه کم نیست

وصف کمی از فاطمه هم کار قلم نیست

رفتن به سوی منزل او کار قدم نیست

این سیل نمایان شده جز قطره و نم نیست

 

الله که توصیف نشد با لب و ابرو

زهرا که عیان نیست به جز بر علی و هو

 

زهرا نمک آب و گِل احسن رَبّ است

زهرا همه جا میسره تا میمنه رَبّ است

زهرا سر سجادۀ خود یک تنه رَبّ است

حرفی که زدم مطمئناً گردن رَبّ است

 

این کیست که می شاید از او رَبّ شده باشد

یک چشمه از او حضرت زینب شده باشد

 

ای آینه ی دیده ی مرآتی معراج

حسن سحر پیر خراباتی معراج

خوش طعم ترین سیب ملاقاتی معراج

ای دخترک احمد و سوغاتی معراج

 

پس چله نشینی پدر داد نتیجه

از بوی خوشت بود که افتاد خدیجه

 

بالا بنشین و به همه حکم بران و

پیغام خدا را به خلائق برسان و

گه گاه به این سائل مسکین بده نان و

گه گاه کمی چادر خود را بتکان و

 

بفرست نسیمی که هلاکیم ز گرما

محتاج نگاهیم خودت چاره بفرما

 

من منتظرم دست به دستاس بگیری

نان پخت کنی تیرگی از ناس بگیری

محشر کنی از خاک هم الماس بگیری

دست همه را با  یَدِ عباس بگیری

 

مدیون توام عاشق گندم شدنم را

در محشر کبرای شما گم شدنم را

 

هر چند که صد حوزهء علمیه بنالند

در وصف کمالات تو خانم همه لالند

در شوق اذان تو همه شهر بلالند

از شعر تو خواندن همه دنبال کمالند

 

خرجیِ گلو را بده تا ای اَمة الله

یاد تو کنم وقت علیاً ولی الله

 

ای آنکه خدا برده ز تو رجس و پلیدی

این طشت و گلیم و قَدَحَت چند خریدی

چه رخت و لباس نو و چه شال سپیدی

در راه زنی سائل و مسکین تو ندیدی

 

دیدیم فقیر است و به دنبال لباس است

گفتیم فقط پیش تو اینگونه کرم هست

 

اذنی بده سلمان شوم و مال تو باشم

راهم بده در خانه کمک حال تو باشم

روزی خور هر روز و مه و سال تو باشم

با پرچم یا فاطمه دنبال تو باشم

 

پس تربیتم با تو و آقا شدن از من

دستان دعا از تو منا شدن از من

 

زینب ز تو آموخته جارو زدنش را

چادر به سری را گره بر رو زدنش را

هنگام بلا تکیه به پهلو زدنش را

در معرکه ها دست به گیسو زدنش را

 

ای وای از آن روز که غم مرز ندارد

یک شهر به جز چشم و دل هرز ندارد

 

برگرفته از وب سایت دوستداران حاج منصور ارضی

 

*********************

 

اشعار ولادت حضرت فاطمه زهرا(س) – رضا رسول زاده

 

تا آسمانی هست پرواز است بالی هست

در دل امیدی هست تا راه وصالی هست

 

شکر خداوندی که با تو آشنایم کرد

در سجده می افتم که نورت این حوالی هست

 

درک مقامات تو و ذهن بشر ، هیهات

دل خوش به این ماندیم که خواب و خیالی هست

 

سلمان شدن که نیست ساده ، کار می خواهد

سه قرن اول انتظار خاکمالی هست

 

تو رحمت محضی و فیضت می رسد دائم

تا که نگاه لطف تو بر این اهالی هست

 

ما از تو ممنونیم ذره پروری کردی

قابل نبودیم و تو بر ما مادری کردی

 

راز شب قدری و قدرت را خدا داند

تو سرالاسراری و این را مصطفی داند

 

یعنی خدا شیرازه ی خلقت تو را خوانده

وقتی تو را محور بر آن جمع کسا داند

 

حیدر نبود ، هم کفو تو پیدا نمی گردید

شان تو را تنها علی مرتضی داند

 

از انبیا هم عصمت تو هست بالاتر

آری خدا این رتبه ی خیرالنسا داند ؟

 

اول نمود اقرار ای مادر به فضل تو

هر کس که خود را سائل آل عبا داند

 

با عشق تو بانو گره خورده حیات ماست

روز قیامت مهر تو برگ نجات ماست

 

تو آسمان و یازده خورشید دنبالت

وقت سلوکت می رسد پیش خدا بالت

 

نامی ز حورالعین در آیات انسان نیست

 این هم یکی از صد هزاران وصف اجلالت

 

وحی است گویا ، احترامت واجب عینی است

وقتی که می پرسد نبی هر روز احوالت

 

شیرین ترین میوه هایت را به ما دادی

جبریل شد جبریل با یک میوه ی کالت

 

ما فکر دنیا و تو فکر محشر مایی

ما آرزومان چیست و تو چیست آمالت !

 

"حی علی خیر العمل"  یعنی ولای تو

یعنی که نیکی کردن بر بچه های تو

 

بوی خدا آید ز هر جا بگذری خانم

وقت عبادت از خدا دل می بری خانم

 

وقتی سفر می رفت پیش تو دلش می ماند

تو باعث دلتنگی پیغمبری خانم

 

تو ازدواجت با علی امری الهی بود

خوشحال بودی که برای حیدری خانم

 

مریم زمان خود زنی برتر به عالم بود

تو از زنان هر دو عالم برتری خانم

 

گویند مردم کاش ما هم فاطمی بودیم

روزی که تو فرمانروای محشری خانم

 

پیش خدا خوش باش جای تو به دنیا نیست

با آن کمال اینجا برای روح تو جا نیست

 

نزد خدا دارای عز و اعتباری تو

ام ابیها شاه بیت روزگاری تو

 

تو حجت الله بر امامان هستی ای مادر

می ماند آدم با مقاماتی که داری تو

 

تیغ دو دم یا که سپر ، حیدر نمی خواهد

شیر خدا را  هم سپر ، هم ذوالفقاری تو

 

اما علی را باورش کی بود تا بیند

در هر کجای خانه اش لاله بکاری تو

 

محشر به هم می ریزد از یک سو حسین بی سر

از یک طرف هم دست عباست می آری تو

 

بر رشته های چادر تو دست اندازیم

بر این مقام نوکری آن روز می نازیم

 

رضا رسول زاده

 

*********************

 

اشعار ولادت حضرت فاطمه زهرا(س) – حسن لطفی

 

از بس فرشته است گذر جای ندارد

جبریل سر آورده و پر جای ندارد

بند آمده این راه دگر جای ندارد

با دختر بابا که پسر جای ندارد

 

امشب شب عشق است، شب مادر باباست

با قبله بگو قبله ی ما حضرت زهراست

 

بالاتر از آن خط که نوشتند تو هستی

مدحی که نخواندند و نگفتند تو هستی

با نقطه ی با، نقطه ی پیوند تو هستی

آیینه قدی خداوند تو هستی

 

چیزی به جز از نور خداوند نداری

سوگند خدا گفت که مانند نداری

 

بانو چه شگفت است هبوتی که تو داری

قدر است چه قدری ملکوتی که تو داری

صد رشته قنات است قنوتی که تو داری

آرامش دریاست سکوتی که تو داری

 

دریای علی غیرت طوفانی ات عشق است

ای مرد ترین مرد رجز خوانی ات عشق است

 

عزم من و تو جزم شد و کارگر افتاد

دشمن به عقب رفته و از پشت سر افتاد

تا پای فشردیم از عالم سپر افتاد

با آلِ علی هرکه در افتاد وَر افتاد

 

ما سخره ی سختیم که از باد نلرزیم

این درس به ما مادر ما داد نلرزیم

 

هرجا که بلند است به زیر قدم ماست

بر هرچه سه تیغ است شکوه عَلَمِ ماست

هر بیش که دارند در این پهنه کَمِ ماست

موجیم که آسودگی ما عَدَم ماست

 

ما درس جز از محضر اسلام نگیریم

ما زنده به آنیم که آرام نگیریم

 

هر بادِ مخالف شده جوشن به تنِ ما

هر تیر توان داد به برخاستنِ ما

با ماست همیشه نفسِ بت شکن ما

در سایه ی زهراست تمام وطن ما

 

این خصم زبون است اگر بد دهنی کرد

وین سیره یِ زهراست که دشمن شکنی کرد

 

جایی که ملک چشم کشد گرد محال است

با نام شفا پرور تو درد محال است

جز شیر خدا گرد تو یک مرد محال است

رفتی و جز از تو هما درد محال است

 

با تیغ به تو تکیه کند شیر خداوند

ای خطبه ی تو غیرت شمشیر خداوند

 

از روز ازل هر تپشت یاد علی بود

نَبْضَت،ضربانت،نفست ناد علی بود

این هشت فلک فاطمه آباد علی بود

خانم همه ی حرف تو فریاد علی بود

 

میلاد توُ باز نمک گیر غدیریم

از توست که مانند تو درگیر غدیریم

 

حسن لطفی

 

*********************

 

اشعار ولادت حضرت فاطمه زهرا(س)

 

آمدی تا که نگین دل خاتم باشی

کوثر و خیر کثیر همه عالم باشی

 

آمدی فاطمه! صبح ازلی روشن شد

آمدی فاطمه! چشمان علی روشن شد

 

چشم مولا که شد از نور تو روشن ای ماه

گفت لا حول و لا قوة ألّا بالله

 

تو که در بندگی و زهد و وفا دریایی

پاره قلب نبی انسیة‌الحورایی

 

حضرت طاهره منصوره بتول عذرا

راضیه مرضیه صدیقه زکیه زهرا

 

خانه ساده‌ات از صدق و صفا لبریز است

قلب سجاده‌ات از نور دعا لبریز است

 

هر که از باغ بهشت تو سخن می‌گوید

سخن از حُسن کریم تو حَسن می‌گوید

 

به سر دوش نبی نور دو عینی داری

جان عالم به فدایت چه حسینی داری

 

در کرمخانه لطف تو مقرب باشد

هر که خاک قدم حضرت زینب باشد

 

هر کسی نزد تو احساس بهشتی دارد

چادرت رایحه یاس بهشتی دارد

 

چادرت خیمه‌گه شرم و عفاف است ای گل

آسمان دور سرت گرم طواف است ای گل

 

انقلاب تو شده مبدأ ایمان مادر

 

شده مدیون تو و خون تو قرآن مادر

 

تا قیامت به همه درس بصیرت دادی

تو به دین این همه سرمایه عزت دادی

 

نقش یا فاطمه سربند مجاهدها شد

امتداد ره تو نهضت عاشورا شد

 

مکتب سرخ ولای تو حسینی‌ها داشت

نسل تو خامنه‌ای‌ها و خمینی‌ها داشت

 

ماند نام تو و در کل جهان نامی شد

نور تو مبدأ بیداری اسلامی شد

 

رشته مهر دل ما همه دم دست شماست

کشور ما به خدا خانه دربست شماست

 

هرچه تهدید و یا هرچه که تحریم شویم

به خداوند محال است که تسلیم شویم

 

گر مقاوم همگی لب ز شکایت دوزیم

به خدا با مدد مادری‌ات پیروزیم

 

آی ای دشمن زهرا و علی ننگت باد

کمتر ای بی‌سروپا زمزمه جنگت باد

 

که مرا زمزمه جنگ تو آزار دهد

و اگر رهبر من رخصت پیکار دهد

 

به خدا سر ز تن نحس تو سرکش بزنم

دفتر و میز و گزینه‌هایت آتش بزنم

 

همه دنیا شده فریاد عدالت‌خواهی

کاش این جمعه شود با مدد تو راهی

 

آن سفرکرده که صد قافله دل همره اوست

عالمی منتظر گفتن بسم‌لله اوست

 

کاش می‌آمد و بودیم کنارش یارش

هر کجا هست خدایا به سلامت دارش

 

اگر شاعر این شعر را میشناسید لطفا اطلاع دهید

 

*********************

 

اشعار ولادت حضرت فاطمه زهرا(س) – حسین قربانچه

 

زد آفتاب و تجلی نمود باب والشمس

پرید مرغک دل با امید تاب والشمس

 

تمام زُهریتش را خدا به زهرا داد

شد آسمان و زمین جیره خوار یا و الشمس

 

میان ظلمت شب نور ربنای نبی

چراغ روشن نیمه شب حرا والشمس

 

در آن زمان که خدا بر رسول کوثر داد

عطا نمود مزمل  زمر  ضحی و والشمس

 

کلاف چادرش از آیه های شب و ولیل...

شکوه عفت بانوی هل عطی و الشمس

 

به معنی سر سجاده رفتنش باشد

ستاره وقت نمازش به دامنش باشد

 

چقدر دور تو از نور رفت و آمد هست

و جبرئیل حواسش به طور ممتد هست

 

که پا ز روی پرش روی خاک نگذاری

اگر چه فرش ره از مرمر و زبرجد هست

 

الهه ای و برای الهه گی در تو 

هر آنچه شاید و هر آنچه را که باید هست

 

عنان دست و سر و سینه بهشتی را 

تو بر مسیر مده تا لب محمد هست

 

اگر که آخر یاسین خدا ستوده تو را

پس آنچه را تو اراده کنی که باشد ... هست

 

بخواه تا که همیشه کبوترت باشم

غلام حلقه به گوش دم درت باشم

 

تو کیستی که لبت تا ز روی لب می رفت

علی هم از سخن تو عقب عقب می رفت

 

کنار رب زپس قاب قوس میدیدت

اگر نبی شب معراج یک وجب میرفت

 

پدر به خانه تو عادت تقرب داشت

می آمد از سحر و بود و بعد شب میرفت

 

تو از بهشت به سلمان چه هدیه ای دادی

که از لب و دهنش مزه رطب میرفت

 

اگر به خطّه سلمان می آمدی حتما

عروس داریت از خطّه عرب میرفت

 

نگاه کن چه به معصومه ءتو می نازیم

 کجاست قبر تو تا مرقدی بنا سازیم

 

همین که نام تو آمد خدیجه بال گرفت

 پیمبر آمد و او را به انحصار گرفت

 

امانتی خدا را پدر به مادر داد

 خدیجه بوی خوش سیب مزه دار گرفت

 

تو آمدی و خدا محض خاطرت ز یمین

 حساب نامه اعمال از یسار گرفت

 

تبسم لبت از مصطفی چه دل می برد

 تحجد شبت از مرتضی قرار گرفت

 

تو مادر همه میوه جات هستی و پس

 چرا چه شد که علی را غم انار گرفت

 

تو از شنیدن تقسیم کار خوشحالی

 علی به مزرعه، تو خانه دار خوشحالی

 

ندیده ایم کسی چون تو ربنا بکند

 که در نماز شب همسایه را دعا بکند

 

به جز تو کیست عروسی که قبل جشن زفاف

 لباس عروس خودش را تن گدا بکند

 

به جز تو کیست که حی علی الصلوة به بعد

 همه مفاصلش از خوف رب صدا بکند

 

خداش خیر دهد آنکه را که دست مرا

 گرفت و برد که با عشقت آشنا بکند

 

امید می رود این ذره را قبول کنی

 خلاف خوی کریم است اگر سوا بکند

 

فدات شم چقدر خواندن از تو جا دارد

 چقدر نوکری خانه ات صفا دارد

 

که دست و پا کنی یک خانه در کنار خودت

 اگر چنین بکنی محشر است  ای خانم

 

کلون در زده شد، خانه ای همسایه؟

مجاور تو کنار در است ای خانم

 

دوباره سفره ما خالی از تو، خوان شما

 دوباره باز گدا پرور است  ای خانم

 

بدون نان حلال تو شهر ما میشد

 بدل به دهکده ای بت پرست ای خانم

 

چقدر مثل خدا سفره داریت زیباست

 همیشه مرحمت آبشاریت زیباست

 

شنیده ایم که قدر تو را نفهمیدند

 عیار زندگی با تو را نسنجیدند

 

تو را زدند و علی را کشان کشان بردند

 تو را زدند و ز خشم خدا نترسیدند

 

تو را زدند و ملائک به پشت در گفتند

که کاش غنچه یاس تو را نمی چیدند

 

تو را زدند ولی کاش زینبت حسنین

به چشم خون زده این صحنه را نمی دیدند

 

تو را زدند و زمین خوردی و سپس دیگر

شبیه سابقشان مهر و مه نتابیدند

 

حسین قربانچه

اشعار ولادت حضرت فاطمه زهرا(س)

اشعار ولادت حضرت فاطمه زهرا(س) –  علی فردوسی

 

تقدیر جهان شد که منور شده باشد

 بگذار که اینگونه مقدر شده باشد

 

بگذار شود پای ملائک به زمین باز

 از جمله ی افلاک زمین سر شده باشد

 

بگذار که این هلهله در شهر بپیچد

 بگذار خبر قند مکرر شده باشد

 

بگذار دل هر دو جهان شور بیافتد

 دل ها همه با عشق برابر شده باشد

 

هرچند پسر پشت و پناه پدر...، اما

 ای کاش که فرزندش دختر شده باشد

 

بگذار پس از آمنه، این بار محمد

 با آمدنش صاحب مادر شده باشد

 

بگذار که سیراب شود این عطش محض

 این ها همه از مقدم کوثر شده باشد

 *

وقتش شده لبخند به لب ها بگذارند

 غم را همه در محضر او جا بگذارند

 

رسم ادب است این و بنا شد که ملائک

 با غسل و وضو در حرمش پا بگذارند

 

هم مریم و هم هاجر و هم آسیه، هریک

 صد بوسه به پیشانی "عذرا" بگذارند

 

ماندند بخوانند کنون "بنت رسولش"

یا نامش را "ام ابیها" بگذارند

 

چشم همه روشن شده از نور وجودش

 خوب است که نامش را زهرا بگذارند

 *

از خواستنش پس نکشد پای خودش را

 حالا که علی یافته همتای خودش را

 

حالا که محمد دلش از وحی درست است

 باید بدهد دست که زهرای خودش را

 

حالا که خدا خواسته با بودن این عشق

 کامل بکند معنی دنیای خودش را

 

از بس به هم این عاشق و معشوق می آیند

 باریده به شوق ابر سراپای خودش را

 

از عشق کجا یار به دلدار بگوید!؟

 رو کردن دل می طلبد جای خودش را

 

چشمان علی باز به زهرا نگران است

 این بار ولی دارد معنای خودش را

 *

با اینکه گِل و سنگ و سفالینه و خشت است

 دارد چه هوایی! مگر این خانه بهشت است

 

این خانه بهشت است، نه، بالاتر از آن است

 از بس در و دیوارش با عشق سرشته است

 

این خانه همان جاست که در سبزی خاکش

 جز دانه ی ایمان و صفا هیچ نکشته است

 

در آینه ی پاکی این خانه ی خوبان

 زیبا بکند جلوه هر آن چیز که زشت است

 

می شد همه ی عمر چنین شاد بماند

 تقدیر دریغا که بدین سان ننوشته است

 *

ای وای، مبادا به جنون سر بزند در

 جز خانه ی حیدر در دیگر بزند در

 

بر پاشنه این مرتبه ای کاش نگردد

 هر قدر بلا در بزند، در بزند، در...

