اشعار شام غریبان امام حسین(ع)

اشعار شام غریبان امام حسین(ع) – محمد جواد شیرازی

 

آمده موسم تنهایی و حیران شده ام

دادم از دست تو را، سخت پریشان شده ام

رفتی و بعد تو من پاره گریبان شده ام

نظری کن چقدر بی سر و سامان شده ام

 

چشم بد بعد تو دنبال من افتاد حسین

خواهرت را نکند بُرده ای از یاد حسین؟!

 

چند مرکب پیِ من پشت سرم تاخته اند

عده ای چشم به سوی حرم انداخته اند

این طرف روی تنت کوه سنان ساخته اند

سنگ دل ها سرفرصت به تو پرداخته اند

 

یک نفر هستم و از چند طرف درگیرم

به خود فاطمه سوگند که بی تقصیرم

 

رکن من بودی و از رکن و اساس افتادم

کعب نی خوردم و عشق تو نرفت از یادم

" زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم"

گم شده بین شلوغی سخن و فریادم

 

شاهدی داد زدم... گریه کنان می گفتم

با صدایی که گرفته سویشان می گفتم:

 

جوشن مانده به روی بدنش را نبرید

سخت جا رفته... عقیق یمنش را نبرید

با سر نیزه توان سخنش را نبرید

هرچه بردید ولی پیرهنش را نبرید

 

بگذارید نگاهی به سویش بندازم

لااقل چادر خود را به رویش بندازم

 

محمد جواد شیرازی

 

*******************

 

اشعار روز 11 محرم – سید پوریا هاشمی

 

نبریدم! پسر مادرم اینجا مانده

پنج تن یک تنه بر دامن زهرا مانده

 

 هیچ کس نیست که بالای سرش گریه کند

مونس بی کسی من تک و تنها مانده

 

 کاش میشد که لباسی برسانم به تنش

آبروی همه عریان روى صحرا مانده

 

 بین یک گونی کهنه سر او را بردند

ته گودال ولی پیکر او جا مانده

 

ساربان داد مزن ما کس و کاری داریم

ساربان راه مرو همسفر ما مانده

 

 چند باری شده گم کرده ام او را اصلاً

بس که از دور تنش مثل معما مانده

 

 باز چشمش به که افتاد که غش کرد رباب؟

بازهم آمده این حرمله ى وا مانده

 

برسانید خبر را به علمدار حرم

چادر زینب تو زیر لگدها مانده

 

ناقه زانو زده تا اینکه سوارش بشوم

چشم من سمت علی اکبرم اما مانده

 

سید پوریا هاشمی

 

********************

 

اشعار شام غریبان – روضه تنور خولی – حسن لطفی

 

نشسته مادری و دست بر کمر دارد

کمک کنید در از این تنور بردارد

 

هنوز آه کشیدن برایِ او سخت است

هنوز پهلویِ او درد مختصر دارد

 

چکید اشکی و آمد صدایی و فهمید

تنورِ سرد کمی خاکِ شعله ور دارد

 

کشید شانه ای و گفت شانه هم مادر

برای زُلفِ گره خورده دردسر دارد

 

تو را به معجر خود پاک میکنم اما

چقدر کُنجِ لبت لخته یِ جگر دارد

 

هنوز جای تَرَکهای تشنگی پیداست

هنوز رویِ لبت زخمهای تر دارد

 

از این به بعد گلویت نمیچکد از نی

به بند آمدنش شعله هم اثر دارد

 

به روی دامن من تا به صبح مهمان باش

که میزبان تو امروز طَشتِ زَر دارد

 

حسن لطفی

 

*******************

 

اشعار شام غریبان – روضه تنور خولی – محمد امین سبکبار

 

وقتی به روی نیزه سرت می‌شود بلند

آه از نهاد دور و برت می‌شود بلند

 

زینب مقابل سر تو می‌خورد زمین

گرچه دوباره پشت سرت می‌شود بلند

 

افتاده بال زخمی تو زیر پا ولی

در دست باد سرخ پرت می‌شود بلند

 

این گوش تیز نیزه صدای تو را شنید

از چه صدای مختصرت می‌شود بلند

 

کم‌کم ز چشم اهل حرم دور می‌شوی

کم‌کم که دود در نظرت می‌شود بلند

 

این جای زخم داغ جگر گوشه‌ات علی‌ست

خون دلی که از جگرت می‌شود بلند

 

در آسمان علقمه خورشید کربلا

دارد به پای تو قمرت می‌شود بلند

 

کنج تنور یاد مناجات دیشبی

در سجده هستی و سحرت می‌شود بلند

 

محمد امین سبکبار

اشعار شام غریبان

اشعار شام غریبان – مهدی صفی یاری

 

بنا نبود کسی پیکر تو را ببرد

عبای کهنه ی پیغمبر تو را ببرد

 

بنا نبود کسی نیزه بی هوا بزند

بنا نبود که بال و پر تو را ببرد

 

بنا نبود که در روز آخر عمرت

اجل بیاید علی اکبر تو را ببرد

 

بنا نبود برای دو قطره آب فرات

سه شعبه حنجره ی اصغر تو را ببرد

 

بنا نبود اگر در غروب کشتندت

شبانه جانب کوفه سر تو را ببرد

 

تمام جسم تو گیرم مقطع الاعضا

بنا نبود که انگشتر تو را ببرد

 

مهدی صفی یاری

 

********************

 

اشعار شام غریبان – حامد خاکی

 

آنقدر تشنه ماند كه آب از سرش گذشت

با چكمه يك نفر ز روي پيكرش گذشت

 

وقتي برادرم به زمين خورد اي خدا

افتادم و سرم به زمين خورد اي خدا

 

ناله زدم كه اي پسر مادرم بيا

هفتاد و دومين تلفات حرم بيا

 

پاشو بيا حسين كه دارند ميرسند

از دور چند اسب سوارند ميرسند

 

اصلاً چرا غم علي اكبر تو را نكشت؟

تير آنقدر زدند شدي مثل خارپشت

 

از هولِ جايزه چقدر دستپاچه بود

سر را بريد و جاي سرت خنجرش گذاشت

 

حامد خاکی

 

********************

 

اشعار شام غریبان – محسن مهدوی

 

چگونه از چه طریقی بریده شد سر تو ؟

که اینچنین شده ریشه به ریشه حنجر تو

 

چگونه از دلش آمد سر از قفا ببرد؟

کسی که شد سبب گریه های خواهر تو

 

همان که کلب سیاهی شد و تنش لرزید

پس از شنیدن واویلتای مادر تو

 

تو پیرهن به تنت بود رفتی از خیمه

چرا برهنه شده پیکر مطهر تو ؟

 

چقدر نیزه برای تبرک آقاجان

دخیل بسته شده بر ضریح پیکر تو

 

تو سید الشهدایی، برای اینکه نشد

کسی به غربت و مظلومیت برابر تو

 

محسن مهدوی

 

********************

 

اشعار شام غریبان – محمد رسولی

 

رویِ نِی مویِ تو در باد رها افتاده

در فضا رایحه‌ای روح‌فزا افتاده

 

سر ِ تو می‌رود و پیکر تو می‌ماند

از هم آیاتِ وجودِ تو جدا افتاده

 

آتش آن نیست که در خرمن پروانه زدند

آتش آن است که در خیمه يِ ما افتاده

 

دم ِ گودال دلم ریخت که انگشتت کو؟

حق بده خواهرت اینگونه ز پا افتاده

 

عاقبت دید رباب آنچه نباید می‌دید

آنقدر زار زده تا ز صدا افتاده

 

من به میل خود از اینجا نروم، ميبَرَدَم

تازیانه که به جانِ تن ما افتاده

 

میشمارم همه طفلان حرم را دائم

وای که دخترکت باز کجا افتاده؟

 

زجر رفته ست سراغش که بیارد او را

آمد اما به رویش پنجه به جا افتاده

 

هق هقش پاسخ من شد که از او پرسیدم

دو سه دندانِ تو ای عمه چرا افتاده؟

 

محمد رسولي

برگرفته از وبلاگ من غلام قمرم

 

********************

 

اشعار شام غریبان – محسن مهدوی

 

لابلای آن شلوغيها

 

عاقبت بر سينۀ تو جا گرفت

آنكه آخرسر تو را از ما گرفت

 

همره خود دشنه ای آورده بود

در همان دم ماجرا بالا گرفت

 

پنجه بر گيسوی تو انداخت و

از همان پشت سرت سر را گرفت

 

چشمهايت چون دهانت باز شد

گردنت را با دو دستش تا گرفت

 

تا صدای ناله ات را نشنود

گوش خود را زينب كبری گرفت

 

هستی و دار و ندارش بودی و

خنجری از او تو را يكجا گرفت

 

لابلای آن شلوغيها ، بگو

چشم زهرا را كسی آيا گرفت

 

محسن مهدوی

 

********************

 

اشعار شام غریبان – رضا رسول زاده

 

نيزه پشت نيزه

 

با نيزه روي زخم تو مرهم گذاشتند

جسم تو را به خاك چه در هم گذاشتند

 

من مانده ام چگونه ببوسم تن تو را

بس نيزه پشت نيزه و بر هم گذاشتند

 

بر سينه ات نمونه ي هرچه سلاح هست !

شمشير و سنگ و تير سه پر هم گذاشتند

 

هم داغ اكبر تو و هم سوز تشنگي

اصلا مگر برات جگر هم گذاشتند

 

آمد ز من رقيه سراغ تو را گرفت

پرسيد كه : براي تو سر هم گذاشتند ؟

 

در كيسه هايشان پر سر بود و روسري

هر آنچه بود زيور و زر هم گذاشتند

 

رضا رسول زاده

 

********************

 

اشعار شام غریبان – مصطفی متولی

 

ظاهراً جد اطهرش هم بود

پدرش بود مادرش هم بود

 

وقتی افتاد روی گونه ي راست

بین مقتل برادرش هم بود

 

جای سالم نبود در بدنش

زخم تا بود پیکرش هم بود

 

زیر پایِ سنان و نیزه و تیر

نه فقط سینه، حنجرش هم بود

 

بی کس و بی پناه از نزدیک

سنگ میخورد و خواهرش هم بود

 

خواهرش قبل قاتلش آمد

تا نفسهای آخرش هم بود

 

گرچه او را زدند اما چون

چادرش بود معجرش هم بود

 

از همه دلخراش تر اینکه

دم گودال دخترش هم بود

 

دخترش بود و ذبح را میدید

همه دیدند همسرش هم بود

 

آن زمان هم که غارتش کردند

به روی دستها سرش هم بود

 

مصطفي متولي

برگرفته از وبلاگ من غلام قمرم

 

********************

 

اشعار شام غریبان – وحید قاسمی

 

چون زخم های روی تنت گریه ام گرفت

از پیـرهن نداشتنت گریه ام گرفت

 

با دیده هـای سـرخِ جگر مثل مـادرم

هنگام دست و پا زدنت گریه ام گرفت

 

جایی برای بـوسه برادر نیافتم

از نیزه هـای در بدنت گریه ام گرفت

 

تا دیدم آن سواره ولگرد نیزه دار

بر تن نموده پیرهنت گریه ام گرفت

 

وقتی شنیدم از پسرت ای امام اشک

یک بوریا شده کفنت گریه ام گرفت

 

وحید قاسمی

 

********************

 

اشعار شام غریبان – رضا رسول زاده

 

در قتلگاهت آمدم و سر نداشتی

یک جای سالمی تو به پیکر نداشتی

 

دیدم تو را چه دیدنی ای پاره ی دلم

حتی لباس کهنه ای در بر نداشتی

 

جز روی حنجری که همه بوسه اش زدند

جایی برای بوسه ی خنجر نداشتی؟

 

زینب بمیرد این همه خونی نبیندت

خواهر شود فدای تو یاور نداشتی؟

 

ته مانده های پیرهنت هم ربوده شد

چیزی برای غارت لشکر نداشتی

 

ای وای سینه ی تو پر از جای پا شده

یکی دو تا که ارث ز مادر نداشتی

 

بی کس شدی ز پشت سرت نیزه خورده ای

حق می دهم حسین، برادر نداشتی

 

رضا رسول زاده

 

********************

 

اشعار شام غریبان –مهدی صفی یاری

 

دیگر چه زینبی ؟ چه عزیزی؟ چه خواهری؟

وقتی نمانده است برایش برادری

 

تا نیزه ات زدند زمین خورد خواهرت

با تو چه کرده اند در این روز آخری؟

 

از صبح یکسره به همین فکر می کنم

وقت غروب می شود اینجا چه محشری

 

اینجا همه به فکر غنیمت گرفتن اند

از گوشواره ها بگیر تو تا کهنه معجری

 

اصلا کجا نوشته اند که در روز معرکه

در قتلگاه باز شود پای مادری؟

 

اصلا کجا نوشته اند که هنگامه غروب

در خیمه گاه باز شود پای لشکری؟

 

اصلا کجا نوشته اند که در پیش خواهری

باید جدا کنند گلوی برادری؟

 

من مانده ام چطور تو را غسل می دهند

اصلا چه غسل دادنی ؟ اصلا چه پیکری؟

 

در زیر سم اسب چه می کردی ای حسین؟

از تو نمانده است برایم بجز سری

 

از روی نیزه سایه ات افتاده بر سرم

ممنونم ای حسین که در فکر خواهری

 

در کوفه ، زینب از تو چه پنهان ، تمام کرد

ای کاش رفته بود سرت جای دیگری

 

مهدي صفي ياري

برگرفته از وبلاگ من غلام قمرم

 

********************

 

اشعار شام غریبان – علی اکبر لطیفیان

 

بلند مرتبه شاهی و پیکرت افتاد

همینکه پیکرت افتاد خواهرت افتاد

 

تو نیزه خوردي و یکمرتبه زمین خوردي

هزار مرتبه زینب، برابرت افتاد

 

همینکه از طرف جمعیعت دوتا چکمه

رسید اول گودال، مادرت افتاد

 

تو را به خاطر درهم چه درهمت کردند

چنانکه شرح تن تو به آخرت افتاد

 

ولی به جان خودت خواهرت مقصر نیست

درآن شلوغی اگر بارها سرت افتاد

 

خبر رسید که انگشتر تو را بردند

میان راه، النگوي دخترت افتاد

 

کنارخیمه رسیده است لشگرکوفه

و خواهرتو به یاد برادرت افتاد

 

علي اكبر لطيفيان

 

********************

 

اشعار شام غریبان – داود رحیمی

 

زقعر گودی مقتل به عرش تابیدی

رضا شدی به رضای خدا و خندیدی

 

عزیز من چه لباسی است بر تنت کردی؟

 به جای گل پر نیزه است اینکه پوشیدی

 

تمام هستیِمان را عدو به غارت برد

 مرا به دست که دادی که تخت خوابیدی؟

 

سرت که رفت تنت ماند و نعل این اسبان

کبود مثل شبی، چون جدا ز خورشیدی

 

شدی تجلی حق و حکایت موسی

خدا به جسم تو تابید و بعد پاشیدی

 

زمین کِنِس شد و یک قطره هم نزد بالا

چقدر پا به زمین زیر تیغ کوبیدی!

 

تمام دشت تنش را به جسم تو مالید

 به دست نعل خودت را به دشت بخشیدی

 

و تیغ هم ادبش کار دستمان داده

مصیبتی شده این حنجری که بوسیدی!

 

داود رحیمی

 

********************

 

اشعار شام غریبان –علی اکبر لطیفیان

 

تو زیر پا رفتی ولی بیچاره زینب

از این به بعد و بعد از این آواره زینب

باید خودت یاری کنی ورنه محال است

بوسه بگیرد از گلوی پاره زینب

**

خون گلویت را کسی تا آسمان برد

پیراهن و عمامه ات را این و آن برد

آیا نگفتم در بیاور خاتمت را

راضی شدی انگشترت را ساربان برد

**

گفتند که پیراهنت را می کشیدند

تصویر غارت کردنت را می کشیدند

نه اینکه نیزه بر تنت می ریخت دشمن

بلکه به نیزه ها تنت را می کشیدند

**

رفتی و دستم بر ضریح دامنی بود

رفتی ز دستم رفتنت چه رفتنی بود؟

تا آن زمانی که به یادم هست داداش

وقتی که می رفتی تنت پیراهنی بود

**

رفتی که اشک خواهرت را در بیاری

بغض گلوی دخترت را در بیاری

آیا نمی شد ای سلیمان زمانه

قبل از سفر انگشترت را در بیاری؟

 

علی اکبر لطیفیان

اشعار شام غریبان

اشعار شام غریبان – حسن کردی

 

گفتم اگر سرت نبود پیکر تو هست

مادر اگر که نیست ولی خواهر تو هست

 

اما چه پیکری که چه راحت بلند شد

دیدم که عضوهات به یک نقطه بند شد

 

روی زمین به فاصله افتاده پیکرت

حتما به دست حرمله افتاده پیکرت

 

صحبت به سمت نیزه کنم یا به قتله گاه

رویم کدام سوی کنم شاه بی سپاه

 

تا صبح روی خاک پر از رد پا شوی

ترسم که با نسیم سحر جا به جا شوی

 

حلق تو را همینکه سر نیزه دوختند

قیمت گذاشتند و پس از ان فروختند

 

دعوا سر تو شدت سختی گرفته است

ما بینشان رقابت سختی گرفته است

 

معلوم میشود چقدر بد شکسته ای

از نیزه ای به نیزه دیگر نشسته ای

 

آواز سنگ هر چقدر رنج اور است

اما صدای نعلِ نویِ اسب بدتر است

 

ترکیب عضوهای تو را بخش میکنند

این اسب ها حسینِ مرا پخش میکنند

 

حسن کردی

 

*******************

 

اشعار شام غریبان – علی صالحی

 

آه از آن روز که جان از تن خواهر می رفت

سنگ ها بال زنان سوی برادر می رفت

 

آسمان ها و زمین داشت به هم می پیچید

سمت گودال کسی دست به خنجر می رفت

 

ساعتی بعد که آتش به حرم بر پا شد

همه سر ها به روی نیزه ي لشگر می رفت

 

خیمه تاراج شد و هر طرفی دست به دست

بین گهواره ی خالی دل مادر می رفت

 

از یتیمان حرم نیز غنیمت بردند

گوشواره که نه گیسو پی معجر می رفت

 

نیمه شب با عجله داشت خبر را میبرد

یک نفر در طمع جایزه با سر می رفت

 

علي صالحي

برگرفته از وبلاگ من غلام قمرم

 

**********************

 

اشعار شام غریبان –علیرضا خاکساری

 

انگار که ختم غائله می کردند

با حکم امیر ولوله می کردند

 

با چکمه و یا که اسب تازه نفسی

بر روی تن تو هروله می کردند

 

یک عده ی هرزه ، لاابالی ، رقاص

بالای سر تو هلهله می کردند

 

یک عده که از فرات بر میگشتند

آب تعارف شمر و حرمله می کردند

 

یک عده ی بی شرف ، لجن ، بی ناموس

ناموس تو را به سلسله می کردند

 

کعب نی و تازیانه و سر نیزه

آماده برای قافله می کردند

 

ای کاش برای حفظ حرمت ها هم

تعیین حدود فاصله می کردند

 

در شام کسانیکه سرت چرخاندند

از شمر تقاضای صله می کردند

 

علیرضا خاکساری

 

**********************

 

اشعار شام غریبان –مهدی پورپاک

 

خبری نیست از تو و کفنت

یوسف من کجاست پیرُهنت

 

یادگاری ز جنگ حک شده است

مُهری از سمِّ اسب روی تنت

 

تا خود حشر بر سنان لعنت

که فرو کرده نیزه در دهنت

 

پیرمردان ناتوان حتّی

با عصا می زدند بر بدنت

 

همه جا را سیاه می دیدی

به فدای نفس نفس زدنت

 

استخوان های سینه ی تو شکست

شمر وقتی که روی سینه نشست

 

آینه بودی و ترک خوردی

از همه بی هوا کتک خوردی

 

قتلگاهت نگو که غوغا بود

سر پیراهن تو دعوا بود

 

کاش مادر نبود در گودال

از بد روزگار امّا بود

 

مهدی پورپاک

 

**********************

 

اشعار شام غریبان – محمد رسولی

 

سرت کو؟ سرت کو؟ که سامان بگیرم

سرت کو؟ سرت کو؟ به دامان بگیرم

 

سراغ سرت را من از آسمان و

سراغ تنت از بیابان بگیرم

 

تو پنهان شدی زیر ِ انبوهِ نیزه

من از حنجرت بوسه پنهان بگیرم

 

حسین! خونِ حلقومت آبِ حیات است

من از بوسه بر حنجرت جان بگیرم

 

رسیده کجا کار ِ زینب که باید

سرت را من از این و از آن بگیرم

 

کمی از سر ِ نیزه پایین بیا تا

برایِ سفر بر تو قرآن بگیرم

 

تو گفتی که باید بسوزم، بسازم

به دنیایِ بعد از تو آسان بگیرم

 

قرار ِ من و تو شبی در خرابه

پی ِ گنج را کُنج ِ ویران بگیرم

 

هلا! می‌روم تا که منزل به منزل

برایِ تو از عشق پیمان بگیرم

 

محمد رسولي

برگرفته از وبلاگ من غلام قمرم

 

*********************

اشعار تنور خولی – سید محمد حسینی

 

به تاخت می رود و از خزان خبر دارد

به تاخت می رود انگار بار سر دارد

 

گمان کنم که ز نعش پرنده آمده است

و پای مرکب او را ببین که پر دارد

 

تمام شادی دنیاست در دلش انگار

میان کیسه ی خود تکّه های زر دارد

 

مسیر کوفه و یک خانه و تنوری داغ

تنور خانه ی او روضه اش خطر دارد

 

دعا کنیم که زهرا ندیده باشد و بعد

کسی بیاید و درب از تنور بر دارد

 

سید محمد حسینی

برگرفته از وبلاگ امام رئوف

 

********************

 

اشعار روز یازدهم محرم – علیرضا شریف

 

اي آيه هاي فجرِ من از آسمان بگو

از زخمِ بي شماره ات اي بي نشان بگو

 

معراجِ ارجعي تو در خون چه سان گذشت

در ازدحامِ آن همه تيغ و سنان بگو

 

من شرح مي دهم غمِ تاراجِ خيمه را

از خنجرِ شقاوت و اين ساربان بگو

 

سرداده اند قهقه وقتي كه خواندمت

از حنجرِ شكسته ات اين بار جان بگو

 

دارند مي برند در اين عصرِ بدرقه

پشتِ سرِ مسافرِ كوفه اذان بگو

 

اوّل زنِ اسيرِ بني هاشمي شدم

تا انتهاي رفتنِ در ريسمان بگو

 

عباسِ غيرتي من از نيزه پاسخي

بر طعنه هاي حرمله ي بد دهان بگو

 

قامت ببند و ماهِ شب تارِ من بمان

در كوچه هاي زجر هوادارِ من بمان

 

اشكِ فراق چشمِ ترم را گرفته است

خنجر كشيده غم جگرم را گرفته است

 

از تو بگو چگونه خداحافظي كنم؟

بُغضي گلويِ نوحه گرم را گرفته است

 

ترسم كه پاي دختر تو لِه شود در اين

زنجيرها كه پاي حرم را گرفته است

 

از خيمه هاي سوخته هر قدر مانده است

چادر كه رفته روي سرم را گرفته است

 

تا چشمِ پاسبانِ وِقارم ز حدقه ريخت

هر چشمِ هَرزه دوو و برم را گرفته است

 

نيزه ز نبشِ قبرِ كسي حرف مي زند

ناله وجودِ شعله ورم را گرفته است

 

هفده سرِ به نيزه مرا اوج مي دهد

حالا كه كعبِ نيزه پَرم را گرفته است

 

اينان كه دورِ آينه ديوار مي كِشند

از تازيانه ها چقدر كار مي كِشند

 

عليرضا شريف 

برگرفته از وبلاگ شبگرد بین الحرمین

اشعار گودال قتلگاه

اشعار گودال قتلگاه – وحید قاسمی

 

تفسیر بوریا

 

هر نی فغان نای تو را در می آورد

آوای ربنای تو را در می آورد

 

با اینکه زنده ای! چه حریصانه نیزه دار

دارد لباس های تو را در می آورد

 

پا بر زمین مکش،که کمان دار سنگ دل

می خندد و ادای تو را در می آورد

 

دارد نگاه مات من از متن تیغ ها

تفسیر بوریای تو را در می آورد

 

در حیرتم که سنگ به من می خورد ولی

بالای نی صدای تو را در می آورد

 

زخم لبت هم اشک مرا در می آورد

هم گریه ی خدای تو را در می آورد

 

وقت نماز افسری از خورجین خویش

عمامه و عبای تو را در می آورد

 

وحید قاسمی

 

**********************

 

اشعار گودال قتلگاه – حسن لطفی

 

تشنه بود و به خاكها خونش

از رخ و گونه و جبين ميريخت

يكنفر خنده كرد به تشنگي اش

پيش او آب بر زمين ميريخت

**

نيمه جان بود و پشتِ مركبِ خود

بوسه اي سنگ، بر جبينش زد

 نوبت تير ِحرمله شده بود

 آه، از پشت زين زمينش زد

**

فاصله كم شده كمانداري

تيرها را دقيق تر ميزد

يك نفر بر آن تن زخمي

نيزه اش را عميق تر ميزد

**

ناله اي ميرسد به هركس كه

به تنش تيغ ميكشد... نزنيد

مادرش چنگ ميزند به رخش

دخترش جيغ ميكشد... نزنيد

**

نوبت يك حرامزاده شد و

نوك سر نيزه اش به سينه نشست

وزن خود را به نيزه اش انداخت

آنقدر تكيه داد نيزه شكست

**

داس هايي بلند را ميديد

بين دستِ جماعتي خوشحال

از سر ِ شيب پيكري را واي

ميكشيدند تا ته گودال

**

تبر و داس و دشنه و شمشير

با تني خُرد جور مي آيند

تا بدوزند بر زمين ، از راه

نيزه هاي قطور مي آيند

**

شمر دستش پُر است و با پايش

بدنش را به پشت ميچرخاند

نيزه اي را حرامزاده زد و

نيزه را بين مشت ميچرخاند

**

آن وسط چندتا حرامزاده

بدني ريز ريز ميكردند

با لباسي كه از تنش كَندند

تيغشان را تميز ميكردند

 

حسن لطفي

برگرفته از وبلاگ من غلام قمرم

 

**********************

 

اشعار گودال قتلگاه – علی صالحی

 

از عطش لب روي لب مي‌زد و پرپر مي‌زد

تير هم بوسه به دندان مطهّر مي‌زد

 

در قفس بود و دگر قدرت پرواز نداشت

سنگ از هر طرفي دور تنش پر مي‌زد

 

تا كه شمشير به كتف و سر و بازو مي‌خورد

مادري ،‌دستِ شكسته شده ،‌ بر سر مي‌زد

 

خواهرش از روي تل داشت تماشا مي‌كرد:

چه كسي نيزه به پهلوي برادر مي‌زد؟

 

نفَسش تا ببُرَد تير سه شعبه كم بود

تير مي‌آمد و بر گوديِ حنجر مي‌زد

 

كار را تا كه كند يكسره ، قاتل آمد...

خنده بر لب...كه خودش ضربه‌ي آخر مي‌زد

 

پنجه در بين محاسن زده و خنجر را

داشت بر نقطه‌ي گلبوسه‌ي خواهر مي‌زد

 

تا كه فهميد ، زني ((واي بُنَيَّ)) مي‌گفت

با لگد بر پسرش بدتر و بدتر مي‌زد

 

علي صالحي

برگرفته از وبلاگ من غلام قمرم

 

**********************

 

اشعار گودال قتلگاه – مصطفی متولی

 

پیش پای خودش به خاک افتاد

همه را با نگاه پس میزد

تکیه بر نیزه غریبی داشت

خسته بود و نفس نفس میزد

**

جگرش پاره پاره بود اما

یک تنه رفت تا دل لشکر

سینه ی خویش را سپر کرد و

سپرش را شکست تیغ سه پر

**

تا زمین خورد ، دوره اش کردند

هرکه با هرچه داشت زخمی زد

جنگ مغلوبه شد همه گفتند:

دیگر از خاک بر نمیخیزد

**

این همه نا نجیب با این مرد

چقدر دشمنی مگر دارند؟

وای بر من چه میکنند اینها

عده ای دستشان تبر دارند

**

یک نفر رفت تا که سر بِبُرد

دیگری رفت تا که سر بِبَرَد

دیگری رفت تا برای امیر

از سری سرزده خبر ببرد

**

سنگ دل ، روی سینه جا خوش کرد

خیره سر بود و خیره شد در چشم

ناگهان چنگ زد محاسن را

و غضب کرد و در نهایت خشم

**

تیغ را بر گلو کشید وکشید

آنقدر تا که کند شد حَربه

چه بگویم چگونه آخر سر

شد جدا با دوازده ضربه

**

وضع حلقوم او که ریخت بهم

داشت نظم جهان بهم میریخت

هم زهم عرش و فرش میپاشید

هم زمین و زمان بهم میریخت

**

خواهرش روی تل زمین خورد و

دَم گودال از زمین برخواست

گفت: دست از محاسنش بکشید

سَرِ این سر برای چه دعواست

**

گرچه با ضربه های پی در پی

بارها روی خاک غلطیده است

تا به امروز لحظه ای این مرد

پشت بر آسمان نخوابیده است

**

سرِ فرصت همه پیاده شدند

صید افتاده بود در دل دام

غارت پیکرش که پایان یافت

آمدند عده ای سواره نظام

**

همه بودند سر خوش و سر مست

ساربان بود از همه خوشتر

منتظر بود تا که شب بشود

فکر انگشت بود و انگشتر...

 

مصطفی متولی

 

**********************

 

اشعار گودال قتلگاه – مصطفی متولی

 

داشت هرچند گل جان تو پرپر میشد  

از شمیمش همه ی دشت معطر میشد

 

من فقط داشتم از دلهره می لرزیدم   

پیش چشمم که تن پاک تو بی سر میشد

 

کاری از دست کسی بر نمی آمد انگار   

چون که تقدیر دلم داشت مقدّر میشد

 

قول دادی که شفاعت کنی از قاتل خود 

ولی آنروز مگر حرف تو باور میشد

 

به تو هر ضربه که میخورد خدا میداند   

ضربان دل من چند برابر میشد

 

زرهت بیشتر ای کاش تحمل میکرد

لاأقل عمق جراحات تو کمتر میشد

 

آن زمانیکه لب تیغ به حلقومت خورد

حنجرت کاش مطیع دم خنجر میشد

 

مصطفی متولی

 

**********************

 

اشعار گودال قتلگاه – عباس احمدی

 

رفتن تو...

 

رفتن تو می زند آذر به خیلی چیزها

زل زده از روی تل خواهر به خیلی چیزها

 

گفتی ابن الحیدرم آخر نمی دانی مگر

می شود حبّ علی منجر به خیلی چیزها

 

دیده جای خالی ات را آن سوار و دوخته

چشم بر گهواره بر معجر به خیلی چیزها

 

روی پیشانی ز جای مهر خون جاری شده

سنگ دارد می زند لشگر به خیلی چیزها

 

تیر را جای جلو از پشت در می آوری

گیر کرده ظاهرا از پر به خیلی چیزها

 

آنطرف از دور دیدم سارقی را در کمین

چشم دارد او به انگشتر به خیلی چیزها

 

جا گرفته روی سینه آن سگ هار از قفا

می زند هی ضربه بر حنجر به خیلی چیزها

 

کاش تنها آن حرامی با گلویت کار داشت

می خورد این تیزی خنجر به خیلی چیزها

 

با قد خم مادرت آمد عیادت، کرده ای

یاد پهلو یاد میخ در به خیلی چیزها

 

داخل گودال حالش را رعایت می کنی

چونکه حساس است یک مادر به خیلی چیزها

 

عباس احمدی

 

**********************

 

اشعار گودال قتلگاه – محمد رسولی

 

کوتاه کن کلام ... بماند بقیه اش

مرده است احترام ... بماند بقیه اش

 

از تیرهای حرمله یک تیر مانده بود

آن هم نشد حرام ... بماند بقیه اش

 

هر کس که زخمی از علی و ذوالفقار داشت

آمد به انتقام ... بماند بقیه اش

 

شمشیرها تمام شد و نیزه ها تمام

شد سنگ ها تمام... بماند بقیه اش

 

گویا هنوز باور زینب نمی شود

بر سینه ی امام؟ ... بماند بقیه اش

 

پیراهنی که فاطمه با گریه دوخته

در بین ازدحام... بماند بقیه اش

 

راحت شد از حسین همین که خیالشان

شد نوبت خیام....بماند بقیه اش

 

رو کرد در مدینه که یا ایهاالرسول

یافاطمه! سلام ... بماند بقیه اش

 

از قتلگاه آمده شمر و ز دامنش

خون علی الدوام ... بماند بقیه اش

 

سر رفت آه، بعد هم انگشت رفت، کاش

از پیکر امام بماند بقیه اش

 

 بر خاک خفته ای و مرا میبرد عدو

من میروم به شام ...بماند بقیه اش

 

دلواپسم  برای سرت روی نیزه ها

از سنگ پشت بام ...بماند بقیه اش

 

دلواپسی برای من و بهر دخترت

در مجلس حرام ...بماند بقیه اش

 

حالا قرار هست کجاها رود سرش

از کوفه تا به شام ... بماند بقیه اش

 

تنها اشاره ای کنم و رد شوم از آن

از روی پشت بام ... بماند بقیه اش

 

قصه به "سر" رسید و تازه شروع شد

شعرم نشد تمام ... بماند بقیه اش

 

محمد رسولی

 

**********************

 

اشعار گودال قتلگاه – موسی علیمرادی

 

پیرهن یوسف

 

اين پاره پارهاي تن يوسف من است

اين باز مانده بدن يوسف من است

 

هر قدر بیشتر به تنت خیره می شوم

باور نمی کنم که تن یوسف من است

 

در قتلگاه گم شده بودم مرا رساند

عطری که عطر پیر هن یوسف من است

 

مادر كه داد پيرهن كهنه را نگفت

تنها نشانه يافتن يوسف من است

 

مرثیه من ای غزل سر بریده ام

بر قطعه ای بدل شدن یوسف من است

 

موسی علمیرادی

 

**********************

 

اشعار گودال قتلگاه – علی اکبر لطیفیان

 

دارد سر از تن تو جدا ميكند چرا؟

از پشت گردنِ تو جدا ميكند چرا؟

 

چيزي نمانده پس به عقيله نگاه كن

تا آخرين نفس به عقيله نگاه كن

 

تكليف من پس از تو نگفتي چه ميشود

با سر اگر ز نيزه بيفتي چه ميشود

 

بگذار من كتك بخورم تو نفس بگير

تاوان هرچه موي سپيد است پس بگير

 

بگذار من كتك بخورم گريه كن حسين

از تو چگونه دل ببُرم گريه كن حسين

 

بگذار من كتك بخورم تو بلند شو

مثل لبت ترك بخورم تو بلند شو

 

آتش گرفت خيمه به جايي رسيد كار

سجاد ناله كرد عليكُنَّ بالفرار

 

علي اكبر لطيفيان

برگرفته از وبلاگ من غلام قمرم

 

**********************

 

اشعار گودال قتلگاه -  محمد رسولی

 

رفته صبر از کَفَم این حال نمی‌فهمم چیست

عمق این فاجعه صد سال نمی‌فهمم چیست

 

در سرم هست از او طرح ِ سری خون‌آلود

من که نقاشی و تمثال نمی‌فهمم چیست

 

درکَم از اوست همین قدر که شد ذبح ِ عظیم

باقی ِ روضه يِ‌ گودال نمی‌فهمم چیست

 

کشتن تشنه‌یِ زخمی عمل ِ سختی نیست

بر سرش این همه جنجال نمی‌فهمم چیست!

 

سر کجا رفته و انگشتر و انگشت کجاست؟

بسمل کَنده پر و بال نمی‌فهمم چیست

 

نحر ِ این سر که خودش جایزه دارد، دیگر

غارتِ خیمه و اموال نمی‌فهمم چیست

 

زره و خوود و سپر باز هم ارزش دارد

غارتِ چادر اطفال نمی‌فهمم چیست

 

بین گودال و شلوغیش تنش خُرد شده

نعل آوردن و پامال نمی‌فهمم چیست

 

محمد رسولي

برگرفته از وبلاگ من غلام قمرم

 

**********************

 

اشعار گودال قتلگاه – حامد خاکی

 

رنگ غربت به سر موي سپيدم افتاد

ناله ي فاطمه را تا كه شنيدم افتاد

مثل زنهاي حرم آه كشيدم افتاد

من خودم شاهدِ او بودم و ديدم افتاد

 

سهم خود را به تمام تن او بُرد زمين

واي بر اهل حرم عرش خدا خورد زمين

 

تا كه افتاد به گودال سر و كار تنش

گرگ ها زوزه كشيدند كنار بدنش

همه با نيزه و شمشير جراحت زدنش

چكمه ها بود كه ميخورد به روي دهنش

 

در سراپاي تنش نيزه فرود آمده بود

اصلاً از نيزه حسيني بوجود آمده بود

 

تيزي سنگ به پيشاني آقا نكشد

سر ِپيراهن او كار به دعوا نكشد

چكمه ات بر سر آن گونه بگو پا نكشد

چه كنم پنجه ي تو موي سرش را نكشد

 

با سر نيزه به اين سو و به آن سو نَبَرش

برنگردان بدنش را  ننشين بر كمرش

 

من كه گفتم نرو رفتي سر خود را دادي

پايِ اين سر نفس آخر خود را دادي

هر كه آمد كمي از پيكر خود را دادي

ساربان آمد و انگشتر خود را دادي

 

غارت يكنفر اي واي هزاران نفريد

يادگاريست فقط پيرهنش را نبريد

 

حامد خاكي

 

**********************

 

اشعار گودال قتلگاه – کاظم بهمنی

 

غم بیش از این چه بر سر عالم بیاورد؟

یکجا چگونه این همه ماتم بیاورد؟

 

ای آه ای برادر من ای حسین من

دشمن به غیر از این چه به روزم بیاورد؟

 

افتاده ای به خاک و به زحمت شود کسی

یک جا برای بوسه فراهم بیاورد

 

دیدم برهنه ای و سپردم که دخترت

- چادر نشد - بگردد و پرچم بیاورد

 

جانا بگو  چگونه پرستاریت کنم؟

چیزی نمانده خواهر تان کم بیاورد

 

حتّی اگر تو زنده بمانی بدون سر

زینب ندارد این همه مرهم بیاورد

 

کاظم بهمنی

برگرفته از وبلاگ امام رئوف

 

**********************

 

اشعار گودال قتلگاه – علی اکبر لطیفیان

 

كمتر بر اين غريب بدون كفن بزن

اين ضربه ی دوازدهم را به من بزن

 

هر آنچه داشت رفت دگر جستجو نكن

اينقدر اين شهيد مرا زير و رو نكن

 

مگر نبود مسلمان كه اينچنين زده اند

بلند مرتبه شاهِ مرا زمين زده اند

 

قبول كن كه شبيه حصير افتادي

قبول كن ته گودال گير افتادي

 

مخواه تا كه سر من به گريه بند شود

بگو چكار كنم از تنت بلند شود

 

بگو چه كار كنم آب را صدا نزني

بگو چه كار كنم تا كه دست و پا نزني

 

بگو چكار كنم از تو دست بردارند

براي پيكر تو يك لباس بگذارند

 

ميان گريه ي من اين سنان چه ميخندد

دهان باز تو را نيزه دار ميبندد

 

آهاي شمر عبا را كسي ربود برو

بيا النگوي من را بگير و زود برو

 

براي غارت پيراهنت بميرم من

چرا لباس ندارد تنت بميرم من

 

قرار نبود بيفتي و من نگاه كنم

و يا كه گريه به كوپال ذوالجناح كنم

 

علي اكبر لطيفيان

برگرفته از وبلاگ من غلام قمرم

 

**********************

 

اشعار گودال قتلگاه -  علی اکبر لطیفیان

 

مانند مادرم چقدر ميخورم زمين

تو خورده اي زمين، من اگرميخورم زمين

 

تو بي كسم شدي و منم بي كست شدم

از تل تو را نديدم و دلواپست شدم

 

مانند دختران تو طاقت نداشتم

گفتي نيا به جان تو طاقت نداشتم

 

بي سر نباش و بي سروسامان نكن مرا

حالا كه آمدم تو پشيمان نكن مرا

 

با ديدن تو چنگ به مويم زدم حسين

بالا سر ِ تو كاش نمي آمدم حسين

 

پنجاه سال خواهري ام را چه ميكني؟

احساس هاي مادري ام را چه ميكني؟

 

وقتي كه پيكر تو زمين گير ِ نيزه هاست

زينب تمام زندگي اش زير ِ نيزه هاست

 

خواهر بميرد آه دگر دست و پا نزن

تنگ است جات مادرمان را صدا نزن

 

علي اكبر لطيفيان

برگرفته از وبلاگ من غلام قمرم

 

**********************

 

اشعار گودال قتلگاه – علی اکبر لطیفیان

 

خوردي امروز نيزه فردا نَعل

نيزه هم چاره دارد اما نعل...

 

يك، دو، سه، چهار ... ده تا اسب

روي هم ميشود چهل تا نعل

 

هر كسي از تن ِ تو ميگذرد

شمر با پا و اسبها با نعل

 

پشت و روي تورا يكي كردند

چقدر جلوه دارد اينجا نعل

 

چون لباست به روي چادر من

هر كسي پا گذاشت حتي نعل

 

دهنت را خودت بگو چه شده

تهِ شمشير خورده اي يا نعل؟

 

علي اكبر لطيفيان

برگرفته از وبلاگ من غلام قمرم

 

**********************

 

اشعار گودال قتلگاه -

 

نزدیکِ عصر بود، برافروخت ماهِ تو

نزدیک عصر، بود حرم بی‌پناهِ تو

 

از سینه‌ات زبانه کشید آتش ِ عطش

آئینه آب میشود از سوز ِ آهِ تو

 

با آخرین سه شعبه به زانو درآمدی

شد نیزه يِ غریبی ِ تو تکیه‌گاهِ تو

 

جان داشتی هنوز، حرم بود در امان

خود لشگری ست این غضبِ در نگاه تو

 

در بین ِ عمق ِ فاجعه افتاد پیکرت

برخاست با نفس نفست «یا اِلهِ» تو

 

پس قبل ِ حنجرت نفست را برید شمر

بر سینه‌ات نشسته و بسته ست راهِ تو

 

طاقت بیار؛ خواهرت از خیمه میرسد

طاقت بیار؛ میرسد از رَه سپاهِ تو

 

از حجم نیزه‌ها و از انبوهِ سنگ‌ها

گودال چیست؟!... کوه شده قتلگاه تو

 

محمد رسولي

برگرفته از وبلاگ من غلام قمرم

اشعار عصر عاشورا

اشعار عصر عاشورا – مصطفی متولی

 

با چشم اشک بار علیکنّ بالفرار

با قلب داغ دار علیکنّ بالفرار

 

وقتی کمان حرمله شلاق دست شد

پنهان و آشکار علیکنّ بالفرار

 

جان هم رسیده گرچه به لب هایتان ولی

با حال احتضار علیکنّ بالفرار

 

در ساحل فرات علمدار کربلا

شد چون علم ندار ، علیکنّ بالفرار

 

راه عبور ، معبر غارت گران شده

از گوشه و کنار علیکنّ بالفرار

 

دیدید مثل ابر بهار اشک ریختیم

آتش نشد مهار علیکنّ بالفرار

 

از من به لاله های حرم عمه جان بگو

حتی به روی خار... علیکنّ بالفرار

 

با این که مشکل است و همه بانوان ما...

...هستند با وقار علیکنّ بالفرار

 

حتما به دختران حرم گوشزد کنید

تا هست گوشوار علیکنّ بالفرار

 

دقت کنید گم نشود هیچ کودکی

امشب در این دیار علیکنّ بالفرار

 

با چکمه ها به سوی حرم روی اسب خویش

تا شمر شد سوار علیکنّ بالفرار

 

با این که از مصائب این دشت پر بلا

لا یمکن الفرار... علیکنّ بالفرار

 

مصطفی متولی

 

*********************

 

اشعار گودال قتلگاه – وحید قاسمی

 

جنجال بود و...

لب تشنه ای درگوشه ی گودال بود و...

 

گودال بود و...

ازنیزه و شمشیر مالامال بود و...

 

می رفت بالا

تیغی که دست نفرت دجال بود و...

 

دجال بود و...

در زیر پایش پیکری پامال بود و...

 

از میهمانش

با سنگ زنها گرم ِ استقبال بود و...

 

« ای وای، ای وای»

ذکرلبان ِ مادری بدحال بود و...

 

وحید قاسمی

 

**********************

 

اشعار گودال قتلگاه – جواد پرچمی

 

به من نگو برو از دور ِ قتلگاه برو

به من اشاره مکن سوی خیمه گاه برو

 

شکستگیِّ من از اين دویدنم حاکی ست

شبیهِ صورت تو مویِ خواهرت خاکی ست

 

بگو چه کار کنم تا تو را خلاص کنم؟

به شمر رو بزنم یا که التماس کنم؟

 

بگو چه کار کنم دور ِ خیمه صف نکشند؟

به زور ِ نیزه تنت را به هر طرف نکشند

 

صدایِ خنده يِ کوفی، صدایِ خنده ي شمر

صدای بد دهنی کردنِ زننده ي شمر

 

صدای هلهله و بانگِ طبل می آید

صدای تق تق تعویض نعل می آید

 

ببين اراذل و اوباش کوفه آمده اند

برای روسری پاره پاره آمده اند

 

جواد پرچمی

 

**********************

 

اشعار گودال قتلگاه – علی اکبر لطیفیان

 

پیش من نیزه ها کم آوردند

به خدا سر نمیدهم به کسی

غیرت الله من خیالت جمع

من که معجر نمیدهم به کسی

**

تو اگر که اجازه بدهی

خویش را پهلویت می اندازم

اگر این چند تا عقب بروند

چادرم را رویت می اندازم

**

چقدر میروند و می آیند

فرصت زخم بستن من نیست

آمدم درد و دل کنم با تو

جا برای نشستن من نیست

**

جلویش را بگیر تا بلکه

دستم از رو سرم بلند شود

تو که شمر را نمیکنی بیرون

پس بگو مادرم بلند شود

**

هرکه گیرش نیامده نیزه

تکیه بر سنگ دامنش کرده

هم دیدند دخترت هم دید

شمر رخت تو را تنش کرده

 

علی اکبر لطیفیان

برگرفته از وبلاگ نود و پنج روز باران

 

********************

 

اشعار گودال قتلگاه – علی اکبر لطیفیان

 

تير از بس كه خورده بود حسين

بر تنش مثل پيرهن شده بود

 

نيزه هاشان تمام شد كم كم

موقع سنگ ريختن شده بود

 

نفسش بين راه بر ميگشت

موقع دست و پا زدن شده بود

 

بودم اما جلو نمي رفتم

شمر آنقدر بد دهن شده بود

 

تكه اي را ربود هر كس كه

روبه رو با حسين ِمن شده بود

 

هرچه كردند رو به قبله نشد

يعني آنقدر پاره تن شده بود

 

زير انداز خانه هاي دهات

كفن شاه بي كفن شده بود

 

علي اكبر لطيفيان

 

**********************

 

اشعار گودال قتلگاه – مهدی رحیمی

 

می خواستم بلند شوم پا نداشتم

دستی برای خیزش از جا نداشتم

 

آواز تو می­آمد از آن دورها : « گلی

گم کرده ام... » نه، من گل زیبا نداشتم

 

پیراهنم که پاره شده، پیکرم کبود

دیگر نشانه های گلت را نداشتم

 

میخواستم ببینمت از بین تیغ ها

امّا چه سود؟ چشم تماشا نداشتم

 

آن­قدر دل به چشم تو دادم که از تنم

یک قطعه در هوای تو پیدا نداشتم

 

در زیر تیغ ها و قدم ها و سنگ ها

دیگر شباهتی ، نه... ، به گل ها نداشتم

 

وقتی که آمدی و رسیدی به پیکرم

می­خواستم بلند شوم... پا نداشتم

 

مهدی رحیمی

 

**********************

 

اشعار گودال قتلگاه – حسن لطفی

 

صبح تا عصر پیکر آورده

چه قدر جسم بی سر آورده

لیک با آنکه اصغر آورده

خستگی را زپا درآورده

 

کوه غم روی دوش و چون کوهی

عزم میدان نمود نستوهی

 

با همه تشنگی بی حدش

بست برسر عمامه جدش

شد قیامت چو راست شد قدش

سیلی از اشک و آه شد سدش

 

می کند با هزار افسوسش

غیرت الله ترک ناموسش

 

میخورد بوسه بر سر و روها

دستها در نوازش موها

کس نداند چه گفت زانسوها

که درآورده شد النگوها

 

او چه گفته که میشود با هم

گره معجر همه محکم

 

حرف تاراج را زدن سخت است

گریه مرد پیش زن سخت است

رفتن روح از بدن سخت است

از یتیمی خبر شدن سخت است

 

همه طی شد اگرچه جان برلب

روبرو شد حسین با زینب

 

دو خدای وفا مقابل هم

دو دل آرام آگه از دل هم

چاره مشکلند و مشکل هم

دو مسیح اند یا دو قاتل هم

 

هردو یک روح در دو جسم پاک

یک نفر با دو جسم و اسم پاک

 

هردو هستند جان یکدیگر

آشنا با زبان یکدیگر

شدبه شرح بیان یکدیگر

اشکشان روضه خوان یکدیگر

 

کس نشد جز خدایشان آگاه

زانچه گفتند بازبان نگاه

 

چشم هریک شده دوکاسه خون

اشک ریزان به حالشان گردون

دور لیلا قبیله ای مجنون

قبله میرفت از حرم بیرون

 

گوییا در تبار خون جگری

زنده تشییع میشود پدری

 

هم به لبهاش ذکر یارب داشت

هم انا بن العلی روی لب داشت

هم به دستش مهار مرکب داشت

هم به کف بند قلب زینب داشت

 

عرش حیران زبانگ تکبیرش

فرش لرزان ز برق شمشیرش

 

به کفش گرچه تیغ آتش بار

لیک دیگر عطش دهد آزار

شیر پیر و قبیله ای کفتار

هست معلوم آخر پیکار

 

پای تا سر تنش پر از تیر است

به سراپاش زخم شمشیر است

 

موج خون بر تن و به اوج جلال

داشت حالی که هرکه داشت سوال

رفته از حال یا شده سرحال؟

شد به هر حال راهی گودال

 

تا زکف داد جان جولان را

دوره کردند فخر دوران را

 

میرسد بر تنش زهر تکبیر

تیر با نیزه سنگ با شمشیر

روی هر عضو او هزاران تیر

خورد اما یکی نمیشد سیر

 

شک ندارم جبین او که شکست

چشم خود را خدای اوهم بست

 

برسرم خاک شاه بر خاک است

غرقِ درخاک و خون تنی پاک است

بـخدا این عزیز افلاک است

که تن پاک او پر از چاک است

 

این چه شرحی است خاک بردهنم

کاش صحت نداشت این سخنم

 

وای برمن خواهرش هم بود

خواهرش بود، مادرش هم بود

غیراز آنها برادرش هم بود

پدرش جد اطهرش هم بود

 

بس که گفت العطش عطش کردند

شمرآمد تمام غش کردند

 

آنکه ننگ ابد برایش ماند

آنکه شیطان برادرش میخواند

شمر پستی که عرش را لرزاند

جسم پاک حسین برگرداند

 

پیش چشمان اشک ریز خدا

سر برید از تن عزیز خدا

 

سراو تا برید مظهر ظلم

نامه ها خوانده شد زدفتر ظلم

تن مظلوم ماند و لشگر ظلم

اول غارت است و آخر ظلم

 

لشگری گرگ و یوسفی بی سر

هرکه میزد هرچه داشت بر پیکر

 

هرکسی خسته می شد از زدنش

می ربود آنچه میشد از بدنش

این یکی برد جوشنش ز تنش

آن یکی برد کهنه پیرهنش

 

سنگها که بر جنازه زدند

تازه بر اسبها نعل تازه زدند

 

پیش تر از بریدن سراو

بیش تر از شرار پیکر او

می زد آتش به جان خواهر او

ناله جانخراش مادر او

 

چون عزادار هر دو دلبر بود

ذکر مادر غریب مادر بود

 

زینب آن بی مثال در آفاق

قبله عشق و قبله عشاق

رفته از خویش و مرگ را مشتاق

به خود آمد ز اولین شلاق

 

جنگ او گشت خود به خود آغاز

یا علی گفت و عشق شد آغاز

 

حسن لطفی

برگرفته از وبلاگ بانک اشعار روضه

اشعار وداع امام حسین(ع)

 اشعار وداع امام حسین(ع) – علی اکبر لطیفیان

 

وقتی علی اکبرمن نیست ماندنی

پیداست که برادر من نیست ماندنی

 

باید که با حسین خداحافظی کنم

این آینه برابر من نیست ماندنی

 

از این به بعد راهی گرماست صورتم

این سایبان که بر سرمن نیست ماندنی

 

در پشت خیمه فکر نمی کردم عاقبت

این دستباف مادر من نیست ماندنی

 

تا بوسه بر گلوي تو دادم صدا زدي

خواهر ببوس، حنجر من نیست ماندنی

 

انگشترت که رفت خودم با خبر شدم

از این به بعد زیور من نیست ماندنی

 

علی اکبر لطیفیان

 

*********************

 

 اشعار وداع امام حسین(ع) –  امیر حسین محمود پور

 

گریه هایم اگرچه کاری نیست

چه کنم؟ غیر گریه کاری نیست

 

بعد عمری کنار هم بودن

می روی و مرا نگاری نیست

 

فصل سرد خزان عمرم شد

باغ من را دگر بهاری نیست

 

می بری جان خواهرت با خود

بعد تو پای استواری نیست

 

روی شانه تو منزلت داری

لااقل وقت نی سواری نیست

 

رفتنت می برد امید حرم

کودکان را دگر قراری نیست

 

گرگها صف کشیده اند اینجا

آهوان را ره فراری نیست

 

می روی و به خیمه می تازند

پس مپرسم چرا وقاری نیست!

    ***

ای به قربان آیه ی کهفت

سرشکسته تر از تو قاری نیست

 

چه بلایی سر تو آوردند؟

جز به نیزه تو را مزاری نیست

 

بعد تو زینب است و طفلانت

چه کنم؟جای گریه زاری نیست

 

امیر حسین محمودپور

 

*********************

 

 اشعار وداع امام حسین(ع) – محمد علی بابایی

 

آبی‌تر

 

ذبحی از اسماعیل آبی‌تر بیاور

از دامنی آبی‌تر از هاجر بیاور

 

آبی‌تر از خون، سرخ‌تر از آسمان‌ها

جام عطش را تا لب کوثر بیاور

 

حالا «فَدَیناهُ بِذِبح ٍ… ‍» اعظمی که…

وقتش رسیده… خون ِ رنگین‌تر بیاور

 

این نیزه‌ها تا آسمان راهی ندارند

خورشید! صبر آسمان را سر بیاور

 

این روضه مکشوفه است، باید خود ببینی

از ماجرای نیزه‌ها سر در بیاور

 

پیغام دارد هدهد از خاتم‌ترین مرد:

انگشترت… انگشترت را در بیاور

 

این شعر عطر یاس کم دارد، همین جا…

در قتلگاهش اسمی از “مادر” بیاور

 

محمد علی بابایی

اشعار وداع حضرت سیدالشهدا(ع)

اشعار وداع حضرت سیدالشهدا(ع)  – علی صالحی

 

نگاه کردن اشک تو خواهرم سخت است

صبور باش که این حرف آخرم سخت است

 

دگر زمان جدایی شده، دعایم کن

سفر بدون تو ای یار و یاورم سخت است

 

برو برای اسارت دگر مهیّا شو

که شام و کوفه برای تو خواهرم سخت است

 

نه قاسمی، نه علی اکبری، نه عباسی

غریب ماندن زنهای این حرم سخت است

 

تویی و جان رقیّه، که بعد من سیلی

برای دخترک ناز پرورم سخت است

 

بگو رباب حلالم کند که می دانم

به نیزه، دیدن لبخند اصغرم سخت است

 

به زیر حنجره ام بوسه می زنی، امّا

بدان، بریدن این سر ز پیکرم سخت است

 

خدا به داد دلت می رسد، که در بر شمر

به قتلگاه، تماشای مادرم سخت است

 

علی صالحی

برگرفته از وبلاگ امام رئوف

 

**********************

 

اشعار وداع حضرت سیدالشهدا(ع)  – سعید خرازی

 

مانند سایه از سرم ای تاج سر ، مرو

ما با هم آمدیم و تو بی همسفر ، مرو

 

تنها نه این که خواهر تو ، مادر توام

از رفتنت به خاطر من درگُذر ، مرو

 

از کودکی برای تو بودم سپر ، حسین

میدان جنگ می روی و بی سپر ، مرو

 

حالا که می روی کمی آهسته تر برو

آتش به جان مزن تو از این بیشتر ، مرو

 

طفلت به خواب رفته و بیدار اگر شود

بیچاره میکند همه را بی خبر ، مرو

 

لبها دو چوب خشک شده میخورد به هم

این گونه از مقابل چشمان تر ، مرو

 

از آب هم مضایقه کردند کوفیان

ای از تمام اهل حرم تشنه تر ، مرو

 

باشد نگاه تو به من اما دلت کجاست؟

هستی به یاد مادر و دیوار و در ، مرو

 

سعيد خرازي

برگرفته از وبلاگ من غلام قمرم

اشعار ماه محرم - اشعار شب عاشورا

اشعار ماه محرم - اشعار شب عاشورا - روضه حضرت زینب(ع) - علی اکبر لطیفیان

 

داری عقیله خواهر من گریه می کنی؟

آیینه برابر من گریه می کنی

 

از لا به لای خیمه دلم تا مدینه رفت

خیلی شبیه مادر من گریه می کنی

 

دلشوره می چکد ز نگاه سه ساله ام

وقتی کنار دختر من گریه می کنی

 

امشب برای ماندن من نذر می کنی

فردا برای پیکر من گریه می کنی

 

امشب نشسته ای و مرا باد می زنی

فردا به جسم بی سر من گریه می کنی

 

علی اکبر لطیفیان

 

**********************

 

اشعار ماه محرم - اشعار روز عاشورا - روضه وداع حضرت زینب(ع) - حسن لطفی

 

بگذار تا بمیرم و تنها نبینمت

تنها به روی سینه صحرا نبینمت

 

امشب بیا که بوسه زنم بر گلوی تو

شاید بمیرم از غم و فردا نبینمت

 

می ترسم از نگاه به گودال آن طرف

دارم دعا به زیر لب آنجا نبینمت

 

غم نیست گرچه بر بدنم کعب نی خورد

من نذر کرده ام که به نی ها نبینمت

 

امشب برای من تو دعا کن که شام بعد

بی سر به روی دامن زهرا نبینمت

 

حسن لطفی

**********************

 

اشعار شام غریبان - روضه امام حسین(ع) - وحید قاسمی

 

با اين شتاب فكر كنم سر مي آورد

با اين شتاب،حوصله را سر مي آورد

 

مي تازد و غنيمت جنگ غروب را

از چنگ سي هزار نفر، در مي آورد

 

حس مي كنم كه داخل خورجين غصبي اش

يك باغ سيب سرخ معطر مي آورد

 

سرمست سود دادوستدهاي كربلاست

دارد چقدر چادرو معجر مي آورد

 

نرخ طلاي كوفه سقوطش مسجل است

از بسكه گوشواره و زيور مي آورد

 

دود و تنورروشن و عطري شبيه عود

اينجاي روضه داد مرا در مي آورد

 

وحید قاسمی

 

**********************

  

اشعار ماه محرم - اشعار شام غریبان - مهدی محمدی

 

چگونه با تو بگویم چگونه خواهر رفت

تمام سوی دو چشمم پس از برادر رفت

 

 به جای آن همه تیری که بر تنت آمد

لباس کهنه و انگشتر مطهر رفت

 

صدای حرمله می آمد و نوای رباب

کنار نیزه طفلش زهوش مادر رفت

 

 حرم در آتش دختر نفس نفس میزد

نگاه ها پی غارت به سمت دختر رفت

 

مهدی محمدی

 

 **********************

اشعار ماه محرم - اشعار روز عاشورا

 

از این کویر چرا عطر سیب می آید

شمیم رایحه ای دلفریب می آید

 

صدای نیزه و شمشیر اگر اجازه دهد

صدای ناله مردی غریب می آید

 

گمان کنم که مسیح است داخل گودال

صدای میخ زدن بر صلیب می آید

 

درست پشت سر رد خون یک دشنه

زنی خمیده به این سوی شیب می آید

 

خبر دهید به زینب که چشمتان روشن

جناب حضرت شیب الخضیب می آید

**********************

 

اشعار ماه محرم - اشعار عصر عاشورا - روضه شهادت امام حسین(ع) - علی اکبر لطیفیان

 

نزدیك مغرب است خدایا چه می شود؟

كشتی شكست خورده دریا چه می شود؟

 

از لاله های خون جراحات زخم عشق

مقتل ز عمق فاجعه دریاچه می شود

 

با چكمه های بند نبسته رسیده شمر

با زخمهای سینه بابا چه می شود

 

قاتل ز بس برید از نفس فتاد

ای سر بریده بعد تو با ما چه می شود

 

نزدیك مغرب است چه باد مخالفی

نزدیك مغرب است ندا داد هاتفی :

 

ای كشته فتاده به صحرا حسین من

ای میوه رسیده زهرا حسین من

 

آن كهنه پیرهن كه خودم بافتم چه شد

ای بانی قیامت كبرا حسین من

 

یادش به خیر شانه زدن های موی تو

ای صاحب شفاعت عظما حسین من

 

چشمت زدند عاقبت این هرزه چشم

قربانی حسادت دنیا حسین من

 

مغرب شد و گذشت وَ حالا شب آمده

بعد از تمام حادثه ها زینب آمده

 

زینب رسید و خاطره ها را مرور كرد

از بین نیزه های شكسته عبور كرد

 

آهی كشید و گفت «أأنت اخی»حسین

اینجا گریز روضه ی ما جفت و جور كرد

 

بشنید یا «اخی الیً»صبور باش

دل را به امر حنجر پاره صبور كرد

 

در آخرین دقایق گودال قتلگاه

هر نیزه ای به گونه ای عرض حضور كرد

 

قلب ز شعله دلخورش آتش گرفته است

ناگاه دید چادرش آتش گرفته است

 

علی اکبر لطیفیان

 

**********************

اشعار ماه محرم - اشعار روز عاشورا - اشعار شهادت امام حسین(ع) - قاسم صرافان

 

هفت آسمان حجاب شد و پرده را کشید

اما تمام حادثه را مادر تو دید

 

وقتی غریب دید تو را باورش نشد

هی چند بار دست به چشمان خود کشید

 

باور نداشت مادرِ دریا، حسین او

تنها عقیق با دو لب تشنه می‌مکید

 

با زینبش دوید که: یک لحظه صبر کن

یک بوسه از گلوی لطیفت دوباره چید

 

بارید اشک در پی باران سنگها

سیلی به روی می‌زد و انگشت می‌گزید

 

خون تا محاسنت خبری سرخ برد و بعد

لبهای پیرهن که به پیشانیت رسید،

 

افتاد چشم مادرت ـ ای وای ـ همزمان

با چشم حرمله به همان نقطه سفید

 

با تیر قلب نازک او هم دوباره سوخت

گویی دوباره داغیِ میخ دری چشید

 

قلبت فقط حریم خدا بود و تیر او

اینبار «یا لطیف» ترین سینه را درید

 

غوغا به پا شد و وسط تیر و نیزه‌ها

تنها صدای ناله و افتادنی شنید

 

آمد صدای گام نفسگیر و تیره‌ای

رنگش پرید و با دل زینب دلش تپید

 

با چشم خون گرفته و با چکمه‌ای سیاه

خنجر کشیده بود و به سمت تو می‌دوید

 

شیون کنان زنی لب گودال قتلگاه

می‌بست رو به منظره چشمان نا امید

 

از روی مهربانت اگر شرم کرده بود

از پشت ظالمانه سرت را چرا برید؟

 

با چشم بسته فاطمه فریاد می‌کشید

ای وای میوه‌ی دل من تشنه شهید

 

دیگر ندید جسم تو را زیر پای اسب

نوری یگانه دید، به الله می‌رسید

 

قاسم صرافان

**********************

 

اشعار ماه محرم - اشعار روز عاشورا - اشعار شهادت امام حسین

 

بادها  عطر  خوش سیب  تنش  را   بردند

سوختند و خبر سوختنش را بردند

 

نیزه ها بر عطشش قهقهه سر می دادند

زخمها   لاله ی  باغ  بدنش را بردند

 

دشنه ها  دور  و  بر پیکر  او  حلقه   زدند

حلقه ها نقش عمیق یمینش را بردند

 

این عطش یوسف معصوم کدامین مصراست

که روی  نیزه  بوی  پیرهنش  را بردند

 

تا که معلوم نگردد به کدام آیین است

اهل صحرای تجردکفنش را بردند

 

باد ها سینه زنان زودتر از خواهر او

تا مدینه خبر آمدنش را بردند

 

یوسف آهسته بگویند نمیرد یعقوب

 

گرگها یوسف گل پیراهنش را بردند

 

**********************

 

اشعار ماه محرم - اشعار روز عاشورا - سید محمد بابامیری

 

سر می کشد  در حنجری آتش گرفته

غمناله های خواهری آتش گرفته

 

اینجا  کبوتر  بچه  ها  را  یک کبوتر

پیچیده  در بال  و پری آتش گرفته

 

فریاد  عصمت  شعله می گیرد دمادم

از تار و پود  معجری  آتش   گرفته

 

بشتاب  زینب ! درمیان شعله ها باز

دامان طفل دیگری   آتش  گرفته

 

آنسوی فریاد عطش صد حنجره دارد

در لای لای مادری آتش گرفته

 

از  داغ  این  آلاله  های  غرقه در خون

هر گوشه چشمان تری آتش گرفته

 

قرآن تلاوت می کند فرزند قرآن

از روی نیزه با سری آتش گرفته

 

پیش نگاه خسته ی پروانه ، شمعی

افتاده بر خاکستری  آتش  گرفته

 

بی شک تمام  این وقایع ریشه دارد

در ارتفاعات دری آتش گرفته

 

سید محمد بابامیری

 

**********************

 

 اشعار عصر عاشورا - روضه وداع حضرت زینب(ع) - یوسف رحیمی

 

در اين غروب غريبي ببين کواکب را

به نيزه ها سر زخميّ نجم ثاقب را

 

بخوان به لحن حروف مقطعه امشب

حديث غربت زينب، بخوان مصائب را

 

چرا عزيز دلم «هَل أتَي» نمي خواني

ببار جرعه اي از کوثر مناقب را

 

بخوان «وَلِيُّکُمُ الله» را پناه حرم

بگو حکايت اين مردمان غاصب را

 

براي تسليت خاطر «ذَوِي القُربَي»

ز تازيانه و سيلي ببين مواهب را

 

بخوان «لِيُذهِبَ عَنکُم» شکوه غيرت من

که دور سازي از اين کاروان اجانب را

 

مسيح خستة من ندبة أنا العطشان

به خون نشانده دل بيقرار راهب را

 

لب مقدس قرآن و خيزران بوسه!

و «أم حَسِبتَ» بخوان اين همه عجائب را

 

بيا شبي به خرابه بياوري با خود

براي دخترکت ليلةُ الرغائب را

 

هنوز بر لب تو بغض «أيَّ مُنقَلبٍ»

به انتظار نشسته غريب غائب را

 

یوسف رحیمی

 

**********************

 

اشعار ماه محرم - اشعار عصر عاشورا - روضه وداع شهادت امام حسین(ع) - علی اکبر لطيفيان

 

گمان نمي كنم اين روح پيكرم باشد

تني كه مثله شده در برابرم باشد

 

بدن بدن كيست اينچنين شده است ؟

اگر خداي نكرده برادرم باشد ...!

 

گمان نمي كنم اين زير نيزه افتاده

حسين فاطمه يعني برادرم باشد

 

تو را خدا بگذاريد بوسه اش بزنم

كه قول ميدهم اين بار بار آخرم باشد

 

كفن كه نيست عبا نيست ، بوريا هم نيست ؟

بد است بي كفن اين مرد محترم باشد

 

علی اکبر لطيفيان

 

**********************

 

اشعار ماه محرم - اشعار روز عاشورا - روضه وداع حضرت زینب(ع) - علی اکبر لطیفیان

 

بمان که روشنی دیده ترم باشی

شبیه آینه ای در برابرم باشی

 

هوای خیمه من بی نگاه تو سرد است

بمان که مایه دلگرمی حرم باشی

 

چه شد که از ته گودال سر در آوردی

تو زینت سر دوش پیمبرم باشی

 

در این شلوغی گودال تنگ قول بده

کمی مراقب پهلوی مادرم باشی

 

تو در بلند ترین نیزه منزلت کردی

به این بهانه مگر سایه سرم باشی

 

جواب خنده دشن به خواهرت با کیست؟

مگر تو قول ندادی برادرم باشی

 

تو آفتابی و بالای نیزه هم که شده

بمان که روشنی دیده ترم باشی

 

علی اکبر لطیفیان

 

**********************

 

اشعار ماه محرم - اشعار روز عاشورا - روضه وداع حضرت زینب(ع) - مجتبی حاذق

 

باور نخواهد کرد چشمان ترت را

باور نخواهد کرد دشمن ، باورت را

 

ققنوس بی پروای من آتش نگیری

طاقت ندارم دیدن خاکسترت را

 

یک ذره از این بیشتر مهمان ما باش

طولانی اش کن این وداع آخرت را

 

یک کم نگاهم کن ، نگاهم کن ، نگاهی ...

تا که ببینی توی چشمم مادرت را

 

یا ایها العاشق ، دلم معشوق چشمت

با خود ببر میدان برادر ، خواهرت را

 

از دشمنانت آب می خواهی چرا ؟ ... نه

از دست دادی پیش از این آب آورت را

 

در مقتلت چیزی نمی بینم به جز خون

می بینم اما پاره های پیکرت را

 

در دست طوفان بود دیدم وای طوفان ...

می برد هم انگشت و هم انگشترت را

 

از من توقع داشتی ساکت بمانم ؟!

وقتی به روی نیزه می بینم سرت را ...

 

مجتبی حاذق

 

**********************

 

اشعار ماه محرم - اشعار روز عاشورا - روضه وداع حضرت زینب(س) - محمد بیابانی

 

تو میروی و دل من دوباره می ریزد

و خواهر تو به راهت شراره می ریزد

 

خدا کند که بمیرم نبینمت تنها

غریبی تو به جانم شراره می ریزد

 

مرو که بوسه ای از زیر حنجرت چون آب

بروی آتش این غصه چاره می ریزد

 

تو سیب سرخ بهشت خدایی و دارد...

...ز پیکر پر زخمت عصاره می ریزد

 

 مسیر آمدنت تا خیام خونین است

ز بسکه از زرهت خون، هماره می ریزد

 

مرو که بعد تو تنها به جرم یک بوسه

عدو به روی سرم بیشماره می ریزد

 

مرو که بعد تو از نیزه ها و نعل ستور

به خاک، پیکر تو پاره پاره می ریزد

 

محمد بیابانی

 

**********************

 

اشعار ماه محرم - اشعار روز عاشورا - اشعار شهادت امام حسین(ع) - علی اکبر لطیفیان

 

ته گودال پیکری مانده ؟

که بگوییم برداری مانده  ؟

 

گفت بهتر که از جلو نبرید

بی گمان راه بهتری مانده

 

چقدر نامرتبت کردند

پیکری نیست پیکری مانده

 

چقدر غارت تو طول کشید

یک نفر رفته دیگری مانده

 

تازه این سهم تا کوفه است

از تن تو اگر سری مانده

 

گرچه بیرون کشیدم از بدنت

ولی این تیر آخری مانده

 

علی اکبر لطیفیان

 

**********************

 

اشعار ماه محرم - اشعار روز عاشورا - اشعار حضرت زینب(س) - سیده فاطمه نوری

 

 

 

خواهم نشست آینه سان در برابرت

تا بنگرم به چشم علی رزم آخرت

 

ای آفتاب بر سر سرنیزه ها بتاب

قرآن بخوان برای تسلای خواهرت

 

دشمن که حمله کرد به خیمه به خنده گفت:

زینب کجاست سید و سالار و سرورت؟

 

اینک به سوی خیمه ما می کنند رو

آن اسب های رد شده از روی پیکرت

 

با شعله های آتش و با تازیانه ها

تا تسلیت دهند به غمهای دخترت

 

گویا نشسته مادرم اندر بهشت خلد

آغوش خود گشوده بر آن جسم بی سرت

 

بابا به اشک بر سر کوثر نشسته است

سیراب کرده حنجر خونین اصغرت

 

در قتلگاه بر سر دامن گرفته بود

آن جسم زخم خورده و مظلوم، مادرت

 

می خواستم بیایم و از زیر نیزه ها

پیدا کنم تو را و دهم جان در برت

 

ناگه سه ساله دخترکی گریه کرد و گفت

عمه بیا که سوخت دلم سوخت دخترت

 

آتش گرفته بود به دامان بچه ها

آتش به جان ساقه گلهای پرپرت

 

آبی نبود تا کنم آتش خموش و لیک

با اشک چشم کردم و با یاد کوثرت

 

دشمن به سویم آمده با تازیانه اش

من می روم به شام به همراهی سرت

 

ای کاش یابم فرصتی از تازیانه ها

تا بنگرم دوباره به لبخند آخرت

 

قرآن بخوان که وقت سفر یاریم کنی

جانم فدای صوت خوش و خون حنجرت...

 

سیده فاطمه نوری

اشعار عصر عاشورا

اشعار ماه محرم - عصر عاشورا - یاسر مسافر

 

آنجا که اشک پای غمت پا گرفت و بعد...

بغضی میان سینه من جا گرفت و بعد...

 

وقتی که ذوالجناح بدون تو بازگشت

این دخترت بهانه بابا گرفت و بعد ...

 

ابری سیاه بر سر راهم نشسته بود

ابری که روی صورت من را گرفت و بعد

 

انگار صدای مادری دلخسته می رسید

آری صدای گریه ی زهرا گرفت و بعد

 

همراه آن صدا تمامیِّ کودکان

ذکر محمدا و خدایا گرفت و بعد

 

هر کس که زنده بود از اهل خیام تو

مویه کنان شد و ره صحرا گرفت و بعد

 

دور از نگاه علمدار لشگرت

آتش به خیمه های تو بالا گرفت و بعد

 

((پس بر سنان کنند سری را که جبرئیل

شوید غبار گیسویش از آب سلسبیل))

 

یاسر مسافر

 

*******************

 

اشعار عصر عاشورا - وداع حضرت سید الشهدا(ع) - علی اکبر لطیفیان

 

باطن ترین من، نه خدا حافظی مکن

هرچند ظاهراً، نه خدا حافظی مکن

 

من نیمه توأم جلویت ایستاده ام

با نیمِ خویشتن، نه خدا حافظی مکن

 

یک اهل بیت را ته گودال میبری

ای خمس پنج تن، نه خدا حافظی مکن

 

اصلاً بدون من سفری رفته ای ؟ بگو ...

...حالا بدون من، نه خدا حافظی مکن

 

پس حرف می‌زنی که خداحافظی کنی

اینگونه نه نزن، نه خدا حافظی مکن

 

شاید کسی نبُرد خدا را چه دیدی

با کهنه پیرهن، نه خدا حافظی مکن

 

این سمت عزیز، محترم،  با کفن ، ولی

آن سمت بی کفن، نه خدا حافظی مکن

 

بعد از تو چند مرد به دنبال چند زن

بعد از تو چند زن.... نه خدا حافظی مکن

 

علی اکبر لطیفیان

 

**********************

 

اشعار ماه محرم - عصر عاشورا - یاسر حوتی

 

آرام تر بـرو که توانی نمانده است

تا آخرين نگاه زمانی نمانده است

 

بگذار تا که سير نگاهت کنم حسيـن!

يک لحظه بعد از تو نشانی نمانده است

 

می‌خواستم فدای تو گردم  ولی نشد

بعد از شهيد علقمه جانی نمانده است

 

تو می روی ... پس که ؟ عنان گير من شود

وقتی که هيچ مرد جوانی نمانده است

 

اين گله های گرگ نشستند درکمين

تا با خبر شوند شبانی نمانده است

 **

او رفت و بعد ،شيهه اسبی غريب ؛ . . . ماند

شاخه شکست ؛ رايحه عطر سيب ماند

 

يک تن به جای حضرت يوسف به چاه خفت

اما سری ؛  دريغ . . . به روی صليب ماند

 

از آن همه جمال جميل خدا ؛ فقط

تصوير مات و خاکی شيب الخضيب ماند

 

ديگر برای بوسه شمشير جا نبود

حتی لبان دخترکش بی نصيب ماند

 

درلابلای آن همه فرياد و هلهله

تنها صدای مادری آنجا غريب ماند

**

صحرا ميان شعله صدتازيانه سوخت

پروانه های کوچکِ در اين ميانه سوخت

 

تنها نه بال نازک پروانه های دشت

گل های سرخ روسری دخترانه سوخت

 

يکباره کربلا و مدينه يکی شدند

پهلو و  دست و  بازو  و  هم  شانه سوخت

 

یاسر حوتی

 

*******************

 

اشعار عصر عاشورا – روضه حضرت زینب(س) – مطهره عباسیان

 

کم کم غروب واقعه از راه می رسید

یک زن میان دشت، سراسیمه می دوید

 

این خیمه ها نبود که آتش گرفته بود

آتش میان سینه ی او شعله می کشید

 

راهی نمانده بود برایش به غیر صبر

باید دل از عزیز سفر کرده می برید

 

مردی که رفت و از سر نی حسّ بودنش

قطره به قطره سرخ و غریبانه می چکید

 

آن مرد رفت و واقعه را دست زن سپرد

باید حماسه پشت حماسه می آفرید

 

مطهره عباسیان

 

*******************

 

اشعار شب و روز عاشورا – قاسم نعمتی

 

دلواپسی

 

مُردم از دلواپسی بسکه پریشان خاطرم

سایه ات تا برسرم باشد خدا را شاکرم

 

دیگر از امروز یک لحظه مشو از من جدا

تو شبیه کعبه باش و من شبیه زائرم

 

در نماز شب دعا کردم نبینم داغ تو

تو سلامت باشی اما من بمیرم حاضرم

 

تو به فکر حنجرت باش و غم من را مخور

دختر زهرایم و در حفظ معجر ماهرم

 

دست خود روی سرم بگذار و یا ستار گو

بوی خاک چادر مادر گرفته چادرم

 

ناز کم کن ای نگار نازنینم یاحسین

 ترس من این است داغت را ببینم یا حسین

 

قاسم نعمتی

 

********************

 

 

اشعار شب عاشورا – روضه امام حسین(ع) – سید محمد رضا شرافت

 

شب شبِ اشک و تماشاست اگر بگذارند

لحظه ها با تو چه زیباست اگر بگذارند

 

فکر یک لحظه بدون تو شدن کابوس است

با تو هرثانیه رویاست اگر بگذارند

 

مثل قدش قدمش لحن پیمبروارش

روی فرزند تو زیباست اگر بگذارند

 

غنچه آخر چقدر آب مگر می خواهد؟

عمر طفل تو به دنیاست اگر بگذارند

 

ساقی ات رفته و ای کاش که او برگردد

مشک او حامل دریاست اگر بگذارند

 

آب مال خودشان چشم همه دلواپس

خیمه ها تشنه سقاست اگر بگذارند

 

قامتش اوج قیام است قیامت کرده است

قد سقای تو رعناست اگر بگذارند

 

سنگ ها در سخنت هم نفس هلهله ها

لحن قرآن تو گیراست اگر بگذارند

 

تشنه ای آه و دارد لب تو می سوزد

آب مهریه زهراست اگر بگذارند

 

بر دل مضطرب و منتظر خواهر تو

یک نگاه تو تسلّاست اگر بگذارند

 

آمد از سمت حرم گریه کنان عبدالله

مجتبای تو همین جاست اگر بگذارند

 

رفتی و دختر تو زمزمه دارد که کفن...

