اشعار شام غریبان امام حسین(ع)

اشعار شام غریبان امام حسین(ع) – محمد جواد شیرازی

 

آمده موسم تنهایی و حیران شده ام

دادم از دست تو را، سخت پریشان شده ام

رفتی و بعد تو من پاره گریبان شده ام

نظری کن چقدر بی سر و سامان شده ام

 

چشم بد بعد تو دنبال من افتاد حسین

خواهرت را نکند بُرده ای از یاد حسین؟!

 

چند مرکب پیِ من پشت سرم تاخته اند

عده ای چشم به سوی حرم انداخته اند

این طرف روی تنت کوه سنان ساخته اند

سنگ دل ها سرفرصت به تو پرداخته اند

 

یک نفر هستم و از چند طرف درگیرم

به خود فاطمه سوگند که بی تقصیرم

 

رکن من بودی و از رکن و اساس افتادم

کعب نی خوردم و عشق تو نرفت از یادم

" زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم"

گم شده بین شلوغی سخن و فریادم

 

شاهدی داد زدم... گریه کنان می گفتم

با صدایی که گرفته سویشان می گفتم:

 

جوشن مانده به روی بدنش را نبرید

سخت جا رفته... عقیق یمنش را نبرید

با سر نیزه توان سخنش را نبرید

هرچه بردید ولی پیرهنش را نبرید

 

بگذارید نگاهی به سویش بندازم

لااقل چادر خود را به رویش بندازم

 

محمد جواد شیرازی

 

*******************

 

اشعار روز 11 محرم – سید پوریا هاشمی

 

نبریدم! پسر مادرم اینجا مانده

پنج تن یک تنه بر دامن زهرا مانده

 

 هیچ کس نیست که بالای سرش گریه کند

مونس بی کسی من تک و تنها مانده

 

 کاش میشد که لباسی برسانم به تنش

آبروی همه عریان روى صحرا مانده

 

 بین یک گونی کهنه سر او را بردند

ته گودال ولی پیکر او جا مانده

 

ساربان داد مزن ما کس و کاری داریم

ساربان راه مرو همسفر ما مانده

 

 چند باری شده گم کرده ام او را اصلاً

بس که از دور تنش مثل معما مانده

 

 باز چشمش به که افتاد که غش کرد رباب؟

بازهم آمده این حرمله ى وا مانده

 

برسانید خبر را به علمدار حرم

چادر زینب تو زیر لگدها مانده

 

ناقه زانو زده تا اینکه سوارش بشوم

چشم من سمت علی اکبرم اما مانده

 

سید پوریا هاشمی

 

********************

 

اشعار شام غریبان – روضه تنور خولی – حسن لطفی

 

نشسته مادری و دست بر کمر دارد

کمک کنید در از این تنور بردارد

 

هنوز آه کشیدن برایِ او سخت است

هنوز پهلویِ او درد مختصر دارد

 

چکید اشکی و آمد صدایی و فهمید

تنورِ سرد کمی خاکِ شعله ور دارد

 

کشید شانه ای و گفت شانه هم مادر

برای زُلفِ گره خورده دردسر دارد

 

تو را به معجر خود پاک میکنم اما

چقدر کُنجِ لبت لخته یِ جگر دارد

 

هنوز جای تَرَکهای تشنگی پیداست

هنوز رویِ لبت زخمهای تر دارد

 

از این به بعد گلویت نمیچکد از نی

به بند آمدنش شعله هم اثر دارد

 

به روی دامن من تا به صبح مهمان باش

که میزبان تو امروز طَشتِ زَر دارد

 

حسن لطفی

 

*******************

 

اشعار شام غریبان – روضه تنور خولی – محمد امین سبکبار

 

وقتی به روی نیزه سرت می‌شود بلند

آه از نهاد دور و برت می‌شود بلند

 

زینب مقابل سر تو می‌خورد زمین

گرچه دوباره پشت سرت می‌شود بلند

 