 

تا وا نشود، "یا علی" ای کاش بگوید

 خود را به در قلعه ی خبیر بزند در

 

وایا نکند خسته شود، بسته نماند

 آتش بزند بر در و بر سر بزند در

 

وایا نکند باد بالا راه بیابد

 هم یاس شود پرپر و پرپر بزند در

 

ناموس علی پشت در خانه نشسته

خود را چقدر این در و آن در بزند در

 *

با گریه و اندوه و غم و آه می آید

 با آه می آید علی از راه می آید

 

این زن چه زنی بود؟ دمش حق، قدمش حق

 حق دارد اگر با دل پر آه می آید

 

این موج که در چشم تر انداخته رویش

 جزر و مد عشقی است که از ماه می آید

 

از غربت "غَسّلنی فی الّیل" ـَش امشب

 دریا دریا خون دل از چاه می آید

 

بغض است که در حنجره ی خاک شکسته

 اشک است که از دیده به دلخواه می آید

 

از عرش به دلجویی تنهایی شیعه

 بانگ "فَسَیَکفیکَهُمُ الله" می آید

 

پشت در این خانه نمازی است شکسته

 اینجاست که "قد قامت" کوتاه می آید

 

 علی فردوسی

 

*********************

 

اشعار ولادت حضرت فاطمه زهرا(س) – نعیمه امامی

 

خبر به اهل زمین تا به آسمان دادند

و خضر و نوح و سلیمان به سجده افتادند

 

و آیه ها همه در انتظار سوره ی عشق

به پای کوثر قرآن به سجده افتادند

 

به احترام قدم های مادر یوسف

همه اهالی کنعان به سجده افتادند

 

سرشت... روح تو را با گلاب ناب ... خدا

شدی عصاره ی ایمان و عصمت و تقوا

 

تو آمدی که شوی زینت پدر زهرا

گل وجود تو از طینت پدر زهرا

 

خلاصه ای ز بهشتی جمال قرآنی

زلال چشم تو باران کمال انسانی

 

خدا نخواست دوتا باشی و یگانه شدی

برای خلق بهشت برین بهانه شدی

 

نفس کشیدی و آیات عشق نازل شد

و یازده قمر از ره رسید کامل شد

 

خدا نخواست ببینند روی چون ماهت

حریری از حرمش بر رخ تو حائل شد

 

و خواست خلقت زهرا گزیده تر باشد

انیس و مونس و ریحانه ی پدر باشد

 

نگین خاتم احمد سلام فاطمه جان

تمام جان محمد سلام فاطمه جان

 

نفس کشیدی و آیات کوثری آمد

و قد کشیدی و تقدیر حیدری آمد

 

که عرش بوسه زند بر غبار چادر تو        

و آفرید علی را فقط به خاطر تو

 

نوشت نام تو را روی سینه ی افلاک

شد عطر یاس تجلی فاطمه در خاک

 

چه دختری که شده مادر پدر ... زهرا

برای خاتم پیغمبران گوهر... زهرا

 

حیاط خانه تان روضه ی منور عشق

دلیل بارش باران... شدید مادر عشق

 

و گفت حق که شوی ابتدا و آخر عشق

فرشتگان همه در سجده در برابر عشق

 

تو آمدی که مشخص شود حساب و کتاب

ملاک جنهت و دوزخ شدی .. ثواب و عقاب

 

نوشته اند به پرهای قدسیان و ملک

تو وارث همه ی آبها و باغ فدک

 

الا نشانه ی ایمان تویی کلام خدا

که یک تنه شده ای لشگر امام خدا

 

قرار شد که شوی همسر و قرار علی

بتول و راضیه باشی ...همیشه یار علی

 

خدا نوشت به پیشانی بهشت برین

علی برای تو باشد تو هم کنار علی

 

در آن هجوم سیاه جهالت و تکفیر

بهشت خانه ی حیدر شدی بهار علی

 

تو آمدی که شوی غمگسار پیغمبر

گل معطر خاتم بهار پیغمبر

 

بخند خنده ی گل دیدنیست دختر من

و روی ماه تو بوسیدنیست دختر من

 

چقدر با تو معطر شده است این خانه

بهشت یاس پیمبر شده است این خانه

 

و نام فاطمه را برگزید رب جلی

نوشت روی پر جبرئیل دخت نبی

 

و خواست دختر باران ... جدا لقب گیرد

شکوه و زینت ارض و سما لقب گیرد

 

تو آمدی که حسین و حسن امام شوند  

حسن کریم شود مجتبی لقب گیرد

 

تو آمدی که مشخص شوند ظلمت و نور

حسین مظهر خون خدا لقب گیرد

 

اگرچه مادر عباس نیستی ...گفتی

عزیزِ مصرِ وجودِ شما لقب گیرد

 

به روی دامن زهرایی شما... زینب         

عقیله باشد و دُرِّ حیا لقب گیرد

 

رئوف باشد و در غربتش غریب نواز

به روی چشم خراسان رضا لقب گیرد

 

بگو که شیعه ی حیدر ... دگر چه غم دارد..؟

گدای خانه ی زهرا ...بگو چه کم دارد..؟

 

شفیع صحنه ی محشر...  بدان که فاطمه است

گواه غربت حیدر ، بدان که فاطمه است

 

اگر چه خاتم پیغمبران محمد بود

رسول قلب پیمبر بدان که فاطمه است

 

نوشت روی پر جبرئیل تفسیر

نزول سوره ی کوثر ، بدان که فاطمه است

 

و مادری که چکید از نگاه بی تابش

مصاف لاله و خنجر ، بدان که فاطمه است

 

همان صدای حزینی که در غروب فرات

رسید لحظه ی آخر بدان که فاطمه است

 

نوشت نام تو را از رسول بالاتر

شدی خلاصه ی عصمت و بانوی سرور            

        

ندیده عالم امکان ستاره ای چون او

و نیست شان کسی از بتول والاتر

 

زنان مومنه ی عالم از ازل به ابد

خدیجه ، مریم و حوا ... مرید این گوهر

 

به گرد پای شما هم نمی رسد خورشید

ز نورتان شده در پرده آفتاب و قمر

 

تو فاطمه و بتول .. انسیه و حورایی

محدثه و تقیه ...سماویه ... کوثر

 

چقدر راضیه بودن شبیه ذات شماست

مطهره شده ای ... بهر مصطفی مادر

 

نوشت نام تو را مومنه و پاک سرشت

زکیه، حانیه ، صدیقه ... زهره ی اطهر

 

بشر نبودی و انسیه خوانده اند تو را

فرشته ای که شدی بهر مرتضی همسر

 

خدا سرشت وجود تو را ز نور جلی

به سجده های مکرر  و اشک های سحر

 

و خواست تا به مقام شما بیافزاید

و سیده شده ای از همه زنان برتر

 

نمازهای شما حال دیگری دارد

دعای فاطمه تاثیر بهتری  دارد

 

تو آمدی که شوی مرهم و قرار پدر

خوشا به حال نبی چون تو مادری دارد

 

بدان رسول خدا گفت : فاطمه ز من است

گل وجود پیمبر عزیز جان و تن است

 

مقدس است مقامات مادران اما

بهشت زیر قدمهای مادر حسن است

 

کسی شبیه تو زهرا نیامد و هرگز

حدیث ناب کسایت ، دلیل این سخن است

 

نعیمه امامی

 

*********************

 

اشعار ولادت حضرت فاطمه زهرا(س) – رضا جعفری

 

ای حضرت مونث در جمع مردها

ای نازک شکستنی اینجا کجا شما؟

 

ای سیب نو ظهور ، نزول شما بخیر

خوش آمدید از سفر از باغ از خدا

 

اوقات زیر سایه ی طوبا چطور بود؟

اینجا جهنم است نپرسید حال ما

 

چهل سال منتظر شده یک مرد بی پسر

از شاخه ات بچیند و بی هیچ ادعا...

 

..حالا که تشنه میشودت چشمه میشوی

وقتی گرسنه میشودت میشوی غذا

 

نه ماه صبر کردی و نه سال زندگی

نه سال عاشقی کن و این بیست و هفت را

 

یک سفره کن به وسعت باغ فدک ، زمین

دعوت کن از تمام اهالی روستا

 

یکتایی و بدون مثل ، مثل هیچکس

مثل علی - که شوهرتان - مثل مصطفی

 

تو با ظهور این دو نفر مو نمیزنی

خانم بگو شما یکی هستید یا سه تا؟

 

هم بوی یاس داری و هم بوی سیب و به

میخواستم ببویمت ای گل جدا جدا

 

هر روز نور میخورد از چشمهایتان

سیاره ی گرسنه ، خورشید ناشتا

 

تو کار خانه میکنی اما بدون دست

بر خاک راه میروی اما بدون پا

 

خسته شدید از این همه کثرت از این نزول

خسته شدید از تو و من، او، شما و ما

 

تاول زده است دست شما خاک بر سرم

دستاس را به من بده خانم چرا شما

 

آیا کسی بدون وضو دست زد به تو

ای سیب ، گونه های تو سرخ از حیا چرا؟

 

من پهلوی تو هستم و تو چشمهای من

من ضربه میخورم و تو باقی ماجرا

 

رضا جعفری

 

*********************

 

اشعار ولادت حضرت فاطمه زهرا(س) – قاسم صرافان

 

در میان شعر تو بانو اگر حاضر شدم

خواندم اول کوثر و با نام تو طاهر شدم

در خیالم صحن و گنبد ساختم، زائر شدم

نام شیرین تو بردم فاطمه! شاعر شدم

 

رشته‌ای بر گردن ابیات من افکنده دوست

می‌برد شعر مرا آنجا که خاطر خواه اوست

 

ناگهان دیدم میان خانه‌ی پیغمبرم

چون خدیجه غرق نوری از جهانی دیگرم

چرخ می‌زد یک نفس روح القدس دور و برم

تا نوشتم فاطمه، بوسید برگ دفترم

 

از شکوهش آسمان ساییده اینجا سر به خاک

آسمان را با خودش آورده این دختر به خاک

 

ای محمد! دشمنت را دوست ابتر می‌کند

خانه‌ات را بوی ریحانه‌‌ معطر می‌کند

دیدنش بار رسالت را سبکتر می‌کند

دختر است اما برایت کار مادر می‌کند

 

دختران آیات رحمت، مادران مهر آفرین

می‌شود ام ابیها، هر دو باهم، بعد از این

 

یک زره خرج جهازت، حُسن‌هایت بی‌شمار

با تو حیدر روز خیبر حرز می‌خواهد چکار؟

تا تو از تیغ دودم با عشق می‌گیری غبار

بعد از این مستانه‌تر صف می‌شکافد ذوالفقار

 

قوت بازوی مولایی به مولا، فاطمه

قصه‌ی پیوند دریایی به دریا، فاطمه

 

در هوای عاشقی با هم کبوتر می‌شوید

هر دو کوثر می‌شوید و هر دو حیدر می‌شوید

هست شیرین نامتان، قند مکرر می‌شوید

هر دو در کفواً احد با هم برابر می‌شوید

 

بیت‌هایم بر درِ بیت تو زانو می‌زنند

شاعران تنها برای یک نظر، رو می‌زنند

 

در کسا، بی پرده با الله صحبت می‌کنی

هل اتی را سفره‌ی نور و کرامت می‌کنی

فکر خلقی، نیمه شب با حق که خلوت می‌کنی

در غم همسایه، ترک خواب راحت می‌کنی

 

مادری الحق چه می‌آید به نامت، فاطمه

می‌دهد از سوی ما مهدی سلامت، فاطمه

 

امتحان پس داده‌‌ای در آسمانها پیش از این

سالها بر عرش می‌تابید نورت چون نگین

حضرت حق چون دلش آمد بیایی بر زمین

واقعاً «الحمد للهِ ، رب العالمین»

 

جلوه‌ی نور تو را تنها خدایت دید و بس

فاطمه! قدر تو را تنها علی فهمید و بس

 

عالمی در حیرت از این آسیا چرخاندنت

با تبسم خستگی را از علی پوشاندنت

در عجب روح الامین از طرز قرآن خواندت

پیش نابینا میان حِصن چادر ماندنت

 

حجب میراثت، حیا سایه نشین چادرت

داده دل حتی یهودی هم به دین چادرت

 

سفره‌‌ی نان خالی اما سفره‌ی انعام پُر

خانه‌ات میخانه، ساقی با سخاوت، جام پر

از تو راضی و دلش از گردش ایام پر

کعبه از بت خالی اما کوچه از اصنام پر

 

ای زبانت ذوالفقارِ حیدر بی‌ذوالفقار!

بت شکن! برخیز، بسته دست او را روزگار

 

قاسم صرافان

 

*********************

 

اشعار ولادت حضرت فاطمه زهرا(س) – سید پوریا هاشمی

 

مانده ام عمریست در روایت معراج

فکر زمینی کجا حقیقت معراج؟

گفتن از شأن توست حکمت معراج

سهم نبی آمد از ضیافت معراج

 

سیب بهشتی شدی و نور تو آمد

تا به زمین جلوه ی حضور تو آمد

 

طعنه ی اهل زمانه داد نتیجه

بندگی عاشقانه داد نتیجه

آن همه اشک شبانه داد نتیجه

چله ی پیغمبرانه داد نتیجه

 

دست خدا آمد و به خاک خدا داد

حضرت انسیه را ز لطف به ما داد

 

آمدی و حال روزگار عوض شد

سختی پاییز با بهار عوض شد

رسم و رسوم بد دیار عوض شد

بین نبی و خدا قرار عوض شد

 

عهد بر آن شد مقام داشته باشی

مثل خدا احترام داشته باشی

 

جنس تو از خاک نیست جنس خدایی

مادر پیغمبری و مادر مایی

خیر کثیر و کثیر خیر نمایی

قبله همان جاست که تو رخ بنمایی

 

صبح به صبح آمد و به سوی تو خم شد

ختم رسل دست بوس دست تو هم شد

 

چادرت از عرش تار و پود هم آورد

وقت گرو هرچه خیر بود هم آورد

عرش را به خانه ی یهود هم آورد

طایفه اش را به سجده زود هم آورد

 

پس بده ماهم از آن غبار بگیریم

از قبل چادرت قرار بگیریم

 

سید پوریا هاشمی

 

*********************

 

اشعار ولادت حضرت فاطمه زهرا(س) –  مهدی رحیمی

 

کوثری از سوره ی طاها به دنیا آمدی

تا رسد انّا به اعطینا به دنیا آمدی

 

تا یتیمی پدر را اندکی جبران کنی

دختری و مادر بابا به دنیا آمدی

 

هرکجا کردی تشرف صاحب تشریف شد

مکه شد آنجا که تو آنجا به دنیا آمدی

 

قل هو الله احد ای معنی کفوا احد

تا که باشی همسر مولا به دنیا آمدی

 

تا که هجده سال هم اهل زمین درکت کنند

پس به شکل حضرت زهرا به دنیا آمدی

 

بعد عمری که دلیل زندگی پوشیده بود

آخرش ای علت دنیا به دنیا آمدی

 

باخبر بودی اگر از اتفاق کوچه ها

پس چرا انسیة الحُورا به دنیا آمدی

 

غصه ی ارباب ما را داشتی آن قَدْر که؛

بازهم در ظهر عاشورا به دنیا آمدی

 

مادرش بودی ولی یک لحظه بر بالای تل

در حقیقت زینب کبری به دنیا آمدی

 

مهدی رحیمی

اشعار ولادت حضرت زهرا(س)

اشعار ولادت حضرت زهرا(س) – علیرضا خاکساری

 

عطر گل ها میبرد هوش از سر پروانه ها

بوی عشق و عاشقی پیچیده در میخانه ها

 

ساقی کوثر خودش امشب پذیرای همه ست

لب به لب پر میشود با دست او پیمانه ها

 

عقل هم اقرار دارد میکند از فرط شوق

عالمی دارند امشب تک تک دیوانه ها

 

در شب میلاد مادر هیچکس دل مرده نیست

از طرب کف میزند دستان زیر چانه ها

 

هرگلی بویی اگر دارد ز بوی فاطمه ست

ای به قربان چنین ریحانه ای ریحانه ها

 

ماه از رو میرود،خورشید غبطه میخورد

 تا پیمبر میگذارد زهره را بر شانه ها

 

فاطمه یا فاطمه دارد تراوش میکند

از لب حوریه ها ، حانیه ها ، حنانه ها

 

بی نگاه رحمتش قطعا نمی آید به کار

"چارقل" یا "وان یکاد" سر در کاشانه ها

 

با محب حضرت زهرا برادرخوانده ایم

فاطمیون را که کاری نیست با بیگانه ها

 

در بهار فاطمی ما ذوق بی حد می کنیم

ما فقط با فاطمیون رفت و آمد میکنیم

 

لشگری حور و پری پاک و مطهر آمدند

به هوای دیدن زهرای اطهر آمدند

 

از فرشته پر شده سرتاسر بیت النبی

 ساکنان آسمان بسکه مکرر آمدند

 

احتیاجی که به زنهای قریش اصلا نبود

مریم و آسیه و حوا و هاجر آمدند

 

قابله هایی همه قابل همه از جنس نور

به هواداری بانوی پیمبر آمدند

 

بوی گل از دامن سبز خدیجه میرسید

به تماشای گل یاسی معطر آمدند

 

تا بشارت از شریک زندگانی اش دهند

هی ملائک دسته دسته نزد حیدر آمدند

 

عرشیان و فرشیان با یکدگر راهی شدند

عالم و آدم به پابوسی مادر آمدند

 

تا که بگذارند صورت زیر پای فاطمه

انبیا و اولیا  با پا نه با سر آمدند

 

از گدایی به نوایی میرسند آخر ، مگر

آن کسانی که در این خانه کمتر آمدند

 

مطمینم دستِ پُر برگشته اند آن عده که

دست خالی محضر بانوی کوثر آمدند

 

هرچه دارد با تمام شهر قسمت میکند

بیش از آن چیزی که میخواهم محبت میکند

 

مهر و ماه و آسمان و کوه و صحرا خلق کرد

کهکشان و کشتی و خورشید و دریا خلق کرد

 

هم زمین و هم زمان و هم ثواب و هم عقاب

هم بهشت و دوزخ و دنیا و عقبا خلق کرد

 

پیش از اینها در عدم از نور خود مشتق گرفت

اولین سنگ صبورش _مصطفی _را خلق کرد

 

به همین راضی نشد از جنس خود آیینه ای

چون علی مرتضی عالی اعلی خلق کرد

 

نه علی بود و نه احمد بی وجود فاطمه

هر دو را در سایه ی الطاف زهرا خلق کرد 

 

در زمان خلق زهرا هیچ کس دستی نداشت

لاشریک له... خودش تنهای تنها خلق کرد

 

تا نماند بعد از این گرد یتیمی بر رخش

بهر پیغمبر خدا ام ابیها خلق کرد

 

حجت الله علی الحجة به این معناست که

یازده تا حجت الله علینا خلق کرد

 

مریم از عمرش یکی دارد اگر عیسی مسیح

فاطمه در دامنش چندین مسیحا خلق کرد

 

فاطمه یعنی همان إنا هدیناه السبیل

حبرییل از سجده ی بر فاطمه شد جبرییل

 

در وجود فاطمه صورت و سیرت دیدنی ست

مادری با این وقار و شأن و شوکت دیدنی ست

 

مصطفی خم میشود بوسه به دستش میزند

دختری با این همه قدر و ابهت دیدنی ست

 

در تمام عمر خود از شوهرش چیزی نخواست

همسری اینگونه با صبر و متانت دیدنی ست

 

محضر آقای خود هر وقت لب تر میکند

چشم گفتن های حیدر بی نهایت دیدنی ست

 

میرود محراب با معبود خلوت میکند

رفتن معراج او روزی سه نوبت دیدنی ست

 

نزد نابینا هم از سر چادرش را برنداشت

اینقدر حجب و حیا، شرم و نجابت دیدنی ست

 

هر کجا زهرای مرضیه نباشد دوزخ است

با وجود حضرت صدیقه جنت دیدنی ست

 

بی گمان در محشر فردا به حرفم میرسید

زیر پای مادرم تخت شفاعت دیدنی ست

 

از مقام حضرتش امروز قطعا غافلیم

جایگاه فاطمه روز قیامت دیدنی ست

 

زیر و رویم میکند وقتی صدایم میکند

نقش زهرا بی گمان شبهای هییت دیدنی ست

 

شک اگر داری از امثال أبوحامد بپرس

مهر بی بی زیر طومار شهادت دیدنی ست

 

در گرفتاری گره از کارمان وا می کند

رحمت بسیار این خاتون به رعیت دیدنیست

 

از دهان طفل میگیرد به سائل میدهد

جود و بذل و بخشش وقت کرامت دیدنی ست

 

در مرام و مسلک زهرا "برو" در کار نیست

"گر گدا کاهل بود تقصیر صاحبخانه چیست"

 

علیرضا خاکساری

 

*******************

 

اشعار ولادت حضرت زهرا(س) – مجتبی خرسندی

 

همین که اسم تو در شعر شاعران آمد

تمام قافیه هایش از آسمان آمد

 

تو آمدی و شکفتی و با نفس هایت

دوباره فصل بهاری به این خزان آمد

 

مگرنه این که غزل مثنوی آینه ای

که از زبان خداوند مهربان آمد

 