...کهنه پیراهن باباست اگر بگذارند

 

سید محمد رضا شرافت

 

*********************

 

اشعار شب عاشورا – روضه امام حسین(ع) – سعید توفیقی

 

در خیمه ها صدای خدایا بلند شد

 زینب برای پرسش آیا ؛ بلند شد

 فریاد واحسین ؛ زاعماق سینه اش

تا گشت با خبر زقضایا بلند شد

 

پرسید غرق ناله که آقا چه می شود ؟‌

تکلیف زینبت شب فردا چه می شود؟‌

 

سجاده باز کرده ای و ناله می کُنی

باران شدی و توبه ی صد ساله می کُنی

گاهی خروج می کنی از خیمه گاه خود

خیره نگاه جانب آن چاله می کُنی

 

انگار این عمل ؛ عمل دل به خواه توست

این تکّه از زمين نکند ؛‌ قتله گاه توست

 

امشب فضای خیمه پُر از عطر سیب توست

زینب اسیر گریه ؛ زحال عجیب توست

حرفی بزن عزیز دل من که خواهرت

مضطر ترینِ ناله امن یجیب توست

 

اشکت به من اجازه آوازه می دهد

دل شوره ام خبر ز غمی تازه می دهد

 

یک لحظه کن نظر به من زار و مضطرت

آری منم که زل زده ام در برابرت

از بسکه محو ذات خداوند اقدسی

اصلاً‌ محل نمی دهی امشب به خواهرت

 

از جان من عروج مکن روح پیکرم

حرفی مزن ز رفتن خود ؛ ای برادرم

 

خون منِ زخود شده را کم به شیشه کن

زخم فراق ؛‌کم به دل خسته ریشه کن 

یا حرفی از جُدا شدن از خود مگو وَ یا

با من مگو عزیز دلم صبر پیشه کن

 

امشب دلـم اسیــر مــلال اسـت یـــا حسین

من بی تو ؛‌ عین فرض محال است یا حسین

 

گریان ترین دیده دریایی توام

امشب اسیر غصّه فردایی توام

 گفتی زبسكه يك شبه تغیير می کنی

من نیز ناتوان ز شناسایی تو ام

 

گفتی به ناله غرق تمنا بکن مرا

زینب بیا و خوب تماشا بکن مرا

 

گفتی تمام پیکر تو زخم می شود

از پای تا دم سر تو زخم می شود

اذنم دهي به صورت خود لطمه می زنم

بامن مگو که حنجر تو زخم می شود

 

گفتی سری به روی تنت نیست بعد از این

جز تکه بوريا کفنت نیست بعد از این

 

سعيد توفيقي

 

********************

 

اشعار روضه عصر عاشورا – بانو هاشمی

 

دل شکسته ی من را کنار تل ببرید

برای صبر، توان مرا مثل ببردید

 

 دم وداع برای حسین، ساغر صبر

کنارچشمه ی احلی من العسل ببرید

 

 نمی بُرَد اگر انگشت ،دل از انگشتر

دل مرا به غنیمت از این محل ببرید

 

 تمام روز ندیدم به غیر زیبایی

چه مانده غیر ندامت از این عمل ببرید؟

 

 توان خار ندارد سه ساله ام، او را

بدون سیلی از این راه لااقل ببرید

 

 بهانه گیری این طفل، راه حل دارد

ولی خدا نکند پی به راه حل ببرید

 

نمک به زخم چهل روزمان که پاشیدید

بساط و سینی غم را از این بغل ببرید

 

 خرابه، خاطره ی تلخ روزگار مرا

به روی دوش عزادار این غزل ببرید

 

بانو هاشمی

 

*******************

 

اشعار شب و روز عاشورا – روضه روز عاشورا – احرامیان پور

 

دریای من ! به ساحل چشمم کران بده

بر خاکِ تشنه کامِ عطش خیز ، جان بده

 

یک عمر از نگاه تو نیرو گرفته ام

این بار هم تو خواهر خود را توان بده

 

ای من فدای اشک غریبانه ات حسین !

سهم مرا از این فیض بیکران بده

 

بگذار پیش مرگ تو باشم عزیز دل !

دیگر کسی نمانده به جز من؛ امان بده

 

جانم به لب رسیده و بشکن سکوت را

از مهر و لطف ،گوشه ی چشمی نشان بده 

 

سهم کبوتران مرا هم از این عروج

پرواز تا کرانه هفت آسمان بده

 

احرامیان پور

 

********************

 

اشعار عاشورا – روضه وداع با حضرت زینب(س) – حسین رستمی

 

اگر چه ایل و تبار مرا به همراهت

برو حسین که دست خدا به همراهت

 

دعای حرز لبم را به گردنت بستم

برو حسین که این بوسه ها به همراهت

 

تویی که جان مرا میبری به همراهت

نمیبری بدنم را چرا به همراهت

 

فدای موی بلندت شوم که دست نسیم

چگونه میزند این نظم را به هم ، راحت

 

برو که با خبری من چگونه می آیم

برای یافتنت تا کجا به همراهت

 

فقط کنار تنت نیمی از مرا بگذار

که نیم دیگر من تا خرابه همراهت...

 

دلی دو تا و  قد و قامتی دوتا تر از آن

برو که من شده ام چندتا به همراهت

 

نگفته بودی اگرسمت خیمه ها برگرد

می آمدم به خدا بی هوا به همراهت

 

تو دور میشوی اما هنوز اینجایی

برای آنکه نبردی مرا به همراهت

 

حسین رستمی

 

******************

 

اشعار عاشورا – روضه عصر عاشورا – نادر حسینی

 

به عصر عاشورا

 

دوباره ضربه ی سیلی نشست بر رویی

به تازیانه کشیدند باز ، بازویی

 

اگر چه هیچ دری وا نشد،ولی آن روز

به جای میخ به نیزه زدند ،پهلویی

 

شنیده ایم که یک عصر پای یک خیمه

به دست باد پریشان شده است ،گیسویی

 

شنیده ایم که یک ظهر روی یک نیزه

بدون آب جوانه زده است ،شب بویی

 

و ماجرا که به اینجای کار ختم نشد

چقدر زخم زبانها شنید ،بانویی

 

تمام دغدغه ی من زماجرا این است

که خم نگشت در آن روز هیچ ابرویی

 

نادر حسینی

 

**********************

 

اشعار شب عاشورا – روضه امام حسین(ع) – یحیی نژاد سلامتی

 

شاعر تمام دفتر خود را مرور کرد

بعدش نشست و قافیه را جفت و جور کرد

 

اذنی گرفته است دوباره برای شعر

خوشحال از این عنایت و حس غرور کرد

 

اول نوشت "مادرم اما..." و بعد از آن

از روضه های سخت مدینه عبور کرد:

 

"قدش هلال و دست بر کمر گرفته بود..."

قلبش شکست و عمه به ذهنش خطور کرد

 

"او می دوید و..." روضه  ی مقتل که می نوشت

"او می کشید و..." یاد نگاه صبور کرد

 

خواهر به شوق عشق به روی تل آمد و

سر را به روی نیزه... نگاهی به  نور کرد

 

باشد اگر چه صحنه ی محشر به پا شده ست

باشد اگر چه روح امین نفخِ صور کرد

 

"چیزی بجز جمال و قشنگی ندیده بود..."

مافوق صبر عالم و آدم ظهور کرد

 

یحیی نژاد سلامتی

 

*****************

 

اشعار شب عاشورا – روضه وداع امام حسین(ع) – محسن کاویانی

 

طعنه های تکراری...

 

تو مثل حضرت زهرا گلی علی واری

و آنقدر كه در اينجا سه تا علی داری

 

شبيه روی نبی را علی صدا كردی

غدير را... و چه ساده تو ميكنی ياری

 

دوباره‌ ای پسر خون بيا تحمل كن

هجوم طعنه و نيشی كه هست تكراری

 

ميان لشگر كوفی ببين يتيمان را

دگر ز نان و نمك هم نمانده آثاری

 

براي بارش باران هنوز ميخواهی...

...براي مردم كوفه نماز بگذاری

 

دوباره صورت و گوشی به جرم عشق علی

پس از تو ميشود آقا مكان گل كاری

 

تو ميروی و سرت را... گمان كنم... شايد...

خدا كند كه سه ساله نبيند آزاری

 

محسن کاویانی

 

*******************

 

اشعار شب عاشورا –  روضه امام حسین(ع) - علیرضا قزوه

 

خون می رود هنوز ز چشم تر شما

خیمه زده است ماه به گرد سر شما

 

آن زخمهای شعله فشان هفت اخترند

یا زخمهای جسم علی اکبر شما؟

 

آن کهکشان شعله ور راه شیری است

یا روشنان خون علی اصغر شما؟

 

دیوان کوفه از پی تاراج آمدند

گم شد نگین آبی انگشتر شما

 

از مکه و مدینه نشان داشت کربلا

گل کرد نور واقعه در خنجر شما

 

با زخم خویش بوسه به محراب می زدید

زان پیش تر که نیزه شود منبر شما

 

گاهی به غمزه یاد ز اصحاب می کنی

بر نیزه ، شرح سوره احزاب می کنی

 

علیرضا قزوه

 

*******************

 

اشعار عاشورا – روضه امام حسین(ع) – مهدی رحیمی

 

از زبان حضرت زهرا(س) :

 

از خدا اول برایت اذن پوشیدن گرفتم

بعد هر شب بین انگشتم نخ و سوزن گرفتم

 

سوزن مژگان مي آمد با نخ اشکم برایت

از کنار بوریا يي کهنه پیراهن گرفتم

 

بارها پیراهنت را بر تنت پوشانده آن وقت؛

در خیال خود سرت را نیز بر دامن گرفتم

 

دیدم آن نامرد را بر سینه ات با تیغ عریان

پیرهن را هر زمان از قسمت گردن گرفتم

 

پهلویش گر پاره گشته در میان کوچه ای تنگ

پیرهن را از دهان آتش و آهن گرفتم

 

گرچه چون مشتی ستاره زیر پا و پاره پاره

عاقبت فرزند خود را در میان تن گرفتم

 

مهدی رحیمی

 

******************

 

اشعار عصر عاشورا – روضه امام حسین(ع) - سید محمد جوادی

 

حالا كه غير از چشمهاي تر نداري

تنهاي تنها ماندي و ياور نداري

 

بگذار تا زينب لباس رزم پوشد

تا كه نگويد دشمنت لشگر نداري

 

من آب مي آرم براي اهل خيمه

ديگر نگو آقا كه آب آور نداري

 

بگذار لخته خون ز لبهايت بگيرم

آخر مگر اي نازنين خواهر نداري

 

تعبير كن خواب مرا اي يوسف من

حالا كه غير از چشمهاي تر نداري

 

مي آيم امشب بهر ديدارت به گودال

هر چند دير است و تو ديگر سر نداري

 

سید محمد جوادی

اشعار شب عاشورا

اشعار شب عاشورا – علی اکبر لطیفیان

 

شبِ آخر بگذار اين پَر ِمن باز شود

بيشتر رويِ تو چشم تر ِمن باز شود

 

حرفِ هجران مزن اينقدر مراعاتم كن

دست بردار ، دلِ مضطر ِ من باز شود

 

جان زينب برو از كرب و بلا زود برو

مگذاري گره ي معجر من باز شود

 

آه ، راضي نشو بنشينم و گيسو بكشم

آه ، راضي نشو موي سر من باز شود

 

پاي دشمن به روي پيكر تو باز شود

روي دشمن به روي معجر من باز شود

 

 

جانِ من حرز بينداز به گردن مگذار

جاي اين بوسه ي پيغمبر من باز شود

 

 

جان زينب برو مگذار غروب فردا

سمت گودال رهِ مادر من باز شود

 

حيف از اين زير گلو نيست خرابش بكنند

پس اجازه بده تا حنجر من باز شود

 

لااقل قول بده زود خودت جان بدهي

بلكه راهِ نفس آخر من باز شود

 

علي اكبر لطيفيان

برگرفته از وبلاگ من غلام قمرم

 

********************

 

اشعار شب عاشورا – وحید قاسمی

 

خواب دیدم در این شب غربت

خواب دستی عجیب و خون آلود

خواب دیدم که پیکرم خواهر

طعمه ی گرگ های وحشی بود

**

اضطرابی به جانم افتاده

که بیان کردنش میسّر نیست

یک جوان مرد با شرف زینب

بین این سی هزار لشگر نیست

**

ماجراهای عصر فردا را

در نگاه تر تو می بینم

راضیم به رضای معبودم

تا سحر بوته خار می چیینم

**

شب آخر وصیتی دارم

در نماز شبت دعایم کن

ظهر فردا به خنده ای خواهر

راهی وادی منایم کن

**

باغ سر سبز خاطراتت را

غصه پاییز می کند زینب

گوش کن شمر خنجر خود را

آن طرف تیز می کند زینب

**

عصر فردا از اهل بیت رسول

زهر چشمی شدید می گیرند

وقت تاراج خیمه های حرم

چند کودک ز ترس می میرند

**

کوفیان شهره ی عرب هستند

مردمانی که دست سنگین اند

رسمشان است میوه را در باغ

با همان شاخ و برگ می چینند

**

دور کُن از زنان و دخترها

هر چه خلخال در حرم داری

خواهرم داخل وسایل خود

روسری اضافه هم داری؟

**

عصر فردا بدون شک این جا

می زند گردبار خاکستر

با صبوری به معجرت حتما

گره ی محکمی بزن خواهر

 

وحید قاسمی

اشعار شب عاشورا

اشعار شب عاشورا – وحید قاسمی

 

خواب ديدم در اين شب غربت

خواب دشتي عجيب و خون آلود

خواب ديدم كه پيكرم، خواهر

طمعه ي گرگ هاي وحشي بود

**

اضطرابي به جانم افتاده

كه بيان كردنش ميسر نيست

يك جوانمرد با شرف، زينب

بين اين سي هزار لشگر نيست

**

ماجراهاي عصر فردا را

در نگاه تر تو مي بينم

راضي ام بر رضاي معبودم

تا سحر بوته خار مي چينم

**

شب آخر وصيتي دارم

در نماز شبت دعايم كن

ظهر فردا به خنده اي خواهر

راهي وادي منايم كن

**

باغ سرسبز خاطراتت را

غصه پاييز مي كند زينب

گوش کن! شمر خنجر خود را

آن طرف تيز مي كند زينب

**

عصر فردا ز اهلبيت رسول

زهر چشمي شديد مي گيرند

وقت تاراج خيمه هاي حرم

چند كودك ز ترس مي ميرند

**

كوفيان شهره ي عرب هستند

مردماني كه دست سنگينند

رسم شان است ميوه را در باغ

با همان برگ و شاخه مي چينند

**

دوركن از زنان و دخترها

هرچه خلخال در حرم داري

خواهرم داخل وسائل خود

روسري اضافه هم داري؟

**

عصر فردا بدون شك اينجا

مي وزد گردباد خاكستر

با صبوري به معجرت حتماً

گره ي محكمي بزن خواهر

 

وحید قاسمی

 

*********************

 

اشعار شب عاشورا

 

عکس امشب که خوش احوال تو را می بینم

عصر فردا ته گودال تو را می بینم

 

آمدم تا که دلی سیر کنارت باشم

شانه بر مو بزنی آینه دارت باشم

 

چقدَر پیر شدی ،از حسنم پیر تری

از من خسته به والله زمین گیر تری

 

مادرم بود که آگاه ز تقدیرم کرد

من اگر پیر شدم پیری تو پیرم کرد

 

عصر فردا به دل مضطر من رحمی کن

ته گودال به چشم تر من رحمی کن

 

من ببینم که تو بی پیرهَنی می میرم

تکیه بر نیزه ی غربت بزنی می میرم

 

آه از سینه ی پر خون بکِشی می میرم

از دهان نیزه ای بیرون بکشی می میرم

 

سنگ به پیشانی یحیی بخورد می میرم

سینه ی خسته ی تو پا بخورد می میرم

 

وای اگر طعنه ز دشمن بخوری می میرم

بی هوا نیزه ز گردن بخوری می میرم

 

سر گودال من از هول و ولا می میرم

زود تر از تو در این کرب و بلا می میرم

 

دختر فاطمه ام پس به لگد می میرم

بر سر و صورت تو چکمه خورد می میرم

 

پنجه ی کینه به مویت برسد می میرم

نیزه ای زیر گلویت برسد می میرم

 

از نبی بوسه بر این حنجر تو می بینم

خنجری کند به پشت سر تو می بینم

 

مُردم از غم بروم فکر اسیری باشم

قبل از آن فکر مهیّای حصیری باشم

 

اگر شاعر این شعر را میشناسید لطفا اطلاع دهید

 

**********************

 

اشعار شب عاشورا – علیرضا شریف

 

وای اگر امشب این دشت به فردا برسد

شیون و گریه و آهم بـه ثریا برسد

 

به لب خشک تو دق می‌کنم از غصه اگر

تیغ خورشید بـر این پهنه صـحرا برسد

 

کوکب بخت جدایی ز تو تقدیر من است

چشم از روی تو بر هـم نزنم تا بـرسد

 

به تن اصغر تو یک سر سوزن حس نیست

با کمی آب تلظّـیش بـه لا لا برسد

 

علی‌ات را بشناسند نخواهند گذاشت

بویی از پیرهـنش نیـز بـه لیلا بـرسد

 

بدنش مثل فدک پخش زمین خواهد شد

پـای عباسم اگر بر لب دریا بـرسد

 

گرگ‌ها یوسف خواهر به سرت می‌ریزند

چاره‌ام چیست اگر کار به اینجا برسد ؟

 

نیزه ،خون ،چکمه ،سراشیبی گودال ،سرت

عمر زینب به گمانت به تماشا برسد؟

 

روی تل دختر مضطر شده می‌میرد اگر

پای اسبی به لب تشنهٔ بابا برسد

 

وای اگر پای شقاوت به حرم باز شود

دست بی‌عاطفه بر چادر زن‌ها برسد

 

آتش و خیمه و غارت شدن هر چه که هست

هیچ کس نیست به داد من تنها برسد

 

نذرِ بوسیدن سی جزء توأم تا خود صبح

قبل از آنی که به قرآن تنت پا برسد

 

نفس سینهٔ زینب،نفست می‌گیرد

وای اگر امشب این دشت به فردا برسد

 

علیرضا شریف

اشعار شب تاسوعا_ روضه حضرت ابالفضل العباس(ع)

اشعار شب تاسوعا_ روضه حضرت ابالفضل العباس(ع) – حسن لطفی

 

آنكه از جمعِ امامان دو برادر دارد

دلبری از همه‌یِ ما دو برابر دارد

 

طرفی اُم‌ِبنين و طرفی فاطمه است

كيست در بينِ عشيره كه دو مادر دارد

 

لشكری زهره ندارد كه نگاهش بکند

خاصه وقتی که کنارش علی اکبر دارد

 

چقدر بر رویِ پیشانیِ او می اید

دستمالی که به سر حضرت حیدر دارد

 

ایستاده به سرِ کعبه بخواند خطبه

تا بدانند که این طایفه منبر دارد

 

علمش را بزند کرببلا چیزی نیست

کعبه تا کوهِ اُحُد نیز تَرَک بردارد

 

وقتِ صفین بزن چند قدم در میدان

چشم بر تیغِ شما مالکِ‌اشتر دارد

 

هر امامی که تو را دید دو دستت بوسید

بوسه بر بازویِ تو لذّتِ دیگر دارد

 

حق بده اینهمه اسفند برایت می سوخت

قد و بالایِ تو در سایه دو دختر دارد

 

مدحِ تو بود دلم از تب و تابش اُفتاد

وای بر معجرِ زینب که رکابش اُفتاد

 

علقمه موج شد عکسِ قمرش ریخت به هم

دستش اُفتاد زمین بال و پَرَش ریخت به هم

 

تا که از گیسویِ او لخته یِ خون ریخت به مَشک

گیسویِ دخترکِ منتظرش ریخت به هم

 

تیر را با سرِ زانوش کِشید از چشمش

حیف از آن چشم که مژگانِ تَرَش ریخت به هم

 

خواهرش خورد زمین مادرِ اصغر غَش کرد

او که اُفتاد زمین دور و بَرَش ریخت به هم

 

قبل از آنیکه برادر بِرِسد بالینَش

پدرش از نجف آمد،پدرش ریخت به هم

 

به سَرَش بود بیاید به سَرَش اُمِ بنین

عوضش فاطمه تا دید سرش،ریخت به هم

 

کتف‌ها را که تکان داد حسین اُفتاد و

دست بگذاشت به رویِ کَمَرَش ریخت به هم

 

خواست تا خیمه رساند بغلش کرد ولی

مادرش گفت به خیمه نَبَرش ریخت به هم

 

نه فقط ضَربِ عمود آمد و اَبرو وا شد

خورد بر فرقِ سرش پُشتِ سرش ریخت به هم

 

به سرِ نیزه زِ پهلو سرش آویزان بود

آه با سنگ زدند و گذرش ریخت به هم

حسن لطفی

برگرفته از کانال حسینیه

 

******************

 

اشعار شب تاسوعا_ روضه حضرت ابالفضل العباس(ع) – حسن لطفی

 

پاره به پاره رویِ زمین قرص ماه ریخت

تا علقمه رسید ولی بینِ راه ریخت

 

پا می‌شود دوباره زمین می‌خورَد حسین

دستِ خودش نبود که بی تکیه‌گاه ریخت

 

یک دفعه ریخت حجمِ سرش تا عمود خورد

با تیر هم تمام تنش گاه و گاه ریخت

 

تقصیر حرمله است که مویی سفید شد

تقصیر حرمله است که چشمی سیاه ریخت

 

خورده هزار تیر ولی دوهزار زخم

در فرصتِ کمی به سرش یک سپاه ریخت

 

یک فوج نیزه دار سویِ قتلگاه رفت

یک فوج بی حیا به سویِ خیمه‌گاه ریخت

 

آتش گرفت خیمه و یک حجمِ شعله ور

بر روسریِ دخترکی بی گناه ریخت

 

بر نیزه بود سایه یِ زینب ولی زَنی

آتش زِ بام بر سر این سرپناه ریخت

 

می‌خواست تا محاسنِ او را به‌هم زند

اما به رویِ دخترکی اشتباه ریخت

 

این سر به رویِ نیزه مبادا که کج شود

عمه به نیزه بست ولی بینِ راه ریخت

 

حسن لطفی

برگرفته از سایت حدیث اشک

 

******************

 

اشعار شب تاسوعا_ روضه حضرت ابالفضل العباس(ع) – سعید پاشازاده

 

چنان كه وقت عطش جرعه اي گوارا را

طلب كنيد فقط ساقي العطاشا را

 

هنوز جاي علامت به شانه پدر است

سپرده زير علم دست صاحبش ما را

 

دوباره خانه ما سفره ابالفضل است

گمان كنم گره اي هست كار بابا را

 

به يك نگاه ابالفضل هم نخواهم داد

اگر دهند به دستم تمام دنيا را

 

به چشم دل بنگر ظهر روز تاسوعا

ميان دسته ميانداري مسيحا را

 

غروب مي كند از فرط خجلتش خورشيد

نقاب اگر كه بگيرند ماه زيبا را

 

فقط به علقمه آنهم درست ظهر عطش

خدا به ماه رسانده ست دست دريا را

 

خدا كند برساند به خيمه مشكش را

خدا كند نبرند آبروي سقا را

 

خبر رسيد كه از روي زين زمين افتاد

خدا كند برسانند زود زهرا را

 

سعید پاشازاده

برگرفته از کانال حسینیه

 

******************

 

اشعار شب تاسوعا_ روضه حضرت ابالفضل العباس(ع) – حسن لطفی

 

علقمه موج شد، عكسِ قمرش ریخت به هم

دستش افتاد زمین، بال و پرش ریخت به هم

 

تا كه از گیسویِ او لخته‌ی خون ریخت به مشک

گیسویِ دخترک منتظرش، ریخت به هم

 

تیر را با سرِ زانوش كشید از چشمش

حیف از آن چشم، كه مژگانِ ترش ریخت به هم

 

خواهرش خورد زمین، مادرِ اصغر غش كرد

او كه افتاد زمین، دور و برش ریخت به هم

 

قبل از آنیكه برادر برسد بالینش

پدرش از نجف آمد، پدرش ریخت به هم

 

به سرش بود بیاید به سرش ام‌بنین

عوضش فاطمه آمد به سرش ریخت به هم

 

كِتف‌ها را که تكان داد، حسین افتاد و

دست بگذاشت به رویِ كمرش، ریخت به هم

 

خواست تا خیمه رساند، بغلش كرد، ولی

مادرش گفت به خیمه نبرش، ریخت به هم

 

نه‌فقط ضرب عمود آمد و ابرو وا شد

خورد بر فرقِ سرش، پشتِ سرش ریخت به هم

 

تیر بود و تبر و دِشنه، ولی مادر دید

نیزه از سینه كه ردّ شد، جگرش ریخت به هم

 

به سرِ نیزه ز پهلو سرش آویزان بود

آه با سنگ زدند و گذرش ریخت به هم

 

حسن لطفی

برگرفته از وبلاگ حسینیه

اشعار امام زمان(عج) – شب تاسوعا

اشعار امام زمان(عج) – شب تاسوعا – محمد بیابانی

 

هر قدر می‌خواهد این دل، این دلِ تنها تو را

در عوض هرگز نمی‌خواهد دمی دنیا تو را

 

خاكِ عالم بر سرِ دنیا، كه چشمِ دوستان

جست و جو باید كند در سینه‌ی صحرا تو را

 

تو خودت مشتاق هستی میهمانِ ما شوی

لیک می‌راند گناه از خانه‌های ما تو را

 

ناله‌ی آقا بیایِ ما كجا، آن ناله‌ای

كه زده در بینِ آن دیوار و در، زهرا تو را

 

روز، روزِ توست، چون روزِ عمویِ توست، آه

كم نخواهد داشت هرگز روزِ تاسوعا تو را

 

گرچه می‌گویند هستی در تمامِ روضه‌ها

بیشتر حس می‌كنم در روضه‌ی سقّا تو را

 

دست‌هایم را دخیلِ دستِ آقایی كنم

كه خبر داده است از حاجاتِ نوكرها تو را

 

با دَمِ "ای ساقی لب‌تشنگان" خواهیم خواند

در عزایِ ساقیِ لب‌تشنگان، آقا تو را

 

محمد بیابانی

 

*****************

 

اشعار امام زمان(عج) – شب تاسوعا – حسن لطفی

 

پیشِ چشمِ سرخ گونت صبح و شامی نیست نیست

بر لبت جُز واحسینایت کلامی نیست نیست

 

می‌رسی بر روضه اما ما نمی‌فهمیم حیف

ای دریغا که نصیبِ ما سلامی نیست نیست

 

داستانِ کوفه از بی معرفتها پا گرفت

بی بصیرت،بر سلام ما دوامی نیست نیست

 

دیده ام در پایِ ما عمریست غیرت داشتی

تا تو آقایی کنی چون ما غلامی نیست نیست

 

ما که شرمنده شدیم از لطفهای مادرت

منصب پروانگی ات کم مقامی نیست نیست

 

آه تاسوعا ، نَفَسهایِ تو ما را آب کرد

گفت بی تو غیرِ کوفی غیرِ شامی نیست نیست

 

بعدِ تو اهلِ حرم را آه با هم می‌زنند

بعدِ تو عباس اینجا احترامی نیست نیست

 

حسن لطفی

برگرفته از وبلاگ حسینیه

اشعار شب تاسوعا – روضه حضرت عباس(ع)

اشعار شب تاسوعا – علی زمانیان

 

برخیز ای ستون حرم وقت خواب نیست

با من بیا به خیمه نیازی به آب نیست

 

این مشک را بگیر و ببر خیمه و بگو

یک قطره هم نبود و دیگر رباب نیست

 

شیرازه ات کجاست مفاتیح پاره ام

این برگ های پاره عزیزم کتاب نیست

 

بازی عشق را توشروع کرده ای ولی

بازی نیمه کاره نه جانم حساب نیست

 

وقت غروب بعد تو و قاسم و علی

دیگر برای ناقه ی زینب رکاب نیست

 

آن لحظه لااقل تو زجا خیز وخود بگو

بی رحم جانشین النگو طناب نیست

 

حرفی بزن عزیز دلم دق نده مرا

این مشک پاره پاره برایم جواب نیست

 

علی زمانیان

 

*********************

 

اشعار شب تاسوعا – حسن لطفی

 

گل های خشک بی تو مسیحا ندیده اند

لب تشنه مانده اند که دریا ندیده اند

 

برخیز تا به خیمه مرا با خودت ببر

طفلان من شکستن بابا ندیده اند

 

برخیز تا که زود به سمت حرم رویم

نامحرمان هنوز حرم را ندیده اند

 

چشمت به خون نشسته اگر چه هزار شکر

دیگر کبودی رخ زهرا ندیده اند

 

این تیر را که خورده به چشمت حلال کن

این تیرها که چشم دل آرا ندیده اند

 

حالا بگو که دخترکانم کجا روند

آن ها که غیر سایۀ سقا ندیده اند

 

حسن لطفی

برگرفته از وبلاگ حسینیه

 

*********************

 

اشعار شب تاسوعا

 

چشم كردند حسودان قمرم را، چه كنم؟

اين بلايي كه غم آورده سرم را، چه كنم؟

 

تا شكستي همه جايِ تن ِ من تير كشيد

تو بگو پشت و پناهم كمرم را چه كنم؟

 

نيمه ي جانِ من از داغ پسر رفت ز دست

نيمه جانيست و اين مختصرم را چه كنم؟

 

از خدا بي خبران تير به مشكت زده اند

عطش اصغر خونين جگرم را چه كنم؟

 

من چگونه بدنت را ببرم تا خيمه؟

خنده و هلهله ي دور و برم را چه كنم؟

 

بعدِ تو فاتحه ي چادر و معجر خوانده ست

همه رفتند و تو رفتي و حرم را چه كنم؟

**

برگرفته از وبلاگ من غلام قمرم

 

*********************

 

اشعار شب تاسوعا – رضا رسول زاده

 

افتاده ای برای چه از پا ؟ بلند شو

خوردم زمین کنار تو، از جا بلند شو

 

لشکر به قامت خم من خنده می کند

شد علقمه محل تماشا ، بلند شو

 

لب تشنه اصغرم دگر از حال رفته است

گوید رباب : حضرت دریا بلند شو

 

مادر فتاد روی زمین گفت : یا علی

تو هم به اسم اعظم بابا بلند شو

 

…یک جور می دهیم جواب سکینه را

باشد ، بیا به خیمه تو حالا ، بلند شو

 

من قول می دهم که به رویت نیاورد

که خالی است مشک تو سقا ، بلند شو

 

اکنون که خوانده ای تو برادر حسین را

خواهر بگو به زینب کبری ، بلند شو

 

ام البنین نیامده زهرا که آمده

بی دست من به خاطر زهرا بلند شو

 

رضا رسول زاده

 

*********************

 

اشعار شب تاسوعا – محمد ناصری

 

اي پهلوان من نخواب عدو شير ميشود

اين مرد دل شكسته از غم تو پير ميشود

 

اي قطره هاي خون تو نمك كربلاي من

ميبينم اين زمين چگونه نمك گير ميشود

 

پيداست از نگاه زجر كه اي تكيه حرم

كابوس دخترم بدون تو تعبير ميشود

 

تو فكر رفتني و بعد تو هل من معين من

با سنگها و چوب و هلهله تفسير ميشود

 

تو فكر رفتني و بعد تو من نيز ميروم

اين دستهاي زينب است كه زنجير ميشود

 

عباس چشم دشمنان همه دنبال خيمه هاست

برخيز غيرت خدا به خدا دير ميشود

 

محمد ناصري

برگرفته از وبلاگ من غلام قمرم

 

*********************

 

اشعار شب تاسوعا – محمد ناصری

 

بعد از اذان ظهر زمين پر غبار شد

چشمان خيس علقمه تاريك و تار شد

 

وقتي عمود بوسه به پيشاني تو زد

قلبم شكست ، چشم قشنگت خمار شد

 

دستت كه قطع شد همگي جنگجو شدند

فرياد ميزدند ، چه شيري شكار شد

 

تو روي خاك بودي و دور و بر حسين

تا چشم كار كرد پر از نيزه دار شد

 

آن كودكي كه جاش روي شانه ي تو بود

پايش به روي خاك پر از نيش خار شد

 

عباس ! خوب شد نديدي بدون تو

ناموس اهلبيت به صحرا چكار شد

 

آه اي ركاب حضرت زينب بدون تو

يك كاروان به ناقه ي عريان سوار شد

 

شمشير سيدالشهدا تا شكستنت

از داغ تو خميده قد ذوالفقار شد

 

دستت هنوز دور علم بود روي خاك

اين خاطره براي ابد ماندگار شد

 

محمد ناصري

برگرفته از وبلاگ من غلام قمرم

 

*********************

 

اشعار شب تاسوعا – یوسف رحیمی

 

مشک تشنه به روي دوشش بود

بي امان سوي علقمه مي‌رفت

در نگاهش خروش دريا داشت

آسمان سوي علقمه مي‌رفت

**

چشم ها محو شيوه‌ي رزمش

معرکه از صلابتش پُر بود

قلب سقاي تشنه لب اما

از تب سرخ «العطش» پُر بود

**

خنکاي شريعه را حس کرد

چشم خود را به خيمه ها مي‌دوخت

لب او در نهايت ايثار

در کنار فرات هم مي‌سوخت

**

مشک از شوق گريه پُر مي‌شد

که تو لب تشنه اي و سيراب است

وَ تو از مشک خود پريشان تر

لب خشکت به ياد ارباب است

**

در هياهوي موج هاي فرات

لحظه لحظه سراب مي‌ديدي

لب خشک علي اصغر را

در زلالي آب مي‌ديدي

**

جرعه جرعه وفا، محبت، عشق

مشک نه اين سبوي ساقي بود

تو گمان مي‌کني که آب ولي

همه‌ي آبروي ساقي بود

**

پر گشودي دوباره سوي حرم

تيرها نيز پر درآوردند

تا که از راز تشنگيّ تو و

مشک لب تشنه سر درآوردند

**

ناگهان بغض مشک سر وا کرد

يک سه شعبه رسيده بود از راه

چشم هاي تو بوسه باران شد

در هجوم سه شعبه ها ناگاه

**

حاجت دست‌هاي پاک تو را

زودتر از خودت روا کردند

دست هاي گره گشاي تو را

يک به يک از تنت جدا کردند

**

سنگ ها گرم استلام لبت

حج سرخت چه زود کامل شد

نيزه ها در طواف پيکر تو

بر سر تو عمود نازل شد

**

رمق از زانوان آقا رفت

بغض أدرک أخا که سر وا کرد

از روي اسب، پرپر و بي دست

سجده ات را که او تماشا کرد

**

تو به آغوش زخم ها رفتي

سايه ات از سر حرم کم شد

کمر کوه از غم تو شکست

قامت آسمان دگر خم شد

**

چشم ها در غروب تو مي‌سوخت

دشت از داغ تو لبالب بود

تکيه گاه حرم! فراق تو

اول بي کسي زينب بود

**

بي‌پناهي خيمه ها، بي تو

هر دلي را پُر از محن مي‌کرد

همه ديدند بعد تو ارباب

کهنه پيراهني به تن مي‌کرد

 

یوسف رحیمی

 

*********************

 

اشعار شب تاسوعا – حسین علاالدین

 

رخصت بده از داغ شقایق بنویسم

از بغض گلوگیر دقایق بنویسم

میخواهم از آن ساقی عاشق بنویسم

نم نم به خروش آیم و هق هق بنویسم

 

دل خون شد و از معرکه دلدار نیامد

"ای اهل حرم میر و علمدار نیامد"

 

در هر قدمت هر نفست جلوه ی ذات است

وصف تو فراتر ز شعور کلمات است

در حسرت لبهای تو لبهای فرات است

عالم همه از این همه ایثار تو مات است

 

از علقمه با دیده ی خونبار نیامد

"ای اهل حرم میر و علمدار نیامد"

 

سقا تویی و اهل حرم چشم به راهت

دل ها همه مست رجز گاه به گاهت

هر چند تو بودی و عطش بود و جراحت

دلواپس طفلان حرم بود نگاهت

 

سقای ادب جلوه ی ایثار نیامد

"ای اهل حرم میر و علمدار نیامد"

 

افتاد نگاه تو به مهتاب دلش ریخت

وقتی به دل آب زدی آب دلش ریخت

فرق تو شکوفا شد و ارباب دلش ریخت

با سجده ی خونین تو محراب دلش ریخت

 

صد حیف که آن یار وفادار نیامد

"ای اهل حرم میر و علمدار نیامد"

 

انگار که در علقمه غوغا شده آری

خونبار ترین واقعه بر پا شده آری

در بزم جنون نوبت سقا شده آری

دیگر پسر فاطمه تنها شده آری

 

این قافله را قافله سالار نیامد

"ای اهل حرم میر و علمدار نیامد"

 

ای علقمه از عطر تو لبریز، برادر

ای قصه دست تو غم انگیز، برادر

بعد از تو بهارم شده پاییز، برادر

برخیز! حسین آمده برخیز! برادر

 

عباس ترین حیدر کرار نیامد

"ای اهل حرم میر و علمدار نیامد"

 

حسین علاء الدین

برگرفته از وبلاگ تیشه های اشک

 

*********************

 

اشعار شب تاسوعا – وحید قاسمی

 

ناز این دلبر خوش چهره کشیدن دارد

 نمک عشق اباالفضل چشیدن دارد

 

 تیغ کافیست، ترنج از سر راهم بردار

 مات یوسف شدن انگشت بریدن دارد

 

 راضی ام! زلف بیفشان و زمین گیرم کن

 صید تو ظرفیت درد کشیدن دارد

 

 هروله سعی وصفا، یاد تو انداخت مرا

 صحن بین الحرمین ست دویدن دارد

 

 حق بده، دست به سوی کمرش بُرد حسین

 داغ تو داغ بزرگی ست،خمیدن دارد

 

 اضطراب حرم ازتشنگی مشک تو نیست

 بی علمدارشدن، رنگ پریدن دارد

 

 سربازار نباید به تو می خندیدند

 جگر گریه گریبان دریدن دارد

 

 اشکهایت سرنی حرف دل زینب بود

 مگر این چادر پر وصله خریدن دارد

 

وحيد قاسمي

 

*********************

 

اشعار شب تاسوعا – محمد رضا ناصری

 

دریای خروشان دل طوفانی توست

دریا خجل از دیده بارانی توست

مشکت شده پاره و دل تیغ هنوز

در حسرت یک بوسه زپیشانی توست

**

هر لحظه و پیوسته تو را می خوانند

لب بسته و دل خسته تو را می خوانند

لب تشنه به را ه تو نشستند عباس

طفلان زبان بسته تو را می خوانند

**

مرهم به نگاه دردمند آمده بود

بر  سینه دشمنان گزند آمده بود

از هیبت چشمان خمارت عباس

آن روز نفس به سینه بند آمده بود

**

بر قله ی عشق پرچم افراخته بود

تا شط فرات یک تنه تاخته بود

دستش که بنوشید کمی آب فرات

آن را ز حیا از قلم انداخته بود

**

ای آب میان شعله آبم کردی

خاکستر خجلت وخرابم کردی

آخر ز چه روی پاگذارم به حرم

شرمنده ی طفلک ربابم کردی

 

محمد رضا ناصری

 

*********************

 

اشعار شب تاسوعا – علی اکبر لطیفیان

 

تا می شود ز چشمه ی توحید جو گرفت

از دست هر کسی که نباید سبو گرفت

 

تو آبی و به آب تو را احتیاج نیست

پس این فرات بود که با تو وضو گرفت

 

کوچک نشد مقام تو ،نه! تازه کربلا

با آبروی ریخته ات آبرو گرفت

 

شرم زیاد تو همه را سمت تو کشید

این آفتاب بود که با ماه خو گرفت

 

دیگر برای اهل بهشت آرزو شدی

وقتی عمود ازسر تو آرزو گرفت

 

خیلی گران تمام شد این آب خواستن

یک مشک از قبیله ما یک عمو گرفت

 

از آن به بعد بود صداها ضعیف شد

ازآن به بعد بود که راه گلو گرفت

 

زینب شده شکسته غرورش،شنیده ای؟

دست کسی به کنج النگوی او گرفت

 

در کوفه بیشتر به قدت احتیاج داشت

با آستین پاره نمی شد که رو گرفت

 

علی اکبر لطیفیان

برگرفته از وبلاگ تیشه های اشک

 

*********************

 

اشعار شب تاسوعا – علی اکبر لطیفیان

 

به نام آب ، به نام فرات نام شما

من آفريده شدم كه كنم سلام شما

 

نوشته‌اند به روي جبين ما دو نفر

شما غلام حسين و منم غلام شما

 

خوشا به حال پرو بال اين كبوترها

گهي به بام حسين و گهي به بام شما

 

تو آن هميشه امامي و ما همان مأموم

به قامتي كه گرفتيم با قيام شما

 

تو ماه بودي و نزديك آبها كه شدي

تمام علقمه پا شد به احترام شما

 

هزار باده ، هزاران پياله مي روئيد

همينكه تير رسيد و شكست جام شما

 

همينكه ناله‌ي ادراك اخايتان پيچيد

شكست قامت طوبائي امام شما

 

مسير علقمه را بوي انكسار گرفت

چه حس بي رمقي بود در كلام شما

 

به حال و روز بلنداي تو چه آوردند

تمام علقمه پر گشته از تمامِ شما

 

علی اکبر لطیفیان

 

*********************

 

اشعار شب تاسوعا – علی اصغر ذاکری

 

بعد از تو...

 

 چقدر خواستنی نیست جان ِ بعد از تو

 بمانم و چه کنم در جهان بعد از تو

 

 اگر چه کـوهم اما همیشه می ترسم

 به هم بریزم با یک تکان بعد از تو

 

 چقدر خوب عزیزم! که رفتنی هستم

 وگرنه  وای به من در زمان بعد از تو

 

 به خون تک تک رگ هام تشنه اند عزیز

 تمام اینهمه نامهربان بعد از تو

 

 تو نیستی و دقایق گدازه باران است

 و مانده ام من و آتشفشان بعد از تو

 

 زمین که از غم پشتش خمید جا دارد

 همیشه گریه کند آسمان بعد از تو

 

 فقط دعام بکن کم نیاورم ای عشق

 چه سخت می گذرد امتحان بعد از تو

 

علی اصغر ذاکری

 

*********************

 

اشعار شب تاسوعا – حبیب نیازی

 

ای از همه بریده بریده بریده تر 

بنگر به پای تو نفس من بريده تر

 

از من دو دست بر کمر و از تو بر زمین   

از تو دو دیده خونی و از من دو دیده تر

 

بالای پیکر پسرم خم شدم ولی   

پائین جسم تو شده ام قد خمیده تر

 

من با اميدِ ديدنِ رويت دويده ام

اما عمود زن به سراغت دويده تر

 

داري براي مشكِ حرم ضجّه ميزني

 مشكت دريده ، بين دو ابرو دريده تر

 

رنگِ تمام منتظرانت پريده است

اما رباب از همه رنگش پريده تر

 

حبيب نيازي

برگرفته از وبلاگ من غلام قمرم

 

*********************

 

اشعار شب تاسوعا – یوسف رحیمی

 

از کار عشق این گره بسته وا نشد

باب الحوائج همه حاجت روا نشد

 

بستند راههای حرم را به روی او

می خواست تا حرم ببرد آب را نشد

 

دستان او جدا شده از پیکرش ولی

یک لحظه مشک از کف سقا رها نشد

 

ناگاه مشک آب اباالفضل را زدند

یعنی فرات قسمت آل عبا نشد

 

با مشک پاره پاره به سوی حرم نرفت

راضی به دل شکستگی بچه ها نشد

 

تیر سه شعبه بست به چشمان او دخیل

آن گونه که ز چشم رئوفش جدا نشد

 

ضرب عمود تا دل ابروش را شکافت

فرق کسی شبیه سر او دوتا نشد

 

با صورت آفتاب حرم بر زمین فتاد

آن بازوی قلم شده مشکل گشا نشد

 

آنقدر زخم فرق شریفش عمیق بود

بر روی نیزه ها سر عباس جا نشد

 

شکر خدا که پیکر او در شریعه ماند

پامال نعل تازه غروب بلا نشد

 

دیگر نصیب اهل حرم خسته حالی است

بزم شراب... جای علمدار خالی است

 

یوسف رحیمی

 

*********************

 

اشعار شب تاسوعا – مهدی نظری

 

این پهلوان با وفا آخر زمین خورد

قطعا در آن ثانیه که اکبر زمین خورد

 

من که شنیدم تیر تا بر مشک او خورد

از شرم  روی مادر اصغر زمین خورد

 

هرگز نمی فهمم چنین مرد رشیدی

با آن همه هیبت چرا با سر زمین خورد

 

افتاد پای فاطمه از روی مرکب

انگار در محراب خود حیدر زمین خورد

 

افتادن بی دست بد دردی ست والله

لشکر که دید او از همه بدتر زمین خورد

 

وقتی زمین افتاد آنجا خوب فهمید

که حضرت زهرا کنار در زمین خورد

 

وقتی علمدار حرم از اسب افتاد

دیدند بین خیمه یک خواهر زمین خورد

 

صد مرتبه از نیزه ها افتاد عباس

هر دفعه که افتاد یک دختر زمین خورد

 

چون قصه دستان او فهمید مادر

میگفت که چشمش زدند آخر زمین خورد

 

مهدی نظری

 

*********************

 

اشعار شب تاسوعا – قاسم نعمتی

 

 برسر نعش گل ام بنین غوغا شد

همه گفتند:حسین بن علی تنها شد

 

تا که حیرت زده در دشت دو دستت دیدم

گفتم از یوسف من یک اثری پیدا شد

 

صوت ادرکنی تو گم شده در هلهله  ها

این چه شوریست که درلشگریان برپاشد

 

تا که دیدم بدنت را کمرم درد گرفت

خیز از جا و ببین پشت حسینت تا شد

 

از بلندای قدت جای دو لب باقی نیست

این همه تیر کجای بدن تو جا شد

 

با چه بغضی زده این ضربه خدا می داند

که ز فرق سر تو تا به ابرو واشد

 

صورت تو اثر از چادر خاکی دارد

گوئیا سجده تو بر قدم زهرا شد

 

گوئیا لشگری از پیکر تو رد شده اند

زیر پا خطبه ترویه تو امضا شد

 

بین یک دشت تنت ریخته صاحب علمم

صحنه قتلگهت علقمه نه دریا شد

 

قاسم نعمتی

اشعار تاسوعا - روضه حضرت عباس(ع)

اشعار شب تاسوعا – علی اکبر لطیفیان

 

ای وای سایه ی سرم ازدست میرود

پشت و پناه دخترم از دست میرود

 

بی تکیه گاه می شوم و میخورم زمین

یک کوه دربرابرم از دست میرود

 

او یک تنه تمام بنی هاشم من است

با این حساب لشگرم از دست میرود

 

دارم برای غارتم آماده میشوم

ای وای من برادرم از دست میرود

 

این ضربه ی عمود ، عمود مرا کشید

از این به بعد این حرم از دست میرود

 

نزدیک میشوند به خیمه نگاه کن

دارد غرور خواهرم از دست میرود

 

علی اکبر لطیفیان

برگرفته از وبلاگ نود و پنج روز باران

 

********************

 

اشعار شب تاسوعا – حسن لطفی

 

بین سرها همه گشتیم و سری پیدا شد

حرف مردی شد و صاحب جگری پیدا شد

میکشیدند رخش را هنری پیدا شد

تا که خورشید بسوزد قمری پیدا شد

 

از ازل خاک درش هر که جگر داشته شد

بیرق رایت العباس برافراشته شد

 

فهم ایجاد نفهمید ملاقاتش را

به خدا تا نفس صبح مناجاتش را

ابر لطف است ببینید عنایاتش را

کیست اینجا نگرفته همه حاجاتش را

 

چه شکوهی چه شهودی چه شتابی دارد

خوش بحال دل زینب چه رکابی دارد

 

به علی رفته رسیده جگر شیر دَرَد

زهره ها را همه با نعره تکبیر دَرَد

سینه ی کوه به یک ضربه ی شمشیر دَرَد

باد تیغش زرهِ خصم زمین گیر دَرَد

 

دشمن انداخته بین یلان شوری را

یاد داده به همه رسم سلحشوری را

 

رفتی و پشت سرت اشک حرم در آمد

رفتی و پشت سرت چند قدم خواهر آمد

خبر از تو که نشد گریه ی اصغر آمد

باز با گریه بر او گریه مادر آمد

 

پیش گهواره نشسته است عروس زهرا

دختری گفت که باباست ولی واویلا

 

تو زمین خوردی و جرات به حرامی آمد

تو زمین خوردی و سرنیزه ی شامی آمد

پشت هم ضربه ی شان بر سر ما می آمد

تو زمین خوردی و با ناله پیامی آمد

 

پدرم از نجف آمد تو هم از خیمه بیا

مادرت آمده با قدّ خم از خیمه بیا

 

چقدر پیکر تو پیکر تو  پر دارد

بین ابروی تو سخت است ترک بر دارد

بعد تو خاک ، یتیمم روی معجر دارد

آخر آن خیمه ی تنها شده دختر دارد

 

خوب پیداست که چشم تو چرا شرمنده است

وای بر من که گلویت به تکانی بند است

 

من نبودم که تو را با زدندت می بردند

رسمشان است به غارت بدنت می بردند

نیزه در کتف فرو کرده تنت می بردند

نه فقط خود زره پیروهنت می بردند

 

رسمشان است که با نیزه بلندت بکنند

یا سنان است که با نیزه بلندت بکنند

 

تا سرت از سر نیزه به تکانی افتاد

پیش چشمان یتیمی به میانی افتاد

چشم زینب با قد کمانی افتاد

کار ما بی تو به این هرزه زبانی افتاد

 

کاش محکم تر از این خوب سرت می بستند

تا خجالت نکشی چشم ترت می بستند

 

حسن لطفی

برگرفته از وبلاگ کانون روضه

 

***********************

 

اشعار شب تاسوعا – رحمان نوازنی

 

یک مشک ، یک غیرت که از آن روبرو آمد

طفلی صدا زد بچه ها گویا عمو آمد

 

باید به استقبال آب و آبرویش رفت

وقتی عمو از جنگ آب و آبرو آمد

 

ای بچه ها اول عمو تشنه است، پس باید

اول بنوشد آب، وقتی که سبو آمد

 

شش ماهه را دور سرش باید بگردانیم

وقتی که بر رخسار اصغر رنگ و رو آمد

 

دیگر عمو را بعد ازاین سقا نمی خوانیم

دیدید خواندیم و چه اشکی از عمو آمد

 

نذر عمو این گوشوارها ، النگوها

باید به دستش داد ، وقتی دست او آمد

**

حالا زمین کربلا چشمان تر دارد

حالا پس از این خیمه های دربه در دارد

 

دستان او را از سر زینب بُریدند

حالا بگو که خیمه آیا بال و پر دارد؟

 

عباس را از علقمه آقا نیاورده

آوردنش تا خیمه گویا دردسر دارد

 

حتی زجسم  إرباً إربای علی اکبر

جسمی زهم پاشیده و آشفته تر دارد

 

در پیش چشمان حسین ای قوم نگذارید

هر نیزه ای یک تکه از عباس بردارد

 

دارد لباسش را به غارت می برد این قوم

حالا دگر ام البنین حالی دگر دارد

 

رحمان نوازنی

 

***********************

 

اشعار شب تاسوعا – علی اکبر لطیفیان

 

آب ميخواهد چه كار؟ آب آورش را پس دهيد

آي مردم ! زود عموي دخترش را پس دهيد

 

دست هايش را چرا در زير پا انداختيد؟

زودتر آن سايه بان خواهرش را پس دهيد

 

لشگر ِ بي آبرو ، اين آبرو ريزي بس است

مشك ، يعني آبروي مادرش را پس دهيد

 

گم شده اعضاي او از ضربه ي سختِ عمود

خاكهايِ علقمه چشم ترش را پس دهيد

 

دستمالي بود تا سر را به هم نزديك كرد

لااقل عمامه ي رويِ سرش را پس دهيد

 

آن شبي كه ميدود در بين صحرا دخترش

آبروداري كنيد و معجرش را پس دهيد

 

آه ميبيند نگاهِ مادري در خيمه ها...

كم پريشانش كنيد و اصغرش را پس دهيد

 

علي اكبر لطيفيان

برگرفته از وبلاگ من غلام قمرم

 

***********************

 

اشعار شب تاسوعا

 

آسمان پیش نگاه تر من می لرزد

تو زمین می خوری و پیکر من می لرزد

 

خبرت را به سوی خیمه هراسان بردند

خیمه از حال دل مضطر من می لرزد

 

دست من نیست کنار تو زمین می افتم

زانویم از غم آب آور من می لرزد

 

تیر در چشم تو چون خورد سپاهم آشفت

صف مژگان تو نه لشکر من می لرزد

 

چون عطش شعله کشد لرزه به تن می افتد

بین گهواره علی اصغر من می لرزد

 

بعد تو دست حرامی به حرم باز شده

بی سبب نیست تن دختر من می لرزد

 

دشمن از کشتن تو فکر جسارت کرده

رفتی و بی تو دل خواهر من می لرزد

 

برگرفته از سایت دوستداران حاج منصور

 

***********************

 

اشعار شب تاسوعا – سعید خرازی

 

گر نخیزی تو زجا ، کار ِحسین سخت تر است

نگران حرمم ، آبرویم در خطر است

 

قامتِ خم شده را هر که ببیند گوید:

بی علمدار شده ، دستِ حسین بر کمر است

 

داغ اکبر رمق از زانوی من بُرد ولی

بی برادر شدن از داغ پسر سخت تر است

 

دست از جنگ کشیدند و به من میخندند

تو که باشی به بَرَم باز دلم گرم تر است

 

نیزه زار آمده ام یا تو پُر از نیزه شدی

چو ملائک بدنت پُر شده از بال و پر است

 

پیش ِ من با سر مُنشَق شده تعظیم نکن

که خدا هم ز وفاداری تو با خبر است

 

علقمه پر شده از عطر ِ گل ِ یاس ، بگو

مادرم بوده کنارت که حسین بی خبر است

 

به تو از فاصله ی یک قدمی تیر زدند

قد و بالایِ رَسا هم سببِ دردسر است

 

اصغر از هلهله کردن بدنش میلرزد

گر بداند که تو هستی کمی آرام تر است

 

تیر باران که شدی یادِ حسن افتادم

دستت افتاده ز تن ، فرق تو شق القمر است

 

وعده ی ما به نوک نیزه به هر شهر و دیار

که به دنبال سرت خواهرمان رهسپر است

 

سعيد خرازي

برگرفته از وبلاگ من غلام قمرم

 

***********************

 

اشعار شب تاسوعا – علی اکبر لطیفیان

 

همین که نام بلندش کنار من پیچید

میان هر دو جهان اعتبار من پیچید

 

شهاب هر چه رها شد به جان خویش خرید

ز بس که ماه حرم در مدار من پیچید

 

قرار بود خرابش کند امان نامه

چه لحظه ها به خودش در کنار من پیچید

 

همین که رفت، نشستم به روی دست زدم

خدا به خیر کند! کار و بار من پیچید

 

دخیل طفل رباب مرا نشانه گرفت

همین که تیر به مشک نگار من پیچید

 

سرش که ریخت سر شانه اش، به دنبالش...

صدای گریه ی بی اختیار من پیچید

 

سر عمود سرش را به هر طرف می برد

ز بس که رفت و به گیسوی یار من پیچید

 

گه فرود که برگشت، علتش این بود

رکاب اسب به پای سوار من پیچید

 

کنار علقمه وقتی روی زمین افتاد

صداش بیشتر از انتظار من پیچید

 

شکستنش کمرم را شکست و جار زدند

قدم، قدم، خبر انکسار من پیچید

 

علی اکبر لطیفیان

 

***********************

 

اشعار شب تاسوعا – نادر حسینی

 

پایش ستون خیمه ی هفت آسمان بوده است

دستش همیشه دستگیر این و آن بوده است

 

اطراف خیمه رد پاهایی از او مانده است

چندین شبانه روز حتما پاسبان بوده است

 

این رد پاها،  رد پای شخص عادی نیست

این شخص معلوم است خیلی پهلوان بوده است

 

هر جا که رفته رد پای کودکی هم هست

این پهلوان پیداست خیلی مهربان بوده است

 

اما نمیدانم چرا این آدم عاشق

هر جا که او رفته است تیری در کمان بوده است

 

هرگز موافق نیستم او تشنه هم بوده است

این ساقی عطشان خودش آب روان بوده است

 

اینکه چگونه مشک را از آب پر کرده است

دیگر بماند؛  این خودش یک داستان بوده است

 

از طرز آب ریخته بر رد پای او

پیداست مشکش یک زمانی بر دهان بوده است

 

یک مادری هم این طرف ها آمده حتما

این مادر انگاری که خیلی هم جوان بوده است

 

یک نامه ی کوفی میان دشت پیدا شد

در متن نامه آمده او در امان بوده است

 

نادر حسینی

 

***********************

 

اشعار شب تاسوعا – محسن مهدوی

 

من آب را وقتی فراهم کرده بودم

دل را تهی از ماتم و غم کرده بودم

 

قبل از زمانی که بریزد آبرویم

 نذرش همه دار و ندارم کرده بودم

 

آقا اگر در دستهایم بود شمشیر

 من شرّشان را از سرت کم کرده بودم

 

دست مرا بستی تو با حرفت وگرنه...

حیوان صفتها را من آدم کرده بودم

 

فرصت اگر من داشتم با رخصت از تو

دنیای آنها را جهنم کرده بودم

 

چیز عجیبی نیست چشمم را دریدند

این صحنه را قبلاً مجسم کرده بودم

 

با ضربۀ گرزی سرم پاشید از هم

وقتی برای مشک سر خم کرده بودم

 

تیری سه شعبه زحمت من را هدر داد

با اینکه مشکی پُر فراهم کرده بودم

 

محسن مهدوی

 

***********************

 

اشعار شب تاسوعا – وحید قاسمی

 

آب شرمنده ی لبت عباس

تشنگی مُرد از خجالت تو

مرد و مردانگی برای ابد

رفت زیر بلیط غیرت تو

**

 به ازاین باش با بَدان؛انگار

باب حاجات بهتر از مایی

جمله ام از حسادت است آقا

بیشتر مال ارمنی هایی

**

آبرودار آسمان هایی

مهربان ِعشیره ی احساس

در شکوه مقامت آوردند :

رَحِم الله عَمی العباس

**

عشق مدیون جان فشانی هات

معرفت از ازل گرفتارت

شیر ام البنین حلالت باد

تا قیامت ادب بدهکارت

**

پدر مشک های دلواپس

ساقی بی شراب و پیمانه

دختری منتظر نشسته؛ بیا

حُرمت قول های مردانه

**

کوری چشم حرمله برخیز

یاعلی! شاه لشگرش پاشید

غیرت الله! خواهرت زینب

خاک غم روی معجرش پاشید

**

یا علی! شاه بی علمداراست

چند متری شیب گودال است

پای دشمن به خیمه ها وا شد

این صداها؛ فغان خلخال است

**

من بمیرم که هرکس و ناکس

روی تو تیغ می کشد عباس

دست هایت چه نعمتی بودند

چادری جیغ می کشد عباس

 

وحید قاسمی

 

***********************

 

اشعار شب تاسوعا – رضا قربانی

 

خدا كند كه كسي تير اينچنين نخورد

بدون دست به يك لشگرِ لعين نخورد

 

سه شعبه تا كه رها شد نشستم و گفتم

خدا كند كه به آن چشم ِ نازنين نخورد

 

بدونِ دستْ كسي كه تنش پُر از تير است

خدا كند ز بلندي فقط زمين نخورد

 

كنار ِ پيكرت افتاده استخوانِ سرت

خدا كند كه كسي گُرز ِ آهنين نخورد

 

به رويِ دست زدم تا كه دادمت از دست

بدونِ تو كه كسي آب بعد از اين نخورد

 

رضا قربانی

 

***********************

 

اشعار شب تاسوعا – قاسم نعمتی

 

خوردی زمین و حیثیت لشکرم شکست

اصلی ترین ستون خیام حرم شکست

 

فریاد های «انکسری» بی دلیل نیست

در اوج درد تکیه گه آخرم شکست

 

از ناله های «یا ولدی» در کنار تو

معلوم شد که باز دل مادرم شکست

 

درد مرا فقط پدرم درک می کند

دیدم چگونه بال و پر جعفرم شکست

 

ساق عمود در سر تو گیر کرده است

نعره زنم که وای سر حیدرم شکست

 

تو در میان علقمه از پا نشستی و

در بین خیمه ها سپر خواهرم شکست

 

وقتی عمود خیمه کشیدم سکینه گفت:

دیدی غرور ساقی آب آورم شکست

 

آن شب که سوخته ها همه دور زینب اند

گوید عمو کجاست ببیند سرم شکست

 

وقتی شتاب سیلی و مرکب یکی شدند

هر جفت گوشواره، زیر معجرم شکست

 

قاسم نعمتی

اشعار تاسوعا - روضه حضرت عباس(ع)

اشعار تاسوعا - روضه حضرت عباس(ع)

 

سپاه دشمن از قلب من خبر دارد

تو روی خاکی و حالا جگر دارد

 

بلند شو عباس این سپاه غارت به

تمام دار و ندار حرم نظر دارد

 

کنار دست تو من روی خاک افتادم

حرم چطور از این دست ، دست بر دارد

 

رسیده حرمله تا خیمه ها و میدانی

برای بعد تو چه نقشه ای به سر دارد

 

بلند شو که ببینند روی پایم من

هنوز زینب کبرای ما سپر دارد

 

بلند شو که نگردد رقیه آواره

برای دخترم این خارها ضرر دارد

 

بلند شو که بلاها تمام آمده اند

غم تو از همه شان درد بیشتر دارد

 **

قرار آخر ما با تو بود برگردی

بدون بدرقه رفتی که زود برگردی

 

قرار بود اگر رفتی و مقابل تو

به سمت علقمه راهی نبود برگردی

 

قرار بود کمی رفع تشنگی بکنی

نفس بگیری و از پیش رو برگردی

 

قرار بود که حتی اگر هم آبی هم

نداشت مشک تو ، با این وجود برگردی

 

قرار بود تو باشی و هرکجا رفتی

نیامده علمت تا فرود برگردی

 

بنا نبود که حالا که دست تنهایم

در این نماز به حال سجود برگردی

 

بنا نبود تو هم مثل اکبر من

با سر شکسته به ضرب عمود برگردی

 **

رسیده کار به آخر ؟ خدا به خیر کند

حسین مانده و لشگر ؟ خدا به خیر کند

 

بلند شو که پناهی برای خواهرمان

نمانده است برادر ، خدا به خیر کند

 

رباب دلهره دارد که دیر برگردی

چه میشود علی اصغر ؟ خدا به خیر کند

 

تو بودی و سرِ پا بودم این شده ام حالا

قدم خمیده برادر خدا به خیر کند

 

کسی اگر تو نباشی نمیکند رحمی

به این همه زن و دختر خدا به خیر کند

 

رقیه ، زینب ، خلخال ، گوشواره ، حرم

سکینه ، چادر ، معجر خدا به خیر کند

 

سرت شکسته و غرق جراحت است به نی

چگونه می رود این سر خدا به خیر کند

 

اجرا شده توسط حاج محمود کریمی در شب تاسوعا 94

 

*********************

 

اشعار شب تاسوعا - حسن لطفی

 

برادری به زمین بود و بال و پَر میزد

برادری به سرش بود و هِی به سر میزد

 

برادری به زمین از لبش جگر می ریخت

برادری به سرش داد از جگر میزد

 

چقدر چین و چروک است رویِ این صورت

کنار هلهله ها دست بر کمر میزد

 

دو دست در بغل و یادِ مادرش می کرد

دوباره حرف در و چوبِ شعله ور می زد

 

رشید بودنِ او کار دست زینب داد

گره به معجرِ طفلانِ بی خبر میزد

 

کشید تیر به زانو و چشمهایش ریخت

سه شعبه زخم خودش را عمیق تر میزد

 

کمی ز ساقه یِ هر تیر از دو سو پیداست

کسی که بغض علی داشت تا به پَر میزد

 

برای خاطر هشتاد و چهار خانم بود

اگر حسین نشسته به روی سر میزد

 

حسن لطفی

برگرفته از وبلاگ حسینیه

 

*********************

 

اشعار شب تاسوعا –  رضا قربانی

 

عمود خوردی و سرو صنوبرم پاشید

صدا زدی که بیا کاسه ی سرم پاشید

 

همینکه تا برسم قطعه قطعه ات کردند

قد بلند امیر دلاورم پاشید

 

کنار علقمه تا لشگر کمانداران

تورا به نخل که بستند لشگرم پاشید

 

چهار هزار کماندار پیش چشمانم

چقدر تیر به جسم برادرم پاشید

 

دم وداع که رفتی ز خیمه پشت سرت

دو کاسه گریه ی افسوس دخترم پاشید

 

همینکه دست تو بر روی خاکها افتاد

به دست حرمله حلقوم اصغرم پاشید

 

رقیه فاتحه ی گوشواره اش را خواند

خبر رسید که افتاده ای حرم پاشید

 

علی اکبر من… قاسم ام… ابالفضلم….

برای حفط النگوی خواهرم پا شید

 

پس از تو امنیت یک قبیله در خطر است

کفیل زینب کبری، “عقیله” در خطر است

 

رضا قربانی

برگرفته از سایت حدیث اشک

 

********************

 

اشعار شب تاسوعا –  علی اکبر لطیفیان

 

حالا که ميرى ىه وقت دير نکنى

جلوى خيمه من و پير نکنى

من به تو تکيه زدم... با رفتنت

کوه من، من و زمينگير نکنى

**

"تا" بشى و "تا" بشيم چه فايده؟!

سير بشيم تنها بشيم چه فايده؟!

اگه صدتا صدتا مشک آب بيارى

ولى بى سقا بشيم چه فايده؟!

**

همه از دست تو آبرو ميخان

خاک پاهات و برا وضو ميخان

اگه آب نشد نشد، پاشو بيا

بچه ها آب نميخان عمو ميخان

**

يه تار موت و به دنيا نميدن

چشمات و به صدتا دريا نميدن

به تو قول ميدن تموم دخترام

بميرن معجر به اينها نميدن

**

به سرت عمود آهنين زدن

تو حسين شدى برا همين زدن

کمر تو کمر من و شکست

تا زمين خوردى من و زمين زدن

**

اى علمدار تو رو با علم زدن

قد و بالاى تو رو بهم زدن

چهار هزار کمون بدست يکى يکى

اومدن روى تنت قدم زدن

**

صدامو تا نشنيدن كاري بكن

گريمو تا نديدن كاري بكن

صداي اسباشونو نميشنوي

دم خيمه رسيدن كاري بكن

**

نزن اين نيزه ها رو با پا عقب

خودتو هي ميكشي چرا عقب

تير تو چشمت بود و افتادي حالا

از جلو درش بيارم يا عقب؟!

**

تو مگه قرار نبود دير نکنى

جلوى خيمه من و پير نکنى

تو مگه قرار نبود با رفتنت

کوه من منو زمينگير نکنى؟

**

روي پام چشماي درياتو نكش

اينقدر روي زمين پاتو نكش

كاريه كه شده پس گريه نكن

اينقدر به مشك چشماتو نكش

**

قطره قطره جمع شو دريا شو بريم

دوباره خوش قد و بالا شو بريم

بخدا بچه ها از تو راضي ان

همشون منتظرن پاشو بريم

**

وقتشه لرزش پامو ببينن

كمره انگشت نمامو ببينن

بهتره حالا نرم به خيمه ها

نميخوام كه گريه هامو ببينن

 

علی اکبر لطیفیان

 

********************

 

اشعار شب تاسوعا –  قاسم صرافان

 

رفتی و این ماجرا را تا فصل آخر ندیدی

 عباس من! دیدی اما مانند خواهر ندیدی

 

 آن صورت مهربان را، محبوب هر دو جهان را

 وقتی غریبانه می‌رفت بی یار و یاور ندیدی

 

 آری در آوردن تیر بی دست از دیده سخت است

 اما در آوردن تیر از نای اصغر ندیدی

 

 حیرانی یک پدر را با نعش نوزاد بر دست

 آن بهت و ناباوری را در چشم مادر ندیدی

 

 شد پیش تو نا امیدی، تیر نشسته به مشکت

 مثل من اطراف عشقت انبوه لشکر ندیدی

 

 بر گودی گرم گودال خوب است چشمت نیفتاد

 چون چشم ناباور من دستی به خنجر ندیدی

 

 دلخونی اما برادر دلخون‌تر از من کسی نیست

 آخر تو بر خاک صحرا مولای بی سر ندیدی

 

 قلبت نشد پاره پاره، آن شب خرابه نبودی

 آنجا سر یک پدر را در دست دختر ندیدی

 

 سقا! تو ساغر ندیدی، در تشت زر، سر ندیدی

 جای نیِ خیزران بر لبهای دلبر ندیدی

 

 قاسم صرافان

 

*******************

 

اشعار شب تاسوعا –  محسن حنیفی

 

برای آینه بودن که انتخاب شدم

چو ماه مطلع انوار آفتاب شدم

 

مرا هر آینه ذُخرالحسین می خواندند

دعای فاطمه بودم که مستجاب شدم

 

امان که مشک تهی آب روی من را ریخت

من از خجالت لب های تشنه آب شدم

 

ابوتراب شدم تا به خاک افتادم

اسیر کینه ی قوم بنی شراب شدم

 

چقدر نیزه تشنه به جان من افتاد

که جرعه جرعه پر از زخم بی حساب شدم

 

به جای دست بریده دو بال سهمم شد

پناه روسری و خیمه و حجاب شدم

 

دلم شکسته سرم را به حرمله دادند

که مزد ذبح علی کودک رباب شدم

 

امان ز شمر و امان نامه...حال هم که سرت

خجل ز نسبت خود با بنی کلاب شدم

 

محسن حنیفی

برگرفته از وبلاگ حسینیه

 

********************

 

اشعار شب تاسوعا –  سید پوریا هاشمی

 

با وجودت در هجوم درد سنگر داشتم

دست تو در دست هایم بود شَهپَر داشتم

گرچه در دل داغ قاسم، داغ اکبر داشتم

لا اقل دلخوش به این بودم برادر داشتم

 

تکیه گاه شانه ی مجروح من بودی اَخا

تو برای قلب من مثل حسن بودی اَخا

 

جان من در علقمه افتاده ای جانم بیا

من اسیر شام تارم ماه تابانم بیا

رحم کن عباس بر حال پریشانم بیا

من اگر گفتم که سقا شو پشیمانم بیا

 

تشنگی سخت است اما بی کسی مشکل تر است

به حرم برگرد که در خیمه هایم محشر است

 

از نفس افتاده ام که با تقلا میرسم

تشنه لب دارم سر بالین سقا میرسم

قامتم خم میشود بالا سرت تا میرسم

بوی زهرا میرسد هر وقت اینجا میرسم

 

حال و روز پیکرت از جوشنت معلوم بود

لطف مادر از برادر گفتنت معلوم بود

 

تیرهایی که سریعا پیکرت را میشکست

داشت زیبایی چشمان ترت را میشکست

پابه پای چشم قلب مادرت را میشکست

گرز آهن آن زمانیکه سرت را میشکست

 

ناگهان دیدم رباب از خیمه اش بیرون دوید

برسرش زد گریه کرد و از جگر آهی کشید

 

تیر بود و تیر بود و تیر بود و تیر بود

چشم تا می دید روبَه دور جسم شیر بود

طاق ابروی قمر مجروح از شمشیر بود

تیر درآوردن از چشم تو بی تاثیر بود

 

دست سویش میبرم دردت مکرر میشود

حال و روز کاسه چشم تو بدتر میشود

 

بعد تو دیگر زمان هتک حرمت میشود

خیمه ها از حملۀ اشرار غارت میشود

وای من بر چادر زینب جسارت میشود

از کنیزی بردن و تحقیر صحبت میشود

 

خیز و از این لشگر بی عافطه جان را بگیر

هرزه چشمند این جماعت چشم هاشان را بگیر

 

سید پوریا هاشمی

برگرفته از وبلاگ حسینیه

 

********************

 

اشعار شب تاسوعا –  احمد علوی

 

رو کرده هر آیینه به آیین اباالفضل

هرکس که مسلمان شده با دین اباالفضل

 

از جانب خورشید به من مرحمتی شد

گوش سپردم به فرامین اباالفضل

 

لب تشنگی آل عبا چیز کمی نیست

از منظر چشمان جهان بین اباالفضل

 

ای کودک شش ماهه که در لحظه ی رفتن

لبخند تو شد مایه تسکین اباالفضل

 

شرمندگی از اهل حرم هست پدیدار

از حالت پیشانی پرچین اباالفضل

 

زیباتر از این چیست که در معرکه ی عشق

زهرا برسد بر سر بالین اباالفضل

 

هستی گدایان در خانه ی عباس

هستیم به عالم همه مسکین اباالفضل

 

او باعث و بانی شده تا شعر بگویم

دریای معانی شده تا شعر بگویم

 

احمد علوی

 

********************

 

اشعار شب تاسوعا –  سید پوریا هاشمی

 

حرف چشمان تو باشد حال شعرم دیگر است

صبحت از محشر شده پس حال من هم محشر است

 

چشم و ابروی تو ما را تا خود" توحید" برد

خالق زیبایی تو مطمئنا "اکبرست"

 

هرکسی روزی خور دست تو شد پرواز کرد

دست هایت درکرامت همطراز شهپر است

 

من خودم دیدم که اسم ارمنی عباس بود

گفت هرچه دارم از لطف و عطای این در است

 

این بنفسی انت از سوی امامت شاهدست

حضرت عباس ما از انبیا هم برتر است

 

خطبه ات بر بام کعبه اعتبار شیعه هاست

هرکه بر یک جمله آن گوش نسپارد کر است

 

هم مسیحی هم کلیمی نذر نامش میکنند

واقعا آقای ما آرامش هر مضطر است..
..

 

خوش قد و بالایی و در نوجوانی خودت

جامه تو کاملا قالب به جسم حیدر است

 

روز محشر برتمام خلق روشن میشود

پرچم آقای ما از کل پرچم ها سر است

 

مزد شرم از خیمه ها را میدهد زهرا به تو

قطره های آب مشکت آب حوض کوثر است

 

هر کجای پیکرت را بنگرم زخمی به جاست

روی جسم لشگر من جای پای لشگر است

 

بعد تو وای از نگاه خیره نامحرمان

تو پر از تیری و شد بالا سرت قدم کمان

 

سید پوریا هاشمی

 

********************

 

اشعار شب تاسوعا –  احمد علوی

 

طفلان حرم بعد تو ماتم زده بودند

خواب همه را بعد تو برهم زده بودند

 

با حال پریشان و دل شعله ور از آه

آتش به دل عالم و آدم زده بودند

 

در خیمه فقط حرف عمو بود و عمو بود

آه از تو فقط از تو فقط دم زده بودند

 

بعد از تو چه سخت است بخواهم بنویسم

بر صورتشان سیلی محکم زده بودند

 

آن روز غم انگیزترین روز جهان شد

آن روز ملائک همگی غم زده بودند

 

نام تو پس از نام حسین بن علی بود

بر سر در هر خیمه دو پرچم زده بودند

 

انگار علی بود نه انگار تو بودی

سقای حرم میر و علمدار تو بودی

 

احمد علوی

اشعار امام زمان(عج)-شب هفتم محرم

اشعار امام زمان(عج)-شب هفتم محرم-حسن لطفي 

 

بدونِ تو اُمیدِ ما سراب می شود بیا

تمامِ شهر بر سرم خراب می شود بیا

 

برای حضرتت بگو که مادرت دعا کند

دعای مادر تو مستجاب می شود بیا

 

بکش به آتش اشک را تو آه کِش میان ما

که دل کنار گریه ات کباب می شود بیا

 

اگر کمی محبتت نصیب تشنه ای شود

برای او نَفَس فقط عذاب می شود بیا

 

 به سینه می زنم مگر مدافع حرم شوم

به روی سینه‌های ما حساب می شود بیا

 

رسید روضه‌ی عطش شنیده‌ام برای تو

که آب خوشگوار هم مذاب می شود بیا

 

 کنار خیمه مانده و فقط خدا خدا کند

حرم اسیر گریه ی رباب می شود بیا

 

حسن لطفی 

 

******************** 

 

اشعار امام زمان(عج)- شب هفتم محرم 

 

در تنور غمش قرارم سوخت

نه قرارم که روزگارم سوخت

 

زل زدم بس به جاده  ی خورشید

عاقبت چشم انتظارم سوخت

 

جاده عاشقی شرربار است

اول راه کوله بارم سوخت

 

من و امید هم قطار شدیم

در تب خوف هم قطارم سوخت

 

روز وصلت نمی رسد از راه

ساعت ثانیه شمارم سوخت

 

فصل بی آبی است ای باران

در بیابان گل بهارم سوخت

 

صحبت از آب شد کباب شدم

جگرم سوخت چشم تارم سوخت

 

آه از ان دم که مادری می گفت

از عطش طفل شیرخوارم سوخت

 

اگر شاعر این شعر را میشناسید لطفا اطلاع دهید

اشعار ماه محرم - اشعار شب هشتم

اشعار ماه محرم - اشعار شب هشتم - حسن لطفی

 

ناباورانه می‌برم ای باورم تو را

ناباورانه غرق به خون تا حرم تو را

 

سخت است روی سطح عبا جمع کردنت

پاشیده‌اند بس که به دور و برم تو را

 

پا را مکش که شیون زن‌ها بلند شد

سوگند می‌دهم به دل دخترم تو را

 

لبخندها بلندتر از قبل می‌شود

وقتی که می‌کشم به دو چشم تَرم تو را

 

حالا صدای هلهله‌ها هم بلند شد

یعنی که آمده ببرد خواهرم تو را

 

جای منِ شکسته ببین در میان خون

با دست خُرد شانه زده مادرم تو را

 

وای از حرم که می‌نگرد ساعتی دگر

بر نیزه می‌برند کنار سرم تو را

 

می‌خواستم بغل کنمت باز هم ولی

تکه به تکه در بغلم می‌برم تو را

 

حسن لطفی

 

**********************

 

اشعار شب هشتم محرم - روضه حضرت علی اکبر(ع) - یوسف رحیمی

 

تو در تجلّياتِ الهي چنان گمي

دنبال مرگ مي‌روي و در تبسمي

 

آري جلو جلو تو به معراج رفته اي

مبهوت مانده ام که تو در عرش ِ چندمي

 

باز از مسيح حنجره‌ي خود اذان ببار

بر اين کوير تشنه بنوشان ترنمي

 

هر لحظه در سلوک مقامات نو به نو

پيغمبرانه با خود حق در تکلمي

 

شوق وصال مي‌چکد از هر نگاه تو

لبريز عشق و شور و خروش و تلاطمي

 

پر باز کن برو ! که مجال درنگ نيست

جاي تو خاک، اين قفس تيره رنگ نيست

 

اين گونه بود بر تو سلام و درودشان

ديدي چه کرد با تو نگاه حسودشان

 

از کينه‌ي علي همه آتش گرفته اند

اما به چشم هاي تو مي‌رفت دودشان

 

محراب ابروان تو را برگزيده اند

شمشيرهاي تشنه براي سجودشان

 

طوفان خون به پا شده در بين قتلگاه

دور و بر تنت ز قيام و قعودشان

 

فُزتُ وَ ربِّ کرب و بلا را بخوان علي !

فرق تو را نشانه گرفته عمودشان

 

ديدم چگونه پهلويت از دست رفته بود

در حمله هاي وحشي و سرخ و کبودشان

 

اين پلک هاي زخمي خود را تکان بده

لب باز کن بر اين پدر پير جان بده

 

یوسف رحیمی

 

**********************

 

اشعار شب هشتم محرم - روضه حضرت علی اکبر(ع) - محمد بیابانی

 

خواهم اگر به آن قد و بالا ببینمت

باید تو را به وسعت صحرا ببینمت

 

تکه به تکه جسم تو را جمع کردم و

می چینمت به روی عبا تا ببینمت

 

حالا که تیر خورده و پهلو گرفته ای

پیغمبرم ... به کسوت زهرا ببینمت

 

خوبست اینکه حداقل مادر تو نیست

ورنه چگونه در بر لیلا ببینمت

 

جان کندن مرا به تمسخر گرفته اند

پیش بساط خنده اینها ببینمت

 

ترسم ز عمه بود بیاید... که آمده

حالا من عمه را ببرم ... یا ببینمت؟

 

تشنه نرفته است ز خون تو دشنه ای

باید به نیزه ها نگرم تا ببینمت

 

محمد بیابانی

 

**********************

 

 اشعار شب هشتم محرم - اشعار روضه حضرت علی اکبر(ع) - مجید تال

 

از نسل حیدری و دلاورتر از تو نیست

یعنی پس از علی علی اکبرتر از تو نیست

 

منطق قبول داشت که با خلق و خوی تو

شخصی میان خلق پیمبرتر از تو نیست

 

آنان که در شجاعت تو شک نموده اند

خیبر بیاورند که حیدرتر از تو نیست

 

آخر خلیفه خسته شد و اعتراف کرد

از مردمان شهر کسی برتر از تو نیست

 

ساقی کنار حوض نشسته است منتظر

حالا برو بهشت که کوثرتر از تو نیست

 

پایین پای بابا افتاده ای علی

اکنون به دشت جسمی پرپر تر از تو نیست

 

مجید تال

 

**********************

 

اشعار شب هشتم - اشعار روضه حضرت علی اکبر(ع) - علی اصغر ذاکری

 

میـان هـلهـله گـم کـرده ام صدایت را

و بــاد بـرده از ایـن دشـت ردّ پایت را

 

برای اینکه به من جات را نشان بدهی

به زور سعـی نکن بشنوم صدایت را

 

که رقص آنهمه شمشیرهای خون آلود

در آن مـیانه نـشان می دهند جایت را

 

علی بخاطر من چـشـم هات را واکـن

مگـر بــمـیـرم و باور کنم عزایت را

 

دلـم شـبـیه وجـود تـو پاره پاره شده

گرفـته سرخی خون روی باصفایت را

 

تـمـام  زخـمـی و پـیش پـدر نمی نالی

بنازم ایـنهـمه خودداری و حیایت را

 

خـدا مگـر به من آغوش چند تا بدهد

که تا بـغـل بکـنم تکه تکه هایت را

 

چـقــدر تـلخ و غـریـبانه تجربه کردم

به محـض دیدن تـو درد بـینهایت را

 

  علی اصغر ذاکری

اشعار شب هشتم محرم – روضه حضرت علی اکبر(ع)

اشعار شب هشتم محرم – روضه حضرت علی اکبر(ع) - علی اکبر لطیفیان

 

دل ز قرص قمر خویش کشیدن سخت است

نازها از پسر خویش کشیدن سخت است

 

سر زانو کمکم کرد که پیدات کنم

ورنه کار از کمر خویش کشیدن سخت است

 

مشکل این است بغل کردن تو مشکل شد

تکه ها را به بر خویش کشیدن سخت است

 

خواستی این پدر پیر خضابی بکند

خون دل را به سر خویش کشیدن سخت است

 

نیزه بیرون بکشم از بدنت می میرم

خار را از جگر خویش کشیدن سخت است

 

گر چه چشمم به لب توست ولی لخته ي خون

از دهان پسر خویش کشیدن سخت است

 

تکه هاي جگرم هر طرفی ریخته است

همه را دور و بر خویش کشیدن سخت است

 

به – که از گردن من دفن تو برداشته شد

دست از بال و پر خویش کشیدن سخت است

 

علی اکبر لطیفیان

برگرفته از وبلاگ نودو پنج روز باران

 

 ********************

 

  اشعار شب هشتم محرم – روضه حضرت علی اکبر(ع) - علی اکبر لطیفیان

 

در قد و قامت تو قد یار ریخته

در غالب تو احمد مختار ریخته

 

به عمه هاي دست به دامن نگاه کن

دور و برت چقدر گرفتار ریخته

 

گفتی علی و نیزه دهان تو راگرفت

از بسکه در اذان تو اسرار ریخته

 

معلوم نیست پیکرت اصلاً چگونه است

بهتر نگاه می کنم انگار ریخته

 

دارد زره ضریح تو را حفظ می کند

بازش اگر کنند بِالاجبار ریخته

 

یکروز جمع کردن تو وقت می برد

امروز بر سرم چقدرکار ریخته

 

زیر عبا اگر بروم پا نمیشوم

ازبس به روي شانه من بار ریخته

 

گیسوي تو همینکه سرت نیمه باز شد

ازدو طرف به شانه ات اي یار ریخته

 

آنکس که تشنگی مرا پاسخی نداد

حالا نشسته برجگرم خار ریخته

 

علی اکبر لطیفیان

 

 ********************

 

اشعار شب هشتم محرم – روضه حضرت علی اکبر(ع) - علی اکبر لطیفیان

 

وقت وداع ازحرم نگاه پدرها

ملتمسانه تر است پشت پسرها

 

می رود ویکصدا به گریه می افتند

پشت سرش خیمه ها به گریه می افتند

 

کیست که خاکش بوي گلاب گرفته

اینکه برایش ملک رکاب گرفته

 

بهر شهادت چنان شتاب گرفته

زودتر از دیگران جواب گرفته

 

سرکشی عشق او مهارندارد

بسکه به شوق آمده قرار ندارد

 

باز نمایان شده جلال پیمبر

بازتماشا شده جمال پیمبر

 

پرده بر انداخته کمال پیمبر

اینکه وصالش بود وصال پیمبر

 

سمت عدو نه علی اکبرخیمه

می رود ازخیمه ها پیمبرخیمه

 

حیدرکرارشد،زمان خطرگشت

لشگرکوفه تمام مثل سپرگشت

 

ریخت بهم دشت را و موقع برگشت

ضرب عمودي که خورد،واقعه برگشت

 

خون سرش بر روي عقاب چکید و...