افتاده بال زخمی تو زیر پا ولی

در دست باد سرخ پرت می‌شود بلند

 

این گوش تیز نیزه صدای تو را شنید

از چه صدای مختصرت می‌شود بلند

 

کم‌کم ز چشم اهل حرم دور می‌شوی

کم‌کم که دود در نظرت می‌شود بلند

 

این جای زخم داغ جگر گوشه‌ات علی‌ست

خون دلی که از جگرت می‌شود بلند

 

در آسمان علقمه خورشید کربلا

دارد به پای تو قمرت می‌شود بلند

 

کنج تنور یاد مناجات دیشبی

در سجده هستی و سحرت می‌شود بلند

 

محمد امین سبکبار

اشعار شام غریبان

اشعار شام غریبان – مهدی صفی یاری

 

بنا نبود کسی پیکر تو را ببرد

عبای کهنه ی پیغمبر تو را ببرد

 

بنا نبود کسی نیزه بی هوا بزند

بنا نبود که بال و پر تو را ببرد

 

بنا نبود که در روز آخر عمرت

اجل بیاید علی اکبر تو را ببرد

 

بنا نبود برای دو قطره آب فرات

سه شعبه حنجره ی اصغر تو را ببرد

 

بنا نبود اگر در غروب کشتندت

شبانه جانب کوفه سر تو را ببرد

 

تمام جسم تو گیرم مقطع الاعضا

بنا نبود که انگشتر تو را ببرد

 

مهدی صفی یاری

 

********************

 

اشعار شام غریبان – حامد خاکی

 

آنقدر تشنه ماند كه آب از سرش گذشت

با چكمه يك نفر ز روي پيكرش گذشت

 

وقتي برادرم به زمين خورد اي خدا

افتادم و سرم به زمين خورد اي خدا

 

ناله زدم كه اي پسر مادرم بيا

هفتاد و دومين تلفات حرم بيا

 

پاشو بيا حسين كه دارند ميرسند

از دور چند اسب سوارند ميرسند

 

اصلاً چرا غم علي اكبر تو را نكشت؟

تير آنقدر زدند شدي مثل خارپشت

 

از هولِ جايزه چقدر دستپاچه بود

سر را بريد و جاي سرت خنجرش گذاشت

 

حامد خاکی

 

********************

 

اشعار شام غریبان – محسن مهدوی

 

چگونه از چه طریقی بریده شد سر تو ؟

که اینچنین شده ریشه به ریشه حنجر تو

 

چگونه از دلش آمد سر از قفا ببرد؟

کسی که شد سبب گریه های خواهر تو

 

همان که کلب سیاهی شد و تنش لرزید

پس از شنیدن واویلتای مادر تو

 

تو پیرهن به تنت بود رفتی از خیمه

چرا برهنه شده پیکر مطهر تو ؟

 

چقدر نیزه برای تبرک آقاجان

دخیل بسته شده بر ضریح پیکر تو

 

تو سید الشهدایی، برای اینکه نشد

کسی به غربت و مظلومیت برابر تو

 

محسن مهدوی

 

********************

 

اشعار شام غریبان – محمد رسولی

 

رویِ نِی مویِ تو در باد رها افتاده

در فضا رایحه‌ای روح‌فزا افتاده

 

سر ِ تو می‌رود و پیکر تو می‌ماند

از هم آیاتِ وجودِ تو جدا افتاده

 

آتش آن نیست که در خرمن پروانه زدند

آتش آن است که در خیمه يِ ما افتاده

 

دم ِ گودال دلم ریخت که انگشتت کو؟

حق بده خواهرت اینگونه ز پا افتاده

 

عاقبت دید رباب آنچه نباید می‌دید

آنقدر زار زده تا ز صدا افتاده

 

من به میل خود از اینجا نروم، ميبَرَدَم

تازیانه که به جانِ تن ما افتاده

 

میشمارم همه طفلان حرم را دائم

وای که دخترکت باز کجا افتاده؟

 