خدا به طالع هستی نوشت : یا زهرا

به جسم مرده ی عالم دوباره جان آمد

 

از اسم تو به قلم حس معنوی آمد

که ناگهان غزلم سمت مثنوی آمد

 

وجود گرم توبر شعر روشنی بخشید

و با حضور تو عالم به روی ما خندید

 

به جای بارش باران امید باریده ست

به مثنوی کلماتی جدید باریده ست

 

ببین چگونه قلم روی برگ می خندد

و مثل ضد گلوله به مرگ می خندد

 

سلام گرم خلایق به محضرت تقدیم

تمام ظلم و ستم در مقابلت تسلیم

 

زمانه با تو به شوقی عجیب می آید

که از حوالی تو بوی سیب می آید

 

اگر که جان پیمبر پر از غم و درداست

اگر هوای زمانه برای او سرد است

 

دوباره گرمی او را تو علتی زهرا

نماد بارز لطف و محبتی زهرا

 

بکش به روی سر عشق از کرم دستی

که پاره ی تن پیغمبر خدا هستی

 

تویی که ازهمه ی برتران شدی برتر

خدانوشته برای تو سوره ی کوثر

 

چه خوانم اسم قشنگت: محدثه،زهرا

زکیه، راضیه ،مرضیه ،انسیه ، حورا

 

زمین و اهل زمین از نسیم تو خوشبو

نسیم نرگس و یاس و شقایق و شب بو

 

عصاره ی همه گل ها نشسته در دستت

زبان حضرت حافظ دوباره سر مستت

 

((دل رمیده ی مارا انیس ومونس تو

به غمزه مسئله اموز صد مدرس تو))

 

تویی که عطر وجودت شمیم نرگس شد

((ستاره ای که درخشید و ماه مجلس شد))

 

فقط تویی که درخشیدی و شدی چون ماه

تویی تمامی عمرم برای من همراه

 

به غصه ی دل شیعه تو خاتمه هستی

تویی شفیعه ی محشر تو فاطمه هستی

 

به هر تبسم خود زهر را عسل کردی

و باز مثنوی ام را پر از غزل کردی

 

به شام تارجهان مژده ی سحر شده ای

به فطرس دل هرشیعه بال و پر شده ای

 

شبیه ماه شبی که نشسته در برکه

تو در وجود خدیجه ((کما قمر)) شده ای

 

سه تا بهانه اگر داشت خلقت عالم

توازعلی و پیمبر بهانه تر شده ای

 

تو آمدی و به کوری چشم ابتر ها

درخت نسل نبی و پر از ثمر شده ای

 

عجب تناقض شیرین و با مسمایی

تو دختری و سپس مادر پدر شده ای

 

خوش آمدی به جهان ای تمام جان جهان

فدای مقدم تو جان شاعران جهان

 

مجتبی خرسندی

 

*******************

 

اشعار ولادت حضرت زهرا(س) – محمد بیابانی

 

نسیم می وزد و باده خوشگوار شده

گلی شکفته که سرچشمه ی بهار شده

 

حضور خاکی رب است در مدار زمین

که با تولد یک زن ادامه دار شده

 

کسی که از تبعات وصال و هجرانش

خوش است فرش ولی عرش سوگوار شده

 

کسی که شرط وجود پیامبر حتی

به شرط بودن او صاحب اعتبار شده

 

به گرد قامتش امواج نور خیمه زده

به زیر هر قدمش کهکشان غبار شده

 

عیان شده است که سرّ نهان خلقت کیست

پس از تو گفت خدا داستان خلقت چیست

 

نوشت اوّل دفتر از ابتدا زهرا

از ابتدای ازل تا به انتها زهرا

 

از آن زمان که ندانیم تا نمی دانیم

همیشه و همه اوقات و هر کجا زهرا

 

و خواست تا بنویسد نبی، علی، حسنین

خلاصه شد همه در یک کلام، با زهرا

 

و حرف تا که به اینجا رسید فهمیدم

که بود و هست همه کاره ی خدا زهرا

 

چرا که منحصراً خلقت چنین نوری

فقط برای خودش بوده است تا زهرا ...

 

میان عرصه ی میقات پای بگذارد

و حق ز آینه ی خویش پرده بردارد

 

که رو کند سند افتخار خلقت را

نشان دهد به همه شاهکار خلقت را

 

به مهر و ماه و سپهر و فلک بفهماند

دلیل گردششان بر مدار خلقت را

 

کسی که جز خودش و احمد و علی نشناخت

کنیز عرشی پروردگار خلقت را

 

در آن زمان که زمانِ زمان به سرآید

و بین حشر ببندند بار خلقت را

 

خدا ندا کند: ای فاطمه حبیبه ی من

بیا به سر برسان انتظار خلقت را

 

بیا که عرصه ی محشر برایت آماده است

بگیر دست خودت اختیار خلقت را

 

که جن و انس بفهمند کار ما با توست

تمام هستی مایی فقط خدا با توست

 

به اوج شأن و مقامت سری نمی آید

کسی نیامده و دیگری نمی آید

 

دلیل ختم نبوّت نبوده بابایت

پس از ظهور تو پیغمبری نمی آید

 

شنیده ایم که در صورت نبودت هم

برای همسر تو همسری نمی آید

 

به قامت تو فقط مادری برازنده است

به مهربانی تو مادری نمی آید

 

قدم گذار به محشر که تا نیایی تو

برای خلق شفاعتگری نمی آید

 

نگات مور وجود مرا سلیمان کرد

یهود را نَفَس چادرت مسلمان کرد

 

تو و صفات تو را هر چقدر سنجیدیم

و هر چه در دل این بیکرانه چرخیدیم

 

به انتهای تو راهی نیافتیم اصلاً

در ابتدای تو مانده تو را نفهمیدیم

 

نبی نبود علی هم نبود تو بودی

و ما کنار خدا جلوه ی خدا دیدیم

 

حضور گرم تو یک روز هم زیادی بود

برای ما که کنارت دمی نتابیدیم

 

همین که سایه ی تو سایه سار این دنیاست

همیشه گرم نگاه زلال خورشیدیم

 

بهشت می شود آنجا که تو نگاه کنی

نگاه کن که مرا باز رو به راه کنی

 

زکُنه ذات تو این عقل کم چه می فهمد

شب سیاه دل از صبحدم چه می فهمد

 

زبانِ از تو سرودن فقط زبان خداست

شکوه وصف تو را این قلم چه می فهمد

 

به بندگی تو بیخود نکرده فخر خدا

نماز از قدم پر ورم چه می فهمد

 

سه روز نان خودت را به دیگران دادی

بپرس از کرم از این کرم چه می فهمد

 

بپرس دختر پیغمبر خدا امّا

چنین غریب چنین بی حرم؛ چه می فهمد؟

 

من از نسیم معطر به یاس فهمیدم

«حضور مادریت را شلمچه می فهمد

 

شده است نام تو سربند هر جوان شهید

تبسم تو تسلّای مادران شهید

 

محمد بیابانی

 

*******************

 

اشعار ولادت حضرت زهرا(س) – رضا تاجیک

 

ای حسن مطلع همه ی عاشقانه ها

حس لطيف پرشده بين ترانه ها

زهراترین ستاره ی اوج کرانه ها

از تو شنيده اند تمام زمانه ها

 

دیگر به خانه ی همه دختر مقدس است

با جلوه ی تو واژه ی مادر مقدس است

 

دیگر رسیده است زمان رسیدنت

سیب بهشت، لحظه ی از شاخه چیدنت

گوش خدا نشسته به پای شنیدنت

چشمان مرتضی شده مبهوت دیدنت

 

تو آمدی برای نبی مادری کنی

هجده نفس به پای علی حیدری کنی

 

هر واژه ی رسیده کنار تو کال شد

عاشق شدن بدون تو امری محال شد

تصوير آب با نظر تو زلال شد

قرآن به يمن سوره ی تو لم يزال شد

 

شبهای قدر ما به تو پیوند خورده است

تقدیر را خدا به دو دستت سپرده است

 

هر كس كه دم زده ز كلامت كليم تر

ای از همه به امر ولايت سهيم تر

در بین خانواده ی رحمت رحیم تر

هر نسل دورتر شده از تو عقيم تر

 

نسل تو نسل یلتقیان و مطهر است

هر کس که بوده دشمن نام تو ابتر است

 

يك مصحف الهی غرق مطالبی

مثل اصول دینی و ارکان واجبی

تو مظهر العجائب شاه عجائبی

مصداق ديگر اسدالله غالبی

 

قرآن نوشته است به دریا ملقبی

اصلا علی تویی که به زهرا ملقبی

 

تو آمدی جهان محقر بزرگ شد

با تو مقام و رتبه ی مادر، بزرگ شد

هر کوچکی به نام تو دیگر بزرگ شد

اینگونه بود سوره ی کوثر بزرگ شد

 

هستی شبيه دسته ی دستاس دست توست

عالم فدايی دل حيدرپرست توست

 

جاری شد از خروش (قنوت تو صد قنات)

ای دختر مباهله، ای همسر زکات

نام تو نقش بر علم کشتی نجات

ای مادر حماسه ی حی علی الصلات

 

در کربلا و شام، تو در یاد زینبی

حس غرور مخفی فریاد زینبی

 

فرزندهای تو همه طوفان غیرتند

در جنگ و صلح مرد نبرد و شهامتند

فرزندهای تو همه مست ولایتند

لب تشنه های جام شراب شهادتند

 

فرزندهای تو حسنی و حسینی اند

دلداده های نهضت پاک خمینی اند

 

موج محبتت به دل من نشسته است

با عشق تو طناب تعلق گسسته است

مادر! شبیه تو دل ما هم شکسته است

بر سینه ام جمال علی نقش بسته است

 

این سینه را به سینه ی سینا نمی دهم

یک ذره از محبت زهرا نمی دهم

 

رضا تاجیک

 

*******************

 

اشعار ولادت حضرت زهرا(س) – پوریا باقری

 

روی لب های جبرئیل امروز

صحبت از آیه های "کوثر" شد

هر چه بی معرفت در این شهر است

آخرش با سه آیه "ابتر" شد

 

چه کسی گفته بعدِ پیغمبر

خانه ی وحی بی ثمر باشد؟

دستِ زهراست ، نسلِ این بابا

چه نیازی است او پسر باشد؟!

 

قدمش روی چشمِ این دنیا

منّتش را کشند مادرها

جبرئیل است پشتِ در انگار

آمده دستبوسیِ زهرا

 

نفسِ باد ، تازه تر میشد

با نفس های دُختِ پیغمبر

روی دستانِ گرمِ بابا و...

خیره بر روی او شده حیدر

 

حوریه ، مرضیه ، و یا زهرا

چه لقب های محشری دارد

بخدا از تمامِ این خلقت

فاطمه ، باز برتری دارد...

 

روی او مثلِ برگِ گُل نازک ،

باد ، با احتیاط رد میشد...

خم به ابروی او میآمد ، زود

حالِ این خانواده بد میشد...

 

این همه احتیاط یعنی چه؟

روی زهرا ، خدا چه حسّاس است

دائما با پیمبرش میگفت:

«فاطمه ، مثلِ غنچه ی یاس است»

 

کور باشد نگاهِ هر کس که ،

تابِ دیدن ندارد این گل را

بشکند دستِ نحسِ هر کس که

قصدِ آزار دارد این گل را

 

سهمِ من هم دو جمله از روضه...

باد ، بَر روی یاسِ احمد خورد

وسطِ خانه ، پشتِ " در " روزی...

" در " به پهلوی فاطمه ، بد خورد...

 

پوریا باقری

 

*******************

 

اشعار ولادت حضرت زهرا(س) – محمد جواد شیرازی

 

خسران زده است هر که توکل نمی کند

بر خاک چادر تو توسل نمی کند

یا بلبلی که طوف سر گل نمی کند

قلبم میان سینه تحمل نمی کند...

 

...امشب نخواند از جلوات خدایی ات

از تابش و تلالؤ خیرالنسایی ات

 

ای که کنیز خانه ات از عالمی سر است

نامت نجات بخش هزاران پیمبر است

یک گوشه از تجلی تو قدر و کوثر است

کوثر شدی و ساقی این چشمه حیدر است

 

حوریه ای و دور و برت جای خار نیست

غیر از علی نصیب تو در روزگار نیست

 

صاحبْ کتاب... باطن قرآنِ مرتضی

زیبا ترین ستاره ی تابان مرتضی

جان تو هست جان نبی جان مرتضی

لبخند صبح و شام تو رضوان مرتضی

 

وصله بزن به چادرت اما فقط بخند

رخت عروسی ات بده زهرا... فقط بخند

 

بر سائلت بزرگی و سرمایه می رسد

آنقدر که عطای گرانمایه می رسد

در مدح بنده پروری ات آیه می رسد

نان می پزی و باز به همسایه می رسد

 

این بار نه... نده همه اش را به این و آن

افطار کن بس است عطای دو لقمه نان

 

حتی به مریمش زکریا نگفته است

اصلا کسی به دخترش این را نگفته است

قطعا رسول صحبت بی جا نگفته است

بی خود به تو که "ام ابیها" نگفته است

 

تو مادر یتیم حجازی و کوثری

از مریم و خدیجه و آسیه برتری

 

مهر تو در خرابه ی این دل عنایت است

روح تمام بندگی از این محبت است

نامت به لب رسید، همین هم عبادت است

خدمت به آستان تو عین شرافت است

 

این ظرف دل به یمن وجودت شریف شد

کار دلم به لطف نگاهت ردیف شد

 

امشب بیا دوباره حدیث کسا بخوان

سیب بهشتی نبوی هل اتی بخوان

در جمع ما بیا و کمی ربنا بخوان

مادر به جای ما همه اغفرلنا بخوان

 

 از بخشش تو قلب خدا شاد می شود

ویرانه خانه ی دلم آباد می شود

 

محمد جواد شیرازی

 

*******************

 

اشعار ولادت حضرت زهرا(س) – حسن لطفی

 

مَلیکه‌ای ملکوتی سَریر می‌آید

الٰهه‌ای به نقابی حریر می‌آید

 

زِ عرش بس که فرشته به فرش می‌بارد

صدایِ هِلهله از چرخِ پیر می‌آید

 

پیاله‌ها همه لبریز و تاک‌ها سیراب

چه کوثری است که این‌سان کثیر می‌آید

 

تمامِ آینه‌ها را شکسته انوارش

شگفت آینه‌داری مُنیر می‌آید

 

چنان شکوهِ نزولش گرفته عالم را

که آفتاب غُباری حقیر می‌آید

 

زمین به شوقِ قدومش به خویش می‌بالد

وَ هرچه هست به چشمش فقیر می‌آید

 

شب است و کعبه چه ناباورانه می‌بیند

که اَبرِ مهر به این گرمسیر می‌آید

 

هزار آبشار از بهشت می‌ریزد

هزار چشمه به چشمِ کویر می‌آید

 

به سویِ خانه‌ی خورشید دستهاست بلند

که مادرانه کسی دستگیر می‌آید

 

رسید کعبه برایِ طواف قبله‌ی خود

به گِرد خانه‌ی او سر به زیر می‌آید

 

گشود شهپرِ خود را و گفت جبرائیل...

چقدر زیرِ قدومت حصیر می‌آید

 

زِ فرطِ شوق پیمبر به خود نمی‌گُنجد

زِ عطرِ هر نفسش یامُجیر می‌آید

 

گرفت تنگ در آغوش و دید از قلبش

صدایِ زمزمه‌ای دلپذیر می‌آید

 

تپش تپش زِ دلش یاعلی علی جاریست

نَفَس نَفَس زِ لبش یا امیر می‌آید

 

رسید تا که بدانند آسمانی‌ها

برایِ شیرِ خدا هم نظیر می‌آید

 

بگو به دشمنِ مولا که دشمنِ زهراست

هنوز از دهنت بویِ شیر می‌آید

 

قسم به مادرِ دریا ، قسم به مادرِ آب

که شورِ موج به هر آبگیر می‌آید

 

طلوع می‌کند از پشتِ ابرها خورشید

زِ شامِ غیبتِ خود_گرچه دیر_می‌آید

 

و زخمِ مادرمان خوب می‌شود روزی

زِ راه مرحمِ زخمِ غدیر می‌آید

 

حسن لطفی

 

*******************

 

اشعار ولادت حضرت زهرا(س) – سید حمید رضا برقعی

 

زبان چگونه گشایم به مدح تو مادر

که بی وضو نتوان خواند سورۀ کوثر

 

زبان وحی، تو را پارۀ تن خود خواند

زبان ما چه بگوید به مدحتان دیگر؟

 

چه شاعرانه خداوند آفریده تو را

تو را به کوری چشمان آن «هو الأبتر»

 

خدا به خواجۀ لولاک داده بود ای کاش

هزار مرتبه دختر اگر تویی دختر

 

چه عاشقانه، چه زیبا، چه دلنشین وقتی

تو را به دست خدا می‌سپرد پیغمبر

 

علی‌ست دست خدا و علی‌ست نفس نبی

علی قیام و قیامت، علی علی حیدر

 

عروسی پدر خاک بود و مادر آب

نشسته‌اند دو دریا کنار یکدیگر

 

شکوه عاطفه‌ات پیرهن به سائل داد

چنان که همسر تو در رکوع انگشتر

 

همیشه فقر برای تو فخر بوده و هست

چنان که وصلۀ چادر برای تو زیور

 

یهودیان مسلمان ندیده‌اند آری

از این سیاهی چادر دلیل روشن‌تر

 

حجاب، روی زمین طفل بی‌پناهی بود

تو مادرانه گرفتی‌ش تا ابد در بر

 

میان کوچه که افتاد دشمنت از پا

در آن جهاد نیفتاد چادرت از سر

 

کنون به تیرگی ابرها خبر برسد

که زیر سایه آن چادر است این کشور

 

به هوش باش و از این  دست دوستی بگذر

به هوش باش که از پشت می‌زند خنجر

 

به این خیال که مرصاد تیغ آخر بود

مباد این که نشینیم گوشۀ سنگر

 

بدا به من که اگر ذوالفقار برگردد

در آن رکاب نباشم سیاهی لشگر

 

بدا به حال من و خوش به حال آن که شده‌ست

شهید امر به معروف و نهی از منکر

 

خدا گواه که چون فاطمه نمی‌خواهیم

حکومتی که نباشد در آن علی رهبر

 

رسیده است قصیده به بیت حسن ختام

امید فاطمه از راه می‌رسد آخر

 

سید حمیدرضا برقعی

اشعار وفات حضرت ام البنین(س)

اشعار وفات حضرت ام البنین(س) – وحید قاسمی

 

هر روز غروب توی بقیع

می شكنه بغض آسمون

ستاره ها داد می زنن

ام البنین روضه نخوون

 

هر روز صدای گریه هاش

می رسه تا عرش خدا

ازسوز روضه خوندنش

قیامتی میشه به پا

 

مدینه كربلا میشه

شهر فرشته ها میشه

آدم و یعقوبم میان

مدینة البكاء میشه

 

فرقی نمی كنه براش

كسی نیاد تو روضه هاش

عالمُ بر هم می زنه

بغض نشسته تو صداش

 

به سینه و سر می زنه

بقیع باهاش نوحه گره

دَم تمومِ نوحه هاش

"حسین غریب مادره"

 

وحید قاسمی

 

*********************

 

اشعار وفات حضرت ام البنین(س) – محمد قاسمی

 

وجودِ اهل محبّت همیشه در خطر است

تقرّبِ دل عاشق به آه شعله ور است

 

چگونه مُرده بخوانیم آن کسی را که

تمام عمر خودش با حسین همسفر است

 

غبار معصیت از دامنش گرفته شود

کسی که کاسه ی چشمش ز آبِ دیده ، تر است

 

شبی که سرنشود باحسین وگریه براو

همان شبی ست که فرموده اند بی سحر است

 

نماز نافله ی شب بدون اشک حسین

عبادتی ست که مانند نخل بی ثمر است

 

فدای خانم محنت کشیده ای که هنوز

بقیع از نفس روضه هاش خونجگر است

 

هنوز امّ بنین ، مادر چهار یل است

شبیه نجمه و لیلا اگرچه بی پسر است

 