راه حرم را ندید و شیهه کشیدو...

 

آن بدن از جفاشکسته ترین را

آن بدن له شده به عرشه ي زین را

 

برد سوي دیگري ،شکسته جبین را

لشگر آماده نیزخواست همین را

 

واي که شمشیرها محاصره کردند

ازهمه سو تیرهامحاصره کردند

 

بی خبرانه زدند،بی خبرافتاد

خوب که بیحال شد زپشت سرافتاد

 

در وسط قتلگاه تا پسر افتاد

درجلوي خیمه گاه هم پدرافتاد

 

واي گرفتند از دلم ثمرم را

میوه ي باغ مرا،علی،پسرم را

 

آه از این پیرمرد خسته،شکسته

سمت علی می رود شکسته،شکسته

 

آمد و دیدآن تن خجسته،شکسته

در بدنش نیزه دسته دسته،شکسته

 

کاش جوانان خیمه زود بیایند

یاري این قیامت شکسته نمایند

 

علی اکبر لطیفیان

برگرفته از وبلاگ نودو پنج روز باران

 

********************

  

اشعار شب هشتم محرم الحرام – روضه حضرت علی اکبر(ع)

 

هرچند پیر و خسته دل و ناتوان شدم

هرگه نظر به سوی تو کردم جوان شدم

 

طاووس خیمه ؛ پیش پدر راه میروی؟

گفتی اذان و مست من از این اذان شدم

 

ای عصای پیری من میروی برو

اما به روی نعش تو، من قد کمان شدم

 

باخود نگفته ای پدرت خُرد میشود

من مثل قطعه های تنت بی نشان شدم

 

آخر چرا جواب پدر را نمیدهی

چیزی بگو علی ، وَلدی نصف جان شدم

 

....زینب میان آن همه دشمن دویده است

بابا اسیر زخم زبانهایشان شدم

 

از بهر بردن تو عبا کم میاورد

من چند بار بربدنت امتحان شدم

 

شد سُرخی لبان تو در دشت منتشر

من هم به تشت زر هدف خیزران شدم

 

شکر خدا که نیزه ی من شد بلندتر

در آن مسیر برسر تو سایبان شدم

**

اگر شاعر این شعر را میشناسید لطفاً اطلاع دهید

 

*****************

 

اشعار شب هشتم محرم الحرام – روضه حضرت علی اکبر(ع)

 

داغی ست بر دلم که تسلا نمیشود

دیگر لب اذان گوی من وا نمیشود

 

بر سینه از فراق جگر گوشه ی عزیز

زخمی ست تا ابد که مداوا نمیشود

 

ذبح عظیم من شده و فدیه ای جز او....

....تفسیر آیه های فدینا نمیشود

 

از اکبرم چه ریخت و پاشی نموده اند

این تکه تکه در بغلم جا نمیشود

 

اشکم کفاف این همه زخمش نمیدهد

جایی برای بوسه که پیدا نمیشود

 

یک نیزه از بلندی اسبش زمین زده

جا کرده خوش به پهلوی او پا نمیشود

 

افتاده بس که فاصله در این فَاقطّعوه

در یک عبا تمام تنش جا نمیشود

 

حتی کنار هم بگذارم اگر تنش

نه! آن جوان خوش قد و بالا نمیشود

 

یک پیرمرد داغ جوان دیده هیچ جا

این گونه بین خنده تماشا نمیشود

 

یارم شوید؛ آه رفیقانِ اکبرم

تا خیمه بردنش تک و تنها نمیشود

 

تا گیسوان عمه پریشان نگشته است

کاری کنید... اکبر من پا نمیشود

**

شاعر این شعر را اگر میشناسید لطفاً اطلاع دهید

 

********************

 

اشعار شب هشتم محرم – روضه حضرت علی اکبر(ع) – محسن کاویانی

 

کوفیان منتظر و در صدد آزارند

نکند داغ تورا روی دلم بگذارند

 

پسرم خیمه همینجاست مرا گم نکنی

پسرم دور نشو سنگ دلان بسیارند

 

پسرم دست خودت نیست اگر تنهایی

این جماعت همه از اسم علی بیزارند!

 

این جماعت همه امروز فقط آمده اند

داغ هفتاد و دوتا گل به دلم بگذارند

 

سنگ ها...هلهله ها...پیکر تو...یک لشگر...

وای این قوم چرا اینهمه خنجر دارند؟

 

آه ، پرپر مزن آنقدر دلم میگیرد

عاشقان بر درت از اشک چو باران کارند

 

عصر امروز جوانان حرم جسمت را...

باید از هر طرف دشت بلا بر دارند

 

دیدی آخر تو به معراج رسیدی پسرم

باید اینبار تو را پیش خودم بسپارند...

  

محسن کاویانی

 

*******************

 

 اشعار شب هشتم محرم – روضه حضرت علی اکبر(ع) – سعید توفیقی

 

در گيسويت دو صد غزل عاشقانه است

دریــای مــهربانی تو بیکـــرانه است

 

ای حضـــرت محمـــد کرب و بـلای ما

امشب اویس من به سوی تو روانه است

 

هرکس که دید حضرت تو ؛ مومنانه گفت

مثل نبـــی اکرممــان چهار شانه است

 

رمّان قــد توست نه کوتــاه نه بلنـــد

یعنـــی همیشه فــال قد تو میانه است

 

دلتنگی از دل همه ي اهل بیت رفــت

ازبس گِــل وجود تو پیغمبرانه است

 

هرچند حضرت علیِ اکبري شما

سرتا قــدم جــوانی پیغمبری شما

 

ای بهتــرین قصیــده ناب کتابمــان

ارشــدترین برادر طفل ربابمــان

 

نازل شو از عقاب كه ما تشنه ي توأييم

ای اوّلین بهانه ي چشم پر آبمان

 

پایین بیا ؛ هدایتمــان کن به خیمــه ها

ای تا همیشه حضرت ختمی مآبمان

 

ای سیب سرخ ؛ یک سبد انگور می خوری ؟

یک خوشه نوش جان بکن عالی  جنابمان

 

پایین بیا وگرنه به خود لطمــه می زنم

بیرون بیــار یکــدفعه از اضطرابمان

 

آهسته رو وَ فرصت خیر العمل بده

وقتــی برای بوســه زدن لااقل بده

 

رفتی و داغ تو به دل خیمه ماند ؛‌ نه ؟

از پای سیــد الشــهداء‌ را نشــاند،نه؟

 

رفتی  ولی چـــرا نفـــر اول حـــرم

آیا کسی به معرکه ات می کشاند ؛‌ نه

 

وقتی که از شکاف سرت خون تازه ریخت

اسبت تو را ز کوچه  ي نیزه رهاند‌؛ نه

 

یک نیزه آمــد و صف شمشیر را شکست

نزدیک شد و فاتحه بهر تو خواند؛ نه!

 

آیا امام با همــه ي قطعــه قطعــه ات

تنها تو را به خیمه ي گریه رساند ؛ نه 

 

افتــاده بــود روی ضــریــح مشبــکت

تا اینکه عمه آمد و گیسو فشاند ، نه !

 

هرگز نشد کنار تنت قطع ، ناله هاش

تا اینکه تکّه تکّه تو را چید در عباش

 

سعيد توفيقي

 

*******************

 

اشعار شب هشتم محرم الحرام – روضه حضرت علی اکبر(ع)

 

بیا که شبه رسولت شبیه زهرا شد

علی به کوفه دوباره غریب و تنها شد

 

 میان تنگه فوج سپاه این صحرا

دوباره کــوچه سیلی زدن مهـــیا شد

 

هزار قنفذ و صدها مغیره بود اینجا

که جسم اکبرت این گونه ارباً اربا شد

 

فقط لبی که به لبهای تو زدم باقی است

وگرنه تیر جفا بر همه تنم جا شد

 

دلم زجــور زمــانه گرفتـــه بود اما

نشست نیزه به پهلویم و دلم وا شد

 

مهدي ماهوش

 

******************

 

اشعار شب هشتم محرم الحرام – روضه حضرت علی اکبر(ع)

 

ز دستم‌ مي‌ روي‌ اما صدايم‌ در نمي‌آيد

دلم‌ مي‌سوزد و كاري‌ ز دستم‌ بر نمي‌آيد

 

سرم‌ را مي‌گذارم‌ روي‌ كتف‌ خواهرم‌ زينب‌ :

الا اي‌ محرم‌ دردم‌ چرا اكبر نمي‌آيد

 

اگر زينب‌ نمي‌آمد گريبان‌ پاره‌ مي‌كردم‌

تحمل‌ مي‌رود اما شب‌ غم‌ سر نمي‌آيد

 

اذان‌ گوي‌ دل‌ بابا، اذاني‌ ميهمانم‌ كن‌

اگر چه‌ از گلوي‌ تو صدائي‌ در نمي‌آيد

 

الا اي‌ سرو بي‌ همتا، عصاي‌ پيري‌ بابا

به والله‌ سرم‌ ديگر از اين‌ بدتر نمي‌آيد

 

اگر چه‌ سعي‌ خود را مي‌كنم‌، اما

نمي‌دانم‌ چرا اين‌ تيرها از پيكر تو در نمي‌آيد

**

اگر شاعر این شعر را میشناسید لطفاً اطلاع دهید

 

*******************

 

اشعار شب هشتم محرم – روضه حضرت علی اکبر(ع) – احسان محسنی فرد

 

رفتی و لرزه به جان پدرت افتاده

از نفس؛ خواهر من پشت سرت افتاده

 

همه ی دشت پر از عطر پیمبر شده است

هر طرف تکه ای از بال و پرت افتاده

 

این فزع کردن من دست خودم نیست علی

چشمم آخر به تن مختصرت افتاده

 

یک نفر بیش نبودی که به میدان رفتی

این همه نیزه چرا دور و برت افتاده

 

نفسی تازه کن و باز دلم را خوش کن

روی جسمت پدر محتضرت افتاده

 

کوچه ای باز نمودند که راحت بزنند

بین لشگر علم و هم سپرت افتاده

 

قدری آهسته بگویید به ام لیلا

خنجر و تیغ به جان پسرت افتاده

 

احسان محسنی فر

 

********************

 

اشعار شب هشتم محرم – روضه حضرت علی اکبر(ع) – رحمان نوازنی

 

این نیزه ها که روی تنت قد کشیده اند

انگار تیغ روی محمد کشیده اند

 

تا اینکه خوب خوب جدایت کنند آه

هر گوشه هر طرف که نباید کشیده اند

 

بالای زین بمان که و گرنه به رسم کفر

اینها اگر سوار بیفتد کشیده اند

 

فزت و رب کرب و بلا را بخوان که باز

این ابن ملجمان همگی قد کشیده اند

 

حتماً نماز شکر ادا کرده اند چون

تکبیر های ممتد و بی حد کشیده اند

 

حتی فرشته های خدا هم قلم به دست

بر تکه تکه های تو گنبد کشیده اند

 

از پا نشستم از غم و پایین پای من

تنها برای توست که مرقد کشیده اند

 

رحمان نوازنی

اشعار شب هشتم محرم – روضه حضرت علی اکبر(ع)

اشعار شب هشتم محرم – حسن لطفی

 

به حرم تا که تو را از سفرت آورند

پدر پیر تو را پشت سرت آوردند

 

چقدر در سر راهم پر خونین دیدم

چه بلایی به سر بال و پرت آوردند

 

چنگ ها جوشن و خوود و سپرت را بردند

در عوض هرچه که می شد به سرت آوردند

 

نیزه هایی که هنوز از نوکشان می ریزد

لخته خون های گلویت خبرت آوردند

 

پشت تو تا به حرم پیش رخ نامحرم

شانه های خم زینب پدرت آوردند

 

تا در آغوش کشم جسم تو را بار دگر

تکه تکه تنی از دور و برت آوردند

 

آخرین عضو تو وقتی به حرم آید شکر

مادرت نیست بگویم پسرت آوردند

 

حسن لطفی

برگرفته از وبلاگ امام رئوف

 

**********************

 

اشعار شب هشتم محرم –علی صالحی

 

حتماً ز سینه قلب پدر کنده می شود

وقتی که بر زمین پسر افکنده می شود

 

افتد اگر خراش به یک ناخن پسر

پا تا سر پدر ز غم آکنده می شود

 

ای وای از دل پدری که مقابلش

گلبرگهای دسته گلش کنده می شود

 

بابا اگر که داغ جوان دید، ای خدا

تسلیتش کجای جهان خنده می شود؟

 

این یوسفِ که بود که اینبار واقعاً

دارد شکار گله ی درنده می شود

 

ارباب! این مگر که علی اکبر تو نیست

دارد شبیه بسمل پرکنده می شود

 

دیده ببند تا که نبینی تنش چه طور

پامال تیغ و نیزه ی برنده می شود

 

خون را گرفتی از گلویش تا نفس کشد

اما مگر عزیز دلت زنده می شود

 

گریه نکن اگر نشد آبش دهی حسین

ورنه امیر علقمه شرمنده می شود

 

زینب ز خیمه آمده تا یاری ات کند

دستش نزن حسین...پراکنده می شود

 

علي صالحي

برگرفته از وبلاگ من غلام قمرم

 

**********************

 

اشعار شب هشتم محرم – علیرضا لک

 

در خداحافظی اش سیل حرم را می برد

راه می رفت و همه چشم ترم را می برد

 

نفسش ارثیه ی فاطمه امّا چه کنم

دست غم نور چراغ سحرم را می برد

 

سنگها در تپش آمدنش بی صبرند

زیر باران همه ی بال و پرم را می برد

 

یک عمود آمد و با تاب و تب بی رحمش

ماه پیشانی آن تاج سرم را می برد

 

سر آن نیزه که از پهلوی او بیرون زد

تا دل کینه ی لشگر پسرم را می برد

 

تا که افتاد زمین، جرأت هر شمشیری

قطعه ای از قطعات جگرم را می برد

 

چیده ام روی عبا هستی خود را، دنیا

باد می آمد و عطر ثمرم را می برد

 

علیرضا لک

برگرفته از وبلاگ امام رئوف

 

**********************

 

اشعار شب هشتم محرم

 

گاهی همه به دور پسر جمع می‌شوند

گاهی همه به دور پدر جمع می‌شوند

 

این‌ها كه دست و پای علی را گرفته‌اند

هشتاد و چار فاطمه سرجمع می‌شوند

 

وقتی میان خیمه نشسته، نشسته‌اند

وقتی كه می‌رود، دم در جمع می‌شوند

 

دارند این طرف چه‌قدر می‌شوند كم

دارند آن طرف چه‌قدر جمع می‌شوند

 

گیسوی خیمه ها همه آشفته میشود

دور و برش که چند نفر جمع میشوند

 

وای از علی عقابش اگر اشتباه رفت

وای از حسین دورش اگر جمع می‌شوند

 

یکطور میزنند علی را که بعد از آن

شمشیرهای تیز دگر جمع میشوند

 

خیلی تلاش میکند آقا چه فایده

این تکه تکه هاش مگر جمع میشوند

 

یک عده ای به دور پسر گریه میکنند

یک عده ای به دور پدر جمع میشوند

 

علی اکبر لطیفیان

 

**********************

 

اشعار شب هشتم محرم – علی اکبر لطیفیان

 

انگار بنا نیست سری داشته باشی

سر داشته باشی، جگری داشته باشی

 

انگار بنا نیست که از میوه ي باغت

اندازه کافی ثمری داشته باشی

 

انگار بنا نیست که ای پیر محاسن

این آخر عمری پسری داشته باشی

 

ای باد به زلف علیِّ اکبر ِ لیلا

مدیون حسینی نظری داشته باشی

 

میمیرم اگر بیش از این ناز بریزی

بگذار که چندی پدری داشته باشی

 

تو از همه ي آينه ها پيش تريني

تكثير شدي بيشتري داشته باشي

 

رفتی و نگفتی پدرت چشم به راه است

از من تو نباید خبری داشته باشی؟

 

بی یار اگر آمده ام پیش تو گفتم

شاید بدن مختصری داشته باشی

 

چه خوب به هم نیزه تو را دوخت و نگذاشت

تا پیکر پاشیده تری داشته باشی

 

با نیم عبا بردن این جسم بعید است

باید که عبای دگری داشته باشی

 

علی اکبر لطیفیان

برگرفته از وبلاگ من غلام قمرم

 

**********************

 

اشعار شب هشتم محرم – مصطفی متولی

 

تنها نه از غمت جگرم شعله ور شده

داغی به دل زدی که سرشکم شرر شده

 

دارد به عرش می رسد اشراق سینه ات

آه ای نبی، زمان عروجت مگر شده؟

 

وضع شکاف زخم سرت هیچ خوب نیست

زیر کلاه خوود تو شقّ القمر شده

 

داری مرا کنار خوت می کُشی پسر

حرفی بزن، ببین پدرت محتضر شده

 

برخیز و اشک چشم مرا روبرو نکن

با نیشخند حرمله ی دربدر شده

 

اینها برای هرچه علی نقشه داشتند

نامت اسیر بغض هزاران نفر شده

 

گویا برای نیزه به پهلوی تو زدن

هرکس که داشت کینه ی زهرا خبر شده

 

تنها تو را نمی شود از خاک جمع کرد

از سنگ ریزه ها بدنت ریز تر شده

 

وقتی که در عبا بدنت چیده شد علی

معلوم شد چقدر تنت مختصر شده

 

مصطفی متولی

 

**********************

 

اشعار شب هشتم محرم – حسین رستمی

 

جاری عبور كردی و نم نم شدی علی

از خاك می خروشی و زمزم شدی علی

 

چه مادرانه دور تو می گشت خواهرم

با دست های عمه مُعَمَم شدی علی

 

بعدش دوباره مثل همان سالهای قبل

آیینه ي رسول مُكَرَم شدی علی

 

پیغمبرانه رفتی و زیر نزول تیغ

مثل شروع سوره ي مریم شدی علی

 

تا از میان معركه پیدا كنم تو را

گیسو به باد دادی و پرچم شدی علی

 

معراج ذوالفقاری و پهلو شكافدار

زهرا،نبی،علی؛همه با هم شدی علی

 

زخمی، شكسته ،خورد شده ،ذره ذره ،ریز ريز

یكجا تمام آنچه كه گفتم شدی علی

 

من از تنت هر آنچه كه شد جمع كرده ام

ای وای بر دلم! چقدر كم شدی علی

 

حسين رستمي

برگرفته از وبلاگ من غلام قمرم

 

**********************

 

اشعار شب هشتم محرم – وحید قاسمی

 

پاره ي تن

 

 پا بر زمين نكش، جگرم تير مي كشد

 اي نور ديده، پلك ترم تير مي كشد

 

 گفتم عصاي پيري من مي شوي، نشد

 ياري رسان مرا، كمرم تير مي كشد

 

 اي ميوه ي دلم چقدر آه مي كشي!

 اين سينه از غمت پسرم، تير مي كشد

 

 با خود نگفتي آخر از اين دست وپا زدن

 قلب شكسته ي پدرم تير مي كشد!؟

 

 پهلوي تو چه زود مرا تا مدينه برد

 زخمي كبود در نظرم تير مي كشد

 

 من خيزران نخورده لبم درد مي كند

 از بس دهان نوحه گرم تير مي كشد

 

 اي پاره ي تنم چقدر پاره پاره اي

 با ديدنت علي جگرم تير مي كشد

 

وحید قاسمی

 

**********************

 

اشعار شب هشتم محرم – علی صالحی

 

برسان زود جوانان حرم را عباس

كه بيارند به خيمه پسرم را عباس

 

دسترنج ِ همه ي عمر مرا باد تكاند

جمع كن روي عبايم ثمرم را عباس

 

به زمين ميزندم...،داغ جوان سنگين است

پس بگير از دو طرف زير پرم را عباس

 

زخم تيري كه قرار است نصيب تو شود

كاش ميدوخت به هم چشم ترم را عباس....

 

....تا نميديدم از اين سوي به آن سوي زمين

پخش كردند تمام جگرم را عباس

 

زانويم تا شده اما به تو پشتم گرم است

نشكند كاش بلايي كمرم را عباس

 

اكبرم رفت تو هم گر بروي از دستم

پس به كي بسپرم اين اهل حرم را عباس

 

بعد آن دير نباشد كه ببيند زينب

پنجه اي چنگ زده موي سرم را عباس

 

علي صالحي

برگرفته از وبلاگ من غلام قمرم

 

**********************

 

اشعار شب هشتم محرم – احسان محسنی فر

 

بیا و بال‌ و پر بستۀ مرا واكن‌

بیا و پر زدنم‌ را كمی‌ تماشا كن‌

 

بیا و راهی‌ جبهه‌ نما مرا بابا

بیا و جیرۀ‌ جنگی‌ من‌ مهیا كن‌

 

بیا بسیجی‌ خود را به‌ جبهه‌ كن‌ اعزام‌

بیا و اذن‌ جهاد مرا تو امضا كن‌

 

نوشت‌ نام‌ قشنگی‌ به‌ روی‌ سربندم

‌ نظر ز مهر و محبت‌ به‌ نام‌ زهرا كن‌

 

كنار پیكر من‌، آمدی‌ اگر بابا

به‌ حال‌ خویش‌ نما رحمی‌ و مدارا كن‌

 

میان‌ لشگر دشمن‌، اگر رهم‌ گم‌ شد

 میان‌ حلقۀ‌ خنجر مرا تو پیدا كن‌

 

ز بین‌ آن‌ همه‌ زخمی‌ كه‌ بر تنم‌ آید

 برای‌ بوسۀ‌ خود ای‌ پدر رهی‌ وا كن‌

 

برای‌ بردن‌ جسمم‌ به‌ سوی‌ دارالحرب‌

عبای‌ هاشمی‌ خویش‌ را مهیا كن‌

 

احسان‌ محسنی‌فر

برگرفته از وبلاگ حسینیه

 

**********************

 

اشعار شب هشتم محرم – علی اکبر لطیفیان

 

ای تجلّی صفات همه ی برتر ها

چقدر سخت بود رفتن پیغمبر ها

 

قد من خم شده تا خوش قد و بالا شده ای

چون که مهر پدران نیست کم از مادر ها

 

پسرم! می روی امّا پدری هم داری

نظری گاه بیندار به پشت سر ها

 

سر راهت پسرم تا در_ آن خیمه برو

شاید آرام بگیرند کمی خواهر ها

 

بهتر این است که بالای سر اسماعیل

همه باشند و نباشند فقط  هاجر ها

 

مادرت نیست اگر، مادر سقّا هم نیست

عمّه ات هست به جای همه ی مادر ها

 

حال که آب ندارند برای لب تو

بهتر این است که غارت شود انگشتر ها

 

زودتر از همه آماده شدی، یعنی که

آنچنان خسته نگشته است تن لشگرها

 

آنچنان کهنه نگشته است سم مرکبها

آنچنان کند نگشته است لب خنجر ها

 

چه کنم با تو و این ریخت و پاشی که شده

چه کنم با تو و با بردن این پیکر ها

 

آیه ات بخش شده آینه ات پخش شده

علی اکبر من شد علی اکبر ها

 

گیرم از یک طرفی نیز بلندت کردم

بر زمین باز بماند طرف دیگر ها

 

با عبای نبوی کار کمی راحت شد

ورنه سخت است تکان دادن پیغمبر ها

 

علی اکبر لطیفیان

 

**********************

 

اشعار شب هشتم محرم – مطهره عباسیان

 

جوان نبود كه بود و پسر نبود كه بود

عزيز مادر و عشق پدر نبود كه بود

 

عصاي پيري آن ها و ميوه ي دلشان

و باغ وصلتشان را ثمر نبود كه بود

 

زمان ِ آمدنش چشم هاي دلواپس

به اشتياق فراوان به در نبود كه بود

 

و وقتي آمد و وقتي جوان و رعنا شد

به بخت ، از همه آماده تر نبود كه بود

 

ولي خيال عروسي به سر نداشت علي

حسين را نه! تنها نمي گذاشت علي

 

علي ، علي ، علي اكبر چه قدّ و بالايي

ميان واقعه چون شير نر نبود كه بود

 

شجاع بود... خودش يك تنه در آن صحرا

حريف معركه ي صد نفر نبود كه بود

 

كه در دلاوري اش ، در رشادتش ، در رزم

حماسه ساز وَ مرد خطر نبود كه بود

 

و با همان قد رعنا و قامت برنا

حريم امن پدر را سپر نبود كه بود

 

ولي لبان عطشناك امان بريد از او

حسين، دل كه نه! آن لحظه جان بريد از او

 

علي به روي زمين و حسين بر سر او

پدر ز داغ پسر جان به سر نبود كه بود

 

پدر نه پاي گذشتن نه جان ماندن داشت

و مات چهره ي آن رهگذر نبود كه بود

 

همان كه عشق پدر بود و با تمام عطش

نگاه آن پدر از غصه ، تر نبود كه بود

 

گذشت ،رفت پريد و چه روز سختي بود

پدر براي پسر خون جگر نبود كه بود

 

كسي كه داغ جوان ديده يار مي خواهد

كه داغدار جوان غمگسار مي خواهد

 

كجاست مادر اكبر كه يار او باشد...

پسر براي همه چون گهر نبود كه بود

 

پسر، عزيز، پسر، ديدني، پسر ، زيبا

و در ميان همه جلوه گر نبود كه بود

 

پسر به حُسن ادب، پيش مادر و پدرش

عزيز كرده و صاحب نظر نبود كه بود

 

كسي كه آن همه خوب و كسي كه آن همه گُل 

بهار عمر خودش مختصر نبود كه بود

 

حسين دست خدا داد ، تشنه ، اكبر را

و وعده داد به او جرعه جرعه كوثر را

 

مطهره عباسیان

 

**********************

 

اشعار شب هشتم محرم – حسین قربانچه

 

برخیز ای موذن، اذان شد صلا، صلا

بابا دلش گرفته رها کن صدا، صدا

 

خون لخته می خوری و جوابم نمی دهی

یک دم بدم به این پدر بی نوا، نوا

 

یک بار گفته ای بروم، گفتمت برو

حالا صدات می کنم اکبر بیا، بیا

 

اینجا مگر رقیه تو را کم بغل گرفت؟

رفتی به بوسه بازی خنجر،چرا؟چرا؟

 

امروز خواهران،سر تو شانه می کشند

فردا به نیزه زلف تو بافد صبا، صبا

 

این تن،تنِ شبیه ترین کس به مصطفاست

ای اسب ها به این همه سرعت کجا؟کجا؟

 

زانو به خاک می کشم و می رسم به تو

نازل شده به صحنه کرب و بلا، بلا

 

یک پیرمرد موی سپید و دو چشم تار

یک اکبر سوا شده از هم،خدا ،خدا

 

سرنیزه، تیر، دشنه به همراه چکمه ها

از هول روی پیکرت آمد دوتا دوتا

 

می خواستم به شکل نبی در بیارمت

پس چیدمت میان عبایم، جدا جدا

 

لشگر به گریه های پدر خنده می کند

ای خنده ات به زخم جگرها، دوا دوا

 

ای وای عمه آمد و تو خفته ای هنوز

برخیز عمه را ببر ، ای با وفا، وفا

 

حسین قربانچه

 

**********************

 

اشعار شب هشتم محرم – عبدالحسین مخلص آبادی

 

بی سبب نسیت چنین معرکه بر پا شده است

وسط خیمه ی ما روضه مهیا شده است

 

دست دشمن چه قَدَر نیزه و تیغ و تیر است

هر کدامش به طریقی به تنت جا شده است

 

پیرمردی که عصایش به سرت می کوبید

به هوای سر تو از سر جا پا شده است

 

ساربان هم که طمع کرده به تو خاتم من

ناگهان در وسط معرکه پیدا شده است

 

هفتمین دفعه که من یا ولدی می گویم

چشم اگر باز کنی قدّ منم تا شده است

 

از پراکندگی پیکر تو معلوم است

بند بند تو ز سر تا نوک پا وا شده است

 

مادرت کو که ببیند پسران خود را

همه ی دشت پر از اکبر لیلا شده است

 

عبدالحسین مخلص آبادی

 

**********************

 

اشعار شب هشتم محرم – علیرضا لک

 

با هر خداحافظ که در دور و برش ریخت

بال و پر پروانه با خاکسترش ریخت

 

در پیش روی حسرت چشمان بابا

می رفت و صدها آرزو پشت سرش ریخت

 

هر جا که بوده کربلا یا در مدینه

با زخم اول، زود قلب مادرش ریخت

 

او اوّلین رزمنده بود پس بدیهی ست

یک لشکر تازه نفس روی سرش ریخت

 

آن قدر پاشیده شده گل برگ هایش

حتی زره طاقت نیاورد آخرش ریخت

 

آخر نشد "بابا" بگوید، بی صدا رفت

با آن که هر چه داشت را در حنجرش ریخت

 

ناباورانه برگِ برگِ آرزو را

با گریه بابا در عبای باورش ریخت

 

علیرضا لک

 

**********************

 

اشعار شب هشتم محرم – علی اکبر لطیفیان

 

کیست که خاکش بوی گلاب گرفته

این که برایش ملک رکاب گرفته

بهر شهادت چنان شتاب گرفته

زودتر از دیگران جواب گرفته

 

سرکشی عشق او مهار ندارد

بس که به شوق آمده قرار ندارد

 

باز نمایان شده جلال پیمبر

باز تماشا شده جمال پیمبر

پرده بر انداخته کمال پیمبر

اینکه وصالش بُود وصال پیمبر

 

سمت عدو نه علی اکبر خیمه

می رود از خیمه ها پیمبر خیمه

 

حیدر کرار شد، زمان خطر گشت

لشگر کوفه تمام مثل سپر گشت

ریخت بهم دشت را و موقع برگشت

ضرب عمودی که خورد، واقعه برگشت

 

خون سرش بر روی عقاب چکید و...

راه حرم را ندید و شیهه کشید و...

 

آن بدن از جفا شکسته ترین را

آن بدن له شده به عرشه ی زین را

برد سوی دیگری، شکسته جبین را

لشگر آماده نیز خواست همین را

 

وای که شمشیرها محاصره کردند

از همه سو تیرها محاصره کردند

 

بی خبرانه زدند، بی خبر افتاد

خوب که بی حال شد ز پشت سر افتاد

در وسط قتلگاه تا پسر افتاد

در جلوی خیمه گاه هم پدر افتاد

 

وای گرفتند از دلم ثمرم را

میوه ی باغ مرا، علی، پسرم را

 

آه از این پیرمرد خسته، شکسته

سمت علی می رود شکسته، شکسته

آمد و دید آن تن خجسته، شکسته

در بدنش نیزه دسته دسته، شکسته

 

کاش جوانان خیمه زود بیایند

یاری این قامت شکسته نمایند

 

علی اکبر لطیفیان

 

*********************

 

اشعار شب هشتم محرم – علی اکبر لطیفیان

 

مثل بهار مثل غزل آفریدمت

شعری شدی و با کلماتم خریدمت

 

از دست التماس کنار دلم بمان

مانند باد رفتی و دیگر ندیدمت

 

می خواستم ببینم اذان صدات را

اما چه دیر مثل همیشه رسیدمت

 

پیش از غروب،مثل بلندی مأذنه

بعد از غروب،خوش قدو بالا ندیدمت

 

آیینه ای و روی زمین پخش می شوی

دستم شکسته باد،شکسته کشیدمت

 

از لابه لای این همه پا جمع کردمت

روی عبا شبیه ورق پاره چیدمت

 

علي اكبر لطيفيان

 

**********************

 

اشعار شب هشتم محرم – سید علی محمد نقیب

 

پیکرت مانند تسبیحی است که از هم وا شده

 تیغ و تیر و نیزه روی بیت بیتت جا شده

 

 طعنه و زخم زبان قد تو را خم کرده است

 قد تو حالا شبیه مادرم زهرا شده

 

 آن قدر روی تنت شمشیر و نیزه تاخته

 قد تو رعنای من، رعناتر از طوبی شده

 

 مادری پهلو شکسته رو به رویت آمده

 کوچه، سیلی، میخ در معنا شده

 

 واژه های بر زبانم کمتر از حد تواند

 برکهٔ شعرم به شوق نام تو دریا شده

 

سیدعلی محمد نقیب

 

**********************

 

اشعار شب هشتم محرم – سید محمد جوادی

 

برای آنکه بخیزد کمی تقلا کرد

نداشت فایده از نو به خاک و خون جا کرد

 

دو پلک زخمی خود را گشود با زحمت

غریب کرببلا را کمی تماشا کرد

 

پدر کنار تن او چو ابر می بارید

به اشک و زمزمه آقا عجیب غوغا کرد

 

گذاشت صورت خود را به صورت اکبر

دوباره مرگ خودش را زحق تمنا کرد

 

دل امام در عالم به یک نظاره شکست

ببین که زخم قدیمی چگونه سر وا کرد

 

به یاد پهلوی زخمی مادرش افتاد

همین که پهلوی خونین او تماشا کرد

 

کسی ز خیمه رسید و به روی خود می زد

کسی که کار خودش را شبیه زهرا کرد

 

...بیا برادر پیرم به خیمه بر گردیم

امام مرده ی خود را دوباره احیا کرد

 

سید محمد جوادی

برگرفته از وبلاگ بانک اشعار روضه

اشعار شب هشتم محرم – روضه حضرت علی اکبر(ع)

اشعار شب هشتم محرم – مصطفی متولی

 

نگاه مختصری کن به چشمهای ترم

که جان سالم از این مهلکه بدر ببرم

 

لبی تکان بده پلکی به هم بزن بابا

نفس بکش علی اکبر نفس بکش پسرم

 

نفس بکش پسرم تا که من فَزَع نکنم

و پیش خنده ی این قوم نشکند کمرم

 

دل من از پس این داغ بر نمی آید

حریف اینهمه آتش نمی شود جگرم

 

خودت بگو بدنت را چگونه جمع کنم

پر از علی شده خاک تمام دور و برم

 

کنار جسم تو باید به داد من برسند

تو این همه شده ای من هنوز یک نفرم

 

مصطفی متولی

 

**********************

 

اشعار شب هشتم محرم – حسن لطفی

 

بگو هنوز برایت کمی توان مانده

بگو هنوز برای حسین جان مانده ؟

 

فقط برای نمازی کنار بابا باش

هنوز نیمه ای از روز تا اذان مانده

 

چه میشود کمی این پلک را تکان بدهی

چرا که چشم تو خیره به آسمان مانده

 

کمر شکسته ام از حال و روز من پیداست

عجیب برجگرم داغ این جوان مانده

 

بیا به گریه ی این پیرمرد رحمی کن

 عصای من نشکن ،قامتی کمان مانده

 

نسیم هم بدنت را به دست می گیرد

شبیه مشت پری که در آشیان مانده

 

شدی شبیه اناری که دانه دانه شده

کمی به خاک و کمی دست باغبان مانده

 

شبیه مادر من جمع میکنی خود را

که بین پهلوی تو درد بی امان مانده

 

چنان به روی سرت ریختند،ترسیدم

هزار شکر که از تو کمی نشان مانده

 

حساب آنچه که مانده است از تو مشکل نیست

دوباره میشِمرم چند استخوان مانده

 

تو را به روی عبا تکه تکه می چینم

بقیه ی تو ولی دست این و آن مانده

 

چقدر روی دو چشمت هلال ابرو هست

برای بدر شدن ماه من زمان مانده

 

چقدر تیغه لب پر ،میان دنده ی توست

چقدر نیزه شکسته در این میان مانده

 

تو را از این همه غم میکنم سوا اما

هنوز داغی یک نیزه در دهان مانده

 

قرار نیست پدر جان دهد کنار پسر

هنوز قصه ی گودال و ساربان مانده

 

قرار نیست فقط عمه ات بماند و من

ببینی اش که میان حرامیان مانده

 

کمی به روی سرم باشد و میان حرم

که چند دختر نوپا به کاروان مانده

 

بدون تو بدَود چند بار تا گودال

ببیندم که نگاهم به آسمان مانده

 

کمان حرمله تیری به سینه ام زده است

به چند جا اثر نیزه ی سنان مانده

 

نشسته شمر و عرق می چکد ز پیشانیش

برای ضربه ی آخر نفس زنان مانده

 

حسن لطفی

 

**********************

 

اشعار شب هشتم محرم – محسن حنیفی

 

تو را به دست گرفته به آسمان بدهد

گل محمدي اش را به باغبان بدهد

 

كه برگهاي تو را يك به يك جدا كردند

بغل گرفته به زهرا تو رانشان بدهد

 

بريد صوت تو را نيزه ي حسود كسي

به روي حنجره ات آمده اذان بدهد

 

تو را بريده بريده صداكند ... ولدَي

اگر كه هلهله ها يك كمي امان بدهد

 

بغل گرفته تو را و تن تو مي ريزد

خودت بگو كه چگونه تو را تكان بدهد

 

بلند شو پدرت را به خيمه برگردان

وگرنه پيش تن زخمي تو جان بدهد

 

بلند شو به لبش بوسه دوباره بده

وگرنه بعد تو بوسه به خيزران بدهد

 

محسن حنیفی

برگرفته از سایت بی پلاک

 

**********************

 

اشعار شب هشتم محرم

 

گر چه خاصیت یک نخل ثمر داشتن است

نیمی از درد سرم چند پسر داشتن است

 

به تو و قد رشیدِ تو حسودی کردند

کار ِاین خیره‌ سران چشم نظر داشتن است

 

میوه‌ی فصلی و در مرز رسیدن اما

چیدن تو چه نیازی به تبر داشتن است

 

باید از وسعت این دشت تو را جمع کنم

تازه این کار به اما و اگر داشتن است

 

زیر بازوی مرا عمه نگه داشته است

داغ تو خاصیتش دردِ کمر داشتن است

 

پنجه بر زلفِ سیاهت زده دشمن؛ نکند

کعبه‌یِ رویِ تو هم فکر حجر داشتن است

 

پیش ِ این لشکر فاسق که فقط میخندند

بدترین حال همین دیده‌یِ تر داشتن است

 

یکی از پشت و یکی از جلو میزد به سرت

عادتِ جنگِ علی زخم به سرداشتن است

 

درعبا ریختم آنچه زتنت مانده ولی

کار تشییع تو محتاج ِ نفر داشتن است

 

عمه چادر کمرش بسته وبالای سرم

فکر ِبرسرزدن و مقنعه برداشتن است

 

برگرفته از وبلاگ من غلام قمرم

اگر شاعر این شعر را میشناسید لطفا اطلاع دهید

 

**********************

 

اشعار شب هشتم محرم – مسعود اصلانی

 

خواستی پر بکشی تا که کبوتر بشوی

از پدر دور شوی عرصه ی محشر بشوی

 

خواستی که نفر اول میدان باشی

زودتر سر بدهی تا که کمی سر بشوی

 

یک قدم پیش پدر راه برو بعد برو

تا که یک بار دگر حضرت مادر بشوی

 

بی سبب نیست پدر پشت سرت راه افتاد

سالها سوخت به پایت علی اکبر بشوی

 

وسط معرکه حالا تویی و این لشگر

تیغ در دست برو یک تنه لشگر بشوی

 

این جماعت همه تمثال نبی را دیدند

رجزی سر بده تا حضرت حیدر بشوی

 

یک پَر از خودِ تو را باد به خیمه می برد

یعنی آنقدر نمانده است که پرپر بشوی

 

ناله ات رفت که بالا پدر افتاد زمین

بی تعادل شد و از پشت سر افتادزمین

 

نفسش سرد شد و خون سرش ریخت زمین

مثل اشک پدرش بال و پرش ریخت زمین

 

ضربه ای آمد و فرق سر او را وا کرد

استخوانش چو ترک خورد سرش ریخت زمین

 

پدرش داشت دم خیمه تماشا می کرد

از روی اسب تن گل پسرش ریخت زمین

 

باچه حالی سرنعش علی اکبر آمد

تکه های پسرش دور و برش ریخت زمین

 

دست تا زیرتنش برد تنش ریخت به هم

بدنش از سر دست پدرش ریخت زمین

 

همه دشت پر از اکبر لیلا شده بود

پاره شد قلب پدر تا جگرش ریخت زمین

 

عمه آمد زحرم هلهله می کرد سپاه

جگرش پاره شد از چشم ترش ریختد زمین

 

مرگ خود را پدر از دست خدا میخواهد

بردن این بدن پاره عبا میخواهد

 

 مسعود اصلانی

 

*********************

 

اشعار شب هشتم محرم – عطیه سادات حجتی

 

بخوان به گوش سحرها اذان علی اکبر

بخوان دوباره برایم بخوان علی اکبر

 

لب ترک ترکت را به هم بزن اما

تکان نخور که نپاشد جهان علی اکبر

 

دوباره داغ پیمبر تحملش سخت است

نرو جوانی حیدر بمان علی اکبر

 

به دست غصه نده چشم دخترانم را

تمام دلخوشی کاروان علی اکبر

 

ببین که تیر فراقت نشسته بر جگرم

ببین قدم ز غمت شد کمان علی اکبر

 

عصای پیری بابا مقابلم نشکن

توان بده به من بی توان علی اکبر

 

کنار جسم تو رسم جهان عوض شده است

نشسته پیر کنار جوان علی اکبر

 

مسیح زندگی ام روی خاک افتاده ست

عجیب نیست شدم نیمه جان علی اکبر

 

بریده گریه امان مرا کنار تنت

میان هلهله ها الامان علی اکبر

 

اگرچه پهلوی تو یاد مادر افتادم

شکسته کوفه سرت را چنان علی اکبر

 

عطیه سادات حجتی

 

**********************

 

اشعار شب هشتم محرم – مصطفی متولی

 

می روی می بری از سینه ی دل خون پدر

زخمی سوخته ات را کمی آهسته ببر

 

شانه ی صبر دلم پشت سرت می لرزد

چه کنم، پیر شدم، چاره ندارم دیگر

 

به پدر حق بده که اینهمه بی تاب شده

بخدا دیدن این منظره سخت است پدر

 

که ببینم نفست بین گلو ذبح شده

یا که افتاده گلویت سر راه خنجر

 

ناخود آگاه تمام بدنم تیر کشید

به گمانم باید دست بگیرم به کمر

 

اگر از داغ غمت دق نکنم می میرم

پای پهلوی تو با هلهله ی این لشگر

 

عمّه ات را پسرم گرم در آغوش بگیر

شاید آرام شود در بغل پیغمبر

 

وقت آن است که از خال لبت دل بِکَنم

بعد از امروز دگر داغ تو دارم به جگر

 

راستی دفعه ی آخر چه اذانی گفتی

با همان لحن بگو باز انابن الحیدر

 

مصطفی متولی

برگرفته از وبلاگ امام رئوف

 

**********************

 

اشعار شب هشتم محرم – رضا قربانی

 

اسب برعكس نرو ، خيمه ي ما اينطرف است

آنطرف مطمئن هستم گذر ِ مقراض است

 

تا سر ِ پاست برم زود به دادش برسم

من اگر دير كنم در خطر ِ مقراض است

 

كار از كار گذشت و پسرم گير افتاد

آه پروانه يِ من در شرر ِ مقراض است

 

سر ِ زانوم كمك كرد كه بيايم به سرت

محتضر كردن من هم هنر ِ مقراض است

 

آه اي بلبل ِ خوش خوان و اذان گويِ حرم

رويِ بال و پر ِ تو ردِّ پر ِ مقراض است

 

تيغ اينطور، تني را متلاشي نكند

ارباً اربا شدنت زير ِ سر ِ مقراض است

 

قسمتي از بدنت دور و برم افتاده

قسمتي از بدنت دور و بر ِ مقراض است

 

بايد آهسته عبا رد كنم از زير ِ تنت

سخت تشييع شدنت از ضرر ِ مقراض است

 

بهتر است چند سِري پيكر ِ تو بُرده شود

اينهمه ريخت و پاشت اثر ِ مقراض است

 

رضا قربانی

 

**********************

 

اشعار شب هشتم محرم – کرامت نعمت زاده

 

چقدر رفتنت اكبر براي ما سخت است

شبيه رفتن پيغمبر خدا سخت است

 

براي بندگي ام هست، از تو مي گذرم

براي بندگي ام هست، منتها سخت است

 

اگر چه دشمنم از هق هقم به وجد آيد

كنار پيكر تو گريه بي صدا سخت است

 

عصاي پيري من بود خرد شد مردم

وَ راه رفتن اين پير بي عصا سخت است

 

ستاره های بني هاشمي كجا هستيد

رساندن مه لیلا به خيمه ها سخت است

 

تمام پيكر او را به يك عبا ببريد

كه بردن علي اكبر جدا جدا سخت است

 

کرامت نعمت زاده

 

**********************

 

اشعار شب هشتم محرم – حسن لطفی

 

پیش از دمی که چهره به خاک آشنا کنی

برخیز تا که آرزویم را روا کنی

 

مُردم به روی جسم تو برخیز تا مرا

با رشته رشته های تنت بوریا کنی

 

می بوسم از لب و دهن و زخمهای تو

شاید برای دلخوشیم چشم وا کنی

 

یا پا به خاک می کشی یا چنگ می زنی

جان می کنی که قبر مرا دست و چا کنی؟

 

هر تیغ از وجود تو سهمی ربود و رفت

چیزی نمانده از تو که رویی به ما کنی

 

خونت هنوز می چکد از نیزه هایشان

تسبیح پاره ای که به صد رشته جا کنی

 

پهلو شکسته آمده پهلو دریده ام

برخیز تا که روضه ی مادر به پا کنی

 

حسن لطفی

 

**********************

 

اشعار شب هشتم محرم – رحمان نوازنی

 

این هشتمین شب است ؛ شب خونجگر شدن

همراه زخم های پدر خوب تر شدن

 

باید هوای شوق تو ما را بگیرد و

پروازمان دهد به هوای سحر شدن

 

آنگاه من کبوتر پایین پا شوم

مانند آسمان پر از بال و پر شدن

 

بر خیز خیمه ی آشفته را ببین

بعد از تو سهم خیمه شده دربه در شدن

 

از ناله حسین فلک خم شد و نوشت:

بعد از تو سهم عشق شده بی پسر شدن

 

آیا رواست پیش تو از زخم طعنه ها

سهم امام تو بشود خونجگر شدن

 

رحمان نوازنی

 

**********************

 

اشعار شب هشتم محرم – سید محمد جوادی

 

پدر بیا و ز مقتل تن پسر بردار

پسر نه، از دل دریای خون جگر بردار

 

قسم به جان رقیه حسین می میری

از این شکسته ی پهلو کمی نظر بردار

 

نشانه رفت دلت را هزار خنده ی تیر

ز اشک ای پدر خم شده سپر بردار

 

برای آنکه نیفتد به زیر پای کسی

بیا و جان خودت را ز رهگذر بردار

 

کسی ز خیمه رسیده که سخت بی تاب است

برای خاطر خواهر ز خاک سر بردار

 

سید محمد جوادی

اشعار شب هشتم محرم – روضه حضرت علی اکبر(ع)

اشعار شب هشتم محرم – مصطفی متولی

 

نگاه مختصری کن به چشمهای ترم

که جان سالم از این مهلکه بدر ببرم

 

لبی تکان بده پلکی به هم بزن بابا

نفس بکش علی اکبر نفس بکش پسرم

 

نفس بکش پسرم تا که من فَزَع نکنم

و پیش خنده ی این قوم نشکند کمرم

 

دل من از پس این داغ بر نمی آید

حریف اینهمه آتش نمی شود جگرم

 

خودت بگو بدنت را چگونه جمع کنم

پر از علی شده خاک تمام دور و برم

 

کنار جسم تو باید به داد من برسند

تو این همه شده ای من هنوز یک نفرم

 

مصطفی متولی

 

**********************

 

اشعار شب هشتم محرم – حسن لطفی

 

بگو هنوز برایت کمی توان مانده

بگو هنوز برای حسین جان مانده ؟

 

فقط برای نمازی کنار بابا باش

هنوز نیمه ای از روز تا اذان مانده

 

چه میشود کمی این پلک را تکان بدهی

چرا که چشم تو خیره به آسمان مانده

 

کمر شکسته ام از حال و روز من پیداست

عجیب برجگرم داغ این جوان مانده

 

بیا به گریه ی این پیرمرد رحمی کن

 عصای من نشکن ،قامتی کمان مانده

 

نسیم هم بدنت را به دست می گیرد

شبیه مشت پری که در آشیان مانده

 

شدی شبیه اناری که دانه دانه شده

کمی به خاک و کمی دست باغبان مانده

 

شبیه مادر من جمع میکنی خود را

که بین پهلوی تو درد بی امان مانده

 

چنان به روی سرت ریختند،ترسیدم

هزار شکر که از تو کمی نشان مانده

 

حساب آنچه که مانده است از تو مشکل نیست

دوباره میشِمرم چند استخوان مانده

 

تو را به روی عبا تکه تکه می چینم

بقیه ی تو ولی دست این و آن مانده

 

چقدر روی دو چشمت هلال ابرو هست

برای بدر شدن ماه من زمان مانده

 

چقدر تیغه لب پر ،میان دنده ی توست

چقدر نیزه شکسته در این میان مانده

 

تو را از این همه غم میکنم سوا اما

هنوز داغی یک نیزه در دهان مانده

 

قرار نیست پدر جان دهد کنار پسر

هنوز قصه ی گودال و ساربان مانده

 

قرار نیست فقط عمه ات بماند و من

ببینی اش که میان حرامیان مانده

 

کمی به روی سرم باشد و میان حرم

که چند دختر نوپا به کاروان مانده

 

بدون تو بدَود چند بار تا گودال

ببیندم که نگاهم به آسمان مانده

 

کمان حرمله تیری به سینه ام زده است

به چند جا اثر نیزه ی سنان مانده

 

نشسته شمر و عرق می چکد ز پیشانیش

برای ضربه ی آخر نفس زنان مانده

 

حسن لطفی

 

**********************

 

اشعار شب هشتم محرم – محسن حنیفی

 

تو را به دست گرفته به آسمان بدهد

گل محمدي اش را به باغبان بدهد

 

كه برگهاي تو را يك به يك جدا كردند

بغل گرفته به زهرا تو رانشان بدهد

 

بريد صوت تو را نيزه ي حسود كسي

به روي حنجره ات آمده اذان بدهد

 

تو را بريده بريده صداكند ... ولدَي

اگر كه هلهله ها يك كمي امان بدهد

 

بغل گرفته تو را و تن تو مي ريزد

خودت بگو كه چگونه تو را تكان بدهد

 

بلند شو پدرت را به خيمه برگردان

وگرنه پيش تن زخمي تو جان بدهد

 

بلند شو به لبش بوسه دوباره بده

وگرنه بعد تو بوسه به خيزران بدهد

 

محسن حنیفی

برگرفته از سایت بی پلاک

 

**********************

 

اشعار شب هشتم محرم

 

گر چه خاصیت یک نخل ثمر داشتن است

نیمی از درد سرم چند پسر داشتن است

 

به تو و قد رشیدِ تو حسودی کردند

کار ِاین خیره‌ سران چشم نظر داشتن است

 

میوه‌ی فصلی و در مرز رسیدن اما

چیدن تو چه نیازی به تبر داشتن است

 

باید از وسعت این دشت تو را جمع کنم

تازه این کار به اما و اگر داشتن است

 

زیر بازوی مرا عمه نگه داشته است

داغ تو خاصیتش دردِ کمر داشتن است

 

پنجه بر زلفِ سیاهت زده دشمن؛ نکند

کعبه‌یِ رویِ تو هم فکر حجر داشتن است

 

پیش ِ این لشکر فاسق که فقط میخندند

بدترین حال همین دیده‌یِ تر داشتن است

 

یکی از پشت و یکی از جلو میزد به سرت

عادتِ جنگِ علی زخم به سرداشتن است

 

درعبا ریختم آنچه زتنت مانده ولی

کار تشییع تو محتاج ِ نفر داشتن است

 

عمه چادر کمرش بسته وبالای سرم

فکر ِبرسرزدن و مقنعه برداشتن است

 

برگرفته از وبلاگ من غلام قمرم

اگر شاعر این شعر را میشناسید لطفا اطلاع دهید

 

**********************

 

اشعار شب هشتم محرم – مسعود اصلانی

 

خواستی پر بکشی تا که کبوتر بشوی

از پدر دور شوی عرصه ی محشر بشوی

 

خواستی که نفر اول میدان باشی

زودتر سر بدهی تا که کمی سر بشوی

 

یک قدم پیش پدر راه برو بعد برو

تا که یک بار دگر حضرت مادر بشوی

 

بی سبب نیست پدر پشت سرت راه افتاد

سالها سوخت به پایت علی اکبر بشوی

 

وسط معرکه حالا تویی و این لشگر

تیغ در دست برو یک تنه لشگر بشوی

 

این جماعت همه تمثال نبی را دیدند

رجزی سر بده تا حضرت حیدر بشوی

 

یک پَر از خودِ تو را باد به خیمه می برد

یعنی آنقدر نمانده است که پرپر بشوی

 

ناله ات رفت که بالا پدر افتاد زمین

بی تعادل شد و از پشت سر افتادزمین

 

نفسش سرد شد و خون سرش ریخت زمین

مثل اشک پدرش بال و پرش ریخت زمین

 

ضربه ای آمد و فرق سر او را وا کرد

استخوانش چو ترک خورد سرش ریخت زمین

 

پدرش داشت دم خیمه تماشا می کرد

از روی اسب تن گل پسرش ریخت زمین

 

باچه حالی سرنعش علی اکبر آمد

تکه های پسرش دور و برش ریخت زمین

 

دست تا زیرتنش برد تنش ریخت به هم

بدنش از سر دست پدرش ریخت زمین

 

همه دشت پر از اکبر لیلا شده بود

پاره شد قلب پدر تا جگرش ریخت زمین

 

عمه آمد زحرم هلهله می کرد سپاه

جگرش پاره شد از چشم ترش ریختد زمین

 

مرگ خود را پدر از دست خدا میخواهد

بردن این بدن پاره عبا میخواهد

 

 مسعود اصلانی

 

*********************

 

اشعار شب هشتم محرم – عطیه سادات حجتی

 

بخوان به گوش سحرها اذان علی اکبر

بخوان دوباره برایم بخوان علی اکبر

 

لب ترک ترکت را به هم بزن اما

تکان نخور که نپاشد جهان علی اکبر

 

دوباره داغ پیمبر تحملش سخت است

نرو جوانی حیدر بمان علی اکبر

 

به دست غصه نده چشم دخترانم را

تمام دلخوشی کاروان علی اکبر

 

ببین که تیر فراقت نشسته بر جگرم

ببین قدم ز غمت شد کمان علی اکبر

 

عصای پیری بابا مقابلم نشکن

توان بده به من بی توان علی اکبر

 

کنار جسم تو رسم جهان عوض شده است

نشسته پیر کنار جوان علی اکبر

 

مسیح زندگی ام روی خاک افتاده ست

عجیب نیست شدم نیمه جان علی اکبر

 

بریده گریه امان مرا کنار تنت

میان هلهله ها الامان علی اکبر

 

اگرچه پهلوی تو یاد مادر افتادم

شکسته کوفه سرت را چنان علی اکبر

 

عطیه سادات حجتی

 

**********************

 

اشعار شب هشتم محرم – مصطفی متولی

 

می روی می بری از سینه ی دل خون پدر

زخمی سوخته ات را کمی آهسته ببر

 

شانه ی صبر دلم پشت سرت می لرزد

چه کنم، پیر شدم، چاره ندارم دیگر

 

به پدر حق بده که اینهمه بی تاب شده

بخدا دیدن این منظره سخت است پدر

 

که ببینم نفست بین گلو ذبح شده

یا که افتاده گلویت سر راه خنجر

 

ناخود آگاه تمام بدنم تیر کشید

به گمانم باید دست بگیرم به کمر

 

اگر از داغ غمت دق نکنم می میرم

پای پهلوی تو با هلهله ی این لشگر

 

عمّه ات را پسرم گرم در آغوش بگیر

شاید آرام شود در بغل پیغمبر

 

وقت آن است که از خال لبت دل بِکَنم

بعد از امروز دگر داغ تو دارم به جگر

 

راستی دفعه ی آخر چه اذانی گفتی

با همان لحن بگو باز انابن الحیدر

 

مصطفی متولی

برگرفته از وبلاگ امام رئوف

 

**********************

 

اشعار شب هشتم محرم – رضا قربانی

 

اسب برعكس نرو ، خيمه ي ما اينطرف است

آنطرف مطمئن هستم گذر ِ مقراض است

 

تا سر ِ پاست برم زود به دادش برسم

من اگر دير كنم در خطر ِ مقراض است

 

كار از كار گذشت و پسرم گير افتاد

آه پروانه يِ من در شرر ِ مقراض است

 

سر ِ زانوم كمك كرد كه بيايم به سرت

محتضر كردن من هم هنر ِ مقراض است

 

آه اي بلبل ِ خوش خوان و اذان گويِ حرم

رويِ بال و پر ِ تو ردِّ پر ِ مقراض است

 

تيغ اينطور، تني را متلاشي نكند

ارباً اربا شدنت زير ِ سر ِ مقراض است

 

قسمتي از بدنت دور و برم افتاده

قسمتي از بدنت دور و بر ِ مقراض است

 

بايد آهسته عبا رد كنم از زير ِ تنت

سخت تشييع شدنت از ضرر ِ مقراض است

 

بهتر است چند سِري پيكر ِ تو بُرده شود

اينهمه ريخت و پاشت اثر ِ مقراض است

 

رضا قربانی

 

**********************

 

اشعار شب هشتم محرم – کرامت نعمت زاده

 

چقدر رفتنت اكبر براي ما سخت است

شبيه رفتن پيغمبر خدا سخت است

 

براي بندگي ام هست، از تو مي گذرم

براي بندگي ام هست، منتها سخت است

 

اگر چه دشمنم از هق هقم به وجد آيد

كنار پيكر تو گريه بي صدا سخت است

 

عصاي پيري من بود خرد شد مردم

وَ راه رفتن اين پير بي عصا سخت است

 

ستاره های بني هاشمي كجا هستيد

رساندن مه لیلا به خيمه ها سخت است

 

تمام پيكر او را به يك عبا ببريد

كه بردن علي اكبر جدا جدا سخت است

 

کرامت نعمت زاده

 

**********************

 

اشعار شب هشتم محرم – حسن لطفی

 

پیش از دمی که چهره به خاک آشنا کنی

برخیز تا که آرزویم را روا کنی

 

مُردم به روی جسم تو برخیز تا مرا

با رشته رشته های تنت بوریا کنی

 

می بوسم از لب و دهن و زخمهای تو

شاید برای دلخوشیم چشم وا کنی

 

یا پا به خاک می کشی یا چنگ می زنی

جان می کنی که قبر مرا دست و چا کنی؟

 

هر تیغ از وجود تو سهمی ربود و رفت

چیزی نمانده از تو که رویی به ما کنی

 

خونت هنوز می چکد از نیزه هایشان

تسبیح پاره ای که به صد رشته جا کنی

 

پهلو شکسته آمده پهلو دریده ام

برخیز تا که روضه ی مادر به پا کنی

 

حسن لطفی

 

**********************

 

اشعار شب هشتم محرم – رحمان نوازنی

 

این هشتمین شب است ؛ شب خونجگر شدن

همراه زخم های پدر خوب تر شدن

 

باید هوای شوق تو ما را بگیرد و

پروازمان دهد به هوای سحر شدن

 

آنگاه من کبوتر پایین پا شوم

مانند آسمان پر از بال و پر شدن

 

بر خیز خیمه ی آشفته را ببین

بعد از تو سهم خیمه شده دربه در شدن

 

از ناله حسین فلک خم شد و نوشت:

بعد از تو سهم عشق شده بی پسر شدن

 

آیا رواست پیش تو از زخم طعنه ها

سهم امام تو بشود خونجگر شدن

 

رحمان نوازنی

 

**********************

 

اشعار شب هشتم محرم – سید محمد جوادی

 

پدر بیا و ز مقتل تن پسر بردار

پسر نه، از دل دریای خون جگر بردار

 

قسم به جان رقیه حسین می میری

از این شکسته ی پهلو کمی نظر بردار

 

نشانه رفت دلت را هزار خنده ی تیر

ز اشک ای پدر خم شده سپر بردار

 

برای آنکه نیفتد به زیر پای کسی

بیا و جان خودت را ز رهگذر بردار

 

کسی ز خیمه رسیده که سخت بی تاب است

برای خاطر خواهر ز خاک سر بردار

 

سید محمد جوادی

اشعار شب هشتم محرم – روضه حضرت علی اکبر(ع)

اشعار هشتم محرم - حسن لطفی

  

یک طرف چشم پدر چشم حرم دنبالش 

یک طرف لشگر سیراب به استقبالش

 

مرکبش دید که خون لخته چکید از بالش 

سرِ او خَم شد و اُفتاد به روی یالش

 

مرکبش سوی حرم نه،سوی شامی ها رفت

دید بابا پسرش سوی حرامی ها رفت 

 

پدرش آمده خود را سر زانو بکشد 

آمد داد کشد دست به گیسو بکشد

 

باید او خم شود و نیزه ز پهلو بکشد

یا که یک تیغه ی جا مانده ز ابرو بکشد

 

کاش گیرد پسرش زیر بغلهایش را

می کشد روی زمین پیش پدر پایش را

 

روی این خاک خدایا جگرش ریخته بود

مشت خاکی پس از او روی سرش ریخته بود

 

دید بال و پراو دور و برش ریخته بود 

آه از بین دو دستش پسرش ریخته بود

 

دست را زیر تنش برد تنش جامی ماند 

خوب شد بود عمو ورنه همانجا می ماند

 

تا بماند قسمش گریه کنان داد نشد

شانه را هرچه که با گریه تکان داد نشد

 

بوسه بر زخم تبرهای سنان داد نشد

عمه را در وسط جمع نشان داد نشد

 

قد بابا به کنار پسرش راست نشد 

این جوانمرده پس از این کمرش راست نشد

 

حسن لطفی 

برگرفته از سایت حدیث اشک

 

******************

 

اشعار هشتم محرم - رضا قربانی

 

معجر فاطمه شد معجر زینب اینبار

گره ی آن گره از مرگ امامی وا کرد

خواست تا عمه ات از خیمه بیاید پیش ات

کوچه ای را جلویش لشگر شامی واکرد

**

اولین کشته ی عطشان بنی هاشمیان

خنده و هلهله و ساز به جانت افتاد

زهر چشم از همه میخواست بگیرد دشمن

علت این بود که مقراض به جانت افتاد

**

یک بدن بودی و چل بار تو را آوردند

روی هر عضو تنت جای هزاران ضربه ست

وسعت پیکرت ای آهوی زیبای حرم

به خدا بیشتر از خیمه ی دارالحرب است

 

رضا قربانی

برگرفته از سایت حدیث اشک

 

*******************

 

اشعار شب هشتم محرم –  محسن عرب خالقی

 

باز دلشوره ای افتاده به جانم چه کنم


تند تر میزند آخرضربانم چه کنم


 

پسرم رفته و چنديست از او بي خبرم

باز هم بي خبري برده امانم چه کنم


 

آه یا راد یوسف پسرم برگردد


نگرانم نگرانم نگرانم چه کنم

 


همه ترسم از این است صدایم بزند


دیر خود رابه کنارش برسانم چه کنم


 

گرگهادور و بر یوسف من ریخته اند


پدری پیرم و افتاده جوانم چه کنم

 


به زمین خورده انار من وصد دانه شده


جمع باید کنم او را و ندانم چه کنم

 

جگرسوخته ام را زحرم پوشاندم


مانده ام زار که باقد کمانم چه کنم

 

محسن عرب خالقی

 

**********************

 

اشعار شب هشتم محرم –  سید پوریا هاشمی

 

قصد دارد بدود تاب و توانش رفته

پیرمردی که غریبانه جوانش رفته

 

هرچه میخواست که با پا برود باز نشد

عجبی نیست سوی معرکه جانش رفته

 

وقت پیری همه امید پدرها پسراست

تکیه گاه قدو بالای کمانش رفته

 

فرصت اینکه کند پا به رکابش هم نیست

دیر راهی شود از دست زمانش رفته

 

از سر ماذنه افتاد موذن برخاک

تا به خیمه غم هنگام اذانش رفته

 

باچه ضجری به سر نعش علی می آید

 

باچه حالی که توان بهر بیانش رفته

 

آمد و دید پیمبر به زمین افتاده

آمد و دید که حیدر ضربانش رفته

 

هرچه میدید علی بود علی بود علی

بدنش بیشتر از حد مکانش رفته

 

آنقدر نیزه به هرجای تنش ریخته اند

که توان از بدن نیزه زنانش رفته

 

تیرها مثل حسن با بدنت لج کردند

هرچه تیر است در این دشت نشانش رفته

 

عصمت الله به بالای سر شاه آمده

دید در بین کف و هلهله جانش رفته

 

نوبت کار جوانان بنی هاشم شد

کار بسیار جوانان بنی هاشم شد

 

سید پوریا هاشمی

 

**********************

 

اشعار شب هشتم محرم –  حامد جولا زاده

 

کمرم خم شده تا خوش قد و بالا شده ای

بخدا پیر شدم تا که تو رعنا شده ای

 

ای جوان مرگ حرم مادر تو نیست ولی

باعث و بانی موت من و لیلا شده ای

 

پاشو پاشو پسر سعد به من میخندد

چه کنم تا که ببینم پسرم پا شده ای

 

معجر خواهر من بعد تو افتاد زمین

باعث دیدن این زینب کبری شده ای

 

هر طرف مینگرم پیکر تو پخش شده

علی اصغر شده ای پخش به صحرا شده ای

 

بعد تو سوی دو چشمم بخدا رفت علی

باورم نیست که تو اربا اربا شده ای

 

کفنی نیست عبا را به تنت میپیچم

در عبایم چقدر خوش قد و بالا شده ای

 

حامد جولازاده

برگرفته از سایت حدیث اشک

 

**********************

 

اشعار شب هشتم محرم – امیر حسام یوسفی

 

1

به هر الله اكبر عرش مي افتد به پاي تو

 اذان را دلنشين تر مي كند سوز صداي تو

 

تو آن ممسوس فی اللهی که هنگام اذان گفتن

 زبان واژه ها لال است از وصف فنای تو

 

به رسم ناب تشويق قرائت شك ندارم که

 به هر الله اكبر مرحبا گوید خداي تو

 

پس از هر بند تکبیرت پدر با گریه می گوید

 علی اکبر فدای تو علی اکبر فدای تو

 

ستون خیمه های دلربایی قد و بالایت

 عمود عاشقی برپاست با حی علای تو ‍

 

به تو حی علی خیرالعمل گفتن چه می آید

 مگر خیر العمل چیزیست غیر از ربنای تو

 

غزل بودی و گردیدی قصیده ای گل لیلا

 شکست پشت مرا اینگونه تقطیع هجای تو

 

تصور کردنش سخت است حتی لحظه ای بابا

 که باشم من در این عالم دمی صاحب عزای تو

 

 برایت مجلس ختمی درون عرش میگیرد

 علی همراه زهرا میشود صاحب عزای تو

 

قرار این بود، در پیری عصای من شوی،اما

 ببین انگار حالا من شدم بابا عصای تو

 

بیا و باز کن لبهای آغشته به خونت را

 که ننویسند مرگم را به پای غصه های تو

۲

به هر الله اكبر عرش مي افتد به پاي تو

 اذان را دلنشين تر مي كند سوز صداي تو

 

تو افتادی به خاک اما پدر شرمند ه ات گشته

 که کاری بر نمی آید ز دستانش برای تو

 

بیالب برلبم بگذار و جان را از لبم برگیر

 بجای آب،جان را می نمایم رو نمای تو

 

نفس در سینه بابای پیرت حبس شد،زیرا

 علی اکبر،ع ل ی ا ک ب ر شدی جانم فدای تو

 

شبیه پیکرت  تقطیع شد صوت حجازی ات

 به دستی که زدم بر سر شمردم با و بای تو

 

کنار پیکرت افتادم از پا و زمین خوردم

 به خاک غم نشستم،بشنوم شاید صدای تو

 

به یادت هست مي گفتم برو آهسته آهسته

 ز جا برخيز بابا جان كه مي ميرم برای تو

 

 تنت مانند قرآنی که زیر دست پا مانده

 اذان می گوید ای قرآن زخمی هر هجای تو

 

تمام دشت را هر چه نظر کردم تو را دیدم

 شده کرببلای من علی جان کربلای تو

 

عزيزم دست من خالى و قلبم غرق تشويش است

 و اين گرگان سرگردان به دندان ها عباى تو...

 

عبا معنای خاصی داشت، چشم دشمنانت کور

 تویی پیغمبر و یک کربلا تحت کسای تو

 

مغیره نیست اینجا پس، چرا پهلوی تو زخمیست

 شبیه مادرم زهرا شد آخر ماجرای تو

 ۳

به هر الله اکبر عرش می افتد به پای تو

 اذان را دلنشین تر می کند سوز صدای تو

 

 همه بود و نبودم بین این لشگر تو هستی تو

 نرو ای هستیم ای دلبرم جانم فدای تو

 

  علی باشد برو اما قدم در پیش چشمم زن

  دلم میگیرد ای بابا از این پس از برای تو

 

  تو راهی در دل دشمن شوی و من در این خیمه

  برای بازگشتت میکنم فکر عبای تو

 

  صدای ناله ات پیچیده در صحرا علی اکبر

  تو گشتی اربا اربا من بگریم در قفای تو

 

  ز جا برخیز افتادن نمی آید به نام تو

 شکسته تر شدم انگار بابا در عزای تو

 

 علی در عالم امکان یکی هستی و بعد از تو

 نمیگیرد کسی در بین این اصحاب جای تو

 

 همیشه بر غریبی ها غریبان سخت می گریند

  تو گریه میکنی بر من و من گریم برای تو

 

 قنوت وتر امشب را میان ظهر میخواندم

 محاسن روی دستم بود و مشغول دعای تو

 

 میان گریه عمه زیر لب میگفت: یاجدا

 شباهت را ببین تشییع شد بین عبای تو

 

 قرار این بود، در پیری عصای من شوی،اما

  ببین انگار حالا من شدم بابا عصای تو

 

 ذبیح اللهی و این بار ای آرامش لیلا

  دویدن در دل صحرا شده سعی و صفای تو

 

 همين جا از نفس افتادم و رفت از بدن جانم

  نشد پيدا کنم جانم تمام تکه هاى تو

 

 نشانى تو را از خاک صحرا هم که مى پرسم

 فقط مى گريد و مى گويد از سوز صدای تو

 ۴

 به هر الله اکبر عرش می افتد به پای تو

 اذان را دلنشین تر می کند سوز صدای تو

 

 ببین خورشید از داغ تو دست و پای گم کرده

 شفق گون است و بسته بر سر و صورت حنای تو

 

 عزيزم دست من خالى و قلبم غرق تشويش است

 و اين گرگان سرگردان به دندان ها عباى تو...

 

 وجود نور اثباتش فقط این است، مثل تو

 که هستی در همه جا و نمی آید صدای تو

 

 کشیده دست نقاش ازل، طرح بهشتش را

 ز بالای سر (شش گوشه) تا پایین پای تو

 

 چه بی باکانه جنگیدی و حق این بود.حق با تست

 وثابت میشود در روز محشر مدعای تو

 

 شب هشتم شفا دادی جوانی را و فهمیدم

 یقینا نوش دارو قطره ای باشد ز چای تو

 

 الا یا دهر اف لک ...کفن های یمانی کو

  جهان می سوزد از داغ عبا و بوریای تو

 

علي جان آرزو دارم عليّ اصغرم يك روز

 عليّ اكبر بابا شود تحت لواي تو

 

 بزرگ شاه زاده آمده باید بزرگش کرد

 ولی نه اینچنین که هست هرجا جای پای تو

 

 نمیدانی مگر خنده به حال من ضرر دارد؟

  چرا پس در نمی آید ز حلقومت صدای تو

 

 عزیزم نامرتب کردنت این نیزه های کند

 فقط سر نیزه میبینم که مانده لابلای تو

 

امیرحسام یوسفی

 

**********************

 

اشعار شب هشتم محرم – نوید اسماعیل زاده

 

عرش افتاده زمين يا پسرم افتاده؟

چيست اين شور که در بين حرم افتاده؟

 

آه يعقوب کجايي که ببيني امروز

گله اي گرگ به جان پسرم افتاده

 

شده ام آينه و نقش ترکهاي لبت

مو به مو زخم شده بر جگرم افتاده

 

اين تو هستي همه جا ريخته اي ؟اما نه

پاره هاي تن من دور برم افتاده

 

تو سبک تر شده اي بين عبا يا اينکه

چند عضو بدنت پشت سرم افتاده

 

اول جنگ رسيديم به آخر افسوس

در همان مصرع اول سپرم افتاده

 

نوید اسماعیل زاده

 

**********************

 

اشعار شب هشتم محرم

 

او کعبه ی سروده ی هر انجمن شده است

او دلبر هزار اویس قرن شده است

 

او "کلنا محمد" آقای کربلاست

گاهی علی و فاطمه ، گاهی حسن شده است

 

هنگام جنگ آوری اش با مغیره ها

تازه دوباره داغ گل یاسمن شده است

 

یک کوچه باز شد ، فدکی قطعه قطعه شد

تنها گناه ، نام علی داشتن شده است

 

بالا سرش رسید و پدر ، دید غرق زخم

دُرِّ نجف چگونه عقیق یمن شده است

 

قطعه به قطعه ی جگرش را که جمع کرد

مشغول گریه بر جگر خویشتن شده است

 

روی عبا حدیث کسا نقش بسته است

هنگام روضه خواندن بر پنج تن شده است

 

جایی مقدر است بسوزد سرش ولی

قبل از تنور سهم دلش سوختن شده است

 

رخ بر رخش نهاد و صدا زد که های شمر

چکمه بپوش..لحظه ی دیدار من شده است

 

اگر شاعر این شعر را میشناسید لطفا اطلاع دهید

اشعار شب هفتم محرم – روضه حضرت علی اصغر(ع)

اشعار شب هفتم محرم

 

پسرم از نفس افتاد... به دادم برسید

داد از این همه بی داد به دادم برسید

 

تشنه ام ؛شیر ندارم ؛چه کنم ؛حیرانم

باید آخر چه به او داد به دادم برسید

 

دیگر از شدت گرما و عطش همچو کویر

چاک خورده لب نوزاد به دادم برسید

 

بوی آب و دل بی تاب و سپاهی بی رحم

طفلی و این همه جلاد به دادم برسید

 

آب دامی ست که دلبند مرا صید کند

وای از حیله ی صیاد به دادم برسید

 

با پدر رفت و ندانم چه شده کز میدان...

شاه پیغام فرستاد : به دادم برسید

 

بارالها چه بلایی سرش آمد که حسین

میزند این همه فریاد به دادم برسید

 

اگر شاعر این شعر را میشناسید لطفا اطلاع دهید

 

*********************

 

اشعار شب هفتم محرم

 

دست را بر طناب می گیرد

بچه را از رباب می گیرد

 

بچه را از رباب می گیرد

خیمه را اضطراب می گیرد

 

دست و پا می زند علی اصغر

تیر دارد شتاب می گیرد

 

مگر این حنجر بهم خورده

چند قطره آب می گیرد

 

از سوال نکرده اش حنجر

به سه صورت جواب می گیرد

 

آه از غنچه گلی این بار

تیر دارد گلاب می گیرد

 

تا که اصغر سوار عرش شود

خود مولا رکاب می گیرد

 

اگر شاعر این شعر را میشناسید لطفا اطلاع دهید

 

*********************

 

اشعار شب هفتم محرم – علی اکبر لطیفیان

 

وقت آن است بگیری قمرش گردانی

پسرت را به فدای پدرش گردانی

 

ایستاده به روی پای خودش از امروز

مرد گشته ، ببرش مرد تَرَش گردانی

 

بی گناهی تو اثبات شود می ارزد

پس ببر تا سند معتبرش گردانی

 

تو فقط نیزه نخور صدعلی اصغر به فدات

دادمش بلکه بگیری سپرش گردانی

 

گلویش تازه گل انداخته من می ترسم

صبرکن تا صدقه دور سرش گردانی

 

جان من قول بده پیش کسی رو نزنی

جان من قول بده زودبرش گردانی

 

طفل من تا بغل توست خیالم جمع است

نکند حرمله را با خبرش گردانی

 

علی اکبر لطیفیان

برگرفته از وبلاگ نود و پنج روز باران

 

*********************

 

اشعار شب هفتم محرم – علی اکبر لطیفیان

 

اين طفل كه لب تشنه ي يك قطره آب است

يك قطره از اشكش چو فيض صد شراب است

 

كرب و بلا حالا دو تا خورشيد دارد

بر روي دست آفتابي ، آفتاب است

 

اين كه جلوي خيمه ها زانو زده كيست؟

شايد زبانم لال بيچاره رباب است

 

اصلاً بيا و فرض كن كن كه آب خورده

اصلاً بيا و فرض كن يك گوشه خواب است

 

اينكه نميخوابد علي تقصير تو نيست

به جاي لالا بر لب تو آب آب است

 

گيسو نكش اينقدر تو تازه عروسي

اي كاش ميشد زودتر دست تو را بست

 

حالا دلت كه سوخته ما را دعا كن

خانم دعاي تو يقيناً مستجاب است

 

علی اکبر لطیفیان

با تشکر از آقای رضا قربانی

 

*********************

 

اشعار شب هفتم محرم – علی اکبر لطیفیان

 

سپاه را چقدر سیر کرد آب فرات

چه زود این همه تغییر کرد آب فرات

 

چه کرد با جگر تشنه ها نمی دانم

رُباب را که زمین گیر کرد آب فرات

 

رُباب را چقدر در حرم خجالت داد

همان دو لحظه که تاخیر کرد آب فرات

 

سفید شد همه گیسویش یکی یکی

عروس فاطمه را پیر کرد آب فرات

 

همان که آبرویت را ز گریه اش داری

سه شعبه در گلویش گیر کرد... آب فرات

 

دو قطره آب ندادی و شاه عطشان را

چقدر حرمله تحقیر کرد، آب فرات

 

دوباره آب رسید و دوباره شیر آمد

ولی چه سود، کمی دیر کرد آب فرات

 

تمام اهل حرم تشنه... اسب ها سیراب

سپاه را چقدر سیر کرد آب فرات

 

علی اكبر لطیفیان

برگرفته از سایت روضه

 

*********************

 

اشعار شب هفتم محرم

 

حالا برای خنده که دیر است گریه کن

بابا نخواب… موقع شیر است گریه کن

 

درمانده ام میان دو راهی کجا روم

چشمم که رفته است سیاهی کجا روم

 

جان رباب من به همه رو زدم نشد

دنبال آب من به همه رو زدم نشد

 

عمه تو را ز دور نشان می دهد نخواب

هی شانه رباب تکان می دهد نخواب

 

شد وقت بازی ات کمرت را گرفته ام

با احتیاط زیر سرت را گرفته ام

 

همبازی تو ساقه تیر است گریه کن

بابا نخواب موقع شیر است گریه کن

 

قنداقه ات که بست لبت باز شد علی

خندید مادرت چقدر ناز شد علی

 

افسوس مادر تو شب شادی ات ندید

چشم رباب حجله دامادی ات ندید

 

در خیمه گرم کرده خودش مجلست علی

 جای نفس بلند شده خس خست علی

 

تا پشت خیمه کار پدر سر به زیری است

تازه زمان دیدن دندان شیری است

 

دیدی که دید حرمله هم ناامیدی ام

لبخند می زند به محاسن سفیدی ام

 

خون تو را به چهره که پاشید وای من

تا خیمه صوت قهقهه پیچید وای من

 

با این لبی که مثل حصیر است گریه کن

بابا نخواب موقع شیر است گریه کن

 

قنداقه ات هنوز به بازوست مانده است

اما سر تو بند به یک پوست مانده است

 

خشکش زده دهان تو پیداست نای آن

بیرون زده سه شعبه ای از لابلای آن

 

تیری که چشمهای عمو را گرفته است

با قطر خویش راه گلو را گرفته است

 

تیری چنان کشید که گفتم کمان شکست

تقصیر تیر بود اگر استخوان شکست

 

رویت عجیب مثل کویر است گریه کن

بابا نخواب موقع شیر است گریه کن

 

رحمی به من بکن جگرم تیر می کشد

بعد از برادرت کمرم تیر می کشد

 

سر درد مادر تو مرا آب کرد و کشت

وقتی به عمه گفت سرم تیر می کشد

 

با پنجه قبر می کنم و خواهرت رسید

دارد ز حنجر پسرم تیر می کشد

 

گودال توست کوچک و گودال من بزرگ

بعد از تو عمه از جگرم تیر می کشد

 

لختی گذشت پیرزنی غرق درد گفت

یک پیرزن به گریه به یک پیرمرد گفت

 

رفتی حسین جسم تو را بوریا گرفت

وقتی که تیر بچه ما را ز ما گرفت

 

تازه شروع ضجه ما بعد از این شده

دیدم جماعتی همگی دست چین شده

 

با نیزه بلند زمین شخم می زند

دنبال راس هجدهمین شخم میزند

 

دیدم که غربتت سندش روی نیزه است

یک شیرخواره با لحدش روی نیزه رفت

 

بال و پرش جدا شد و افتاد بر زمین

از نی سرش جدا شد و افتاد بر زمین

 

در حرم زاری مکن از بهر آب

چون خجالت می کشم من از رباب

 

غم مخور ای کودک دُردی کشم

من خودم تیر از گلویت می کشم

 

اگر شاعر این شعر را میشناسید لطفا اطلاع دهید

 

*********************

 

اشعار شب هفتم محرم – علی اکبر لطیفیان

 

ازحرم طفل رباب ِتازه ای برخاسته

شال بسته ، با نقابِ تازه ای برخاسته

 

گرچه افتادند رویِ خاک ها خورشیدها

تازه مغرب ، آفتابِ تازه ای برخاسته

 

باد دارد از مسیر ِ چشمهایش می وَزَد

لاجرم بویِ شرابِ تازه ای برخاسته

 

بیشتر شد تشنگی ها ، او خودش  آب ، آب بود

پشتِ پایش آب…آبِ تازه ای برخاسته

 

با همه پیغمبران ، پیغمبری ام فرق کرد

رویِ دستم یک کتابِ تازه ای برخاسته

 

آن همه لبیک گفتن یکطرف ، این یکطرف

پرسش ِ ما راجوابِ تازه ای برخاسته

 

ریخت برهم لشگری را تاکه بر دستم رسید

با حضورش بوترابِ تازه ای برخاسته

 

زود یا خوابش کنید و یا مُراعاتش کنید

تازه این کودک زخوابِ تازه ای برخاسته

 

این بلاتکلیفی ام ازناتوانی نیست نیست

تیر با یک پیچ و تابِ تازه ای برخاسته

 

گردنی که خشک باشد آخرش این میشود

تیر هم که باشتابِ تازه ای برخاسته

 

روی این دستم تنش ؛ برروی این دستم سرش

آه بفرستم کدامش را برای مادرش

 

علی اکبر لطیفیان

برگرفته از وبلاگ نود و پنج روز باران

 

*********************

 

اشعار شب هفتم محرم – علی زمانیان

 

خدا کند برسد خیمه تاب داشته باشد

برای مادر اصغر جواب داشته باشد

 

گمان نمی کنم از این به بعد مادر تنها

بدون کودک و گهواره خواب داشته باشد

 

عمود خیمه ی او را به حالتی بگذارید

که روز دورو برش آفتاب داشته باشد

 

به خیمه ای ببریدش رباب را که در آنجا

نه شیر خواره ببیند نه آب داشته باشد

 

گذشت واقعه آنجا رسیده ایم که باید

غزل زمان بیانش حجاب داشته باشد

 

یزید بود ولیکن رباب فکر نمی کرد

که ظرف داخل دستش شراب داشته باشد...