زجر رفته ست سراغش که بیارد او را

آمد اما به رویش پنجه به جا افتاده

 

هق هقش پاسخ من شد که از او پرسیدم

دو سه دندانِ تو ای عمه چرا افتاده؟

 

محمد رسولي

برگرفته از وبلاگ من غلام قمرم

 

********************

 

اشعار شام غریبان – محسن مهدوی

 

لابلای آن شلوغيها

 

عاقبت بر سينۀ تو جا گرفت

آنكه آخرسر تو را از ما گرفت

 

همره خود دشنه ای آورده بود

در همان دم ماجرا بالا گرفت

 

پنجه بر گيسوی تو انداخت و

از همان پشت سرت سر را گرفت

 

چشمهايت چون دهانت باز شد

گردنت را با دو دستش تا گرفت

 

تا صدای ناله ات را نشنود

گوش خود را زينب كبری گرفت

 

هستی و دار و ندارش بودی و

خنجری از او تو را يكجا گرفت

 

لابلای آن شلوغيها ، بگو

چشم زهرا را كسی آيا گرفت

 

محسن مهدوی

 

********************

 

اشعار شام غریبان – رضا رسول زاده

 

نيزه پشت نيزه

 

با نيزه روي زخم تو مرهم گذاشتند

جسم تو را به خاك چه در هم گذاشتند

 

من مانده ام چگونه ببوسم تن تو را

بس نيزه پشت نيزه و بر هم گذاشتند

 

بر سينه ات نمونه ي هرچه سلاح هست !

شمشير و سنگ و تير سه پر هم گذاشتند

 

هم داغ اكبر تو و هم سوز تشنگي

اصلا مگر برات جگر هم گذاشتند

 

آمد ز من رقيه سراغ تو را گرفت

پرسيد كه : براي تو سر هم گذاشتند ؟

 

در كيسه هايشان پر سر بود و روسري

هر آنچه بود زيور و زر هم گذاشتند

 

رضا رسول زاده

 

********************

 

اشعار شام غریبان – مصطفی متولی

 

ظاهراً جد اطهرش هم بود

پدرش بود مادرش هم بود

 

وقتی افتاد روی گونه ي راست

بین مقتل برادرش هم بود

 

جای سالم نبود در بدنش

زخم تا بود پیکرش هم بود

 

زیر پایِ سنان و نیزه و تیر

نه فقط سینه، حنجرش هم بود

 

بی کس و بی پناه از نزدیک

سنگ میخورد و خواهرش هم بود

 

خواهرش قبل قاتلش آمد

تا نفسهای آخرش هم بود

 

گرچه او را زدند اما چون

چادرش بود معجرش هم بود

 

از همه دلخراش تر اینکه

دم گودال دخترش هم بود

 

دخترش بود و ذبح را میدید

همه دیدند همسرش هم بود

 

آن زمان هم که غارتش کردند

به روی دستها سرش هم بود

 

مصطفي متولي

برگرفته از وبلاگ من غلام قمرم

 

********************

 

اشعار شام غریبان – وحید قاسمی

 

چون زخم های روی تنت گریه ام گرفت

از پیـرهن نداشتنت گریه ام گرفت

 

با دیده هـای سـرخِ جگر مثل مـادرم

هنگام دست و پا زدنت گریه ام گرفت

 

جایی برای بـوسه برادر نیافتم

از نیزه هـای در بدنت گریه ام گرفت

 

تا دیدم آن سواره ولگرد نیزه دار

بر تن نموده پیرهنت گریه ام گرفت

 

وقتی شنیدم از پسرت ای امام اشک

یک بوریا شده کفنت گریه ام گرفت

 

وحید قاسمی

 

********************

 

اشعار شام غریبان – رضا رسول زاده

 

در قتلگاهت آمدم و سر نداشتی

یک جای سالمی تو به پیکر نداشتی

 