در آفتاب کنار رباب می سوزد

شریک شرمِ به جا مانده در دل قمر است

 

ز داغ ماه به ابروش خم نیاورده

غم حسین کشیده که دست بر کمر است

 

از آن چهار رشیدی که از کَفَش رفتند

تمام دلخوشی اش تکّه های یک سپر است

 

محمد قاسمی

برگرفته از کانال حدیث اشک

 

*********************

 

اشعار وفات حضرت ام البنین(س) – پوریا باقری

 

تا صدا میرسد از ساحتِ خونبارِ بقیع

مرد و زن اشک بریزند ، به دیوارِ بقیع

یک زن و صورتِ قبری ، به دلِ زارِ بقیع

دلِ ما هم ، بخدا گشته گرفتارِ بقیع

 

مادرِ حضرتِ عبّاس ، پریشانِ توأیم

سال ها در به درِ سفره ی احسانِ توأیم

 

تو که بودی که خدا همسرِ مولایت کرد

تو چه کردی که چنین غرقِ تَوَلّایت کرد

مادرِ چهار گلِ حضرتِ زهرایت کرد

صدفِ گوهرِ نایاب... چو سقّایت کرد

 

با تواضع ، به درِ خانه ی مولا رفتی

این چنین بود ، که تا عرش تو بالا رفتی

 

سائل آمد به درِ خانه ، تفضّل کردی

تو به اولادِ نَبی ، خوب توسّل کردی

زحمتِ حاجتِ دنیا ، که تقبّل کردی

 لطف کردی و مرا نیز تحمّل کردی

 

بابِ حاجاتِ همه ، نامِ شما باشد و بس

چشمِ ما نیز به اکرامِ شما باشد و بس

 

پسرانت همه رفتند ، تو تنها ماندی

سال ها گریه کنِ بچّه ی زهرا ماندی

مرحمِ زخمِ دلِ زینبِ کبریٰ ماندی

همه رفتند به یاریِ حسین... جا ماندی

 

پسرت نقشِ زمین شد ، به غمش خندیدند

همه بر مشک و دو دستِ قلمش خندیدند

 

زینبت گفت «حسین» و... جگرت تیر کشید

تا شنیدی که سرش رفت... سرت تیر کشید

وسطِ کوچه نشستی... کمرت تیر کشید

گفت «انگشتر» و... هی بال و پرت تیر کشید

 

بخدا سوزِ دلت ، کرده دلم را بی تاب

قدری آرام بخوان روضه برای ارباب

 

روضه ای از سَرِ احساس... دلت ریخت بهم

رنجِ پرپر شدنِ یاس... دلت ریخت بهم

خنده ی دشمنِ خنّاس... دلت ریخت بهم

روضه ی حضرتِ عبّاس... دلت ریخت بهم

 

رفتنی گشته ای از بس که بزرگ است غمت

کاش میشد که بسازیم به زودی حَرَمت

 

بعدِ زهرا تو شدی مادرِ ما نوکرها

سایه ات کم نشود از سَرِ ما نوکرها

تو نظر کن به دلِ مضطرِ ما نوکرها

وقفِ عباسِ تو ، چشمِ تَرِ ما نوکرها

 

ما همه نوکر و درمانده ی فردای توأیم

تو هنوز امِّ بَنینی و پسر های توأیم

 

پوریا باقری

 

*********************

 

اشعار وفات حضرت ام البنین(س) – آرمان صائمی

 

مثل شمعى كنارِ خانه‌ى خود

همه دَم او خدا خدا مى‌كرد

گريه هايش چه گريه آور بود

تا كه عباس را صدا مى كرد

 

روضه خوانىِ او كنار بقيع

مى‌زد آتش همه جگرها را

روضه وقتى از علقمه مى‌خواند

چون شرر بود رهگذرها را

 

روضه‌هاى خرابه را مى‌خواند

تا غمِ شام روضه را مى‌بُرد

بِينِ بازار خويش را مى‌ديد

سنگ جاى رباب هم مى‌خورد

 

آه از لحظه‌اى كه زينب گفت

قصه‌ى آب و آب آور را

قصه.ى تير و حنجر اصغر

اضطرار حسينِ مضطر را

 

از خدا خواست تا زِ داغ حسين

قامتش بيشتر هلال كند

ملتمس با سكينه او مى‌گفت

تا اباالفضل را حلال كند...

 

من بميرم براى اين خانم

سرِ پيرى چه بى عصا مانده

پسرانش همه شهيد شدند

به دلش داغِ كربلا مانده

 

كاش همراه با اباالفضلش

راهىِ دشت كربلا مى‌شد

مثلِ عباسِ خود براىِ حسين

پاسبان بهر خيمه‌ها مى‌شد

 

آرمان صائمی

 

*********************

 

اشعار وفات حضرت ام البنین(س) – محمد جواد شیرازی

 

کریمان همه مات ام البنین اند

فقیر کرامات ام البنین اند

 

نه تنها دل ما که داوود و موسیٰ

اسیر مناجات ام البنین اند

 

همه ساقیانی که صاحب سبویند

دخیل خرابات ام البنین اند

 

مریدان عباسِ او در دو عالم

به دنبال خیرات ام البنین اند

 

پسرهای او یار خون خدایند

دلیل مباهات ام البنین اند

 

پسرهای نور و تجلی نورند

تجلی آیات ام البنین اند

 

به خورشید تابان قمرها می آید

به ام البنین این پسرها می آید

 

گرفتند ماهش... همه تکیه گاهش

گرفتند ابالفضل... پشت و پناهش

 

عصایی ندارد دم پیری حالا

نشانده زمانه به خاک سیاهش

 

امان از صبوری... کشیده قبوری

روی خاک و غم مانده در بین آهش

 

خدای ادب شد، بصیر عرب شد

ولی بوده هر جا به زینب نگاهش

 

ندیده دو عالم، کسی جز یل او

که دامان زهرا شود قتلگاهش

 

بشیر از پسرهای او دم نزن تو

بگو از حسینش... چه شد قبله گاهش؟!

 

پسرهای او نذر راه حسین اند

قمرهای او نذر راه حسین اند

 

غرورش شکسته ولی بازویش نه

دلش گرچه خون شد ولی پهلویش‌ نه

 

کسی دیده در بین خانه بیافتد

شراره به جان سر گیسویش... نه

 

کسی دیده در بین کوچه بیافتد

رد پنجه ی لاله چین بر رویش... نه

 

شده شوهرش را ببیند که از غم

گذارد سرش بر روی زانویش.‌‌.. نه

 

شنیده کسی که زن پا به ماهی

در سوخته بیاید سویش... نه

 

شده زیر در مادری باشد و بعد

کسی با لگد رد شود از رویش... نه

 

بهار دل آل حیدر خزان شد

قد فاطمه در جوانی کمان شد

 

محمد جواد شیرازی

 

*********************

 

اشعار وفات حضرت ام البنین(س) – حسن لطفی

 

خونه‌ی من که خونه‌ی مُراده

خدا بهم اینجا علی رو داده

چار تا غلام آوردم اینجا واسه

دو تا خانوم و دو تا آقا زاده

 

برا دو خورشیدش یه ماه آوردم

برای خیمه  تکیه‌گاه آوردم

روزی که عباسم و دید علی گفت...

برای دختراش سپاه آوردم

 

اما زدند آینه رو شکستند

دلای سنگی سرش و شکستند

دلیل داره اگه زمین می‌خورم

آخه عصای پیریم و شکستند

 

میگن که خیمه‌ها کفن ها شدند

با سیلی غرقِ خون دهن‌ها شدند

یه چند تا دخترام رسیدن ولی

دیدم شبیهِ پیر زن‌ها شدند

 

اَمون از این موهای خاکستری

از این همه گُلای نیلوفری

عباسم و حسینم و گرفتند

نه مادرم نه حتی نامادری

 

دست رو دلم نذار دلم کبابه

شبیه روی سوخته ی ربابه

تا وقت مردنش همش می‌پرسید...

چرا نذاشتن پسرم بخوابه

 

ربابه و روضه‌ی ما سه شعبه

میگه زدید ولی چرا سه شعبه؟

فرقی داره شیر خواره با علمدار

فرقی نداره نیزه با سه شعبه؟

 

دست رو دلم نذار دلم شکسته

رو مشکِ پاره لَخته‌خون نشسته

خونَش خراب شه خونم و خراب کرد

هرکی به نیزه‌ها سرت رو بسته

 

غلام آقات شدی ابالفضل

سایه سادات شدی ابالفضل

هرکسی سهمی از تو رو کَند و برد

بد جوری خیرات شدی ابالفضل

 

تیر و چطور با زانوهات کشیدی

فاطمه رو به قتلگات کشیدی

چطور با دستی که نداشتی مادر

چادرشو و روی چشات کشیدی

 

عاقبت انتظار تو سر اومد

سرت زمین نخورده مادر اومد

نذاشت که روی نیلی رو ببینی

تیری که از پشت سر تو اومد

 

حسن لطفی

 

*********************

 

اشعار وفات حضرت ام البنین(س) – پوریا باقری

 

بعد زهرا برای اولادش

همدم روزهای تنهایی

تو برای غریبی مولا

بهترین حس و حال "زهرایی"

 

حس ناب تو حس مادر بود

تکیه گاه علی شدی بانو

مثل خورشید پشت ابری تو

آمدی ، منجلی شدی بانو

 

پر جبریل فرش پاهایت

چقدر با وقار هستی تو

روز محشر مقابل زهرا

مایه ی افتخار هستی تو

 

مادری کرده ای برای همه

ولی اصلا به جای زهرا ، نه

سال ها خانه ی علی بودی

فکر "همتا" شدن به مولا ، نه

 

اسوه ی کاملی پس از زهرا

با وفا و سراسر از احساس

ادب از ذات تو سرازیر است

مثلا : یک نمونه اش "عباس"

 

مدح تو کار هر زبانی نیست

مگر اینکه چهارده معصوم

گریه های همیشه جانسوزت

منحصر شد به کشته ای "مظلوم"

 

آه ... بر سینه میزدی هرشب

از غم کشته های عاشورا

روضه می خواندی و دلت پر بود

گریه کردی برای عاشورا

 

چشم ماها که جای خود دارد

چشم هر دشمنی به آب افتاد

هر زمان گریه کردی و هروقت

چشم های تو بر رباب افتاد

 

دائما سر به زیر و شرمنده

فکر آن شاه سر جدا بودی

روی لب های تو فقط این بود

آه ، عباس ! پس کجا بودی

 

با رباعی عشق و ایثارت

کربلا را به نام خود کردی

چهار مصرع سرودی و حالا

"شعرا" را غلام خود کردی

 

پوریا باقری

 

*********************

 

اشعار وفات حضرت ام البنین(س) – محمد قاسمی

 

نوکرای سادتیم ام البنین

سر تا پا ارادتیم ام البنین

بی بی جانم ما فقیرْ بیچاره ها

وقفِ خانوادتیم ام البنین

 

بانويِ خونه ي آقامون علی

مَحرم مَحرمه غم هامون علی

میتونیم شما رو مادر بخونیم

اگه رخصت بده بابامون علی

 

از همه غیر شما خسته شديم

به اباالفضل تو وابسته شديم

ما مثه عریضه های حاجتیم

به پَر کبوترات بسته شديم

 

از شما درس ولایت میگیریم

رخصته عرض ارادت میگیریم

تو گرفتاریامون برا شما

سفره میندازیم و حاجت میگیریم

 

خیلی زشته نوکرات کم بیارن

یا توی نوکریشون کم بذارن

هدیه میشن به شما تو مشکلات

صلواتایی که رد خور ندارن

 

به غم چشمای گریون حسین

به دل ساقی دلخون حسین

به امید ناامید شدش قسم

رومونو نزن زمین جون حسین

 

دلامون هزارتا درد و غم داره

ولی باز امید به این علم داره

برا کربلا ، گذرنامه ي ما

مهر تأئید شما رو کم داره

 

محمد قاسمی

برگرفته از کانال حدیث اشک

 

*********************

 

اشعار وفات حضرت ام البنین(س) – حسن لطفی

 

روزگارم در غمِ آن قد و بالا سوخته

باغِ من گُل داشت روزی  حیف حالا سوخته

 

وایِ من از پنج فرزندم یکی باقی نماند

وای بر دل زندگی‌ام جمله یکجا سوخته

 

کاروانی که دلم را بُرد روزی با خودش

آمده از گرد و خاکِ راه اما سوخته

 

هرچه گشتم بِینِ‌شان شاید که بشناسم کسی

هرکه دیدم پیر بود و شمع آسا سوخته

 

بال و پرهاشان شکسته یا کبود و بی رمق

شانه‌ها از تازیانه خُرد حتی سوخته

 

چشم‌ها از فرطِ سیلی سرخ و نابینا شده

چهره‌ها لبریزِ تاول زیرِ گرما سوخته

 

گیسوان زردند ، گویا بین آتش مانده‌‌اند

تارِ موهاشان گره خورده است گویا سوخته

 

تا که پرسیدم امیرِ کاروان حالا که هست

بِین‌ِشان دیدم زنی اما سرا پا سوخته

 

گفتمش کو گیسوانِ زینبی‌ات گفت : آه

شعله‌ای بر معجرم اُفتاد آنجا سوخته

 

گفتمش سالارِ زینب را نمی بینم چرا؟

گفت دیدم چهره‌اش بر ریگِ صحرا سوخته

 

شعله بود کرببلا و دود بود و خیمه‌ها

بِینِ آتش دختری دیدم که تنها سوخته

 

حسن لطفی

 

*********************

 

اشعار وفات حضرت ام البنین(س) – حسن لطفی

 

به تیغی حیف گیسویت گُسستند

دو بازویت دو بازویت گسستند

 

از آنجایی که من بوسیده بودم

بمیرم هر دو اَبرویت گسستند

 

انیس گریه‌هایم را گرفتند

توانِ دست و پایم را گرفتند

 

کمانی تر شدم از زینب افسوس

سرِ پیری عصایم را گرفتند

 

بهارم را چِسان پاییز و کردند

دلم را از غمت لبریز و کردند

 

سرت ای کاش رویِ نیزه می‌ماند

تو را از مرکبی آویز و کردند

 

غمت راهِ نفس بر سینه بسته

تَرَک بر چهره‌ی آئینه بسته

 

زِ بسکه خاک و بر سر ریختم من

ببین عباس دستم پینه بسته

 

از آن سرو علی بنیاد و صد حیف

از آن قامت از آن شمشاد و صد حیف

 

دو دستی که عصای پیریم بود

خداوندا زِ تَن اُفتاد و صد حیف

 

حسن لطفی

 

*********************

 

اشعار وفات حضرت ام البنین(س) – مهدی رحیمی

 

ابالفضلش چنان باشد که این زن اینچنین باشد

فقط عباس او کافی ست تا ام البنین باشد

 

همانطوری که تنها فاطمه گشته حسین آور

فقط این زن توانسته ابالفضل آفرین باشد

 

رباب و زینب کبری عروس و دخترش هستند

که بعد از فاطمه او باید ام المؤمنین باشد

 

به دور نام او از چار سو عمری پسرهایش

رکاب از نام خود دارند تا این زن نگین باشد

 

تمام بچه هایش بهترند از دیگران اما

یکی این بین چون عباس باید بهترین باشد

 

رباب و زینب از عباس می خواندند قبل از او

که قطعا روضه خوانِ خبره باید آخرین باشد

 

وَمادر روضه ی عباس را تا آب می خواند

چرا که آخر این روضه باید نقطه چین باشد

 

به سطح آب، عکس ماه می ریزد به هم گاهی

ولی ماهش چگونه ارباًاربا بر زمین باشد

 

حضور  چار امام در بقیع و مادری یعنی؛

که بعد از مرگ هم باید که او ام البنین باشد

 

مهدی رحیمی

اشعار فاطمیه – زبانحال امام علی(ع)

اشعار فاطمیه – زبانحال امام علی(ع)

 

گوشه ی چادر تو تا که به در میگیرد

مرتضی پشت سرت دست به سر میگیرد

 

تو فقط فضه بیا فاطمه را زود ببر

چون که دارد دَم در معرکه در میگیرد

 

از همان روز که برگشتی از آن کوچه حسن

زانویش را چه غریبانه به بر میگیرد

 

دخترت گفت در این خانه که نامحرم نیست

پس چرا مادرمان رُخ ز پدر میگیرد

 

فاطمه دخترمان حال تو را میداند

چند روزیست تو را زیر نظر میگیرد

 

زودتر خوب شوی فاطمه جان خوبتر است

زن همسایه سه ماه است خبر میگیرد

 

اجرا شده توسط حاج منصور ارضی در 21 بهمن 95

 

********************

 

اشعار فاطمیه – زبانحال امام علی(ع) – محمد حسن بیات لو

 

بخند...گریه ات آخر مرا ز پا انداخت

مرا ز پا و تو را دیگر از نوا انداخت

 

به جان من بخورد درد تو، نخور غصه

غم تو لرزه به اندام مرتضی انداخت

 

غریبگی نکن ای آشنای مرد غریب

بگو چگونه تورا کوچه از صدا انداخت

 

بگو چه کار کنم تا مرا حلال کنی؟

تورا حمایتِ از من در این بلا انداخت

 

دو تا نشان زده با تیر خود، زمین خوردم

همان کسی که تورا بین کوچه ها انداخت

 

ببینمت!  چقدر بد زده تو را نامرد

که ضرب پنجه او روی گونه جا انداخت

 

ببین نتیجه سیلی بی هوا این است

ز هر کلام تو یک در میان هجا انداخت

 

نفس کشیدی و من بند آمده نفسم

لباس خونی تو از نفس مرا انداخت

 

ز لب گزیدن تو درد سینه ات پیداست

جدال دنده و سینه تو را ز پا انداخت

 

علی اکبر نازک کار

 

********************

 

اشعار فاطمیه – زبانحال امام علی(ع) – علی شکاری

 

وقتی که حال و روز تو بهتر نمی شود

 در چهره ام امید میسر نمی شود

 

 با زحمتی دو دیده به من بازکن گلم

 آیینه از نگاه، مکدر نمی شود

 

 پرپر مزن میان قفس، ای شکسته پر

 این پر برای پر زدنت پر نمی شود

 

 از میخ در حکایت شرم مرا بپرس

 رویم سپید پیش پیمبر نمی شود

 

 بر روی زخم گونه ی خود جان مرتضی

 مرهم گذار، گوشه معجر نمی شود

 

 داغت عجیب پشت علی را شکسته است

 از پا فتاده، فاتح خیبر نمی شود

 

 باشد، حسین را به برم می کشم، برو!