 

علی زمانیان

برگرفته از سایت عقیق

 

*********************

 

اشعار شب هفتم محرم

 

کاش میشد که نسیمی خبرت را می برد

خبر سوختن بال و پرت را می برد

 

کاش میشد که زبان دور لبت چرخاندن

اثری داشت که سوز جگرت را می برد

 

کاش جای عطشی که رمقت را برده

خواب می آمد و چشمان ترت را می برد

 

تو روی دست پدر عازم میدان بودی ؟

یا که تقدیر گلویت پدرت را می برد

 

لب زدن ها پدرت را نگرانت کرده

عطش تو نفس مختصرت را می برد

 

فاصله کم شده و حرمله با قدرت زد

دست بابات نبود تیر سرت را می برد

 

خوب شد تیر سه پر گرچه سپر را کج کرد

سنگرت بود و گرنه سپرت را می برد

 

دست و پا می زنی اما پدرت حیران است

گلویت زیر عبا تا به حرم پنهان است

 

این طرف ناله و آن سوی ولی غوغا شد

گرچه لب خشک ولی چشم همه دریا شد

 

مادرش زد به سر و عمه کنارش افتاد

ناله زد وای علی خواهرش از جا پا شد

 

بدن کوچک از پوست به سر بند شده

دفن شد زیر لحد باز پدر تنها شد

 

بعد ازآن واقعه یعنی دم غارت کردن

حرمله پشت حرم آمد و واویلا شد

 

مادرش گفت که ای حرمله لعنت بر تو

به روی نیزه نزن، زخم گلویش وا  شد

 

مادرش داشت کنار پسرش جان می داد

از غم سوختن بال و پرش جان می داد

 

اگر شاعر این شعر را میشناسید لطفا اطلاع دهید

 

*********************

 

اشعار شب هفتم محرم – وحید قاسمی

 

دل آقا اسير زلفت بود

خنده ات باده ي حياتش بود

نخ قنداقه ي مطهرتان

لنگر کشتي نجاتش بود

**

 يل شش ماهه اي عجيب که نيست

نوه ي حيدري جگر داري

بي جهت حرمله سه شعبه نساخت

با عمو مي پري جگر داري

**

 گریه هایت برای آب نبود

پدرت را غریب می دیدی

تا که پلک تو را عطش می بست

خواب شیب الخضیب می دیدی

**

حنجرت را بهانه می دیدند

بغض شان جنگ با علی دارد

کوفه با دیدنت هراسان گفت :

چقدر کربلا علی دارد

**خورجینی که در خیال خودش

سود خلخالها کلان تر بود

از هیاهوی نیزه ها فهمید

از پدر هم سرت گران تر بود

**

 رفتی از نیزه سر در آوردی

بین سرها ، سری در آوردی

ناقه ی عمه را حجاب شدی

وقتی از سایه معجر آوردی

 

وحید قاسمی

 

*********************

 

اشعار شب هفتم محرم – علی عباسی

 

وقتش شده بر دست بگیرد جگرش را

مردی كه شكسته‌ست مصیبت كمرش را

 

پروانه به هم ریخته گهوارۀ خود را

تا باز كند از پر قنداق، پرش را

 

تلخ است پدر گریه كند، طفل بخندد

سخت است كه پنهان بكند چشم ترش را

 

دور و برش آن‌قدر كسی نیست كه باید

این طفل در آغوش بگیرد پدرش را

 

مادر نگران است، خدایا ! نكند تیر

نیت كند، از شیر بگیرد پسرش را

 

هم چشم به راه است كه سیراب بیارند

هم دلهره دارد كه مبادا خبرش را...

 

ای وای از آن تیر و كمانی كه گرفته‌ست

این بار سپیدی گلویی نظرش را

 

وقتش شده بر دست بگیرد جگرش را

مردی كه شكسته‌ست مصیبت كمرش را

 

علی عباسی

 

*********************

 

اشعار شب هفتم محرم – هادی ملک پور

 

میان خطبه، میان بگو مگو انداخت

همان که ولوله در لشگر عدو انداخت

 

همان که خیره به دست حسین شد... آری

چرا نگاه به باریکی گلو انداخت؟

 

نشست و ..تیر میان کمان گرفت و کشید

نشست تیر و سرش را ز روبه رو انداخت

 

امیدبود که رحمی کند ولی افسوس

میان این همه امید و آرزو انداخت

 

تو را حسین چه ناباورانه می نگرد

که بود غنچه او را ز رنگ و رو انداخت

 

تو تشنه بودی و بابا فقط به خاطر تو

به قوم سنگدل رو سیاه ، رو انداخت

 

تو تشنه بودی و این خشکی لبت همه را

به یاد علقمه و قصه ی عمو انداخت

 

حسین خون گلو را به آسمان پاشید

سپس عبای خودش را به روی او انداخت

 

و پشت خیمه  همین دفن کردنش بس بود

 به نیش نیزه  کسی را به جستجو انداخت

 

خدا به گریه کنان تو آبرو بخشید

و دشمن تو خودش را از آبرو انداخت

 

هادی ملک پور

 

*********************

 

اشعار شب هفتم محرم – سید حمید برقعی

 

بست بر روی سر عمامه پیغمبر را

رفت تا بلکه پشیمان بکند لشکر را

 

من به مهمانی تان سوی شما آمده‌ام

یادتان نیست نوشتید بیا؟ آمده‌ام

 

ننوشتید بیا کوه فراهم کردیم؟

پشت تو لشکر انبوه فراهم کردیم

 

ننوشتید زمین ها همه حاصلخیزند؟

باغ هامان همه دور از نفس پاییزند

 

ننوشتید که ما در دلمان غم داریم؟

در فراوانی این فصل تو را کم داریم

 

ننوشتید که هستیم تو را چشم به راه؟

نامه نامه لک لبیک ابا عبدالله

 

حرف هاتان همه از ریشه و بُن و باطل بود

چشمه هاتان همگی از ده بالا گِل بود

 

باز در آینه، کوفی صفتان رخ دادند

آیه‌ها را همه با هلهله پاسخ دادند

 

نیست از چهره آیینه کسی شرمنده

که شکم ها همه از مال حرام آکنده

 

بی‌گمان در صدف خالی‌شان درّی نیست

بین این لشکر وامانده دگر حرّی نیست

 

بی وفایی به رگ و ریشه آن مردم بود

قیمت یوسف زهرا دو سه مَن گندم بود

 

آی مردم پسر فاطمه یاری می‌خواست

فقط از آن همه یک پاسخ آری می‌خواست

 

چه بگویم به شما هست زبانم قاصر

دشت لبریز شد از جمله هل من ناصر

 

در سکوتی که همه مُلک عدم را برداشت

ناگهان کودک شش ماهه علم را برداشت

 

همه دیدند که در دشت هماوردی نیست

غیر آن کودک گهواره نشین مردی نیست

 

آیه آیه رجز گریه تلاوت می کرد

با همان گریه خود غسل شهادت می کرد

 

گاه در معرکه آن کار دگر باید کرد

گریه برنده تر از تیغ عمل خواهد کرد

 

عمق این مرثیه را مشک و علم می دانند

داستان را همه اهل حرم می دانند

 

بعد عباس دگر آب سراب است سراب..

غیر آن اشک که در چشم رباب است رباب…

 

مرغِ در بین قفس این در و آن در می‌زد

هی از این خیمه به آن خیمه زنی سر می زد

 

آه بانو چه کسی حال تو را می فهمد؟

علی از فرط عطش سوخت، خدا می فهمد

 

می رسد ناله آن مادر عاشورایی

زیر لب زمزمه دارد: پسرم لالایی

 

کمی آرام که صحرا پر گرگ است علی

و خدای من و تو نیز بزرگ است علی

 

کودک من به سلامت سفرت، آهسته

می‌روی زیر عبای پدرت آهسته

 

پسرم می روی آرام و پر از واهمه‌ام

بیشتر دل نگران پسر فاطمه ام

 

پسرم شادی این قوم فراهم نشود

تاری از موی حسین بن علی کم نشود

 

تیر حس کردی اگر سوی پدر می‌آید

کار از دست تو از حلق تو بر می‌آید

 

خطری بود اگر، چاره خودت پیدا کن

قد بکش حنجره‌ات را سپر بابا کن

 

سید حمید برقعی

 

*********************

 

اشعار شب هفتم محرم – حامد خاکی

 

یابن خیر النساء خداحافظ

در پناه خدا، خداحافظ

 

تو هنوزم مرا نبوسیدی

پدر تشنه ها خداحافظ

 

دست کم می شود مرا ببری

مرد بی انتها خداحافظ

 

خواهشی قبل بُردنم دارم

التماس دعا خداحافظ

 

بی قراری، قرار می خواهی

من نمردم، که یار می خواهی

 

پر پرواز و بال پروازی

انتهای زمان آغازی

 

چه کنم یار کوچکت باشم

چه کنم تا دلت شود راضی

 

اکبرت رفت با عمو چه شود

یک نگاهی به من بیندازی

 

هر چه باشم منم علی هستم

از چه با بی کسیت می سازی؟

 

یاد دارم مرا بغل کردی

گفتی ای یار آخرم نازی

 

سخنانت عجیب غوغا کرد

بند قنداقه ی مرا وا کرد

 

روی دستان باب من رفتم

با سرم باشتاب، من رفتم

 

خیمه پرسید بر نمی گردی؟

مگر اینکه به خواب، من رفتم

 

مشک سقاییِ عمویم کو ؟

تا کنم پُر ز آب، من رفتم

 

چه کنم واقعاً پدر تنهاست

عذر خواهم رباب، من رفتم

 

پشت سرهای ما چه می ریزی

اشک غم جای آب، من رفتم

 

گر چه بی شیر، زاده ی شیرم

می روم انتقام می گیرم

 

وقت آن شد خودی نشان بدهم

نا توانم تو را توان بدهم

 

در میان قنوت دستانت

چون علی اکبرت، اذان بدهم

 

دوست دارم کنار پیکر تو

با لبی خشک و تشنه جان بدهم

 

یا ز سر نیزه چون سرت با سر

به سر عمه سایبان بدهم

 

یا همین که رباب لا لا گفت

با سرم نیزه را تکان بدهم

 

تا ز حلقم سپیده پیدا شد

حرمله با سه شعبه اش پا شد

 

یک سه شعبه مرا ز عمه گرفت

خنده را بی حیا، ز عمه گرفت

 

در هیاهوی دست و پا زدنم

بی سر و بی صدا ز عمه گرفت

 

تیر پایان به جمله داد و مرا

در هوا بی هوا ز عمه گرفت

 

تن من دست خاک، سر را هم

سر این نیزه ها ز عمه گفت

 

اصغرت بال و پر در آورده

از سر نیزه سر در آورده

 

نیزه دارم همین که راه افتاد

موی من شانه شد به پنجه ی باد

 

مادرم مات خنده ام شده بود

از تماشام، گریه سر می داد

 

درِ دروازه را که رد کردیم

دور و اطراف شهر سنگ آباد

 

سنگشان بی هوا به سر می خورد

سرم از روی نیزه می افتاد

 

همسفرها به من نمی گویید

سنِّ شش ماهگی مبارک باد؟

 

سدّ برخورد سنگ و سر نشدم

بی بدن بودنم، اجازه نداد

 

حال که، تکلیف من مشخص شد

اصغر از محضرت مرخص شد

 

حامد خاکی

 

*********************

 

اشعار شب هفتم محرم – حسن لطفی

 

اوّلین روز است که بی گهواره می گردی علی

یک شبه مادر برای خود شدی مردی علی

 

آخرین باری که بستم بند این قنداق را

بر دلم افتاد دیگر بر نمی گردی علی

 

خنده ات شرمنده می سازد پدر را گریه کن

بس کن این لبخند، اشکم را در آوردی علی

 

زانویت را جمع کردی بسکه پیچیدی ز تیر

دست ها را مست کردی بسکه پر دردی علی

 

باز کن از ساقه ی این تیر انگشتان خود

نیست همبازی تو بی چاره ام کردی علی

 

بی تعادل هستی و ماتم چگونه با سرت

حجم تیر حرمله را تاب آوردی علی

 

می زنی لبخند و پیدا می شود سرهای تیر

عاقبت دندان شیری هم در آوردی علی

 

حسن لطفی

اشعار شب هفتم محرم - روضه حضرت علی اصغر(ع)

اشعار شب هفتم محرم - روضه حضرت علی اصغر(ع) - یوسف رحیمی

 

در تنگناي حادثه بر لب نوا گرفت

از بي قراري‌اش دل هر آشنا گرفت

 

با شوق پر کشيدن از اين خاک بي فروغ

در بين گاهواره قنوت دعا گرفت

 

اعلام کرد تشنه‌ي‌ صبح شهادت است

آنقدر ناله زد که گلوي صدا گرفت

 

آنقدر اشک ريخت که خورشيد تيره شد

از شرم چشم غرق به خونش، هوا گرفت

 

در آخرين وداع غريبانه اش پدر

او را به روي دست براي خدا گرفت

 

ناگاه يک سه شعبه سراسيمه سر رسيد

ناباورانه فرصت يک بوسه را گرفت

 

تا عرش رفت مرثيه‌ي سرخ حنجرش

جبريل روضه خواند و خدا هم عزا گرفت

 

از شرم چشم هاي پر از حسرت رباب

قنداقه را امام به زير عبا گرفت

 

یوسف رحیمی

 

********************

 

شب هفتم محرم الحرام

 

سر وقت

 

وقتش رسیده است که پر در بیاوری

از راز خنده‌ی همه سر در بیاوری

 

وقتش رسیده است که با روضه‌های خشک

اشکی ز چشم چند نفر در بیاوری

 

وقتش رسیده است که موسی شوی و باز

از نیل تا فرات جگر در بیاوری

 

خود را به روی تیغ کشاندی که جنگلی

از زیر دست‌های تبر دربیاوری

 

تو یک تنه حریف همه می‌شوی و بس

از این قماط، دستی اگر دربیاوری

 

تو از نوادگان مسیحی بعید نیست

از خاک، مشک تازه و تر دربیاوری

 

در این کویر خار گل انداخت گونه‌ات

گفتی کمی ادای پدر دربیاوری!

 

لب می‌زنی به هم که بخوانی ترانه‌ای

اشکی به این بهانه مگر در بیاوری

 

رضا جعفری

 

********************

 

 اشعار شب هفتم محرم الحرام - حسن لطفی

 

تا که بر روی زمین خیمه‌ی سقا افتاد

پدرت از نفس و مادرت از پا افتاد

 

ناخنت خون شده و چهره‌ی مادر زخمی

آنقدر چنگ زدی تا به رخش جا افتاد

 

به همه رو زدم اما چه کنم، خندیدند

چشم‌ها تا که به چشم تر بابا افتاد

 

خواستم بوسه بگیرم ز لبان خشکت

گذر حرمله افسوس به اینجا افتاد

 

حنجر نازکی انگار ترک خورد و شکست

کودکی بال زد اما ز تقلا افتاد

 

دست و پا می‌زدی و هلهله‌ها می‌آمد

عرق شرم پدر وقت تماشا افتاد

 

همه‌ی آرزویم بود زبان باز کنی

ولی انگار که یک فاصله اینجا افتاد

 

حسن لطفی

 

********************

 

 اشعار شب هفتم محرم الحرام - محمد بیابانی

 

چگونه خاک بریزم به روی زیبایت

که تو بخندی و من هم کنم تماشایت

 

به غیر گریه بی اشک تو جواب نبود

 برای ناله هل من معین بابایت

 

مزار کوچک تو پر شده است از خونت

بخواب ماهی من در میان دریایت

 

مرا ببخش عزیزم که جای قطره آب

به یک سه شعبه برآورده ام تقاضایت

 

چگونه جسم تو پنهان کنم که میدانم...

...به وقت غارتمان می کنند پیدایت

 

بخواب در دل این خاک تا کمی وقت است

که بعد از این شود آغوش نیزه ها جایت

 

...بیا رباب که این شاید آخرین باریست

که خواب می رود او با نوای لالایت

 

اگر نشد که شود سایه سرت امروز

به روی نیزه شود سایه سار فردایت

 

محمد بیابانی

 

********************

 

اشعار شب هفتم محرم الحرام - هادی جانفدا

 

بگو که یک شبه مردی شدی برای خودت

و ایستادی امروز روی پای خودت

 

نشان بده به همه چه قیامتی هستی

و باز در پی اثبات ادّعای خودت

 

از آسمانی گهواره روی خاک بیفت

بیفت مثل همه مردها به پای خودت

 

پدر قنوت گرفته ترا برای خدا

ولی هنوز تو مشغول ربنای خودت

 

که شاید آخر سیر تکامل حلقت

سه جرعه تیر بریزی درون نای خودت

 

یکی به جای عمویت که از تو تشنه تر است

یکی به جای رباب و یکی به جای خودت

 

بده تمام خودت را به نیزه ها و بگیر

برای عمه کمی سایه در ازای خودت

 

و بعد همسفر کاروان برو بالا

برو به قصد رسیدن به انتهای خودت

 

و در نهایت معراج خویش می بینی

که تازه آخر عرش است ابتدای خودت

 

سه روز بعد، در افلاک دفن خواهی شد

درون قلب پدر خاک کربلای خودت

 

هادی جانفدا

اشعار شب هفتم محرم – روضه حضرت علی اصغر(ع)

اشعار شب هفتم محرم الحرام – روضه حضرت علی اصغر(ع) - علی رضا لک

 

تیر نگذاشت که یک جمله به آخر برسد

هیچ کس حدس نمی زد که چنین سر برسد

 

پدرش چیز زیادی که نمی خواست ، فرات

یک دو قطره ضرری داشت به اصغر برسد ؟

 

با دو انگشت هم این حنجره میشد پاره

چه نیازی به سه شعبه است که تا پر برسد

 

خوب شد عرش همه نور گلو را برداشت

حیف خون نیست بر این خاک ستمگر برسد ؟

 

خون حیدر به رگش ، در تب و تاب است ولی

بگذارید به سن علی اکبر برسد

 

دفن شد تا بدنش نعل نبیند اما

دست یک نیزه برآن حلق مطهر برسد

 

شعله ور میشود این داغ دوباره وقتی

شیر در سینه بی کودک مادر برسد

 

.... زیر خورشید نشسته ، به خودش میگوید

تیر نگذاشت که آن جمله به آخر برسد

 

علی رضا لک

 

*******************

 

اشعار شب هفتم محرم الحرام – روضه حضرت علی اصغر(ع) - رحمان نوازنی

 

یک پر نه ،دو پر نه !سهم تو تیر سه پر شده

سهم تو از بقیه کمی بیشتر شده

 

تیری که از سه جای گلویت دریده است

بیرون کشیدنش چه قدر درد سر شده

 

لشگر نگفت حرمله پیش پدر نزن

شش ماه بیش نیست که آقا پدر شده

 

آن قدر بی هوا سر تو ذبح تیر شد

که تازه دست خونی من با خبر شده

 

یک نیزه دست حرمله هم خواب دیده بود:

تا شام و کوفه با سر تو همسفر شده

 

دیگر گلوت نیزه نشینی نمی کند

از بسکه رشته رشته و زیر و زبر شده

 

.....حالا چگونه خیمه روم با چه کودکی

با کودکی که ذبح عظیم پدر شده؟

 

رحمان نوازنی

 

 *******************

 

اشعار شب هفتم محرم الحرام – روضه حضرت علی اصغر(ع) – حسن لطفی

 

 دیدنت در همه ی راه معما شده است

تو کجا نیزه کجا وای چه با ما شده است؟

 

دیدنت سخت ولی سخت تر از آن این است

باز هم حرمله سر گرم تماشا شده است

 

باورم نیست که بالای سرم می خندی

دل من سوخته تر از دل لیلا شده است

 

ساربانی که نگین پدرت را دارد

چند روزی است در این قافله پیدا شده است

 

حجم تیری که علمدار زمین گیرش شد

باورم نیست که در حنجره ات جا شده است

 

کاش آرام رود قافله تا راه روی

بعد من نوبت لالایی زهرا شده است

 

کاش آرام رود تا که نیفتی از نی

ولی افسوس سر رأس تو دعوا شده است

 

نیزه داری که تو را می برد این را می گفت

باز هم زخم گلوی پسرت وا شده است

 

حسن لطفی

 

******************

 

اشعار شب هفتم محرم الحرام – روضه حضرت علی اصغر(ع) – احمد علوی

 

خدا به ماه زمین خورده آسمان بدهد

دلی به وسعت دریای بی کران بدهد

 

امام عشق، علَم را به دست ساقی داد

که مرد را به تمام جهان نشان بدهد

 

چه می شود که به باد و به ابرها و به خاک

به سنگ های زبان بسته هم زبان بدهد

 

که باد نوحه بخواند، که ابر گریه کند

که خاک اقامه بگوید، که سنگ اذان بدهد

 

و یا به کودک لب تشنه روی دست پدر

هزار سفره ی رنگین تر از کمان بدهد

 

رباب از نفس افتاده جبرئیل کجاست

که گاه گاهی گهواره را تکان بدهد

 

چه عاشقانه و زیبا خدا مقدّر کرد

که روی دست پدر ایستاده جان بدهد

 

هزار نکته ی شیرین تر از عسل باقی ست

اگر عطش بگذارد؛ اگر امان بدهد

 

احمد علوی

 

********************

 

اشعار شب هفتم محرم الحرام – روضه حضرت علی اصغر(ع) – جواد حیدری

 

این ناله ی شکسته ی یک خسته مادر است

بی شیر بودنم به خدا مرگ آور است

 

آن مادری که شیر ندارد دهد به طفل

خجلت زده غریب و پریشان و مضطر است

 

از دخترم سکینه شنیدم چه ها شده

رویت خضاب گشته ز خونِ کبوتر است

 

مهلت بده دوباره گلم را بغل کنم

من مادرم که سینه ی من مهد اصغر است

 

یا که ببند چشم علی یا که صبر کن

چشمش هنوز در پی بیچاره مادر است

 

با من مگو که تیر به حلق علی زدند

بر حنجرش نشانه ی تیزیِ خنجر است

 

سنگ لحد نچیده به رویش مریز خاک

تازه بخواب رفته گل من که پرپر است

 

داغش عظیم اگرچه خودش شیر خواره بود

این داغ سخت با همه غمها برابر است

 

جواد حیدری

 

*******************

 

اشعار شب هفتم محرم الحرام – روضه حضرت علی اصغر(ع) – جعفر رسول زاده

 

تو مثل آن گل سرخی که تازه وا شده است

وَ غنچه غنچه در این دشت رو نما شده است

 

تو اولین قدم سبزه روی دشت بهار

تو مثل طفل نسیمی که تازه پا شده است

 

هنوز چشم نجیبت شبیه باران ست

که با ترنم هر قطره هم نوا شده است

 

تو آن لطیفه ی صبحی که از سحر ، خورشید

به غمزه غمزه ی ناز تو آشنا شده است

 

دوباره خنده بزن غنچه ام که دل تنگم

لب شکر شکن تو چه دلربا شده است

 

تو را چگونه شقایق رقیب خود نکند

که داغ عشق، به درد تو مبتلا شده است

 

تو روی دست منی تا به عرش می برمت

که فصل سبز ملاقات با خدا شده است

 

فرات بر دو لب تشنه ی تو می سوزد

مگر برای تو این دشت کربلا شده است

 

دعای کوچک من در قنوت عشق تویی

که کائنات پر از ذکر ربّنا شده است

 

جعفر رسول زاده

 

********************

 

اشعار شب هفتم محرم الحرام – روضه حضرت علی اصغر(ع) – نادر حسینی

 

گلوی تو چه گلویی که نیزه دان شده است

و نیزه زیر گلوی تو ارغوان شده است

 

به سن وسال و قیافه و زور بازو نیست

بزرگ مرد همین ایل و خاندان شده است

 

عطش برای شما چه بهانه خوبی است

و گرنه آب برای تو نیمه جان شده است

 

تو دست خالی و دشمن سه شعبه آورده است

چقدر حرمله پیش تو ناتوان شده است

 

به پای خاست ، رجز خواند و قصد میدان کرد

چه کودکی که به شش ماهگی جوان شده است

 

و لابه لای نگاهش غم پدر پیداست

تمام دغدغه اش چوب خیزران شده است

 

و گشت خون تو تا هفت آسمان جاری

زمین چقدر در اینجا چو آسمان شده است

 

تمام دغدغه ام شرح تلخ این قصه است

گلوی تو چه گلویی که نیزه دان شده است

 

نادر حسینی

 

*******************

 

اشعار شب هفتم محرم– روضه حضرت علی اصغر(ع) احسان محسنی فرد

 

ششماهه‌ بود و رنگ‌ جمالش‌ پريده‌ بود

از هوش‌ رفته‌ يا كه‌ به‌ ناز آرميده‌ بود

 

چشمان‌ خود گشود و ز گهواره‌ زد برون‌

هل‌ من‌ معين‌ غربت‌ بابا شنيده‌ بود

 

او محسن‌ است‌ يا كه‌ از او در نيابت‌ است‌

خاكستري‌ كه‌ حاصل‌ عمر شهيده‌ بود

 

لب‌ تشنه‌ بود از عطش‌ غربت‌ پدر

آمد ولي‌ به‌ جان‌ ، غم‌ بابا خريده‌ بود

 

يك‌ لحظه‌ هم‌ درنگ‌ نكرد خصم‌ خيره‌ سر

انگار تا به‌ حال‌ سپيدي‌ نديده‌ بود

 

تير سه‌ شعبه‌اي‌ كه‌ زد از جنس‌ ميخ‌ در

از گوش‌ تا به‌ گوش‌ علي‌ را دريده‌ بود

 

باور نداشتند، علي‌، دست‌ و پا زند

هجم‌ سه‌ شعبه‌ چون‌ نفسش‌ را بريده‌ بود

 

آيا شتاب‌ تير كمك‌ كرد يا حسين‌

خود تير را ز حنجره‌ بيرون‌ كشيده‌ بود

 

احسان‌ محسني‌فر

 

******************

 

اشعار شب هفتم محرم الحرام – روضه حضرت علی اصغر(ع) مصطفی متولی

 

شعاع آه مرا ضرب در عذاب كنيد

محيط درد گلوي مرا حساب كنيد

 

از التهاب لب من گدازه ميريزد

براي كشتن آتش فشان شتاب كنيد

 

حسين آمده تا آبروي آب شود

بجاي هلهله فكري به حال آب كنيد

 

ميان جمع شما يك نفر مسلمان نيست ؟

كجاست غيرتتان ، هاي ، انقلاب كنيد

 

به پيرمرد جوان مرده كه نميخندند

حيا كنيد ، از اين ظلم اجتناب كنيد

 

مرا كه بالش دست رقيه ميخواباند

نميشود كه به تير سه شعبه خواب كنيد ؟

 

به سعي هاجر و سوز گلوي اسماعيل

سراب حلق مرا زمزم رباب كنيد

 

نزاع غنچه و فولاد آخرش پيداست

سه شعبه را كه نشد ، نيزه را مجاب كنيد

 

مصطفی متولی

 

******************

 

اشعار شب هفتم محرم  – روضه حضرت علی اصغر(ع) – علی اکبر لطیفیان

 

آنقدر توان در بدن مختصرت نیست

آنقدر که حال زدن بال و پرت نیست

 

بر شانه بینداز خودت را که نیفتی

حالا که توانایی از این بیشترت نیست

 

فرمود: حسینم، به خدا مسخره کردند

گفتند:مگر صاحب کوثر پدرت نیست

 

گفتی که مکِش منت این حرمله ها را

حیف از تو و دریای غرور پسرت نیست

 

حالا که مرا می بری از شیر بگیری

یک لحظه ببین مادر من پشت سرت نیست؟

 

تو مثل علی اکبری و جذب خدایی

آنقدر که از دور و برت هم خبری نیست

 

آنقدر در آن لحظه سرت گرم خدا بود

که هیج خبر دار نگشتی که سرت نیست

 

این بار نگه دار سرت را که نیفتد

حالا که توانایی از این بیشترت نیست

 

علی اکبر لطیفیان

**

برگرفته از وبلاگ تیشه های اشک 

اشعار شب هفتم محرم – روضه حضرت علی اصغر(ع)

اشعار هفتم محرم - حسن لطفی

 

دو جرعه آب ندیدی رباب را کُشتی

سه جرعه تیر مکیدی رباب را کُشتی

 

نگاه سمتِ حرم نه ، به سویِ علقمه کن

بگو عمو نرسیدی رباب را کُشتی

 

برات رو زدم و رویِ من زمین اُفتاد

تو خواهشم نشنیدی؟رباب را کُشتی

 

نشست ضربه ی تیر و کمی تو را چَرخاند

زِ خوابِ ناز پریدی رُباب را کُشتی

 

صدایِ حنجرِ تُردَت رسید زینب گفت

سه شعبه را چو کشیدی رُباب را کُشتی

 

بگو به تیر کمی جا برای بوسه نماند

چرا عمیق بُریدی رُباب را کُشتی

 

به رویِ دست چرا جمع کرده ای خود را

زِ دردِ تیر خمیدی رُباب را کُشتی

 

تو را نهان کنم اما من این عبا چه کنم

به این لباس چکیدی رُباب را کُشتی

 

امانتیِ ربابم ، بگو به مادرِ من

چه جایِ شیر چشیدی؟ رباب را کُشتی

 

همین که گریه نکردی حسین را کُشتی

همین که آب ندیدی رباب را کُشتی

 

حسن لطفی

برگرفته از سایت حدیث اشک

 

*********************

  

اشعار هفتم محرم - حسن لطفی

  

پس از تو اشک عالم را بگیرم 

ز غم جان محرم را بگیرم

نمی شد دیرتر می آمد این تیر 

نشد از شیر طفلم را بگیرم

**

وداعی لااقل با من نکردی

نگاهی موقع رفتن نکردی

به تو می آید این ،افسوس مادر

لباس تازه ات را تن نکردی

**

و در گهواره بویش مانده زینب

و سوغات عمویش مانده زینب

به روی پیرهنهایش که تازه است

دوتا از تار مویش مانده زینب

**

مرا شرمنده خود ساخت بابا

مرا درگریه اش نشناخت بابا

به گوشم مانده یاد خنده هایت

تو را بالا که می انداخت بابا

**

پدر در پشت خیمه دم گرفته

سرت را با تنت باهم گرفته

علی عادت به انگشت عمو داشت

به جایش تیر را محکم گرفته

**

عزیزم روی نیزه ناز مانده

برای مادرت این راز مانده

بگو تقصیر نیزه یا سه شعبه است؟

زبان بسته دهانت باز مانده

**

مبادا آب رویت را ببازی

مکن با آب رویت آب ،بازی

گذشت این حرفها،ای نیزه دارش

مکن با نیزه خود تاب بازی

**

دعا دارم مبادا سر بیفتد

کسی با نیزه دارش در بیفتد

دعا دارم اگر می افتد این طفل

فقط بر دامن مادر بیفتد

 

حسن لطفی

اجرا شده توسط حاج منصور ارضی در روز هفتم محرم 94

 

************************

 

اشعار شب هفتم محرم –  علی اکبر لطیفیان

 

می شینه رو خاک خدا خدا میگه

گاهی وقتا حرفاشو به ما میگه

شبا وقتی یهو از خواب می پره

دستاشو تکون میده لالا میگه

**

آخه امروز تو کوچه گهواره دید

دست مادرای شام شیرخواره دید

صبح تا حالا با کسی حرف نزده

فکر کنم حرمله رو دوباره دید

**

حرمله گلشنمو ازم گرفت

گل رو دامنمو ازم گرفت

من اگه لالا نگم دق مکنیم

لالایی گفتنمو ازم گرفت

**

حرمله خدا تحقیرت کنه

الهی داغ ببینی پیرت کنه

یه جوری زدی زمینگیرم کنی

الهی خدا زمینگیرت کنه

 

علی اکبر لطیفیان

 

********************

 

اشعار شب هفتم محرم - مهدی مقیمی

 

آمدم خیمه تا وداع کنم

دیدم از داغ آب می سوزی  

بردم آبت دهم ولی دیدم

زیر این آفتاب می سوزی

**

کاش آبی شود مهیا تا

خجل از روی خواهرت نشوم

سعی کردم که وقت بردن تو

چشم در چشم مادرت نشوم

**

پشت سر را نگاه کن پسرم

جلوی خیمه ها رباب نشست

به امیدی که خیمه برگردی

آمد و زیر آفتاب نشست

**

من که طاقت ندارم ای گل من

که نگاهی کنم به پشت سرم

لیک حس می کنم که آمده اند

جلوی خیمه ها زنان حرم

**

گر چه ای کودکم نمی بینم

ذره ای رحم در دل اعدا

شاید این دفعه وضع ، فرق کند

کودک من توکلت به خدا

**

به رخ کودکم نگاه کنید

رنگ ، دیگر به روی طفلم نیست

کوفیان إرحمو بهذالطفل

قطره ای هم برای او کافیست

**

خودمانیم شیرخوارهء من

کاش از شاخه ات نمی چیدند

کاش پوشانده بودمت به عبا

تا گلوی تو را نمی دیدند

**

وقتی می آمدیم خواهر تو

با نگاهش مرا معذّب کرد

تا تو برگردی و بخوابی باز

عمه گهواره را مرتب کرد

**

تو بگو من چطور پاسخ این

یک حرم ، اضطراب را بدهم

عمه با من ، علی بگو که چطور

من جواب رباب را بدهم

**

این گلو مثل ساقۀ گل بود

قطع کردن ، تبر نیاز نداشت

کس نپرسید حرمله این طفل

به سه شعبه دگر نیاز نداشت

**

آه ، تصمیم ، واقعا سخت است

وای اگر تیر جابجا بشود

تیر را از گلو اگر بکشم

ترسم این است سر جدا بشود

**

عطش آرام کرده بود تو را

تاب حرکت نبود در بدنت

حرمله با سه شعبه باعث شد

بنگرم باز دست و پا زدنت

**

بعد از عباس ای علی اصغر

خیمه ها را تو زیر و رو کردی

از سرِ شانه ام گرفتی پر

هوس شانۀ عمو کردی

**

با دو دستی که غرق در خون است

اشک خود را ز گونه پاک کنم

می برم پشت خیمه ها که تو را

با دل خون درون خاک کنم

 **

شاید این طور دشمنان دیگر

رأس تو از بدن جدا نکنند

بین سرها سر تو را شاید

لااقل روی نیزه ها نکنند

**

لکن از قوم کوفی و شامی

می شناسم تمام را پسرم

تو برو تا دقایقی دیگر

وعدهء ما به نیزه ها پسرم

**

دوست دارم به سمت خیمه روم

تا شود عمه مرهم دردم

من فقط مانده ام عزیز دلم

با چه رو سمت خیمه بر گردم

 

مهدی مقیمی

برگرفته از وبلاگ حسینیه

 

**********************

 

اشعار شب هفتم محرم –  ایمان دهقانیا

 

دیدی چه آمد بر سر مادر؟ ندیدی

رفتی به نی حال مرا بهتر ، ندیدی

من مادرم ، من را چنین مضطر ندیدی؟

موی سفیدم را علی اصغر ندیدی ؟

 

تیری از این سو تا به آن سوی گلو رفت

میخواستم اکبر شوی ، این آرزو رفت

 

چشمم به راه علقمه ، اما نیامد

هر چه نشستم منتظر ، سقا نیامد

دستم به کاری جز دعا بالا نیامد

باران هم در آن حوالی ها نیامد

 

تیری که سقا را ز پا انداخت ای وای

رو سوی حلق اصغرم می تاخت ، ای وای

 

قنداقه ات را بستم و خوابیدی و بعد

ای کاش حال مادرت می دیدی و بعد

آویزه ی دست پدر گردیدی و بعد

تیر سه شعبه آمد و خندیدی و بعد

 

خنده نزن تا که حسین از پا نیفتد

یک قطره خونت بر زمین حتی نیفتد

 

هنگام غارت مشک هم نمناک می رفت

پیراهنی از پیکری صد چاک می رفت

من ناله ام تا پرده ی افلاک می رفت

در پشت خیمه نیزه ای در خاک می رفت

 

از خاک با سر نیزه ای بیرون پریدی

دیدی چه آمد بر سر مادر؟ندیدی

 

ایمان دهقانیا

 

********************

 

اشعار شب هفتم محرم

 

تیری کشید حرمله آخر حیا نکرد

از آن نگاه مضطر خواهر حیا نکرد

از ناله های خسته مادر حیا نکرد

از نازکی حنجر اصغر حیا نکرد

 

آتش بگیر حرمله آتش زدی مرا

 

آتش زده است سینه ما را سه شعبه ات

از پا فتاد فاطمه هم با سه شعبه ات

یا ضرب تیغ کشت مرا یا سه شعبه ات

باز است باز چشم علی تا سه شعبه ات

 

آتش بگیر حرمله آتش زدی مرا

 

دارم من از تمامى این کوفیان گله

صبرم تمام گشته و سر رفت حوصله

در بین عرشیان خدا گشت ولوله

تا تیر را درون کمان کرد حرمله

 

آتش بگیر حرمله آتش زدى مرا

 

جوشانده ای چرا به شرارت گلاب را

دادی به قلب اهل حرم اضطراب را

کم کن برای کشتن او این شتاب را

بیچاره کرد تیر تو آخر رباب را

 

آتش بگیر حرمله آتش زدی مرا

 

چشمی سفید بود و گلویی سفیدتر

یارب قسم به عرش، عدویی سفیدتر

پر کن پیاله را به سبویی سفیدتر

موی رباب گشته چه مویی!! سفیدتر

 

آتش بگیر حرمله، آتش زدی مرا

 

احساس می کنم که زمین زیر و رو شده

یا آسمان به سرخی زیر گلو شده

اصلا تمام عرش خدا محو او شده

طفلی صغیر طعمه ی تیر عدو شده

 

آتش بگیر حرمله آتش زدی مرا

 

خواهد که دست و پا زند اما نمیشود

گوید یکى دو مرتبه بابا....نمیشود!

اى کوفیان دوچشم على وا نمیشود

این سر به روى نیزه ى تان جا نمیشود

 

آتش بگیر حرمله آتش زدى مرا

 

برگرفته شده از گروه ادبی بداهه

 

********************

 

اشعار شب هفتم محرم –  مجید تال

 

سعی دارد کودکش را در عبا پنهان کند

باید او تن را جدا ؛ سر را جدا پنهان کند

 

گریه ی اصغر ، صدای هلهله ، با تیر خود

حرمله باید صدا را در صدا پنهان کند

 

مشتی از خون علی را ریخت سمت آسمان

خواست تا جرم زمین را در هوا پنهان کند

 

با غلاف خنجری ، بابا پسر را دفن کرد

کربلا را خواست تا در کربلا پنهان کند

 

گیرم اصلا طفل خود را پشت خیمه دفن کرد

خنده های آخرش را در کجا پنهان کند..

 

مجید تال

برگرفته از وبلاگ حسینیه

 

********************

 

اشعار شب هفتم محرم –  مجید تال

 

چرا بریده بریده است گفتگوی رباب

مگر که تبر سه شعبه است در گلوی رباب

 

چه خوب شد که علی اصغرش به میدان رفت

اگر نبود که میرفت آبروی رباب

 

 دو قطره اش نرسیده  به حنجر طفلش

چگونه آب شود مایه وضوی رباب

 

به جای اینکه عزیز دلش به حجله رود

به نیزه رفت در این دشت آرزوی رباب

 

دوباره آمده از پشت خیمه ها انگار

نتیجه بخش نبوده است جستجوی رباب

 

چقدر خواسته گهواره را عقب بزند

ولی دو مرتبه برگشته است سوی رباب

 

فقط مقابل زینب نبوده است سری

سری به نیزه بلند است رو به روی رباب

 

مجید تال

 

********************

 

اشعار شب هفتم محرم – علی اصغر ذاکری

 

داری مقابل پدرت راه می روی

زیبائی تو را به تماشا نشسته است

تصویر دلبرانه ای از روی ماه تو

در چشم پیرمرد چه زیبا نشسته است

**

هر روز لحظه لحظه ی دامادی تو را

با خود هزار مرتبه تصویر می کند

لبخندهای ماحَضر سفره ی لبت

او را چقدر سیر نمک گیر می کند

**

تو فکر می کنی که عصای پدر شوی

حالا که روزگار دلش را  شکسته است

تو فکر می کنی که... ولی نه، نمی شود

حالا که تیر توی گلویت نشسته است

**

دارد به زیر داغ تو از دست می رود

کمتر به روی دست پدر دست و پا بزن

نزدیک تر شدی به خدا روی دست او

با حنجری بریده خدا را صدا بزن

**

بر روی خشکی لب بابا چکیده و

شرمنده کرده قطره ی اشک تو آب را

بعد از تو  تا همیشه محال است سایه ای...

... در زیر چتر خویش ببیند رباب را

**

پرپر، بریده حلق، به خون غوطه ور، شهید

تقصیر عشق بود اگر اینچنین شدی

ای کهنه کارعاشق ِ شش ماهه! تا ابد...

... بر حلقه های اهل محرّم نگین شدی

 

علی اصغر ذاکری

برگرفته از وبلاگ حسینیه

 

********************

 

اشعار شب هفتم محرم –  سید نیما نجاری

 

سردرد داشت آه ولی شیر نه نداشت

انگشت را در دهن کودکش گذاشت

 

حسش شبیه پر زدن یا کریم بود

تب کرده بود کودک و حالش وخیم بود

 

کودک نشسته در بغل مادرش رباب

انگشت میمکید و مادر به التهاب

 

یعنی حسین! کودکم از دست میرود

دارد علی کوچکم از دست میرود

 

دیگر نفس نفس زدنش با شماره شد

"بابا بیا مرا ببر"ش با اشاره شد

 

آمد به صحنه با علی اصغرش و بعد

دریای اشک گشت دو چشم ترش و بعد

 

تیری سه شعبه آمد و ریشی خضاب شد

کودک برای مرد شدن انتخاب شد

 

دشمن،صدای هلهله،بالا...بلندتر

اما صدای گریه ی مولا...بلندتر

 

سرباز کوچک حرمم!تکسوار من

جوشن صغیر من! علی ام!ذوالفقار من

 

تیری نشسته روی تنت هی تکان مخور

زخمش رسیده تا دهنت هی تکان مخور

 

چیزی بگو، چه چاره بجویم عزیزکم؟

حالا به مادرت چه بگویم عزیزکم؟

 

وا میشود شکاف گلو دست و پا مزن

اصغر ! تورا به روح عمو دست و پا مزن

 

مادر...پدر...شکسته...کودک شکسته تر

زخمش مدام میشود از هم گسسته تر

 

یک رد خون نازک و یک دشت شاپرک

با چشمهای بسته برگشت شاپرک

 

سيد نيما نجاري

 

********************

 

اشعار شب هفتم محرم –  محسن حنیفی

 

چه با وقار از آن ازدحام بر می گشت

نبرد تن به تنش شد تمام بر می گشت

 

عموی كوچك سادات حاجی عشق است

ز طوف صاحب بیت الحرام بر می گشت

 

دو تا حرم كه در آغوش یكدگر بودند

امامزاده به دوش امام بر می گشت

 

چه می شد اینكه به او قدری آب می دادند

كه طفلكی به حرم تشنه كام بر می گشت

 

سه شعبه آمد و بخت رباب برگرداند

پدر خجل شده سمت خیام بر می گشت

 

دوباره یك دو قدم سوی معركه می رفت

دوباره سوی حرم یك دو گام بر می گشت

 

چه می شد اینكه دعای رباب را بخرند

كه تیر آمده با احترام بر می گشت

 

سرش به سینۀ بابا، تنش به زیر عبا

چه با وقار از آن ازدحام بر می گشت

 

محسن حنیفی

 

********************

 

اشعار شب هفتم محرم –  علی احدی

 

دو قدم رفته و، می خواست پدر، برگردد

سرِ گهواره به آغوش پسر برگردد

 

شوق دیدار پسر می كشدش از میدان

ظاهرا از سرِ تكلیف، نظر برگردد

 

مرد میدان جگرش خون شده بود، آمد تا

به دل معركه با پاره جگر برگردد

 

او كه مجموعه ی درد است...! نبینم هرگز...!

اینچنین منقلب و زیر و زبر برگردد

 

صحبت از شهد و عسل بود، ولیكن وقتی

نمك افزوده شود، طعم شكر برگردد

 

بعد از آن تلخ ترین لحظه رقم خواهد خورد

پدر اینبار، جگر سوخته تر برگردد

 

نوك پیكان به گلو خیره شد ای وای خدا

چاره ای كن نظر تیر سه پر برگردد

 

هم گلو نازك و هم تیر به پهنای گلو

وای از آن لحظه كه یك مرتبه سر برگردد

 

علی احدی

 

********************

 

اشعار شب هفتم محرم –  محمد جواد شیرازی

 

رفته تابِ شیرخواره وای بیچاره رباب

نیست وقتِ استخاره وای بیچاره رباب

 

برد آقا تا که سیرابش کند، با ناله کرد...

بر لب خشکش اشاره وای بیچاره رباب

 

تا که فرمود: "...إرحموا هذا الرضیع" تیری رسید

حرف او شد نیمه کاره وای بیچاره رباب

 

حرمله با تیِر مرد افکن علی را ذبح کرد

هنجرش شد پاره پاره وای بیچاره رباب

 

میخِ محکم را به روی تخته ی نازک بکوب

رفته تاب از استعاره، وای بیچاره رباب

 

پیکرش را برد بابا تا که پنهانش کند

قلبِ مادر زد شراره، وای بیچاره رباب

 

عاقبت در پشت خیمه قبرِ مخفی شد عیان

نیست دیگر راه چاره وای بیچاره رباب

 

رأسِ او را روی نی بستند، این بی رحم ها

کرد با حسرت نظاره وای بیچاره رباب

 

همسر ارباب ما دیگر شبی راحت نخفت

هر شبش شد پر ستاره وای بیچاره رباب

 

جای چنگ آخرش روی گلویش سوخت باز

خیره شد بر گاهواره وای بیچاره رباب

 

کنجِ ویرانه به یاد اصغرش با آه گفت:

مادرم... با من هم آره...؟ وای بیچاره رباب

 

بیتِ آخر را فقط فهمید هرکس مادر است

شیر در سینه دوباره... وای بیچاره رباب

 

محمد جواد شیرازی

 

********************

 

اشعار شب هفتم محرم –  قاسم نعمتی

 

هرم لبهای تو آتش زده جانم پسرم

قصه ی آب برای تو بخوانم پسرم

 

پسر ساقی کوثر به چه کاری افتاد

کشته ی طعنه ی این زخم زبانم پسرم

 

داغ تو چون علی اکبر کمرم را تا کرد

نعره خواهم زنم از دل نتوانم پسرم

 

مادرت دیده به راه است که سیراب آیی

با چه رویی تن تو خیمه رسانم چه کنم

 

بی هوا تیر رسید و نفسم بند آمد

با نگاه تو گرفته ست زبانم پسرم

 

خون من گردن آنکس که گلوی تو برید

حسرت بوسه نهاده به لبانم پسرم

 

صبر کن تا پر قنداقه ی تو پاره کنم

سخت جان می دهی ای راحت جانم پسرم

 

ز ترک های لبت بوسه گرفتن سخت است

خندۀ آخر تو برده توانم پسرم

 

می کَنم قبر تو را دور ز چشم مادر

پدرم داده ره چاره نشانم پسرم

 

با وجودی که کنم قبر تو یکسان با خاک

باز هم جان تو بابا نگرانم پسرم

 

قاسم نعمتی

برگرفته از وبلاگ حسینیه

 

********************

 

اشعار شب هفتم محرم –  سید محمد جوادی

 

نام تو را همینکه صدا می‌زند رباب

آتش به جان کرب و بلا می‌زند رباب

 

مثل دل پدر گلویت پاره پاره است

اما دوباره حرف شفا می‌زند رباب

 

شد سینه پر ز شیر؛ ولی شیرخواره نیست

مادر بیا که باز صدا می‌زند رباب

 

چون در خیال خویش بغل می‌کند تو را

بوسه به زخم حلق شما می‌زند رباب

 

زحمت برای مادر و خلعت برای غیر

دیگر نگو که ناله چرا می‌زند رباب

 

قلب سکینه از غم تو تیر می‌کشد

در هرکجا که حرف تو را می‌زند رباب

 

سید محمد جوادی

 

********************

 

اشعار شب هفتم محرم –  امیر اکبر زاده

 

یک گام رو به پیش و یکی رو به پس رود

با خود مردّد است به سوی چه کس رود؟

 

به دست‌های خونی خود می‌کند نگاه

جان آمده به لب که به جای نفس رود

 

پشت سرش نگاه عطش‌خیز مادری است

خیره... مگر عبا ز روی طفل پس رود

 

قنداق را به سینه‌ی خود می‌فشارد... آه

آرام می‌کند به سوی خیمه‌ها نگاه

 

آبش نداده‌اند... بماند... که بر دلش

زخم دوباره می‌زند این خنده‌ی سپاه

 

گهواره مانده چشم به راه مسافرش

همراه خواهری که شده گریه‌اش پناه

 

مانده کجا رود؟ به سوی خنده‌های شوم؟

یا سمت گریه‌های عطش‌ناک خیمه‌گاه؟

 

امیر اکبر زاده

 

***********************

 

اشعار شب هفتم محرم –  نوید اسماعیل زاده

 

هر لحظه از خدا طلب مرگ ميکني

وقتي که دشمنت بلد ِ راه ميشود 

ته مانده ي نفس زدنِ صبح تا غروب

صرف کشيدن دو سه تا آه ميشود

**

در موج اشکهاي خودت غرق ميشوي

با اين همه مصيبت و داغي  که ديده اي

نسبت به گام قبلي خود پيرتر شدي

کم کم به شانه هاي رقيه رسيده اي

**

آب طلب نکرده هميشه مراد نيست

شايد سريعتر بشود انکسار تو

حالا که چند قطره فقط آب خورده اي

حالا که شير هست ولي شير خوار تو..

**

حالت شبيه محتضر رو به قبله است

دردسري شده به سلامت رساندنت

از بعد ديدن سر اصغر به نيزه ها

تغييرکرده لهجه ي لالاي(ي) خواندنت

**

دلتنگ گرپه هاي کسي ميشوي که او

آرام سرسپرده به اغوش نيزه ها

"اين گريه ها براي تو اصغر نميشود"

لالايي تو پر شده در گوش نيزه ها

 

نوید اسماعیل زاده

اشعار امام حسین(ع) – شب هفتم محرم –محمد جواد شیرازی

اشعار امام حسین(ع) – شب هفتم محرم –محمد جواد شیرازی

 

هوای قلب حسینی... دو چشم بارانی است

هوای میکده از نام دوست رحمانی است

 

گرفته شور محبت همه وجودم را

جدایی من و عشق حسین ویرانی است

 

برای روزی خود رو به هیچ کس نزدم

همیشه روزی نوکر، قدیم الاحسانی است

 

اسیر موی حسینم چرا که عاقبتِ...

... جدایی از سر زلف حسین حیرانی است

 

به جز حسین ندارم کسی و می دانم

کنارش از صفِ بهتر ز من، فراوانی است

 

شبیه "کُن فَیَکون" دیده ام به سوی گدا

دو دست رحمت آقا رسیدنش آنی است

 

ملائک و شهدا هم به روضه می آیند

چرا که فاطمه در مجلس عزا بانی است

 

کسی که پای عَلَم مانْد و آخرش جان داد

به لطف فاطمه در روز حشر تنها نیست

 

خدا کند که دمِ مردنم میان عزا

فقط حسین بگویم... چه خوب پایانی است

 

جنازه ام به سوی شهر کربلا ببرید

زمین هیچ کجا این چنین معلا نیست

 

فدای طفل رضیعی که صید دشمن شد

به غنچه تیر زدن، این چه رسم مهمانی است

 

به قطره قطره ی خونی که رفت سوی خدا

به تیر حرمله این لاله نیز قربانی است

 

محمد جواد شیرازی

 

*******************

 

اشعار امام حسین(ع) – شب هفتم محرم – رحمان نوازنی

 

به پای روضه نشستیم و اشک ناب شدیم

قنوت گریه گرفتیم و مستجاب شدیم

 

  ما که در پی خورشید نیزه ات بودیم

شبانه نور گرفتیم و آفتاب شدیم

 

 دوباره اشک" گناه نسوز" ما را سوخت

دوباره پاک شدیم و پر از ثواب شدیم

 

 مدینه بود و تو بودی و رأی مادر بود

که ما برای عزای تو انتخاب شدیم

 

میان سینه زدن بال و پر گرفتیم و

کبوتر حرم صحن بوتراب شدیم

 

شبیه چشم تو و مشک خالی عباس

دوباره گریه کن کودک رباب شدیم

 

رحمان نوازنی

 

*******************

 

اشعار امام حسین(ع) – شب هفتم محرم – محمد جواد شیرازی

 

نامحرم آوردم دل و محرم گذشتم

بر دل نوشتم: "دوستت دارم..." گذشتم

 

عشق است و عاشق هرچه دارد نذرِ عشق است

از مادرم،  دار و ندارم هم گذشتم

 

گمراه بودم، گریه کردم در عزایت

از نسلِ آدم بودم و آدم گذشتم

 

از کودکی ام بین هیئت ها نشستم

من پای عشقت از همه عالم گذشتم

 

فرهادم و با دردِ شیرینی که دارم

از خیرِ طب و بهره ی مرهم گذشتم

 

یک روز زیر پرچمت من را رساندند

عمری است از زیرِ همین پرچم گذشتم

 

امشب شبیه تو که درهم می خریمان

از هر کسی ناراحتم درهم گذشتم

 

شب های جمعه در فراقِ کربلایت

از شهر ری با سینه ای پر غم گذشتم

 

کم کم مرا سوزاند داغِ روضه هایت

از شعرها... از روضه ها... کم کم گذشتم

 

مقتل به دستم مانده و مبهوت ماندم

هی بغض کردم، خط به خط خواندم گذشتم

 

بوسه به زیر حنجرت دردسری شد

از روضه ی جان کندنت مبهم گذشتم

 

جانم به لب آمد زمانی که به مقتل

از غارت پیراهن و خاتم گذشتم...

 

شکر خدا این بار هم از روضه هایت

با قلب خون، با چشم پر شبنم گذشتم

 

محمد جواد شیرازی

 

*******************

 

اشعار امام حسین(ع) – شب هفتم محرم – سید پوریا هاشمی

 

هزار شکر بنای شما به دعوت ماست

شب محرم تو لحظه قیامت ماست

 

کسیکه آمده روضه بهشت را دیده

هرآنکجا که عزای شماست جنت ماست

 

به جفت کردن هر کفش روضه مغروریم

که نوکری حسینیه ها ریاست ماست

 

لبی که اسم تو را برد اهل تقوا شد

دم حسین خودش باعث طهارت ماست

 

حساب گریه برای تو با خود زهراست

و فاطمه به قیامت پی شفاعت ماست

 

بخاطر تو همه محترم شدیم حسین

همین دوقطره اشکی که هست عزت ماست

 

هزارشکر که سادات زینبی شده ایم

لباس مشکی ما مظهر سیادت ماست

 

شعور ما همه با شور میشود معنا

جنون برای شما عقل ما و حکمت ماست

 

روایت است که هرروضه شعبه حرم است

بهشت کرببلا پس میان هیئت ماست

 

همیشه ما شب هفتم زگریه میمیریم

شب مصیبت اصغر شب شهادت ماست

 

سید پوریا هاشمی

 

*******************

 

اشعار امام حسین(ع) – شب هفتم محرم –محسن کاویانی

 

و خاکساری این عشق آسمانم کرد

چقدر ناب و زهیرانه امتحانم کرد

 

همه به نان و نوایی رسیده اند از او

رسید تا به من انگار لنگ نانم کرد

 

از آن جهت که نشان لیاقتم بدهد

میان همهمه ها سخت بی نشانم کرد

 

دلم ز روضه ی اصغر کشید تیر و سپس

شکست بغض گلوگیر و قد کمانم کرد

 

به جز حسین هر آن کس رفیق شد با من

مرا زمین زد و یک عمر نردبانم کرد

 

کمی گذشته ی خود را مرور کردم، آه

چقدر روضه ی ارباب مهربانم کرد

 

زدم به نام جوانش جوانی خود را

ازآن به بعد خودش عاشق اذانم کرد

 

تمام مردم این شهر خوب می دانند

که مهر تربت آقا نماز خوانم کرد...

 

محسن کاویانی

اشعار شب ششم محرم الحرام – روضه حضرت قاسم بن الحسن(ع)

اشعار شب ششم محرم – روضه حضرت قاسم بن الحسن(ع) - یاسر حوتی

 

يد موسي و مسيحائيِ عيسی دارد

نفس تيغ كفش معجز احياء دارد

 

حسني زاده ولي ابن حسينش گويند

اين حسيني حسني رزم تماشا دارد

 

ضربه اي مي زند و هيمنه ها مي شكند

" قاسم " بن الحسن اسمي كه مسمي دارد

 

اين پسر آينه حُسن حسن بود و شكست

پس حسن در همه كرب و بلا جا دارد

 

عسل سرخ ز كنج لب او مي ريزد

لعل شيرين و لب و شور معما دارد

 

تاك بود و به مصاف تبر و داس كه رفت

سرو برگشت ، قدي هم قد آقا دارد

 

صورت و سينه تو ...، پهلو و بازوي علي...

چقـَـدَر كرب و بلا حضرت زهرا دارد

 

یاسر حوتی


********************

 

اشعار شب ششم محرم الحرام – روضه حضرت قاسم بن الحسن(ع) - حسن لطفی

 

گلبرگ های یاسمنت زیرو رو شده

باغی از آه شعله زنت زیرو رو شده

 

پیراهنی که بر بدنت بود کنده اند

پیراهنی که شد کفنت زیرو رو شده

 

یک دشت سنگ بوسه بر روی گونه ات زده

یک دشت نیزه دور تنت زیرو رو شده

 

با من بگو به دست که افتاد کاکلت

اینطور زلف پر شکنت زیرو رو شده

 

تقصیر استخوان سر راه مانده است

شکل نفس نفس زدنت زیرو رو شده

 

این نعل های تازه چه کرده اند ، وای من

چشمت، لبت ، رخت ، دهنت زیرو رو شده

 

حسن لطفی

برگرفته از سایت نای دل

 

 ******************

 

اشعار شب ششم محرم – روضه حضرت قاسم بن الحسن(ع) – محمد حسن بیاتلو

 

چگونه جسم تو را تا به خیمه ها ببرم

تو تکه تکـه ای باید جــدا جدا ببرم

 

نشسته ام به کنار تن تو می گريم

به فکر رفته ام آخر چه سان تو را ببرم

 

مرا که داغ علی اکبرم زمینم زد

نمی شود که تنت را به روی پا ببرم

 

برای اینکه دگر خردتر از این نشوی

تن شکسته ات از زیر دست و پا ببرم

 

یتیم بودی و اينها نوازشت کــردند

به زودی این خبرت را به مجتبی ببرم

 

چه کار می کنی آخر به زير پاي نعل

عمــو رسیده کنــارت بیــابیــا به برم

 

محمد حسن بياتلو 

 

*******************

 

اشعار شب ششم محرم الحرام – روضه حضرت قاسم بن الحسن(ع) - یاسر مسافر

 

قاسم است اینکه چنین دست به شمشير شده

نوجواني كه به عشق تو حسين پير شده

 

پر پرواز گشوده به دلش تاب نبود

حرفش اين بود :عمو ؛ رفتن من دير شده

 

زده زانوي غم و غصه و محنت به بغل

نگران بود چرا اين همه تاخير شده

 

از زمانی که اذان گوی حرم پر زد و رفت

اشک حسرت ز سر و روش سرازیر شده

 

مدد نامه ی بابا ز عمو اذن گرفت

همچو شیری که رها از غل و زنجیر شده

 

كمتر از ساعتي بر او چه گذشته است خدا

كه قد و قامت او دستخوش تغيير شده

 

سنگ باران شد و زير سم مركبها رفت

پيش گوييّ عمو بود كه تعبير شده

 

مي وزد بوي گلاب تن تو در صحرا

به گمان عطر مدينه است كه تكثير شده

 

یاسر مسافر

 

 ********************

 

اشعار شب ششم محرم – روضه حضرت قاسم بن الحسن(ع) – حسن لطفی

 

چشمی که بسته ای به رخم وا نمی شود

یعنی عمو برای تو بابا نمی شود

 

ای مهربان خیمه ، حرم را نگاه کن

عمه حریف گریه ی زنها نمی شود

 

تا جان نداده مادرت از جا بلند شو

زخم جگر به گریه مداوا نمی شود

 

باید مرا به سمت حرم با خودت بری

من خواستم که پا شوم اما نمی شود

 

باور نمی کنم چه به روزت رسیده است

اینقدر تکه سنگ که یکجا نمی شود

 

تقصیر استخوان سر راه مانده است

راه نفس گمان نکنم ، وا نمی شود

 

این نعل های تازه چه کردند با تنت

عضوی که از تو گمشده پیدا نمی شود

 

بی تو عمو اسیر تماشا شده ببین

قدت شبیه قامت سقا شده ببین

 

مثل دلم تمام تنت زیر و رو شده

دشتی از آه شعله زنت زیر و رو شده

 

پیراهنی که بر بدنت بود کنده اند

پیراهنی که شد کفنت زیر و رو شده

 

از بس که اسب بر بدنت تاخت با سوار

حتی مسیر آمدنت زیر و رو شده

 

با من بگو به دست که افتاده کاکلت

این طور موی پر شکنت زیر و رو شده

 

از بس که سنگ بر سر و پای تو ریخته

از بس که نیزه روی تنت زیر و رو شده

 

انگار جای فاصله ها پر نمی شود

از بس تمامی بدنت زیر و رو شده

 

حسن لطفی

برگرفته از سایت نای دل

 

*******************

 

اشعار شب ششم محرم – روضه حضرت قاسم بن الحسن(ع) – حسن لطفی

 

ردّ پا

 

زیباتر از همیشه در این کربلا شدی

دیدی دلم گرفته، مرا مجتبی شدی؟

 

لک زد دلم برای عمو گفتنت، بگو

لک زد دلم چرا، چه شده بی‌صدا شدی

 

افتاده‌ای به خاک و پر از زخم گشته‌ای

از دست رفته‌ای و پر از ردپا شدی

 

از پای کوبی سُم اسبان عجیب نیست

ای پاره‌ ی دلم که چنین نخ‌نما شدی

 

دیروز شانه‌ات زدم امروز دیده‌ام

با پنجه‌های قاتل خود آشنا شدی

 

بر روی خاک مثل عمو قد کشیده‌ای

یا بس که تیغ خورده‌ای از زخم وا شدی

 

گفتم عصای پیری من بعد اکبری

اما از این شکسته‌ی تنها جدا شدی

 

حسن لطفی

 

*******************

 

اشعار شب ششم محرم – روضه حضرت قاسم بن الحسن(ع) - حسن لطفی

 

این که این قدر تماشا دارد

به رگش خون علی را دارد

 

مجتبی آمده تصویر شود

به حسن رفته؛ تماشا دارد

 

گیسوانی که زده شانه حسین

هر قدر دل ببرد جا دارد

 

سیزده بار زمین فهمیده

منّتی بر سر دنیا دارد

 

شاه در بدرقه اش آمده است

تا ببینند که بابا دارد

 

نیست پایش به رکاب از بس که

میل پرواز به بالا دارد

 

چشم بد دور به بازو بندش...

...ریشه چادر زهرا دارد

 

نوجوان است و دعایی بر لب

پشت او زینب کبری دارد

 

نوجوان است ولی وقت نبرد

پای هر ضربه اش امضا دارد

 

نوجوان است ولی از رجزش

از دمش صاعقه پروا دارد

 

رجزی خواند و همه فهمیدند

بعد از این ، معرکه آقا دارد

 

شکل رزمش چقدر پیچیده ست

شیوه حضرت سقا دارد

 

قبضه ی تیغ که میچرخاند

آذرخشی ست که میسوزاند

 

شور در پهنه صحرا انداخت

موج بر سینه دریا انداخت

 

یک هماورد ندارد بس که

هیبتش لرزه به صحرا انداخت

 

باد تا بند نقابش وا کرد

پرده از محشر کبری انداخت

 

عاقبت ازرق شامی آمد

رو به قاسم نظری تا انداخت

 

چار فرزند به میدان آورد

دو طرف را به تقلا انداخت

 

همه جا بود سکوتی سنگین

کربلا چشم به آنجا انداخت

 

دست پرورده عباس نظر...

...تا که بر قامت آنها انداخت

 

چار فرزند حرامی را با

ضربه ای یک به یک از پا انداخت

 

اولین چرخش تیغش از تن

سرشان را به ثریا انداخت

 

نوبت ارزق شامی شد و باز

پیش آنها سر او را انداخت

 

همه را ضربه ی شصتش یاد...

... ضربه کاری مولا انداخت

 

مجتبی باز به تکرار آمد

بانگ تکبیر علمدار آمد

 

حیف غم بود که معنا کردند

گرد او هلهله برپا کردند

 

تا که دیدند حریفش نشدند

دشتی از سنگ مهیا کردند

 

همه طوری به سرش ریخته اند

گوئیا گمشده پیدا کردند

 

گل سرخی به زمین باز شد و

ساقه را از دو سه جا تا کردند

 

استخوان های شکسته او را

چقدر خوش قد و بالا کردند

 

نیزه ها بر سر او زار زدند

تیغ ها را به تنش جا کردند

 

تا که دیدند عمو می آید

همگی خنده به لب وا کردند

 

نعل ها رد شده و ضرب زدند

تا مشبّک بدنش را کردند

 

مادرش آمده بالینش حیف

چقدر خوب مدارا کردند

 

مادرش آمد و با زخمی نو

باز خون بر دل زهرا کردند

 

کاکلش را ز دو سو چنگ زدند

وقت غارت شد و دعوا کردند

 

تا روی خاک کشیدن ها را

ایستادند و تماشا کردند

 

وای بر من چه خیالی دارند

نعل ها شکل هلالی دارند

 

حسن لطفی

 

*******************

 

اشعار شب ششم محرم – روضه حضرت قاسم بن الحسن(ع) – حسن لطفی

 

کبوترانه

 

کبوترانه از این خاک‌ها رها شده‌ای

برای درد یتیمانه‌ات دوا شده‌ای

 

ربوده باد ز رویت نقاب و می‌بینم

چقدر شکل جوانی مجتبی شده‌ای

 

بیا برای مدینه دوباره گریه کنیم

رسیده مادرم و غرق در عزا شده‌ای

 

چقدر حجله‌ی دامادی‌ات پر از سنگ است

به خون نشسته‌ای اما چه دلربا شده‌ای

 

دو دست زیر تنت برده‌ام ولی خالی‌ست

جدا شدی ز من از بس جدا جدا شده‌ای

 

پس از صدای نفس‌های مانده در سینه

پس از صدای ترک‌ها چه بیصدا شده‌ای

 

به قد کشیدن تو تیغ‌ها کمک کردند

گمان کنم به بلندیِ نیزه‌ها شده‌ای

 

من از کمر شده‌ام تا و از تو می‌پرسم

سرت چه آمده از بین سینه تا شده‌ای؟

 

حسن لطفی

 

********************

 

اشعار شب ششم محرم – روضه حضرت قاسم بن الحسن(ع) - عباس احمدی

 

تا لالگون شود کفنم بیشتر زدند

از قَصد روی زخم تنم بیشتر زدند

 

قبل از شروع ذکر رَجَز مشکلی نبود

گفتم که بچه ی حسنم بیشتر زدند

 

این ضربه ها تلافی بَدر و حُنِین بود

گفتم و علی بر دهنم بیشتر زدند

 

می خواستند از نظر عُمق زخمها

پهلو به فاطمه بزنند بیشتر زدند

 

عباس احمدی

 

*******************

 

اشعار شب ششم محرم – روضه حضرت قاسم بن الحسن(ع) - علی اکبر لطیفیان

 

تو فرق نداری به خدا با پسر خویش

 اینگونه عمو را مکشان پشت سر خویش

خوب است نقابی بزنی بر قمر خویش

تا قوم زمینت نزنند با نظر خویش

 

آخر تو شبیه حسنی، حرز بینداز

تو یوسف صحرای منی، حرز بینداز

 

بالای فرس بودی و بانگ جرس افتاد

بانگ جرس افتاد، به رویت فرس افتاد

از هر طرفی بال و پرت در قفس افتاد

سینت که صدا کرد، عمو از نفس افتاد

 

فرمود که سخت است تماشای تو قاسم

مُردم ز تماشای تقلای تو قاسم

 

میل تو به شوق آمد و ضرب المثلت کرد

آینه جنگیدن مرد جَمَلت کرد

آنقدر عسل گفتی و مثل عسلت کرد

با زحمت بسیار عمویت بغلت کرد

 

علی اکبر لطیفیان

 

******************

 

اشعار شب ششم محرم – روضه حضرت قاسم بن الحسن(ع) – هادی ملک پور

 

هرکسی آیینه باشد ...

 

نامه ای دارد ز بابا خوش به حالش کرده است

این همه چشم انتظاری بی مجالش کرده است

 

پا به میدان می گذارد زاده ی شیر جمل

لشگری را خیره ی ماه جمالش کرده است

 

در خیال خام آخر می دهد سر را به باد

هر که از غفلت نگه بر سن و سالش کرده است

 

کیست با این نوجوان قصد هم آوردی کند

لحظه ای کافیست ... خونش را حلالش کرده است!

 

درس پیکاری که از ماه بنی هاشم گرفت

مرد جنگیدن در این قحط الرجالش کرده است

 

می وزد از هر طرف چشمان شور تیر ها

از نفس افتاده و ... آزرده حالش کرده است

 

هر کسی آیینه باشد, سنگ باران می شود

بی مجالی عاقبت بی برگ و بالش کرده است

 

از تمام عضو عضوش می چکد شهد عسل!

دشت را لبریز از خون زلالش کرده است

 

جسم این مه پاره هم سطح بیابان شد ز بس ...

رفت و آمد های مرکب پایمالش کرده است

 

...می رسد خورشید اما دست  دارد بر کمر

داغ تو مثل علی اکبر هلالش کرده است....

 

هادی ملک پور

 

********************

 

اشعار شب ششم محرم – روضه حضرت قاسم بن الحسن(ع) – وحید قاسمی

 

شوق شهادت

 

 براي پرزدنت حجم آسمان كم بود

 ولي به بال و پر خسته ات،توان كم بود

 

 شتاب كردي و واماند بند نعلينت

 چقدر شوق شهادت مگر زمان كم بود؟

 

 چرا تو را همه ي كوفه سنگ باران كرد؟

 درون لشگر آنها مگر سنان كم بود؟

 

 جمل بهانه ي خوبي به دستشان مي داد

 براي كشتن تو بغض نهروان كم بود

 

 به فكر جايزه ي بردن سرت بودند

 شراب خون تو در سفره هاي شان كم بود

 

 نفس كشيدنتان رنگ وبوي زهرا داشت

 ميان سينه ي تو چند استخوان كم بود

 

وحید قاسمی

 

*******************

 

اشعار شب ششم محرم الحرام – روضه حضرت قاسم بن الحسن(ع) – وحید قاسمی

 

 گزارش

 

 ابر زخمت دوباره بارش كرد

 آسمان را دچار لرزش كرد

 

 چشم در خون نشسته ام، قاسم

 زخم هاي تو را شمارش كرد

 

 كاكلت دست يك مغيره صفت

 خنده اش با كنايه غرش كرد

 

 اي يتيم حسن، گلوي تو را

 سايه ي دشنه اي نوازش كرد

 

 نيزه اي در طواف سينه ي تو

 با خداي خودش نيايش كرد

 

 زير نعل زمخت صدها اسب

 درد صبر تو را ستايش كرد

 

 خس خس سينه ي شكسته ي تو

 صحنه را موبه مو گزارش كرد

 

وحید قاسمی

 

******************

 

اشعار شب ششم محرم الحرام – روضه حضرت قاسم بن الحسن(ع) – سعید توفیقی

 

ساحل بحر کرم پُر موج است

میل سیمرغ بقا بر اوج است

علم اعداد ریاضــی برگشت

عدد سیزده امشب زوج است

**

سیــزده بار حزینـــم امشب

با غم و غصه عجینم امشب

به خود عشق قسم ، دلشده ی

سیزده سالــه ترینــم امشب

**

سیزده بار زخود رستم من

سیزده مرتبــه سرمستم من

سیزده بار به آقا سوگنــد

قاسم ابن الحسنی هستم من

**

سیـــزده بار دلــم در محــن است

تا سحر ذکر دلم یا حسن است

آن شهیدی که شب روضه ی اوست

سیزده ساله ترین بی کفن است

**

گرمسلمان امام حسنیــد

سائل لطف مدام حسنید

سیزده بار بگوئید حسین

تا بفهمند غــلام حسنید

**

سیزده حجــله بنا بگذاریــد

سـیزده بـار حـنـا بـگذارید

سفره ی عقد بچینید و در آن

قـاب عکس شهدا بگذارید

**

سیزده بار حسینـــی بشــوید

بربلا شـــاهد عینی بشوید

حال که رخصت گریه دارید

فاتحه خوان خُمینی بشوید

***

یاد از پیر جماران بکنید

سیزده مــوی پریشان بکنید

سردهيد اشهد انّ قاسم

خویش را باز مسلمان بکنید

**

سیزده بار زخود پر بکشید

سیزده جام بلا سر بکشید

یاد از حجله قاســـم بکنید

سیزده لاله ی پرپر بکشید

**

کوفیان یکدفعه بی تاب شدند

در شگفت از رخ مهتاب شدند

تا که از خیمه خود کرد طلوع

سیزده قـــرص قمر آب شدند

**

چه جمالی کَفَلق لایق اوست

سیزده حور و ملک شایق اوست

بسکه دارای کمالات است او

سیزده بار خدا عاشق اوست

**

دیده شد قبقبه ، چشمش کردند

بلکه صد مرتبه چشمش کردند

قمــر سیزده تا کــه ســـر زد

چشمها یک شبه چشمش کردند

**

سیزده مرتبه در خویش شکست

استخوانش زپس و پیش شکست

سنگها قصد طوافـــش کردند

شیشه ی تنــگ بلوریش شکست

**

آتش جنگ چو افروخته شد

جگر فاطمه ها سوخته شد

حرکت نعل ز اندازه گذشت

بدنش روی زمین دوخته شد


سعيد توفيقي

 

********************

 

 اشعار شب ششم محرم - روضه حضرت قاسم بن الحسن(ع) - مصطفی متولی

 

لاله خشکی و از خون خودت تر شده ای

بی سبب نیست که این گونه معطر شده ای

 

دشت را از شرر داغ دلت سوزاندی

‏یک تنه باغی از آلاله پرپر شده ای

 

تنش تیغ و تنت کرب و بلا را لرزاند

‏زخمی صاعقه خنجر و حنجر شده ای

 

چه کنم با غم این سینه پامال شده

‏به خدا آینه پهلوی مادر شده ای

 

سنگ بر آینه ات خورده و تکثیر شده

مثل غم های دلم چند برابر شده ای

 

ماه داماد کفن پوش، هلالم کردی

‏شاخ شمشاد عمو قد صنوبر شده ای

 

این جماعت همه دنبال سرت آمده اند

چشم بر هم بزنی پیکر بی سر شده ای

 

دست و پا می زنی و من جگرم می سوزد

خیلی امروز شبیه علی اکبر شده ای

 

  مصطفی متولی

اشعار شب ششم محرم الحرام – روضه حضرت قاسم بن الحسن(ع)

اشعار شب ششم محرم – علی صالحی

 

لاله‌ي خشك شده! زينت صحرا شده‌اي

باغبان نيست ببيند كه چنين وا شده‌اي

 

برگ برگ بدنت ريخته دورم ، قاسم

بر زمين مانده و پا خورده‌اي و تا شده‌اي

 

سنگها نُقل شدند و به سرت پاشيدند

تازه دامادِ عمو...بَهْ..! كه چه زيبا شده‌اي

 

آن قَدَر جسم نحيف تو به هم پيچيده

هرچه كه مي‌نِگرم شكل مُعمّا شده‌اي

 

خيز و برگرد به خيمه كه ببيند نجمه

مثل سقّا چه قَدَر خوش قد و بالا شده‌اي

 

استخواني سر راه نفسَت سبز شده

بي‌جهت نيست كه يادآور زهرا شده‌اي

 

علي صالحي

برگرفته از وبلاگ من غلام قمرم

 

*********************

 

اشعار شب ششم محرم

 

از بس که شکستند تو را برگ و بری نیست

خونِ تو به جا مانده ولی بال و پری نیست

 

هرچند برایت پدری کرده ام اما

صد شکر کنار بدن تو پدری نیست

 

نیمی ز غم اکبر و نیمی ز غم تو

یک گوشه ی بی داغ به روی جگری نیست

 

این گونه که بر ریشه ی تو خورده گمانم

بی فیض عظیم از بدن تو تبری نیست

 

گفتم که تو را جمع کنم از دل این دشت

عطر تو می آید ولی از تو اثری نیست

 

باید خبرت را ز سم اسب بگیرم

جای دگر انگار ز جسمت خبری نیست

 

گفتم که سرت را سر زانو بگذارم

افسوس که دیر آمدم اینجا و سری نیست

**

اگرشاعر این شعر را میشناسید لطفا اطلاع دهید

 

*********************

 

اشعار شب ششم محرم

 

بی تو در بین حرم بانگ عزا افتاده

وای قاسم عوض وا عطشا افتاده

 

چاره ای کن که نمانند به روی دستم

عمه ات از نفس و نجمه ز پا افتاده

 

گيسويِ مادر ِ تو باز شده در خيمه

تا كه گيسويِ تو در دستِ بلا افتاده

 

کار، کار نظر شوم حرامی ها بود

 اگر این لاله ی انگشت نما افتاده

 

به دلم ماند عمو نه که بگویی بابا

لبت از زمزمه از خنده چرا افتاده

 

خیز شاید کمک لرزش پایم باشی

کارم از رفتن اکبر به عصا افتاده

شده دشوار تماشاي تو از سمت حرم

چقَدَر سنگ ميانِ تو و ما افتاده

 

لشگری قصد طواف تو رسید و رد شد

بدنی سرخ در این سعی و صفا افتاده

 

دست در زیر تنت برده ام و میپرسم

بین این ساقه چرا این همه تا افتاده

 

قد کشیدی کمی از پا و کمی از سینه

بین اندام تو این فاصله ها افتاده

 

هر کجا تاخته اسبی کمی از تو رفته

لخته خونت همه جا در همه جا افتاده

 

بوی تو پخش شده بس که تنت بخش شده

سر این واژه چرا چند هجا افتاده

 

کاکلت قطع شد و حرمله در دستش برد

اثر پنجه ی او بر سر و پا افتاده

 

می برم تا در خیمه قد و بالایت را

چند عضوی ز تو ای وای کجا افتاده

 

شیشه ی خورد من آرام نفس زن بدجور

استخوان های شکسته به صدا افتاده

 

ای ضریح حسنم زود مشبّک شده ای

در حرم با تو دو وا حسنا افتاده

**

اگرشاعر این شعر را میشناسید لطفا اطلاع دهید

 

*********************

 

اشعار شب ششم محرم – رضا جعفری

 

گفتی که سرنوشت همین ازقدیم بود

گفتی مرا نصیب بلایی عظیم بود

 

دست رکاب بر سر پایم نمی رسید

آن اسب هم مخالف جنگ یتیم بود

 

وقتی که روی دامن تو سر گذاشتم

دیدم تو را چقدر نگاهت رحیم بود

 

حتی حضور زودِ تو هم فایده هم نداشت

آن لحظه آمدی تو که حالم وخیم بود

 

از نعل و اسب و دشنه و شمشیر و سنگ وخاک

هر چیز در بلندیِ قدم سهیم بود

 

وقتی که بال بال زدم بین دست تو

زیبا ترین پریدن این یا کریم بود

 

رضا جعفری

برگرفته از وبلاگ هیئت رایت العباس نظر آباد

 

*********************

 

اشعار شب ششم محرم – محسن مهدوی

 

دل نازک

 

ما را برای كسب شهادت دعا كنيد

اين كار را برای رضای خدا كنيد

 

مانند مجتبی پدرم غصه می خورم

گر كه مرا به واژۀ صبر آشنا كنيد

 

بابای من كه كرببلا نيست پس شما

فكری به حال اين پسر مجتبی كنيد

 

دل نازكم ،چه كار كنم ارث برده ام

با قاسم امام حسن خوب تا كنيد

 

جای زره برای تنم جان فاطمه

لطفی كنيد يك كفنی دست و پا كنيد

 

جا مانده ام ز اكبر ليلا ،چه می شود

ای تيغ های تشنه مرا هم صدا كنيد

 

من آمدم كه در عوض جنگ نهروان

بغض گلو گرفته ی تان را رها كنيد

 

دارم به آرزوی دلم ميرسم ، چه خوب !