دیدم تو را چه دیدنی ای پاره ی دلم

حتی لباس کهنه ای در بر نداشتی

 

جز روی حنجری که همه بوسه اش زدند

جایی برای بوسه ی خنجر نداشتی؟

 

زینب بمیرد این همه خونی نبیندت

خواهر شود فدای تو یاور نداشتی؟

 

ته مانده های پیرهنت هم ربوده شد

چیزی برای غارت لشکر نداشتی

 

ای وای سینه ی تو پر از جای پا شده

یکی دو تا که ارث ز مادر نداشتی

 

بی کس شدی ز پشت سرت نیزه خورده ای

حق می دهم حسین، برادر نداشتی

 

رضا رسول زاده

 

********************

 

اشعار شام غریبان –مهدی صفی یاری

 

دیگر چه زینبی ؟ چه عزیزی؟ چه خواهری؟

وقتی نمانده است برایش برادری

 

تا نیزه ات زدند زمین خورد خواهرت

با تو چه کرده اند در این روز آخری؟

 

از صبح یکسره به همین فکر می کنم

وقت غروب می شود اینجا چه محشری

 

اینجا همه به فکر غنیمت گرفتن اند

از گوشواره ها بگیر تو تا کهنه معجری

 

اصلا کجا نوشته اند که در روز معرکه

در قتلگاه باز شود پای مادری؟

 

اصلا کجا نوشته اند که هنگامه غروب

در خیمه گاه باز شود پای لشکری؟

 

اصلا کجا نوشته اند که در پیش خواهری

باید جدا کنند گلوی برادری؟

 

من مانده ام چطور تو را غسل می دهند

اصلا چه غسل دادنی ؟ اصلا چه پیکری؟

 

در زیر سم اسب چه می کردی ای حسین؟

از تو نمانده است برایم بجز سری

 

از روی نیزه سایه ات افتاده بر سرم

ممنونم ای حسین که در فکر خواهری

 

در کوفه ، زینب از تو چه پنهان ، تمام کرد

ای کاش رفته بود سرت جای دیگری

 

مهدي صفي ياري

برگرفته از وبلاگ من غلام قمرم

 

********************

 

اشعار شام غریبان – علی اکبر لطیفیان

 

بلند مرتبه شاهی و پیکرت افتاد

همینکه پیکرت افتاد خواهرت افتاد

 

تو نیزه خوردي و یکمرتبه زمین خوردي

هزار مرتبه زینب، برابرت افتاد

 

همینکه از طرف جمعیعت دوتا چکمه

رسید اول گودال، مادرت افتاد

 

تو را به خاطر درهم چه درهمت کردند

چنانکه شرح تن تو به آخرت افتاد

 

ولی به جان خودت خواهرت مقصر نیست

درآن شلوغی اگر بارها سرت افتاد

 

خبر رسید که انگشتر تو را بردند

میان راه، النگوي دخترت افتاد

 

کنارخیمه رسیده است لشگرکوفه

و خواهرتو به یاد برادرت افتاد

 

علي اكبر لطيفيان

 

********************

 

اشعار شام غریبان – داود رحیمی

 

زقعر گودی مقتل به عرش تابیدی

رضا شدی به رضای خدا و خندیدی

 

عزیز من چه لباسی است بر تنت کردی؟

 به جای گل پر نیزه است اینکه پوشیدی

 

تمام هستیِمان را عدو به غارت برد

 مرا به دست که دادی که تخت خوابیدی؟

 

سرت که رفت تنت ماند و نعل این اسبان

کبود مثل شبی، چون جدا ز خورشیدی

 

شدی تجلی حق و حکایت موسی

خدا به جسم تو تابید و بعد پاشیدی

 

زمین کِنِس شد و یک قطره هم نزد بالا

چقدر پا به زمین زیر تیغ کوبیدی!

 

تمام دشت تنش را به جسم تو مالید

 به دست نعل خودت را به دشت بخشیدی

 

و تیغ هم ادبش کار دستمان داده

مصیبتی شده این حنجری که بوسیدی!