اما بدان، محبت مادر نمی شود

 

با التماس گفت: مرو! پیش من بمان

 زهرا اشاره کرد که : دیگر نمی شود

 

علی شکاری

 

********************

 

اشعار فاطمیه – زبانحال امام علی(ع) –داریوش جعفری

 

ناله کم کن تا نبینی بر لبانم آه را

غصه ی تو داده بر من این غمِ جانکاه را

 

میکنی این خانه را خود رو براه و میبری

از دو پای حیدرت بانو توانِ راه را

 

خوب میدانم چه دردی در وجودت میکشی

زانکه دیدم دودِ بر در...خونِ بر درگاه را

 

با پرِ چادر مپوشان صورتت از روی من

تا ببینم محرمم آن چهره ی چون ماه را

 

رو به درگاه خدا کن دست خود بالا ببر

کن دعایی حالِ این قوم بدِ گمراه را

 

گر که میخواهی نمیرم جان زهرا قطع کن

گریه های جانگداز و ناله ی ناگاه را

 

میروی تو میرود سنگ صبورِ خانه ام

میروم تا پر کنم از غصه هایم چاه را

 

داریوش جعفری

 

********************

 

اشعار فاطمیه – زبانحال امام علی(ع) – داریوش جعفری

 

هر زمان کردم نظر دیدم که بیداری چرا؟

پیشِ رویم چادر از رو بر نمیداری چرا؟

 

کس نمیگوید سلامم...کس نمیگوید جواب

بین این غمها تو قفلِ غم به لب داری چرا؟

 

رنگِ رخسارت خبر از روزگارت می دهد

کارِ خانه پس چرا لبخندِ اجباری چرا؟

 

هر چه پرسیدم ز حالت زود گفتی بهترم

پس بگو دستت ز پهلو بَر نمیداری چرا؟

 

ردِّ خونی پشتِ در روی زمین بینم... ولی

خیره با چشمان کم سو سوی مسماری چرا؟ 

 

یارِ هجده ساله ام رنگت چنان صد ساله هاست 

دست بر زانو خمیده سمت دیواری چرا؟

 

این دعایت را شنیدم مرگ میکردی طلب

نوبهارِ خانه ام از عمر بیزاری چرا؟

 

ای همه پشت و پناهم عزم رفتن کرده ای؟ 

قصدِ این داری که از من دست برداری ؟ چرا؟

 

صبح تا شب کارِ خانه نیمه ی شب گرمِ آه

هر زمان کردم نظر دیدم که بیداری چرا؟

 

داریوش جعفری

 

********************

 

اشعار فاطمیه – زبانحال امام علی(ع) – محسن عرب خالقی

 

این قدربین رفتن وماندن نمان بمان

پیرم مکن ز بارغمت ای جوان بمان

 

خورشیدمن به جانب مغرب روان مشو

قدری دگر به خاطراین آسمان بمان

 

مهمان نه بهار علی پا مکش ز باغ

نیلوفر امانتی باغبان بمان

 

ای دل شکسته آه تو ما را شکسته است

ای پرشکسته پر مکش از آشیان بمان

 

دیگر محل به عرض سلامم نمی دهند

ای هم نشین این دل بی همزبان بمان

 

راضی مشو دگر به زمین خوردنم مرو

بازی نکن تو با دل این پهلوان بمان

 

روی مرا اگر به زمین می زنی بزن

اما بیا بخاطراین کودکان بمان

 

در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست

اینقدر بین رفتن وماندن نمان بمان

 

محسن عرب خالقي

 

********************

 

اشعار فاطمیه – زبانحال امام علی(ع) – حسن کردی

 

مثل شمع سحری آب شدی از گریه

از خودت بی خبری آب شدی از گریه

 

بسترت خیس شد از اشک بیا گریه نکن

ناله ها از نفس انداخت تو را گریه نکن

 

دل من از نفس سوخته ات آگاه است

مثل اینکه شب بی مادریم در راه است

 

لحظه ها سخت تر از سخت به تو میگذرند

زخم ها گرچه که مخفی ست ولی جلوه گرند

 

زهره خانه حیدر چه شده خاموشی؟

ساکتی مادر من یا نکند بی هوشی؟

 

مثل تنهایی بابا چقدر تنهایی

دور کن از سر خود فکر سفر تنهایی

 

طرحی از قامت چون کوه تو باقی مانده

سایه ای از تن مجروح تو باقی مانده

 

دور از چشم هراسان حسن گریه نکن

این چنین ناله جانسوز نزن گریه نکن

 

بعد از آن کوچه باریک بهم ریخته ای

از همان لحظه تاریک بهم ریخته ای

 

حسن کردی

 

********************

 

اشعار فاطمیه – زبانحال امام علی(ع) – مجتبی خرسندی

 

بعد از تو خانه دیگر از رونق می افتد

چون خانه ی بی مادر از رونق می افتد

 

باتو به هر ترتیب رونق دارد اما

تو می روی و آخر از رونق می افتد

 

هم خانه ی حیدر ندارد بی تو لطفی

هم خانه ی پیغمبر از رونق می افتد

 

بعد از فدک اهل ریا فهمیده بودند

با خطبه هایت منبر از رونق می افتد

 

بعد از تو مرگ و زندگی فرقی ندارد

رهبر نباشد لشکر از رونق می افتد

 

چیز عجیبی نیست این گوشه نشینی

چون مرغ بی بال و پر از رونق می افتد

 

حال علی آیینه ی بیماری توست

بی تو جهان حیدر از رونق می افتد

 

بیمار هستی ، خانه ات رونق ندارد

اما نباشی بدتر از رونق می افتد

 

مجتبی خرسندی

 

********************

 

اشعار فاطمیه – زبانحال امام علی(ع) – حبیب نیازی

 

دستِ من نیست که افتاده تنم شرمنده

مرگ آور  شده، وضعِ بدنم شرمنده

 

با نگاه خودم امروز به فضّه گفتم

بابت اینهمه زحمت شدنم شرمنده

 

قسمت این بود حسن از تو و من هم باشم

لحظه ی دیدنِ روی حسنم شرمنده

 

عطر خون از ترک سینه ی من میپیچد

پلک هم نِه ، نفسی تا بزنم شرمنده

 

به خدا یک ضرر کوچک بد سوختن است

شده جزئی ز تنم پیرهنم شرمنده

 

باید انگار سپیده به مویت سر بزند

شب طولانی غسل و کفنم شرمنده

 

دستِ تو بسته شد و دست من از کار افتاد

تا قیامت  تو  زِ من ، از تو منم شرمنده

 

حبیب نیازی

 

********************

 

اشعار فاطمیه – زبانحال امام علی(ع) – محمد حسن بیات لو

 

حرفی بزن سکوت دوای تن تو نیست

اینجابه کنج خانه که جای تن تو نیست

 

خیلی تنت ضعیف شده فکر می کنم

شاید که این لباس برای تن تو نیست

 

هنگام باز کردن در میخوری زمین

ای وای از قدم که عصای تن تو نیست

 

حوریه ی بهشت به غیر از حریر یاس

سوگند میخورم که سزای تن تو نیست

 

من نذر روزه میکنم امشب سر نماز

من حاجتم به غیر شفای تن تو نیست

 

زخمی و قد خمیده و تبدار و خسته ای

تغییر کرده این که نمای تن تو نیست

 

محمدحسن بیات لو

اشعار فاطمیه – زبانحال امام حسن(ع)

اشعار فاطمیه – زبانحال امام حسن(ع) – حسن لطفی

 

شب و کابوس از چشمِ منِ کَم سو نمی‌اُفتد

تبِ من کَم شده اما تبِ بانو نمی اُفتد

 

غرورم را شکسته خنده‌ی نامحرمی یارَب

چه دردی دارد آن کوچه که با دارو نمی‌اُفتد

 

جماعت داشت می‌آمد دلم لرزید می‌گفتم

که بیخود راهِ نامردی به ما این سو نمی‌اُفتد

 

کِشیدم قَد به رویِ پایم و آن لحظه فهمیدم

که حتی ردِ بادِ سیلی اش بر گونه می‌اُفتد

 

نشد حائِل کند دستش  گرفته بود چادر را

که وقتی دست حائِل شد کسی با رو نمی‌اُفتد

 

به رویِ شانه‌ام دستی و دستی داشت بر دیوار

به خود گفتم خیالت تخت باشد او نمی‌اُفتد

 

سیاهی رفت چشمانش  سیاهی رفت چشمانم

وَگَرنه مادری در کوچه بر زانو نمی‌اُفتد

 

میانِ خاک می‌گردیم و می‌گویم چه ضربی داشت

خدایا گوشواره اینقَدَر آنسو نمی‌اُفتد

 

دو ماهی هست کابوس است خواب هر شَبَم ، گیرم

تبِ من خوب شد اما تبِ بانو نمی‌اُفتد

 

حسن لطفی

 

*******************

 

اشعار فاطمیه – زبانحال امام حسن(ع) – حسن لطفی

 

بر شانه می‌آورد تا بانو نیافتد

آرام تا این شمع از سوسو نیافتد

 

پروانه بود و دورِ مادر چرخ می‌زد

حتی نگاهی بر جلالِ او نیافتد

 

تا دید می‌آید حرامی سویشان گفت

ای کاش راهِ نانجیب این سو نیافتد

 

خیلی حواسِ مجتبیٰ جمع است اینجا

زخمی دگر این دفعه بر بازو نیافتد

 

وقتی که زد سیلی تقلا کرد طفلی

یعنی اگر اُفتاد هم با رو نیافتد

 

پهلویِ او تازه شکسته بود اُفتاد

اما نشد بر خاک از پهلو نیافتد

 

ای کاش دیوارِ گذر احساس هم داشت

ای کاش جایِ سنگ بر اَبرو نیافتد

 

یکروز در گودال هم می‌گفت مادر

زینب بیا از رویِ زین با رو نیافتد

 

قاتل رسید و مادرش فریاد می‌کرد

ای کاش بر این سینه با زانو نیافتد

 

ای کاش آبی رویِ این لبها بریزد

یا اینکه دستش بر سرِ گیسو نیافتد

 

حسن لطفی

 

********************

 

اشعار فاطمیه – زبانحال امام حسن(ع) –  حسن لطفی

 

ای برادر چه می‌کنی با خود

چند روزیست سرد و خاموشی

سر به زانو گرفته‌ای چندی

لبِ خود می گزی نمی‌جوشی

 

یک طرف حال و روزِ غمگینت

یک طرف ناله‌هایِ مادرمان

مانده‌ام با حسین در این بِین

که چه خاکی کنیم بر سرمان

 

درد و دل کن دوباره و دریاب

خواهری را که جان به لب کردی

بَسکه در بینِ خواب لرزیدی

بَسکه در بینِ خواب تب کردی

 

مشت خود می فشاری و در اشک

چهره‌ای نا امید می بینم

چه شده در میانِ گیسویت

چند تاری سپید می بینم

 

دست بردار از دلم خواهر

که پُر از شعله و شراره شده

بعد داغی که آتشم زده است

دل نمانده که پاره پاره شده

 

روضه‌ام روضه‌هایِ یک کوچه است

کوچه‌ای سرد و کوچه‌ای تاریک

کوچه‌ای سنگی و غبار آلود

کوچه‌ای تنگ و کوچه‌ای باریک

 

بارها گفته ام خدا نکند

راهِ یاسی به لاله چین بخورد

بارها گفته ام خدا نکند

که در آنجا کسی زمین بخورد

 

ولی ای وای بر سرم آمد

کوچه خالی زِ رفت و آمد شد

چادرِ مادرم به دستم بود

که در آن کوچه راهِ ما سد شد

 

بِینِ دیوارهایِ بی احساس

ازدحامِ حرامیان دیدم

پنجه‌ها مُشت و دستها سنگین

پنجه‌ای را در آسمان دیدم

 

قد کشیدم به رویِ پا اما

حیف دستش گذشت و از سرِ من

آسمان تار شد که می‌نالید

بِینِ گرد و غبار مادر من

 

چادرش را به سر کشید و به درد

تکیه بر شانه‌ام به سختی داد

خواست مادر که خیزد از جایش

ولی اینبار هم زمین اُفتاد

 

دست بر خاک می‌کشید آرام

با دو چشمانِ تار چاره نداشت

چادرش را تکاندم و دیدم

گوش خونین و گوشواره نداشت

 

ناله ام بین خنده‌ها گُم شد

جگرم در عزایِ چشمش بود

ردِ خونی به رویِ دیوار و

جایِ دستی به جای چشمش بود

 

حسن لطفی

 

********************

 

اشعار فاطمیه – زبانحال امام حسن(ع) – حسن لطفی

 

مردک پست که عمری نمک حیدر خورد

نعره زد بر سر مادر به غرورم برخورد

 

 ایستادم به نوک پنجه ی پا اما حیف

 دستش از روی سرم رد شد و بر مادر خورد

 

هرچه کردم سپر درد و بلایش گردم

نشد ای وای که سیلی به رخش آخر خورد

 

 آه زینب تو ندیدی! به خدا من دیدم

 مادرم خورد به دیوار ولی با سر خورد

 

سیلی محکم او چشم مرا تار نمود

مادر از من دوسه تا سیلی محکمتر خورد

 

حسن ازغصه سرش را به زمین زد، غش کرد

باز زینب غم یک مرثیه ی دیگر خورد

 

 قصه ی کوچه عجیب است مهاجر اما

  وای از آن لحظه که زهرا لگدی از در خورد

 

اشعار فاطمیه – شهادت حضرت محسن(ع)

اشعار فاطمیه – شهادت حضرت محسن(ع) – محمد سعید طالبی

 

ریختند و وحشیانه با لگد در را زدند

عده ای هم جای در... پهلوی مادر را زدند

 

عده ای هیزم به دست و عده ای هم با قلاف

بی هوا آتش به پا کردند وهی... در را زدند

 

لشکر حیدر جلوی لشکری صف می کشد

این اراذل بی ترحم رکن لشکر  را زدند

 

بوی سیب فاطمه از بوسه های مصطفی است

گرگ ها از ریشه این سیب معطر را زدند

 

فاطمه گوهر ..ولی دیگر صدف در کار نیست

باز کردند آن صدف را ...وای گوهر را زدند

 

ریشه ی دین سوخته ، افتاده ساقه بر زمین

آمدند و غنچه ای که گشته پرپر را زدند

 

قنفذ و مثمار باهم کارشان را کرده اند

از جهات مختلف این یاس  حیدر را زدند

 

محمد سعید طالبی

 

*******************

 

اشعار فاطمیه – شهادت حضرت محسن(ع)

 

در شلوغی گذرها غالبا

سخت خواهد بود تنها رد شدن

وای اگر دعوا نباشد تن به تن

مانده باشد بین سیصد مرد!زن

 

جنگ جنگ عصمت و بی عصمتی ست

فاطمه بر اسم حیدر غیرتی ست

 

شعله بالا رفت زهرا جا نزد

حرفی از سازش به کافرها نزد

پشت پا بر غربت مولا نزد

جز به خون این حکم را امضا نزد

 

حکم صادر کرد با خون اینچنین

هست علی تنها امیرالمومنین

 

اهرمن هیزم بدست آمد اگر

فاطمه بسته است چادر بر کمر

گر گرفته بین آتش میخ در

باز اما میکند سینه سپر

 

 صدهزاران میخ پیش او کم است

فاطمه در راه حیدر محکم است

 

تا که دود شعله شد از در بلند

گشت دیگر ناله ی کوثر بلند

از زمین دیگر نشد پیکر بلند

زیر پا افتاده اما سربلند

 

نیمه جان هم باز او صاحب لواست

چادر خاکی او مشکل گشاست

 

گرچه هرروضه مکرر میرسد

روضه روضه حرف دیگر میرسد

این حماسه کی به آخر میرسد

ارث مادر تا به دختر میرسد

 

کربلا زهرای خیمه زینب است

روز دشمن از وقار او شب است

 

گوشه گودال تنها میشود

گرچه می افتد زمین پا میشود

زینب کرار دنیا میشود

دین  زصبرش باز احیا میشود

 

در اسیری سرفرازی میکند

صبر او با مرگ بازی میکند

 

اجرا شده توسط حاج منصور ارضی در 18 بهمن 95

 

*******************

 

اشعار فاطمیه – شهادت حضرت محسن(ع) – مهدی رحیمی

 

علی زهرای خود را بعد از آن فریاد پیدا کرد

بماند اینکه چادر را حسن در باد پیدا کرد

 

به غیر از در٬ که در هم خورد شد شرقی و غربی شد

زمان٬ خم شد شبیه فاطمه٬ ابعاد پیدا کرد

 

زمان برگشت در جای خودش آن جا که ‌در کوچه

برای خویش محسن ساعت میلاد پیدا کرد

 

نگاهی کرد توی چشم اهل خانه مولا و

برای فاطمی گشتن سه استعداد پیدا کرد

 

گمانم بعد اگر که جزء بکّائین عالم شد

کلید چاه ها را حضرت سجاد پیدا کرد

 

مدینه بدتر از کوفه ست زهرا را شکستند و

فقط گفتند درب خانه ای ایراد پیدا کرد

 

مهدی رحیمی

 

*******************

 

اشعار فاطمیه – شهادت حضرت محسن(ع) – مهدی رحیمی

 

سر به روی شانه ی دیوار...در سنگین شده

که نمی چرخد به دورش آنقدر سنگین شده

 

کوچه های شهر را برهم زده با گفتنش

باد لکنت دارد از بس که خبر سنگین شده

 

آن چنان کوچه دلش از رد پاها سیر بود

که برایش طاقت یک رهگذر سنگین شده

 

درد سیلی٬زخم پهلو٬خنده ی همسایه ها

مادرم فکری بکن٬ بار سفر سنگین شده

 

از صدای آه اهل خانه می شد حدس زد

توی کوچه ضرب دست یک نفر سنگین شده

 

آن قدر سنگین که سیلی بدون شرح را

مادرش خورده ولی گوش پسر سنگین شده

 

درب از یک سو و دیواری که در نزدیکی است

موقع برگشت سیلی بیشتر سنگین شده

 

آن قدر سنگین که از آن لحظه عمری را حسن

با تمام کوچه های شهر سر سنگین شده

 

مهدی رحیمی

 

*******************

 

اشعار فاطمیه – شهادت حضرت محسن(ع) – حسن کردی

 

قلب دنيا سنگ شد وقتي كه آن در مي شكست

بايد از شرمندگي آنجا زمين سر مي شكست

 

فاجعه تازه رقم مي خورد وقتي كوچه ديد

در كمال بهت مردم قلب حيدر مي شكست

 

چشم هاي ذولفقاري علي خون گريه داشت

هيبت اسطوره سردار خيبر مي شكست

 

آيه اي از سوره اش روي زمين افتاده بود

قامت رعنايي بانوي كوثر مي شكست

 

نيروي پروانه بر در كارگر واقع نشد

بال هايش شعله ور گرديد و پر پر مي شكست

 

در به روي شعله ها چرخيد و تا پهلو رسيد

از تلاقيِ در و ديوار مادر مي شكست

 

حسن کردی

 

*******************

 

اشعار فاطمیه – شهادت حضرت محسن(ع) – ابراهیم روشن روان

 

راه‌بندان پیش آمد،کوچه هم مسدود شد

هی قدم‌ برداشتند و هی غبار آلود شد

 

آن کسانی که ولایت را پذیرفتند، هم

فکرشان غرق خیال آتش نمرود شد

 

یک نفر میگفت : هیزم خشک باشد بهتر است

یک نفر با این کلام ازعمق دل خوشنود شد

 

خانه‌ای که عطر آن مافوقِ مُشک وعود بود

سوخت،بوی‌ ناب‌رفت‌و،جاگزینش دود شد

 

میخ داغ و سینه ای گنجینه از اسرار حق

فاصله بین در و پهلو کمی محدود شد

 

مادرسادات  پشت در ولی ...، بایک لگد...

ثلث سادات جهان بااین اثر نابود شد !!