در راه عشق زود سرم را جدا كنيد

 

محسن مهدوی

 

*********************

 

اشعار شب ششم محرم – علی اکبر لطیفیان

 

آشنا بود آن صدایِ آشنایی که زدی

کربلا بیت الحسن شد با صدایی که زدی

 

خواهرم را بیشتر از هر کسی خوشحال کرد

بانگ إنّی قاسم بن المجتبایی که زدی

 

لشکری را ریختی، آخر تنت را ریختند

کار دستت داد آخر ضربه هایی که زدی

 

استخوان سینه ات میگفت اینجایم عمو

خوب شد پیدا شدی با دست و پایی که زدی

 

ذره ذره چون علیِّ اکبرم میبوسمت

این به جای بوسه هایِ بر عبایی که زدی

 

سیزده تا سیزده تا نیزه بیرون میکشم

در إزای سیزده جام بلایی که زدی

 

علی اکبر لطیفیان

برگرفته از وبلاگ من غلام قمرم

 

*********************

 

اشعار شب ششم محرم – یوسف رحیمی

 

نهال اهل حرم طعمه تبر شده است

تنت چقدر سزاوار بال و پر شده است

 

میان نیزه و شمشیر و خون حلالم کن

برات عشق من این قدر درد سر شده است

 

دوباره داغ دلم تازه شد که می بینم

تن تو از تن بابات زخم تر شده است

 

به عمه ات چه بگویم اگر تو را پرسید

قدش خمیده ببین دست بر کمر شده است

 

صدای مادرت از خیمه ها بلند شده

ز آن چه بر سرمان آمده خبر شده است

 

در این دقایق کوتاه قد بلند شدی

چه کرده اند قدت این قدر شده است

 

عمو چه خوب نبودی نظر کنی به تنم

برای تاخت اسبانشان گذر شده است

 

یوسف رحیمی

برگرفته از وبلاگ مشق هیئت

 

*********************

 

اشعار شب ششم محرم – عبدالحسین مخلص آبادی

 

می خواستند ملائکه وقف غمت کنند

جایی کنار دست خودم محرمت کنند

 

از پاکی ات شنیده و حالا قرارشد

اینجا کنار دجله تو را زمزمت کنند

 

لب تشنه می روی که مرا جان به لب کنی؟

باران شدی که بر سرمان نم نمت کنند؟

 

از اولش که حرف عسل خوردن تو بود

اصلا قرار بوده تو را در همت کنند

 

جان عمو نقاب خودت را تکان مده

راضی مشو شبیه خودم پرچمت کنند

 

نجمه کنار خواهر من گریه می کند

تا اندکی به نیزه تو را محکمت کنند

 

ارثی که برده ای تو زمادربزرگ خود

باعث شده در اوج جوانی خمت کنند

 

اصلا قرار بوده تو را پیش چشم من

مثل علیٍ اکبر لیلا کمت کنند

 

عبد الحسین مخلص آبادی

 

*********************

 

اشعار شب ششم محرم – علی اکبر لطیفیان

 

من برایت پدرم پس تو برایم پسری

چه مبارک پسری و چه مبارک پدری

 

یاد شب های مناجات حسن می افتم

می وزد از سر زلف تو نسیم سحری

 

همه گشتیم ولی نیست به اندازه ی تو

نه کلاه خوودی و نه یک زره ای نه سپری

 

من از آنجا که به موسایی ات ایمان دارم

می فرستم به سوی قوم تو را یک نفری

 

بی سبب نیست حرم پشت سرت راه افتاد

نیست ممکن بروی و دل ما را نبری

 

قاسمم را به روی زین بگذار عبّاسم

قمری را به روی دست گرفته قمری

 

نوعروست که نشد موی تو را شانه کند

عاقبت گیسویت افتاد به دست دگری

 

تو خودت قاسمی و سر زده تقسیم شدی

دو هجا بودی و حالا دو هجا بیشتری

 

بند بند تو که پاشید خودم فهمیدم

از روی قامت تو رد شده هر رهگذری

 

جا به جا می شود این دنده تکانت بدهم

وای عجب درد سری وای عجب درد سری

 

علي اكبر لطيفيان

برگرفته از وبلاگ من غلام قمرم

 

*********************

 

اشعار شب ششم محرم – محسن مهدوی

 

فوران

 

از کنج لبش عسل زمین می ریزد

کرده فوران که اینچنین می ریزد

 

همراه عسل گر که دهان بگشاید

اسماء خداوند مبین می ریزد

 

تا حرف شهادت به وسط می آید

از چشم ترش درّ و نگین می ریزد

 

از چهره دشمنان او تردید و

از صورت ماه او یقین می ریزد

 

از بس که حیا می کند از روی عمو

دارد عرق از روی جبین می ریزد

 

خرسند تر از همیشه شد وقتی که

فهمید که خون به پای دین می ریزد

 

شمشیر که می زند میان میدان

از اشک ملائک آفرین می ریزد

 

ای وای به جای نقل دشمن سر او

شمشیر و عمود آهنین می ریزد

 

محسن مهدوی

 

*********************

 

اشعار شب ششم محرم – علی اکبر لطیفیان

 

زره اندازه نشد پس کفنش را دادند

کم ترین سهمیه از سهم تنش را دادند

 

قاسم انگار در آن لحظ اناالهو شده بود

سر این او شدنش بود "من"ش را دادند

 

بی جهت نیست تماما بغلش کرده حسین

بعد ده سال دوباره حسنش را دادند

 

تا که حرز حسنی همره قاسم باشد

عمه ها تکه اي از پیرهنش را دادند

 

داشت مجذوب کلیم اللهی خود می شد

سنگ ها نیز جواب سخنش را دادند

 

داشت با ریختنش پاي عمو کم شد

چقدر خوب زکات بدنش را دادند

 

گفت یعقوب :تن یوسف من را بدهید

گفت یعقوب :ولی پیرهنش را دادند

 

علی اکبر لطیفیان

برگرفته از وبلاگ مشق هیئت

 

*********************

 

اشعار شب ششم محرم – علی اکبر لطیفیان

 

گُل ِ پژمرده پژمردن ندارد

ز پا افتاده پا خوردن ندارد

مرا بگذار عمو برگرد خيمه

تن پاشيده كه بردن ندارد

**

بيا شوق مرا ضرب المثل كن

تمام ظرفهايم را عسل كن

براي آنكه از دستت نريزم

مرا آهسته آهسته بغل كن

**

لبم بوي پدر دارد عمو جان

سرم شوق سفر دارد عمو جان

تمام سنگها بر صورتم خورد

يتيمي دردسر دارد عمو جان

 

علي اكبر لطيفيان

برگرفته از وبلاگ من غلام قمرم

 

*********************

 

اشعار شب ششم محرم – علی اکبر لطیفیان

 

خوب است هرعاشق قرنی داشته باشد

دردست عقیق یمنی داشته باشد

گرمیل به قربان شدنی داشته باشد

بد نیست که معشوق  « لن » ی داشته باشد

 

این جذبه عشق است که ردکردمت اینجا

ورنه پی چشمم نمی آوردمت اینجا

 

تو فرق نداري به خدا با پسرخویش

اینگونه عمو را مکشان پشت سرخویش

خوب است نقابی بزنی برقمرخویش

تا قوم زمینت نزند با نظرخویش

 

آخر تو شبیه حسنی،حرز بیانداز

تو یوسف صحراي منی،حرزبیانداز

 

ماه از روي چون ماه تو وامانده دهانش

زلف تو پریشان شد و دادند تکانش

حق دارد عمو این همه باشد نگرانش

این ازرق شامی و تمام پسرانش

 

کوچکتر از آنند به جنگ تو بیایند

گرجنگ بیایند به چنگ تو میایند

 

زن ها چقدر موي پریشان تو کردند

از بس که دعا بر تو و برجان تو کردند

وقتی که نظر بر قد طوفان تو کردند...

وقتی که نگه بر تو و میدان تو کردند

 

گفتند:نبردش چه نبردي است ماشالله

این طفل حسن زاده چه مردي است ماشالله

 

بالاي فرس بودي و بانگ جرس افتاد

بانگ جرس افتاد و به رویت فرس افتاد

از هرطرفی بال و پرت در قفس افتاد

سینه ت که صداکرد، عمو از نفس افتاد

 

از زندگی ات آه، تو را سیرنکرده؟

چیزي وسط سینه ي تو گیرنکرده؟

 

میل تو به شوق آمد و ضرب المثلت کرد

آئینه جنگیدن مرد جملت کرد

آنقدرعسل گفتی و مثل عسلت کرد

با زحمت بسیارعمویت بغلت کرد

 

از بسکه عدو سنگ به ظرف عسلت زد

اندام تو در بین عسل ریخت کش آمد

 

دور و برت آنقدرشلوغ است که جانیست

خوبی ضریح تو به این است جدا نیست

برگیسوي تو خون جبین است،حنا نیست

نه ...بردن این پیکر تو کار عبا نیست

 

باید که کفن پوش بلندت بنمایم

آغوش به آغوش بلندت بنمایم

 

یک لحظه تو پاشو بنشین...جان برادر

آخرچه کنم ماه جبین ...جان برادر؟

تا پا مکشی روي زمین...جان برادر

از کاکل تو مانده همین؟...جان برادر

 

جسم تو زمین است .عمو ، میرود از دست

تو میروي ازدست ،عمو می رود از دست

 

علی اکبر لطیفیان

برگرفته از وبلاگ مشق هیئت

 

*********************

 

اشعار شب ششم محرم – وحید قاسمی

 

سيزده شيشه عسل

 

نوجوان قبیله خورشید                     

عالم دَهر مکتب توحید

 

آمده نیزه جمل در دست                 

سیزده شیشه عسل در دست

 

نام اوچیست درعشیره عشق؟          

قاسم بن الحسن،نبیره عشق

 

کارصد تیغ کرده مژگانش                

خشم عباس برق چشمانش

 

با لب خشک خود غزل میخواند      

شعر احلا من العسل میخواند

 

از نگاه و صداش غم می ریخت           

رجزش دشت را به هم می ریخت

 

نعره می زد: منم یتیم حسن             

کفنم را حسین کرده به تن

 

غیرتی سبز خون رگهایم                 

نوه ي بوتراب و زهرایم

 

آمدم پابه پای شمشیرم                   

انتقام مدینه را گیرم

 

یا علی گفت و لب تر از می کرد       

اسب ها را یکی یکی پی کرد

 

تیغ را رقص ذوالفقاری داد                

همه کفر را فراری داد

 

با دل شیر تا کجا رفته!؟                  

چقدر او به مجتبی رفته

 

گر چه از چارسو گلاویزند               

کوفیان مثل برگ می ریزند

 

لشگر ظلم را چه شاکی کرد           

مرحبا، خوب گرد و خاکی کرد

 

تیغ می زد،سینجلی می گفت          

مست و مدهوش یاعلی می گفت

 

عاقبت تشنگی به بندش کرد           

نیزه ای آمد و بلندش کرد

 

از لب آسمان زحل افتاد                 

 سیزده شیشه عسل افتاد

 

طاقت صبر را زکف برده                 

مثل زهرا چه بد زمین خورده

 

دیدم از رد بند نعلینی                    

 قد کشیده به طرفة العینی

 

دشنه کینه را صدا کردند                  

سر مهتاب را جدا کردند

 

کاروان را ز کربلا بردند                     

سر او را مغیره ها بردند

 

وحید قاسمی

 

*********************

 

اشعار شب ششم محرم – علی اکبر لطیفیان

 

با سر ِنیزه تنت را چه به هم ریخته اند

ذره ذره بدنت را چه به هم ریخته اند

 

سنگها روی لب خشک تو جا خوش کردند

این عقیق یمنت را چه به هم ریخته اند

 

وسط معرکه ای رفتی و گیر افتادی

سر فرصت بدنت را چه به هم ریخته اند

 

تا به حالا نشده بود جوابم ندهی

وای بر من دهنت را چه به هم ریخته اند

 

چشم من تار شده به چه مداواش کنم

یوسفم پیرهنت را چه به هم ریخته اند

 

عمه ات آمده تا دست به معجر ببرد

بدن بی کفنت را چه به هم ریخته اند

 

ابروان تو حسینیست و چشمت حسنیست

این حسین و حسنت را چه به هم ریخته اند

 

علی اکبر لطیفیان

برگرفته از وبلاگ من غلام قمرم

 

*********************

 

اشعار شب ششم محرم – قاسم نعمتی

 

زیبای امام زاده ها

 

آیینه روی مجتبایی قاسم

مستغرق ذات کبریایی قاسم

 

مثل علی اکبری برای ارباب

چشم تو کند گره گشایی قاسم

 

حالاکه پسر دار شده شاه کریم

داغ است بساط هر گدایی قاسم

 

از گوشه لبهات عسل می ریزد

مدهوش زباده ی بقایی قاسم

 

دل می برد از همه مناجات شبت

مانند حسن چه خوش صدایی قاسم

 

قسمت نشده اگر امامت بکنی

معصومی و از کنه جدایی قاسم

 

تحت الهنکی که بسته ای شاهد بود

زیبای امام زاده هایی قاسم

 

سوگند به پینه های پیشانی تو

با سن کمت پیر دعایی قاسم

 

در کرب وبلا همه حرم دار شدند

آخر تو خودت بگو کجایی قاسم

 

گویا که حرم نداشتن ارث شماست

بی مرقد و بی صحن وسرایی قاسم

 

پشت سر تو دعای نجمه زیباست

از بسکه لطیف و دلربایی قاسم

 

تو وارث تکسوار جنگ جملی

الحق حسن کرب وبلایی قاسم

 

زیر پر عباس کشیدی شمشیر

شاگرد امیر خیمه هایی قاسم

 

گردن زده ای ازرق و اولادش را

زیرا نوه ی شیر خدایی قاسم

 

در عرش برای تو علی کف زده است

تو وارث شاه لافتایی قاسم

 

ای وای گرفتند همه دورت را

چون گل به میان خارهایی قاسم

 

پهلوی تو ضربه خورده مثل مادر

افتا ده میان دست و پایی قاسم

 

زیر سم اسب نرم شد پیکر تو

بر داغ عظیم مبتلایی قاسم

 

بازیچه ی قاتل است این کاکل ناز

گیسوی تو شد رنگ حنایی قاسم

 

از کهنگی نعل کفن پاره نشد

سربسته شده چه روضه هایی قاسم

 

جان داشتی و تن تو را کوبیدند

فرق من و توست ماجرایی قاسم

 

نجمه همه گیسوان خودرا می کَند

تو قاتل او به نیزه هایی قاسم

 

قاسم نعمتی

 

*********************

 

اشعار شب ششم محرم – علی اکبر لطیفیان

 

آمد از خیمه همچو قرص قمر

آنکه آماده بهر پرواز است

اشتیاق است و ترس جاماندن

بند نعلین او را اگر باز است

**

کربلا با نسیم گلبرگش

رنگ و بوی گلاب می گیرد

حسنی زاده است حق دارد

چهره اش را نقاب می گیرد

**

آخر او ماهپاره می باشد

مثل خورشید عرشه ی زین است

آن گلی که به چشم می آید

زودتر در نگاه گلچین است

**

قامت سبز و قد کوتاهش

بوی کامل ترین غزل دارد

اینکه شوق زبان زد عشق است

سیزده شیشه ی عسل دارد

**

جشن دامادی و بلوغش بود

که به تکلیف خود عمل می کرد

مثل یک غنچه زیر مرکبها

داشت خود را کمی بغل می کرد

**

سینه گاهش کمی تحمل داشت

آن هم از دست نعلها وا شد

معجزه پشت معجزه آمد

نونهالی شبیه طوبی شد

**

گر عمو را شکسته می خواند

گر کلامی به لب نمی آرد

در مسیر صدای بی حالش

استخوان مزاحمی دارد

**

قامت او کمی بزرگ شده است

یا عمو قامت خمی دارد؟!

رد پای کشیده ی او تا

وسط خیمه لاله می کارد

**

بر سر گیسوی پریشانش

رنگ خونابه نیست؟ رنگ حناست

آخر این نوجوان بی حجله

تازه داماد سیدالشهدا ست

 

علی اکبر لطیفیان

برگرفته از وبلاگ نود و پنج روز باران

 

*********************

 

اشعار شب ششم محرم – علی اکبر لطیفیان

 

بالاترين محله ي پرواز جاش بود

خورشيد از اهالي صبح نگاش بود

 

خال لبش كه ارثيه ي آفتابهاست

يك آسمان ستاره ي قطبي فداش بود

 

يك بند بسته ، بند دگر را نبسته است

اين اشتياق تازه ي نعلين پاش بود

 

كم كم بزرگ ميشود و مرد ميشود

آنقدر سنگ و تير و بهانه براش بود

 

افتاده بود و دور خودش داد ميكشيد

يك استخوانْ دردِ بدي در صداش بود

 

آن جاده اي كه ما به غبارش نميرسيم

اين نوجوان قافله در انتهاش بود

 

علي اكبر لطيفيان

برگرفته از وبلاگ من غلام قمرم

 

*********************

 

اشعار شب ششم محرم – وحید مصلحی

 

از شوری چشم حسودان ترس دارم

بی نظم میبندم سرت عمامه ات را

آه! ای کبوتر بچه ی مشتاق ِ پرواز

محکم گرفتی توی دستت نامه ات را

**

میخواستم نفرستمت اما عزیزم

حکم ِ جهادت را تو از بابا گرفتی

سخت است از تو دل بریدن چاره ای نیست

از عمه شمشیر پدر آیا گرفتی ؟

 **

با جنگ جویان فرق داری  مرد ِ کوچک 

گشتم  زره اندازه ات پیدا نکردم

 شهد ِ شهادت از لبانت بود جاری

میخواستم بوسم لبت اما .. نکردم

**

مانند زهرا راه رفتن شیوه ی توست

تیغ حسن در دست و با لبخند رفتی

پشت سرت لرزید قلب ِ خیمه وقتی

خونخواهی آن اکبر ِ دلبند رفتی

**

هل من مبارز ؟ میزنی فریاد در دشت

مثل عمو پیچیده میجنگی دلاور

ارزق چشیده ضربه های کاری ات را

ای قوم بی دین هر که می خواهی بیاور ...

**

ممکن نشد تا با تو رو در رو بجنگند

نامردمان انگار فکری تازه دارند

ای تازه دامادم به جای نقل اینها...

...در دامن خود سنگ بی اندازه دارند

**

یک نیزه ای انداخت از مرکب زمینت

یک لشکر از کفتارها دور و بر توست

بر صورتت یک رد ِ سم اسب مانده

در یاد من طرح نگاه آخر توست

**

 از بس که پاشیده تنت امکان ندارد

اهل حرم یک جسم کامل را ببینند

آه ای گل ِ پرپر گلابت را گرفتند

ای غنچه دورت داس های لاله چینند

**

ای غنچه ی بشکفته ی زیر سم اسب 

قدری خودت را زیر مرکب ها بغل کن

بیچاره ام کرده صدای ِ ضجه هایت 

این مرگ سختت را خودت احلی عسل کن

**

این اسبها با سینه ات آخر چه کردند ؟

پیچیده در کرب و بلا بوی ِ مدینه

اینقدر پایت را مکش جانسوز برخاک

از دردهای استخوان ِ توی سینه

 **

پنهان مکن از من تو با لبخند دردت

لبخندهایت می زند آتش عمو را

وقتی که میخندی به من ای ماهپاره 

میبینم آن  سر نیزه ی توی گلو را

**

 می آیم از خیمه کنار پیکری که ..

در زیردست و پای اسبان قد کشیده

بهتر که زینب در میان خیمه ها ماند

بهتر شده جان کندنت را او ندیده

**

باید در آغوشت بگیرم نرم و آرام

خیلی مواظب باشم از دستم نریزی  

با اشک جسمت را به سمت ِ خیمه بردم 

مثل علی اکبر برای من عزیزی

 

وحید مصلحی

 

*********************

 

اشعار شب ششم محرم – حسن کردی

 

این سنگ ها كه دور و برت را گرفته اند

چون تیغ تیز بر بدنت جا گرفته اند

 

دیدند بی زره چو تن نازك تو را

با شدت تمام تری، پا گرفته اند

 

چشمت زدند بس كه حَسن صورتی عمو!

زیبایی تو را به تماشا گرفته اند

 

آنان كه تیر گوشه تابوت می زدند

حالا تو را شبیه به بابا گرفته اند

 

گفتند كوچه باز كنید از سپاهیان

یاد حسن به كوچه ی زهرا گرفته اند

 

كم دست و پا بزن نفسم بند آمده

خون تو را به صفحه صحرا گرفته اند

 

تشییع می كنند تنت را به اسب ها

جسم تو را مباح بر آن ها گرفته اند

 

حسن کردی

 

*********************

 

اشعار شب ششم محرم – سید محمد جواد شرافت

 

در سرخی غروب نشسته سپیده ات

جان بر لبم ز عمر به پایان رسیده ات

 

آخر دل عموی تو را پاره پاره کرد

آوای ناله های بریده بریده ات

 

در بین این غبار به سوی تو آمدم

از روی رد خون به صحرا چکیده ات

 

خون گریه می کنند چرا نعل اسبها

سخت است روضه ي تن د‏ر خون تپیده ات

 

بر بیت بیتِ پیکر تو خیره مانده ام

آه ای غزل! چگونه ببینم قصیده ات

 

احلا من العسل ز لبان تو می چکد

ای گل زبانزد است بیان عقیده ات

 

باید که می شگفت گل زخم بر تنت

از بس خدا شبیه حسن آفریده ات

 

سيد محمد جواد شرافت

 

*********************

 

اشعار شب ششم محرم – یوسف رحیمی

 

در نگاهت فروغ توحيد است

چشم هايت دو چشمه خورشيد است

 

هر نگاه پر از صلابت تو

در حرم روشناي اميد است

 

با تماشاي قامتت، ارباب

پدرت را کنار خود ديده است

 

کوه عزم و اراده اي قاسم!

در دلت شور عشق، جاويد است

 

نورِ حُسن و حماسه‌ي مولا

بر قد و قامت تو تابيده ست

 

دمي از رخ نقاب را بردار

پرده‌ي آفتاب را بردار

 

مشق کردي خروش ايمان را

اين شکوه بدون پايان را

 

آفريدي ميانه‌ي ميدان

رزم مولايي نمايان را

 

پسر تکسوار صبح جمل

زير و رو کرده اي تو ميدان را

 

صد چو أزرق غبار يک قدمت

بنگر اين لشکر گريزان را

 

تيغ اگر بر کشي شبيه عمو

به لجام آوري تو طوفان را

 

قامت تو اگر چه بي زره است

تيغت آن ابروان پر گره است

 

کام خشکت پر از عسل شده است

چشم تو چشمه‌ي غزل شده است

 

شيوه هاي نبرد حيدري‌ات

طرحي از عرصه‌ي جمل شده است

 

مادرت «إن يکاد» مي خواند

پسر مجتبي چه يل شده است

 

شوق پرواز را همه ديدند

در نگاهي که بي بدل شده است

 

در هواي امام لب تشنه

جان فشاني تو مثل شده است

 

از ازل با خدات يکدله اي

تا وصالش نمانده فاصله اي

 

تويي و ناله هاي ممتدّت

داده دستان نيزه ها مدّت

 

من خميدم تو هم رشيد شدي

شده حالا شبيه من قدّت

 

زخم شمشير و دشنه و نيزه

بوسه بوسه نشسته بر خدّت

 

زود حاجت روا شدي، آخر

هيچ تيري نمي‌کند ردّت

 

لشکري سوي تو هجوم آورد

يک نفر، نه نبود در حدّت

 

پيکرت در غبارها گم شد

در ميان سوارها گم شد

 

زلف در زلف گيسويت زخمي‌ست

همه‌ي پيچش مويت زخمي‌ست

 

ناله ناله صداي بي رمقت

چشمه‌ي چشم کم سويت زخمي‌ست

 

در سجودي ميانه‌ي مقتل!

يا که محراب ابرويت زخمي‌ست

 

باز بوي مدينه مي‌آيد

نکند دست و بازويت زخمي‌ست

 

پهلوي تو، شکسته قامت من

آه انگار پهلويت زخمي‌ست

 

زخم هاي تنت همه کاري

بسکه از تو شده طرفداري

 

راوي داغ تو نسيم شده

پيکرت دشت يا کريم شده

 

بيکران است وسعت قلبت

داغ هايت اگر عظيم شده

 

چيزي از پيکرت نمانده دگر

بسکه دلجويي از يتيم شده

 

همه با اسب هاي تازه نفس!

چقَدَر دشمنت رحيم شده!

 

اتفاقات تازه اي افتاد

نعل هم آمده سهيم شده

 

پيکرت گرچه ارباً اربا بود

چشم هايت هنوز هم وا بود

 

از تن تو عجب ضريحي ساخت

مرکبي که به پيکرت مي تاخت

 

چه به روز تن تو آوردند

عمه هم پيکر تو را نشناخت

 

دست مرکب به پاي تو نرسيد

عاقبت نيزه اي تو را انداخت

 

دلش از کينه‌ي علي پر بود

آن که شمشير سوي تو افراخت

 

هر کسي بغض نهرواني داشت

به گل افشاني تنت پرداخت

 

آيه آيه شده تمام تنت

بوي يوسف دمد ز پيرهنت

 

یوسف رحیمی

اشعار شب ششم محرم-شهادت حضرت قاسم(ع)

اشعار شب ششم محرم

 

دُرّ یتیمم رنگی از گوهر نداری

در حنجر پُر خون خود جوهر نداری

 

دندان تو با نعل مرکب ها شکسته

یک جای سالم در سر و پیکر نداری

 

چشم تو را با گوشه عمامه بستم

حالا همان عمامه را بر سر نداری

 

خوب است رفتی و ندیدی غربت من

ظلمی که در راه است را باور نداری

 

ای کشته زهرایی پهلو شکسته

حسرت برای روضه مادر نداری؟

 

وقتی که من سر میدهم آیم به پیشت

دیگر غمی غیر از غم معجر نداری

 

اگر شاعر این شعر را میشناسید لطفا اطلاع دهید

 

***********************

 

اشعار شب ششم محرم

 

تا كه از چهره ات نقاب افتاد

رونق از بزم آفتاب افتاد

 

چهره ي مجتبائي ات گُل كرد

در دل دشت التهاب افتاد

 

ديد عباس رزم شاگردش

ديد صحرا در اضطراب افتاد

 

همه از نعره ي تو فهميدند

کار با پور بوتراب افتاد

 

تا حريف نبرد تو نشدند

بارش سنگ در شتاب افتاد

 

گویيا زخم آتشين خوردي

يا عمو گفتي و زمين خوردي

 

به سرت سر رسيده ام برخيز

شاخه ياس چيده ام برخيز

 

سيزده سال انعكاس حسن

پسر قد كشيده ام برخيز

 

خاطرات قديمي یثرب   

اشك هاي چكيده ام برخيز

 

تا نفس هاي آخرت نشود

تا كنارت رسيده ام برخيز

 

من جوان مرده ام بمان پیشم

خسته ام قد خميده ام برخيز

 

با تنت در برابرم چه كنم

شرمگين برادرم چه كنم

 

يافتي گرچه آرزويت را

مي كشي با غمت عمويت را

 

همگي ايستاده مي خندند

كن نظر دشت روبه رويت را

 

چقدر سنگ بر مزار تو هست

كه شكسته چنين سبويت را

 

كه در اين خاك پرپرت كرده

بين خون قاب كرده رويت را

 

لب خود وا مكن كه می بينم

زخم سر نيزه در گلويت را

 

كه زده شانه ات به پنجه خويش

كه چنين تاب داده مويت را

 

حيف مشتي ز كاكلت مانده

گيسويت دست قاتلت مانده

 

بیشتر مثل مجتبي شده اي

ولي افسوس بي صدا شده اي

 

مثل آئينه اي كه خورده زمين

تكه تكه جدا جدا شده اي

 

قد كشيدي شبيه عباسم

 هر كجا تيغ خورده وا شده ای

 

هركجا دست مي زنم گود است

واي من غرق رد پا شده اي

 

زير سنگيني هزاران اسب

به گمانم که آسيا شده اي

 

سينه ات بس كه جا به جا شده است

استخوان ها پر از صدا شده است

 

اگر شاعر این شعر را میشناسید لطفا اطلاع دهید

 

***********************

 

اشعار شب ششم محرم – موسی علیمرادی

 

نفسم حبس شد از آنچه که چشمم دیده

پر و بال نفسم را پر و بالت چیده

 

هر تنی مثل تو پرپر بشود می پاشد

بدنت از عسل اینگونه به هم چسبیده

 

نقل دامادی تو بود ؛مبارک باشد

سنگ هایی که به روی سر تو باریده

 

چه قدر خار به زخم بدنت می بینم

چه قدر پیکر تو روی زمین چرخیده

 

چه قدر موی تو در دور و برت ریخته است

پیچش زلف تو در دست چه کس پیچیده

 

نیست تیغی که لبی از تن تو تر نکند

بس که از پیکر تو چشمه ی خون جوشیده

 

چه قدر خاک نشسته به تنت، اما نه

تن تو مثل غباری به زمین خوابیده

 

هر کجا می نگرم زخم هلالی داری

رختی از نقش سم اسب تنت پوشیده

 

صفحه صفحه شده ای و به خودم می گویم

این کتابی است که شیرازه ی آن پاشیده

 

موسی علیمرادی

 

***********************

 

اشعار شب ششم محرم – مجتبی حاذق

 

مردن به زیر پای تو أحلی من العسل

پرپر شدن برای تو أحلی من العسل

 

بی شک برای من پدری کرده ای … عمو

آن طعم بوسه های تو أحلی من العسل

 

بوسیدن لبان تو شیرین تر از شکر

بوئیدن عبای تو أحلی من العسل

 

آه ای عمو به شکل یتیمانه پر زدن …

… با نیزه … تا خدای تو أحلی من العسل

 

من مثل مادرت سپر جان حیدرم

پهلوی من فدای تو أحلی من العسل

 

من می روم که از لبه ی تیغ بگذرم

من می روم بجای تو … أحلی من العسل

 

مجتبی حاذق

برگرفته از پایگاه هیئت ثارالله رشت

 

**********************

 

اشعار شب ششم محرم – محمد سهرابی

 

قد کشید و بلند بالا شد

تا فلک پر زد و مسیحا شد

 

به همین قدر اکتفا فرمود

بند کفش اش نبست و موسی شد

 

آب و آیینه را خبر بکنید

رخ داماد عشق زیبا شد

 

دست و پا زد که یعنی این جایم

علت این بود زود پیدا شد

 

طفل معصوم گفت تشنه لبم

همه جا شرم مال سقا شد

 

نوه ی مرتضی و فاطمه بود

زائر مرتضی و زهرا شد

 

صبح پایش رکاب را پس زد

عصر قدش چو قد آقا شد

 

چند ابرو اضافه بر رخ داشت

یا سم اسب بر رخش جا شد؟

 

ارباً اربا شد از درون بدنش

این حسن زاده پور لیلا شد

 

سخت پیچیده است پیکر او

علت مرگ او معما شد

 

قاتلی دور دست خود تاباند

زلفش از پیچ بس چلیپا شد

 

دست خط پدر غمش را برد

یک دهه پیش از این گره وا شد

 

بازویش زیر سم مرکب رفت

دست خط مبارکی تا شد

 

سنگ بازی شده است با سر او

چون چو طفلان سوار نی ها شد

 

سر مپیچ از عمو بده بوسه

گردنت گر چه بی مدارا شد

 

رو به قبله کند چگونه تو را

بندهایت ز یکدگر وا شد

 

محمد سهرابی

 

***********************

 

اشعار شب ششم محرم – علیرضا لک

 

چشم هایش همه را یاد مسیحا انداخت

در حرم زلزله ی شور تماشا انداخت

 

هیچ چیزی که نمی گفت فقط با گریه

جلوی پای عمو بود خودش را انداخت

 

با تعجب همه دیدند غم بدرقه اش

کوه طوفان زده را یک تنه از پا انداخت

 

بی زره رفت و بلا فاصله باران آمد

هر کس از هر طرفی سنگ به یک جا انداخت

 

بی تعادل سر زین است رکابی که نداشت

نیزه ای از بغل امد زد و او را انداخت

 

اسب ها تاخته و تاخته و تاخته اند

پس طبیعی است چه چیزی به تنش جا انداخت

 

با عمو گفتن خود جان عمو را برده

آنکه چشمش همه را یاد مسیحا انداخت

 

علیرضا لک

 

***********************

 

اشعار شب ششم محرم – قاسم صرافان

 

شور و شوقم را ببین، یاور نمی‌خواهی عمو؟

اکبری یک ذرّه کوچکتر نمی‌خواهی عمو؟

 

تاب دوریِ مرا اینجا دل پاکت نداشت

قاسمت را پیش خود آن ور نمی‌خواهی عمو؟

 

چهره‌ی زهرائیم زیباست امّا یک رجز

روز آخر با دم حیدر نمی‌خواهی عمو؟

 

شال بر دوش و گریبان باز و صورت قرص ماه

در میان کربلا محشر نمی‌خواهی عمو؟

 

وقت رفتن تو مگر با یاد زهرا مادرت

بر فراز نیزه هجده سر نمی‌خواهی عمو؟

 

پیکرم شاید که پای اسب‌ها را خسته کرد

یک فدایی این دم آخر نمی‌خواهی عمو؟

 

یادگاری از حسن بودم گلی از باغ عشق

از برادر هدیه‌ای پرپر نمی‌خواهی عمو؟

 

قاسم صرافان

اشعار شب ششم محرم - روضه حضرت قاسم بن الحسن(ع)

اشعار شب ششم محرم - روضه حضرت قاسم بن الحسن(ع) - حسن لطفی

 

باد وقتی که برآن حلقه گیسو افتاد

سنگ باران شد و میدان به هیاهو افتاد

 

سنگ احساس ندارد که یتیمی سخت است

سنگ آنقدر به او خورد که از رو افتاد

 

نه توانی است به دست و نه رکابی است به پا

نیزه ای خورد از این سو و از آن سو افتاد

 

به زمین خورد ولی زیر لبی زهراگفت

راه یک نیزه همان لحظه به پهلو افتاد

 

سر نجمه به روی شانه زینب، غش کرد

تا که پرشد حرم از هلهله بانو افتاد

 

آه از آن آه که درسینه مزاحم می دید 

وای از آن پنجه بی رحم که بر مو افتاد

 

قوتی داشت عمو حیف علی اکبر برد

برسرش آمد و یکباره به زانو افتاد

 

عسل از کنج لبش ریخت ،سرش لشگر ریخت

وسط غائله انگار که کندو افتاد

 

کاش اینقدر نمی ریخت بهم این لشگر 

جای یک نعل همان وقت به ابرو افتاد

 

حسن لطفی

برگرفته از سایت حدیث اشک

 

********************

 

 

اشعار شب ششم محرم – رضا قربانی

 

به لبت غیر ثنا گفتن معبود نبود

در صدای تو به جز نغمه ی داوود نبود

 

راه افتادی و من پشت سرت میگفتم

تازه داماد حرم رفتن تو زود نبود

 

سر زدم خیمه به خیمه ولی اندازه ی تو

هرچه گشتم به خدا یک زره و خوود نبود

 

وسط معرکه تا خاک به پا شد گفتم

اینکه افتاد زمین قاسم من بود؟! نبود

 

خس خس سینه ی تو روضه ی مادر میخواند

کاش راه نفست اینهمه مسدود نبود

 

کفنت پیروهنت گشته و شکرش باقی است

قاتلت در طلب پیروهن و سود نبود

 

قد و بالای تورا شکل عمویت کردند

اربا اربا شده هم اینهمه مفقود نبود

 

باید از زیر سم اسب تورا جمع کنم

با کمی حوصله در بین عبا جمع کنم

 

رضا قربانی

برگرفته از سایت حدیث اشک

 

********************

 

اشعار شب ششم محرم – محمد جواد شیرازی

 

بین میدان قاسم است یا ماه تابان آمده

سیزده ساله ترین پیرِ جوانان آمده

 

بس که با هیبت رسیده من نفهمیدم دگر

یک تنه او آمده یا کل گردان آمده

 

آن قدَر شوق پریدن در دلش دارد که او

بند کفشش را نبسته سوی میدان آمده

 

تا که خواند: "إن تنکرونی فأنا ابن المجتبی"

پیرمردان جمل گفتند: طوفان آمده

 

هرکسی که تن به تن جنگید با او گفته اند...

بین میدان، عمرِ ننگینش به پایان آمده

 

چهار فرزندِ لعین را کشت با ذکرِ علی

ازرقِ شامی خودش حالا هراسان آمده

 

بندِ نعلین تو باز است... ازرقِ شامی تویی

کفر، از ترفندِ قاسم مات و حیران آمده

 

این بت کفار هم زد بر زمین ابن الحسن

تیغِ ابراهیمی اش بر فرقِ شیطان آمده

 

دوره اش کردند و هر کس سنگ در دامان گرفت

نیزه ای خورد و به لب هایش عموجان آمده

 

شاخِ شمشادِ حرم در هم شکست آیینه اش

تا که سویش جای نقل از سنگ باران آمده

 

پیکرش را بس که بر روی زمین چرخانده اند

خارها بر روی هر زخمش فراوان آمده

 

پای اسبی روی کندوی لبش رفت و عسل

از لب و دندان چکیده تا به مژگان آمده

 

روی هر بند تنش جای هلال افتاده است

بس که بر روی تنش نعلِ ستوران آمده

 

دست و پا که می زند حالِ عمو بد می شود

بعدِ اکبر غصه اش حالا دو چندان آمده

 

قاسم است اما به دست گرگ ها قسمت شده

آیه هایش کم شده... تحریفِ قرآن آمده...

 

محمد جواد شیرازی

 

********************

 

اشعار شب ششم محرم – سید حمید داوی نسب

 

حجت رسيد حجت حق را تمام كرد

آمد و واژه، حرف، هجا را كلام كرد

 

آمد بهانه هاي نماز خدا رسيد

بايد وضو گرفت و به‌ آقا سلام كرد

 

ما را غلام حلقه به گوش حريم خواند

او لطف خويش بر سر ما مستدام كرد

 

روي تو مستي رمضان را حلال تر

زلف تو هرنگاه به شب را حرام كرد

 

زائر شد اين دو چشم و بايد به اشك ها

بر آن ضريح خاكي تو احترام كرد

 

اين سيزده حسن كه چنين قد كشيده است

خنديد و باز ولوله ها در خيام كرد

 

شيرين تر از عسل بنويسد به عشق او

آری حسن براي حسينش قيام كرد

 

ما چون کبوتران حریم تو یاحسن

محتاج دستهای کریم تو یاحسن

 

سید حمید داودی نسب

 

********************

 

اشعار شب ششم محرم –  رضا دین پرور

 

شمشیر و تیر و دشنه و سنگ و سنان زدند

با هر چه داشتند مرا بی امان زدند

 

بند آمده زبان من ازبغض و کینه ها

گفتم چو یا حسن همه زخم زبان زدند

 

تا زودتر به کاکل من دستشان رسد

با استخوان سینه من نردبان زدند

 

ازشیشه شکستهء عطر تنم همه

بردند و درحوالی صحرا دکان زدند

 

چیزی نمانده از لب و دندان من عمو

تا آمدم صدا بزنم این و آن زدند

 

گفتندحسین بعد هیاهوی چکمه ها

این خاکها که برلب خشکم دهان زدند

 

با گوش خودشنیده ام ازنیزه دارها

این نیزه ها برای سرت کاروان زدند

 

جای همه حرم زهمه ضربه خورده ام

تا نشنوم به دخترکی خیزران زدند

 

من خواب دیده ام که بجای حرم سر

خاک بقیع بهر پدرسایه بان زدند

 

رضا دین پرور

 

********************

 

اشعار شب ششم محرم –  سید پوریا هاشمی

 

میرسد نوبت خورشید شدن آهسته

سپر غربت خورشید شدن آهسته

نقل هر صحبت خورشید شدن آهسته

قمر حضرت خورشید شدن آهسته

 

زودتر میرود آنکس که مهیا باشد

مرد آنست که با سن کم آقا باشد

 

آسمان چشم به این واقعه حیران دارد

باز انگار که دریا تب طوفان دارد

ماه در دست خود آیینه و قرآن دارد

پسر شیر جمل عزم به میدان دارد

 

دل پریشان خزان بود بهارش آمد

دستخط پدرش بود به کارش آمد

 

میرود تا جگرش را به تماشا بکشد

بین میدان هنرش را به تماشا بکشد

تب مستی سرش را به تماشا بکشد

باز رزم پدرش را به تماشا بکشد

 

قصد کرده ست ببینند تجلایش را

ضرب دست حسنی، قامت رعنایش را

 

خودش عمامه شد و جوشن او پیرهنش

انبیا پشت سرش لحظه عازم شدنش

گر گرفتند همه از شرر سوختنش

دشت لرزید ز فریاد انا بن الحسنش

 

دل به شمشیر زد و ازرق شامی افتاد

حمله ای کرد و زآن خیل حرامی افتاد

 

هرچه جنگید عطش تاب و توانش را برد

سوخت ،بارید عطش تاب و توانش را برد

باز لرزید عطش تاب و توانش را برد

ناگهان دید عطش تاب و توانش را برد

 

دید دور و بر مرکب همگان ریخته اند

دور تا دور تنش سنگ زنان ریخته اند

 

آنقدر سنگ به او خورد که آخر افتاد

بی رمق بود ازین فاصله با سر افتاد

سعی میکرد نیفتد ولی بدتر افتاد

عمه میگفت بخود جان برادر افتاد

 

به زمین خورد به دور تن او جمع شدند

گرگها برسر پیراهن او جمع شدند

 

بدنش معبر سم ها شده ای وای حسن

کمرش از دو جهت تا شده ای وای حسن

چقدر خوش قد و بالا شده ای وای حسن

پهلویش پهلوی زهرا شده ای وای حسن

 

عمو از سوز جگر داد زد آه ای پسرم

من چگونه بدنت را ببرم سوی حرم

 

دست زیر بدنت تا ببرم میریزد

بدنت را که به هرجا ببرم میریزد

مطمئنا پسرم را ببرم میریزد

نبرم جسم تورا یا ببرم میریزد

 

خیز قاسم که ببینی چقدر تنهایم

وای از خجلت من پیش امانتهایم

 

سید پوریا هاشمی

اشعار شب پنجم محرم الحرام – روضه حضرت عبدالله بن حسن(ع)

اشعار شب پنجم محرم الحرام – روضه حضرت عبدالله بن حسن(ع)

 

ز بس که میل عسل کرده ساغر آورده

نشان سرخی خون برادر آورده

 

به وقت باختنِ جان مقلّد عباس

فقط نه دست؛ به پای عمو سر آورده

 

شتاب کرده غیورانه سوی قربانگاه

دلی برای سپردن به دلبر آورده

 

رسید و دید که افتاده است و میزندش

به هرچه همرهش این فوج لشگر آورده

 

میان هلهله ها با عموی خود میگفت:

نگاه غربتت آه از دلم برآورده

 

هزار زخم دهن باز کرده ات دیدم

شکاف قلب تو اشک مرا در آورده

 

چقدر خولی و شمر و سنان نمیدانند

چه ها به روز شما داغ اکبر آورده

 

بمیرم این همه سنگت زدند نامردم

چقدر پهلویت از نیزه پر در آورده

 

با چکمه اش که لگد میزند به پهلویت

تو را به یقین یاد مادر آورده

 

سپر برای تو بازوی کوچم ؛دشمن...

.... اگر برای گلوی تو خنجر آورده

 

برای تیر سه پهلوش؛ من هم آوردم

به سینه ی تو گلویی که اصغر آورده 

 

**

شاعر این شعر را اگر میشناسید لطفاً اطلاع دهید

 

*******************

 اشعار شب پنجم محرم – روضه حضرت عبدالله بن حسن(ع) - وحید قاسمی

 

پا برهنه شد و به میدان زد

داد میزد عمو رسیدم من

دست من هست پس نبُر دیگر

تیغِ زیر گلو ....رسیدم من

**

تا بیایم غریب لب تشنه

با خدا دردِ دل مُفصَّل کن

با مناجات گوشه ی گودال

نیزه ها را کمی معطّل کن

**

چه قدر دیر آمدم تیغی

 بوسه بر دست مهربانم زد

قاری خوش صدای آل الله

چه کسی نیزه بر دهانت زد

**

چند خط شکسته ی مُمتَدّ

شکل زخم عمیق پیشانی

بی علمدار بودن خیمه

علت اصلی پریشانی


وحید قاسمی

 

******************

 

اشعار شب پنجم محرم – روضه حضرت عبدالله بن حسن(ع)  - قاسم نعمتی

 

می رسد از گوشه مقتل صدای مادرش

ای زنا زاده بیا و دست بردار از سرش

 

گیسوان مادر ما را پریشان می کنی

بی حیا با خنجرت بازی مکن با حنجرش 

 

تو نمی بینی مگر غرق مناجات است او

پای خود برداراز روی لبان اطهرش 

 

دل مسوزان بی حیا عمه تماشا می کند

با نوک نیزه مکن پهلو به پهلو پیکرش

 

دست من از پوست آویزان به زیرتیغ تو

تا سپر باشد برای ناله های آخرش

 

نیزه بازی با تن بی سر زمن آغاز کن

طعمه  نیزه  مگردانید جسم اصغرش

 

از ضریح سینه اش برخیزای چکمه به پا

پای خود مگذار روی بوسه پیغمبرش

 

دیر اگر برخیزی ازجای خودت یابن الدعی

عمه نفرین کرده دست خود برد بر معجرش

 

قاسم نعمتی

 

*******************

 

اشعار شب پنجم محرم – روضه حضرت عبدالله بن حسن(ع) – علی اکبر لطیفیان

 

غیرت خاکسترش رنگ دگر داشت

شعله ی بال و پرش میل سفر داشت

 

آنکه در این یازده سال یتیمی

تا که عمو بود انگار پدر داشت....

 

....از چه بماند در این خیمه ی خالی

آنکه ز اوضاع گودال خبر داشت

 

گفت: به این نیزه ی خشک و شکسته

تکیه نمی زد عمو یار اگر داشت

 

رفت مبادا که بگویند غریب است

یا که بگویند عمو کاش پسر داشت

 

آمد و پیشانی زخمی شه را

از بغل دامن فاطمه برداشت

 

دید که از شدت ضربه ی نیزه

زخم عمیقی عمو پشت کمر داشت

 

دید که شمشیر کُند ته گودال

حنجره ی شاه را زیر نظر داشت

 

در وسط بهت دلشوره ی زینب

شکر خدا دست ‍، یعنی که سپر داشت

 

علی اکبر لطیفیان

 

*******************

 

اشعار شب پنجم محرم – روضه حضرت عبدالله بن حسن(ع) – حسن لطفی

 

هر چند به یاران نرسیدم که بمیرم

دیدار تو تو میداد امیدم که بمیرم

 

دیدم که نفس می زنی و هیچ کست نیست

من یک نفس این راه دویدم که بمیرم

 

با هر تب افسوس نمردم که نمردم

در خون تو این بار امیدم که بمیرم

 

با دیدن هر زخم تو ای مزرعه زخم

از سینه چنان آه کشیدم که بمیرم

 

می گفتم و می سوختم از ناله زینب

وقتی زتنت نیزه کشیدم که بمیرم

 

شادم که در آغوش تو افتاده دو دستم

در پای تو این زخم خریدم که بمیرم

 

حسن لطفی

برگرفته از سایت نای دل

 

*****************

 

اشعار شب پنجم محرم – روضه حضرت عبدالله بن حسن(ع) _ وحید قاسمی

 

ثواب

 

 عمو رسيدم و ديدم؛ چقدربلوا بود

 سر تصاحبِ عمامه ي تو دعوا بود

 

 به سختي از وسط  نيزه ها گذر كردم

 هزار مرتبه شكر خدا كمي جا بود

 

 ثواب نَحر گلويت تعارفي شده بود

 سرِ زبان همه جمله ي - بفرما- بود 

 

 عمو چقدر لبِ خشكتان ترك دارد

 چه خوب مي شد اگر مشك آب سقا بود

 

 زني خميده عمو رد شد از لبِ گودال

 نگاه كن؛ نكند مادر تو زهرا بود

 

 براي كشتن تان تيغ و نيزه كم آمد

 به دست لشگريان سنگ و چوب حتي بود

 

 تمام هوش و حواس سپاه كوفه و شام

 به فكر جايزه ي بردن سر ما بود

 

 بلند شو؛ كه همه سوي خيمه ها رفتند

 من آمدم سويِ گودال، عمه تنها بود

 

وحید قاسمی

 

******************

 

اشعار شب پنجم محرم – روضه حضرت عبدالله بن حسن(ع) – وحید قاسمی

 

 معدن طلا

 

 جــلـوه ي ذات کــبــریــا شــده ای

 کعبه ي تیـغ و نیـزه هـا شـــده ای

 

 زیـر ایـن چکمه های زبر و خشن

 مثـل قـالـی نــخ نــما شـده ای

 

 چقدر نیزه خورده ای!چه شده؟

 دم عـصــری پر اشتها شده ای

 

 نیــزه ای بوسـه زد به لعل لبت

 مــاه زینـب چه دلـربا شـده ای!

 

 همـه ي مـوی عمه گشـته سپید

 خـوب شد خمره حنا شده ای

 

 کــاوش تیــغ هـا برای زر است

 تــو مــگر معــدن طلا شده ای؟

 

 نـقـشه ي ری خطـوط زخـم تنـت

 پس برای همین تو تا شده ای؟!

 

 بـا تقــلا و دسـت  و پــا زدنــت

 بــاعــث گـریــه ي خــدا شـده ای

 

وحید قاسمی

 

*******************

 

اشعار شب پنجم محرم– روضه حضرت عبدالله بن حسن(ع) – وحید قاسمی

 

 غربت پیر عشق

 

 لشگریان خیره سر،چند نفربه یک نفر؟

 فاطمه گشته خون جگر،چند نفر به یک نفر؟

 

 خواهر دل شکسته اش،همره دختران او

 زند به سینه و به سر،چند نفر به یک نفر؟

 

 بین زمین وآسمان،جنت و عرش وکهکشان

 پر شده است این خبر:چند نفر به یک نفر؟

 

 حور و ملک به زمزمه-وای غریب فاطمه-

 حضرت خضر نوحه گر،چند نفر به یک نفر؟

 

 آه و فغان مادرش،به قلب سنگی شما

 مگر نمی کند اثر؟چند نفر به یک نفر؟

 

 عمو رمق ندارد و، همه هجوم می برید!

 مرد نبردید اگر؟چند نفر به یک نفر؟

 

 یاد مدینه زنده شد،روضه ی رنج فاطمه

 که ناله زد به پشت در،چند نفر به یک نفر؟

 

وحید قاسمی

 

*********************

 

اشعار شب پنجم محرم - روضه حضرت عبد الله بن حسن (ع) - علیرضا لک

 

يك نفس آمده ام تا كه عمو را نزني

كه به اين سينه ي مجروح تو با پا نزني

 

ذكر لا حول ولا از دو لبش مي بارد

با چنين نيزه ي سر سخت به لبها نزني

 

عمه نزديك شده بر سر گودال اي تيغ

مي شود پر به سوي حنجره حالا نزني؟

 

نيزه ات را كه زدي باز كشيدي بيرون

مي زني باز دوباره نشد آيا نزني؟

 

من از اين وادي خون زنده نبايد بروم

شك نكن اينكه پرم را بزني يا نزني

 

دست و دل باز شو اي دست بيا كاري كن

فرصت خوب پريدن شده! در جا نزني

 

عليرضا لك

 

*********************

 
اشعار شب پنجم محرم - روضه حضرت عبد الله بن حسن(ع) - احسان محسنی فر

 

در سرش طرح معما می کرد

با دل عمه مدارا می کرد

 

فکر آن بود که می شد ای کاش

رفع آزار ز آقا می کرد

 

به عمویش که نظر می انداخت

یاد تنهایی بابا می کرد

 

دم خیمه همه ی واقغه را

داشت از دور تماشا می کرد

 

چشم در چشم عزیز زهرا

زیر لب داشت خدایا می کرد

 

ناگهان دید عمو تا افتاد

هر کسی نیزه محیا می کرد

 

نیزه ها بود که بالا می رفت

سینه ای بود که جا وا می کرد

 

کاش با نیزه زدن حل می شد

نیزه را در بدنش تا می کرد

 

لب گودال هجوم خنجر

داشت عضوی ز تنش وا می کرد

 

هر که نزدیکترش می آمد

نیزه ای در گلویش جا می کرد

 

زود می آمد و می زد به حسین

هر کسی هرچه که پیدا میکرد

 

آنطف هلهله بود و این سو

ناله ها زینب کبری میکرد

 

گفت ای کاش نمی دیدم من

زخمهایت همه سر وا می کرد

 

احسان محسنی فر

اشعار شب پنجم محرم – روضه حضرت عبدالله بن حسن(ع)

اشعار شب پنجم محرم – مجتبی حاذق

 

از میان خیمه تا گودال … با سر آمده

این برادر زاده که جای برادر آمده

 

کیست این آزاده که پرواز دارد می کند

کیست این آزاده … انگار از قفس در آمده

 

هر طریقی بوده از عمه جدا گردیده و

از پس چشمان خیس خواهرت برآمده

 

با نوای لا افارق با نگاهی اشکبار

تا میان معرکه با حال مضطر آمده

 

خون ابراهیم در رگهاش جاری گشته است

مثل اسماعیل اگر تا زیر خنجر آمده

 

مثل سقای حرم ، با بوسه ی شمشیرها

دستش آویزان شده … از جای خود درآمده

 

آه … خنجر پشت خنجر … در میان قتلگاه

تا که تیری آمده ، یک تیر دیگر آمده

 

او به روی سینه ی معشوق مأوا کرده و

صبر تیر حرمله انگار که سر آمده

 

حق الطاف عمو را خوب جبران کرده است

این برادرزاده که جای برادر آمده

 

مجتبی حاذق

برگرفته از سایت هیئت ثارالله رشت

 

***********************

 

اشعار شب پنجم محرم

 

خودش به دست خودش کودک انتخاب شده

ستاره ای است که هم سطح آفتاب شده

 

علی اصغر شش ماهه رفت و او مانده

هزار مرتبه از این قضیه آب شده

 

هزار بار دم رفتنش به سمت جلو

یکی رسیده و او نقشه اش خراب شده

 

عذاب می کشد از اینکه راه می رود و

تمام دلخوشی عمه و رباب شده

 

سپاه عمه اسیرند و طفل خوشحال است

که جزو لشکر عباس احتساب شده

 

مگر که کودک بی ادعا گناهش چیست

که بین لشکریان کشتنش ثواب شده

 

کجای دشت نشستی بلند شو عباس

که بی تو کشتن اطفال نیز باب شده

 

همین که تیر به سمتش روانه شد خندید

که با رقیه سر جنگ بی حساب شده

 

حسین کل کتاب غم است عبدالله

به تیر حرمله یک برگ این کتاب شده

 

اگر شاعر این شعر را میشناسید لطفا اطلاع دهید

 

**********************

 

اشعار شب پنجم محرم – مهدی صفی یاری

 

عمه جان ول کن من از اصغر که بهتر نیستم

عمه با قاسم مگر اصلا برادر نیستم؟

 

سن و سالم را نبین از قد و قامت هم نپرس

پهلوانم من ، مگر از نسل حیدر نیستم؟

 

هی فقط امروز چسبیدی به من از صبح زود

دستهایم را رها کن من که دختر نیستم

 

تو به فکر بچه ها، زن ها، به فکر خیمه باش

من بزرگم ، لااقل کمتر ز اصغر نیستم

 

ناله هل من معین دارد کبابم می کند

من مگر عمه ز سربازان لشکر نیستم؟

 

گیرم این مردم همه دشمن، کسی هم نشوند

عمه جان دارد صدایم می کند، کر نیستم

 

یک عمو مانده برایم در تمام زندگی

دیگر اصلا فکر دست و بازو و سر نیستم

 

دارد آنجا عمه جان هی نیزه بالا می رود

حیف عمه ، قتلگه من پیش مادر نیستم

 

آسمان دارد صدایم می کند این الحبیب؟

من اگر بالم نسوزد که کبوتر نیستم

 

مهدی صفی یاری

 

**********************

 

اشعار شب پنجم محرم

 

یاس خوشبویی به روی یاسمن افتاده است

باز بین عرشیان ذکر نزن افتاده است

 

رفته تا بوسه دهد بر دست اربابش اگر

روی انگشتر عقیقی از یمن افتاده است

 

لب دو تا ،صورت دو تا ،اعضای این پیکر دو تا

تیغ در فکر نبرد تن به تن افتاده است

 

نیزه ها گفتند دیگر نوبت قلب عموست

قلب عبدالله دیگر از دهن افتاده است

 

خاک خوش بوی مدینه یا که عطر کربلاست

روی جسم این حسینیه حسن افتاده است

 

جیبی و کوچک ولی با خط غمناک حسن

پاره قرآنی کنار پیرهن افتاده است

 

جسم عبدالله آویزان شده بر جسم تو

حرمله قطعاً به فکر دوختن افتاده است

 

اگر شاعر این شعر را میشناسید لطفا اطلاع دهید

اشعار شب پنجم محرم-شهادت حضرت عبدالله بن حسن(ع)

اشعار شب پنجم محرم - مهدی مقیمی

 

رها کن عمه مرا باید امتحان بدهم

رسیده موقع آنکه خودی نشان بدهم

 

رها کن عمه مرا تا شجاعت علوی

نشان حرمله و خولی و سنان بدهم

 

دلم قرار ندارد در این قفس باید

کبوتر دل خود را به آسمان بدهم

 

عمو سپاه حسن می رسد به یاری تو

من آمدم که حسن را نشانتان بدهم

 

عمو شلوغی گودال بیش از اندازه است

خدا کند بتوانم نجاتتان بدهم

 

سپر برای تو با سینه می شوم هیهات

اگر به نیزه و شمشیرها امان بدهم

 

مگر که زنده نباشم که در دل گودال

اجازهء زدنت را به کوفیان بدهم

 

من آمدم که شوم حائل تو با عمه

مباد فرصت دیدن به عمه جان بدهم

 

عمو ببین شده دستم ز پوست آویزان

جدا شود چو علمدار اگر تکان بدهم

 

کسی ندیده به گودال آنچه من دیدم

عمو خدا نکند من ز دستتان بدهم

 

صدای مرکب و نعل جدید می آید

عمو چگونه خبر را به استخوان بدهم

 

فقط نصیب من و شیرخواره شد این فخر

که روی سینۀ مولای خویش جان بدهم

 

عزیز فاطمه انگشتر تو را ای کاش

بگیرم و خودم آن را به ساربان بدهم

 

برای آنکه جسارت به پیکرت نشود

خودم لباس تنت را به این و آن بدهم

 

مهدی مقیمی

برگرفته از وبلاگ حسینیه

 

*******************

 

مدح حضرت عبدالله بن حسن(ع) - مسعود اصلانی

 

سر می نهد تمام فلک زیر پای او 

دل می برد ز اهل حرم جلوه های او

 

عبدالله است و ایل و تباری کریم داشت

با این حساب عالم و آدم گدای او

 

انگار قاب کوچکی از عکس مجتبی

هر لحظه می تپد دل زینب برای او

 

او حس نمی کند که یتیم است و خون جگر

تا با حسین می گذرد لحظه های او

 

بالاتر از تمامی افلاک می نشست

وقتی که بود شانۀ عباس جای او

 

نیمش حسن و نیمه دیگر حسین بود

بوی مدینه می رسد از کربلای او

 

مثل رقیه روح و روان حسین بود

او همچو عمه دل نگران حسین بود

 

مسعود اصلانی

 

******************

 

اشعار شب پنجم محرم –  علی فردوسی

 

عجیب نیست که سوی عمو شتاب کند

پدر ندیده عمو را پدر خطاب کند

 

رسیده وقت حنا بستنش ولی هیهات

محاسنی که ندارد به خون خضاب کند

 

چگونه تاب بیارد که آب آبِ حرم

اگر که جنس دل از سنگ سخت، آب کند

 

قسم به حضرت حق، "لا اُفارِقُ عُمّی"

مگر که مرگ بیاید مرا مجاب کند

 

رسید و دست سپر کرد تیغ را که عمو

به روی مردی اش از کودکی حساب کند

 

اگرچه دیدن داغ عزیز جانسوز است

همیشه داغ جوان بیشتر کباب کند

 

چه عشقبازی نابی، خدا نکرده مباد

که تیر حرمله ها کار را خراب کند

 

هنوز پشت لبش سبز نیست سرو جوان

تبر دریغ، چه با شاخ و برگ شاب کند

 

امانت است پسر، وای اگر حسین به حشر

ز شرم روی حسن چهره در نقاب کند

 

شود به خون جوان دست و دامن آلوده

خدا بخواهد اگر خاک را عذاب کند

 

علی فردوسی

 

**********************

 

اشعار شب پنجم محرم –  سید پوریا هاشمی

 

پروانه را تحمل ماندن بخاک نیست

مست تو را ز نیزه و شمشیر باک نیست

خیری ندیده هرکه برایت هلاک نیست

در عشق سن و سال که اصلا ملاک نیست

 

بوسیدی ام شکر شدن اثبات شد به من

از کنیه ات پسر شدن اثبات شد به من

 

ای یازده بهار پناه یتیمی ام

ماه تمام شام سیاه یتیمیم

رحمی نما به ناله و آه یتیمیم

آخر بگو که چیست گناه یتیمیم؟

 

که قسمتم نشستن درخیمه ها شده

افسوس خوردن و غم بی انتها شده

 

حالا که ابری ام منو در فکر بارشم

میل قتال دارم و لبریز خواهشم

دستی بکش بروی سرم کن نوازشم

آخر به عمه بهر چه کردی سفارشم؟!

 

با رفتن تو بال وپرم دست عمه ماند

اصلا نه بال و پرم دست عمه ماند

 

خورشید تیره بود و هوا پرغبار بود

پشت سرتو عمه پریشان و زار بود

دور و برتو نیزه و سرنیزه دار بود

زخم تنت یکی و دو تا نه، هزار بود

 

دیدم ز دور مرکبت افتاد بر زمین

مثل تن تو زینبت افتاد بر زمین

 

دیگر زمان آمدنم بود آمدم

از غصه تو سوختنم بود آمدم

هنگام مردتر شدنم بود آمدم

جای زره لباس تنم بود آمدم

 

با دست خالی آمدم اکبر شوم تو را

پای برهنه قاسم دیگرشوم تو را

 

دستم سپر برای تو ای بی سپرترین

گردد فدای تو پسرت ای پدرترین

ای از عطش بریده نفس خون جگرترین

کن دیده باز روی من ای محتضرترین

 

بوی حسن گرفت فضا روی سینه ات

وقتی که دوخت تیر مرا روی سینه ات

 

سید پوریا هاشمی

 

*******************

 

اشعار شب پنجم محرم –  علیرضا شریف

 

گذرِ ثانیه ها هر چه جلوتر می رفت

بیشتر بینِ حرم حوصله اش سر می رفت

 

بُغض می کرد یتیمانه به خود می پیچید

در عسل خواستن آری به برادر می رفت

 

تا دلِ عمّه شود نرم بـه هـر در مـی زد

با گلِ اشک به پا بوسیِ مـعجر می رفـت

 

دیـد از دور که سر نیزه عمـو را انداخت

مثـلِ اِسپند به دلسوزیِ مَجمر مـی رفت

 

دیـد از دور که یـوسف ز نـفس افتاد و

پنجه­ی گرگ به پیراهنِ او وَر می رفـت

 

رو به گـودالِ بلا از حـرم افتـاد به راه

یـازده سـاله چه مـردی شده مـاشااله

 

دید یـک دشت پِـیِ کُشتـنِ او آمـاده

تیر و سر نیزه و سنگ از همه سو آمـاده

 

دید راضی است به معراجِ شهادت برسد

مطمئن است و به خون کرده وضو آماده

 

آه، با کُنده­ی زانو به رویِ سینـه نشست

چنگ انـداختـه در طرّه­ی مو، آمـاده

 

هیچکس نیست که پایش به سویِ قبله کِشد

ایـن جـگر سوخته افتاده بـه رو آمـاده

 

ترسشان ریـخته و گـرمِ تعـارف شده اند

خنـجـر آمـاده و گـودیِ گلـو آمـاده

 

بازویش شد سپرِ تیـغ و به لب وا اُمّاه

یازده ساله چه مـردی شده مـاشااله

 

زخم راهِ نفسِ آینه در چنگ گرفت

درد پیچید و تنش نبضِ هماهنگ گرفت

 

استخوان خُرد ترک، دست شد آویز به پوست

آه از این صحنه­ی جانسوز دلِ سنگ گرفت

 

گوهرش را وسـطِ معـرکه­ی تاخت و تاز

به رویِ سینه­ی پا خورده­ی خود تنگ گرفت

 

با پدر بود در آغوشِ پُر از مهر عـمـو

مزد مشتاقیِ خود خوب از این جنگ گرفت

 

باز تیر و گلو و طفل به یـک پلک زدن

باز هم چهره­ی خورشید ز خون رنگ گرفت

 

علیرضا شریف

اشعار شب چهارم محرم  – روضه طفلان حضرت زینب(س)

اشعار شب چهارم محرم  – روضه طفلان حضرت زینب(س) - وحید قاسمی

 

چه وداعی چقدر جانسوز است

کربلا کرب والبکاء شده است

مادری پشت پرده ی خیمه

دست بر دامن دعا شده است

**

گریه های حرم سؤالی شد

راستی بانوی قبیله کجاست

شیرِ مردانِ زینب کبری ....

...کمی آهسته ؛پس عقیله کجاست

**

سخت از پیله خیمه دل کندید

بال پروازتان تَقَلّا کرد

نام زهرا گره گشاتان شد

قسم عشق کار خود را کرد

**

گرگهای گرسنه ی این دشت

در کمینند با خبر باشید

این خلیفه پرستهای حریص

لاله چینند با خبر باشید

**

نوه ی مرتضی شدن جُرم است

خونتان را حلال می بینند

تازه اسلام نابتان را هم

زیر تیغ سؤال میگیرند

**

شعله های نفاق این مردم

از سقیفه زبانه میگیرد

جان زهرا به فکر خود باشید

پهلو ها را نشانه می گیرند

**

خونِ دل روزی علی کردند

پشت پا می زنند این مردم

کوفه را با مدینه فرقی نیست

بی هوا میزنند این مردم

**

کوچه وا میکنند با حیله

کینه فتوای لاله کوبی داد

تجربه گفت:اولین کوچه...

....در مدینه جواب خوبی داد

**

راستی،سمت حرمله نروید

شرح این درد، مو به مو مانده

به خدا حیف چشمهای شماست

چند تیری برای او مانده

 

وحید قاسمی

 

********************

 

اشعار شب چهارم محرم – روضه طفلان حضرت زینب(س) – احرامیان پور

 

اینان کم از دو لاله احمر که نیستند

از یاوران خوب تو کمتر که نیستند

 

هر چند نور چشم من اما عزیز تر....

....از حنجر بریده اصغر که نیستند

 

هر چند سرو قامت آنها قیامت است

هرگز به دلربایی اکبر که نیستند

 

گیرم شهید گشته ، فدای تو می شوند

در کربلا سیاهی لشگر که نیستند

 

با آنچه مادر از سفر شام گفته بود

در پیج و تاب و حادثه ، بهتر که نسیتند

 

احرامیان پور

 

*****************

 

اشعار شب چهارم محرم الحرام – روضه طفلان حضرت زینب(س)

 

تا هست خدا در دل من کرب و بلا هست

از درد غمت گریه بی چون و چرا هست

 

این دشت زیارتکده ی منظر توست

بی روی تو عالم همه در آتشِ آه ست

 

این قدر نگو یار نمانده ست و غریبم

تا دختر زهرا و ابر مرد خدا هست

 

تو تیغ بده تا که به طوفان غیورم

معلوم شود زینب تو مرده و یا هست

 

از هل مِن پر سوز تو فهمیده دل من

در قافله ی نیزه سواران توجا هست

 

هر هاجر خونین جگری هدیه ای آورد

ای کعبه من حال بگو نوبت ما هست؟

 

تو ناز نفرما که بمیرند به پایت

یک گوشه ی چشمی که کفن پوش دوتا هست

 

من کار به برگشت پسرهام ندارم

خوش هستم از این که دو نفس با تو مرا هست

**

اگر شاعر این شعر را میشناسید لطفاً اطلاع دهید

 

********************

 

اشعار شب چهارم محرم  – روضه طفلان حضرت زینب(س) – حسن لطفی

 

از زبان امام حسین(ع):

 

چگونه آب نگردم کنار پیکرتان

که خیره مانده به چشمم نگاه آخرتان

 

میان هلهله ی قاتلانتان تنها

نشسته ام که بگریم به جسم پرپرتان

 

چه شد که بعد رجزهایتان در این میدان

چه شد که بعد تماشای رزم محشرتان

 

ز داغ این همه دشنه به خویش می پیچید

به زیر آن همه مرکب شکسته شد پرتان

 

شکسته آمدم اینجا شکسته تر شده ام

نشسته ام من شرمنده در برابرتان

 

خدا کند که بگیرند چشم زینب را

که تیغ تیز نبیند به روی حنجرتان

 

میان قافله ی نیزه دارها فردا

خدا کند که نخندد کسی به مادرتان

 

و پیش ناقه ی او در میان شادی ها

خدا کند که نیفتد ز نیزه ها سرتان

 

حسن لطفی

 

*******************

 

اشعار شب چهارم محرم – روضه طفلان حضرت زینب(س) - سعيد توفيقي

 

حضرت عاطفه لطف تو اگر بگذارد

 دل آیــینه ای ام قصــد تقــرب دارد

 آسمانم همه ابری است ، تماشایش کن

 «نه» نگو چون به تلنگر زدنی می بارد

 

حرفم این است که لطمه به غرورم نزنی

دست رد بر جگــر تنگ بلــورم نزنی

 

مهلتی تا که کنــار تو تلالــؤ بکنم

با دل سوخته ات بیعتی از نو بکنم

نذر کردم که به اندازه ی وسعم آقا!

همه هستی خود نذر سر تو بکنم

 

دو پســر نزد تو با چشـــم ترم آوردم

دو جگر گوشه ز جنس جگرم آوردم

 

هر دو بر گوشه ی دامان شما ملتمس اند

بر در خانه ی احساس شما ملتمس اند

در دل کوچکشان عشق شما می جوشد

تا که گردند به قربان شما ملتمس اند

 

هر دوتا شیر مرا با غم تو نوشیدند

از شب پیش برای تو کفن پوشیدند

 

حضرت آینه بگذار سرافراز شوم

در شعاع کرمت بشکُفم و باز شوم

تپش ام کند شده مرحمتی کن آقا!

تا به پایان نرســم بازهم آغاز شوم

 

این حریصان شهادت ز پی نان توأند

هر دو از روز ازل دست به دامان توأند

 

پیش از آنی که بیایند تفأّل زده اند

عطر بر پیرهن و شانه به کاکل زده اند

یک دهه فاطمیه گریه به زهرا کردند

تا که بر دامن تو چنگ توسل زده اند

 

سعيد توفيقي

 

********************

 

اشعار شب چهارم محرم  – روضه طفلان حضرت زینب(س)وحید قاسمی

 

فتوا

 

 تا صوت قرآن از لب آنها مي آيد

 كفرِ تمام نيزه ها بالا مي آيد

 

 دجال هاي كوفه درحال فرارند

 دارد سپاه زينب كبري مي آيد

 

 سدّ سپاه كفر را درهم شكستند

 تكبيرهاي حضرت سقا مي آيد

 

 انگار كه زخم فدك سر باز كرده

 ازهرطرف فرياد يا زهرا مي آيد

 

 - خون علي گويان عالم را بريزيد-

 اي دشنه ها، تازه ترين فتوا مي آيد

 

 آداب جنگ كربلا مثل مدينه است

 چون ضربه هاشان سمت پهلوها مي آيد

 

 اي نيزه داران، نيزه هاتان را مكوبيد

 روز مبادا،عصرعاشورا مي آيد

 

 خون گلوشان خاك را بي آبرو كرد

 آسيمه سربا طشت خود يحيي مي آيد

 

 اي تيغ هاي كند، با تقسيم سرها

 چيزي از آنها گيرتان آيا مي آيد؟

 

 اين اولين باريست كه از پشت خيمه

 دارد صداي گريه ي آقا مي آيد

 

 زينب بيا از خيمه ها بيرون، كه تنها

 با ديدن تو حال آقا جا مي آيد

 

وحید قاسمی

 

*******************

 

اشعار شب چهارم محرم– روضه طفلان حضرت زینب(س) – وحید قاسمی

 

 مادر شهيد

 

 بغض نگاه خسته تان،اي مسيح من

 مانند سنگ ؛شيشه ي قلب مرا شكست

 دار و ندار زندگيم نذر خنده ات

غصه نخور،كه ارتش زينب هنوز هست

**

 در راه پاسداري آيين كردگار

 عمريست در كنار شما ايستاده ام

 اين بچه هاي دست گلم را زكودكي

 من با وضو و حب شما شير داده ام

**

 سرمست باده هاي طهورايي توأند

 شمشير دست هر دوشان تيز و صيقلي است

 پروانه وار منتظر اذن رفتنند

 رمز شروع حمله شان ذكر يا عليست

**

 اي پادشاه- تا تو رضايت دهي- ببين

 سربند ياعلي به سرخويش بسته اند

 برفوت و فن نيزه و شمشير واقف اند

 چون پاي درس ساقي لشگر نشسته اند

**

 عباس گفته: خواهرمن!مرحبا به تو

 اين مردهاي كوچك تو، شيرشرزه اند

 مبهوت سبك جنگ و رجزهايشان شدم

 شاگردهاي اول پرتاب نيزه اند

**

 گفتم به بچه هاي عزيزم كه تا ابد

غمگين زخم سينه ي يك ياس پرپرم

 تا آخرين نفس به عدو تيغ مي زنيد

 با نيت تلافي سيلي مادرم

**

 در آزمون صبر و محن، مادر شما

 با نمره ي قبولي تان گشت رو سپيد

 در دفتر كرامت من دست حق نوشت

اي دختر شهيد، شدي مادر شهيد

 

وحید قاسمی

 

**********************

 

اشعار ماه محرم - اشعار شب چهارم - حسن لطفی

 

از زبان امام حسین:

 

دوباره در دل من خیمه‌ی عزا نزنید

نمک به زخم من و زخم خیمه‌ها نزنید

 

شکسته‌تر ز منِ پیر دیگر اینجا نیست

مرا زمین زده است اکبرم، شما نزنید

 

برای آنکه نمیرم ز شرم مادرتان

میان این همه لبخند دست و پا نزنید

 

خدا کند که بگوید کسی به قاتلتان

فقط نه اینکه دو بی‌کس، دو تشنه را نزنید

 

که در برابر چشمان مادری تنها

سر دو تازه جوان را به نیزه‌ها نزنید

 

حسن لطفی

 

*******************

 

اشعار ماه محرم - اشعار شب چهارم محرم - روضه طفلان حضرت زینب(س)

 

قامت کمان کند که دو تا تیر آخرش

یک دم سپر شوند برای برادرش

 

خون عقاب در جگر شیرشان پر است

از نسل جعفرند و علی این دو لشکرش

 

این دو ز کودکی فقط آیینه دیده اند

آیینه ای که آه نسازد مکدرش

 

واحیرتا که این دو جوانان زینب اند

یا ایستاده تیر دو سر در برابرش؟

 

با جان و دل دو پاره جگر وقف می کند

یک پاره جای خویش و یکی جای همسرش

 

یک دست,گرم اشک گرفتن ز چشم هاش

مشغول عطر و شانه زدن دست دیگرش

 

چون تکیه گاه اهل حرم بود و کوه صبر

چشمش گدازه ریخت ولی زیر معجرش

 

زینب به پیشواز شهیدان خود نرفت

تا که خدا نکرده مبادا برادرش ...