 

داود رحیمی

 

********************

 

اشعار شام غریبان –علی اکبر لطیفیان

 

تو زیر پا رفتی ولی بیچاره زینب

از این به بعد و بعد از این آواره زینب

باید خودت یاری کنی ورنه محال است

بوسه بگیرد از گلوی پاره زینب

**

خون گلویت را کسی تا آسمان برد

پیراهن و عمامه ات را این و آن برد

آیا نگفتم در بیاور خاتمت را

راضی شدی انگشترت را ساربان برد

**

گفتند که پیراهنت را می کشیدند

تصویر غارت کردنت را می کشیدند

نه اینکه نیزه بر تنت می ریخت دشمن

بلکه به نیزه ها تنت را می کشیدند

**

رفتی و دستم بر ضریح دامنی بود

رفتی ز دستم رفتنت چه رفتنی بود؟

تا آن زمانی که به یادم هست داداش

وقتی که می رفتی تنت پیراهنی بود

**

رفتی که اشک خواهرت را در بیاری

بغض گلوی دخترت را در بیاری

آیا نمی شد ای سلیمان زمانه

قبل از سفر انگشترت را در بیاری؟

 

علی اکبر لطیفیان

اشعار شام غریبان

اشعار شام غریبان – حسن کردی

 

گفتم اگر سرت نبود پیکر تو هست

مادر اگر که نیست ولی خواهر تو هست

 

اما چه پیکری که چه راحت بلند شد

دیدم که عضوهات به یک نقطه بند شد

 

روی زمین به فاصله افتاده پیکرت

حتما به دست حرمله افتاده پیکرت

 

صحبت به سمت نیزه کنم یا به قتله گاه

رویم کدام سوی کنم شاه بی سپاه

 

تا صبح روی خاک پر از رد پا شوی

ترسم که با نسیم سحر جا به جا شوی

 

حلق تو را همینکه سر نیزه دوختند

قیمت گذاشتند و پس از ان فروختند

 

دعوا سر تو شدت سختی گرفته است

ما بینشان رقابت سختی گرفته است

 

معلوم میشود چقدر بد شکسته ای

از نیزه ای به نیزه دیگر نشسته ای

 

آواز سنگ هر چقدر رنج اور است

اما صدای نعلِ نویِ اسب بدتر است

 

ترکیب عضوهای تو را بخش میکنند

این اسب ها حسینِ مرا پخش میکنند

 

حسن کردی

 

*******************

 

اشعار شام غریبان – علی صالحی

 

آه از آن روز که جان از تن خواهر می رفت

سنگ ها بال زنان سوی برادر می رفت

 

آسمان ها و زمین داشت به هم می پیچید

سمت گودال کسی دست به خنجر می رفت

 

ساعتی بعد که آتش به حرم بر پا شد

همه سر ها به روی نیزه ي لشگر می رفت

 

خیمه تاراج شد و هر طرفی دست به دست

بین گهواره ی خالی دل مادر می رفت

 

از یتیمان حرم نیز غنیمت بردند

گوشواره که نه گیسو پی معجر می رفت

 

نیمه شب با عجله داشت خبر را میبرد

یک نفر در طمع جایزه با سر می رفت

 

علي صالحي

برگرفته از وبلاگ من غلام قمرم

 

**********************

 

اشعار شام غریبان –علیرضا خاکساری

 

انگار که ختم غائله می کردند

با حکم امیر ولوله می کردند

 

با چکمه و یا که اسب تازه نفسی

بر روی تن تو هروله می کردند

 

یک عده ی هرزه ، لاابالی ، رقاص

بالای سر تو هلهله می کردند

 

یک عده که از فرات بر میگشتند

آب تعارف شمر و حرمله می کردند

 

یک عده ی بی شرف ، لجن ، بی ناموس

ناموس تو را به سلسله می کردند

 