 

شرح کوچه روضه های فاطمیه طالب است

تابگویم گوشوار فاطمه مفقود شد

 

ابراهیم روشن روان

اشعار فاطمیه – روز شهادت حضرت زهرا(س)

اشعار فاطمیه – روز شهادت حضرت زهرا(س)

 

برخواست دگر جمع کند بستر خود را

میخواست که خوشحال کند همسر خود را

 

امروز خودش پای تنور آمد و نان پخت

تا سیر کند فاطمه نان آور خود را

 

این معجر خاکی دگر اندازه ی او نیست

داده است به آتش کمی از معجر خود را

 

رفتن پسرها وسط کوچه نشستن

سخت است ببینن غم مادر خود را

 

حالا که نشد باز کند پوشیه اش را

ای کاش کمی ناز کند دختر خود را

 

چون محرم راز علی و همدم او بود

در سینه نگه داشت دَم آخر خود را

 

روح علی و فاطمه در پیکر هم بود

پس برد علی دفن کند پیکر خود را

 

اجرا شده توسط حاج منصور ارضی در 22 بهمن 95

 

********************

 

اشعار فاطمیه – روز شهادت حضرت زهرا(س) – نرگس غریبی

 

رد خونست که بر پیکر این در مانده

مثل زخمی که روی بال کبوتر مانده

لرز سختیست که بر زانوی حیدر مانده

گرد و خاکست که بر چادر مادر مانده

 

غم عالم به سرم ریخت ،امان از کوچه

همه ی بال و پرم ریخت ، امان از کوچه

 

آنقدر سوخته که چادرش از سر افتاد

دست بر شانه ی من بود که مادر افتاد

بضعه افتاد ، همه جان پیمبر افتاد

دردسر بود که در خانه ى ما شر افتاد

 

گره افتاده به این کار،امان از کوچه

خم شده حیدر کرار ، امان از کوچه

 

مانده خاکستر در ، روی پر و بال اما

مانده در گوش من آن شورش و جنجال اما

یاد آن قد خم و آن تن بی حال اما

چادری که شده در معرکه پا مال اما

 

بدتر این بود نه با پا ، که با سر افتاد

تا به روی کمر مادر من در افتاد

 

مانده نجوای شب و روز من و این کوچه

مانده این آه جگر سوز من و این کوچه

آتش و دود غم افروز من و این کوچه

حسرت مادر دیروز من و این کوچه

 

تکه تکه شده ام ، قحطی مرگ ست خدا

میکشد آه مرا ، کوچه جدا ، مرگ جدا

 

آسیابست که امروز سرش خلوت شد

یا تنوری که برایش غم نان حسرت شد

گریه در روزن چشمان همه دعوت شد

بوی مادر به لباس تن من عادت شد

 

سخت تر میگذرد ثانیه ها بی مادر

شده دلگیر همه خانه ى ما بی مادر

 

هیچ داغی بجز این داغ مرا پیر نکرد

بين موهای حسن این همه تأثیر نکرد

یل خیبر شکنی را نه زمین گیر نکرد

گریه چشمان مرا از غم تو سیر نکرد

 

آن سه تا بانی دردند ، امان از کوچه

چه جفاها که نکردند ، امان از کوچه

 

نرگس غریبی

 

********************

 

اشعار فاطمیه – روز شهادت حضرت زهرا(س) – محمد قاسمی

 

روز آخره داری کار می کنی

‎روزای خوبمو تکرار می کنی

‎ولی خانومم بدون با رفتنت

‎دنیا رو ، رو سرم آوار می کنی

 

چشمای بسته تو واکن دوباره

‎نیگا کن چجوری اشکـام میباره

‎هیچ کسی جز غم تو نمی تونه

‎مرد عالمو به زانو درآره

 

‎ای ملیکه ی منه خونه نشین

‎پاشو از جا پیش شوهرت بشین

‎از تو مسجد تا در حجره ی تو

‎می دونی چند دفعه افتادم زمین ؟

 

‎کاش میشد دست روی بازوت بذارم

‎بچّه هاتو باز رو زانوت بذارم

‎کاش می شد که قبل رفتن به سفر

‎مرهمی رو زخم پهلوت بذارم

 

‎جوونم داری با قد خم میری

‎مثه سایه از روی سرم میری

‎تو مدینه به منه شکسته دل

‎تو سلام میکردی که توهم میری...

 

‎آه سردت علی رو میلرزونه

‎جیگرم رو رفتنت می سوزونه

‎کاش میشد دست اجل بجای تو

‎منو تُوو تابوت تو بخوابونه

 

محمّدقاسمی

برگرفته از کانال حدیث اشک

 

********************

 

اشعار فاطمیه – روز شهادت حضرت زهرا(س) – قاسم صرافان

 

خیلی زوده که وداع من و تو سر برسه

با جدایی چرا این قصه به آخر برسه

 

جای مادر کی حسینت رو در آغوش بگیره

به خدا زوده که زینب به برادر برسه

 

در نفهمید مگه قلب یل خیبری تو

بذا دستای من این بار به این در برسه

 

کار دنیا رو ببین من باید اینجا باشم و

در به پهلوی گلِ فاتح خیبر برسه

 

سخته زن جارو کنه خونه رو با دست کبود

حال زن بد باشه و خوب به شوهر برسه

 

سر سفره تو بشین، من به حسین لقمه می‌دم

سخته دستای کبود تو به اونور برسه

 

خوب می‌شد کاشکی که زخمات آخه اینجوری علی

چی بگه وقتی دوباره به پیمبر برسه

 

همدم ابوتراب! قرار نبود تنها بری

چادر خاکی تو تنها به حیدر برسه

 

میدونی چی به سر علی میاد اون شبی که

از یتیمات ناله‌ی : مادر مادر ... برسه

 

کی می‌دونه که چقدر خون میشه قلب باغبون

وقتی بالای سر لاله‌ی پرپر برسه

 

بذا بند کفنو وا کنم و موی حسین

بار آخر به سر انگشتای مادر برسه

 

بذا برداره نسیم خاکتو معلوم آخه نیست

که طواف حرمت کی به کبوتر برسه

 

قاسم صرافان

 

********************

 

اشعار فاطمیه – روز شهادت حضرت زهرا(س) – وحید قاسمی

 

راضی به هر قضایِ خدا می روی علی

چون نوح سمتِ موج بلا می روی علی

 

دارم به فتحِ خیبر تو فکر می کنم

با دستهای بسته کجا می روی علی

 

ای سرشناس شهر، برای تو خوب نیست

مسجد چرا بدون عبا می روی علی

 

آشفته حالِ فاطمه ی پشتِ در نباش

قدرِ خودت به هول و ولا می روی علی

 

آیینه ی شکسته ی این کوچه ها منم

از من شکسته تر تو چرا می روی علی

 

بی رحمیِ مغیره عجب شمرگونه است

داری چه زود کرببلا می روی علی

 

این کوچه، آخرش ته گودال می رسد

داری میان حرمله ها می روی علی

 

وحید قاسمی

اشعار فاطمیه

اشعار فاطمیه - امام علی(ع) - رضا رسول زاده

 

با سوز مادرانه فقط گریه می کنی

هر شب به یک بهانه فقط گریه می کنی

 

یک شب ز درد سینه فقط آه می کشی

یک شب ز درد شانه فقط گریه می کنی

 

می ترسم این سه ساله ی تو کم بیاورد

وقتی میان خانه فقط گریه می کنی

 

حنانه ام به جان علی آب رفته ای

روزانه و شبانه فقط گریه می کنی

 

هنگام پخت نان که کمی از دل تنور

آتش کشد زبانه فقط گریه می کنی

 

من که ندیده ام که چگونه تو را زدند

از درد تازیانه فقط گریه می کنی

 

حرفی که با علی غریبت نمی زنی

آرام و مخفیانه فقط گریه می کنی

 

بعد از هزار سال تو بر غربت علی

بانوی بی نشانه فقط گریه می کنی

 

رضا رسول زاده

 

**********************

 

اشعار فاطمیه - امام علی(ع) - رضا رسول زاده

 

دیگر گلی شبیه تو پرپر نمی شود

زین پس کسی به قدر تو لاغر نمی شود

 

دستی که زیر چادر خود می کنی نهان

دیگر سپر به یاری حیدر نمی شود

 

وقتی که راه می روی از دست من بگیر

دیوار هم برای تو یاور نمی شود

 

گرچه پس از تو مونس این کودکان شوم

اما کسی به خوبی مادر نمی شود

 

نام فراق می بری و می کشی مرا

این خانه ام پس از تو منور نمی شود

 

شهر مدینه ظرفیت پاکی ات نداشت

یثرب پس از تو شهر پیمبر نمی شود

 

بالای درب خانه ی حیدر نوشته اند

هر سوره ای که سوره ی کوثر نمی شود

 

رضا رسول زاده

 

*********************

 

 

اشعار فاطمیه - امام علی(ع) - رضا رسول زاده

 

دمی که شعله به دارالشفای من افتاد

به پشت خانه ی من جانفدای من افتاد

 

دری که سوخت اساسا ز پایه اش سست است

لگد زدند و در این سرای من افتاد

 

چه آمده به سر همسرم نمی دانم

از آن به بعد دگر با وفای من افتاد

 

به اذن من همه حمله به سویم آوردند

و ریسمان به سرو دست های من افتاد

 

کننده ی در خیبر طناب پیچ که دید

به گریه مرد یهودی برای من افتاد

 

قرار بود که زهرا ز من جدا نشود

به این دلیل به کوچه به پای من افتاد

 

غلاف دست به کار شد به بازویش بس خورد

که دست فاطمه از این عبای من افتاد

 

رضا رسول زاده

 

*************************

 

اشعار فاطمیه - امام علی(ع) - رضا رسول زاده

 

حریر سبز نبوت چه شد که چین خوردی ؟

به همسرت که نگفتی کجا زمین خوردی

 

پس از نبی تو فقط غصه و فقط سیلی

برای یاری اسلام و حفظ دین خوردی

 

سر نماز جماعت نگاهشان کردم

تو لطمه خورده ای از "آن" و یا از "این" خوردی !؟

 

سند به دست ز مسجد که آمدی بیرون

چگونه سیلی از آن مرد در کمین خوردی ؟

 

دو گوشواره شکسته به گوش تو زهرا

تو هم ز دست و ز دیوار ... ! اینچنین خوردی ؟

 

گل بنفشه ی حیدر تو جام دردت را

از این کبودی یکدست بر جبین خوردی

 

به فکر حال خودت باش ارغوانی من

چقدر غصه برای من غمین خوردی

 

رضا رسول زاده

 

************************

 

اشعار فاطمیه - امام علی(ع) - رضا رسول زاده

 

پشت در ای گل من برگ و برت مانده به جا

ملک سوخته ام بال و پرت مانده به جا

 

پر شده شهر از اینکه تو دگر خواهی رفت

روی دیوار گلی ام خبرت مانده به جا

 

من ندیدم تو که دیدی ، ز نگاهت خواندم

حادثه بین دو چشمان ترت مانده به جا

 

گریه کم کن که حسین و حسن تو هستند

داغ ششماهه اگر بر جگرت مانده به جا

 

من از این خس خس هر نیمه شبت فهمیدم

زخم بر سینه ی بر من سپرت مانده به جا

 

با غلافی زد و بازوی تو از کار افتاد

رد شلاق به دست دگرت مانده به جا

 

خوب شد دست نبردی تو به گیسو زهرا

حرف نفرین که زدی تو اثرت مانده به جا

 

رضا رسول زاده

 

************************

 

اشعار فاطمیه - امام علی(ع) - مسعود اصلانی

 

مردم شهر چه ها بر جگرت آوردند

شعله بر سوختن بال و پرت آوردند

دست سمت رخ همچون قمرت آوردند

گل یاسم چه بلایی به سرت آوردند

 

خواب بودی ورم پلک ترت را دیدم

رفتی از هوش کنارم، به خودم لرزیدم

 

بعد از آن روز که من سوختنت را دیدم

مُردم و زنده شدم زخم تنت را دیدم

باورم نیست بمانی کفنت را دیدم

غیرت کوچه و اشک حسنت را دیدم

 

چند وقتیست که خوابش پر کابوس شده

غیرت کودکمان زخمی ناموس شده

 

وای اگر بال و پرت میل به پرواز کند

زخم سر بسته ی پهلوت دهن باز کند

از تب نیمه شب تو سخن آغاز کند

باید امروز نگاهت کمی اعجاز کند

 

ورنه از خس خس راه نفست می میرم

آه ، از شهر مدینه چقدر دلگیرم

 

اشک چشمان ترت کاش امانت می داد

سوزش بال و پرت کاش امانت می داد

دنده ی دردسرت کاش امانت می داد

شب و درد کمرت کاش امانت می داد

 

نقشی از صورت خورشید در این شام بکش

بسترت سرخ شده پس نفس آرام بکش

 

بشکند دست بزرگی که به رویت بد زد

از لج من به روی بازوی تو آمد زد

خواست تا دست بیافتد چقدر بی حد زد

دشمنت زخم پیاپی به دلم خواهد زد

 

با زمین خوردن تو سینه ی من تیر کشید

دست من را نفس خسته به زنجیر کشید

 

در نگاه تو غم سوختنی معلوم است

غمت از دوختن پیرهنی معلوم است

در سراشیبی گودال تنی معلوم است

کشته بی سر و پاره بدنی معلوم است

 

تکه های بدنش سهمیه هر نیزه است

زیر و رو کردن او زیر سر سر نیزه است

 

 مسعود اصلانی

 

*********************

 

اشعار فاطمیه - امام علی(ع) - مصطفی متولی

 

ناگفته ها دارد دل غم پرورت با من

حرفی بزن از گوشۀ چشم ترت با من

 

بانوی محجوبم بیا و در میان بگذار

شرح بلایی را که آمد بر سرت با من

 

از اتفاقاتی که پیش آمد در آن کوچه

آن ماجراهایی که گفته دخترت با من

 

ای کاش امکان داشت راز رو گرفتن را

یکبار می گفتی به غیر از معجرت با من

 

از تازیانه با اشاره شکوه ها دارد

لرزیدن انگشت های لاغرت با من

 

یک روز کارِ خانه، نان پختن، کمی لبخند

اما چه کاری کرد روز دیگرت با من

 

امروز از اول فقط گفتی"حلالم کن"

ای وای اگر این است حرف آخرت با من

 

قبل از تو من جان می دهم، احیاء من با تو

بعدش عزیزم کار غسل پیکرت با من

 

مصطفی متولی

 

**********************

 

اشعار فاطمیه - امام علی(ع) - یوسف رحیمی

 

جان علی! جانم فدایت کَلِّمینِی

کُشتی مرا با گریه هایت کَلِّمینِی

 

حرفی بزن، آهی بکش، بیچاره ام کرد

این اشک های بی صدایت کَلِّمینِی

 

بسته ست جان من به پلک نیمه جانت

می میرد آخر مرتضایت کَلِّمینِی

 

از غصه هایت با علی هم درد دل کن

ای در صبوری بی نهایت کَلِّمینِی

 

روضه بخوان امشب بخوان از داغ محسن

با من بگو از آن حکایت کَلِّمینِی

 

از ماجرای کوچه که چیزی نگفتی

تا دق نکرده مجتبایت کَلِّمینِی

 

پلکي بزن تا قلبهامان جان بگيرد

جان شهید کربلایت کَلِّمینِی

 

نيمه نگاهي کن به حال زينبين و

بردار دست از این دعایت کَلِّمینِی

 

ذکر شب و روزت شده «عَجِّل وَفاتِی»

آوای جانسوزت شده «عَجِّل وَفاتِی»

 

یوسف رحیمی

 

**********************

 

اشعار فاطمیه - امام علی(ع) - محمد فردوسی

 

زهرا گمان کنم که زمان سفر شده

خواب و خوراک تو چه قدر مختصر شده

 

داری برای مرگ خودت می کنی دعا

امّا غروب عمر علی جلوه گر شده

 

در زیر بار غم، بدنت آب رفته است

حالت شبیه حال دل محتضر شده

 

در خانه هم برای علی رو گرفته ای

این صورت کبود تو هم دردسر شده

 

حرفی بزن و گرنه که دق می کند حسن

حرفی بزن ببین حسنم، جان به سر شده

 

خیلی دلت برای حسین شور می زند

« جانم حسین » های تو غرق شرر شده

 

در پشت در چه بر سرت آمد که این دو ماه

دارو دگر به زخم تنت بی اثر شده؟

 

فهمیده ام که دست به پهلو گرفته ای

هر چه که پیش آمده از « میخ در » شده

 

کمتر نفس بکش به خدا می کشی مرا

خونابه های پهلوی تو بیشتر شده

 

محمد فردوسی

اشعار فاطمیه

اشعار فاطمیه – زبانحال امام علی(ع)

 

گوشه ی چادر تو تا که به در میگیرد

مرتضی پشت سرت دست به سر میگیرد

 

تو فقط فضه بیا فاطمه را زود ببر

چون که دارد دَم در معرکه در میگیرد

 

از همان روز که برگشتی از آن کوچه حسن

زانویش را چه غریبانه به بر میگیرد

 

دخترت گفت در این خانه که نامحرم نیست

پس چرا مادرمان رُخ ز پدر میگیرد

 

فاطمه دخترمان حال تو را میداند

چند روزیست تو را زیر نظر میگیرد

 

زودتر خوب شوی فاطمه جان خوبتر است

زن همسایه سه ماه است خبر میگیرد

 

اجرا شده توسط حاج منصور ارضی در 21 بهمن 95

 

********************

 

اشعار فاطمیه – زبانحال امام علی(ع) – محمد حسن بیات لو

 

بخند...گریه ات آخر مرا ز پا انداخت

مرا ز پا و تو را دیگر از نوا انداخت

 

به جان من بخورد درد تو، نخور غصه

غم تو لرزه به اندام مرتضی انداخت

 

غریبگی نکن ای آشنای مرد غریب

بگو چگونه تورا کوچه از صدا انداخت

 

بگو چه کار کنم تا مرا حلال کنی؟

تورا حمایتِ از من در این بلا انداخت

 

دو تا نشان زده با تیر خود، زمین خوردم

همان کسی که تورا بین کوچه ها انداخت

 

ببینمت!  چقدر بد زده تو را نامرد

که ضرب پنجه او روی گونه جا انداخت

 

ببین نتیجه سیلی بی هوا این است

ز هر کلام تو یک در میان هجا انداخت

 

نفس کشیدی و من بند آمده نفسم

لباس خونی تو از نفس مرا انداخت

 

ز لب گزیدن تو درد سینه ات پیداست

جدال دنده و سینه تو را ز پا انداخت

 

علی اکبر نازک کار

 

********************

 

اشعار فاطمیه – زبانحال امام علی(ع) – علی شکاری

 

وقتی که حال و روز تو بهتر نمی شود

 در چهره ام امید میسر نمی شود

 

 با زحمتی دو دیده به من بازکن گلم

 آیینه از نگاه، مکدر نمی شود

 

 پرپر مزن میان قفس، ای شکسته پر

 این پر برای پر زدنت پر نمی شود

 

 از میخ در حکایت شرم مرا بپرس

 رویم سپید پیش پیمبر نمی شود

 

 بر روی زخم گونه ی خود جان مرتضی

 مرهم گذار، گوشه معجر نمی شود

 

 داغت عجیب پشت علی را شکسته است

 از پا فتاده، فاتح خیبر نمی شود

 

 باشد، حسین را به برم می کشم، برو!