 

زینب همان شکوه که ناموس غیرت است

زینب که در مدینه قرق بود معبرش

 

زینب همان که فاطمه از هر نظر شده است

از بس که رفته این همه این زن به مادرش

 

زینب همان که زینت بابای خویش بود

در کربلا شدند پسرهاش زیورش

 

گفتند عصر واقعه آزاد شد فرات

وقتی گذشته بود دگر آب از سرش

 

سید حمید رضا برقعی

 

********************

 

اشعار ماه محرم - اشعار شب چهارم محرم - روضه طفلان حضرت زینب(س)

 

همچون غريبه با من دلخسته تا مكن

طفلان خواهرت ز سر خويش وا مكن

 

يكبار مي شود كه فداي غمت شوند

حالا كه وقتش آمده چون و چرا مكن

 

دو نوجوان زينب و اين قتلگاه تو

بي بهره ام ز قافله ي كربلا مكن

 

يك عمر بوده ام همه جا در كنار تو

سهم مرا ز سفره ي سرخت جدا مكن

 

يكبار كار من به تو افتاد يا اخا

رد قسم به عصمت خيرالنساء مكن

اشعار شب چهارم محرم-شهادت طقلان حضرت زينب(س)

اشعار شب چهارم محرم

 

به روی دست دلِ بی قراری آوردم

بغل بغل غزل آه و زاری آوردم

 

برای اینکه به دست آورم دلت آقا

نگاه ملتمس و گریه داری آوردم

 

من این دو حلقه به گوش کفن به تن کرده

به پیشگاه تو با شرمساری آوردم

 

تو را به چادر خاکی مادرت سوگند

قبول کن که به امیدواری آوردم

 

دو پیش مرگ تو را از قبیله ی طاها

در این همایش خون یادگاری آوردم

 

سهیم کن جگرم را به غصه ی فرزند

دو پاره ی جگرم را به یاری آوردم

 

به جنگ این همه لشگر به رمز یا زهرا

ز خیمه لشگر حیدر تباری آوردم

 

همه بضاعت زینب همین دو قربانی ست

برای غربت و آهی که داری آوردم

 

فدایی گلوی اصغرت که می گردند

دو دست بوس تو را بهر کاری آوردم

 

رقیه دلهره دارد ز برق خنجرها

برای دختر تو جان نثاری آوردم

 

برای رفتن تا شهر شام همراهت

ستاره های شب نی سواری آوردم

**

اگرشاعر این شعر را میشناسید لطفا اطلاع دهید

 

********************

 

اشعار شب چهارم محرم – پروانه نجاتی

 

مادر نشسته سیر تماشایشان کند

هنگام رفتن است مهیّایشان کند

 

عون است یا محمّد؟ فرقی نمی‌کند

در اشک‌های بدرقه پیدایشان کند

 

این سهم زینب است دو توفان دو گردباد

لب‌تشنه‌اند، راهی دریایشان کند

 

او یک زن است و عاطفه دارد عجیب نیست

سیراب بوسه قامت رعنایشان کند

 

آن‌ها پُر از حرارت لبیّک گفتنند

باید سفر به خلوت شیدایشان کند

 

آرام سرمه می‌کشد و شانه می‌زند

تا در کمند عشق فریبایشان کند

 

بر شانه میزند که برو سهم کوچکی ا‌ست

باید نثار غربت مولایشان کند

 

پروانه نجاتی

 

********************

 

اشعار شب چهارم محرم – سید محمد جواد شرافت

 

دویده ایم که همراه کاروان باشیم

رسیده ایم که در جمع عاشقان باشیم

 

به شوق اوج گرفتن ستاره آمده ایم

که خاکبوس قدم های آسمان باشیم

 

شما و این همه غربت، چگونه جان ندهیم؟

خدا کند که سزاوار بذل جان باشیم

 

دو چشم حضرت مادر دو چشمه باران است

چگونه شاهد این درد بی کران باشیم؟

 

دویده در رگ ما خون جعفر طیّار

زمان آن شده تا عرش پر زنان باشیم

 

دو بال سبز پریدن به اذن دست شماست

اگر اجازه دهید از پرندگان باشیم

 

دو نوجوان فدایی، دو نوجوان شهید

همان که آرزوی مادر است، آن باشیم

 

سیدمحمدجواد شرافت

 

*********************

 

اشعار شب چهارم محرم – جواد حیدری

 

از جنس غیرت

 

کودکانی عاشق و دلداده پروردم حسین

تا جوان گشتند قربان تو آوردم حسین

 

شیرشان دادم که شیر کربلای تو شدند

هر دو را نذر علی اکبرت کردم حسین

 

گرچه ناقابل ترین هدیه، دو طفل زینبند

اذن تو درمان بود بر قلب پر دردم حسین

 

داغ این دو پیش مظلومی تو هیچ است، هیچ

من پریشان تو بین قوم نامردم حسین

 

کودکانم جای خود گر رخصتی بر من دهی

سینه و پهلو سپر دور تو می گردم حسین

 

غیرت این دو ز جنس غیرت سقّای توست

هر دو را رزمنده ی راه تو پروردم حسین

 

در وجود این دو صبر و طاقت این درد نیست

بنگرند از کینه نیلی، چهره ی زردم حسین

 

جواد حیدری

برگرفته از وبلاگ امام رئوف

 

********************

 

اشعار شب چهارم محرم – علی اکبر لطیفیان

 

اي فداي دلِ منوّرتان

اي به قربان چشم كوثرتان

 

واي بر حال جبرئيل، اورا

گر برانيد ، روزي از درتان

 

تو سليمان و موري آمده است

تا مشرّف شود به محضرتان

 

من كيم؟دوره گردِ چشمانت

زينبم من همان كبوترتان

 

كودكانم چه ارزشي دارند؟

جانِ عالم، تصدق سرتان

 

كرده ام يا اخا دو آئينه

نذر چشم علي اصغرتان

 

ظهر ديدي چگونه خوش بودند

در صفوف نماز آخرتان

 

به اميدي بزرگشان كردم

تا به دستم شوند ، پرپرتان

 

گر بگويي بمير ، ميميرند

دست بر سينه اند و نوكرتان

 

پاي تفسير ، شيرشان دادم

پاي تفسير ِگريه آورتان

 

پاي تفسير سوره ي مريم

سوره ي زخمهاي پيكرتان

 

تا كه راضي شوي و اذن دهي

پر بگيرند در برابرتان

 

يادشان داده ام، قسم بدهند

بر ضريح كبود مادرتان

 

بگذار اينكه ذبحشان سازم

پاي رگهاي سرخ حنجرتان

 

علي اكبر لطيفيان

برگرفته از وبلاگ من غلام قمرم

 

********************

 

اشعار شب چهارم محرم – محسن مهدوی

 

امتحان

 

رسيده نوبتمان ، بايد امتحان بدهيم

خدا كند بگذارد خودی نشان بدهيم

 

رسيده وقت نماز رشادت و مردی

نمی شود كه من و تو فقط اذان بدهيم

 

اگر كه داد دوباره جواب سر بالا

بگو چگونه جوابی به اين و آن بدهيم ؟

 

بيا كه عهد ببنديم و قول مردانه…

…به هم دهيم كه قبل از حسين ، جان بدهيم

 

به حاجت دل خود می رسيم اگر او را

قسم به پهلوی بانوی قد كمان بدهيم

 

بخند و غصه نخور ، چون به قلبم افتاده

اجازه می دهد آخر خودی نشان بدهيم

 

محسن مهدوی

 

********************

 

اشعار شب چهارم محرم –  علی اکبر لطیفیان

 

تن من را به هواي تو شدن ریخته اند

علی و فاطمه در این دو بدن ریخته اند

جلوه واحده را بین دو تن ریخته اند

این حسینی است که در غالب من ریخته اند

 

ما دو تا آینه روبروي یکدگریم

محو خویشیم اگر محو روي یکدگریم

 

اي به قربان تو و پیکر تو پیکرها

اي به قربان موي خاکی تو معجرها

امر کن تا که بیفتند بپایت سرها

آه در گریه نبینند تو را خواهرها

 

از چه یا فاطمه یا فاطمه بر لب داري

مگر از یاد تو رفته است که زینب داري

 

حاضرم دست به گیسو بزنم- رد نکنی

خیمه را با مژه جارو بزنم- رد نکنی

حرف از سینه و پهلو بزنم- رد نکنی

شد که یک بار به تو رو بزنم- رد نکنی؟!

 

تن تو گر که بیفتد تن من می افتد

تو اگر جان بدهی گردن من می افتد

 

دلم آشفته و حیران شد و...حرفی نزدم

نوبت رفتن یاران شد و...حرفی نزدم

اکبرت راهی میدان شد و...حرفی نزدم

در حرم تشنه فراوان شد و...حرفی نزدم

 

بگذار این پسران نیز به دردي بخورند

این دو تا شیر جوان نیز به دردي بخورند

 

نذر خون جگرت باد ،جگر داشتنم

سپرسینه ي تو سینه سپر داشتنم

خاك پاي پسران تو پسر داشتنم

سر به زیرم مکن اي شاه به سر داشتنم

 

سر که زیر قدم یار نباشد سر نیست

خواهري که به فدایت نشود خواهر نیست

 

راضی ام این دو گلم پرپر تو برگردند

به حرم بر روي بال و پر تو برگردند

له شده مثل علی اکبر تو برگردند

دست خالی اگر از محضر تو برگردند...

 

...دستمال پدرم را به سرم می بندم

وسط معرکه چادر ،کمرم می بندم

 

تو گرفتاري و من از تو گرفتارترم

تو خریداري و من از تو خریدارترم

من که از نرگس چشمان تو بیمارترم

بخدا از همه غیر از تو جگردار ترم

 

امتحان کن که ببینی چقدر حساسم

بخداوندقسم شیرتر از عباسم

 

بگذارم بروي،باز شود حنجرتو

یا به دست لبه اي کُند بیفتد ،سر تو

جان انگشت تو افتد پی انگشترتو

می شودجان خودت گفت به من خواهرتو؟

 

طاقتم نیست ببینم جگرت می ریزد

ذره ذره به روي نیزه سرت می ریزد

 

علی اکبر لطیفیان

برگرفته از وبلاگ مشق هیئت

 

********************

 

اشعار شب چهارم محرم – محسن مهدوی

 

کاش مشمول دعاهای پیمبر بشویم

باز هم باعث خشنودی مادر بشویم

 

نکند دیر شود لحظه پرواز از خاک

کاش ما هم بپریم و دو کبوتر بشویم

 

پس بگیرید زما منصب سرداری را

قصدمان است در این معرکه بی سر بشویم

 

آبرویی که خدا داده به ما می ریزد

اگر از قافله جا مانده و آخر بشویم

 

ما نداریم بهایی مگر از لطف خدا

پیش مرگان علی اکبر و اصغر بشویم

 

قدر یک پلک زدن مانده که در عرش خدا

زائر فاطمه و ساقی کوثر بشویم

 

محسن مهدوی

 

********************

 

اشعار شب چهارم محرم – وحید قاسمی

 

تا صوت قرآن از لب آنها مي آيد

كفر تمام نيزه ها بالا مي آيد

 

دجال هاي كوفه درحال فرارند

دارد سپاه زينب كبري مي آيد

 

سد سپاه كفر را درهم شكستند

تكبيرهاي حضرت سقا مي آيد

 

انگار كه زخم فدك سر باز كرده

ازهرطرف فرياد يا زهرا مي آيد

 

"خون علي گويان عالم را بريزيد"

اي دشنه ها، تازه ترين فتوا مي آيد

 

آداب جنگ كربلا مثل مدينه است

چون ضربه هاشان سمت پهلوها مي آيد

 

اي نيزه داران، نيزه هاتان را مكوبيد

روز مبادا،عصرعاشورا مي آيد

 

خون گلوشان خاك را بي آبرو كرد

آسيمه سربا طشت خود يحيي مي آيد

 

اي تيغ هاي كند، با تقسيم سرها

چيزي از آنها گيرتان آيا مي آيد!

 

اين اولين باريست كه از پشت خيمه

دارد صداي گريه ي آقا مي آيد

 

زينب بيا از خيمه ها بيرون، كه تنها

با ديدن تو حال آقا جا مي آيد

 

وحید قاسمی

 

********************

 

اشعار شب چهارم محرم – علی اکبر لطیفیان

 

هجران گرفته دور وبرم را برای چه؟

خون می کنی دو چشم ترم را برای چه؟

 

وقتی قرار نیست کبوتر کنی مرا

بخشیده اند بال و پرم را برای چه؟

 

گر نیستی غریب،مگو پس انا الغریب

صد پاره می کنی جگرم را برای چه ؟

 

دارد سرت برای چه آماده می شود

پس آفریده اند سرم را برای چه؟

 

زحمت کشیده ام که چنین قد کشیده اند

بر باد می دهی ثمرم را برای چه؟

 

من التماس می کنم و تفره می روی

شاید عوض کنی نظرم را برای چه؟

 

از مثل تو کریم توقع نداشتم

اصلا گذاشتند کرم را برای چه؟

 

باشد نمی روند ولی جان من! بگو

آورده ام دو تا پسرم را برای چه؟

 

علی اکبر لطیفیان

 

********************

 

اشعار شب چهارم محرم – حامد خاکی

 

اگر که درد تو در ناله ام اثر دارد

و گر که از دل من روح تو خبر دارد

 

مزن به سینه ی من دست رد، نباید دید

برادری به دلش این همه شرر دارد

 

اگر چه خواهر تو بی بضاعت است اما

ببین میان بساطش دو تا پسر دارد

 

یکی برای رسیدن به اکبر و قاسم

که شوق و شور پریدن به بال و پر دارد

 

که دیگری که امید دلش به اذن شماست

که ذره ای غمت از روی سینه بر دارد

 

و من تعجب از این می کنم، نمی دانم

برادرم به زبان نه چرا دگر دارد

 

برای نجمه و لیلا اگر نیاوردی

همین که نوبت من شد هزار اگر دارد؟

 

حلالشان شده شیرم که خونشان ریزد

به پای خون خدا پس نگو خطر دارد

 

حامد خاکی

 

********************

 

اشعار شب چهارم محرم – یوسف رحیمی

 

روز اول چه خوب يادم هست

سهم من بي تو بيقراري بود

عيد من ديدن نگاه تو

دوري‌ات اوج سوگواري بود

**

بي تو جنت براي من دوزخ

روز روشن براي من شب بود

تا هميشه کنار تو بودن

همه‌ي آرزوي زينب بود

**

 لحظه لحظه دلم گره مي‌خورد

به ضريح مجعّد مويت

دل من را به باد مي دادي

مي گشودي گره ز گيسويت

**

 ولي اين روزها چه دلگير است

چقدر اين زمانه بد تا کرد

آنقدر بي کسي و غربت داشت

تا که ما را به کربلا آورد

**

کربلا کربلا پريشاني

غربت از چشم هات مي بارد

ندبه ندبه فراق و دلتنگي

از غروب نگات مي بارد

**

دست من خالي است اما باز

دو فدايي برايت آوردم

از منا تا منا دو حاجيِّ

کربلايي برايت آوردم

**

رد مکن هديه هاي خواهر را

گرچه ناقابلند، ناچيزند

سپر کوچکي مقابل تو

در هجوم کبود پائيزند

**

 با ولاي تو پروريدمشان

درس آموز مکتبت هستند

عاشق جانفشاني اند آقا

پيشکش هاي زينبت هستند

**

هر دو با شور حيدري امروز

از تو إذن قتال مي خواهند

خون جعفر ميان رگ هاشان

اين دو عاشق، دو بال مي خواهند

**

گره از ابروان خورشيد و

گره از کار ماه وا مي شد

چشم هاي حسين راضي شد

نذر زينب دگر ادا مي شد

**

بين خيمه نشسته بود اما

در دلش اضطراب و ولوله بود

پرده‌ي خيمه را که بالا زد

دو گل و يک سپاه حرمله بود

**

دو فدايي، دو تا ذبيح الله

که به سوي مناي خون رفتند

در طواف سنان و سر نيزه

تا دل کربلاي خون رفتند

**

ديد از بين خيمه، جان هايش

دلشان را به آسمان دادند

سر سپردند در هواي حسين

چقَدَر عاشقانه جان دادند

**

دلش از درد و غم لبالب بود

شاهدش ديده هاي پر ابرش

بر دلش داغ دو جگر گوشه

عقل مبهوت مانده از صبرش

**

ديد پرپر شدند، اما باز

جز تب بندگي عشق نداشت

پاي از خيمه ها برون ننهاد

تاب شرمندگي عشق نداشت

**

اين همه جانفشاني و ايثار

خط اول ز شرح مطلب بود

کربلا ـ کوفه ، شام تا يثرب

سِرّي از معجزات زينب بود

 

یوسف رحیمی

 

********************

 

اشعار شب چهارم محرم – علی اکبر لطیفیان

 

بهترین بنده ی خدا زینب

هل اتی زینب ، انمّا زینب

ریشه ی صبر انبیا زینب

زینبا زینبا و یا زینب

 

بانی روضه های غم زینب

تا ابد مبتلای غم زینب

 

گفت ای مصطفای عاشورا

ای فدای تو زینب کبری

تو علی هستی و منم زهرا

پس فدای تمام پهلوها

 

سر خواهر فدای این سر تو

همه ی ما فدای اکبر تو

 

گفت ای شاه ما اجازه بده

حضرت کربلا اجازه بده

جان این بجه ها اجازه بده

جان زهرا اجازه بده

 

قبل از آنکه سر تو را ببرند

این سر خواهر تو راببرند

 

من هوای تو را به سر دارم

به هوای تو بال و پر دارم

از غریبی تو خبر دارم

دو پسر نه ، دو تا سپر دارم

 

زحمتم را بیا به باد مده

اشتیاق مرا به باد مده

 

در دل خیمه خسته اند این دو

سر راهت نشسته اند این دو

دل به لطف تو بسته اند این دو

با بزرگان نشسته اند این دو

 

این دو با یار تو بزرگ شده اند

با علمدار تو بزرگ شده اند

 

در کرم سائلی به دست آور

زین دو تا حاصلی به دست آور

سپر قابلی به دست آور

تا توانی دلی به دست آور

 

دل شکستن هنر نمی باشد

نظرت هم اگر نمی باشد

 

ای فدایت تمامی سرها

سر چه باشد به پای دلبرها

از چه در اشتیاق خواهر ها

تو نظر می کنی به دیگرها

 

آخرش یا اجازه می گیرم

یا همین کنج خیمه می میرم

 

ای برادر اشاره ای فرما

ذوقشان را نظاره ای فرما

رد مکن راه چاره ای فرما

لااقل استخاره ای فرما

 

شاید این بچه های من بروند

شاید این دو به جای من بروند

 

زار و گریان مکن مرا جانا

ردّ احسان مکن مرا جانا

مو پریشان مکن مرا جانا

باز طوفان مکن مرا جانا

 

ورنه نیزه به دست می گیرم

جان هر آنچه هست می گیرم

 

تو اگر مبتلا شوی چه کنم ؟

پیش چشمم فدا شوی چه کنم ؟

پیش من سر جدا شوی چه کنم ؟

کشته ی زیر پا شوی چه کنم؟

 

وای اگر حنجرت شکسته شود

پیش من پیکرت شکسته شود

 

علی اکبر لطیفیان

اشعار شب چهارم محرم - شهاد طفلان حضرت زینب(س)

 

اشعار شب چهارم محرم

 

ای سالها کنار من و آشنای من

هستم برای تو ،تو هستی برای من

 

این سرزمین که قتلگه ما دو تا شده

هم کربلای توست وَ هم کربلای من

 

مهریه ی عروسی من دیدن تو بود

ای آشنای من همه در لحظه های من

 

نجمه دو تا پسر ، تو دو تا ؛ ای برادرم

حالا رسیده است زمان دو تای من

 

بد کردم ای برادر من خواهرت شدم؟

این رسم ها نبود به جای وفای من

 

تقصیر من که نیست ؛دلم شور میزند

بگذار لحظه ای تو خودت را به جای من

 

دل دل نکن اجازه بده جعفرت شوند

دیدی اگر ظهور نکردند به پای من

 

بگذار آخر عمری نذر من ادا شود

باید خلاصه یک نفر اینجا فدا شود

 

اگر شاعر این شعر را میشناسید لطفا اطلاع دهید

 

*********************

 

اشعار شب چهارم محرم

 

خوب میدانم اینجا از کسی سر نیستند

چشم در راه محبت های مادر نیستند

 

سخت شرمنده ست زینب از حسین خویش که

با علی ها ،هدیه های او برابر نیستند

 

وقت تزیین کردن عون و محمد با زره

از صمیم قلب خوشحال است ،دختر نیستند

 

مادری در خیمه اش میداد دلداری به خویش :

بچه های من که رعناتر از اکبر نیستند

 

بچه های من اگر لب تشنه هم جان می دهند

هر دو تا هم تشنه تر از حلق اصغر نیستند

 

تا که آرامش بگیرد بارها با خویش گفت:

پیش عباس و حسین ،اینها برادر نیستند

 

چون رباب و نجمه ،نه ؛خاموش ماند و گفت که

 با حسین ابن علی آنها که خواهر نیستند

 

تا فقط خواهر شود در کربلا این بار گفت:

بچه های من خدا را شکر ؛دیگر نیستند

 

اگر شاعر این شعر را میشناسید لطفا اطلاع دهید

 

*********************

 

اشعار شب چهارم محرم – رضا دین پرور

 

حرم امن نگاه تو که باشد بهتر

گِله از چشم سیاه تو که باشد بهتر

 

زندگی بی تو اگر هست خدایی ننگ است

مرگ در خِیل سپاه تو که باشد بهتر

 

سایه ات تا که بماند به سر اهل حرم

نعش ها بر سر راه تو که باشد بهتر

 

کفن ماست دو تا برگ برات جنت

پای این برگه گواه تو که باشد بهتر

 

دو قمر از سحر خانه ی زینب هستیم

ما دو تا شیر نر از خانه ی زینب هستیم

 

سر زلف تو سلامت ،سر ما رفته به باد

مادر ما به جز عشقت که به ما یاد نداد

 

از ازل دست تمنای دو عاشق پیشه

پای شش گوشه ی آن قلب رحیمت افتاد

 

به نخ معجر زینب به نخ چادر او

میدهد چشم تو آخر به دل ما ،مراد

 

احتیاطا که به انگور لبت دست زدیم

سفره ای پهن شد از این هوس مادر زاد

 

حکم شد تا که علی اکبر زینب باشیم

مرهم زخم دل مضطر زینب باشیم

 

سر چه خوب است که در پات سر نیزه شود

بدنی زود تر از تو سپر نیزه شود

 

مثل آن لحظه ی تاریخی اربا اربا

وا شود راه و تماشا ،گذر نیزه شود

 

بین هرچیز که فکرش به سر دشمن هست

به قد و قامت مان تا به کمر نیزه شود

 

شاخه ی ادعیه ی مادرمان از طوبی ست

آرزو کرده تن ما شجر نیزه شود

 

سفره ی نذر ابالفضل ادا خواهد شد

حاجت عمه ی سادات ادا خواهد شد

 

رضا دین پرور

 

*********************

 

اشعار شب چهارم محرم – مجتبی حاذق

 

برگرد سمت خیمه ها … تنهای تنها

من بی تو خواهم مرد ای آقای تنها

 

آماده کردم هرچه باشد را برایت

آورده ام عون و محمد را برایت

 

حالا که پر ، وا می کنند آقا نگو نه

آقا بزرگی کن بیا ،حالا نگو نه

 

راضی نشو با گریه برگردند خیمه

هرآنچه می خواهی بگو اما نگو نه

 

من یادشان دادم که پیش تو بگویند:

دایی به جان مادرت زهرا … نگو نه

 

حالا رها هستند و میدان روبروشان

پای رکاب تو شهادت آرزوشان

 

آن طور تربیت شدند اینها که بی تو

پایین نخواهد رفت آبی از گلوشان

 

خونی که جاری می شود از جسم آنها

در بین مقتل می شود آب وضوشان

 

دل کنده ام از دسته گلهایم برادر

حالا چنان کوهی سر پایم برادر

 

پنهان نگشتم تا که اشکم را نبینی

همواره با این اشک پیدایم برادر

 

تا که خجالت را نبینم در نگاهت

از خیمه ام بیرون نمی آیم برادر

 

مجتبی حاذق

برگرفته از سایت هیئت ثارالله رشت

 

*********************

 

اشعار شب چهارم محرم – سعید پاشازاده

 

دو تا نهال دو تا سرو ایستاده شدند

دو خوشه ی نرسیده دو جام باده شدند

 

مقام زینب کبری ببین که این دو پسر

فقط به خاطر مادر امامزاده شدند

 

تمام آبروی باغبان همین دو گلند

که در حفاظت از باغ استفاده شدند

 

به داست دایی اگر چه سوار اسب شدند

به دست نیزه و شمشیرها پیاده شدند

 

کنار اکبر و قاسم میان دارالحرب

دو طفل باعث تکمیل خانواده شدند

 

پیام غربت زینب شدند آن روزی

که سربریده نه چون نامه سرگشاده شدند

 

اگر چه سوم شعبان نشد محرم شد

به وقتش این دو به ارباب هدیه داده شدند

 

حلال زاده به دائیش می رود آخر

غریب وار اسیر حرام زاده شدند

 

سعید پاشازاده

 

*********************

 

اشعار شب چهارم محرم – مسعود اصلانی

 

ای برادر بگو چکارکنم

ناله از بی کسی خود نزنی

می شود تاکه زنده ام اینقدر

حرف دل واپسی نزنی

**

من نمردم که ایستاده ای و

مثل ابر بهاری می باری

همه رفتند با اجازه ی تو

تو نگفتی که خواهری داری

**

بعد پنجاه سال خواهر تو

آمده حرف آبرو بزند

به امید اجازه دادن تو

آمده زینبت که رو بزند

**

بچه ها بین خیمه منتظرند

و به دست خودم کفن شده اند

خون شیر است در رگ آن ها

هر دوتا هدیه های من شده اند

**

نا امیدم نکن برادر جان

چادر مادرم که یادت هست

قسمش را که رد نخواهی کرد

  آتش و معجرم که یادت هست

**

مادرم پشت در که یادت هست

هیزم و کوچه ها که یادت هست

به روی چادرش برادر جان

وای من رد پا که یادت هست

**

پس قسم می دهم اجازه بده

بچه هایم به پات سر بدهند

بچه هایم کمند می شد کاش

خواهرانت برات سر بدهند

**

گفته ام با نبردشان من را

پیش چشم تو روسپید کنند

مثل لیلا و نجمه زینب را

بروند مادر شهید کنند

**

دوست دارم که پای غربت تو

زیر شمشیردست وپا بزنند

مویشان را کسی به پنجه گرفت

جای مادر تو را صدا بزنند

**

ای برادر نگاه خواهم کرد

که خدایی شیره خواره شوند

با سر داس و نیزه وشمشیر

لحظه ای که پاره پاره شوند

**

این همه نیزه آمده اما

بدترین نیزه نیزه کوفه است

دلم از کوفه زخم ها دارد

کوفه عهد و وفاش معروف است

 

مسعود اصلانی

 

*********************

 

اشعار شب چهارم محرم – محسن ناصحی

 

نه به اندازۀ علی اکبر

ولی آن قدرها جگر داریم

تو به روی خودت نیاوردی

ما که از قلب تو خبر داریم

**

به همین ذکر یا علی، مادر

که نوشتیم روی پیشانی

همۀ آرزوی مان این است

بر تن ما کفن بپوشانی

**

 تو به خیمه بمان مراقب باش

داییِ ما غم تو را نخورد

آن قدر غُصه خورده، حداقل

غُصۀ ماتم تو را نخورد

**

دو برادر کنار هم بهتر

می توانند یاورش باشند

می توانند در مقابل سنگ

روی نی حامیِ سرش باشند

**

 آن قدر تیر و نیزه می بارد

خم به ابرویمان نیاوردیم

مادرم! تو دعا کن آخر کار

لا اقل تکه تکه برگردیم

 

محسن ناصحی

برگرفته از وبلاگ حسینیه

 

**********************

 

اشعار شب چهارم محرم

 

دیروز نه امروز نه فردا همیشه

عاشق شدن از روز اوّل تا همیشه

من با توام با درد تو تنها همیشه

هر جا که باشی با شُمام اینجا همیشه

 

عاشق شدن یعنی همین شیدا شدن ها

بر نیمه ی مجنون خود لیلا شدن ها

 

می میرم از این داغِ جانکاهی که داری

بندِ دلم پاره شد از آهی که داری

تا روی نیزه میروی راهی که داری

در عمق گودال است آن شاهی که داری

 

ای سایه ام روز تلافی است امروز

در خیمه ی من هم کلافی است امروز

 

این دو غزال افتاده در دام تو هستند

تکبیر گوی قبله ی نام تو هستند

سرمست آب و دانه ی نام تو هستند

یعنی که خواهرزاده ی جام تو هستند

 

اینها که پای مکتب من رشد کردند

از نسل طوفان بوده و مَرد نبردند

 

بگذار سیراب، از نیل تو باشند

قربانی آیات ترتیل تو باشند

ای کعبه ام بگذار در ایل تو باشند

این بچّه های من اَبابیل تو باشند

 

من باشم و آن وقت تو از پا بیفتی

در زیر تیغ و نیزه ها تنها بیفتی

 

هرگز نبینم حزن غُربت در گلویت

باشد نصیب من همه درد و بلایت

سرمایه ای دارم که می ریزم به پایت

این بچّه های من فدای بچّه هایت

 

در پایت افتاده دلم را می پسندی؟

یا هدیه ی ناقابلم را می پسندی؟

 

این ها نشان از جعفر طیّار دارند

از زندگی در زیر ظلمت آه دارند

با عشق سوزان تو تنها کار دارند

تیغ دوسر بوده دمی خونبار دارند

 

این دو، دو شیر بیشه های ذوالفقارند

با نعره هاشان کلّ لشکر تار و مارند

 

ماندم در این خیمه که شرمت پا نگیرد

در قلب تو کوه خجالت جا نگیرد

یک لحظه غم چشم تو را آقا نگیرد

اصلاً خدای تو، تو را از ما نگیرد

 

ای من فدای آیه آیه آیه ی تو

روی سر زینب بماند سایه ی تو

 

این ها فدای تار موی اصغر تو

هر دو بلا گردانِ جانِ دختر تو

هستند رزم آمیز میرِ لشکر تو

بر نِی ببینم راس شان دور سرِ تو

 

طاقت ندارند اینکه در خیمه نشینند

با دست بسته مادر خود را ببینند

 

اگر شاعر این شعر را میشناسید لطفا اطلاع دهید

اشعار شب چهارم محرم - روضه طفلان حضرت زینب(س)

اشعار شب چهارم محرم - روضه طفلان حضرت زینب(س) - علیرضا وفایی

 

 

 

رو سفیدم میکنند و فخر مادر میشوند

 

نو جوان هایم سپرهای برادر میشوند

 

 

 

این پسرها پیشکش های من وعبدلله اند

 

صحبت جنگ وجدل باشد قلندر میشوند

 

 

 

آینه انگار پیش مرتضی بگذاشتند

 

هیبت جنگی که میگیرند حیدر میشوند

 

 

 

دست برشمشیر میگیرند طوفان میکنند

 

یک تنه قطعاً حریف چند لشگر میشوند

 

 

 

خون قتال العرب جاریست در رگ هایشان

 

قابض الارواح کوفی های کافر میشوند

 

 

 

بوی زهرا میدهد پهلوی آقازاده ها…

 

چونکه بایک واسطه فرزندکوثر میشوند

 

 

 

زیر نیزه یاد غمهای مدینه میکنند

 

گریه کن های جوانمرگی مادر میشوند

 

 

 

هر چه باشد هردو خواهرزاده های محسن اند

 

منتقم های شهید ضربه ی در میشوند

 

 

 

اکبر تو ارباً اربا شد ولی شکر خدا

 

دست گل هایم پس از او زود پرپر میشوند

 

 

 

علیرضا وفایی

 

برگرفته از سایت حدیث اشک

 

********************

 

 

اشعار شب چهارم محرم –  امیر حسام یوسفی

 

این دو سرباز به قربان اباعبدالله

 نذری گریه ی پنهان اباعبدلله

 

دائما بر لبشان بود که جان و تنمان

به فدای لب عطشان ابا عبدالله

 

کوه صبر است که تبریک به زینب گفته

 مانده ام در کف ایمان اباعبد الله

 

نکند پشت به اولاد حسین ابن علی

 هرکسی خورده کمی نان ابا عبد الله

 

اشک من شور حسینی است، نمک خورده اوست

 پر ز عشق است نمکدان ابا عبد الله

 

اولین کوچه گذر گاه حسن بود ولی

 نرسیدست به میدان ابا عبد الله

 

کرمش دست مرا تا به ابد میگیرد

 من به قربان دو دستان اباعبدالله

 

ذره هستیم ولی فخر به عالم کردیم

 گرد و خاکیم به دامان اباعبدالله

 

من نباشم که ببینم تک و تنها شده ای

 شده‌ام زار و پریشان اباعبدالله

 

رو سپیدم کن و این دسته گلم را بپذیر

 نظری کن به دلم،جان اباعبدالله

 

این دو اسماعیل را از خواهر خود کن قبول

 تا شوند اینجا بقربان اباعبدالله

 

جزئی از کرببلا ٬قسمتی از من هستند

 غزل کوچک دیوان اباعبدالله

 

مژده ای میرسد آخر به همه مشتاقان

 که محرم همه مهمان اباعبدالله

 

شیعه برپا، همگی منتظر دستوریم

 همگی گوش به فرمان ابا عبد الله

 

ایها الناس بدانید که این دایی ما

 شیر مردی است به عنوان ابا عبدالله

 

نوکری روز قیامت سر بالا دارد

 که شده بی سرو سامان اباعبدالله

 

نه فقط جان دو طفلان عقيله بلكه

 جان عالم سر پيمان اباعبدالله

 

من مسلمان شده ی دست امام حسنم

  مانده ام همچون مسلمان ابا عبد الله

 

امیرحسام یوسفی

 

********************

 

اشعار شب چهارم محرم –  مهدی مقیمی

 

بعد از علی اکبر عوض شد کربلایت

حتی عوض شد ناله هایت گریه هایت

 

غیر از زمانی که رقیه پیشت آمد

کمتر شنید اهل حرم حتی صدایت

 

دیدی سکوت تو حرم را زیر و رو کرد

دایی مگر مُردند خواهر زاده هایت

 

اصلا خدا ما را برایت آفریده

تا که کند ما را فدایت خاک پایت

 

مادر درون خیمۀ خود بغض کرده

می ترسد اینکه رد کنی ما را ، فدایت

 

زهرا به استقبال ما می آید امروز

به شرط اینکه پشت ما باشد دعایت

 

وقتی بنا باشد اسیر شمر باشیم

بهتر همان که جان دهیم اینجا برایت

 

حج تو با قربانی ما عاشقانه است

ما را پذیرا باش مولا در منایت

 

دایی حسین انگار دیگر مهلتی نیست

دیدار بعدی روی نیزه در هوایت

 

مهدی مقیمی

برگرفته از وبلاگ حسینیه

 

********************

 

اشعار شب چهارم محرم –  سید پوریا هاشمی

 

آخر خودت بگو چقدر ربنا کنم؟

باچشمهای خیس خدا یاخدا کنم؟

 

وقتی که بی کسی به سراغ تو آمده

در خیمه ام نشینم و دائم دعا کنم

 

درد غریبی تو به جانم شرر زده

این درد را بگو که چگونه دوا کنم؟

 

پنجاه سال از تو خجالت کشیده ام

وقتش رسیده دین خودم را ادا کنم

 

خواهر بلاکش غم و درد برادر است

باید برای تو در سپر دست و پا کنم

 

امروز اگر برای تو از این دو نگذرم

فردا چگونه رو به سوی مصطفی کنم؟

 

شاگرد مادرم که برای امام سوخت

وقتش رسیده است به او اقتدا کنم

 

روح و روان من جگرم را قبول کن

لطفی نما دو تاج سرم را قبول کن

 

سربازهای خواهرت آماده اند اخا

بنگر چگونه پای تو افتاده اند اخا

 

هرچند کوچکند ولی مرد جنگی اند

هرچند کوچک اند علی زاده اند اخا

 

در اضطراب رد شدن از جانب تواند

از دیشب است که سر سجاده اند اخا

 

از من اسیر عشق شدن ارث برده اند

هستند چون اسیر تو آزاده اند اخا

 

وسع کم مرا به بزرگی خود ببخش

این دو برای پیشکشی مانده اند اخا

 

دیگر نگو دو خوشه انگور زینب اند

دیگر رسیده اند دگر باده اند اخا

 

ایراد سن و سال نگیر از دو غنچه ام

وقتی قسم به فاطمه ات داده اند اخا

 

رحمی نما به سوز دل و گریه هایشان

دارو ندار من پدری کن برایشان

 

دارند میروند تو حسرت نکش فقط

جانم فدات بار مصیبت نکش فقط

 

نذر من است پای تو ارباترین شوند

از نیزه دار و حرمله منت نکش فقط

 

حلا که دین من به تو قدری ادا شده

حرفی وسط ز عمق جنایت نکش فقط

 

آرام باش بر سر بالینشان حسین

تو پای از رکاب به سرعت نکش فقط

 

من راضیم در شاخه گلم را نیاوری

باکام تشنه اینهمه زحمت نکش فقط

 

درخیمه مانده ام که نبینی غم مرا

آقای خوب من تو خجالت نکش فقط

 

مردی نمانده غصه نخور زینبت که هست

جانم فدات ناله غربت نکش فقط

 

مویم سفید شد به تماشای عشق تو

من مادر شهید شدم پای عشق تو

 

سيد پوريا هاشمي

اشعار شب سوم محرم-شهادت حضرت رقيه(س)

اشعار شهادت حضرت رقیه(س)

 

دیشب مدینه بودیم و میگفتی و میخندیدم

لالائی هات تو گوشمه رو دستت آروم خوابیدم

بابا نگو خواب میدیدم

دیشب داداش علیم اومد به روی دستام بوسه زد

میگفت عزیزم از سفر برات النگو خریدم

وای بازم خواب میدیدم

دیشب دیدم که عمه جون با قاسم اومد خونمون

میگفت برات یه چادر خوشگل گلدار بریدم

بابا اینم خواب میدیدم

دیشب میون دفترم برای داداش اصغرم

عکس عموم رو با علم کنار دریا کشیدم

نگو بازم خواب میدیدم

یه شب جا موندم از همه به روی دست فاطمه

چشام میرفت که خواب بره با سیلی از خواب پریدم

کاشکی اینم خواب میدیدم

 

******************

 

اشعار شهادت حضرت رقیه(س) - حمیدرضا بشیری

 

تا آخرین ستاره‌‌ی شب را شمرده است

او منتظر به کیست که خوابش نبرده است؟

 

بازم صدای پای کسی می‌رسد به گوش

با جان و دل به صدا گوش‌ها سپرده است

 

نه این صدای پای عمو نیست، وایِ من

باور نمی‌کنم، نه، عمویم نمرده است

 

با چشم‌های خسته خدا را می‌کند نگاه

یعنی پدر را به خداوند سپرده است

 

جا باز کرده حلقه‌ی زنجیرهای درد

از بس که با دو دست قلبش فشرده است

 

او و گرسنگی و غم دوری پدر

تن، تازیانه و زخم‌ها که خورده است

 

تا آخرین ستاره‌ی شب را شمرد و باز

حالا سه شب گذشته و چیزی نخورده است

 

حمیدرضا بشیری

 

********************

 

اشعار شب سوم محرم الحرام

 

ابروی کبودم چه به ابروی تو رفته

 این موی پر از پنجه به گیسوی تو رفته

 

این زلف شکن در شکنم شانه نخورده

این موی پریشان به خم موی تو رفته

 

هرچند که جای، گوشه ویرانه گرفتم

عطر نفسم بر لب خوش بوی تو رفته

 

تنها نشده شکل تو دندان شکسته

 این دنده پهلو به پهلوی تو رفته

 

با مادر خود فاطمه گفتم شب دیدار

بازوی ورم کرده به بازوی تو رفته

 

تا باز کنم پلک تو را باز میفتد

چشمان تو بر دختر ،کم روی تو رفته

 

از پای همه قافله خلخال ربودند

از دست نگفتی که النگوی تو رفته

 

********************

 

اشعار شهادت حضرت رقیه(س) - یوسف رحیمی

 

مي ريخت لاله لاله غم از عرش محملش

هر دم رسيد تا سر بابا مقابلش

 

چشمان نيمه جان و غريبش گواه بود

در آتش فراق پدر سوخت حاصلش

 

هر لحظه در تلاطم طوفان طعنه ها

چشمان غرق خون عمو بود ساحلش

 

چشمش براي ديدن بابا رمق نداشت

از بس که شد محبت اين قوم شاملش

 

از لطف دست سنگي يک شهر حرمله

کم کم شبيه فاطمه مي‌شد شمايلش

 

روي کبود و موي سپيد ارث مادري است

وقتي سرشته از غم زهرا شده گلش

 

جانش رسيد بر لبش از دست خيزران

آخر چه کرد طعنة آن چوب با دلش

 

از نحوة شهادت او عمه هم شکست

تا ديد داغ تشت طلا بوده قاتلش

 

او هرگز از کبودي بال و پرش نگفت

غساله گفت يک سر مو از فضائلش

 

دستان کوچکش که ضريح اجابت است

دل بسته بر کرامت او چشم سائلش

 

يوسف رحيمي

 

********************

 

اشعار شهادت حضرت رقیه(س) - حمیدرضا بشیری

 

بازم بهانه‌ی پدرش را گرفته است

داغی تمامی جگرش را گرفته است

 

چشم انتظار دیدن گم‌کرده‌ی خود است

دیشب ز نیزه‌ها خبرش را گرفته است

 

از بس ز آسمان بلا سنگ آمده

باشد که بمیرم، سرش را گرفته است

 

به حال و روز چشم نحیفش چه آمده؟

دستی نگاه مختصرش را گرفته است؟

 

ای وای! برای یک دو قدم می‌کِشد خودش

عمه بیا کمک! کمرش را گرفته است

 

حمیدرضا بشیری

 

********************

 

اشعار شهادت حضرت رقیه(س) - حمیدرضا بشیری

 

به کُنجِ دِیر و خرابه، دلم عزا دارد

برای درد دل من، خدا شفا دارد

 

اذیتم کنید تا، شبم سحر گردد

چرا کنم ناله؟ دلم خدا دارد

 

خبر رسانده برایم، فرشته‌ای در خواب

که میهمان امشب، مرا دوا دارد

 

قسم به لب‌های سیاه و سرخ پدر

سه ساله می‌دهد احسان، هر آنچه را دارد

 

به سینی و سر و بوسه، چو شام من آغاز

شب قشنگ سه ساله کی انتها دارد؟

 

صدای صوت حزینت به گوش عالم بود

ز بس که نیزه بخورده، عجب صدا دارد

 

چه رد محسوسی، رویت به خود دارد

گمان که زخم بدی هم، سر از قفا دارد

 

میان کوه لبت جلگه‌ای ز خون دیدم

به چشمه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ چشمه‌ی خون، روزنه نما دارد

 

به یاد خانه‌یمان در مدینه، ای بابا

خواب در آغوشت، بَه، عجب صفا دارد

 

حمیدرضا بشیری

 

********************

 

اشعار شهادت حضرت رقیه(س) - امیرحسین محمودپور

 

آیینه‌دار قافله‌ی بی‌قراری‌ام

آیینه‌ام شکسته و گرد و غباری‌ام

 

بی‌چاره می‌کنم همه‌ی شهر شام را

از ناله‌ها و گریه‌ی شب‌زنده‌داری‌ام

 

حرفی بزن برای دلم، صحبتی بکن

یک مرهمی گذار بر این زخم کاری‌ام

 

شأنت به نیزه نیست بیا روی دامنم

دستم نمی‌کند که در این کار یاری‌ام

 

بالای نیزه بودی و دیدم به چشم خود

سنگت زدند تا شکنند استواری‌ام

 

این نیزه نیست رحل کتاب رقیه است

جبریل آمده به ملاقات قاری‌ام

 

کوه وقار بودم و مملو از غرور

حالا ببین تو وسعت این شرمساری‌ام

 

امیرحسین محمودپور

 

********************

 

اشعار شهادت حضرت رقیه(س) - وحید مصلحی

 

دخترت بعد تو پیش چه کسی ناز کند ؟

او چگونه لب مجروح خودش باز کند؟

 

سعی  بسیار کند تا سر تو بردارد

 با چه زجری سرت اندر بغل خود آرد

 

خاک و خون از دهن بسته ی تو باز کند

زیر لب شکوه  زدست همه آغاز کند

 

اشکش افتاد به رخ چهره ی زخمیش بسوخت

دیده ی بسته ی خود بر لب زخمیت بدوخت

 

راه دیدن چو ندارد لب تو دست کشید

زخم خود کرده فراموش جراحات تو دید

 

دید قاری ِ نوکِ نیزه لبش  پاره شده

جای چوبی به لبش دیده و بیچاره شده

 

  گفت کی بر لب تو چوب فرود آورده ؟

 قد از غم خم من را به سجود آورده؟

 

تار شد دیده من یا که تو خاکی شده ای

میهمان کنج تنور حرم کی شده ای ؟

 

خاک بر چهره ی تو از ره دور آمده ای

من بمیرم مگر ازکنج تنور آمده ای ؟

 

رد سنگی که به سر جای شده بوسیدم

تو مرا بخش اگر آب کمی نوشیدم

 

فکر کردم که رساندند به لعلت  آبی

که بدون تو نمودم لب خود  تر گاهی

 

 بعد تو ما هدف سنگ در اینجا شده ایم

ما که از داغ غم تو همگی تا شده ایم

 

باب بی سر شده ام  چهره و رویم دیدی؟

جای آن آتش افتاده به  مویم  دیدی ؟

 

جای دستی که نشسته به رخم میسوزد

عمه بر موی سفیدم نگهش میدوزد

 

بعد تو پاره ی نان پیش من انداخته اند

کوچه پس کوچه ی  این شهر مرا تاخته اند

 

فکر پای  ِ پر از آبله  ام را نکنند 

فکر سنگینی این سلسله ام را نکنند

 

سنگها بر سر ما از همه سو می آمد

از همه نغمه ی " عباس عمو ..!" می آمد

 

بعد تو حرمت اهل حرمت کم شده است

قامت خواهر غم دیده ی تو خم شده است

 

ماه ِ بر نیزه به هنگام خسوف آمده ای 

مثل خورشید که در حال کسوف آمده ی     

 

در دل طشت طلا پیش زمین گیر رسید 

یوسف نیزه نشین  از بر ِ تعبیر رسید 

 

 خون لبهای پدر را به لبش پاک نمود

بوسه بر روی لبان ِ پر ِ از چاک نمود

 

کم کم افتاد دگر از نفس و چشمش بست

او به همراه پدر رفت وازآن سلسله رست

 

عمه را با همه غمهای خودش کرد رها

همسفر با پدرش رفت دگر پیش خدا

 

وحید مصلحی

 

********************

 

اشعار شب سوم محرم الحرام

 

از سفر عاقبت سرت آمد

نور بر چشم دخترت آمد

 

شامیان طعنه ام دگر مزنید

پدرم از مسافرت آمد

 

عمه جان خیز و خانه جارو کن

پدر من ، برادرت آمد

 

زیر باران سنگ سنگدلان

چه بلائی سر، سرت آمد

 

لحظه سربریدنت بابا

با خودم گفتم که آخرت آمد

 

زیر خنجر به گوش خسته من

سوز آواز حنجرت آمد

 

یاد داری ز ناقه افتادم

خصم پست و ستمگرت آمد

 

تازیانه به دست با چکمه

بهر آزار دخترت آمد

 

کس نداند چها آنشب بر

یاس پاک و مطهرت آمد

 

قافله رفته بود و من تنها

مانده بودم که مادرت آمد

 

یاد داری شبی میانه راه

دختر تو برابرت آمد

 

دست آورد و بر لبت نرسید

ولی از روی نی سرت آمد

 

جان من با لبم پدر دیگر

روی لبهای پرپرت آمد

 

********************

اشعار شب سوم - اشعار روضه حضرت رقیه(س) - حاج غلامرضا سازگار

 

مرا که دانه اشک است،دانه لازم نیست

به ناله انس گرفتم،ترانه لازم نیست

 

زاشک دیده به خاک خرابه بنوشتم

به طفل خانه بدوش آشیانه لازم نیست

 

نشان آبله و سنگ و کعب نی کافیست

دگر به لاله ی رویم نشانه لازم نیست

 

به سنگ قبرمن بی گناه بنویسید

اسیر سلسله را تازیانه لازم نیست

 

عدو بهانه گرفت و  زدو به او گفتم:

بزن مرا که یتیمم،بهانه لازم نیست

 

مرا ز ملک جهان گوشه خرابه بس است

به بلبلی که اسیر است لانه لازم نیست

 

محبتت خجلم کرده،عمه دست بردار

برای زلف به خون شسته ،شانه لازم نیست

 

به کودکی که چراغ شبش سر پدر است

دگر چراغ به بزم شبانه لازم نیست

 

وجود سوزد از این شعله تا ابد((میثم))

سرودن غم آن نازدانه لازم نیست

 

حاج غلامرضا سازگار

 

********************

 

اشعار شب سوم - اشعار روضه حضرت رقیه(س) - کاظم بهمنی

 

این صحنه ها را پیش از این یکبار دیدم

من هر چه می بینم به خواب انگار دیدم

 

شکر خدا اکنون درون تشت هستی

بر روی نی بودی تو را هر بار دیدم

 

بابا خودت گفتی شبیه مادرم باش

من مثل زهرا مادرت ازار دیدم

 

یک لحظه یادم رفت اسم من رقیه است

سیلی که خوردم عمه را هم تار دیدم

 

احساس کردم صورتم آتش گرفته

خود را میان یک در و دیوار دیدم

 

مجموع درد خارها بر من اثر کرد

من زیر پایم زخم یک مسمار دیدم

 

(سوغات مکه)توی گوشم بود بردند

کوفه همان را داخل بازار دیدم!

 

کاظم بهمنی

اشعار شب سوم محرم الحرام – روضه حضرت رقیه(س)

اشعار شب سوم محرم  – روضه حضرت رقیه(س) - علی اکبر لطیفیان

 

تو را آورده ام اینجا که مهمان خودم باشی

شب آخر روي زلف پریشان خودم باشی

 

من ازتاریکی شب هاي این ویرانه می ترسم

تو را آورده ام خورشید تابان خودم باشی

 

فراقت گرچه نابینام کرده بازمی ارزد

که یوسف باشی و در راه کنعان خودم باشی

 

پدرنزدیک بود امشب کنیزخانه اي باشم

به توحق می دهم پاره گریبان خودم باشی

 

اگرچه عمه دلتنگ است اما عمه هم راضی ست

که تو این چند ساعت را به دامان خودم باشی

 

ازاین پنجاه سال تو سه سالش قسمت ما شد

یک امشب را نمیخواهی پدرجانِ خودم باشی

 

سرت افتاد و دستی از محاسن ها بلندت کرد

بیا خب میهمان کنج ویران خودم باشی

 

سرت را وقت قرآن خواندنت برطشت کوبیدند

تو باید بعد از این قاري قرآن خودم باشی

 

کنار تو که از انگشتر و خلخال صحبت کرد

فقط می خواستم امشب پریشان خودم باشی

 

اگرچه این لبی که ریخته بوسیدنش سخت است

تقلامی کنم یک بوسه مهمان خودم باشی

 

علی اکبر لطیفیان

برگرفته از وبلاگ نود و پنج روز باران

 

*******************

 

اشعار شب سوم محرم  – روضه حضرت رقیه(س) – محمد فردوسی

 

تا معراج رفتم ... 

 

از شوق دیدار تو بابا پر گرفتم

یعنی که جان تازه در پیکر گرفتم

 

چشم انتظار دیدن روی تو بودم

شکر خدا رأس تو را در بر گرفتم

 

حرفی نگفته در میان سینه دارم

بغضم شکست و روضه را از سر گرفتم ...

 

...وقتی که با صورت زمین خوردم ز ناقه

دردی شبیه پهلوی مادر گرفتم

 

از ضرب آن سیلی که نور دیده ام بُرد

در صورتم یک شاخه نیلوفر گرفتم

 

چادر نمازم را به زور از من گرفتند

حالا به جایش آستین بر سر گرفتم ...

 

... از کنج این ویرانه تا معراج رفتم

وقتی که بوسه از رگ حنجر گرفتم

 

فهمیده ام کنج تنور خانه بودی

بیخود نشد که بوی خاکستر گرفتم ...

 

... انگشتری زیبا برایت می خرم من

وقتی ز دست ساربان زیور گرفتم ...

 

محمد فردوسی

 

 *******************

 

اشعار شب سوم محرم الحرام – روضه حضرت رقیه(س) - حسن لطفی

 

اینجا که زخم از درِ هر خانه میزنند

اینجا که بند بر پَر پروانه میزنند

 

خون میچکد ز گوشه چشمان خاکی ات

وقتی که پلک های غریبانه میزنند

 

با گوشواره های خودم ناز میکنند

این دختران که سنگ به ویرانه میزنند

 

مویی نمانده تا که ببافی هزار شکر

مویی نمانده باز چرا شانه میزنند

 

دستی بکش به زبری رویم که حق دهی

نامردهای شام چه مردانه میزنند

 

دستم برای لمس لبت هم تکان نخورد

از بس که تازیانه بر این شانه میزنند

 

حتماً عمو نبود که با گریه عمه گفت:

دارند حرف تو در خانه میزنند

  

حسن لطفی

 

*********************

 

اشعار شب سوم محرم الحرام – روضه حضرت رقیه(س) – حبیب نیازی

 

بابا بیا کبوتر بی بال و پر شدم

بی آب و دانه مانده ام و مختصر شدم

 

تغییر طرح صورت من بی دلیل نیست

از بس شبــیه فاطمه بودم نظر شــدم

 

زانو بغل نمودن من ناز کردن اســت

از بوسه ی سکینه و تو باخبر شدم

 

دستی کشیده ای به سر و روی او ولی

من با سرت به روی سنان همسفر شدم

 

جان می کَنم، قدم بزنم می خورم زمین

بی دست و پا ز شدت درد کمر شدم

 

امشب بیا و دخترکت را قبول کُن

وقــتی برای قافــله ای درد سر شدم

 

حبيب نيازي

 

*******************

 

اشعار شب سوم محرم الحرام – روضه حضرت رقیه(س) – علی ناظمی

 

از بوی سیب سرخ طبق مرده جان گرفت

زخمی ترین یتیم خرابه توان گرفت

 

باران چشم های رقیه شروع شد

از بس که گریه کرد دل آسمان گرفت

 

ترفند گریه هاش به داد پدر رسید

سر را ز دست بی ادب خیزران گرفت

 

روپوش را ز روی طبق تا کنار زد

لب را که دید طفلک لکنت زبان گرفت

 

بابا ...یکی دو بار بریده بریده گفت

با هر نفس نفس که یکی در میان گرفت

 

می گفت گوشواره فدای سرت ولی

دیدم عقیق دست تو را ساربان گرفت

 

حالا گرسنگی به سراغم که آمده

آغوشم از محاسن تو بوی نان گرفت

 

آخر طلوع داغ تو کنج تنور بود

در شام زخم های تو خورشیدمان گرفت

 

علی ناظمی

 

*******************

 

اشعار شب سوم محرم – روضه حضرت رقیه(س) - علی اکبر لطیفیان

 

از درد بی حساب سرم را گرفته ام

با اشک، زخم بال و پرم را گرفته ام

 

از صبح تا غروب نشسته ام یکی یکی

این خارهای موی سرم را گرفته ام

 

 دردم زیاد بود طبیبم جواب کرد

یعنی اجازه سفرم را گرفته ام

 

مانند من ز ناقه نیفتاده هیچکس

 اینجا فقط منم کمرم را گرفته ام

 

آیینه نیست تا که ببینم جمال خویش

در چشمهای تو خبرم را گرفته ام

 

تصمیم من گرفته شده پس مرا ببر

امروز از خودم نظرم را گرفته ام

 

خوشحال بودنم ز سر اتفاق نیست

از دست این و آن پدرم را گرفته ام

 

امشب به رسم ام ابیهایی ای پدر

از دست گرگها پسرم را گرفته ام

 

خیلی تلاش کرده ام از دست بچه ها

این چند موی مختصرم را گرفته ام

 

این شهر را به پای تو ویرانه میکنم

مثل خلیل ها تبرم را گرفته ام

 

علی اکبر لطیفیان

 

*********************

 

اشعار شب سوم محرم الحرام – روضه حضرت رقیه(س) – قاسم نعمتی

 

دختر اگر یتیم شود پیر میشود

از زندگی بدون پدر سیر میشود

 

هم سن و سالها همه او رانشان دهند

دل نازک است دختر ودلگیر میشود

 

 باشد شبیه مادر خود نافذالکلام

این شهرباصدای او،تسخیرمیشود

 

فریادهای یا ابتایش چو فاطمه

در سرزمین کفر چو تکبیر میشود

 

وقتی که گیسوان سری پنجه می خورد

هرتاب آن چوحلقه زنجیر میشود

 

اصلاً رقیه نه ؛به خدا مرد ؛بی هوا

با یک شتاب ضربه زمین گیرمیشود

 

هرگزکسی نگفت گلویش کبودشد

اینجاست روضه صاحب تصویر میشود

 

دشمن به او نگاه خریدار می کند

خوب شاهزاده بوده و تحقیر میشود

 

فرزندخارجیست کفن احتیاج نیست

بیهوده نیست این همه تکفیرمیشود

 

دادندجای غسل تیمم تنش....چرا؟

خون از شکاف زخم سرازیرمیشود

 

پایش به سوی قبله کشید و به نازگفت:

امشب اگر نیایی پدر دیر میشود

 

قاسم نعمتی

 

********************

 

اشعار شب سوم محرم الحرام – روضه حضرت رقیه(س) – مصطفی متولی

 

اين همه درد دلم چشم تري ميخواهد

آتش سينه ام امشب جگري ميخواهد

 

قصه هاي شب يلداي فراق من و تو

تا كه پايان بپذيرد سحري ميخواهد

 

باز خاكسترم از شوق تو پروانه شده

شمع من  شعله تو بال و پري ميخواهد

 

مگر احوال دلم با تو به سامان برسد

سينه آرام ندارد كه سري ميخواهد

 

دخترت را چه شد اينبار نبردي بابا؟

هر سفر قاعدتاً همسفري ميخواهد

 

حال من حال يتيمي است كه هر شب تا صبح

دامن عمه گرفته پدري ميخواهد

 

خون پيشاني تو آتش اين دل شده است

لاله تا داغ ببيند شرري ميخواهد

 

نكند بازهم اين زخم دهن باز كند

لب تو بوسه آهسته تري ميخواهد

 

چادرم سوخته فكر كفنم باش پدر

قامتم پوشش نوع دگري ميخواهد

 

اين شب آخري اي كاش عمو پيشم بود

شام تاريك خرابه قمري ميخواهد

 

مصطفی متولی

 

********************

 

اشعار شب سوم محرم الحرام – روضه حضرت رقیه(س) – مصطفی متولی

 

آن شب سپهر ديده او پر پر ستاره بود

داغ نهفته در جگرش بي شماره بود

 

در قاب خون گرفته چشمان خسته اش

عكس سر بريده و يك حلق پاره بود

 

شيرين و تلخ ، خاطره هاي سه سال پيش

اين سر نبود بين طبق يادواره بود

 

طفلك تمام درد تنش را زياد برد

حرفي نداشت عاشق و گرم نظاره بود

 

با دست خسته معجر خود را كنار زد

حتي كلام و درد دلش با اشاره بود

 

زخم نهان به روسري اش را عيان نمود

انگار جاي خالي يك گوشواره بود

 

دستش توان نداشت كه سر را بغل كند

دستي كه وقت خواب علي گاهواره بود

 

در لابلاي تاول پاهاي كوچكش

هم جاي خار هم اثر سنگ خاره بود

 

ناگاه لب گشود و تلاطم شروع شد

درياي حرفهاي دلش بي كناره بود

 

كوچك ترين يتيم خرابه شهيد شد

اما هنوز حرف دلش نيمه كاره بود

 

مصطفی متولی

 

*********************

 

اشعار شب سوم محرم الحرام – روضه حضرت رقیه(س) – حسن لطفی

 

با این نفس زدن بدنم درد می کند

با هر تپش تمام تنم درد می کند

 

پروانه ام که بال به زنجیر بسته ام

تا انتهای سوختنم درد می کند

 

حالا رسیده ای که مرا با خودت بری ؟

حالا که پای آمدنم درد می کند

 

آرام سر گذار به دوشم که شانه ام

در زیر بار پیرهنم درد می کند

 

می بوسمت دوباره و زخم گلوی تو

با بوسه های دل شکنم درد می کند

 

می بوسمت دوباره و حس می کنی تو هم

با بوسه ای لب و دهنم درد می کند

 

تقصیر باد نیست که آشفته زلف توست

انگشتهای شانه زنم درد می کند

 

حسن لطفی

 

*********************

 

اشعار شب سوم محرم الحرام – روضه حضرت رقیه(س) – هاشم طوسی

 

بابا نگاه پر شررم درد می کند

قلب حزین و شعله ورم درد می کند

 

از بس برای دیدن تو گریه کرده ام

چشمان خیس و پلک ترم درد می کند

 

از بعد نیزه رفتن رأس عمو ببین

سر تا به پای اهل حرم درد می کند

 

آهسته بوسه گیرم از آن جای خیزران

دانم لبانت ای پدرم درد می کند

 

از کوچه های سنگی کوفه زمن مپرس

آخر هنوز بال و پرم درد میکند

 

با هر نوازشی که زباد صبا رسد

این دسته موی مختصرم درد میکند

 

ناقه بلند بود و نگویم چه شد ولی...

چون فاطمه پدر، کمرم درد می کند

 

 بابا ببین شبیه زنی سالخورده ام

دستم، تنم، سرم، جگرم درد می کند

 

 مدیون عمه ام که نفس می کشم هنوز

جسم کبود همسفرم درد می کند

 

 هر جا که گوشواره ببینم از این به بعد

زخمی دوباره در نظرم درد می کند

 

هاشم طوسی

 

*********************

                           

اشعار شب سوم محرم الحرام – روضه حضرت رقیه(س) – نادر حسینی

 

بر تو چه رفته که سر و رویت عوض شده

مویت سپید گشته و مویت عوض شده

 

انگار خیمه های شما سوخته ،عزیز

ای یاس من چقدر تو بویت عوض شده

 

پیداست تشنه بوده ای و گریه کرده ای

آخر ببین صدای گلویت عوض شده

 

خواهر نترس تیر سه شعبه نمی زنند

این روزها مرام عدویت عوض شده

 

اینقدر هم بهانه ی بابا مگیر ،نه

امشب چقدر خلق و خویت عوض شده

 

یک سر برو به علقمه خالی زلطف نیست

ببین چقدر شکل عمویت عوض شده

 

سه ساله که خضاب نکرده است تا کنون

من را ببخش آب وضویت عوض شده

 

ما در خرابه ایم سری هم به ما بزن

امشب گدای هر شب کویت عوض شده

 

نادر حسینی

 

*******************

 

اشعار شب سوم محرم الحرام – روضه حضرت رقیه(س) - مصطفی متولی

 

مرحله

 

زندگی بی تو در این قافله سخت است پدر

گذر عمر از این مرحله سخت است پدر

 

دخترت تشنه اشک است ولی باور کن

گریه کردن وسط هلهله سخت است پدر

 

روضه خار مغیلان و کف پای یتیم

با دل نازک این آبله سخت است پدر

 

کاش میشد کمی از نیزه بیایی بغلم

بخدا بوسه از این فاصله سخت است پدر

 

تا که چشمم به لبت خورد ترک خورد لبم

با لب پاره برایم گله سخت است پدر

 

عمه دیگر چه کند من که خودم میدانم

زندگی با من کم حوصله سخت است پدر

 

مصطفی متولی

 

********************

 

اشعار شب سوم محرم الحرام – روضه حضرت رقیه(س) – رضا رسول زاده

 

سرت به دامن این شاهزاده افتاده

به دست طفل خرابات باده افتاده

 

کنون که نوبت من شد دو دست کوچک من

کنار رأس تو بی استفاده افتاده

 

بیا سؤال مکن گوشواره ام چه شده

خیال کن که شبی بین جاده افتاده

 

بگو ترک ترک زخم صورتت از چیست؟

مگو به من که کمی خطّ ساده افتاده

 

ز چرخ شِکوه کنم چون به ساربان گفتم

که زیر پای سواره پیاده افتاده

 

جواب داد که ساکت شو خارجی!به رخم...

...ببین که نقش دو دست گشاده افتاده

 

شبیه مادرت اول شهیده ام بابا

گمان کنم به دل خانواده افتاده....

 

رضا رسول زاده

 

*********************

 

اشعار شب سوم محرم الحرام – روضه حضرت رقیه(س) - مهدی نظری

 

گفتم عمویم هست او اما کتک زد

هرگاه آمد بر لبم بابا،کتک زد

 

وقتی که افتادم به روی خار وخاشاک

آن نیمه شب حتی مرا صحرا کتک زد

 

مردی رسید و تاکه چشمش برمن افتاد

من را به قصد کشت در آنجا کتک زد

 

هر بارکه می خواست او عقده گشاید

من را کنار نیزه سقا کتک زد

 

آن مردگفتم یا علی  کفرش در آمد

من را شبیه حضرت زهرا کتک زد

 

افتاده بودم بر زمین از ضربه ای سخت

بی حال بودم من ولی باپا کتک زد

 

دستان عمه بسته بود و اشک می ریخت

آن بی حیا هر بار من را تا کتک زد

 

اینکه تمام پیکرم سرخ است اوبا......

سیلی،لگد،با کعب نی حتی کتک زذ

 

از بس که لطمه خورده ام از این و از آن

احساس کردم که مرا دنیا کتک زد

 

امروز اگرجانم رسیده برلبانم

مردی مرا از شام عاشورا کتک زد

 

مهدی نظری

 

*********************

 

اشعار شب سوم محرم الحرام – روضه حضرت رقیه(س) – سعید توفیقی

 

مثل مهتابم ، و با مهتاب قهرم ای پدر

تا ابــد با مــاه عالم تاب قــهرم ای پدر

 

فکر کن از خستگی پلکم به هم پیچیده است

چند روزی می شود باخواب قهرم ای پدر

 

شوری اشکـم نمک ریزد به زخــم گونه ام

خسته ام ، با دیده ی پر آب قهرم ای پدر

 

دوست مثل گوهر است اما در اینجا کیمیاست

دُرَّم و با گــوهر نایاب قــهرم ای پدر

 

بعد از آنــکه دربیــابانِ تحیّر گـــم شدم

با صدای« دخترک بشتاب» قهرم ای پدر

 

اکثر اعضام مایل به کبــودی می زنــد

عکس رنگی ام ولی با قاب قهرم ای پدر

 

بسکه گوشم درد دارد بعد از آن غارتگری

تا قیــامت با طلای ناب قهرم ای پدر

 

از منِ شانه نشین ، دیگر نمی گیری سراغ

با شما یا حضرت ارباب قهرم ای پدر

 

یاد دارم با لب خشکیــده می رفتی ســفر

بعد از آن روزِ شما با آب قهرم ای پدر

 

از علی اکبر گله مندم ، خداحافظ نگفت

با عمو ، با تو ، وَ با اصحاب قهرم ای پدر

 

اصغر بی شیــر را بردی ســفر اما مرا. . .

بعد از این با اصغر بی تاب قهرم ای پدر

 

تا سحر پای سرت یک ریز هق هق می کنم

يا مــرا امشب ببر ، یا از غــمت دق می کنم

 

سعيد توفيقي 

اشعار شب سوم محرم - شهادت حضرت رقيه

اشعار شب سوم –  وحید محمدی

 

از رنج های این سفر پر بلا بگو

از غصّه های بی حد و بی انتها بگو

 

تا بیشتر صدای تو را بشنوم پدر

تو خاطرات کلّ سه سال مرا بگو

 

اصلاً به من اجازه ی صحبت نمی دهد

این زخم های روی لبم ، پس شما بگو

 

من از غروب رفتن تو حرف می زنم

تو از طلوع بر نوک آن نیزه ها بگو

 

من از حرامیان و حرم دم نمی زنم

امّا تو از سری که شده از قفا . . . بگو

 

بابا دلم برای عمو تنگ می شود

از دست مهربان ز پیکر جدا بگو

 

با دیدن قدم چو دلت بی هوا شکست

از قامت کمانی خیرالنسا بگو

 

جرمم چه بود داغ یتیمی به من زدند

کاری نکرده دخترکت پس چرا ؟ بگو

 

امشب خدا کند که بمیرم برای تو

امّن یجیب را به قبول دعا بگو

 

وحید محمدی

 

********************

 

اشعار شب سوم – سید محمد جواد شرافت

 

رفتیّ و با غم همسفر ماندم در این راه

گاه از غریبی سوختم گاه از یتیمی

گفتم غریبی، نه غریبی چاره دارد

آه از یتیمی ای پدر، آه از یتیمی

*

من بودم و غم، روز روشن، شهر کوفه

روی تو را بر نیزه دیدم، دیدم از دور

در بین جمعیت تو را گم کردم اما

با هر نگاه خود تو را بوسیدم از دور

*

من بودم و تو، نیمه شب، دروازه ی شام

در چشم من دردی و در چشم تو دردی

من گریه کردم، گریه کردم، گریه کردم

تو گریه کردی، گریه کردی، گریه کردی

*

در این زمانه سرگذشت ما یکی بود

ای آشنای چشم های خسته ی من

زخمی که چوب خیزران زد بر لب تو

خار مغیلان زد به پای خسته ی من

*

ای لاله من نیلوفرم، عمه بنفشه

دنیا ندیده مثل این ویرانه باغی

بابا شما چیزی نپرس از گوشواره

من هم از انگشتر نمی گیرم سراغی

 

سید محمد جواد شرافت

برگرفته از وبلاگ تیشه های اشک

 

********************

 

اشعار شب سوم – رضا جعفری

 

قرار بود که یک ابر بی قرار شود

در آسمان بوزد مدتی بخار شود

 

سه سال بعد بیاید سه بار پی در پی

ببارد و برود، کوه، نو نوار شود

 

و زندگی بکند مثل این همه دختر

و عقد دائم یک مرد خواستگار شود

 

قرار بود همین دامنی که می بینید

بجای اینکه بسوزد و پر غبار شود

 

فقط برای لباس عروسی اش باشد

نه که کفن شود و زینت مزار شود

 

و در ادامه ی سیر تکاملی خودش

الهه ی حرم رب روزگار شود

 

قرار بود، ولی نه بداء حاصل شد

که او عروسک زنجیر نابکار شود

 

خدا نخواست عروسی کند بزرگ شود

خدا نخواست که خانوم خانه دار شود

 

رضا جعفری

 

********************

 

اشعار شب سوم – علیرضا لک

 

زرد و کبود و سرخ شد امّا هنوز هم

دارد عزای دیدن بابا هنوز هم

 

تا تاول دوباره ای از راه می رسد

با گریه آه می کشد آن را هنوز هم

 

آهسته بغض می کند و خیس می شود...

... زخم کبود گونه اش: «آیا هنوز هم

 

مهمان چوبدستی شهر جسارتی

من مانده ام به حسرت لبها هنوز هم»

 

من درد های روسری ام را نگفته ام

با چشمهای غیرت سقّا هنوز هم

 

از صحبت کنیزی مان گریه می کنم

می لرزم از خجالتش حتّی هنوز هم

 

مُحرم شدم، طواف کنم، بوسه ها زنم

آنجا که هست کعبه ی دلها هنوز هم

 

دلتنگ بود و رفت و نگفتید خوب شد

گوش بدون زینت او یا هنوزم هم...؟!

 

علیرضا لک

 

*********************

 

اشعار شب سوم –  حسین رستمی

 

مخواه دخترکت از تو بی خبر باشد

بدون من به سفر می روی پدر، باشد

 

میان راه دلت تنگ شد خبر دارم

که آمدی تو به دنبال هم سفر باشد

 

‏قبول بازی گنجشک پر که یادت هست

به شرط آنکه به جایش رقیه پر باشد

 

تنور خانه گمانم هنوز روشن بود

و گرنه موی تو باید بلندتر باشد

 

عمو که رفت پدر لااقل نمی رفتی

برای عمه ی تنهام یک نفر باشد

 

مرا زدند ولی عمه بازویش زخم است

برای من دلت آمد که او سپر باشد؟

 

کلاغ ها همه رفتند خانه پس حالا

رسیده نوبتش این قصه هم به سر باشد

 

حسين رستمي

برگرفته از وبلاگ من غلام قمرم

 

********************

 

اشعار شب سوم –  جواد حیدری

 

بابا بيا و دور و برم را نگاه كن

ويرانه اي كه گشته حرم را نگاه كن

 

گرمي شانه هاي تو يادم نرفته است

سنگي كه هست زير سرم را نگاه كن

 

امشب بيا زيارت مادر نه دخترت

از او رخ كبوترم را نگاه كن

 

من وارث شكسته ترين بازويم پدر

بر بازوي سه ساله، ورم را نگاه كن

 

گويا تنم به زير سم اسب رفته است

در هم شكسته بال و پرم را نگاه كن

 

من مثل تو ز داغ برادر شكسته ام

خم گشته است اين كمرم را نگاه كن

 

محشر شده كه كودك تو پير گشته است

يكسر سفيد موي سرم را نگاه كن

 

چوب يزيد را به سرش خورد مي كنم

چون صبح مي شود اثرم را نگاه كن

 

جواد حیدری

 

********************

 

اشعار شب سوم –  سید محمد جوادی

 

خرابه است و شب و سينه اي كه پُر درد است

به عكس روز گذشته هوا عجب سرد است

 

ستاره ها همه از حال من خبر دارند

به قلب كوچك من آسماني از درد است

 

گل بهشت حسينم ز بس نخوردم آب

خزان به ديدنم آمد كه چهره ام زرد است

 

به پيش ضربت دشمن سپر برايم شد

قسم به جان عمويم كه عمه ام مرد است

 

نسيم مي وزد و صورتم چه ميسوزد

خدا كند كه بميرد سرم چه آورده است

 

سيدمحمدجوادي

برگرفته از وبلاگ وبلاگ من غلام قمرم

 

********************

 

اشعار شب سوم –  مصطفی متولی

 

با غم كه هم مسير شدم در سه سالگي

از غصه ناگزير شدم در سه سالگي

 

گفتم به تن كه آب شود از گرسنگي

از جان خود كه سير شدم در سه سالگي

 

من پاي عشق تو كمرم تا شد اي پدر

اين شد كه سر به زير شدم در سه سالگي

 

غصه نخور فداي سرت گر سرم شكست

يا كه اگر اسير شدم در سه سالگي

 

هي داغ روي داغ و هي زخم پشت زخم

بعد از تو زود پير شدم در سه سالگي

 

گر چه نرفته ام به كنيزي ولي عجيب

كوچك شدم حقير شدم در سه سالگي

 

من فكر مي كنم كه همه فكر مي كنند

خيلي بهانه گير شدم در سه سالگي

 

مصطفي متولي

 

********************

 

اشعار شب سوم – حمید رمی

 

نامی شدی ، روی لب اینیّ و آنی

 یا شایدم بابای از ما بهترانی

 

 بدجور سیلی خورده ام این چند روزه

 خوردم، ولی حتی دریغ از تکّه نانی

 

 من که توان راه رفتن هم ندارم

 حالا سوال من، تو آیا می توانی ؟

 

 ای وای یادم رفت، تو که پا نداری

 یک سر، نه دستیّ و نه حتی استخوانی

 

 جای تو خیلی بهتر از اینجاست بابا

 با اکبرت در انتهای آسمانی

 

 یا با عمو پیش امیرالمومنینی

 یا پیش زهرا در بهشت بیکرانی

 

 بابا سلامت را به عمّه می رسانم

 بابا سلامم را به مادر می رسانی؟

 

 من مانده ام با روزگار سرد تقدیر

 با این همه نامردمی، نامهربانی

 

 شاید نیاوردی به جا این دخترت را

 یا شایدم بابای از ما بهترانی

 

حمید رمی

 

********************

 

اشعار شب سوم – جواد حیدری

 

با خنده ي خود صفاي دلها مي شد

آرامش ِ خاندانِ طاها مي شد

 

حنانه ترين دختر اين كاشانه

در كودكي اش مادر ِبابا مي شد

 

در جمع برادران خود تا ميرفت

ليليِ دل عترت ليلا مي شد

 

با لهجه ي شيرين خودش تا ميگفت

بابا بابا بابا غوغا مي شد

 

در پيش نگاه عمه و بابايش

هر لحظه شبيه تر به زهرا مي شد

 

وقتي كه به ديدن عمويش ميرفت

عباس به احترام او پا مي شد

 

پايش روي خاك قبل از آنكه برسد

زير قدمش بال ملك وا مي شد

 

مأمور نبود ورنه گر ميفرمود

تا كوفه تمام دشت دريا مي شد

 

صد حيف نشد بماند و رشد كند

ميماند اگر زينب كبري مي شد

 

جواد حيدري

 

********************

 

اشعار شب سوم – محمد فردوسی

 

هر شب دم سحر جگرم درد می کند

از ماتم تو ای پدرم! درد می کند

 

از بس که انتظار کشیدم به راه تو

این دیدگان منتظرم درد می کند

 

بابا نبوده ای که ببینی چه می کشم

از ضرب تازیانه پرم درد می کند

 

هر کس رسید و نذر خودش را ادا نمود!

یعنی ز پای تا به سرم درد می کند

 

لب های من شبیه لبت چاک خورده است

خواهم که نام تو ببرم درد می کند

 

حقّم نبوده موی سرم را کشیده اند

این گیسوان مختصرم درد می کند

 

این درد چشم ارثیه ی مادری ماست

از سوز گریه چشم ترم درد می کند

 

از بس که بی هوا به زمین خوردم ای پدر

مانند مادرت کمرم درد می کند

 

محمد فردوسی

 

********************

 

اشعار شب سوم – خلیل عمرانی

 

دلتنگی

 

 امشب سری به گوشه ی ویرانه می زنی ؟

گاهی دراین سکوت اسیرانه می زنی ؟

 

ای روشنای دیده ی دلهای تیره بخت

امشب سری به خانه ی پروانه می زنی

 

یک لحظه تاغریب دلم حس می کند تو را

دستی دراین غروب غریبانه می زنی

 

درموج گریه ازنفس افتاد دخترت

با دست مرگ یک دونفس چانه می زنی

 

گیسوی کودکانه ام آشفته وقت مرگ

موی مرا برای سفرشانه می زنی ؟

 

بابا! دلم برای تو یک ذره شد بگو

سر می زنی به دخترخود یا نمی زنی ؟

 

خلیل عمرانی

 

********************

 

اشعار شب سوم – وحید قاسمی

 

افسری با دست ِ سنگینش حوالی غروب

زیرپلکم یک کبودستان بنفشه کاشته

می کشانم خویش را برخاک ِ صحرا ای پدر

استخوان ساق ِ پای ِ من ترک برداشته

**

چکمه ای بی رحم تا چشم عمو را دوردید

بی هوا آمد سرطفل یتیمت داد زد

تازه فهمیدم چرا مادربزرگم زود مُرد!