کعب نی و تازیانه و سر نیزه

آماده برای قافله می کردند

 

ای کاش برای حفظ حرمت ها هم

تعیین حدود فاصله می کردند

 

در شام کسانیکه سرت چرخاندند

از شمر تقاضای صله می کردند

 

علیرضا خاکساری

 

**********************

 

اشعار شام غریبان –مهدی پورپاک

 

خبری نیست از تو و کفنت

یوسف من کجاست پیرُهنت

 

یادگاری ز جنگ حک شده است

مُهری از سمِّ اسب روی تنت

 

تا خود حشر بر سنان لعنت

که فرو کرده نیزه در دهنت

 

پیرمردان ناتوان حتّی

با عصا می زدند بر بدنت

 

همه جا را سیاه می دیدی

به فدای نفس نفس زدنت

 

استخوان های سینه ی تو شکست

شمر وقتی که روی سینه نشست

 

آینه بودی و ترک خوردی

از همه بی هوا کتک خوردی

 

قتلگاهت نگو که غوغا بود

سر پیراهن تو دعوا بود

 

کاش مادر نبود در گودال

از بد روزگار امّا بود

 

مهدی پورپاک

 

**********************

 

اشعار شام غریبان – محمد رسولی

 

سرت کو؟ سرت کو؟ که سامان بگیرم

سرت کو؟ سرت کو؟ به دامان بگیرم

 

سراغ سرت را من از آسمان و

سراغ تنت از بیابان بگیرم

 

تو پنهان شدی زیر ِ انبوهِ نیزه

من از حنجرت بوسه پنهان بگیرم

 

حسین! خونِ حلقومت آبِ حیات است

من از بوسه بر حنجرت جان بگیرم

 

رسیده کجا کار ِ زینب که باید

سرت را من از این و از آن بگیرم

 

کمی از سر ِ نیزه پایین بیا تا

برایِ سفر بر تو قرآن بگیرم

 

تو گفتی که باید بسوزم، بسازم

به دنیایِ بعد از تو آسان بگیرم

 

قرار ِ من و تو شبی در خرابه

پی ِ گنج را کُنج ِ ویران بگیرم

 

هلا! می‌روم تا که منزل به منزل

برایِ تو از عشق پیمان بگیرم

 

محمد رسولي

برگرفته از وبلاگ من غلام قمرم

 

*********************

اشعار تنور خولی – سید محمد حسینی

 

به تاخت می رود و از خزان خبر دارد

به تاخت می رود انگار بار سر دارد

 

گمان کنم که ز نعش پرنده آمده است

و پای مرکب او را ببین که پر دارد

 

تمام شادی دنیاست در دلش انگار

میان کیسه ی خود تکّه های زر دارد

 

مسیر کوفه و یک خانه و تنوری داغ

تنور خانه ی او روضه اش خطر دارد

 

دعا کنیم که زهرا ندیده باشد و بعد

کسی بیاید و درب از تنور بر دارد

 

سید محمد حسینی

برگرفته از وبلاگ امام رئوف

 

********************

 

اشعار روز یازدهم محرم – علیرضا شریف

 

اي آيه هاي فجرِ من از آسمان بگو

از زخمِ بي شماره ات اي بي نشان بگو

 

معراجِ ارجعي تو در خون چه سان گذشت

در ازدحامِ آن همه تيغ و سنان بگو

 

من شرح مي دهم غمِ تاراجِ خيمه را

از خنجرِ شقاوت و اين ساربان بگو

 

سرداده اند قهقه وقتي كه خواندمت

از حنجرِ شكسته ات اين بار جان بگو

 

دارند مي برند در اين عصرِ بدرقه

پشتِ سرِ مسافرِ كوفه اذان بگو

 

اوّل زنِ اسيرِ بني هاشمي شدم

تا انتهاي رفتنِ در ريسمان بگو

 

عباسِ غيرتي من از نيزه پاسخي

بر طعنه هاي حرمله ي بد دهان بگو

 