اما بدان، محبت مادر نمی شود

 

با التماس گفت: مرو! پیش من بمان

 زهرا اشاره کرد که : دیگر نمی شود

 

علی شکاری

 

********************

 

اشعار فاطمیه – زبانحال امام علی(ع) –داریوش جعفری

 

ناله کم کن تا نبینی بر لبانم آه را

غصه ی تو داده بر من این غمِ جانکاه را

 

میکنی این خانه را خود رو براه و میبری

از دو پای حیدرت بانو توانِ راه را

 

خوب میدانم چه دردی در وجودت میکشی

زانکه دیدم دودِ بر در...خونِ بر درگاه را

 

با پرِ چادر مپوشان صورتت از روی من

تا ببینم محرمم آن چهره ی چون ماه را

 

رو به درگاه خدا کن دست خود بالا ببر

کن دعایی حالِ این قوم بدِ گمراه را

 

گر که میخواهی نمیرم جان زهرا قطع کن

گریه های جانگداز و ناله ی ناگاه را

 

میروی تو میرود سنگ صبورِ خانه ام

میروم تا پر کنم از غصه هایم چاه را

 

داریوش جعفری

 

********************

 

اشعار فاطمیه – زبانحال امام علی(ع) – داریوش جعفری

 

هر زمان کردم نظر دیدم که بیداری چرا؟

پیشِ رویم چادر از رو بر نمیداری چرا؟

 

کس نمیگوید سلامم...کس نمیگوید جواب

بین این غمها تو قفلِ غم به لب داری چرا؟

 

رنگِ رخسارت خبر از روزگارت می دهد

کارِ خانه پس چرا لبخندِ اجباری چرا؟

 

هر چه پرسیدم ز حالت زود گفتی بهترم

پس بگو دستت ز پهلو بَر نمیداری چرا؟

 

ردِّ خونی پشتِ در روی زمین بینم... ولی

خیره با چشمان کم سو سوی مسماری چرا؟ 

 

یارِ هجده ساله ام رنگت چنان صد ساله هاست 

دست بر زانو خمیده سمت دیواری چرا؟

 

این دعایت را شنیدم مرگ میکردی طلب

نوبهارِ خانه ام از عمر بیزاری چرا؟

 

ای همه پشت و پناهم عزم رفتن کرده ای؟ 

قصدِ این داری که از من دست برداری ؟ چرا؟

 

صبح تا شب کارِ خانه نیمه ی شب گرمِ آه

هر زمان کردم نظر دیدم که بیداری چرا؟

 

داریوش جعفری

 

********************

 

اشعار فاطمیه – زبانحال امام علی(ع) – محسن عرب خالقی

 

این قدربین رفتن وماندن نمان بمان

پیرم مکن ز بارغمت ای جوان بمان

 

خورشیدمن به جانب مغرب روان مشو

قدری دگر به خاطراین آسمان بمان

 

مهمان نه بهار علی پا مکش ز باغ

نیلوفر امانتی باغبان بمان

 

ای دل شکسته آه تو ما را شکسته است

ای پرشکسته پر مکش از آشیان بمان

 

دیگر محل به عرض سلامم نمی دهند

ای هم نشین این دل بی همزبان بمان

 

راضی مشو دگر به زمین خوردنم مرو

بازی نکن تو با دل این پهلوان بمان

 

روی مرا اگر به زمین می زنی بزن

اما بیا بخاطراین کودکان بمان

 

در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست

اینقدر بین رفتن وماندن نمان بمان

 

محسن عرب خالقي

 

********************

 

اشعار فاطمیه – زبانحال امام علی(ع) – حسن کردی

 

مثل شمع سحری آب شدی از گریه

از خودت بی خبری آب شدی از گریه

 

بسترت خیس شد از اشک بیا گریه نکن

ناله ها از نفس انداخت تو را گریه نکن

 

دل من از نفس سوخته ات آگاه است

مثل اینکه شب بی مادریم در راه است

 

لحظه ها سخت تر از سخت به تو میگذرند

زخم ها گرچه که مخفی ست ولی جلوه گرند

 

زهره خانه حیدر چه شده خاموشی؟

ساکتی مادر من یا نکند بی هوشی؟

 

مثل تنهایی بابا چقدر تنهایی

دور کن از سر خود فکر سفر تنهایی

 

طرحی از قامت چون کوه تو باقی مانده

سایه ای از تن مجروح تو باقی مانده

 

دور از چشم هراسان حسن گریه نکن

این چنین ناله جانسوز نزن گریه نکن

 

بعد از آن کوچه باریک بهم ریخته ای

از همان لحظه تاریک بهم ریخته ای

 

حسن کردی

 

********************

 

اشعار فاطمیه – زبانحال امام علی(ع) – مجتبی خرسندی

 

بعد از تو خانه دیگر از رونق می افتد

چون خانه ی بی مادر از رونق می افتد

 

باتو به هر ترتیب رونق دارد اما

تو می روی و آخر از رونق می افتد

 

هم خانه ی حیدر ندارد بی تو لطفی

هم خانه ی پیغمبر از رونق می افتد

 

بعد از فدک اهل ریا فهمیده بودند

با خطبه هایت منبر از رونق می افتد

 

بعد از تو مرگ و زندگی فرقی ندارد

رهبر نباشد لشکر از رونق می افتد

 

چیز عجیبی نیست این گوشه نشینی

چون مرغ بی بال و پر از رونق می افتد

 

حال علی آیینه ی بیماری توست

بی تو جهان حیدر از رونق می افتد

 

بیمار هستی ، خانه ات رونق ندارد

اما نباشی بدتر از رونق می افتد

 

مجتبی خرسندی

 

********************

 

اشعار فاطمیه – زبانحال امام علی(ع) – حبیب نیازی

 

دستِ من نیست که افتاده تنم شرمنده

مرگ آور  شده، وضعِ بدنم شرمنده

 

با نگاه خودم امروز به فضّه گفتم

بابت اینهمه زحمت شدنم شرمنده

 

قسمت این بود حسن از تو و من هم باشم

لحظه ی دیدنِ روی حسنم شرمنده

 

عطر خون از ترک سینه ی من میپیچد

پلک هم نِه ، نفسی تا بزنم شرمنده

 

به خدا یک ضرر کوچک بد سوختن است

شده جزئی ز تنم پیرهنم شرمنده

 

باید انگار سپیده به مویت سر بزند

شب طولانی غسل و کفنم شرمنده

 

دستِ تو بسته شد و دست من از کار افتاد

تا قیامت  تو  زِ من ، از تو منم شرمنده

 

حبیب نیازی

 

********************

 

اشعار فاطمیه – زبانحال امام علی(ع) – محمد حسن بیات لو

 

حرفی بزن سکوت دوای تن تو نیست

اینجابه کنج خانه که جای تن تو نیست

 

خیلی تنت ضعیف شده فکر می کنم

شاید که این لباس برای تن تو نیست

 

هنگام باز کردن در میخوری زمین

ای وای از قدم که عصای تن تو نیست

 

حوریه ی بهشت به غیر از حریر یاس

سوگند میخورم که سزای تن تو نیست

 

من نذر روزه میکنم امشب سر نماز

من حاجتم به غیر شفای تن تو نیست

 

زخمی و قد خمیده و تبدار و خسته ای

تغییر کرده این که نمای تن تو نیست

 

محمدحسن بیات لو

اشعار فاطمیه

اشعار فاطمیه – امام حسن(ع) – حسن لطفی

 

غم که آوار می شود اِی وای

درد بسیار می شود اِی وای

خواب دُشوار می شود اِی وای

سُرفه خونبار می شود اِی وای

روضه تکرار می شود اِی وای

 

غربتِ بی حَدَش به یادش هست

هِق هقِ مُمتدَش به یادش هست

پسرِ ارشدش به یادش هست

قاتلی که زَدَش به یادش هست

تا که بیدار می شود اِی وای

 

کُن دعا که دِگَر زمین نَخورَد

هیچ زن در گُذَر زمین نَخورَد

لا اقل بی خبر زمین نَخورَد

پیشِ چشمِ پسر زمین نَخورَد

که چنین زار می شود اِی وای

 

شهر صد رنگ بود و مادر بود

نیَتِ چَنگ بود و مادر بود

کوچه ای تَنگ بود و مادر بود

هر طرف سنگ بود و مادر بود

فصل آزار می شود اِی وای

 

خواست پیشَش سپر شود که نشُد

سدِ چندین نفر شود که نشُد

مانعی در گُذَر شود که نشُد

قَدِّ او بیشتر شود که نشُد

حرفِ انظار می شود اِی وای

 

وای از ازدحام و نامحرم

آه بیت الحرام و نامحرم

فاصله یک دو گام و نامحرم

پا به ماهِ امام و نامحرم

چشم خونبار می شود اِی وای

 

کَمَرَش را گرفت برخیزَد

پسرش را گرفت برخیزَد

چادرش را گرفت برخیزَد

تا سرش را گرفت برخیزَد

همه جا تار می شود اِی وای

 

از زمین خوردنش شکسته شده

هفت جایِ تنش شکسته شده

حسن از دیدنش شکسته شده

هم علی هم زنش شکسته شده

 وقتِ دیدار می شود ای وای

 

با رُخِ خیس و چهره ی زردش

پسرش تا به خانه آوردش

صورتش را گرفته از مَردَش

نه که سیلی دلیلِ سر دَردَش

سنگِ دیوار می شود ای وای

 

حسن لطفی

برگرفته از سایت حدیث اشک

 

********************

 

اشعار فاطمیه – امام حسن(ع) - کرامت نعمت زاده

 

دل آدم تو این روزا فقط سر گرم نوروزه

ولی یک جای این دنیا داره یک خونه میسوزه

 

تو این روزا که آدم ها با هم شادند و میخندن

یه جایی دست مردی رو دارن نامردا میبندن

 

یکی هفت سین عیدش رو داره تو خونه میندازه

یکی هم واسه خانومش داره تابوت میسازه

 

واسه تحویل سال نو شلوغ میشه سر مادر

مثه پروانه می چرخن همه دور و بر مادر

 

من اینجا به بعدش رو برات سر بسته میخونم

برات از مجتبی میگم که خوب دردش رو میدونم

 

غم انگیزه ولی دیدم غریبی که اسیر میشه

گاهی با دیدن داغی آدم یک دفعه پیر میشه

 

چقدر سخته تو دعوایی کنارت مادرت باشه

تو تنها باشی و کوچیک ولی دشمن چهل تا شه

 

همه خفاش های شهر مسیر نور و سد کردن

تا دیدن باغبون رفته گل یاس و لگد کردن

 

یکی دستاش رفت بالا نقاب ظالمین افتاد

چطور زد رو نمیشه گفت ولی مادر زمین افتاد

 

همه هم و غمش این بود یه وقت خاکی نره خونه

میدونست با چنین حالی علی زنده نمی مونه

 

همیشه آخر قصه پر از درد غم انگیزه

گلم بار سفر بسته بهارم رو به پاییزه

 

کرامت نعمت زاده

 

*********************

 

برو برو

 رِدِت رو گم کن از دور و بر من

مگه نشنیدی حرف آخر من

درست صحبت بکن با مادر من

**

برو برو

شرّت رو از این کوچه کم کن

بسه رحمی به حال مادرم کن

بذار حالیت کنم مادر ولم کن...

**

 

*********************

 

اشعار فاطمیه – امام حسن(ع) – محسن حنیفی

 

وقتی که جنگ داس با گل در بگیرد

گلخانه را اندوه سرتاسر بگیرد

 

بر طعنه های تند و تیز داس لعنت

نگذاشت یاس خانه برگ و بر بگیرد

 

مشتش گره کرده سرش فریاد میزد

بنچاق را میخواست از مادر بگیرد

 

جای گلاب از آن گل آتش گرفته

با ضربه اش،میخواست خاکستر بگیرد

 

یک گوشواره عهد را با گوش بشکست

امکان ندارد عهد خود از سر بگیرد

 

بر غیرت پوشیه اش برخورد بانو

باید تقاص از رنگ نیلوفر بگیرد

 

با گریه های مجتبی برگشت مادر

میخواست روحش بین کوچه پر بگیرد

 

بی اعتنا بر خاک چادر باز پاشد

باید که طفل خویش را در بر بگیرد

 

می رفت خانه باغبان تنها نماند

تا رنگ لاله پهلوی بستر بگیرد

 

او اشک چشم مرتضی را پاک میکرد

اینگونه جام از ساقی کوثر بگیرد

 

محسن حنیفی

برگرفته از وبلاگ حسینیه

 

*********************

 

اشعار فاطمیه – امام حسن(ع) – حسن لطفی

 

شب و کابوس از چشمِ منِ کَم سو نمی اُفتد

تبِ من کَم شده اما تبِ بانو نمی اُفتد

 

غرورم را شکسته خنده ی نامحرمی یارَب

چه دردی دارد آن کوچه که با دارو نمی اُفتد

 

جماعت داشت می آمد دلم لرزید می گفتم

که بیخود راه نامردی به ما این سو نمی اُفتد

 

کِشیدم قَد به رویِ پایم و آن لحظه فهمیدم

که حتی ردِ بادِ سیلی اش بر گونه می اُفتد

 

نشد حائِل کند دستش گرفته بود چادر را

که وقتی دست حائِل شد کسی با رو نمی اُفتد

 

به رویِ شانه ام دستی و دستی داشت بر دیوار

به خود گفتم خیالت تخت باشد او نمی اُفتد

 

سیاهی رفت چشمانش سیاهی رفت چشمانم

وَگَرنه مادری در کوچه بر زانو نمی اُفتد

 

میان خاک میگردیم و می گویم چه ضربی داشت

خدایا گوشواره اینقَدَر آنسو نمی اُفتد

 

دو ماهی هست کابوس است خواب هر شَبَم،گیرم

تبِ من خوب شد اما تبِ بانو نمی اُفتد

 

حسن لطفی

 

*********************

 

اشعار فاطمیه – امام حسن(ع) - حسن لطفی

 

غم می وزید شادیِ ما مختصر کند

شب می رسید کامِ مرا تلخ تر کند

 

کو مَحرمی که بر درِ این خانه سر زَنَد

کو مَرهمی که بر جگرِ ما اثر کند

 

مادر که می رود همه ی خانه بی کس اند

مادر که هست خنده از اینجا گذر کند

 

باشد،مریض هم شده باشد به خانه ات

کافیست در نماز که چادر به سر کند

 

او هست نانِ تازه و گرمیِ خانه هست

کافیست در قنوت دعایی اگر کند

 

من روضه خوان خویشم و دیدی که روزگار

آتش نکرد آنچه که غم با جگر کند

 

نامردِ شهر با همه ولگردها رسید

تا که تمام قصه یِ دیوار و در کند

 

گردن کشید …دید علی نیست…شیرشد

تا بی خیال طعنه زند خنده سر کند

 

اول قباله یِ فدک از دستِ ما گرفت

می خواست تا غرورِ مرا خُرد تر کند

 

محکم گرفته مادرِ من چادرش،ولی

فرصت نشد که دست به رویش سپر کند

 

عمدا میانِ تنگیِ کوچه کشیده زد

تا ضربِ دستِ او دو برابر اثر کند

 

یک تن میانِ چند نفر حرفِ ساده نیست

مادر زدن به پیش پسر حرف ساده نیست

 

حسن لطفی

برگرفته از سایت حدیث اشک

 

*********************

 

اشعار فاطمیه – امام حسن(ع)

 

ویران شود آن کوچه که مادر زمین خورد

بین گذر با دیده های تر زمین خورد

 

زهرا و حیدر آینه بودند، هم را

زهرا زمین که خورد، پس حیدر زمین خورد

 

در سر وقار مرتضی را با خودش داشت

بدشد، میان جمعیت با سر زمین خورد

 

اهل زنا كه صحبت از دينِ خدا كرد

هم حرمت محراب، هم منبر زمين خورد

 

میگفت اگر صدیقه ای، شاهد بیاور

چه طعنه ها از مردم این سرزمین خورد

 

حوریه ای که با تلنگر لطمه می دید

با پا لگد که خورد محکمتر زمین خورد

 

هرجا پیمبر بوسه اش میزد کبود است

یعنی سفارش های پیغمبر زمین خورد

 

طفلی حسن در کوچه خیلی دست و پا زد

تا پا شود مادر، ولی آخر زمین خورد

 

این رفتن و این آمدن، چه دردسر داشت!

یک گوش سنگین شد، دوتا گوهر زمین خورد

 

خیلی دلش میخواست که زینب نفهمد

اما، نرسیده به پشت در زمین خورد

 

یک روز زیر دست و پا مادر زمین خورد

یک روز زیر دست و پا دختر زمین خورد

اشعار فاطمیه

اشعار فاطمیه – زبانحال امام حسن(ع) – حسن لطفی

 

شب و کابوس از چشمِ منِ کَم سو نمی‌اُفتد

تبِ من کَم شده اما تبِ بانو نمی اُفتد

 

غرورم را شکسته خنده‌ی نامحرمی یارَب

چه دردی دارد آن کوچه که با دارو نمی‌اُفتد

 

جماعت داشت می‌آمد دلم لرزید می‌گفتم

که بیخود راهِ نامردی به ما این سو نمی‌اُفتد

 

کِشیدم قَد به رویِ پایم و آن لحظه فهمیدم

که حتی ردِ بادِ سیلی اش بر گونه می‌اُفتد

 

نشد حائِل کند دستش  گرفته بود چادر را

که وقتی دست حائِل شد کسی با رو نمی‌اُفتد

 

به رویِ شانه‌ام دستی و دستی داشت بر دیوار

به خود گفتم خیالت تخت باشد او نمی‌اُفتد

 

سیاهی رفت چشمانش  سیاهی رفت چشمانم

وَگَرنه مادری در کوچه بر زانو نمی‌اُفتد

 

میانِ خاک می‌گردیم و می‌گویم چه ضربی داشت

خدایا گوشواره اینقَدَر آنسو نمی‌اُفتد

 

دو ماهی هست کابوس است خواب هر شَبَم ، گیرم

تبِ من خوب شد اما تبِ بانو نمی‌اُفتد

 

حسن لطفی

 

*******************

 

اشعار فاطمیه – زبانحال امام حسن(ع) – حسن لطفی

 

بر شانه می‌آورد تا بانو نیافتد

آرام تا این شمع از سوسو نیافتد

 

پروانه بود و دورِ مادر چرخ می‌زد

حتی نگاهی بر جلالِ او نیافتد

 

تا دید می‌آید حرامی سویشان گفت

ای کاش راهِ نانجیب این سو نیافتد

 

خیلی حواسِ مجتبیٰ جمع است اینجا

زخمی دگر این دفعه بر بازو نیافتد

 

وقتی که زد سیلی تقلا کرد طفلی

یعنی اگر اُفتاد هم با رو نیافتد

 

پهلویِ او تازه شکسته بود اُفتاد

اما نشد بر خاک از پهلو نیافتد

 

ای کاش دیوارِ گذر احساس هم داشت

ای کاش جایِ سنگ بر اَبرو نیافتد

 

یکروز در گودال هم می‌گفت مادر

زینب بیا از رویِ زین با رو نیافتد

 

قاتل رسید و مادرش فریاد می‌کرد

ای کاش بر این سینه با زانو نیافتد

 

ای کاش آبی رویِ این لبها بریزد

یا اینکه دستش بر سرِ گیسو نیافتد

 

حسن لطفی

 

********************

 

اشعار فاطمیه – زبانحال امام حسن(ع) –  حسن لطفی

 

ای برادر چه می‌کنی با خود

چند روزیست سرد و خاموشی

سر به زانو گرفته‌ای چندی

لبِ خود می گزی نمی‌جوشی

 

یک طرف حال و روزِ غمگینت

یک طرف ناله‌هایِ مادرمان

مانده‌ام با حسین در این بِین

که چه خاکی کنیم بر سرمان

 

درد و دل کن دوباره و دریاب

خواهری را که جان به لب کردی

بَسکه در بینِ خواب لرزیدی

بَسکه در بینِ خواب تب کردی

 

مشت خود می فشاری و در اشک

چهره‌ای نا امید می بینم

چه شده در میانِ گیسویت

چند تاری سپید می بینم

 

دست بردار از دلم خواهر

که پُر از شعله و شراره شده

بعد داغی که آتشم زده است

دل نمانده که پاره پاره شده

 

روضه‌ام روضه‌هایِ یک کوچه است

کوچه‌ای سرد و کوچه‌ای تاریک

کوچه‌ای سنگی و غبار آلود

کوچه‌ای تنگ و کوچه‌ای باریک

 

بارها گفته ام خدا نکند

راهِ یاسی به لاله چین بخورد

بارها گفته ام خدا نکند

که در آنجا کسی زمین بخورد

 

ولی ای وای بر سرم آمد

کوچه خالی زِ رفت و آمد شد

چادرِ مادرم به دستم بود

که در آن کوچه راهِ ما سد شد

 

بِینِ دیوارهایِ بی احساس

ازدحامِ حرامیان دیدم

پنجه‌ها مُشت و دستها سنگین

پنجه‌ای را در آسمان دیدم

 

قد کشیدم به رویِ پا اما

حیف دستش گذشت و از سرِ من

آسمان تار شد که می‌نالید

بِینِ گرد و غبار مادر من

 

چادرش را به سر کشید و به درد

تکیه بر شانه‌ام به سختی داد

خواست مادر که خیزد از جایش

ولی اینبار هم زمین اُفتاد

 

دست بر خاک می‌کشید آرام

با دو چشمانِ تار چاره نداشت

چادرش را تکاندم و دیدم

گوش خونین و گوشواره نداشت

 

ناله ام بین خنده‌ها گُم شد

جگرم در عزایِ چشمش بود

ردِ خونی به رویِ دیوار و

جایِ دستی به جای چشمش بود

 

حسن لطفی

 

********************

 

اشعار فاطمیه – زبانحال امام حسن(ع) – حسن لطفی

 

مردک پست که عمری نمک حیدر خورد

نعره زد بر سر مادر به غرورم برخورد

 

 ایستادم به نوک پنجه ی پا اما حیف

 دستش از روی سرم رد شد و بر مادر خورد

 

هرچه کردم سپر درد و بلایش گردم

نشد ای وای که سیلی به رخش آخر خورد

 

 آه زینب تو ندیدی! به خدا من دیدم

 مادرم خورد به دیوار ولی با سر خورد

 

سیلی محکم او چشم مرا تار نمود

مادر از من دوسه تا سیلی محکمتر خورد

 

حسن ازغصه سرش را به زمین زد، غش کرد

باز زینب غم یک مرثیه ی دیگر خورد

 

 قصه ی کوچه عجیب است مهاجر اما

  وای از آن لحظه که زهرا لگدی از در خورد

 

حسن لطفی

اشعار فاطمیه

اشعار فاطمیه - حسن لطفی

 

حرف رفتن

 

برهم بساط شادی کاشانه می زنی

وقتی که حرف رفتن از این خانه می زنی

 

کم کم که برگ برگ درخت می شودکبود

رنگ خزان به چهره ی گلخانه می زنی

 

با هر نفس چو شمع سحر ذوب می شوی

آتش به بال کوچک پروانه می زنی

 

تنها زمان دیدن بابا به چهره ات

دیدم تبسمی که غریبانه می زنی

 

دیشب که خواب چشم مرا لحظه ای ربود

دیدم دوباره موی مرا شانه می زنی

 

حسن لطفی

 

********************

 

اشعار فاطمیه - یاسر مسافر

 

روزي كه راه كوچه را سد كرده بودند

انبوه غم بر قلب احمد كرده بودند

 

اول فدك را غصب كردند ، بعد از آن هم

كار پليدي كه نبايد كرده بودند

 

چون ديده بودند پشت در زهرا نمرده

پس قصد سيلي مجدد كرده بودند

 

آيا ندانستند از اين كوچه بسيار

جمع ملائك رفت و آمد كرده بودند

 

زهرا چنين مي گفت با خود كاش قبل از

سيلي زدن اين بچه را رد كرده بودند

 

دور از نگاه مرتضي هر گوشه طفلي

آرام اما گريه بي حد كرده بودند !