عمه ام با لحن زهرا کربلا فریاد زد

**

سیلی وسوزعطش سوی دو چشمم را گرفت

پنجه ی بغضی گلویم را فشرده ای پدر

کاملاً واضح نمی بینم، ولی انگار که

چادر هر دختری را باد برده ای پدر

 

وحید قاسمی

 

********************

 

اشعار شب سوم – سید محمد جوادی

 

اگرچه زخمی ام امّا کبوترم بابا

در آسمان نگاه تو می پرم بابا

 

چقدر ناز مرا می کشیدی و حالا

تو ناز می کنی و من که می خرم بابا

 

زبان گشا و بگو آنچه را که می پرسم

بگو عزیز دلم از برادرم بابا

 

بگو که حلق علی را چگونه پاشیدند

بگو برای من از او که خواهرم بابا

 

فدایت ای سر خونین دو چشم را وا کن

ببین زمانه چه آورده بر سرم بابا

 

ببین هجوم خزان را به گلشن رویم

گلم ولی به خدا زرد و پرپرم بابا

 

اگرچه لاغرم امّا عجیب خوشحالم

برای پر زدن امشب سبک ترم بابا

 

بیا ز خاک خرابه به آسمان بپریم

آگرچه زخمی ام امّا کبوترم بابا

 

سید محمد جوادی

اشعار شب سوم محرم - شهادت حضرت رقيه

اشعار شب سوم – محمد امین سبکبار

 

سر من هم به هوای سر تو افتادست

بال پروانه به پای پرِ تو افتادست

 

قول دادم به همه گریه برایت نکنم

چه کنم! چشم، به چشم تر تو افتادست

 

قدر یک دشت کبودست و تنش تب دارد

از روی ناقه اگر دختر تو افتادست

 

من از این روی زمین خوردۀ خود فهمیدم

آسمان یاد غم مادر تو افتادست

 

دامنم سوخته بابا ولی آرام بخواب

بالشت دست من و بستر تو افتادست

 

جان من بر لب و لب های تو را می بوسم

از نفس هم نفس آخر تو افتادست

 

محمد امین سبکبار

برگرفته از وبلاگ حسینیه

 

********************

 

اشعار شب سوم – محمد فردوسی

 

نیمۀ شب شده و خواب پریشان دارم

گوشۀ لعل لبم ذکر پدر جان دارم

بی جهت نیست که اندوه فراوان دارم

خواب دیدم که سری را روی دامان دارم

 

دیدم آن سر، سر باباست خدا رحم کند

عمّه ام گرم تماشاست خدا رحم کند

 

تا که از خواب پریدم همه جا روشن بود

طبق نور روی گوشه ای از دامن بود

کنج ویرانه پر از عطر و بوی گلشن بود

چشم های پدرم خیره به سوی من بود

 

تا که چشمم به سر افتاد زبانم وا شد

لیلۀ قدر من امشب چقدر زیبا شد

 

آمدی یوسف کنعان، چه عجب بابا جان

شده ویرانه گلستان، چه عجب بابا جان

به سر آمد غم هجران، چه عجب بابا جان

آمده بر تن من جان، چه عجب بابا جان

 

چند روزی است که از هجر تو بی تاب شدم

مثل شمعی زغم دوری تو آب شدم

 

کمی آغوش بگیر این بدن لاغر را

تا که احساس کنی لاغری پیکر را

می تکانم ز سر سوخته خاکستر را

از چه با خویش نیاورده ای انگشتر را؟

 

چقدر روی کبود تو به زهرا رفته

بس که چوب از لب و دندان تو بالا رفته

 

تا که با عمۀ خود راهی بازار شدم

مورد مرحمت خندۀ اغیار شدم

تا که در بزم شراب تو گرفتار شدم

خالصانه متوسّل به علمدار شدم

 

من نگویم چه به روز سر من آوردند

چادری را که برایم تو خریدی بردند

 

محمد فردوسی

برگرفته از وبلاگ حسینیه

 

********************

 

اشعار شب سوم – علیرضا لک

 

لیله ي قدرم و تنها سحرش را دارم

پدرم نیست در آغوش و سرش را دارم

 

دختر شاهم و اما فقط از این دنیا

پای زخمی شده و چشم ترش را دارم

 

خواستم پر بزنم زود به یادم آمد

من از آن بال فقط چند پرش را دارم

 

بزند یا نزند فرق ندارد شلاق

طاقت سختی هر دردسرش را دارم

 

شهر را یک تنه با گریه به هم می ریزم

نوه ی فاطمه هستم جگرش را دارم

 

سرزده آمده مهمان و در این استقبال

گیسویی تا که شود فرش سرش را دارم

 

زیر قولش نزده عمه ببین بالش را

گفت باشد تو برو ! دور و برش را دارم

 

آن همه حامی من بود ولی از این راه

به تنم ضربه ي چندین نفرش را دارم

 

من نگویم چه شده چون خبرش را داری

تو نگو از لب خونین خبرش را دارم

 

عمه باید بروم وقت خداحافظی است

نگرانم نشوی! همسفرش را دارم

 

عليرضا لك

برگرفته از وبلاگ من غلام قمرم

 

********************

 

اشعار شب سوم – قاسم نعمتی

 

با من و عمر ِكَمَم دست زمان بد تا كرد

موقع قد كشي ام بود كه پشتم تا كرد

 

دورهايت زدي و نوبت ما شد امشب

چشم كم سوي مرا آمدنت بينا كرد

 

لذتي دارد عجب بوسه ي لب های پدر

وقت برخورد به هم زخم دو لب سر وا كرد

 

نوه ي فاطمه بودم سندش را دشمن

با كف پا به روي چادر من امضا كرد

 

همه ي صورت من قدر ِكفِ دستي نيست

دور از ديده ي تو عقده ي خود را وا كرد

 

عمو عباس كجا بود ببيند آن شب

به سرم داد زد آنقدر مرا دعوا كرد

 

ناسزا گفت و به گريه دهنش را بستم

دشمنت را نفس فاطمي ام رسوا كرد

 

بي كفن دفن شدم اي پدر بي كفنم

داغ مجنون همه جا تازه غم ليلا كرد

 

دختر بي ادبي مسخره ميكرد مرا

دو سه تا پارگي از روسري ام پيدا كرد

 

عمر يك ظرفِ ترك دار به ضربي بسته ست

عمه بر دست مرا برده و جابجا كرد

 

عمه هربار كه با گريه بغل كرد مرا

ياد آن صورت نيلي شده ي زهرا كرد

 

قاسم نعمتی

 

********************

 

اشعار شب سوم – علی اکبر لطیفیان

 

حاضرم پايِ سر ِ تو سر ِ خود را بدهم

جايِ پيراهن ِ تو معجر ِ خود را بدهم

 

سر ِ بابايِ من و خِشت محال است عمه

عمه بگذار كه اول پر ِ خود را بدهم

 

...پهن كن تا كه سر ِ خار نگيرد به لبش

كم اگر بود پر ِ ديگر خود را بدهم

 

زيورآلات مرا دختر همسايه گرفت

نذر ِ انگشتَرَت انگشتر ِ خود را بدهم

 

مويِ من سوخته و مويِ پدر سوخته تر

حاضرم پايِ همين سر، سر ِ خود را بدهم

 

ديد ما تشنه يِ آبيم خودش آب نخورد

خواست تا ديده يِ آب آور خود را بدهم

 

به دلم آمده يك وقت خجالت نكشم

پايِ لطفش نفس ِ آخر خود را بدهم

 

علي اكبر لطيفيان

برگرفته از وبلاگ من غلام قمرم

 

********************

 

اشعار شب سوم – سعید خرازی

 

در سن سه سالگی ز جان سیر شدم

از پای پُر از آبله دلگیر شدم

 

از بسکه مزاحمت فراهم کردم

شرمنده ام عمه دست و پا گیر شدم

 

گفتی که پدر مسافرت رفته و من

صد بار دگر دوباره پیگیر شدم

 

من بی تو چگونه از زمین برخیزم

باید کمکم کنی ٬ زمین گیر شدم

 

یک موی سیاه بین گیسویم نیست

سنی نگذشته از من و پیر شدم

 

از نَسل علی بودنِ من باعث شد

در طیِّ سفر بسته به زنجیر شدم

 

سعيد خرازي

برگرفته از وبلاگ من غلام قمرم

 

********************

 

اشعار شب سوم – کاظم بهمنی

 

سند مقاتل

 

دختر لحظه ی غم بغض مرا می ماند

گرچه خود می شکند ناله رها می ماند

 

دختر لحظه ی غم «ساعت» عمرش خالیست

زود می ریزد و یک کوه بلا می ماند

 

دختر لحظه ی غم لحظه ی بعدش مرگ است

آن زمانی که فقط خاطره ها می ماند

 

شبی از قافله جا ماند و به مادر پیوست

به پدر می رسد و قافله جا می ماند

 

بعد او چون همه از یاد غمش ترسیدند

از مقاتل سندش گاه جدا می ماند

 

دختر لحظه ی غم این غزل کوچک و ناب

برگی از دفتر شعر است که تا می ماند

 

طرز عاشق شدنش را به کسی یاد نداد

دهن عشق از این حادثه وا می ماند

 

کاظم بهمنی

برگرفته از وبلاگ امام رئوف

 

********************

 

اشعار شب سوم – رضا جعفری

 

بعد از سلام و تعارف وعرض ارادتی

تو محشری تو حرف نداری قیامتی

 

اینجا که نیست هیچ ملالی بدون تو

غیر از نفس کشیدن رنج سلامتی

 

روز خوشی نداشتم و سخت خسته ام

این لحظه هم بدست نیامد براحتی

 

تو غیرتت اجازه نمی داد بین جمع

بر دامنم بخوابی و من هم خجالتی

 

حالا که وقت هست برای سبک شدن

بابا،مزاحمم شده این درد لعنتی

 

پس من کجا برای شما درد دل کنم

اینجا خرابه است،نه مسجد، نه هیئتی

 

اینجا که صبح از افق شام می دمد

خورشید بی تشعشعی و بی هویتی

 

این چند روزه دائما اینجا نزول داشت

بارانی از کبودی گل های صورتی

 

از دامن مؤنثشان رقص میچکید

در مردم مذکرشان نیست غیرتی

 

امشب که جلوه های تورا میهمان شدم

دعوت شدم به صرف غذاهای حضرتی

 

امشب شب وصال خدا و رقیه است

بابا تو هم به دیدن این عشق دعوتی

 

رضا جعفری

 

********************

 

اشعار شب سوم – علی اکبر لطیفیان

 

بابا سرم تنم کمرم پهلویم پرم

یکی دوتا که نیست کبودی پیکرم

 

بیش از همین مخواه وگرنه به جان تو

باید همین کنار تو تا صبح بشمرم

 

از تو چه مانده است؟ بگویم که ای پدر

از من چه مانده است؟ بگویی که دخترم

 

اندازه ي لب تو لبم شد ترک ترک

اندازه ي سر تو گرفتار شد سرم

 

از تو نمانده است به جز عکس مبهمت

از من نمانده است به جز عکس مادرم

 

از تو سوال میکنم انگشترت کجاست؟

كه تو سوال میکنی از حال معجرم

 

دیدم چگونه سرت را به طشت زد

حق میدهی بمیرم و طاقت نیاورم

 

مرد کنیز زاده ای از ما کنیز خواست

بیچاره خواهر تو و بیچاره خواهرم

 

مرهم به درد اين همه زخمي نميخورد

بابا سرم تنم كمرم پهلويم پرم

 

علي اكبر لطيفيان

 

********************

 

اشعار شب سوم – علی اکبر لطیفیان

 

طفل ویرانه شدن زار شدن هم دارد

قد خم دست به دیوار شدن هم دارد

 

تا صداي لبت آمد لبم از خواب پريد

سر تو ارزش بيدار شدن هم دارد

 

عقب افتادن این چند شب از عاطفه ات

این همه بوسه بدهکار شدن هم دارد

 

بی سبب نیست که با دست به دنبال توام

چشم خون لخته شده تار شدن هم دارد

 

دخترت نیستم از طشت رهایت نکنم

دختر شاه فداکار شدن هم دارد

 

معجري را كه تو از مكه خريدي بردند

موي آشفته گرفتار شدن هم دارد

 

علي اكبر لطيفيان

برگرفته از وبلاگ من غلام قمرم

 

********************

 

اشعار شب سوم – علی اکبر لطیفیان

 

در آن سحر ، خرابه هوایش گرفته بود

حتی دل فرشته برایش گرفته بود

 

با آستین پاره ی پیراهن خودش

جبریل را به زیر کسایش گرفته بود

 

زورش نمی رسید کسی را صدا کند

از گریه زیاد ، صدایش گرفته بود

 

از ابتدای شب که خودش را به خواب زد

معلوم بود آنکه دعایش گرفته بود

 

حتما نزول می کند آیات تازه ای

با چله ای که بین حرایش گرفته بود

 

مشغول ذکر نافله اش شد ، ولی کجاست؟

آن چادری که عمه برایش گرفته بود

 

علی اکبر لطیفیان

برگرفته از وبلاگ بانک اشعار روضه

 

********************

 

اشعار شب سوم – محمد رسولی

 

شستشوی سوخته

 

زود می پیچد به هر سو بوی موی سوخته

بر مشامم می رسد هر لحظه بوی سوخته

 

ردّی از سیلی نمی ماند به روی آفتاب

محو می گردد کبودی های روی سوخته

 

آبله سر وا کند می سوزد از هر قطره آب

کار آتش می کند آب وضوی سوخته

 

سعی بیجا می کند وضع گره را کورتر

دست شانه می کَند از ریشه موی سوخته

 

دامن آتش گرفته سخت می چسبد به تن

دردسر ساز است دفن و شستشوی سوخته

 

سوخت لبهایت شبیه موی و رویت نیمه شب

تا گرفتی بوسه ای از آن گلوی سوخته

 

محمد رسولی

برگرفته از وبلاگ امام رئوف

 

********************

 

اشعار شب سوم – علی اکبر لطیفیان

 

برگ و برت دست كسی برگ و برم دست كسی

بال و پرت دست كسی بال و پرم دست كسی

 

خیرات كردن مال من خیرات كردن مال تو

انگشترت دست كسی انگشترم مال كسی

 

نه موی تو شانه شود نه موی من شانه شود

موی سرت دست كسی موی سرم دست كسی

 

بابا گرفتارت شدم از دو طرف غارت شدم

آن زیورم دست كسی این زیورم دست كسی

 

رختت به دست حرمله رختم به دست حرمله

پیراهنت دست كسی و معجرم دست كسی

 

علی اکبر لطیفیان

برگرفته از وبلاگ من غلام قمرم

 

********************

 

اشعار شب سوم – پانته آ صفایی

 

گوشوار نقره

 

هم بازیانم نیستند، امشب کنار بسترم

قاسم، عمو عبّاس، عبدالله، داداش اکبرم

 

یادت می آید من چقدر آسوده می خوابیدم آن

شبها که می خندید در گهواره ی خود اصغرم؟

 

امشب ولی بدخوابم و هی خواب می بینم چهل

اسب بزرگ سرخ مو رد می شوند از پیکرم

 

بر گونه ام جای چهار انگشت می سوزد عمو!

زخم است، تاول تاول است انگشتهای لاغرم

 

بابا! برای من نخر آن گوشوار نقره را

حالا که هی خون می چکد از گوشهای خواهرم

 

بابا لبش را بسته و دیگر نمی بوسد مرا

دیگر نمی گوید به من «شیرین زبانم، دخترم»

 

من دختر خوبی شدم آرام می خوابم فقط

امشب نمی دانم چرا هی درد می گیرد سرم

 

پانته آ صفایی

برگرفته از وبلاگ امام رئوف

 

*********************

 

اشعار شب سوم

 

من وسحر ،من وعمه من و سر پدرم

چه خواندني شده امشب كتاب مختصرم

 

سلام تازه ز راه آمده كجا بودي

نشسته برسر و رويت غبار، همسفرم

 

هميشه در پي خورشيد ماه مي آيد

كجاست سوره ي والشمس من سرقمرم

 

شكست اگر زفراق برادرت كمرت

شكسته درغم شش ماهه ي حرم كمرم

 

هزار و نهصد و پنجاه زخم بربدنت

هزار و نهصد وپنجاه داغ برجگرم

 

لبي نمانده برايت كه بوسه اي بزنم

سري نمانده برايت كه گيرمش به برم

 

ازآن شبي كه مرا زجر زجر داد و كشيد

نه دست من به كمر ميرسد نه موي سرم

 

تنم سبك شده وگوش من شده سنگين

به ضربه اي همه جا تيره گشته درنظرم

 

نه موي شانه كشيده نه صورتي سالم

چنين شكسته بيا پيش مادرت مَبَرم

**

اگرشاعر این شعر را میشناسید لطفا اطلاع دهید

 

********************

 

اشعار شب سوم

 

آنقدر ازدل ناله بی پروا کشیدم

آخر سرت را نیمه شب اینجا کشیدم

 

تا شام هرمنزل شما را می شناسند

ازبس که روی خاک عکست را کشیدم

 

پیشانی و پلک و لب و گونه همه زخم

با این همه عکس تو را زیبا کشیدم

 

هر بار که یاد ازعمو کردم نشستم

یک مشک پاره برلب دریا کشیدم

 

زخمی شده دیگر سرانگشتان دستم

ازبس که از پا خار در صحرا کشیدم

 

من را ببر این چند روزی که نبودی

اندازه ی یک عمر از دنیا کشیدم

**

اگرشاعر این شعر را میشناسید لطفا اطلاع دهید

اشعار شب سوم محرم-شهادت حضرت رقيه(س)

اشعار شب سوم محرم –  محسن ناصحی

 

گوش طفل مرا ز جا کندی

بی مروّت حیا کن از سر من

دختر تو چگونه راضی شد

که شود پاره گوش دختر من؟

**

مثل این گوشواره، ای نامرد

بین بازارها فراوان است

تو به انگشت من قناعت کن

قیمت گوشواره ارزان است

**

چِقَدَر  باید التماس کند

چادر دختر مرا بدهید

دست خود را کشیده تا نیزه

به یتیمم سر مرا بدهید

**

چِقَدَر  تازیانه و سیلی

مگر از غصّه هاش بی خبرید

پای او کوچک است و کم طاقت

لاأقل روی ناقه اش ببرید

**

بسکه از تازیانه ها خورده

سیر گشته، غذا نمی خواهد

وعده تشت را به او ندهید

جز پدر از شما نمی خواهد

**

وسط شهر هرچه می خواهید

دائماً سنگ بر سرم بزنید

چوبتان را به لب خریدارم

ولی از این سه ساله درگذرید

**

اینکه در خود خزیده سردش نیست

درد پهلو کشیده خم شده است

با همین قدّ کوچکش امشب

چِقَدَر  مثل مادرم شده است

 

محسن ناصحي

برگرفته از وبلاگ من غلام قمرم

 

**********************

 

اشعار شب سوم محرم

 

دشمن خرابه را به تو آسان گرفته بود

از من هزار بار ولی جان گرفته بود

 

سر بر اطاعت دل ِ مجنون گرفته بود

پایم اگر که راه ِ بیابان گرفته بود

 

حتی توان ِ سینه زدن هم نداشتم

این سینه حال ِ شام ِ غریبان گرفته بود

 

در پای ِ نیزه عطر تلاوت شنیده ام

دستم صفای صفحه ی قرآن گرفته بود

 

در کوفه خطبه می شکند دیدن ِ سرت

پیشانی ات توانِ سخنران گرفته بود

 

پایم شتاب را به صف ِ بوته های ِ خار

از تازیانه هایِ شتابان گرفته بود

 

اینجا به انتظار دلم طعنه می زند

چوبی که بوسه از لب و دندان گرفته بود

 

عمرم به قد سورۀ کوثر مجال داشت

آری سه آیه بود که پایان گرفته بود

 

رؤیای وصل بر سر ِ دختر خراب شد

آن شب خرابه ، جلوۀ باران گرفته بود

**

اگرشاعر این شعر را میشناسید لطفا اطلاع دهید

 

**********************

 

اشعار شب سوم محرم –  قاسم نعمتی

 

از بس شکستنی شدی ای شیشه بلور

قدری بخواب و این بدنت را تکان مده

 

خواهی که خارها نرود در تنت فرو

آرام باش و پیرهنت را تکان مده

 

می بینی ای عزیز که نازت نمی کشند

پس این لبان خوش سخنت را تکان مده

 

دندان شیری تو به یک بوسه بسته است

با زحمت اینقدر دهنت را تکان مده

 

با آه آه تو بدنم تیر می کشد

از بس تنت شبیه تن مادرم شده

 

می پاشد از لبان تو خون لخته هر نفس

زان نیمه شب چه خاکی مگر بر سرم شده

 

ای دخترم هنوز سرت درد می کند؟

آیینه نگاهِ تو چشم ترم شده

 

از گیسوان سوختۀ بین مشت زجر

هر آنچه گفته ای به خدا باورم شده

**

از لحظه ای که حرف کنیز آمده وسط

خوابش نمی برد ز غم و ترس خواهرت

 

در این میانه جای ابالفضل خالی است

تا پس بگیرد از عدوی پست معجرت

 

در شهر مسلمین نشود دفن خارجی

لرزه فتاده بر دل ترسان مادرت

 

پیغام داده اند اهالی شهر شام

بیرون کشند از دل هر خاک پیکرت

 

قاسم نعمتی

 

**********************

 

اشعار شب سوم محرم –  جواد دیندار

 

اینها کجا پدر ز سر تو حیا کنند؟

بابا چه کرده ای که چنین با تو تا کنند؟

 

اصلا برای چه عصبانی ست حرمله

زجر و سنان چرا به تو چپ چپ نگا کنند؟

 

اینها به فکر دست شکسته که نیستند

با مشت و با لگد سر من سر و صدا کنند

 

این شمر و زجر هی سر من داد میکشند 

هی میزنند و عقده دل از تو وا کنند

 

آقاهه تا مرا بزند خنده میکند

اینها فقط برای زدن خنده ها کنند

 

بابا دلم گرفته بگو تا برای من

یک روضه از سر علی اصغر به پا کنند

 

آنقدر موی دخترکت را کشیده که...

آمد طبیب، گفت که او زجرکش شده

 

جواد دیندار

 

**********************

 

اشعار شب سوم محرم –  علی صالحی

 

رهِ وصال هزار و یک امتحان دارد

ولی چه قدر سه ساله مگر توان دارد؟

 

به قدر دو دهه بوسه به من بدهکاری

رقیه کمتر از اینها ولی زمان دارد

 

گرسنگی ِ مرا باز یادم آوردی

چرا هنوز سر و روت بوی نان دارد؟

 

فدايِ آن دهنت ساكتي چرا امشب؟

مگر يتيم تو در دست خيزران دارد؟

 

مجال نیست بگویم که روسریم چه شد

نپرس...این سر آشفته داستان دارد

 

فقط بدان که سگِ شمرها و حرمله ها

شرف به پنجه ی بی رحم شامیان دارد

 

برو بگو به اباالفضل چشمتان روشن

که زجر هست و عزیز تو سایه بان دارد

 

از آن شبی که به دنبال دخترت آمد

هنوز کودک تو درد استخوان دارد

 

از آن شب است که دندان شیری ام افتاد

از آن شب است گُلت لُکنت زبان دارد

 

از آن شب است که طفلت شبیه زهرا شد

از آن شب است رقیه قدِ کمان دارد

 

مرا رساند وَ حرصش گرفت و پرتم کرد

به عمه گفت:بگیرش هنوز جان دارد

 

علي صالحي

برگرفته از وبلاگ من غلام قمرم

 

**********************

 

اشعار شب سوم محرم –  سعید توفیقی

 

آیا شود که جام مرا پر سبو کنی

در این خرابه با من دلخسته خو کنی

 

آنقدر می زنم به سر و صورت و لبم

تا قصّه ی سر و لب خود بازگو کنی

 

ای ماه من که طیّ سفر گشته ای هلال

باید که شرح واقعه را مو به مو کنی

 

با چشم بسته از طَبقت دل نمی کنم

تا اینکه هدیه ی سفر خویش رو کنی

 

گیسو به زیر پای سرت پهن می کنم

تا فرش نخ نما شده ام را رفو کنی

 

بابا تمام بال و پرم درد می کند

مویم کشیده اند و سرم درد می کند

 

سعید توفیقی

 

**********************

 

اشعار شب سوم محرم –  علی صالحی

 

ای از سفر رسیده که مهمان دختری

اول بگو مرا کی ازاین شهر می بری ؟

 

مثل کبوتری که به او سنگ می زنند

از ضرب تازیانه ندارم دگر پری

 

جای تعجب است که من زنده مانده ام

هرکس که دیده گفته عجب طفل لاغری

 

از قول من بگو به عمو بعد مردنم

باید برای غسل من آبی بیاوری

 

موی سفید و قد کمان و رخ کبود

حالا مرا ببین و بگو شکل مادری

 

خود را برای مقدمت آماده کرده ام

چه گوشواره ای چه لباسی چه معجری

 

هفده سوار دور و برت دیده ام به نی

اما تو بین آن همه زخمی ترین سری

 

لب های چاک خورده تو حرف می زند

تقصیر چوب بوده چنین سرخ و پرپری

 

قدری از این محاسن خاکستری بگو

غیر از تنور نیست مگر جای بهتری

 

مانند رگ رگ تو دلم ریش ریش شد

جانم فدای تو ، چه گلویی چه حنجری

 

علی صالحی

 

**********************

 

اشعار شب سوم محرم –  علی اکبر لطیفیان

 

آئینه هستم تاب خاکستر ندارم

پروانه ای هستم که بال و پر ندارم

 

از دست نامردی به نام تازیانه

یک عضو بی آسیب در پیکر ندارم

 

تا اینکه گریان تو باشم در سحر گاه

در چشمهایم آنقدر اختر ندارم

 

چیزی که فرش مقدمت سازم در اینجا

از گیسوان خاکی ام بهتر ندارم

 

می خواستم خون گلویت را بشویم

شرمنده هستم من که آب آور ندارم

 

بر گوش هایم می گذارم دست خود را

شاید نبینی زینت و زیور ندارم

 

وقتی نمانده گیسویی روی سر من

گاری دگر باشانه و معجر ندارم

 

لب می گذارم روی لب هایت پدرجان

تا اینکه جانم را نگیری بر ندارم

 

علی اکبر لطیفیان

برگرفته از وبلاگ حسینیه

 

**********************

 

اشعار شب سوم محرم –  محسن ناصحی

 

هي نقشه مي كشند كه بلوا به پا كنند

من را به درد بي پدري مبتلا كنند

 

اينها تمام از پدرت زخم خورده اند

پس آمدند از دل خود عقده وا كنند

 

گفتند:-تا كه سر ببرند از تو مي شود

از دختري سه ساله پدر را جدا كنند

 

تنها به كشتن تو رضايت نمي دهند

اي كاش بعد از اين بدنت را رها كنند

 

انگشتر تو كاش به دست رقيه بود

تا بيشتر حقارت خود بر ملا كنند

 

در بين كوچه باز نشد عقده هاشان

آنقدر مي زنند تنم را سيا كنند

 

هي مي كشند موي مرا چادر مرا

شايد كه زخم كهنه خود را دوا كنند

 

من كودكم ز عمه من كاش بگذرند!

وز رشته هاي چادر زينب حيا كنند

 

قرآن بخوان كه بين حسينيه شيعه ها

صف بسته اند تا كه به ما اقتدا كنند

 

محسن ناصحی

 

*********************

 

اشعار شب سوم محرم –  وحید قاسمی

 

السلام علیک یا عطشان

چه بلایی سر لبت آمد

تا من و تو به وصل هم برسیم

جان به لبهای زینبت آمد

 **

زینت شانه های پیغمبر

السلام علیک یا مظلوم

چقدر چهره ات شکسته شده

السلام و علیک یا مغموم

 **

با تو قهرم ! پدر کجا بودی؟

بی من و خواهرت کجا رفتی!؟

دلخورم از تو ؛عصر عاشورا

بی خداحافظی چرا رفتی؟

 **

سر عباس تا سر نی رفت

خیمه ها گر گرفت ، بلوا شد

تا که دیدند بی علمداریم

سر یک گوشواره دعوا شد

 **

من غرورم جریحه دار شده

شاکی از دست ساربان هستم

کعبه نی ها مدام می گویند

دست و پا گیر کاروان هستم

 **

سر بازاردیدنی بودیم

دید زلفت که ما پریشانیم

عمه ام داد می زد ای مردم

به پیمبر قسم مسلمانیم

 **

معجرم را سر کسی دیدم

چادرم را سر یکی دیگر

با عبایت نماز می خواند

مشرکی پشت مشرکی دیگر

 **

دختر حرمله چه مغرور است

بر سر بام دف تکان می داد

او خبر داشت که یتیم شدم

پدرش را به من نشان می داد

 **

کاش قرآن پدر نمی خواندی!

خیزران از لب تو ، دلخور شد

اولین ضربه را که زد ؛ دیدم

چوب خط صبوریم پر شد

**

عمه با من نبود ، می مردم

پای طشت طلا نجاتم داد

نه فقط شام ، کربلا ، کوفه

خواهرت بارها نجاتم داد

**

بالهای شکسته ای دارم

پر زدن با تو کاش راهی داشت

شام ویران به جای ویرانه

گاش گودال قتلگاهی داشت

 **

علقمه ، مشک ، ساقی و اصغر

شده سر مشق گریه هام پدر

بردن من به نفع زینب توست

درد سر را ببر زشام پدر

 

وحید قاسمی

برگرفته از وبلاگ حديث اشك

 

**********************

 

اشعار شب سوم محرم –  رحمان نوازنی

 

آمدی چشم فراقم روشن

قدمت بر سر چشمم بابا

از سر نیزه رسیدی بنشین

تا بیارم کمی مرهم بابا

**

قصّه ی هجر من و هجر شما

قصّه ی یوسف و یعقوب شده

صبر از عمّه گرفتم همه جا

دخترت قبله ی ایّوب شده

**

همه بر غربت من گریه کنند

فقط این قاتل تو می خندد

همه شب بی تو ندارم خوابی

عمّه ام چشم مرا می بندد

**

روی هر چشمه ی بی عاطفه ای

مثل یک بغض شکفتم بابا

هر کجا سفره ی دل وا کردم

فقط از درد تو گفتم بابا

**

سرِپا می شوم و می افتم

دیگر از درد زمینگیر شدم

زحمت عمّه شدم ای بابا

راحتم کن که دگر پیر شدم

**

حتماً از نیزه زمینت زده اند

که کمی دیر رسیدی بابا

می شناسیم؟ بگو چند شب است

دخترت را تو ندیدی بابا

 

رحمان نوازنی

 

**********************

 

اشعار شب سوم محرم –  محسن خان محمدی

 

بابا خبرداری که من بیمار بودم ؟

اصلاً خبرداری کمی تب دار بودم ؟

 

از درد بازوی شکسته هر شبم را

دور خرابه گشتم و بیدار بودم

 

وقتی برای چند قدم کودکانه

محتاج یاری سرِ دیوار بودم

 

اول که دوری از تو و دوم صبوری

از اولش از این سفر بیزار بودم

 

دور از تو چشم عمو عباس بابا

از صبح امروز تا غروب بازار بودم

 

از این همه زحمت که من دادم به عمه

دیگر خودم فهمیده ام سربار بودم

 

محسن خان محمدی

 

**********************

 

اشعار شب سوم محرم

 

درد کمر تمام توان مرا گرفت

این زخم سر، قرار و امان مرا گرفت

 

بابا سرم هنوز کمی تیر می کشد

دستی رسید و روح و روان مرا گرفت

 

تا پیش من رسید دگر مهلتم نداد

انگار از سر تو نشان مرا گرفت

 

می خواستم که روسری ام را گره زنم

گیسو کشید و نطق زبان مرا گرفت

 

چیزی نمانده بود که زهرترک شوم

تهدید او صدای فغان مرا گرفت

 

دانی چرا یتیم تو لکنت گرفته است

با یک کشیده لفظ لسان مرا گرفت

 

با دست و پا تمام تنم را کبود کرد

بر من امان نداد امان مرا گرفت

 

دانی چگونه فاطمه آن شب مرا شناخت

از خود نشان قد کمان مرا گرفت

 

من یک سوال از همه شیعیان کنم

دشمن چه شد امام زمان مرا گرفت؟

**

اگر شاعر این شعر را میشناسید لطفا اطلاع دهید

 

**********************

 

اشعار شب سوم محرم –  حسن لطفی

 

تشنگی شعله شد و چشم ترش را سوزاند

هق هق بی رمقش دور و برش را سوزاند

 

دست در دست پدر دختر همسایه رسید

ریخت نانی به زمین و جگرش را سوزاند

 

دخترک زیر پر چادر عمه می رفت

آتشی از لب بامی سپرش را سوزاند

 

سنگی از بین دو نی رد شد و بر رویش خورد

پس از آن ترکه ی چوبی اثرش را سوزاند

 

پنجه ی پیر زنی گیسوی او را وا کرد

شاخه ی سوخته ای نخل پرش را سوزاند

 

دست در حلقه ی زنجیر به دادش نرسید

هیزم شعله ور افتاد و سرش را سوزاند

 

این چه شهری است که لبخند مسلمانانش

جگر دخترک رهگذرش را سوزاند

 

این چه شهری است که بازار یهودي یانش

گیسوی بافته ی تا کمرش را سوزاند

 

زجر وقتی که سر حلقه ی زنجیر کشید

بند آمد نفسش باز تنش تیر کشید

 

گل سرخی به روی پیرهنش چسبیده

خار صحرا به تمام بدنش چسبیده

 

زخم رگ های پدر بند نیامد حالا

چندتا لکه روی پیرهنش چسبیده

 

تشنگی زخم لبش را چقدر وا کرده

بس که خشک است زبان بر دهنش چسبیده

 

شانه هم بر گره ی موی سرش می گرید

که به هم گیسویش از سوختنش چسبیده

 

دید انگشتر باباش که با قاتل بود

لخته خونی به عقیق یمنش چسبیده

 

زجر آرام بکش حلقه ی زنجیرت را

جرم زنجیر تو بر زخم تنش چسبیده

 

عمه اش با زن غساله به گریه می گفت

تار موی پدرش بر کفنش چسبیده

 

حسن لطفي

برگرفته از وبلاگ من غلام قمرم

 

**********************

 

اشعار شب سوم محرم

 

از راه رفتنم تو تعجب نکن که من

طعم بَدِ شکستن ِ پهلو چشیده ام

 

پاهای من همه تاول زده ببین

خیلی به روی خار مغیلان دویده ام

 

چادر ز عمه قرض گرفتم که زیر آن

پنهان کنم ز روی تو گوش دریده ام

 

بشنو تمام خواهشه  این پیر کودکت

من را ببر که جان تو دیگر بریده ام

 

عمه که پاسخی به سوالم نمیدهد

آیا شبیه مادر قامت خمیده ام؟

 

پاهای من همه تاول زده ز بس

از ترس او میان بیابان دویده ام

 

اگرشاعر این شعر را میشناسید لطفا اطلاع دهید

برگرفته از وبلاگ من غلام قمرم

 

**********************

 

اشعار شب سوم محرم –  مصطفی متولی

 

دلخوری نیست در این قافله از هیچ کسی

بخدا منکه ندارم گله از هیچ کسی

 

خواب بودم اگر از پشت شتر افتادم

طلبی نیست در این مسئله از هیچ کسی

 

بعد از آن نیمه شب و گم شدن و تنهایی

نگرفتم نفسی فاصله از هیچ کسی

 

من نمیترسم اگر عمه کنارم باشد

غیر از این زجر و از این حرمله از هیچ کسی

 

خواستم ، گرچه نشد غیر تو نامی ببرم

در قنوت دل هر نافله از هیچ کسی

 

زخم زنجیر مرا کشت الهی دیگر

تاب و طاقت نبرد سلسله از هیچ کسی

 

گریه نگذاشت که پوشیده بماند بابا

مشکل پای من و آبله از هیچ کسی

 

جز تو و خواهر تو برنمی آید بخدا

خطبه خواندن وسط هلهله از هیچ کسی

 

کاشکی در بغل فاطمه دق میکردم

تا دگر سر نبرم حوصله از هیچ کسی

 

مصطفی متولی

اشعار شب سوم محرم-شهادت حضرت رقيه(س)

اشعار شب سوم محرم – محمد امین سبکبار

 

اگر بریده بریده به لب سخن دارم

هزار لطمه ی ناگفته در دهن دارم

 

قسم به موی سپیدم سیاه شد روزم

چقدر حرف در این واژه "نزن" دارم

 

چهار ناخن سالم، سه تار موی بلند

دو تکه معجر و یک پاره پیرهن دارم

 

به روی نیزه رگ غیرت تو میجوشید

که مثل مادر تو ردپا به تن دارم

 

سرت به دامن طشت و سرم به دامن خاک

تو در دل من و من در دلت وطن دارم

 

محاسن تو و مویم به هم چه می آید

چه شرح حال عجیبی ست این که من دارم

 

محمد امین سبکبار

برگرفته از وبلاگ تیشه های اشک

 

*******************

 

اشعار شب سوم محرم – علیرضا خاکساری

 

یا سواره می رسید بال و پرم را می گرفت

یا پیاده می رسید دور و برم را می گرفت

 

سوزش موی سرم بابا طبیعی گشته است

میرسید از پشت سر موی سرم را می گرفت

 

از سر لج بازی اش... تا گریه ام در آورد

گاه پس میداد و گاهی - چادرم را - می گرفت

 

محض سوغاتی برای دخترش با یک تشر

هم النگوها و هم انگشترم را می گرفت

 

در نمی آورد ز گوشم گوشواره... می کشید

آنقدر که خون ،تمام معجرم را می گرفت

 

آن لگدهایی که میزد می نشست بر صورتم

قدرت بینایی چشم ترم را می گرفت

 

عليرضا خاكساري

 

*******************

 

اشعار شب سوم محرم – علی اکبر لطیفیان

 

طورنشین میشوم سحرکه بیاید

جلوه ی ربانی پدرکه بیاید

 

جار فقط میزنم میان خرابه

یار سفر کرده از سفرکه بیاید

 

صبح خبرمیدهند رفتن من را

از پدر رفته ام خبر که بیاید

 

 نوبت ناز من است صبرندارم

ناز مرا میخرد پدرکه بیاید

 

گریه ی من مال عمه است،وگرنه

زود مرا میبرند ،سر ،که بیاید

 

حرف"کنیز"ی زدن چه فایده دارد

گریه فقط میکنم اگر که بیاید

 

طفل، بساطی برای ناز ندارد

مقنعه و گوشواره درکه بیاید

 

علی اکبر لطیفیان

برگرفته از وبلاگ نود و پنج روز باران

 

*******************

 

اشعار شب سوم محرم –  حسن لطفی

 

زبري صورت من و دستان عمّه ام

تقصيرِ كوچه هاي يهوديِ شام بود

شكرِ خدا هواي مرا داشت خواهرت

در چشم ها، عجيب نگاهِ حرام بود

**

پايي كه زخم تاول آن هم نيامده

وقتي به دادِ آن نرسي سرخ مي شود

از ضربِ دستها چه به روزش رسيده است

آن چهره اي كه با نفسي سرخ مي شود

**

آنقدر پير كرده مرا نيزه دارِ تو

هر كس كه ديد طفلِ تو را اشتباه كرد

عمه به معجرم دوگره زد ولي ببين

روي مرا كشيدنِ معجر سياه كرد

  **

حرف گرسنگي نزدم باز هم زدند

اين سنگها عزيز تو را سير كرده است

ته مانده ها ي گيسوي نازم تمام شد

در بينِ مُشتِ پيرزني گيركرده است

 

حسن لطفي

برگرفته از وبلاگ شبگرد بین الحرمین

 

*******************

 

اشعار شب سوم محرم – قاسم نعمتی

 

دست از سرم بردار من بابا ندارم

زخمی شدم بهر دویدن پا ندارم

 

گیسو سپیدم؛ احترامم را نگه دار

سیلی نزن؛ من با کسی دعوا ندارم

 

باشد بزن چشم عمو را دور دیدی

من هیچ کس را بین این صحرا ندارم

 

زیبایی دختر به گیسوی بلند است

مثل گذشته گیسوی زیبا ندارم

 

این چند وقته از در و دیوار خوردم

دیگر برای ضربه هایت جا ندارم

 

تا گیسویم را ز دستانت درآرم

غیر از تحمل چاره ای اینجا ندارم

 

گفتم به عمه از خدا مرگم بخواهد

خسته شدم میلی به این دنیا ندارم

 

گیرم که پس دادند هر دو گوشوارم

گوشی برای گوشواره ها ندارم

 

شیرین زبان بودم صدایم را بریدند

آهنگ سابق را به هر آوا ندارم

 

در پیش پایم نان و خرما پرت کردند

کاری دگر با شام و شامی ها ندارم

 

با ضربه ی پا دنده هایم را شکستند

کی گفته من ارثیه از زهرا ندارم

 

نشناختم بابا تو را تغییر کردی

امشب دگر راهی به جز افشا ندارم

 

 گویا تنور خولی آتش داشت آنشب

ترکیب رویت گشته خیلی نا مرتب

 

قاسم نعمتی

 

*******************

 

اشعار شب سوم محرم – محسن عرب خالقی

 

به جرم اينكه ندارم پدر زدند مرا

شبيه مادر در پشت در زدند مرا

 

خبر نداشتم اينها چقدر نامردند

خبر نداشتم و بي خبر زدند مرا

 

خدا كند كه عمويم نديده باشد، چون

پدر درست همين دور و بر زدند مرا

 

پدر، وقت غذا تازيانه مي آمد

نه ظهر و شام كه حتي سحر زدند مرا

 

سرم سلامت از اين كوچه ها عبور نكرد

چقدر مثلِ تو اي همسفر زدند مرا

 

چه بينِ طشت، چه بر نيزه ها زدند تو را

چه در خرابه، چه در رهگذر زدند مرا

 

چه چشم زخم، چه زخمِ زبان، چه زخمِ سنان

اگر نظر كني از هر نظر زدند مرا

 

فقط نه كعبِ نِيّ و تازيانه و سيلي

سپر نداشتم و با سپر زدند مرا

 

پدر من از سرِ حرفم نيامدم پائين

پدر پدر گفتم هر قَدر زدند مرا

 

مگر به يادِ كه افتاده اند دشمن­ها

كه بينِ اين همه زن بيشتر زدند مرا؟

 

زدند مادرتان را چهل نفر يكبار

ولي چهل منزل صد نفر زدند مرا

 

محسن عرب خالقي

برگرفته از وبلاگ شبگرد بین الحرمین

 

*******************

 

اشعار شب سوم محرم – جواد پرچمی

 

لاله در باغ خزان، برگ و برش کم می شد

شمع ویرانه فروغ سحرش کم می شد

 

پلک بی حوصله اش خواست بخوابد، ای کاش

اندکی هلهله ی دور و برش کم می شد

 

زخم پاهای ورم کرده اگر خوب نشد

لااقل کاش کمی درد سرش کم می شد

 

بهر دلخوش شدن عمّه تبسّم می کرد

شاید از دغدغه ی همسفرش کم می شد

 

اشک و خاکستر و سیلی اثراتی دارد

ذرّه ذرّه مژه ی پلک ترش کم می شد

 

لگد لعنتیِ زجر زمینگیرش کرد

کاشکی درد عجیب کمرش کم می شد

 

سر هر کوچه که رفتند شمرد این دختر

چند دندان ز دهان پدرش کم می شد

 

عمویش عالم و آدم همه را می سوزاند

تار مویی اگر از روی سرش کم می شد

 

خوب شد شانه نزد موی سرش را زینب

چون همین چند موی مختصرش کم می شد

 

جواد پرچمی

برگرفته از وبلاگ امام رئوف

 

*******************

 

اشعار شب سوم محرم – امین اکبر زاده

 

نه نان، نه آب، مرا دیدن پدر کافی ست

برای سوختن من همین شرر کافی ست

 

به جای زانوی بابا سرم به دیوار است

برای من غم دنیا همین قَدَر کافی ست

 

نزن به جان من آتش، زبان طعنه ببند

مرا شرار همان موی شعله ور کافی ست

 

چه میزبان رئوفی که سیلی آورده ست

مرا هراس ز سوغات این سفر کافی ست

 

نه... من نگفتم، او دید زخم گوشم را

برای بابا همین شرح مختصر کافی ست

 

چقدر خسته شدم، خسته از تو ای دنیا

اگرچه عمر من اندک ولی دگر کافی ست

 

کسی شبیه خودم گفت وقت رفتن شد

مرا شنیدن تنها همین خبر کافی ست

 

امین اکبر زاده

برگرفته از وبلاگ امام رئوف

 

*******************

 

اشعار شب سوم محرم –  سید مسیح شاه چراغی

 

وقتش رسیده خوب نگاهت کنم پدر

از این همه فراق حکایت کنم پدر

 

بعد از تمام خون جگرها که خورده ام

حالا اجازه هست شکایت کنم پدر

 

ماهم چقدر حالت رویت عوض شده

باید به شکل تازه ات عادت کنم پدر

 

از این به بعد اسم تو باشد ضریح زخم

آخر چقدر زخم زیارت کنم پدر ؟

 

صدها کتاب شرح سفرنامه ام شده

از کی ، کجا ، چگونه روایت کنم پدر ؟

 

بالای نیزه بودی و دستم نمی رسید

یعنی نشد که از تو حمایت کنم پدر

 

بوسید دختری پدرش را ، دلم شکست

حقم نبود تا که حسادت کنم پدر ؟

 

امشب مرددم که ببوسم لب تو را

اما نه بهتر است رعایت کنم پدر

 

دست توسلم به دل خون عمه است

می خواهم آرزوی شهادت کنم پدر

 

سید مسیح شاه چراغی

 

*******************

 

اشعار شب سوم محرم –  محمد فردوسی

 

آن قدَر آه کشیدم جگرم زخم شده

چه قدَر گریه؟ دگر چشم ترم زخم شده

 

زخم لب های تو نگذاشت که بوسه بزنم

علّتش چیست؟ چرا ای پدرم زخم شده؟

 

وجه تشبیه من و تو چه قدر بسیار است

هر کجای بدنم می نگرم زخم شده

 

قصّه ی ناقه و آن نیمه ی شب یادت هست

به زمین خوردم و دیدی کمرم زخم شده

 

جان زهرا به موی سوخته ام دقّت کن

جای این چند موی مختصرم زخم شده

 

موی کم پشت مرا دختر شام از جا کند

حقّ من نیست که این گونه سرم زخم شده

 

جز تو با هیچ کسی حرف خصوصی نزدم

سینه ای که شده هر جا سپرم زخم شده

 

زجر هم مثل مغیره چه قدَر بد می زد

زیر شلّاق و لگد بال و پرم زخم شده

 

محمد فردوسی

 

*******************

 

اشعار شب سوم محرم – حسن لطفی

 

اگرچه زخمی و خاموش و سر جدا آورد

تو را برای من از عرش نی، خدا آورد

 

تو را به روی طبق، روی دست های بلند

برای گرمی این بزم بی نوا آورد

 

قدم گذار به چشمی که ریخت مژگانش

سرت به گوشه ی ویرانه ام صفا آورد

 

« عدو شود سبب خیر اگر » ... تو را دیدم

ولی نپرس عزیزم سرم چه ها آورد

 

به قصد کُشت سراغم گرفت یک سیلی

و باز نیّت خود را ادا به جا آورد

 

به پاره معجر ما هم طمع نمود آنکه

مرا به حلقه ی چشمان بی حیا آورد

 

دلم برای عمو سوخت پیش نامردی

که قرص نان تصدّق برای ما آورد

 

مرا تو کشتی و زینب برای تدفینم

اگرچه شام کفن داشت، بوریا آورد

 

حسن لطفی

برگرفته از وبلاگ امام رئوف

 

*******************

 

اشعار شب سوم محرم

 

با گونه‏هایم خنجرت الفت ندارد

سیلی بزن دستان تو غیرت ندارد

 

گفتند آن سر، روی نیزه مال باباست

مادر بگو این حرف‏ها صحت ندارد

 

مادر بگو این‏قدر بر بابا نتازند

چشمان سیلی خورده‏ام طاقت ندارد

 

از خون و خاکستر جدا کن کفترت را

آخر به این گهواره‏ها عادت ندارد

 

بلعید آتش خیمه‏ها را آه، مادر!

پاهای من دیگر چرا قدرت ندارد

 

اگر شاعر این شعر را میشناسید لطفا اطلاع دهید

 

*******************

 

اشعار شب سوم محرم –  علی اکبر لطیفیان

 

گیسوان خاکی

 

آئینه هستم تاب خاکستر ندارم

پروانه ای هستم که بال و پر ندارم

 

از دست نامردی به نام تازیانه

یک عضو بی آسیب در پیکر ندارم

 

تا اینکه گریان تو باشم تا سحرگاه

در چشمهایم آنقدر اختر ندارم

 

چیزی که فرش مقدمت سازم در اینجا

از گیسوان خاکی ام بهتر ندارم

 

می خواستم خون گلویت را بشویم

شرمنده هستم منکه آب آور ندارم

 

بر گوشهایم می گذارم دست خود را

شاید نبینی زینت و زیور ندارم

 

وقتی نمانده گیسویی روی سر من

کاری دگر با شانه و معجر ندارم

 

لب می گذارم روی لبهایت پدر جان

تا اینکه جانم را نگیری، بر ندارم

 

علی اکبر لطیفیان

برگرفته از وبلاگ امام رئوف

 

*******************

 

اشعار شب سوم محرم – مصطفی متولی

 

پای دختر بچه وقتی غرق تاول میشود

پابه پایش کاروانی هم معطل میشود

 

دست بسته خواب هم باشد بیافتد از شتر

پهلوان باشد دچار درد مفصل میشود

 

غیر موهای سرم در این سفر از دست شمر

خواب هم آشفته با کابوس مقتل میشود

 

حق بده با دست اگر دنبال لبهای توأم

بعد چندی تار دیدن چشم تنبل میشود

 

پاره های چادرم را بسکه بستم روی زخم

چادرم دارد به یک معجر مبدل میشود

 

استخوانهایم ترک دارند فکرش را نکن

تو در آغوشم بیایی مشکلم حل میشود

 

زجر من را میکُشد اینجا، مرا با خود ببر

ماندنم دارد برای شام معضل میشود

 

مصطفی متولی

اشعار شب سوم محرم-شهادت حضرت رقيه(س)

اشعار شب سوم محرم

 

نپرس از من ، از یک دختر بپرس ، چرا ؟

جون میده تا باباشو کسی ازش نگیره

 

نپرس از من ، از یک پدر و مادر بپرس ، چرا ؟

بچه گرسنه باشه ولی عطش نگیره ؟؟

 

نپرس از من ، از اون که سرش اومد بپرس ، چرا ؟

بدن شکسته باشه ولی آتش نگیره ؟

**

دختری آتیش نگیره ، اگه گرفت نشه فراموش

ترسش نَدَن تا بِدَوه... بگه خدا...سوختم... بابام کوش...

 

یکی به دادش برسه ، نرسه آتیش به سر و موش

هرکی اونو دید نکنه با لگدش آتیشو خاموش...

 

اگه لگد هم میزنه مرد باشه و نزنه به پهلوش...

لگد به پهلوش بزنه بگذره از گوشواره و گوش...

**

اینجا رسمه طفلی که باباشو از دست میده

دست رو سرش کشیدن اما نه با کشیدن...

 

اینجا رسمه دور و بر یتیمو شلوغ کنن

فقط برا محبت نه که برا خندیدن

 

اینجا رسمه یتیمو به بازار میبرنش

نه که برا فروختن بلکه برا خریدن

**

چرا باید سه ساله ای همش بپرسه روزه یا شب

یه اتفاقی افتاده خون میریزه از گوشه ی لب

 

وقت راه رفتن میگیرن زیر بغل هاشو مرتب

چرا برا قد کوتاهیش ، حلالیت میخاد ز زینب

 

از وقتی گیر زجر افتاد همش میگه وای سم مرکب

...

 

*********************

 

اشعار شب سوم محرم –  محمد علی کردی

 

خیزران و بوسه بر دندان و لبها خوب نیست

ما عزاداریم... این بزم و طرب ها خوب نیست

 

در مذاق من که عطر سیب را حس کرده ام

بوی تند و تیز این  ماءالعنب ها خوب نیست

 

در جواب بی ادب ها بی محلی کرده ام

چون تو گفتی صحبت با بی ادبها خوب نیست

 

هم یتیمم ...هم گرسنه... پس بگو تکلیف چیست؟

عمه می گوید که این نان و رطب ها خوب نیست

 

گفت اطعام اسیران مستحب باشد ولی

نزد ما آوردن این مستحب ها خوب نیست

 

دیشب از تخریب دیوار خرابه بحث بود

اضطراب و ترس وقت خواب، شبها خوب نیست

 

محمد علی کردی

 

********************

 

اشعار شب سوم محرم –  مجید خانی

 

بابا مرا خولی به قصد کُشت میزد

این حرمله بر صورتم با مُشت میزد

یک بار بین دو حرامی گیر کردم

زجر از جلو میزد سنان از پُشت میزد

 

از بس لگد زد شمر پهلویم شکسته

از ضرب سنگین کنج ابرویم شکسته

 

از دست سنگین دستها دستم کبود است

مُشت عدو سنگین تر از ضرب عمود است

بابا اگر کرده وَرَم زیرِ دو چشمم

این یادگارِ مَردُم آل یهود است

 

 بابا هر آنکس که رسید از رَه مرا زد

از پشت من را یک یهودی بی هوا زد

 

آیینه ی لبهای خندانم شکسته

خیلی دلِ زار و پریشانم شکسته

پهلو شکسته... پا شکسته... سر شکسته

مانند دندان تو دندانم شکسته

 

 بر صورتم جای ردِ انگشت افتاد

دندان شیری اَم به ضرب مُشت افتاد

 

مانند زهرا مادرت قامت کمانم

در سومین سالِ بهارم در خزانم

دختر لطیف و استخوانش هم لطیف است

له شد به زیر دست و پاها استخوانم

 

قهر است گویا با لبانم خنده هایم…

از بس کُتَک خوردم شکسته دنده هایم

 

من دختر شاهم ولی رفتم اسارت

بعد از تو خیلی شد به من بابا جسارت

هم گوشواره، هم النگو، هم گُلِ سر

هم معجر و خلخال من رفته به غارت

 

 خیمه گرفت آتش تمام پیکرم سوخت…

هم معجرم آتش گرفت و هم سرم سوخت

 

هر جا که آوَردم پدر اسم تو بر لب

سیلی و مشت از دشمنت خوردم مرتب

هر دفعه که می رفت بالا تازیانه

فورا سپر می شد برایم عمه زینب

 

دیگر برای عمه ام سربار هستم

خیلی برایش مایه ی آزار هستم

 

مو سوخته ، سنجاقِ مویم بود ای کاش

سیلی نه ، دست تو به رویم بود ای کاش

آن لحظه که حرف از کنیزی زد عدویت

گفتم به عمه که عمویم بود ای کاش

 

 گفتم عمو چشم تو روشن ، چشم هیزی

می خواست ناموس تو را بهر کنیزی

 

مجید خانی

 

********************

 

اشعار شب سوم محرم –  حامد عسگری

 

تاول دستامو نگا کن، سوخته موهام شونه نمی شه

سر که واسم بابا نشد پس، خرابه هم خونه نمیشه

 

عروسکم رو یکیشون برد، گوشوارمو یکی کشیده

گوشوارمو عیبی نداره ، عروسکو عموم خریده

 

بابای من دختر نازت اسیر یه گله گرگه

پاشو ببین قد منم مثل قد مادر بزرگه

 

عمه فقط کنار من بود تموم گریه هامو می شِنُفت

بعد نماز به جای تسبیح با تاولام ذکراشو می گفت

 

چند شبه که به جای بازوت ، سرم روی بالش ریگه

چند شبه که بوسم نکردی، هیچکی برام قصه نمیگه

 

یه حرفایی خورد به گوشم که حال من خیلی خرابه

من میگم انشاله دورغه دشت سر تشت...

 

سرش رو نیزه که دیدم بازم دلم واسه عموم رفت

 گل سر منو کشیدن، با گل سر یه دسته موم رفت

 

سه ساله و ضربه سیلی؟ سه ساله و زخمای کاری؟

دخترای شامی با طعنه بهم میگن بابا نداری

 

پاشو با اون نوازشات باز دوباره کاممو عسل کن

شیرین زبونیام تموم شد، بابا پاشو منو بغل کن

 

فدا سرت سیلی زجر و فدا سرت اینهمه غربت

بابای من فدای اسمت، بابای من سرت سلامت

 

حامد عسگری

 

********************

 

اشعار شب سوم محرم –  حسین قربانچه

 

چشم تارم شبیه دریا شد

قامتم زیر غصه ها تا شد

ماه شبهای من هویدا شد

دیده ام فرش راه بابا شد

 

انتظارم به سر رسید عمه

پاشو پاشو پدر رسید عمه

 

شب شده، ماه آمده پیشم

حضرت شاه آمده پیشم

یوسف از چاه آمده یشم

پدر از راه آمده پیشم

 

تا که همراه خود مرا ببرد

تا به هر جا که شد مرا ببرد

 

ای پدر آمدی ولی با سر  ؟

سرت آسیب دیده سرتاسر

شد برایم چنان معما ، سر

که چه سان رفت روی نی ها ، سر

 

ای پدر کاش جای این سر تو

پاره می شد گلوی دختر تو

 

بیش از این زنده ماندنم حرج است

پاسخ ناله ام دهان کج است

دنده هایم شکسته رج به رج است

پیکر من ز چند جا فلج است

 

شام مثل مدینه یا مکه

استخوان بندزن ندارد که

 

وای از درد کاسه ی زانو

وای از تازیانه و پهلو

کاش در کوچه های تو در تو

سر من می شکافت تا ابرو

 

کی به پیشانی تو سنگ زده

کی ز خون بر رخ تو چنگ زده

 

دخترِ آنکه بر تو سنگ زده

آن که با خون رخ تو رنگ زده

دو سه باری به روم چنگ زده

گفته ای بینوای جنگ زده...

 

...کیف کردی چه ناخنی دارم؟

من پدر دارم از تو بیزارم

 

تنم از زخم پر ستاره شده

دامنم طعنه ی شراره شده

چادرم در نزاع پاره شده

آستینهام چند کاره شده

 

یکی از پیش رو نقاب شده

یکی از پشت سر حجاب شده

 

شامیان صدجفا به من کردند

خنده بر اشک یاسمن کردند

رَخت غارت شده به تن کردند

سر معجر بزن بزن کردند

 

 پس تو دیگر مپرس موت چه شد

یا زَر آویزه ی گلوت چه شد   

 

این عموها بد عادتم کردند

روی شانه زیارتم کردند

چون نبودند غارتم کردند

گریه ها بر اسارتم کردند

 

بعد تو میزدند چند نفر

روبروی سر علی اکبر

 

سر پاکت چگونه بند شده

روی این نیزه ی بلند شده

گیسوی دخترت کمند شده

لبم ای دوست مستمند شده

 

پس بیا و دوباره بوسم کن

خود بزرگم کن و عروسم کن

 

بار غمها کشیده ام بابا

کنج ازلت گزیده ام بابا

مثل زهرا خمیده ام بابا

پیرو آن شهیده ام بابا

 

کاش گل محترم شود روزی

این خرابه حرم شود روزی

 

غصه ها تاب از دلش برده

همه دیدند زار و افسرده

روی لبهای خیزران خورده

دخترک لب نهاده و مرده

 

از تن زار خسته اش جان رفت

قصهء دخترک به پایان رفت

 

حسین قربانچه

 

********************

 

اشعار شب سوم محرم –  حامد جولا زاده

 

بابا نبودی رو سریم را کشیدند…

خیلی مرا بابا توی صحرا کشیدند

 

چشمم سیاهی رفت آن وقتی که دیدم

چندین نفر بر پهلوی من پا کشیدند

 

من کودکم با هیچ کس کاری ندارم

گفتم نکش من را ولی این ها کشیدند

 

رخت و لباسم را ببین پاره شده است

از پشت سر موی مرا حتی کشیدند

 

آخر نشد موی تو را شانه کنم من…

از بس به روی نی تو را بالا کشیدند

 

خیلی به جان تو خرابه سرد بود و

این بچه هایت تا سحر سرما کشیدند

 

هر موقعی گفتم پدر دیدم مجدد

شلاق را بر زینب کبری کشیدند

 

حامد جولازاده

برگرفته از سایت حدیث اشک

 

********************

 

اشعار شب سوم محرم – یاسن قاسمی

 

لکنت افتاده میان سخنم می بینی؟

اصلا انگار که یک پیر زنم می بینی؟

 

زخم های تن من میخ دری کم دارد

مثل زهرا شده وضع بدنم می بینی؟

 

نکند مثل من امروز تو سیلی خوردی؟

شده چشمان تو هم تار…منم! می بینی؟

 

کعب نی ها چه در این قائله گُل می کارند

لاله افتاده روی پیرهنم میبینی؟

 

با لبِ لب پرت اینبار مرا بوسه بزن…

جای سالم تو اگر روی تنم می بینی

 

یاسین قاسمی

برگرفته از سایت حدیث اشک

 

********************

 

اشعار شب سوم محرم – احمد علوی

 

دیگر شکستن ندارد، بال و پر کوچک من

می ترسم از هم بپاشد، این پیکر کوچک من

 

آه ای سر روی زانو! ای ماه آشفته گیسو!

دیشب خودت روضه خواندی، بر منبر کوچک من

 

این درد درمان ندارد، میدانم امکان ندارد

زخم سرت را ببندی، با معجر کوچک من

 

غارتگران دل نکندند، از گوش و از گوشواره

انگشت و انگشتر تو، انگشتر کوچک من

 

آتش به جان جهان زد، دستی که با خیزران زد

یا برلب خونی تو، یا بر سر کوچک من

 

بابا برایم دعا کن، شام مرا کربلا کن

یک بار دیگر صدا کن: ای دختر کوچک من!

 

احمد علوی

 

********************

 

اشعار شب سوم محرم – سید پوریا هاشمی

 

ازچادرت مهتاب میریزد همیشه

صدها دل بیتاب میریزدهمیشه



 

وقتی صدایش میکنی با لحن زهرا

بابا!دل ارباب میریزدهمیشه



 

چشمان تو میخانه هارا کرد آباد


بس که شراب ناب میریزد همیشه



 

ناز نگاهت خواب و بیداری ندارد


حتی میان خواب میریزد همیشه



 

تصویر بردوش عمو بنشستنت را


عمه میان قاب میریزدهمیشه



 

وقت نمازت ذکر تسبیح ملائک


از منبر و محراب میریزد همیشه



 

این روزها حال و هوایت فرق کرده


چون از لبت خوناب میریزد همیشه



 

با اینکه حالا سوخته بااینکه پاره ست


از چادرت مهتاب میریزد همیشه..

.

 

سید پوریا هاشمی

 

********************

 

اشعار شب سوم محرم –  سید نیما نجاری

 

از دردهایم با تو میگویم پدرجان

از گوشواره از النگویم پدرجان

تنها نشانی مانده آن هم جای زخم است

دشمن شبیخون زد به گیسویم پدرجان

**

دیشب گلت از روی ناقه بر زمین خورد

انگار که در کوچه ها مادر زمین خورد

از زخمهای صورتم بابا گمانم

فهمیده ای که دخترت با سر زمین خورد

**

درد شدید مفصل زانو بماند

سوز ورمهای سر بازو بماند

دیشب نبودی حرمله بدجور میزد

لبها بماند...گوشه ی ابرو بماند

**

هی لا به لای رد شدنها سنگ خوردیم

از هیزها از بد دهنها سنگ خوردیم

در بین کوچه از جوان و کودکان و

بالای بام از پیر زنها سنگ خوردیم

**

مرد یهودی سوی چشمان مرا برد

خولی لگد زد نیمی از جان مرا برد

بابا! تلفظ کردن نام تو سخت است

بدجور مشت زجر دندان مرا برد

 

سيد نيما نجاري

 

********************

 

اشعار شب سوم محرم –  حسین صیامی

 

از شهر بی بابا بدم می آید اصلا

گاهی از این دنیا بدم می آید اصلا

از خار در صحرا بدم می آید اصلا

از نام بعضی ها بدم می آید اصلا

 

یک استخوان درد است بابا درگلویم

 

بر استخوانم ضربه دردی که می زد

آن سنگ دل در آن شب سردی که می زد

نیلی شد آن ناحیه ی زردی که می زد

شب بود دست مردِ نامردی که می زد...

 

با ضربه هایش آتشی تازه به رویم

 

در این سفر دارایی من حاصلم سوخت

آن قدر آتش بود که آب و گلم سوخت

از داغ پاهایم سراسر محملم سوخت

از ماجرای آن کنیزی که...دلم سوخت

 

عمه اجازه هست آن را هم بگویم؟

 

چشم عمو روشن که ما را خوار کردند

سیلی-لگد را دائما تکرار کردند

یک چشم را کور و یکی را تار کردند...

با ضرب سیلی تا مرا بیدار کردند

 

دیدم به روی نیزه هستی روبرویم

 

با باد آهی را به حسرت می کشم پس...

دستی به روی سر به سرعت می کشم پس...

از عمه جان خود خجالت می کشم پس...

از ریشه دردی بی نهایت می کشم پس..

 

شانه نزن با باد هم حتی به مویم

 

یا خون چکیده از من غم دیده یا اشک

آه است گاهی بغض گاهی بی صدا اشک

ای کوفه... ای شام بلا... ای کربلا...اشک

آن قدر گریه میکنم شاید که با اشک

 

خون لخته های دور لبها را بشویم

 

حسین صیامی

اشعار شب دوم محرم الحرام – روضه ورودیه

 اشعار شب دوم محرم الحرام – روضه ورودیه

 

گرد و خاکی ز دور پیدا بود

کاروانی ز نور پیدا بود

 

کعبه هایی روان ز سمت حجاز

همه ی روشنی دنیا بود

 

آسمان بر زمین گذر می کرد

یا که خورشید، روی شن ها بود

 

زیر پایش به جای خاک کویر

بال های فرشته ها وا بود

 

در میان تمام محمل ها

محملی بی رکاب پیدا بود

 

گرد گردش عشیرۀ سادات

دست بر سینه های شیدا بود

 

محملی روی دوش جبرائیل

قبله ای که عجیب گیرا بود

 

در یمین عون و جعفر و صادق

در یسارش علی لیلا بود

 

پشت سر شیرهای هاشمی و

پیش رو هم حسین زهرا بود

 

لیک تنها کنار پردۀ آن

جای مردی بلند بالا بود

 

محمل عمّۀ امام زمان

که رکابش به نام سقا بود

 

چون زمان نزول می آمد

گوییا مرتضی در آن جا بود

 

چشم نامحرمان در آن اطراف

کور می شد اگر که بینا بود

 

زهر چشمش هزار کابوس است

حرف حرف نزول ناموس است

 

وقت برپایی حرم شده است

زانوانی غیور خم شده است

 

لرزه افتاده بر تمامی دشت

وقت کوبیدن علم شده است

 

چشمش از چادری تبرک کرد

پشت سقا دوباره خم شده است

 

بر زمین پا نهاد خاتونی

آسمان خاک این قدم شده است

 

زیر لب یا مجیب می خواند

که وجودش پر از علم شده است

 

غرق دلشوره است و مثل رباب

چشم هایش مدار غم شده است

 

لحظه های غروب نزدیک است

کمی از هُرم روز کم شده است

 

باز آرام با برادر گفت :

دل من تنگ مادرم شده است

 

چیست اینجا که نیمه جانم کرد؟

از همین ابتدا کمانم کرد؟

 

وای از این سرزمین بیا برگردیم

نخل ها را ببین بیا برگردیم

 

همه جا تیغ و تیر و سر نیزه

همگی آتشین بیا برگردیم

 

به علمدار تا نظر نزدند

جان ام البنین بیا برگردیم

 

این تو و این کودکان که می لرزند

این همه لاله چین بیا برگردیم

 

تا نخندند بر من و اشکم

در غروب غمین بیا برگردیم

 

تا نبیند نفس نفس زدنم

غرق خون جبین بیا برگردیم

 

تا نیفتی میان آن گودال

زخمی از پشت زین بیا برگردیم

 

به گمانم بمیرم از این حال

حرمله آمده زبانم لال

**

اگر شاعر این شعر را میشناسید لطفاً اطلاع دهید

 

******************

 

 اشعار شب دوم محرم الحرام – روضه ورودیه - وحید قاسمی


کاروان بهشتیان آمد

 کربلا میهمان نوازی کن

متبّرک شدی به عطر حسین

 برترین خاک؛ سرفرازی کن

**

کربلا دجله را خبر کن زود

 قافله با شتاب آمده است

تکّه ای ابر سایبان بفرست

 شیر خوار رُباب آمده است

**

یاد تیغ و تُرنج افتادی

 به تو حق میدهم که حیرانی

قدو بالای دیدنی دارد

 علی اکبر است می دانی

**

بوی شهر مدینه را حس کن

 این دو آئینه ی سخا هستند

مثل من بُغض کرده ای آری

یادگاران مجتبی هستند

**

مثل پروانه گرد اربابت

 نوجوانان زینب کبری

بهترین هدیه شد برای حسین

 لب خندان زینب کبری

**

 ازفرات خودت بگو قدری 

ساقی این خیام عباس است

آب سرد و خنک به او برسان

 چون به قولی که داده حسّاس است

**

کربلا زینب است این بانو

عزتّش را مگر نمی بینی

هی نگو دشت از چه میلرزد

هیبتش را مگر نمی بینی

**

داغدار قبیله آمده است

اشک وخون دارد او به دیده هنوز

کربلا زود سر به زیر انداز

سایه اش را کسی ندیده هنوز

 

**

وحید قاسمی

 

********************

 

اشعار شب دوم محرم الحرام – روضه ورودیه

 

کیست زینب همیشه بی همتا

 نور مستور عالم بالا

 

کیست زینب نفس نفس حیدر

کیست زینب تپش تپش زهرا

 

کیست زینب حسین پرده نشین

کیست زینب حسن به زیر کسا

 

کیست زینب کسی چه میداند

غیر آن پنج آفتاب هدی

 

کیست زینب تلاطم عباس

کیست زینب تموّج دریا

 

ذوالفقار علی میان نیام

 اوج نهج البلاغه ای شیوا

 

کیست زینب فراتر از مریم

 روشنی بخش هاجر و حوّا

 

کیست زینب حجاب جلوه غیب

صبر اعظم ، صلابت عظما

 

قلمم بشکند چه می گویم

 من و اوصاف زینب کبری ؟

 

من چه گویم که گفت اربابم

 حضرت عشق ، التماس دعا

 

السلام ای شکوه نام حسین

دومین فاطمه ، تمامِ حسین

 

آسمان هم در انحصارش بود

کهکشان گوشه ی نقابش بود

 

آتش؛ آتش گرفته ی نورش

آب سیراب آبشارش بود

 

بعد پنجاه و چند سال حسین

باز هم غرق در بهارش بود

 

قامتش را ندید حتی ماه

که علمدار پرده دارش بود

 

محرم محملش فرشته نبود

تا علی اکبرش کنارش بود

 

کاروانِ عشیره ی زهرا

تحت امرش در اختیارش بود

 

ناقه اش روی بال جبرائیل

کز ندیمانِ بی شمارش بود

 

حج خود با جهاد کامل کرد

نینوا آخرین دیارش بود

 

محملش ایستاد و پایین رفت

لحظه ی سختِ انتظارش بود

 

شور میزد دلش که می دانست

قتلگاهی در انتظارش بود

 

آه گرمی کشید از جگرش

کربلا را که دید زد به سرش

 

آه از این خاک و خارها... برگرد

وای از این شوره زارها ...برگرد

 

خوب پیداست جای نخلستان

 لشگری در غبارها برگرد

 

کربلا آمدی و پائیزی...

... میشود این غبارها برگرد

 

کربلا آمدی و خواهم دید

به تنت یادگارها برگرد

 

برق نعل است یا که تیغه ی تیغ

آن طرف آن شرارها برگرد

 

جان به لب کرده کودکانت را

خنده ی نیزه دارها برگرد

 

حرمله آمده ست و بند آمد

 نفس شیرخوارها برگرد

 

دخترانت چقدر میلزرند

از حضور سوارها برگرد

 

خیمه برپا مکن که پر نشود

گِرد من از مزارها برگرد

 

ترس دارم که بال و پر بزنند

به علمدارمان نظر بزنند

 

تا که از خواهرت جدا نشوی

تا که صاحب عزای ما نشوی

 

تا که در خارهای این صحرا

غرق در زخم ها نشوی

 

تا که در شیب تند آن گودال

با لب تیغ آشنا نشوی

 

تا لباس تو را ز تن نبرند

تا هم آغوش بوریا نشوی

 

تا که پیش نگاه کم سویم

از سر نیزه ها رها نشوی

 

تا که در عمق چشم دخترکت

زخمی از چوب بی حیا نشوی

 

تا که بین حرامیان نروی

سنگ خورده ترین صدا نشوی

 

در اِزای دو کیسه ی دینار

گوشه ی یک تنور جا نشوی

 

تا که در کوچه زائر طفل...

....مانده در زیر دست و پا نشوی

 

جان مادر بیا بیا برگرد

آه از این کربلا بیا برگرد

 

**

شاعر این شعر را اگر میشناسید لطفاً اطلاع دهید

 

*******************

 

اشعار شب دوم محرم الحرام – روضه ورودیه – قاسم نعمتی

 

بوی غم بوی جدایی بوی  هجران  می رسد

کربلا  آغوش خود واکن که مهمان می رسد

 

ناقه ام در گل نشسته چاره ای کن یا حسین

دیر اگر آیی کنارم بر لبم جان می رسد

 

حاجی زهرا علم کن خیمه هایت در منا

زین عطش آباد بوی عید قربان می رسد

 

خاک سرخ این بیابان بوی مادر می دهد

گوش کن آوای محزون حسین جان می رسد

 

گو فرات بی مروّت اینقدر هوهو مکن

کودک ششماهه ای با کام عطشان می رسد

 

کمتر از ده روز دیگر بی برادر می شوم

روزگار عشق بازی ها به پایان می رسد

 

در همان لحظه که ترکیب رخت پاشد زهم

از حرم زینب به گیسوئی پریشان می رسد

 

کمتر از ده روز دیگر از فراز نیزه ها

درچهل منزل به گوشم صوت قرآن میرسد

 

قافله سالار زینب گو شبی بر ساربان

وقت خاتم بخشی دست  سلیمان می رسد

 

وای از هنگامه وصلی  که یک نیزه سوار

روبرو با خواهری پاره گریبان می رسد

 

قاسم نعمتی

 

*******************

 

اشعار شب دوم محرم الحرام – روضه ورودیه – محسن عرب خالقی

 

در این دیار هوای نفس کشیدن نیست

برای هیچ پری فرصت پریدن نیست

 

خدا به داد دل لاله های تو برسد

به ذهن این همه گل چین به غیر چیدن نیست

 

هزار سرو روان در پی ات روانه شدند

بلند قامتشان حیف قد خمیدن نیست!

 

در این کویر خود ساقی؛آب می گردد

برای نو گل تو وقت قد کشیدن نیست

 

لطیف تر ز گل یاس کودکان توأند

که حقشان به دل خارها دویدن نیست

 

به التماس بگویم بیا که بر گردیم

دل لطیف مرا تاب زخم دیدن نیست

 

محسن عرب خالقی

 

*********************

 

اشعار شب دوم محرم الحرام – روضه ورودیه – حسن لطفی

 

وقتی نسیم می وزد، این بوی سیب چیست؟

این سرزمین تیره و گرم و غریب چیست؟

 

بی اختیار باز دلم شور می زند

با من بگو گواه دل بی شکیب چیست؟

 

شاید رباب بشنود آرام تر بگو

آن تیرهای چله نشین مهیب چیست؟

 

حالا که تیغ خنجرشان برق می زند

فهمیده ام که معنی شیب الخضیب چیست

 

مادر مرا سپرده به تو جان مادرم

آوارگی و یا که اسارت نصیب چیست؟

 

حسن لطفی

**

برگرفته از سایت نای دل

 

********************

 

اشعار ماه محرم - اشعار شب دوم محرم - علی اکبر لطیفیان

 

کاروان سلاله های خدا

کاروان امام عاشورا

 

کاروان بهشتیان زمین

کاروان فرشتگان سما

 

یکی از نوکرانشان جبراییل

یکی از چاکرانشان حورا

 

گوشه ای از صدایشان داوود

نفسی از دعایشان عیسی

 

نوجوانانشان چو اسماعیل

پیرمردانشان خلیل آسا

 

زایر اشکهایشان باران

تشنه مشکهایشان دریا

 

همه آیات سوره ی مریم

همه چون کاف و ها و یا والی

 

یوسفان عشیره ی حیدر

مریمان قبیله ی زهرا

 

کعبه میبیند و طواف ملک

چشم تا کار میکند اینجا

 

کشتگان حوادث امروز

صاحبان شفاعت فردا

 

تا به حالا ندیده هیچ کسی

این همه آفتاب یکجا

 

هر دلی با دلی گره خورده است

همه مجنون صفت همه لیلا

 

دارد این کاروان صحرایی

دخترانی عفیفه و نو پا

 

همه با احترام و با عزت

همه در پرده های حجب و حیا

 

پرده را از مقابل محمل

باد حتی نمی برد بالا

 

دور تا دورشان بنی هاشم

تحت فرمان حضرت سقا

 

پای علیا مخدره زینب

روی زانوی اکبر لیلا

 

از غروب مدینه می آیند

در زمینی به نام کرب وبلا

 

میرسیدند و یاد می کردند

از سر و طشت و حضرت یحیی

 

حق نگهدار این همه مجنون

حق نگهدار این همه لیلا

 

علی اکبر لطیفیان

اشعار شب دوم محرم الحرام – روضه ورودیه

اشعار شب دوم محرم – مهدی رحیمی

 

آفتاب دوباره ای پیداست

روی دوشش ستاره ای پیداست

 

مشک بر روی شانۀ عباس

لب دریا کناره ای پیداست

 

این طرف غیر خار در دستی

وایِ من سنگ خاره ای پیداست

 

آن طرف حنجری عطش آلود

در پسِ گاهواره ای پیداست

 

این طرف با سه شعبه های خودش

روی اسبی سواره ای پیداست

 

آه از توی گودی گودال

سر دارالاماره ای پیداست

 

اگر این نیزه ها اجازه دهند

بدن پاره پاره ای پیداست

**

خاک این دشت سربلند شده

روی پایش اگر بلند شده

 

کاروانی ز دور می آید

آه از هر جگر بلند شده

 

چهرۀ ماهتاب این لشگر

روی دست قمر بلند شده

 

به قد و قامت علی اکبر

چشم نیزه نظربلند شده

 

وای تیر سه شعبه ای انگار

روی پاهای پر بلند شده

 

روی زانو نشسته حرمله و

روی دستی پسر بلند شده

 

سمت هرکس حسین در نقشی

گه عمو گه پدر بلند شده

 

این خمیده سه ساله کیست مگر-

-مادر از پشت در بلند شده

 

نجمه گوید که قد قاسم من

از جه رو اینقدر بلند شده

 

روی دست تو اکبر از پا؟ نه

از میان کمر بلند شده

**

گل به وقت گلاب نزدیک است

لحظۀ اضطراب نزدیک است

 

لحظه ای که عمو به خود می گفت

مشک بردار آب نزدیک است

 

بی گمان بین آب و ششماهه

لحظۀ انتخاب نزدیک است

 

لحظۀ رو گرفتن ارباب

از نگاه رباب نزدیک است

 

آه خفاش های بی مقدار

کشتن آفتاب نزدیک است

 

لحظه های کشیدن دست و

روسری و نقاب نزدیک است

 

مهدی رحیمی

برگرفته از وبلاگ حسینیه

 

**********************

 

اشعار شب دوم محرم - جواد محمد زمانی

 

کاروانی پر از نسیم سحر

کاروانی ز خویش کرده سفر

 

در قیام ، آیه های مصحف صبح

در سجود، آینه برای سحر

 

همه در دشت تازه تر از گل

همه در باغ، میوه ی نوبر

 

پدران از تبار ابراهیم

مادران از قبیله هاجر

 

آری از دودمان ابراهیم

کعبه دل، بت شکن ، به دوش تبر

 

هر یکی در مقام خود ساقی

هر یکی درمرام خود ساغر

 

در دل و جان کاروان اینک

می تپد این نهیب، این باور:

 

نکند شوکران شود معروف

نکند نردبان شود منکر

 

مرحبا بر سلاله کوثر

هان فصل لربک وانحر

 

در نزولش زمنبر ناقه

خطبه خوان حماسه آن، خواهر

 

شد عصا شانه علی اکبر

پای عباس پله منبر

 

تا نباشد ز بیم آشفته

خواب آرام چند تا دختر

 

پای عباس می شد بالش

دشت احساس می شود بستر

 

سرزمین، سرزمین گل ها بود

پهنه عشق بود و پهناور

 

ناگهان در هجوم باد فراق

کنده شد برگه هایی از دفتر

 

کاش دستان باد می شد خشک

کاش می شد گلوی گل ها تر

 

نکند علقمه، عمو را کشت

که پدر می رود خمیده کمر

 

کیست مردی که می رود میدان

که ندارد به جز خودش لشگر

 

و زنی روی تل برای نبی

صحنه را می شود گزارشگر

 

که بیا جای بوسه های شما

شده سرشار بوسه خنجر

 

می برند از تن حسین تو جان

می برند از تن حسین تو سر

 

آیه های کتاب آغوشت

دارد از فوج زخم زیر و زبر

 

آن طرف صحنه شگفتی هست

نه! بسی صحنه هست شرم آور

 

رفته از پای دختری خلخال

رفته از دست مردی انگشتر

 

می رود کاروان به کوفه و شام

می کند سمت قتلگاه گذر

 

می رود کاروان ولی خالی است

جای عباس و قاسم و اکبر

 

آخر داستان ولی این نیست

مانده پایان خوب قصه اگر ....

 

جواد محمد زمانی

 

**********************

 

اشعار شب دوم محرم

 

بدون تو خوشی روز فردا را نمیخواهم

نفس را، اشک را حتی دو دنیا را نمیخواهم

 

نمیخواهم بدانم نام این صحرای غمگین چیست

نمیخواهم بدانم بی تو غم ها را نمیخواهم

 

من از طفلی پرستار تمام خانه ام اما

پرستاری این طفلان تنها را نمیخواهم

 

به جای نخل و نخلستان فقط تیر است و سر نیزه

به رویت زخم ها را ردّی از پا را نمیخواهم

 

مزن خیمه که میترسم که بی عباس برگردم

نگاه دختر معصوم نو پا را نیمخواهم

 

اگرچه خاطراتم از مدینه تلخ و خونبار است

بیا برگرد شهر مادرت، کوفه دل آزار است

 

مرا مگذار بی تو دست گیر قافله باشم

اسیر زجر و خولی و سنان و حرمله باشم

 

ببینم خیمه را با جمع طفلانش زنند آتش

یتیمی را که میترسد به دامانش زنند آتش

 

یکی زنجیر بر حلقی به قصد کُشت میپیچد

یکی گیسوی طفلی را به گرد مشت میپیچد

 

بیا برگرد شهر مادرم هرچند غمبار است

که تیر حرمله دنبال چشمان علمدار است

 

ببین اشکم ببین دردم ببین زخمم ببین آهم

فراقت را نمیخواهم نمیخواهم نمیخواهم

**

اگر شاعر این شعر را میشناسید لطفا اطلاع دهید

 

**********************

 

اشعار شب دوم محرم – سعید توفیقی

 

تعبیر

 

امروز آقا شور و حالت بی بدیل است

انگار هنگام نزول جبرئیل است

سرشار از انّا الیه الرّاجعونی

آیات استرجاع تو بانگ رحیل است

 

یعنی بدان زینب که این پایان خط است

چون وعده ی من با خدا بین دو شطّ است

 

از ذوالجناح آن عرش پیما مرکب خود

بر خاک نازل گشتی و زیر لب خود

هذا قریر العین می گفتی پیاپی

انگار که دل کنده ای از زینب خود

 

یعنی بدان زینب که این پایان خط است

چون وعده ی من با خدا بین دو شطّ است

 

جبریل آمد تا رکابت را بگیرد

شاید که یک کم از شتابت را بگیرد

گفتم که این امّن یجیب از چیست؟ گفتی

شاید دعایم اضطرابت را بگیرد

 

یعنی بدان زینب که این پایان خط است

چون وعده ی من با خدا بین دو شطّ است

 

در مَنظر چشمان دل نازک ترینها

یعنی به پیش دیده ی محمل نشینها

دِرهم عطا کردی و ملک خود خریدی

از مستجرهای خودت در این زمینها

 

یعنی بدان زینب که این پایان خط است

چون وعده ی من با خدا بین دو شطّ است

 

مانند باران تا که شر شر می زنی تو

بر شیشه ی قلبم تلنگر می زنی تو

حس می کنم که چادرم در دست باد است

در این زمین وقتی که چادر می زنی تو

 

یعنی بدان زینب که این پایان خط است

چون وعده ی من با خدا بین دو شطّ است

 

در خواب دیدم معجرم روی تن توست

در دست من یک تکّه از پیراهن توست

فهمیدم از اشک تو و دلشوره ی خود

تعبیر خوابم کربلایی گشتن توست

 

یعنی بدان زینب که این پایان خط است

چون وعده ی من با خدا بین دو شطّ است

 

سعید توفیقی

برگرفته از وبلاگ امام رئوف

 

**********************

 

اشعار شب دوم محرم – وحید قاسمی

 

دلواپسي

 

 دلشوره اي افتاده در جانم برادر

 غمگينم و سر در گريبانم برادر

 

 حس بدي دارم، عجب دشت عجيبي ست

 مبهوت سِحر اين بيابانم برادر

 

 يك دشت مرد اجنبي دور و برماست

 اينجا مزن خيمه، هراسانم برادر

 

 در كاروانت دختران بي شماري ست

 مي ترسم از آينده ؛ حيرانم برادر

 

 جايي براي بازي طفلان تو نيست

 دلواپس ِ خار مغيلانم برادر

 

 صحراي محشر پيش اين صحرا بهشت است

 خشكيده لبهاي غزل خوانم برادر

 

 دست دخيل خارهاي ِ دشت رفته

 سمت ضريح پاك ِ دامانم برادر

 

 بادي جسارت كرد و خلخالم  تكان خورد

 تشويش دارم‌؛ دل پريشانم برادر

 

 آن نامه هاي بار اُشتر را نشان ده

 با حُر بگو در كوفه مهمانم برادر

 

 با زينبت دنيا سرِ سازش ندارد

 مظلومه ي معروفِ دورانم برادر

 

 از كودكي با درد ِ چشمم خو گرفتم

 در گريه كردن، پير كنعانم برادر

 

وحید قاسمی

 

**********************

 

اشعار شب دوم محرم – علیرضا لک

 

لحظه ای دنیا ندیده آرمیدنهای من

سوخته از دست غم بال تپیدنهای من

 

می رسم تا كربلا با محمل بارانی ام

بوی رفتن می دهد حتی رسیدن های من

 

نیزه و شمشیر ها آمادۀ مهمانی اند

وای از گودال و وای از داغ دیدن های من

 

سایه ام پیدا نبود عمری ولی اینجا ببین

از حرم تا قتلگاه تو دویدنهای من

 

یادگار مادرم! آنروز می آید چه زود

از ضریح حنجر تو بوسه چیدن های من

 

با همه می آیم و تنها از اینجا می روم

مُردنم آسانتر از این دل بریدن های من

 

داغ ها را یك تنه تا به قیامت می برم

می روی بر نیزه می بینی خمیدن های من

 

علیرضا لك

برگرفته از وبلاگ حسینیه

 

********************

 

اشعار شب دوم محرم

 

تا باد به موي سرت افتاد دلم ريخت

تا اشك ز چشم ترت افتاد دلم ريخت

 

امروز ميان تو و حُرّ ابن رياحي

تا صحبتي از مادرت افتاد دلم ريخت

 

اي آينه ي خواهر خود تا كه غبار ِ

اين دشت به دور و برت افتاد دلم ريخت

 

امروز كه يك مرتبه در موقع بازي

بر روي زمين دخترت افتاد دلم ريخت

 

درباره ي تنهايي و بي ياوري تو

تا زمزمه در لشگرت افتاد دلم ريخت

 

خورشيد من امروز كه اين سايه ي شوم ِ

سرنيزه به روي سرت افتاد دلم ريخت

 

 اگرشاعر این شعر را میشناسید لطفا اطلاع دهید

برگرفته از وبلاگ من غلام قمرم

 

**********************

 

اشعار شب دوم محرم – قاسم نعمتی

 

زمین کربلا اینجاست زینب

دیار پر بلا اینجاست زینب

 

تحمل می کنی؟ گویم برایت

فراق ما دو تا اینجاست زینب

 

صدایی آشنا آید به گوشم

که مادر قبل ما اینجاست زینب

 

چه سرهایی شکسته بین این دشت

مسیر انبیا اینجاست زینب

 

برای خواب پنجاه سال پیشت

دم تعبیر ها اینجاست زینب

 

همان جایی که گفته امّ أیمن

زمین نینوا، اینجاست زینب

 

بزن بوسه تمام سینه ام را

ضریح مصطفی اینجاست زینب

 

همان جایی که قرآنها بیفتد

به زیر دست و پا اینجاست زینب

 

ببین نرمی زیر حنجرم را

فرود نیزه ها اینجاست زینب

 

ببین این مهره های محکمم را

ذبیحاً بالقفا اینجاست زینب

 

تمام خاک این صحرا خریدم

همه سرّ خدا اینجاست زینب

 

به مسلخ پا گذاریّ و ببینی

غسیلاً بالدّماء اینجاست زینب

 

مبادا معجر از سر وا نمایی

عدوی بی حیا اینجاست زینب

 

حنا از خون به گیسویت بگیری

حجاب کبریا اینجاست زینب

 

قاسم نعمتی

 

**********************

 

اشعار شب دوم محرم

 

دلِ من غرق تمناست بيا برگرديم

عاشقي با تو چه زيباست بيا برگرديم

 

سرزميني كه تو را عاقبت از من گيرد

آري اي يار همين جاست بيا برگرديم

 

بين هر خيمه كه رفتيم جگرم سوخت حسين

همه جا ناله ي زهراست بيا برگرديم

 

حيف از حنجر ششماهه كه تيرش بزنند

حرمله روبه روي ماست بيا برگرديم

 

مشكِ عباس اگر تير خورَد باكي نيست

حيفِ آن ديده ي سقاست بيا برگرديم

 

اينقَدَر گودي و اينقَدر سراشيبي و سنگ

اين زمين غرق معماست بيا برگرديم

 

اگر شاعر این شعر را میشناسید لطفا اطلاع دهید

برگرفته از وبلاگ من غلام قمرم

 

**********************

 

اشعار شب دوم محرم – احسان محسنی فر

 

دلشوره

 

اینجا که آمدیم غم و غصّه پا گرفت

دلشوره ای عجیب، وجود مرا گرفت

 

حسّ غم جدایی این دشت لاله خیز

بال و پرم جدا و دلم را جدا گرفت

 

فالی زدم به مصحف پیشانی ات حسین

آیات غربت تو دلم را فرا گرفت

 

در این حسینیه که همان عرش کبریاست

حق، امتحان ز قافله ی انبیا گرفت

 

تنها دلیل بودن من! سایه ی سرم!