قامت ببند و ماهِ شب تارِ من بمان

در كوچه هاي زجر هوادارِ من بمان

 

اشكِ فراق چشمِ ترم را گرفته است

خنجر كشيده غم جگرم را گرفته است

 

از تو بگو چگونه خداحافظي كنم؟

بُغضي گلويِ نوحه گرم را گرفته است

 

ترسم كه پاي دختر تو لِه شود در اين

زنجيرها كه پاي حرم را گرفته است

 

از خيمه هاي سوخته هر قدر مانده است

چادر كه رفته روي سرم را گرفته است

 

تا چشمِ پاسبانِ وِقارم ز حدقه ريخت

هر چشمِ هَرزه دوو و برم را گرفته است

 

نيزه ز نبشِ قبرِ كسي حرف مي زند

ناله وجودِ شعله ورم را گرفته است

 

هفده سرِ به نيزه مرا اوج مي دهد

حالا كه كعبِ نيزه پَرم را گرفته است

 

اينان كه دورِ آينه ديوار مي كِشند

از تازيانه ها چقدر كار مي كِشند

 

عليرضا شريف 

برگرفته از وبلاگ شبگرد بین الحرمین

محمود ژولیده-حضرت زینب(س)-شام غریبان

می روم امّا بدان جانم کنارت مانده است

تا قیامت یا اخا، دل بیقرارت مانده است

گر چه این گلبرگ ها را می برند از گلشنت

غم مخور یک باغ پرپر در کنارت مانده است

می روم با ساربان همراه خسته کاروان

دست یاران بسته امّا اقتدارت مانده است

بر گلویت جای بوسه، کار خود را کرده است

لااقل بر حنجرت جای زیارت مانده است

جسم خورشیدیت ای سالار زینب شد کبود

بسکه این عریان بدن زیر حرارت مانده است

کوفه در راه است و ما آماده ی آوارگی

روز روشن رفته امّا شام تارت مانده است

هر یکی از دختران با دیگری نجوا کند:

روی گوشت جای زخم گوشوارت مانده است

وقت توزیع غنائم هستی ام تقسیم شد

در حرم امّا صدای شیرخوارت مانده است

بردن نام شریفت جرم زینب شد ولی

با دعای خواهر شب زنده دارت مانده است

نعش های پاره و عریان و بی سر جای خود

بر غم ما خنده های نیزه دارت مانده است

خطبه هایت گر چه این جا سنگباران شد ولی

ترجمان خطبه های آشکارت مانده است

ای تنت با خاک یکسان از هجوم اسب ها

هر طرف عضوی ز نعش خاکسارت مانده است

ای تمام آرزوی انبیا و اولیاء

رفتی و عالم هماره داغدارت مانده است

مانده بر لب نغمه ی یا لیتنا کنّا معک

عقده بر دل ها از این ترک مزارت مانده است

ژولیده نیشابوری-شام غریبان

عمه جان دیشب به لب آوای دیگر داشتیم

سایه مهر پدر پیوسته بر سر داشتیم

تا که بابا بود از دشمن به دل بیمی نبود

گرچه از سوز عطش ما دیده تر داشتیم

خیمه ها راهی برای یورش دشمن نداشت

تا عموئی همچو عباس دلاور داشتیم

گیسوی ما را خبر از این پریشانی نبود

تا که دل ما را در کمند زلف اکبر داشتیم

تا که قاسم بود ما را خاطری آسوده بود

هم عنانی همچو عبدالله و جعفر داشتیم

در کنار گاهواره با وجود تشنگی

ذکر با قنداقه شش ماهه اصغر داشتیم

تا که بابا بود ما را صورت نیلی نبود

گرچه داغ سیلی و رخسار مادر داشتیم

قصه میخ در و گنجینه اسرار را

نقش لوح سینه گلهای پرپر داشتیم

تازیانه خوردن ما را کسی باور نداشت

گرچه بر بازوی مادر نقش یاور داشتیم