 

بعد از فراق فاطمه اين خانواده

زان كوچه آيا رفت و آمد كرده بودند ؟

 

از كودكي در پاسخ اين يك سوالم

از چه مسير كوچه را سد كرده بودند ؟

 

ياسر مسافر

 

******************* 

 

اشعار فاطمیه - مصطفی متولی

 

ز بی محلی همسایه های این کوچه

دلم گرفته شبیه هوای این کوچه

 

حسن بگو پسرم جای امن می بینی؟

کجا پناه بگیرم کجای این کوچه؟

 

بیا عزیز دلم تا به خانه راهی نیست

خدا کند برسیم انتهای این کوچه

 

از این مکان و از آن دست می شود فهمید

کبود می شوم از تنگنای این کوچه

 

رسید؛ چشم خودت را ببند دلبندم

که پیر می شوی از ماجرای این کوچه

 

قباله فدکم را بده به من نامرد

نزن. بترس کمی از خدای این کوچه

 

خداکند که علی نشنود چه می گوئی

که آب می شود از ناسزای این کوچه

 

مصطفی متولی

 

******************

 

اشعار فاطمیه - علی اکبر لطیفیان

 

گریه کبود

 

چقدر آرد نشسته است روی دامانت

فدای گردش دستاس آسیا بانت

 

از آن زمان که تو را از بهشت آوردند

نشسته اند ملایک سَرِ خیابانت

 

همیشه فصل بهاری - همیشه سر سبزی

اگر چه پر شده از برگ زرد گلدانت

 

ببین که پلک خداهم به هق هق افتاده است

به گریه های کبودِ بدون پایانت

 

سرِ مزار تو حتی مدینه محرم نیست

خدا برای همین است کرده پنهانت

 

الا مسافر گندم نخورده ی دنیا

چقدر آرد نشسته است روی دامانت

 

علی اکبر لطیفیان

 

*****************

 

اشعار فاطمیه -  محسن عرب خالقی

 

 خانه بهشتی

 

در چشمهای تو خدا را دید مولا

با تو به خود بر خلق می بالید مولا

 

در خانه ای که خشت خشتش از بهشت است

بوی خدا را از تو می بوئید مولا

 

از چشمه ی فیض شما ای کوثر ناب

هر روز جام عشق می نوشید مولا

 

با اشکهایت اشک او می شد سرازیر

با خنده هایت زود می خندید مولا

 

آن روز وقتی پشت در رفتی ندیدی

از غیرتش بر خویش می پیچید مولا

 

پشت خدا خم شد ز بار غصه وقتی

از درد بازوی تو می لرزید مولا

 

جبریل با خیل ملائک روصه خوانت

وقتی به قبر تو لحد می چید مولا

 

وقتی که سر می کرد زینب چادرت را

او را میان گریه می بوسید مولا

 

امروز بر خاک مزارت اشک مهدی ست

دیروز بر قبر تو می نالید مولا

 

محسن عرب خالقی

 

*****************

 

اشعار فاطمیه - قاسم نعمتی

 

مقدس ترین

 

ای مقدس ترین کلام خدا

بر تو و عصمتت سلام خدا

 

کوثر چشمه های نوری تو

ای زلالین سبوی جام خدا

 

بر نبی بعد از آن تجرد محض

تو مطهرترین پیام خدا

 

مصطفی گفت :دخترم زهرا

محترم شد به احترام خدا

 

بسکه اعجاز می کند نامت

نام تو هم ردیف نام خدا

 

وحی مُنزل ز لعل تو می ریخت

خطبه هایت همه کلام خدا

 

حبّ تو هر دل فراری را

طرفة العین کرده رام خدا

 

فخرم این بس ز لطف دلدارم

در دلم حب فاطمه دارم

 

ای سراج المنیر، ماه علی

نور رویت چراغ راه علی

 

با ولایت مدار تر زهمه

یک تنه بوده ای سپاه علی

 

پشت گرمی حیدر کرار

سوی چشمان تو نگاه علی

 

برق لبخند پر محبت تو

نور امید هر پگاه علی

 

چادرت را تکان بده برخیز

شانه های تو تکیه گاه علی

 

صورتت رنگ چادرت گشته

در خسوفی مگر تو ماه علی

 

در دیار سلام های غریب

بستر پاک تو پناه علی

 

می شود داغ بی کسی را دید

بین این گریه ها و آه علی

 

فخرم این بس ز لطف دلدارم

در دلم حب فاطمه دارم

 

قاسم نعمتی

 

*********************

 

اشعار فاطمیه - علی اکبر لطیفیان

 

برای مادرمان

 

بر بانوی مطهرمان گریه می کنیم

بر آن همیشه بهترمان گریه می کنیم

 

با این دو زمزمی که خداوند داده است

بر آیه های کوثرمان گریه می کنیم

 

بر روی بالهای سپید ملائکه

بر آن کبود پیکرمان گریه می کنیم

 

کنجی نشته ایم و کنار پیمبران

بر دختر پیمبرمان گریه می کنیم

 

بر لاله های بستر او خیره می شویم

بر آنچه آمده سرمان گریه می کنیم

 

دیر آمدیم و حادثه او را ز ما گرفت

حالا کنار باورمان گریه می کنیم

 

قبل از حساب ، صبح قیامت که می شود

اول برای مادرمان گریه می کنیم

 

علی اکبر لطیفیان

 

******************

 

اشعار فاطمیه - مهدی نظری

 

پیش مرگ مولا

 

بال و پرم شکسته ولی باز می پرم

هی می پرم ولی به زمین می خورد سرم

 

در زیر بارشرشر این تازیانه ها

باغ بنفشه شد همه اعضای پیکرم

 

با آیه آیه خون خودم ثبت کرده ام

من پیش مرگ رهبر و  مولام حیدرم

 

دلواپس حسین نباشم!خدا گواست

با نیمه جان مانده خودباز مادرم

 

این چند ماهه روی لبم خنده گل نکرد

شرمنده ام من ازگل رخسار دخترم

 

باناله های من همه جاگریه می کند

حتی هوای خانه ابری و بسترم

 

درد ازخجالت و غم حیدر گرفته ام

دیدم شکست هیبت اودربرابرم

 

من رازدند و دست یدالله بسته بود

هی آه می کشیدکه ای وای همسرم

 

مویم نمانده است اگر ازکسی نپرس

می سوخت بین آتش این خانه معجرم

 

این زخمهاکنار،همین قاتل من است

می سوزم ازغریبی و غمهای شوهرم

 

مهدی نظری

 

*****************

 

اشعار فاطمیه - کاظم بهمنی

 

خسته ام ، منتظرم ، لحظه شماری سخت است

روز و شب از غم تو گریه و زاری سخت است

 

می روم گاه به صحرا که فقط گریه کنم

گریه وقتی به سرت سایه نداری سخت است

 

می روم تا در و همسایه نگویند به تو

گوش دادن به غم فاطمه کاری سخت است

 

طاقت آوردن این زخم زبان ها دیگر

بیش از آن سیلی و آن ضربه ی کاری سخت است

 

فرض کن پیش تو لیلای تو را آزردند

بعد از آن سر به بیابان نگذاری سخت است

 

بال و پر زخم ، قفس تنگ ، در این وضعیت

زندگی از نظر هر دو قناری سخت است

 

منتظر باش علی جان پدرم می آید

تک و تنها دل شب خاکسپاری سخت است

 

کاظم بهمنی

 

*********************

 

اشعار فاطمیه - علی اکبر لطیفیان

 

نُه سال

 

بی وفا داری تو عاطفه معنا نشود

بی تو این خانه ی ما روشن و زیبا نشود

 

هیچ دستی بجز این دست ورم کرده ی تو

در گره باز نمودن ید طولی نشود

 

تا قیامت بخدا گردن من حق داری

هیچ جا شیر زنی مثل تو پیدا نشود

 

تا نیفتم ز نفس یک نفس تازه بزن

خنده کن تا گره ی بغض گلو وا نشود

 

تکیه گاه من زانو زده برخیز ز جا

تا قد و قامت مردانه ی من تا نشود

 

چند روزیست در این خانه اجل می بینم

ترسم آن است که تا رفتن تو پا نشود

 

جان این دختر سجاده نشین کاری کن

پای تابوت تو در خانه من وا نشود

 

بی تو کار شب و روز من و این خانه غم است

زندگی کردن با مثل تو، نه سال کم است

 

علی اکبر لطیفیان

 

*******************

 

اشعار فاطمیه - سید حمید رضا برقعی

 

اذا زلزلت

 

همین که دست قلم در دوات می لرزد

به یاد مهر تو چشم فرات می لرزد

 

نهفته راز «اذا زلزلت» به چشمانت

اگر اشاره کنی کائنات می لرزد

 

«هزار نکتهء باریک تر ز مو اینجاست»

بدون عشق تو بی شک صراط می لرزد

 

مگر که خار به چشمان خضر خود دیدی

که در نگاه تو آب حیات می لرزد

 

تو را به کوثر و تطهیر و نور گریه مکن

که آیه آیه تن محکمات می لرزد

 

کنون نهاده علی سر،به روی شانهء در

و روی گونه ی او خاطرات می لرزد

 

غزل تمام نشد،چند کوچه بالاتر

میان مشک سواری فرات می لرزد

 

سپس سوار می افتد ،تو می رسی از راه

که روضه خوان شوی اما صدات می لرزد

 

و عصر جمعه کنار ضریح روی لبم

به جای شعر دعای سمات می لرزد ...

 

سید حمیدرضا برقعی

 

*******************

 

اشعار فاطمیه - علی اکبر لطیفیان

 

احتمال

 

اين بانوي آئينه و سجاده باشد

اينك ملك در پيش او استاده باشد

 

از رد پايش در دل اين كوچه پيداست

بايد كه اين بانو پيمبر زاده باشد

 

باور ندارم اين مسير ارغواني

پيمودنش آنقدرها هم ساده باشد

 

بايد هواس چادر پشمينه ‌ي او

هنگام يورش بردن اين جاده باشد

 

بايد براي ديدن هر احتمالي

آن چشم هاي عابرش آماده باشد

 

دست بدي لحن كلامش را تكان داد

شايد جواب خطبه اش را داده باشد

 

برگشت از مسجد ولي يك گوشه كز كرد

انگار كه يك اتفاق افتاده باشد

 

علی اکبر لطیفیان

 

********************

 

اشعار فاطمیه - علی اکبر لطیفیان

 

زهرا شان تو والاست ، نه والاتر از اين حرفهاست

چشم تو درياست، نه دريا تر از اين حرفهاست

 

ابتدايت انتها و انتهايت ابتداست

آن سر پيدات ، ناپيداتر از اين حرفهاست

 

بهر تو انسيه الحورا مثالي بيش نيست

خلقت انساني ات ، حورا تر از اين حرفهاست

 

جلوه ات را مصطفي و مرتضي ديدند و بس

چشم هاي خلق نابيناتر از اين حرفهاست

 

با همين سن كمت هم نوح هجده ساله اي

عمر كوتاه تو با معناتر از اين حرفهاست

 

تو سه شب كه هيچ هر شب شهر را نان ميدهي

سفره ي افطاري ات ، آقا تر ازاين حرفهاست

 

جايگاه فاطميه در سه شب محدود نيست

ليلة القدر علي يلداتر از اين حرفهاست

 

سايه ها كوچكتر از آنند تاريكت كنند

فاطمه جان روي تو زهرا تر از اين حرفهاست

 

دست بردار اي حبيبه ، دست بر معجر مبر

ارزش نفرين تو بالاتر از حرفهاست

 

علی اكبر لطيفيان

**

برگرفته از وبلاگ نود و پنج روز باران

 

****************

 

اشعار فاطمیه - محسن عرب خالقی

 

نگاه سرد مردم بود و آتش

صدا بین صدا گم بود و آتش

بجای تسلیت با دسته ی گل

هجوم قوم هیزم بود و آتش

***

گرفتی از مدینه گفتنت را

دریغ از من نمودی دیدنت را

ولی با من بگو ساعت به ساعت

چرا کردی عوض پیراهنت را

***

کمی از غسل زیر پیرهن ماند

کمی از خون خشک بر بدن ماند

کفن را در بغل بگرفت و بو کرد

همان طفلی که آخر بی کفن ماند

 

محسن عرب خالقی

 

***************

 

اشعار فاطمیه - علی اکبر لطیفیان

 

حقا

 

حقا که حقی و به نظرها نیاز نیست

حق را به شاید و به اگرها نیاز نیست

 

تو کعبه ای ، طواف تو پس گردن من است

پروانه را به گرد حجرها نیاز نیست

 

بی بال هم اگر بشوم باز می پرم

جبریل را به همت پرها نیاز نیست

 

حرف و حدیث پشت سرت را محل نده

توحید زاده را به خبرها نیاز نیست

 

گیرم کسی به یاری ات امروز پا نشد

تا هست فاطمه به دگرها نیاز نیست

 

من باشم و نباشم، فرقی نمی کند

تا آفتاب هست، قمرها نیاز نیست

 

یا اینکه من فدای تو یا اینکه هیچکس

وقتی سرم که هست به سرها نیاز نیست

 

حرف سپر فروختنت را وسط مکش

دستم که هست حرف سپرها نیاز نیست

 

محسن که جای خود حسنینم فدای تو

وقتی تو بی کسی به پسرها نیاز نیست

 

طاقت بیار ، دست تو را باز می کنم

گیسو که هست آه جگرها نیاز نیست

 

دیوار هم برای اذیت شدن بس است

دیگر فشار دادن درها نیاز نیست

 

علی اکبر لطیفیان

 

*****************

 

اشعار فاطمیه - علی اکبر لطیفیان

 

مرو که کوچه برای پرت خطر دارد

مرو که رد شدن امروز دردسر دارد

 

مگر نگفت خداوند خلقتت حتی

برای صورت تو برگ گل ضرر دارد؟

 

گمان نمی کنم این مرد بی حیا اینجا

بدون حادثه دست از سر تو بردارد

 

ز روی پوشیه زد،تازه این چنین شده ای

که چشمهات فقط دید مختصر دارد

 

نوشتند كه پيشاني ات به جايي خورد

خلاصه ضربه ي بد اينجنين اثر دارد

 

بزرگ بانوی این شهر باورت می شد

ز خاک کوچه حسن گوشواره بردارد؟

 

علي اكبر لطيفيان

**

از وبلاگ نود و پنج روز باران

 

****************

 

اشعار فاطمیه - علی اکبر لطیفیان

 

زهرا اگر نبود خدا مظهری نداشت

توحید انعکاس نمایان تری نداشت

 

جز در مقام عالی زهرا فنا شدن

ملک وجود فلسفه دیگری نداشت

 

زهرا اگر در اول خلقت ظهور داشت

دیگر خدا نیاز به پیغمبری نداشت

 

فرموده اند در برکات وجود او

زهرا اگر نبود علی همسری نداشت

 

محشر بدون مهریه همسر علی

سوگند می خوریم شفاعتگری نداشت

 

حتی بهشت با همه نهر های خود

چنگی به دل نمیزد اگر کوثری نداشت

 

دیروز اگر به فاطمه سیلی نمی زدند

دنیا ادامه داشت دگر محشری نداشت

 

علی اکبر لطیفیان

 

*****************

 

اشعار فاطمیه - مهدی نظری

 

املای فاطمیه

 

این فاطمیه باز املاء می نویسم

هی اشک می ریزم و زهرا می نویسم

 

با اشکهایم برکتیبه های هیئت

ازخاطرات تلخ مولا می نویسم

 

ازخاطراتی که علی راپیر کرده

خیلی دلم می سوزد ؛ اما می نویسم

 

از صورتی مجروح و دستی روی پهلو

از مرگ یک بانو معما می نویسم

 

دیوارهای کوچه هاشرمنده هستند

وقتی که کابوس حسن را می نویسم

 

من می نویسم روی سینه وای مادر

من می نویسم یک مدینه وای مادر

 

وقتی که چشمان مدینه خواب می شد

مادر میان زخم بستر آب می شد

 

هربار با کوچکترین پهلو به پهلو

بسترپُر از دریایی ازخوناب می شد

 

هربار چشمش سوی نوزادی می افتاد

دربین بغضی بی امان بیتاب می شد

 

هربار که سوی حسینش خیره می شد

ازاشکهایش گونه ها سیراب می شد

 

باناله ها یش گندمُ دستاس می سوخت

این چندماهه داشت کم کم یاس می سوخت

 

زخمی ترین ریحانه تاریخ اگر شد

بانو به جرم عشق پشت در سپرشد

 

هی دست می زد پشت دستُ گریه می کرد

می گفت حیدر هرچه شد در پشت در شد

 

شهر مدینه آنقدر فکرخودش بود

اصلا نمی فهمید شامش کی سحرشد

 

وقتی عدو بر سینه ی در با لگد زد

باخنده اش می گفت دیدی بی پسرشد

 

وقتی صدای ناله ازپشت در آمد

ضرب فشار سوی آن در بیشترشد

 

پیراهنش راکه به دست زینبش دید

می گفت واویلا،خدایا دردسرشد

 

آن بانویی که مثل دریابی کران بود

خیلی جوان اما چرا قامت کمان بود؟

 

مهدی نظری

 

***************

 

اشعار فاطمیه - سید رضا والا

 

سنگین تـــــر از همیشه غمــی روی سینه ام

خـــیلی دلـم برای دو خـــــط روضــــه لَـــک زده

 

انــــگار وقـــت روضــــــه مـــــادر رســیده بـــــاز

دردی که زخــــــم هـای دلـــــم را نمـــــک زده

 

حـــالا رســــیده لحــــظه در هـــــم شکـستن

بُغضی که در گـــلوی مـن اسـت و تــــرک زده

 

در روزهــــای سخــت همین فــــاطمیه است

شاید خــــدا دو چشم مـــرا هـــم محک زده

 

از آن شبی که سوخت دَرِ خانه ؛ شعله اش

آتش بـــه فـــرش و عرش و زمین و فلک زده

 

آتـــش شـــراره های خــــودش را کـــــنار در

بــر بــــال زخــــم خــــورده آن شاپــــرک زده

 

بـــــانوی آسمانـــــی این خــــــاک را ؛ عدو

آخر چرا خدا ؟ به چه جـــــرمی کـتک زده ؟

 

طــومار  رنـــج نــــامـــــه زهـــــراست از ازل

داغـــی عجــیب بر دل انـــس و مــــلک زده

 

سید رضا والا

**

برگرفته از وبلاگ تیشه های اشک

 

 

*******************

 

اشعار فاطمیه - رضا جعفری

 

هلال لاله

 

جایی برای کوثر و زمزم درست کن

اسماء برای فاطمه مرهم درست کن

 

تابوت کوچکی که بمیرم درون آن

با چند تخته چوب برایم درست کن

 

تا داغ این شقایق زخمی نهان شود

تابوتی از لطافت شبنم درست کن

 

مثل شروع زندگی مرتضی و من

بی زرق و برق و ساده و محکم درست کن

 

از جنس هیزمی که در خانه سوخت ،نه

از چند چوب و تخته محرم درست کن

 

طوری که هیچ خون نچکد از کناره اش

مثل هلال لاله کمی خم درست کن

 

رضا جعفری