زینب فقط به عشق برادر بقا گرفت

 

بین خیام خیمه ی عبّاس دیدنی است

شکر خدا رکاب مرا آشنا گرفت

 

تا وقت هست حلقه ی انگشتری درآر

از ترس ساربان دل زینب عزا گرفت

 

وای از دل رباب که بیند به جای آب

تیر سه پر به حنجر ششماهه جا گرفت

 

اینجا درخت و نیزه تفاوت نمی کند

هریک به سهم خویش نشان تو را گرفت

 

تو ناله می زنی عوضش سنگ می زنند

وای از دمی که دور تو را نیزه ها گرفت

 

وای از شتاب دست پلیدی که عاقبت

زیور ز گوش دخترکان بی هوا گرفت

 

حتّی مدینه این همه زجرم نداده بود

یک نیمه روز جان مرا کربلا گرفت

 

احسان محسنی فر

برگرفته از وبلاگ امام رئوف

 

**********************

 

اشعار شب دوم محرم – علی اکبر لطیفیان

 

با احتیاط لاله ي ما را پیاده کن

عباس جان، سه ساله ي ما را پیاده کن

 

با احتیاط بار حرم را زمین گذار

زانو بزن وقار حرم را زمین گذار

 

با احتیاط تا که نیفتد ستاره ای

می ترسم آنکه گیر کند گوشواره ای

 

چشم مخدرات به سمت نگاه تو

دوشیزه گان محترمه در پناه تو

 

باحوریان رفته به زیر نقابها

یک لحظه روبرو نشدند آفتابها

 

این حوریان عزیز خدایند و بس، همین

این دختران کنیز خدایند و بس، همین

 

این دختر علی ست که بالش شکستنی است

ناموس اعظم است و وقارش شکستنی است

 

از این به بعد ماهِ حرم آفتاب باش

عباس جان مراقب این با حجاب باش

 

این دختران من که بیابان ندیده اند

در عمر خویش خار مغیلان ندیده اند

 

یک لحظه هم ز خیمه ي طفلان جدا نشو

جان رباب از دم گهواره پا نشو

 

توهستی و اهالی این خیمه راحتند

در زیر سایه ات همه در استراحتند

 

توهستی و به روز حرم شب نمی رسد

چشم کسی به قامت زینب نمی رسد

 

یک عده یوسف اند و یک عده مریم اند

احساس می کنم همه دلواپس هم اند

 

احساس می کنم که جوابم نمی دهند

با آب آب گفتنم آبم نمی دهند

 

راضی ام و رضایت یزدانم آرزوست

از سنگها شکستن دندانم آرزوست

 

من راضیم به پای خدا دست و پا زنم

با صورتم به خاک بیفتم صدا زنم

 

اگر به روي نی سر ِمن نیز رو شود

تا که مقام خواهر من نیز رو شود

 

جام بلا به دست گرفتیم ما دو تا

این جام را الست گرفتیم ما دو تا

 

می خواستیم عبد شدن را نشان دهیم

پیغمبر و علی و حسن را نشان دهیم

 

...با احتیاط لاله ي ما را سوار کن

زینب بیا سه ساله ي ما را سوار کن

 

با احتیاط خسته شدند این ستاره ها

این گوش پاره ها سر گوشواره ها

 

علي اكبر لطيفيان

با تشکر از دوستداران حاج منصور

 

**********************

 

اشعار شب دوم محرم – حسن لطفی

 

اينجا به غير از شوره‌زاري نيست ، برگرد

در اين خزان جاي بهاري نيست برگرد

 

دستم به دامانت مكش دامن ز دستم

آرامشم اينجا قراري نيست برگرد

 

ديدي تمام نخلها سر نيزه بودند

این باغ جز ابر غباري نيست برگرد

 

اينجا براي سر بريدن دشت در دشت

تيغ است امّا هيچ ياري نيست برگرد

 

از تيرهاي حرمله پيداست حتّي

رحمي به طفل شير خواري نيست برگرد

 

وقتي زدستت آب مي‌نوشيد دشمن

دل گفت اينجا چشمه ساري نيست برگرد

 

بگذار بوسم بوسه‌گاه مادرم را

آه اين گلوي ني‌سواري نيست برگرد

 

حسن لطفی

 

**********************

 

اشعار شب دوم محرم – علیرضا خاکساری

 

کربلا منتظر ماست... بیابرگردیم

به خدا محشر کبری ست بیا برگردیم

 

چه کنم شور عجیبی به دلم افتاده

دیده ام چشمه ی دریاست بیا برگردیم

 

چه کنم شور عجیبی به دلت افتاده

نگرانی تو پیداست بیا برگردیم

 

دیدی گفتم خبری هست که ما بی خبریم

راه برگشت مهیاست بیا برگردیم

 

پرده ها رفت کنار از جلوی چشمانم

فکر بد در سر آنهاست بیا برگردیم

 

حرمله منتظر ماست به آن جا برسیم

هدفش صورت سقاست بیا برگردیم

 

صحبت طفل رباب است در آن بحبوحه

صحبت اکبر لیلاست بیا برگردیم

 

دیدم آنجا که همه حلقه زدند با نیزه

به سر نعش تو دعواست بیا برگردیم

 

دیدم این سو تو به گودال می افتی آن سو

دشمنت گرم تماشاست بیا برگردیم

 

دشدشه تا زد و بر سینه ی تو با چکمه

تا نشست ناله ای برخاست... بیا برگردیم

 

علیرضا خاکساری

 

**********************

 

اشعار شب دوم محرم – حسن لطفی

 

اینجا کجاست این همه غربت دیار کیست

این خاک، این غبار پر از غم، مزار کیست

 

آن تل، تلّ خاکی و گودی پشت آن

جانم به لب رسانده مگر سوگوار کیست

 

با من بگو که آن همه نیزه برای چیست

یا آن سپاه دشنه به فکر شکار کیست

 

وای از رباب... حرمله اینجا چه می کند

وای از رباب... حرمله در انتظار کیست

 

آن نیزه های مردکُش سهمگین او

سهم گلوی مثل گل شیرخوار کیست

 

برگرد تا به گریه نگویم کنار تو

این زخم ها ی بیشتر از بی شُمار کیست

 

برگرد تا که نشنوی از کوفیان که این

ناموس بی برادر و محمل سوار کیست

 

حسن لطفی

 

**********************

 

اشعار شب دوم محرم – علیرضا لک

 

تا پا نهادم روی خاک داغ این جا

طوفان به هم زد ناگهان آرامشم را

 

یادم نمی آید چه شد از حال رفتم

آن لحظه که دیوار بغضم ریخت در جا

 

بند دلم شد پاره وقتی که شنیدم

چیزی شبیه ناله ی محزون زهرا

 

این جا گلوی کودکی لبخند دارد

بر آسمان خونی دستان بابا

 

یا دختری خوش بین، بگوید عمه زینب

من مطمئن هستم عمو می آید اما

 

هرگز خبر از آب و از ساقی نیاید

عباس شرمنده شود از خواهش ما

 

این جا صدای نیزه ها امری طبیعی است

این جا گل زیبای نجمه می شود وا

 

این جا جمال نوگلی می پاشد از هم

این جا پریشان می شود امید لیلا

 

این جا همه چشم طمع بر خیمه دارند

بر خاتم وخلخال و حتی روسری ها

 

ای کاش تشتی را مهیا می نمودم

وقتی حسینم یاد می آرد ز یحیی

 

این جا زمان بعثت من خواهد آمد

من می رسانم این خبرها را به دنیا

 

علیرضا لک

 

**********************

 

اشعار شب دوم محرم – یوسف رحیمی

 

دشت در دشت دلهره می ریخت

هرم صحرا به آسمان می رفت

کاروان در سکوت صحرا، گم

مرگ دنبال کاروان می رفت

**

کاروان رفت تا دیاری که

حزن و اندوه و داغ می بارید

بوی دلتنگی و جدایی داشت

گریه گریه فراق می بارید

**

همه جا بوی تشنگی دارد

بچه ها خواب آب می بینند

هر طرف روی می کنم آقا

چشم هایم سراب می بینند

**

شوق و شور شهادت آقا جان

در نگاهت چقدر مشهود است

عرش معراج توست این صحرا؟

این همان وعده گاه موعود است؟

**

در نگاه پر از تلاطم تو

ندبه هایی غریب می لرزد

می روی تا به سمت آن گودال

دل زینب عجیب می لرزد

**

بی مهابا غروب خواهد کرد

در همین خاک تیره ماه من

می شود عاقبت همین گودال

قتلگاهت نه، قتلگاه من

**

این زمین پر شده است از داغ ِ

لاله هایی که تشنه می روید

این چه مهمانی است کز هر سو

نیزه و تیر و دشنه می روید

**

یک جهان ماتم و پریشانی

حاصل اشک و آه زینب بود

حرف های نگفته‌ی بسیار

در غروب نگاه زینب بود :

**

اگر امروز ماتمی دارم

در کنارم شکوه احساس است

این طرف قاسم و علی اکبر

آن طرف شانه های عباس است

**

چه کنم در غروب عاشورا

که نه یاری نه همدمی دارم

دشت پر می شود ز حرمله ها

نه پناهی نه محرمی دارم

 **

در هجوم کبود بی رحمی

با پر یا کریم ها چه کنم؟

آتش و تازیانه می بارد

تو بگو با یتیم ها چه کنم؟

**

گفت بابا «ودیعةٌ مِنِّی»

بار غم را به دوش من مگذار

برو اما در این غریبستان

خواهرت را به بی کسی مسپار

 

یوسف رحیمی

 

**********************

 

اشعار شب دوم محرم – محود ژولیده

 

شد زمین و زمان همه در هم

کربلا چون قدوم دلبر دید

نینوا از مهابت سلطان

زیرپای سلطان می لرزید

**

پا ز مرکب چو بر زمین بگذاشت

می زد از آسمان فرشته سلام

آیه ای بر امام نازل شد

قل اعوذ برب کرب و بلا

**

چه شده مرکبِ زبان بسته؟

که قدم از قدم نَه برداری

گوشه دیده ات چرا خیس است

مگر از کربلا خبر داری

**

پیش قد رسای ساقی بود

نخلها سر فرود آوردند

کودکان در بر عمو عباس

مشک ها هر چه بود آوردند

**

قول دادند موجهای فرات

که کسی تشنه لب نمی ماند

خارها هم به ساربان گفتند

هیچ طفلی عقب نمی ماند

**

غیرت کودکانه را بنگر

گریه ها گریه های نوزاد است

حیرت مادرانه را بنگر

خنده ها خنده های صیاد است

**

گفت با خویش زیر لب زینب

این زمین را چه جور می بینی؟

ناگهان زد صدا برادر جان

نیزه ها را ز دور می بینی؟

**

دارد از گوشه گوشه میدان

دسته دسته سپاه می آید

نکند اینچنین که می بینم

خبر از قتله گاه می آید

**

این همه لشگر از کجا آمد

پس چه شد وعده های مهمانی

باغهاشان چه میوه ها داده

سفره هاشان پر از پریشانی

**

کوله هاشان چرا پر از تیر است

بارهاشان چرا پر از سنگ است

می شود تا مدینه برگردیم؟

دل من بهر مادرم تنگ است

 

محمود ژولیده

 

**********************

 

اشعار شب دوم محرم – حسین ایمانی

 

سپاه فتنه برای تو نقشه ها دارد  

چقدر کرب و بلا قصه بلا دارد

 

نزن تو خیمه در اینجا که لشگر کوفه   

نگاه شوم و عجیبی به خیمه ها دارد

 

پناه بردن تو بر خدا عجیب نبود    

عجب در آنکه کلام تو کربلا دارد

 

بیا و خواهش خواهر نکن رد و برگرد     

که لرزه بر دلم افتاده، تـرس جا دارد

 

برای حفظ رکابم و ان یکاد بخوان    

که پشت نخل کسی هست و فکرها دارد

 

ربابه را به درون حرم ببر، لشگر  

دو چشم خیره به حلقوم طفل ما دارد

 

تو را به لرز رقیه قسم نزن خیمه  

هنوز گوش گلت گوشـواره را دارد

 

نبر مرا سوی گودال و شرح حال نگو    

برای گیسوی تو، هر رگت حنا دارد

 

عزیز دختر زهرا، غروب عاشورا     

چقدر سایه سر روی نیزه ها دارد؟

 

بیا امید محرم که عمه سادات    

برای آمدنت انتظارها دارد

 

حسین ایمانی

 

**********************

 

اشعار شب دوم محرم – مریم سقلاطونی

 

پرسيد از قبيله كه اين سرزمين كجاست؟

اين سرزمين غمزده در چشمم آشناست

 

اين خاك بوي تشنگي و گريه مي‌دهد

گفتند: «غاضريه» و گفتند: «نينوا»ست

 

دستي كشيد بر سر و بر يال ذوالجناح

آهسته زير لب به خودش گفت: كربلاست

 

طوفان وزيد از وسط دشت، ناگهان

افتاد پرده، ديد سرش روي نيزه‌هاست

 

يحياي اهل بيت در آن روشناي خون

بر روي نيزه ديد سر از پيكرش جداست

 

توفان وزيد، قافله را برد با خودش

شمشير بود و حنجره و ديد در «منا»ست

 

باران تير بود كه مي‌آمد از كمان

بر دوش باد ديد كه پيراهنش رهاست

 

افتاد پرده، ديد به تاراج آمده ست

مردي كه فكر غارت انگشتر و عباست

 

برگشت اسب از لب گودال قتلگاه

افتاد پرده، ديد كه در آسمان عزاست

 

مریم سقلاطونی

اشعار شب دوم محرم-ورود به كربلا

اشعار شب دوم محرم

 

مردی از کوفه بعید است بیا برگردیم

هیئتش وعده وعید است بیا برگردیم

 

غم نخور راه تو را بست بیا برگردیم

خانه ی مادری ام هست بیا برگردیم

 

قدر کافی به غم و غصه دچارم کافیست

طاقت دیدن داغ تو ندارم؛ کافیست

 

این همه داغ به روی جگرم کافی نیست؟

زخم های فدک بال و پرم کافی نیست

 

چقدر دلهره و غم سر پیری دارم

پدرم گفت که یک روز اسیری دارم

 

پدرم گفت که گودال بلا می بینم

سر نی زلف پریشان تو را می بینم

 

حرمله تا نرسیده ست بیا برگردیم

نقشه ای تا نکشیده ست بیا برگردیم

 

خواهرم ؛ حق بده والله که بی تقصیرم

خار هم پای تو یک روز رود می میرم

 

طاقت نیزه به پهلوت ندارم؛ دارم؟

طاقت پنجه به گیسوت ندارم؛ دارم؟

 

بعد تو جان علی ماندن من جا دارد؟

نیزه خوردن به گلوی تو تماشا دارد؟

 

اگر شاعر اسن شعر را میشناسید لطفا اطلاع دهید

 

***********************

 

اشعار شب دوم محرم – محسن حنیفی

 

او تا رسيد گريه ی دنيا شروع شد

سينه زني عالم بالا شروع شد

 

اين حس مادرانه كه دست خودش نبود

دلشوره هاي زينب كبري شروع شد

 

وقت مرورخاطره هاي گذشته شد

اشك حرم ميانه ی صحرا شروع شد

 

ذكرحديث پيرهن سرخ كودكي

حرف از لباس يوسف زهرا شروع شد

 

وقتي لباس حنجر او را خراش داد

صحبت ز طشت و حضرت يحيي شروع شد

 

واللهِ ها هنا ذُبِح طفلُنا الرَّضيع

ديگر لهوف خواني آقا شروع شد

 

واللهِ هاهنا سُبيَ...روضه خوان بس است

شرمندگي حضرت سقا شروع شد

 

يك تيغ كند كارخودش را تمام كرد

غارت نمودن تنش اما شروع شد

 

محسن حنیفی

برگرفته از سایت بی پلاک

 

********************

 

اشعار شب دوم محرم - علی اشتری

 

رنگ ها رنگ خزان است بیا برگردیم

این سفر بار گران است بیا برگردیم

 

صحبت از جایزه و ملک ری و گندم بود

خواهرت دل نگران است بیا برگردیم

 

چشم شوری به علی اکبرتان خیره شده

قصه ی مرگ جوان است بیا برگردیم

 

صحبت از دیده ی دریایی عباس شده

تیرها بین کمان است بیا برگردیم

 

ساربان خیره شده بر خَم انگشتری ات

خنجرش نقره نشان است بیا برگردیم

 

خواب دیدم که سرت بر سر خاک افتاده

رنگ این خاک همان است بیا برگردیم

 

یک طرف این همه زن در طرف دیگر جنگ

لشگری چشم چران است بیا برگردیم

 

علی اشتری

 

***********************

 

اشعار شب دوم محرم – شهاب الدین خالقی

 

کاروانی رسیده است از راه

کاروانی که توشه اش خون است

می نویسد خدا سفرنامه

وصف لیلا و شرح مجنون است

**

بوی صفین می رسد به مشام

که حسن قاسم و علی ست حسین

شاید اینجا غدیرخم باشد

علی اکبر چه منجلی ست حسین

**

پیش دارالشفای لطف شما

زخم دل نیز مرهمی دارد

کرم و بخشش شما تا هست

رو سیاهی چه عالمی دارد

**

تو سلیمان کربلا بودی

پیش پای تو نامه می چیدند

دیوها از همه پیامبری

فقط انگشتر تو را دیدند

 

شهاب الدین خالقی

 

***********************

 

اشعار شب دوم محرم – مجتبی حاذق

 

او که دل کشته ی چشمان سیاهش باشد

می رود کوفه … خدا پشت و پناهش باشد

 

شب غربت شد و اشکم شده جاری از نو

سوزش قلب من از آتش آهش باشد

 

خواب دیده ست پی قافله اش مرگی را

چه قرار است مگر بر سر راهش باشد؟

 

آه انگار قرار است که در این صحرا

تیر و شمشیر پذیرای نگاهش باشد

 

نیزه ها منتظر روی چنان خورشیدش

سنگ هم منتظر صورت ماهش باشد

 

چه گناهی زده سر از دل مولا؟ شاید...

...اینکه فرزند علی بوده گناهش باشد

 

خواب دیدم که دو دست است جدا از پیکر

نکند دست علمدار سپاهش باشد؟

 

مجتبی حاذق

برگرفته از وبلاگ حسینیه

اشعار شب دوم محرم-ورود به كربلا

اشعار شب دوم محرم –  حامد جولا زاده

 

کم کم صدای قافله دارد میاید

از این طرف هم هلهله دارد میاید

آقا سنان بهر صله دارد میاید

آه ای ربابه حرمله دارد میاید

 

خیری ندیدی ای رباب از زندگانی

شیرش بده این بچه را تا میتوانی

 

اینجا جوانان پاسبان زینب هستند

خیلی بنی هاشم میان زینب هستند

این ها مراقب های جان زینب هستند

عباس و اکبر محرمان زینب هستند

 

وای از غروب کربلا و عمه زینب

شلاق شمر بی حیا و عمه زینب

 

پایین بیا دشت بلا اینجاست زینب

قربانگه خون خدا اینجاست زینب

ختم بخیر ماجرا اینجاست زینب

آه ای عقیله کرببلا ایجاست زینب

 

حرف جدایی را نزن دلشوره دارم

گفتی برم گردان که من دلشوره دارم

 

من را برم گردان عزیزم جان مادر

بوی جدایی میدهد اینجا برادر

ای زینت دوش نبی جان پیمبر

پس لااقل انگشترت را در بیاور

 

چشمش گرفته ساربان انگشترت را

حتی النگو و طلای دخترت را

 

میترسم اینکه پیش من از پا بیفتی

با زور تیغ و سنگ و نیزه ها بیفتی

تشنه کنار موج این دریا بیفتی

یا گوشه ی گودال این صحرا بیفتی

 

دیدم خودم که کربلا گودال دارد

اینجا که آوردی مرا گودال دارد

 

طفل سه ساله جا در این صحرا ندارد

باور بکن که طاقت گرما ندارد

یا طاقت آزار این ها را ندارد

طفل یتیمی که اگر بابا ندارد

 

باشد اگر آن دخترک یک نازدانه

اصلا نباید زد به رویش تازیانه

 

حامد جولازاده

برگرفته از سایت حدیث اشک

 

*********************

 

اشعار شب دوم محرم – علی اکبر نازک کار

 

لبریزم از دلواپسی آقا

اینجا هوایش گرم ودلگیر است

دلشوره ای دارم حسین من

انگار قلبم بین زنجیر است

**

از آسمان سرد و بی روحش

از این هوای تار می ترسم

من التماست میکنم برگرد

از داغ و هجر یار می ترسم

**

میترسد از دوری تو مجنون

لیلای من داغ تو سنگین است

زینب نباشی زود می میرد

دنیای بی تو پست و ننگین است

**

می ترسم از وضعیت قاسم

از اربا اربا پیکر اکبر

مردی برای خویش خواهد شد

قد می کشد بر روی نی اصغر

**

می ترسم از تنهایی بی تو

از گرگها و دوری عباس

انگار اینجا قحطی مرد است

از سیلی نامرد بی احساس

**

اصلا نکن فکر مرا اینکه

قلبم ز دوری تو میگیرد

بر دخترت رحمی بکن آقا

اینجا رقیه بی تو میمیرد

**

داغ مدینه تازه خواهد شد

یکبار دیگر سیلی و آتش

اینجا ولی زهرا سه سالش هست

صد گرگ وحشی هم به دنبالش

**

اینجا پر از کوفی نامرد است

زجر و مغیره نیز هم دستند

کوفه شبیه کوچه میگردد

با این تفاوت که همه مستند

**

تا اینکه آن گودال را دیدم

شد در نگاهم آسمان پر دود

می آید آن روزی که می بینم

راه نفسهایت شده مسدود

**

وضعیت مادر که یادت هست

زخمی مسمار است وقامت خم

دیگر ندارد طاقت گودال

سرنیزه هاشان را خودم دیدم

**

من دختر شیر خدا هستم

هرگز ندارم ترس از این لشگر

خواهر نبودی و نمی دانی

دق میکنم از دوری دلبر

**

با خود نمی گویی که بعد از تو

با اینهمه دختر چه خواهم کرد

بی محرم و بی یاور وتنها

با غارت معجر چه خواهم کرد

 

علی اکبر نازک کار

برگرفته از سایت حدیث اشک

 

*********************

 

اشعار شب دوم محرم –  محمد مهدی رافع

 

در سکوت شکسته ی صحرا

کاروانی ز دور شد پیدا

 

کاروان عشیره ی سادات

کاروان قبیله ی طاها

 

کاروان سلاله های رسول

کاروان امام عاشورا

 

کاروان عزیزِ حضرت حق

پنجمین آفتاب اهل کسا

 

دشت در زیر پایشان لرزان

دشت نه ! بلکه هفت سقفِ سما

 

همگی نور چشم پیغمبر

همه مجنون صفت همه لیلا

 

همه شان لاله روی، چون یوسف

همگی مستجاب، چون عیسی

 

یاد تیغ و ترنج می افتد

هر که بیند جمال آن ها را

 

یکطرف روح آیه ی تطهیر

یکطرف معنی "ذوی القربی"

 

پور زهرا و ساقی  و اکبر

در مثل، کعبه و صفا و منا

 

این طرف یادگار های حسن

به نهایت مؤدّب و شیدا

 

علم کاروان به همراهِ

مشک، بر دوش حضرت سقا

 

خیل ناموس حضرت حیدر

"همه در پرده های حجب و حیا"

 

پرده دار مخدّرات حرم

شیر غرانِ بیشه ی لیلا

 

باد، اینجا اجازه می گیرد

پرده را جا به جا کند حتی

 

چشم دشمن هزار فرسخ دور

نه ز صورت، که قامت آنها

 

محملی بی رکاب می آید

محملی محترم چو عرشِ خدا

 

دور تا دور آن بنی هاشم

پیش رو، پور حضرت زهرا

 

عِزّ و جاه و شکوه می بیند

هر که از راه میرسد اینجا

 

تا که گاهِ نزول می آید

ناگهان دشت می شود غوغا

 

دیده ها سوی خاک می افتد

تا که زینب زمین گذارد پا

 

ثانیِ حیدر است میگیرد

زیر بازوی زینب کبری

 

زانوانی غیور می آید

که شکوه حرم کند معنا

 

چشم بد دور، ناید آن روزی

کاروان را نظر زنند اعدا

 

ناید آن روز که عزیز بتول

در بیابان شود تک و تنها

 

محمد مهدی رافع

برگرفته از وبلاگ حسینیه

 

*********************

 

اشعار شب دوم محرم – ایمان کریمی

 

چند وقتی ست سحر روضه نم نم دارم

روی هر شاخه ی پلکم گل شبنم دارم

 

سالها از غم هجران تو بر سر زده ام

این روالی ست که در روضه دمادم دارم

 

کربلا رفته فقط حال مرا می فهمد

بخدا یک سفر کرببلا کم دارم

 

کربلایی نشدم، باز خدایا شکرت

تا ابد در دل خود شور محرم دارم

 

کاش که زنده بمانم، شب عاشورایی

تا ببینم که کنار رفقا دم دارم

 

امشبی را شه دین در حرمش مهمان است

عصر فردا بدنش زیر سم اسبان است

 

نه؛ نخوانیم که زود است بداند زینب

پا به بالای بلندی برساند زینب

 

پس رسیدند به جایی که خطر بسیار است

گرچه در جمع حرم، شیر پسر بسیار است

 

عشق یک سینه و هفتاد دو سر میخواد

چه هراسی ست؟ در این قافله سر بسیار است

 

یک تنه اکبر و عباس سپاهی هستند

بهر این لشکر بزدل، دو نفر بسیار است

 

سر بازار خدا، شاه به سر می آید

از علی اصغر او معجزه بر می آید

 

چند روزی نگذشت اینکه رسیدند، ولی

چه قدر داغ در این قافله دیدند، ولی

 

علی اکبر و عباس و جوانان حرم

یک شبی تا به لب آب رسیدند، ولی

 

تشنه لب، حال لب تشنه فقط میداند

با لب تشنه سر از شاه بریدند، ولی

 

مرگ با عزت او باعث دینداری ماست

خون او تا به ابد حجت بیداری ماست

 

ایمان کریمی

برگرفته از سایت بی پلاک

 

*********************

 

اشعار شب دوم محرم –  سید پوریا هاشمی

 

این قافله هرچه شتابش بیشتر شد

دلشوره های آفتابش بیشتر شد

 

جای تمام نخلها لشگر درآمد

باهر قدم یعنی سرابش بیشتر شد

 

یک محمل و هجده نگهبان دلاور

ماهی که هر منزل حجابش بیشتر شد

 

پایین که می آید ز محمل قاسمش هست

عباس هم آمد رکابش بیشتر شد

 

از اسم اینجا میشود حس عطش کرد

سقا رسید و مشک آبش بیشتر شد

 

چشم حسین افتاد بر سرنیزه هاشان

دید اکبرش را اضطرابش بیشتر شد

 

خیره به طغیان فرات است آه اما

دلواپسی های ربابش بیشتر شد

 

شش ماهه هم فهمید اینجا قتلگاه است

بی تابی هنگام خوابش بیشتر شد

 

راوی نوشته روز عاشورا که آمد

تیر سه شعبه پیچ و تابش بیشتر شد

 

بستند با هر زحمتی بر نی سرش را

بالای نی کار طنابش بیشتر شد

 

شرم رباب از چشمهای شیرخوارش

از رفتن بزم شرابش بیشتر شد

 

ده روز دیگر همسفر باشمر هستند

مجروح سیلی سنان یا شمر هستند


 

سید پوریا هاشمی

برگرفته از وبلاگ حسینیه

 

*********************

 

اشعار شب دوم محرم –  محمود ژولیده

 

قدری به سینه آه برایم بیاورید

پیراهن سیاه برایم بیاورید

اخبار بین راه برایم بیاورید

تربت ز قتلگاه برایم بیاورید

 

دارد حسین می رود انگار کربلا

 

دارد دل رسول خدا می شود مذاب

می ریزد اشک روضه ز چشم ابوتراب

شد نوحه های فاطمه هم نالۀ رباب

کودک چقدر می خورد از نهر آب، آب

 

دارد عجیب قصۀ غمبار ، کربلا

 

این نالۀ دمادم زهرای اطهر است

زینب بدان که کرب و بلا پر ز لشگر است

تا چند روز بعد ، حسینِ تو بی سر است

آنروز روز غارت خلخال و معجر است

 

بدتر ز روضۀ در و دیوار ، کربلا

 

گریان توست مادر تو ای حسین من

بر نیزه می رود سر تو ای حسین من

گردد اسیر خواهر تو ای حسین من

گردد یتیم دختر تو ای حسین من

 

تا شام و کوفه همره اغیار ، کربلا

 

عباس من تو دور و بر کاروان بمان

همراه زینب و کمک بانوان بمان

پشت و پناه لشگر و پیر و جوان بمان

پیش حسین من به تمام توان بمان

 

بی تو نداشت سید و سالار ، کربلا

 

این قافله به سوی شهادت روانه است

شب نامه های مردم کوفه بهانه است

از غربت حسین هزاران نشانه است

در انتظار زینب من تازیانه است

 

زینب کجا و کوچه و بازار ، کربلا

 

انگار بوی پیرهنی را شنیده اند

اینها حدیث بی کفنی را شنیده اند

این سمّ اسبها بدنی را شنیده اند

این نیزه ها لب و دهنی را شنیده اند

 

رفت از مدینه تیزیِ مسمار ، کربلا

 

مادر هنوز پهلوی من درد می کند

این زخمهای بازوی من درد می کند

جای کبودیِ روی من درد می کند

خوردم زمین و زانوی من درد می کند

 

وای از حدیث سیلی خونبار ، کربلا

 

روزی که وقت آمدنِ لشگرم رسد

ایام دادخواهیِ از داورم رسد

مهدیِ من به داد دل مضطرم رسد

هم انتقام غنچه گل پرپرم رسد

 

پس مرگ بر منافق و کفار ، کربلا

 

محمود ژولیده

برگرفته از وبلاگ حسینیه

 

*********************

 

اشعار شب دوم محرم – محمد فردوسی

 

یک قافله دل آمد از راه

که زینت باغ بهشت است

یک قافله که فرش راهش

بال و پر حور و فرشته است

 **

پیچیده عطر و بوی اسپند

این کار ، کار جبرئیل است

این جا بساط عشق برپاست

این جا دیار جبرئیل است

 **

این کاروان آورده با خود

یک کهکشان خورشید با ماه

دنیا به چشم خود ندیده

مانند این ها را به والله

**

 کوری چشم هر حسودی

هر یک شبیه آفتاب اند

کوچک ترین ها هم بزرگند

این ها همه عالی جناب اند

**

 بر آسمان شانه ی ماه

عکس ستاره خوب پیداست

این دختر ناز و سه ساله

حوریه است و مثل زهراست

**

هنگام بازی ، دست عبّاس

در دست او قلاب می شد

با هر «عمو جان» رقیّه

هی در دلش قند آب می شد

**

چندین قدم هم آن طرف تر

یک بانوی حیدر شمائل

از شش جهت تحت نظارت

دارد می آید بین محمل

 **

 خورشید ، رویش را ندیده

از بس که این زن با حجاب است

شکرخدا پای علمدار

این جا برای او رکاب است

**

وقتی که زینب شد پیاده

غم های او بی انتها شد

تا خیمه را عباس علم کرد

کرب و بلا ، کرب و بلا شد

**

 بوی جدایی را شنیده

این غصّه را باور ندارد

یک لحظه هم حتّی عقیله

چشم از حسینش برندارد

**

رو کرد آقا سمت زینب

پرسید از چه بی قراری ؟!

خواهر! خیالت تخت باشد

غصّه نخور ! عبّاس داری

**

 رو کرد آقا سمت عبّاس

گفت: ای پناه خانواده

با احتیاط از بین محمل

دوشیزگان را کن پیاده

**

خیلی مراقب باش عبّاس

نگذار طوفان پا بگیرد

ای نور چشم من ! مبادا

خاری به چادرها بگیرد

**

خیلی مراقب باش عبّاس

این ها عزیزان خدایند

بر چشم های هرزه لعنت

این ها کنیزان خدایند

**

حتماً سفارش کن به زن ها

حرزی به دخترها ببندند

چندین گره را قرص و محکم

در زیر معجرها ببندند

 

محمد فردوسی

 

*********************

 

اشعار شب دوم محرم – احسان محسنی فر

 

یک کاروان دل، همره دلبر رسیده

زینب بیا که منزل آخر رسیده

 

یاران فرود آئید این وادی طور است

وعده ز سوی حضرت داور رسیده

 

اینجا زیارت‌خانه‌ی پیغمبران است

هر مُرسلی اینجا مقرّب‌تر رسیده

 

قبل از تمام کاروان هاشمی‌ها

کرب و بلا شاهد بُود مادر رسیده

 

اینجا فرات از چهار جانب موج دارد

از چه جواب العطش خنجر رسیده

 

کودک که می‌گرید جوابش کعب‌نی نیست

اینجا تمام حوصله‌ها سر رسیده

 

هرکس که عقده داشت از صفین و خیبر

بر قطعه قطعه کردنِ اکبر رسیده

 

آهنگران شهر را آرام سازید

تازه به خواب ناز علی اصغر رسیده

 

زن‌های کوفه خود مگر پوشش ندارند

که بانوان را غصه‌ی معجر رسیده

 

هرکس به اهلش وعده‌ی سوغات داده

اینجا برای بردن زیور رسیده

 

از این همه خلخال و زیور که مهیّاست

یک ساربان چشمش به انگشتر رسیده

 

آرام باش آّب فرات؛ ای مهر زهرا

با فاطمیّون مردِ آب‌آور رسیده

 

احسان محسنی فر

برگرفته از وبلاگ امام رئوف

اشعار شهادت حضرت مسلم بن عقیل(ع)

اشعار شهادت حضرت مسلم بن عقیل(ع) - علی اکبر لطیفیان

 

کاش میشد بنویسم که گرفتار شدم

مثل خورشید گرفتار شب تار شدم

 

مرد این شهرم و به پیر زنی مدیونم

این هم از غربت من بود که ناچار شدم

 

من نمیخواستم علت دلواپسی

حضرت زینب کبری شوم... انگار شدم

 

من در این خانه تو در خانه خولی ...تازه

 با تو همسایه دیوار به دیوار شدم

 

کاش میشد بنویسم کفنی برداری

کفنی نیست اگر پیرهنی برداری

 

علی اکبر لطیفیان

 

*******************

 

 اشعار شهادت حضرت مسلم بن عقیل(ع) - مهدی نظری

 

اینان که حرف بیعت با یار میزنند

آخر میان کوچه مرا دار میزنند

 

اینجا میا که مردم مهمان نوازشان

طفل تو را به لحظه دیدار میزنند

 

این کوفه مردمش ز مدینه شقی ترست

یعنی کسی که باشد عزادار میزنند

 

دیدم برای آمدنت روی اُشتران

چندین هزار نیزه فقط بار میزنند

 

اینجا برای کشتن طفل سه ساله ات

هر لحظه حرف سیلی و مسمار میزنند

 

فتوای: خون نسل علی شد حلال را

هر شب به روی مأذنه ها جار میزنند

 

آقا نیا که آخرش این شور چشم ها

تیری به صحن چشم علمدار میزنند

 

سر بسته گویمت که پریشان زینبم

حرف از اسیر کوچه و بازار میزنند

 

می ترسم از دمی که یتیمان تو حسین

پائین پای نیزه ی تو زار میزنند

 

این کوفه آخرش به تو نیرنگ میزند

حتی به رأس اصغر تو سنگ میزنند

 

مهدی نظری

 

********************

  

اشعار شهادت حضرت مسلم بن عقیل(ع) - محمد سهرابی

 

 

دل این شهر برای نفسم تنگ شده

جان من کوفه میا کوفه دلش سنگ شده

 

خوب گشتم همه جا را خبری نیست میا

همه شادند دوباره خبر جنگ شده

 

آب و جارو شده این شهر برای سر تو

کوچه هاشان همه پاکیزه و کم سنگ شده

 

همه جا صحبت از غارت اموال شماست

به خدا بیعتشان حقه و نیرنگ شده

 

به گمانم که نمی بینمت و می میرم

اشک من با شرر خنده هماهنگ شده

 

دو سه شب پیش به دروازه دو قلاب زدند

که نگاهش به تماشای شما تنگ شده

 

دم مغرب همه رفتند و مرا دور زدند

حرمت نائب بی یار تو کمرنگ شده

 

محمد سهرابی

 

********************

 

 اشعار شهادت حضرت مسلم بن عقیل(ع) - محسن کاویانی

 

به تنم عطر غریبانه ی سیب است هنوز

دل من منتظر روی حبیب است هنوز

 

ولی ای کاش نیایی که دلم میگیرد

قول مردانه ی این خطه عجیب است هنوز

 

کوفه هر گوشه ی خود رنگ خوارج دارد

خاک این شهر پراز مکر و فریب است هنوز

 

ناله ای گنگ میان دل نخلستان است

وعلی در همه ی شهر غریب است هنوز

 

از همان کودکیم نذر شما بودم من

قاصدک مثل فدیم است نجیب است هنوز

 

تا دم رفتنم از عشق نمی پرهیزم

به تنم عطر غریبانه ی سیب است هنوز...

 

محسن کاویانی

 

********************

 

 اشعار شهادت حضرت مسلم بن عقیل(ع) - جواد حیدری

 

كوفه بهر قتل من اصرار دارد يا حسين

كوفه بر بغض علي اقرار دارد يا حسين

 

كوچه هاي كوفه همرنگ مدينه گشته اند

دربهاي بسته چون ديوار دارد يا حسين

 

موقع افطار هم كوفه به من  آبي نداد

سفره اي خشكيده در افطار دارد يا حسين

 

كاش من مهمان يك قوم مسيحي مي شدم

كوفه رسمي بدتر از كفار دارد يا حسين

 

در ميان كوچه مي گردم دعايت مي كنم

مسلم تو ديده اي خونبار دارد يا حسين

 

تا كه حج تو شكست از من لب و دندان شكست

كوچه گرد كوفه حالي زار دارد ياحسين

 

دست كوفه از علي كوتاه مانده حاليا

با علي اكبر تو كار دارد يا حسين

 

کاش با ام البنین می ماند در خانه رباب

شهر کوفه حرمله بسیار دارد یا حسین

 

او فقط تیر سه پردر ذبح صیدش می زند‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍

در شکارش شیوه ای قهار دارد یا حسین

 

نیزه های حمل سر را هم سفارش داده اند

راس پاکت قصه ای دشوار دارد یا حسین

 

کوفه آغاز مصیبتهای زینب می شود

گریه ها در کوچه و بازار دارد یا حسین

 

جواد حیدری

 

********************

 

اشعار شهادت حضرت مسلم بن عقیل(ع) - یوسف رحیمی

 

شبگرد كوفه

 

آن روز كوفه حال و هوايي غريب داشت

وقتي نگاه ها همه بوي فريب داشت

 

تنها ترين مسافر شبگرد كوفه بود

آن زائري که همره خود عطر سيب داشت

 

وقت عبور از صف آهنگران شهر

بر روي لب ترنم أمن يجيب داشت

 

با ديدن سه شعبه و سر نيزه هايشان

ديگر خبر ز روضه‌ی شيب الخضيب داشت

 

مجنون و سر سپرده‌ی مولاي خويش بود

يعني تنش براي جراحت شكيب داشت

 

دارالإماره تشنه‌ی خون شهيد بود

آن روز كوفه حال و هوايي غريب داشت

 

پيوست عاقبت سر او با سر امام

در كاروان كرب و بلا هم نصيب داشت

 

یوسف رحیمی

 

********************

 

 اشعار شهادت حضرت مسلم بن عقیل(ع) - قاسم نعمتی

 

چه کنم؟  نامه نوشتم که بیایی کوفه

کاش برگردی ازاین راه ونیایی کوفه

 

درشب عیدخضابی بکنم مستحب است

بسته بر صورت من به چه حنایی کوفه

 

بین یک کوچه  باریک  گرفتار  شدم

کرده برپا چو مدینه چه عزایی کوفه

 

وای  اگر  آیه   قرآن  وسط  راه  افتد

وای آن هم وسط  راه چه جایی کوفه

 

نگذارم  که  شود  حج  تو  بی  قربانی

بین  بازار  به  پا  کرده  منایی  کوفه

 

گر به  جسم  پدر  تو  نرسیده  دستش

می کند با تن من عقده  گشایی  کوفه

 

موی  آشفته   من  تحفه  بازار  شده

زده بر موی سرم دست گدایی کوفه

 

فکر زینب کن و تادیر نگشته برگرد

آسمانش  بدهد بوی جدایی کوفه

 

صف کشیدند همه تیر سه شعبه بخرند

بر کماندار دهد قدر و بهایی کوفه

 

هرکه قب قب بزندجایزه اش بیشتراست

حرمله کرده به پا زمزمه هایی کوفه

 

شرط بستند سر چشم  علمدار  حرم

صحبت ضرب عموداست به جایی کوفه

 

زیر  چادر گره  مقنعه  را محکم  کن

که  ندارد به خدا شرم و حیایی  کوفه

 

قاسم نعمتی

 

********************

 

اشعار شهادت حضرت مسلم(ع) - وحید قاسمی

 

طبل شروع غائله

 

اين خلق نابكار به ما پشت پا زدند

در ابتداي راه، حقيرانه جا زدند

 

ما را به چند كيسه ي درهم فروختند

مولا ميا به كوفه،كه قيد تو را زدند

 

از پشت بام بر سر اين پيك نامه بر

با خنده سنگ هاي زمخت جفا زدند

 

هرسنگشان دقيق به لب مي خورد حسين

از آن هزار سنگ،يكي را خطا زدند

 

آن هم كه خورد گوشه ي پيشانيم،ولي

با قصد امتحان به جبين شما زدند

 

افتادم از بلندي و غضروف هاي من

با لحن جانگداز، شما را صدا زدند

 

اما سه هفته بعد شنيدم ز روي دار

طبل شروع غائله ي كربلا زدند

 

وحید قاسمی

 

********************

 

اشعار شب اول محرم - اشعار حضرت مسلم(ع) - یوسف رحیمی

 

کوفه کوفه دلواپسی

 

شانه هاي زخمي اش را هيچ كس باور نداشت

بار غربت را كسي از روي دوشش بر نداشت

 

در نگاهش كوفه كوفه غربت و دلواپسي

عابر دلخسته جز تنهائيش ياور نداشت

 

بامهاي خانه هاي مردم بيعت فروش

وقت استقبال از او جز سنگ و خاكستر نداشت

 

مي چكيد از مشك هاشان جرعه جرعه تشنگي

نخل هاشان ميوه اي جز نيزه و خنجر نداشت

 

سنگها كمتر به پيشاني او پا مي زدند

نسبتي نزديك اگر با حضرت حيدر نداشت

 

روي گلگون و لبي پر خون و چشماني كبود

سرنوشتي بين نامردان از اين بهتر نداشت

 

سر سپردن در مسير سربلندي سيره اش

جز شهادت آرزوي ديگري در سر نداشت

 

دخترش با ديدن بازارهاي كوفه گفت

خوب شد باباي من در دست انگشتر نداشت

 

یوسف رحیمی 

اشعار شب اول محرم  – روضه حضرت مسلم(ع)

اشعار شب اول محرم  – روضه حضرت مسلم(ع) - علی اکبر لطیفیان

 

بنویسید مرا یار اباعبدالله

اولین بنده ي دربار اباعبدالله

منتظر مانده دیدار اباعبدالله

من کجا و سر بازار اباعبدالله

تا خدا هست خریدار اباعبدالله

 

عاشق آن است که دیدار کند یارش را

بارها جان بدهد دید اگر دارش را

باز آماده کند جان دگر بارش را

فاطمه پیش خدا، پیش برد کارش را

هرکه افتاد پی کار اباعبدالله

 

من پرم را به روي دست گرفتم،دیدم

جگرم را به روي دست گرفتم دیدم

سپرم را به روي دست گرفتم دیدم

تا سرم را به روي دست گرفتم دیدم...

... راهم افتاده به بازار اباعبدالله

 

وقت هجران به گریبان چه نیازي دارم

به دل بی سر و سامان چه نیازي دارم

با لب پاره به دندان چه نیازي دارم

به سرشانه اینان چه نیازي دارم

تا سرم هست به دیوار اباعبدالله

 

قبل ازآنیکه بیاید خبرم را ببرید

زیرپایش مژه ی چشم ترم را ببرید

محضرش دست به دست این جگرم را ببرید

گرسرم را و سر دو پسرم را ببرید

...باز هستیم بدهکار اباعبدالله

 

سنگها خوب نشستند به پاي لب من

لب من ریخت و پیچید صداي لب من

طیب الله به این لطف و وفاي لب من

بعد از این آب حرام است براي لب من

بسکه لبریزم و سرشار اباعبدالله

 

مانده از جلوه والاي تو حیران،مسلم

جان خود ریخت به پاي تو به یک آن،مسلم

عیدقربان شهان،هست فراوان مسلم

من به قربان تو نه...جان هزاران مسلم

....تازه قربان علمداراباعبدالله

 

به ولاي تو نداده ست اذان،هیچکسی

وا نکرده ست به شأن تو دهان،هیچکسی

مثل مسلم نبوَد دل نگران،هیچکسی

به خداوندکه در هر دو جهان،هیچکسی...

....مثل من نیست گرفتار اباعبدالله

 

پیکرم وقف نوك پا زدن طفلان شد

کوچه کوچه سر من بود که سرگردان شد

چه خیالی ست که بازیچه ي این و آن شد

یا که بر عکس به میخی تنم آویزان شد

دست حق باد نگهدار اباعبدالله

 

علی اکبر لطیفیان

برگرفته از وبلاگ نود و پنج روز باران

 

*******************

 

اشعار شب اول محرم – روضه حضرت مسلم بن عقیل(ع) - وحید قاسمی

 

کوچه گردی نکن حبیب خدا

میهمانی تو منزلت داری

دعوتت کرده اند این مردم

تو از این کوفه دست خط داری

**

رو نزن گوششان کَر است امشب

با غم بی کسی مدارا کن

همه دارند می روند آقا

بی صدا گریه کن تماشا کن

**

ای ولی فقیه دل خسته

ای ابَر مرد قهرمان چه خبر؟

....نامه دادی حسین برگردد؟

از امام زمانتان چه خبر؟

**

باز هم بی بصیرتی کردند

جهلشان کار دستشان داده

لقمه های حرام را خوردند

دل بریدند از شما ساده

**

چاله کَندَند بر سر راهت

تا که گودال را مَحَک بزنند

ریسمانِ جهالت آوردند

تا به زخم دلت نمک بزنند

**

کوفه بال و پر شما را بست

کُنج دیوارِ خسته افتادی

تنگی کوچه هاش باعث شد

یاد پهلو شکسته افتادی

**

ضربه هاشان به پهلویت می خورد

دردهایت یکی دو تا كه نبود

چقدر زود دوره ات کردند

کوفه گودالِ کربلا که نبود

**

با غرور شكسته آقا جان

سرِ دارالاماره ات بردند

باورم نیست با تنی بی سر

سمت میخ قناره ات بردند

**

آب در حسرت لبانت سوخت

لب پاره مُعَذَّبی آقا

گریه هایت به کوفیان فهماند

فکر فردای زینبی آقا

**

تهمت خوردن شراب زدند

به شما مرد حق پرست آقا

تازه با این که خیزران نزدند

دو سه دندانتان شکست آقا

**

خیزران گفتم و دلم خون شد

دهنم تیر می کشد چه کنم

روضه ات را به سمت بَزم شراب

دست تقدیر می کشد چه کنم

**

…بی ادب تا که چوب را برداشت

قلم آشفته شد، مُرّکب ریخت

بی ادب چوب را که بالا برد

غم عالم به جان زینب ریخت

 

وحید قاسمی

 

******************

 

اشعار شب اول محرم – روضه حضرت مسلم بن عقیل(ع) – سعید توفیقی

 

مسلم اسیر زلف کمند شما بوَد

در بند کوفه نه ! که به بند شما بوَد

 

این خسته جان بی رمق کوچه گرد شهر

دلخوش به یک بگو و بخند شما بوَد

 

دارم امیـــد کز افــق کوفــه مغربم

در ســایه سار قــد بلنــد شمــا بوَد

 

گفتم بیا بیا ، عجلــه کن به آمــدن

دل شوره ام ز شور روند شما بوَد

 

اصلاً بیا ، نیا نه به وسع دهان ماست

ما تابعیم هرچه پسند شما بوَد

 

اما ، اگر ، اگرچه مرا ذکر هر شب است

جای حسین ذکر لبم ، شور زینب است

 

گرچه تنم اسیر هزاران جراحت است

درد دل شکسته ی من بی نهایت است

 

هرچند سنگ کینه سرم را شکسته است

ممنونم از خدا سر ساقی سلامت است

 

گفتــم به باد تا که به زلفت خبر دهــد

این شهر بی ستاره نه جای اقامت است

 

هر دست و پنجه ای که گلوی مرا فشرد

خط بدون فاصله ی دست بیعت است

 

تغییر کوفه امر محــالی است ای عــزیز

کوفی هنوز هم به خدا بی مروت است

 

گرمی دست بیعتشان زود سرد شد

یعنی پسر عموی شما کوچه گرد شد

 

گر پا نهی به مرکز حیله چه می شود

تکلیف بانوان جلیله چه می شود ؟

 

نیت شدم که حرکت پروانه اي کنم

اما چگونه اینهمه پیله چه می شود ؟

 

بادی نمی وزد که خبردارتان کنــم

ای رب چاره ساز وسیله چه می شود ؟

 

آه از جگر کشیدم و گفتم به ناله وای

ای مسلم عقیل ، عقیله چه می شود ؟

 

دردی شبیه مصرع بعدی کشنده نیست

ششماهه ی عروس قبیله چه می شود ؟

 

آقا ببخش هر غزلم صد قصیده داشت

یادم نبود قافله ات نو رسیده داشت !

 

سعيد توفيقي

 

  ******************

 

اشعار شب اول محرم – روضه حضرت مسلم بن عقیل(ع)

 

پیک مجروح تو شرمنده ات آقا شده است

یار آواره ات ای یار چه تنها شده است

 

عرق شرم من و اشک دو چشمان من است

اگر این شهر شبیه شب دریا شده است 

 

خبرت آمده و دست به کارند همه

شهر آذین شده بازار چه غوغا شده است

 

سنگ ها دست به دست از همه جا جمع شده

پای خاکستر و آتش همه جا وا شده است

 

کوچه هایش چقدر مثل مدینه تنگ است

وای هر کوچه پر از روضه زهرا شده است

 

شیرخواران پس از این خواب ندارند که با

تیر چون نیزه ی خود حرمله پیدا شده است

 

از همان روز که دیدند چه دارد با خود

حرف شش ماهه زدن بر نوک نی ها شده است

 

من از آن کعب نی و هلهله ها فهمیدم

که از امروز سر طفل تو دعوا شده است

 

گوشواره، گل سر، چارقد و گهواره

رسم سوغاتی نا مردم اینجا شده است

 

گرمی مجلس نامحرم بی پروایش

خنده بر بی کسی دختر نوپا شده است

 

هیزم آورده بریزد به تنورش خولی

در تنوری که به امید تو بر پا شده است

 

آه برگرد که در بین حرامی هایش

سند سوختن دخترت امضا شده است

**

شاعر این شعر را اگر میشناسید لطفاً اطلاع دهید

 

******************

 

اشعار شب اول محرم  – روضه حضرت مسلم بن عقیل(ع) – علی ناظمی

 

شبی که دیدۀ خود پر ستاره می کردم

برای غربت دل فکر چاره می کردم

 

به دانه های چو تسبیح اشک در دستم

برای آمدنت استخاره می کردم

 

نماز عاشقی من شکسته شد اما

سلام بر تو ز دارالعماره می کردم

 

من از محلۀ آهنگران بی احساس

گذر نمودم و دل پر شراره می کردم

 

یکی سفارش تیر سه شعبه ای می داد

دعا برای سر شیر خواره می کردم

 

غریب تر ز دلم روزگار چون می خواست

به کودکان غریبم اشاره می کردم

 

علی ناظمی

برگرفته از وبلاگ حسینیه

 

*********************

 

اشعار شب اول محرم – روضه حضرت مسلم بن عقیل(ع) – وحید مصلحی

 

کوچه گردِ غریب میداند

بی کسی در غروب یعنی چه

عابرِ شهرِ کوفه می فهمد

بارشِ سنگ و چوب یعنی چه

**

صف به صف نیتِ جماعت را

بر نمازِ  امام می بستند

همه رفتند و بعد از آن هم

در به رویش تمام می بستند

**

در حکومت نظامیِ کوفه

غیرِ  طوعه کسی پناهش نیست

همه در را به روی او بستند

راستی او مگر گناهش چیست

**

ساعتی بعد مردمِ  کوفه

روی دارالعماره اش دیدند

همه معنای بی کسی را از

لب و ابرویِ  پاره فهمیدند

**

داد میزد: حسین آقا جان

راهِ خود کج نما کنون برگرد

تا نبیند به کربلا زینب

پیکرت رابه خاک وخون برگرد

**

دست من بشکند ولی دستت

بهرِ  انگشتری بریده مباد

سرِ من از قفا جدا بشود

حنجرت از قفا دریده مباد

**

کاش میشد به جای طفلانت

کودکانم بریده سر گردند

جان زهرا میاور آنها را

دختران را بگو که بر گردند

**

یاس های قشنگِ  باغت را

رنگِ  پاییز می کنند اینجا

نعل نو میزنند بر اسبان

تیغِ  خود تیز می کنند اینجا

**

نیزه ها را بلند تر زده اند

مردمانی پلید و بی احساس

حک شده زیر نیزه ها :  اینهاست...

...از برای نبردِ با عباس

**

پیر زن ها برای کودک ها

قصه ی سنگ و چوب میگویند

" روی نیزه اگر که سر دیدی

سنگ بر او بکوب " میگویند

**

می دهد یاد بر کمانداران

حرمله فن تیر اندازی

فکر پنهان نمودن و چاره

بر سفیدی آن گلو سازی ؟

**

کوفه مشغول اسلحه سازی ست

فکر مردم تمامشان جنگ است

از سر دار کوفه می بینم

بر سر بام خانه ها سنگ است

**

تشنه ات میکشند بر لب  آب

گو به سقا که مشک بر دارد

طفلکی پا برهنه مگذاری

خار  صحرایشان خطر دارد

**

پیکرش روی خاک و طفلانش

کوچه کوچه پی اش دوان بودند

از گزند نگاه حارث هم

تا پدر بود در امان بودند

**

مثل مولا سه روز مانده به خاک

پیکر بی سرش نشد عریان

مثل مولا که پیکرش اما

نشده پایمال  از اسبان

**

رسم دلدادگی به معشوق است

عاشقان رنگ یار میگیرند

در همان لحظه های آخر هم

نام او روی دار میگیرند

 

وحید مصلحی

 

*******************

 

اشعار شب اول محرم – روضه حضرت مسلم (ع) – احسان محسنی فرد

 

كوچه كوچه مي روم  شايد كسي پيدا كنم

اي دريغ از خانه اي تا لحظه اي مأوا كنم

 

كوچه گردي من از شهر مدينه باب شد

دست بسته اقتدا بر حضرت مولا كنم

 

گوئيا يك مرد از نامه نويسان نيست نيست

با كه يا رب  شكوه از اين بي وفايي ها كنم

 

ميزنم بر قلب لشكر از يسار و از يمين

يا علي مي گويم وبا رزم خود غوغا كنم

 

قطع سازم ريشه ي هرچه علي نشناس را

من حسيني مذهبم از خصم كي  پروا كنم

 

سنگها مهمان شناس و دسته ني ها شعله ور

در هجوم زخم ها ياد گل زهرا كنم

 

باغها را هر چه گشتم تير بود و نيزه بود

آب هم در كار نيست افطار خود را وا كنم

 

بر لب و دندان شكستن نيز راضي نيستند

ياد اطفال عزيزت صبح و شام آوا كنم

 

از همان جايي كه هستي جان زينب بازگرد

دلبرا رويي ندارم تا كه سر بالا كنم

 

رحم كن بر دختر شيرين زبانت يا حسين

عقده ها دارد دلم بايد تو را افشا كنم

 

كاش بودم شام و كوفه تا كه هنگام ورود

جسم خود را فرش راه زينب كبری كنم

 

تير كوفي چشم سقا را نشانه رفته است

خون بگريم خويش را همرنگ با سقا كنم

 

احسان محسني فر

 

*********************

 

اشعار شب اول محرم – روضه حضرت مسلم بن عقیل(ع) – وحید قاسمی

 

 جرم عشق

 

 دیوار غصه بر سرم  آوار شد حسین

 تاریخ رنج فاطمه  تکرار شد حسین

 

 آییـنه ي صــداقت قلب تمام  شهر

 مجروح تازیانه ي زنــگار شد حسین

 

 دیدم که دست بیعتشان بین آستین

 باسِحرسکه های طلا مارشد حسین

 

 اینجا برای کشتن تان نقشه می کشند

 زیرگـلوت ،مرکز پرگار شد حسین

 

 مسلم نخورد لقمه ای از سفره ي کسی

 اما به کلّ کوفه بدهکارشد حسین

 

 حتی به جسم بی سرمن سنگ می زنند

 مسلم به جرم عشق تو بردار شدحسین

 

 رأس بریده ام سر یک میخ آهنین

 سرگرمی جماعت بازار شد حسین

 

 دیدم بر اشــتران سپاه حرامیان

 چندین هزار نیزه فقط بارشد حسین

 

 سنگ و کلوخ برهمه ي پشت بام ها

 قدر ســپاه ابرهه انبــار شد حسین

 

 آب از سرمن و تو و اکبر گذشته است

 زینب به بند غصه گرفتار شد حسین

 

 راه اسیرکردن اهـل و عیال تان

 با خنده های حرمله هموارشد حسین

 

وحید قاسمی

 

*********************

 

اشعار شب اول محرم  – روضه حضرت مسلم بن عقیل(ع) – وحید قاسمی

 

 سنگواره

 

 سردار سر شکسته ي  دار العماره ام

 آیـــد اذان مغرب غم از مناره ام

 

 با دستهای بسته مگرمی شود چه کرد؟

 شوریده وار منتظر راه چـاره ام

 

 شاید نسیم ؛حرف دلم را به او رساند

 شاید تمام شد هدف نیمه کاره ام

 

 شد دانه های اشکِ غرورِ جریحه دار

 تسبیح یکــصد و دهمین استخــاره ام

 

 تاریخ مصرفم، دو سه روزی گذشته است

 در موزه نـــگاه همه سنگواره ام

 

 وقت حسین گفتن من کوفیان چرا....

 ....با مشت می زنید به لبهای  پاره ام

 

 عاشق ترین سفیرم و در حیرتم چرا

 در آسمان شهر شما بی ستاره ام

 

 کوری چشم تان سر دروازه، روی  دار

 زخمی ترین بدون سر خوش قواره ام

 

 حرف صریح من به دلی  کارگر نشد

 دنبـال یـک ربــاعی  پر استعاره ام

 

وحید قاسمی

 

 ******************

 

اشعار شب اول محرم – روضه حضرت مسلم (ع) – علی اکبرلطیفیان

 

صبح شد یک طرف سرم افتاد

یک طرف نیز پیکرم افتاد

 

از روی پشت بام افتادم

با علیک السلام افتادم

 

بدن من شکست خوشحالم

سر راهت نشست خوشحالم

 

بی سبب نیست اینکه خوشحالم

زن و بچه نبود دنبالم

 

آی مردم سپاه بی نفرم

صبح خالی نبود دورو برم

 

حرفی از زخم با پرم مزنید

این همه سنگ بر سرم مزنید

 

آی مردم گناه من عشق است

بهترین اشتباه من عشق است

 

آی مردم کمی حیا بد نیست

بی وفاها کمی وفا بد نیست

 

سنگ خوردم شکست گونه ی من

غصه خوردم شکست روزه ی من

 

نفسم را اسیر کردم و بعد

وسط کوچه گیر کردم و بعد .....

 

کوچه هایی که تنگ و باریک اند

روز هم چون شبند تاریک اند

 

بدی کوچه های تنگ این است

می شود هر طرف رهت را بست

 

مثلا کوچه ای که زهرا رفت

از تنش تازیانه بالا رفت

 

مثل این مردمی که بی عارند

مثل اینها مدینه بسیارند

 

مثل اینها مدینه هم بودند

دور بیت الحزینه هم بودند

 

تو نبودی مدینه را گفتی ؟

قصه ی داغ سینه را گفتی ؟

 

تو نگفتی خوشیم مادر بود

مادرم دختر پیمبر بود ؟

 

تو نگفتی صداش میلرزید

پدرم تا که کوچه را میدید ؟

 

تو نگفتی هنوز غمگینی

فکر پرتاب دست سنگینی ؟

 

تو نگفتی نگات پژمرده

مادرت بارها زمین خورده؟

 

من که کوچه نشین شدم مردم

یا که نقش زمین شدم مردم

 

کوچه بود و زمان چیدن بود

به خداوند فاطمه  زن بود

 

جان به راه حسین میبازم

تا کند مادر حسن نازم

 

علی اکبر لطیفیان

 

******************

 

اشعار شب اول محرم الحرام – روضه حضرت مسلم بن عقیل(ع)

 

اینجا رسیده ام که مرا مبتلا کنی

بر حال و روز پیک خودت چشم وا کنی

 

ای دلبر غریب مبادا که لحظه ای

بر وعده های کوفی شان اعتنا کنی

 

این کوچه گردی عاقبتش درد سیلی است

باید به رنج فاطمه ام آشنا کنی

 

سنگم اگر زنند دل از تو نمی کَنم

تا که ز لطف گوشه چشمی به ما کنی

 

برگرد جان خواهرت آقا که دیر نیست

با خنده های حرمله و شمر تا کنی

 

اینجا که بار مرکبشان تیر و خنجر است

بهتر که فکر حَنجر مه پاره ها کنی

**

برگرفته از وبلاگ دوستداران حاج منصور

اشعار شب اول محرم  –شهادت حضرت مسلم(ع)

اشعار شب اول محرم - وحید قاسمی

 

چشم شور

 

از حالِ زار نامه برت حرف می زنند

از این سفیر دربه درت حرف می زنند

 

در مسجدی که عطر علی می وزد از آن

از بی نمازی پدرت حرف می زنند

 

نیزه فروش هایِ نظرتنگ ِ چشم شور

ازقد وقامت پسرت حرف می زنند

 

کاراز بهای گندم ری هم گذشته است

ازقیمتِ سر قمرت حرف می زنند

 

دیدم کنیزهای دم بخت ِ بی جحاز

از دختران در سفرت حرف می زنند

 

دیدم که درمحله ی خورجین فروش ها

خولی و شمر پشت سرت حرف می زنند

 

وحید قاسمی

 

********************

 

اشعار شب اول ماه محرم - محمد فردوسی

 

روز پذیرایی

 

آقا سلام می دهم از جان و دل به تو

تا این که بشنوم «وَ علیک السّلام» را

آقا کمی اجازه بده درد دل کنم

امّا خودت بگو که بگویم کدام را

**

کوچه به کوچه می روم و گریه می کنم

از دست بی وفایی این نانجیب ها

گفتم بیا به کوفه پشیمان شدم حسین

کوفه میا امام غریب قریب ها

**

این مردمی که بنده ی دینار و درهمند

 یک یک تمام بیعتشان را شکسته اند

این نان به نرخ روز خوران قسم فروش

دست مرا ز حیله و نیرنگ بسته اند

**

تّجار کوفه فکر ادای نماز شکر

از بس که کارشان سر و سامان گرفته است

فهمیدم از شلوغی بازارهای شهر

کار تمام نیزه فروشان گرفته است

**

این جا همه به فکر خرید لوازمند

اجناسشان شده سپر و خنجر و کمان

در انتظار روز پذیرایی تواند

آذین شهرشان شده سرنیزه و سنان

**

بازی کودکانه ی اطفالشان شده

پرتاب سنگ بر نوک نیزه ز روی بام

وقتی که می خورد به هدف ضربه هایشان

حس می کنند از این که گرفتند انتقام

**

دیدم به دست حرمله تیر سه شعبه ای

کز دیدنش تنور دلم پر شراره شد

از هر هزار تیر یکی هم خطا نرفت

از ضرب شست او جگرم پاره پاره شد

**

نقشه برای دخترک تو کشیده اند

کوفه میا که کوفه پر از قوم کافر است

در بین هر محله شان هر شبانه روز

حرف از کنیز بردن و خلخال و معجر است

 

محمد فردوسی

 

*********************

 

اشعار شب اول محرم - جواد پرچمی

 

از اعتبار حرمت گفتارهایشان

مغرب شکست بیعت بسیارهایشان

 

یک پیره زن فقط به سفیرت پناه داد

ماندم چه شد تعارف و اصرارهایشان؟

 

کوفه مرا ز روی تو شرمنده کرده است

سر می زنم ز غصه به دیوارهایشان

 

جای طناب، بر دهنم مشت می زدند

اینجا همه عوض شده رفتارهایشان

 

محصول باغ ها همه خرج سپاه شد

از خار و سنگ پر شده انبارهایشان

 

خرما فروش یک شبه خنجر فروش شد

تغییر کرده کاسبی وکارهایشان

 

سکه شده فروختن چکمه هایشان

 رونق گرفته دکه ی نجارهایشان

 

بر روی میخ جسم مرا پشت و رو زدند

لعنت به رسم کوفه و هنجارهایشان

 

اینجا سر برادر تو شرط بسته اند

 غوغا شده میان کماندارهایشان

 

اینجا برای غارت خلخال و روسری

خرجین خریده اند خریدارهایشان

 

جواد پرچمی

اجرا شده توسط حاج منصور ارضی در شهادت حضرت مسلم91

 

********************

 

اشعار شب اول محرم – هادی ملک پور

 

برگرد

 

در حق و باطل عادتِ تشکیک دارد

با جهل خویشاوندی نزدیک دارد

در فتنه قومی قابل تحریک دارد

مثل مدینه کوچه ی باریک دارد

 

می خوانمت با چشم های کم فروغم

من عابر آواره ی شهر دروغم

 

در بین این ها کاتبان نامه دیدم

مشتی به ظاهر زاهد و علامه دیدم

سرگرم برپا کردن برنامه دیدم

غارتگر انگشتر و عمامه دیدم

 

خواهی شنید از کوچه هایش بوی خون را

روی لبم "انّا الیه راجعون" را

 

یک شهر از وحشت زبانش لال گشته

مردانگی روی زمین پامال گشته

آهنگری در شهرشان فعّال گشته

کوفه مهیّا بهر استقبال گشته

 

هر باغ را آماده ی پاییز کردند

دندان برای غنچه هایت تیز کردند

 

این پینه های مانده بر روی جبین را

حق ناشناسان به ظاهر اهل دین را

بهتر بگویم گرگ های در کمین را

حق از زمین بردارد این قوم لعین را

 

اینجا نمانده هیچ کس پای تو، برگرد

جانم به قربان قدم های تو، برگرد

 

اینها فقط انبان زر را می شناسند

بینند اگر باغی تبر را می شناسند

آتش نشاندن بر جگر را می شناسند

بر روی نیزه جای سر را می شناسند

 

در خواب دیدم غارت انگشتری را

آتش به دندانش گرفته معجری را

 

آه این جماعت از عمویم کینه دارند

از خاندانت کینه ی دیرینه دارند

بغض امیرالمومنین در سینه دارند

 

اینجا پذیرایی شود مهمان به نیزه

یک بار دیگر می رود قرآن به نیزه

 

حالا که مسلم بی پناه افتاده اینجا

از ارتفاعی نابه گاه افتاده اینجا

از دیده اش خونابه راه افتاده اینجا

نوکر سرش در پای شاه افتاده اینجا

 

شرمنده باشد از نگاه خواهر تو

یک شهر دارد کینه از آب آور تو

 

حالا که باید یار من تنها بماند

ای کاش پای ناقه در گل جا بماند

درد دلم بسیار بود اما بماند

دنیا برای مردم دنیا بماند

 

اینجا نمانده هیچ کس پای تو، برگرد

جانم به قربان قدم های تو، برگرد

 

هادی ملک پور

 

********************

 

اشعار شب اول محرم – جواد حیدری

 

"همه هست آرزویم که ببینم از تو رویی

چه زیان تو را که من هم برسم به آرزویی"

 

فاصله است و بیقرارم که نیامدی کنارم

چه کنم صبا رساند به من از تو عطر و بویی

 

به لب شکسته ی من سخنی به جای مانده

تو میا عزیز زهرا به دیار ننگ جویی

 

به دیار بی وفایی چه کنم اگر بیایی

به خدا قسم نداری تو به کوفه جز عدویی

 

به دیار خصم حیدر تو سه ساله را نیاور

که ز سیلی مکرّر بشود کبود رویی

 

به میان کوچه آتش به سر غریب ریزند

شده شهر کوفه مشهور که ندارد آبرویی

 

تن من سر قَناره به تو می کند اشاره

که کنند پاره پاره ز تو حنجر و گلویی

 

تو مگو به دختر من که چه آمده سر من

به دلم یقین نشسته که رضایتش بجویی

 

به زلال آب سوگند به گل رباب سوگند

که شود حرام بر تو قطرات آبِ جویی

 

چو سرت ز تن جدا شد، به فراز نیزه ها شد

ز سرم به روی نیزه، بنما تو جستجویی

 

جواد حیدری

برگرفته از وبلاگ امام رئوف

 

********************

 

اشعار شب اول محرم – علی آمره

 

یک طرف سرمستی و غوغای عالمگیرشان

یک طرف طومار امضاهای بی تاثیرشان

 

کوفه شهر اشرفی و درهم و دینار هاست

اعتباری نیست بر آرا و بر تدبیرشان

 

این همان شهریست که می کرد عمویم مرتضی

با سبوی آب و قدری نان و خرما سیرشان

 

این همان شهریست که مردانش از روز ازل

با خیانت به علی خورده رقم تقدیرشان

 

تا همین دیروز من مولایشان بودم ولی...

همدمم حالا شده سنگینی زنجیرشان

 

دیشب اصلا خواب با چشمان خیسم خو نکرد

از صدای صیقل سر نیزه ها و تیرشان

 

حرف آخر یابن زهرا مردم این سرزمین

جملگی با توست دلهاشان ولی شمشیرشان…

 

علی آمره

 

***********************

 

اشعار شهادت حضرت مسلم ابن عقیل(ع) - رحمان نوازنی

 

شك و تريديشان يقيني بود

آسمانهايشان زميني بود

 

همه دنبال وعده گندم

شهر مشغول خوشه چيني بود

 

كوچه ها خالي از وفای به تو !

خانه ها گرم شب نشيني بود

 

خودشان را نشان نمي دادند

پشت هر سايه اي كميني بود

 

دست غفلت هميشه در دست

زندگي هاي اينچنيني بود

 

همه فتوا به خويش مي دادند

هر كسي مجتهد به ديني بود

 

نامه ام را نوشته ام اما كاش

يك نفر مرد، يك اميني بود...

 

صبح تا شب تو را دعا كردم

تا نيايي خدا خدا كردم 

 

خوب در حق تو وفا كردند !

كه مرا اينچنين رها كردند

 

شب شد و مثل يك غريبه مرا

از سر خويش زود وا كردند

 

و نخوانده؛ نماز مغرب را

در نماز عشا قضا كردند

 

پشت ديوار مسجد كوفه

پشت ابليس اقتدا كردند

 

آه؛ مولا تو ديده اي حتماً

با من آن شب چگونه تا كردند

 

در هر خانه اي كه رفتم آه

در غربت به روم وا كردند

 

دست من آب هم نمي دادند

كوفه را مثل كربلا كردند

 

خواب ديدم كه در مناي توأم

اولين ذبح كربلاي توأم

 

خواب ديدم كه كوفه جان مي داد

نامه ام را به اين و آن مي داد

 

گريه گريه بهانه ام آن شب  

پشت دروازه را نشان مي داد

 

نيزه اي چرخ مي زد و در شهر

سر خورشيد را تكان مي داد

 

دست هاي ترحم كوفه

به اسيران لباس و نان مي داد 

 

صورتی هي بنفشه مي چید و 

دسته دسته به آسمان مي داد

 

اگر از هر كسي كه مي ترسيد

سر عباس را نشان مي داد

 

يك نفر با تمام سنگ دلي

سنگ در دست ديگران مي داد

 

دل آئينه ها ترك برداشت

سنگ می خورد، هر كسي پر داشت

 

يك نفر گفت: تيغ بُرّان است

دیگری گفت: مرد ميدان است

 

يك نفر گفت: گرد و خاك هواست

دیگری گفت: باد و طوفان است

 

يك نفر گفت: روبرو نشويد

شير سرخ بَرو بيابان است

 

يك نفر گفت: اين دلش درياست

پيك دريا ، سفير مرجان است

 

يك نفر گفت: قيمتش چند است

ديگري گفت: قيمتش جان است

 

يك نفر گفت: آتشش بزنيد

ديگري گفت: او گلستان است

 

يك نفر گفت: درد آينه چيست؟

ديگري گفت: سنگ باران است  

 

يك نفر گفت: جشن مي گيريم

بكشيدش كه عيد قربان است

 

يك نفر گفت: يك كفن ببريد

هرچه باشد ولي مسلمان است

 

باسم رب الحسين رب شهيد

خون مسلم به پاي يار چيكد

 

رحمان نوازنی

 

********************

 

اشعار شب اول محرم –  حسن لطفی

 

پیک عشق

 

چشمم برای آمدنت اشک پرور است

از چشمهای منتظرم کوچه ها تر است

 

پیک توام که در قفس تنگ آمده است

نامه بری که زخمی و بی بال و بی پر است

 

پرواز را ز خاطر من برده این دیار

این سرنوشت بی کسی یک کبوتر است

 

گفتم بنالم از غم و بر سر زنم ولی

از چه بگویم آه که غمها مکرر است

 

از نعل تازه ای که به اسبانشان زدند

از کوفه ای که رونقش از تیغ و خنجر است

 

از بامها که جای گل از سنگ پر شده است

از آتش تنور که سرگرم یک سر است

 

یا از محلّه های یهودی نشین شهر

از چشم بی حیا که به دنبال معجر است

 

از گوشها که منتظر گوشواره اند

از مردمی که وعده ی سوغاتشان زر است

 

از ناکسی که در پی انگشتریِ توست

از خنجری که منتظر زخم خنجر است

 

از دستهای زبر و خشن، تازیانه ها

از پنجه ها که در پی گیسوی دختر است

 

از هرچه نیزه، نیزه ی اینان بلندتر

از هرچه تیر، تیر سه شعبه گرانتر است

 

حسن لطفی

برگرفته از وبلاگ امام رئوف

 

********************

 

اشعار شهادت حضرت مسلم ابن عقیل(ع) - یوسف رحیمی

 

سوي کوفه ميا که پيچيده

بوي غربت ميان هر کوچه

باز تکرار بي وفائي هاست

باز دستان بسته در کوچه

**

حسّ دلتنگي قفس دارد

آسمان کوچ کرده از اين شهر

عشق و احساس و عزت و غيرت

هم زمان کوچ کرده از اين شهر

**

اين قبيله چقدر بي دردند

بي حيائي ست خصلت کوفه

مشک‌ها طعم تشنگي دارد

و سراب است بيعت کوفه

**

غربت زائر غريبي را

به نظاره نشسته اند آقا

نيزه نيزه در انتظار تواند

همه پيمان شکسته اند آقا

**

در کمين نگاه مهتابند

بغض ها ، کينه ها ، کبودي ها

و براي تو نقشه ها دارند

کوفيان ، شاميان ، يهودي ها

**

دلشان را  ز کينه ي مولا

دم بدم پر گدازه مي کردند

دل من آه ارباً اربا شد

نعل ها را که تازه مي‌ کردند

**

دگر آقا چه خوب مي‌فهمم

ندبه ي بي جواب يعني چه

التماس نگاه لب تشنه

ناله ي آب آب يعني چه

**

ندبه هايي غريب مي بارد

صحنه هايي عجيب را ديدم

پرده افتاد ! در همين کوچه

سر شيب الخضيب را ديدم

**

گرد خورشيد خون گرفته ي عشق

نيزه ها ازدحام مي کردند

سنگ ها بر لبي ترک خورده

بوسه بوسه سلام مي کردند

**

سوي کوفه ميا که پيچيده

بوي غربت ميان هر کوچه

مي شود باز داغ ها تکرار

داغ دستان بسته در کوچه

 

یوسف رحیمی

 

********************

 

اشعار شب اول محرم –  علیرضا لک

 

لااقل...

 

دشمن کینه ای نغمه ی مرغ سحرید

حرف از چشم بهانه است، به خون تشنه ترید

 

تا که دیدید غریبی به سراغم آمد

مثل دیوار شدید و همگی کور و کرید

 

از سر نیزه ی بی تاب شما معلوم است

خوب از حسّ پدر با پسرش باخبرید

 

اسمی از شیشه شنیدید همه سنگ شدید

نامی از چادر و دامن که شده شعله ورید

 

اینقدر حرص که از دست شما می بارد

کی ز خلخال و النگوی کسی می گذرید؟

 

عطش غارتتان تا که فرو بنشیند

ببرید از تن من هرچه که دارم ببرید

 

یک نفر با همه ی غربت خود می آید

لااقل این همه شمشیر برایش نخرید

 

مغرب خونی یک روز سرم را پیش

سر خاکستری شاه حرم می نگرید

 

علیرضا لک

برگرفته از وبلاگ امام رئوف

 

********************

 

اشعار شب اول محرم - رحمان نوازنی

 

زبانحال دختر حضرت مسلم(ع):

 

از هق هق نسیم شنیدم صدای تو

بابا فدای گریه ی" کوفه میای " تو

 

اینجا همه برای سرت گریه می کنند

اینجا منم رقیه ی بزم عزای تو

 

بابا شنیدم از همه جا سنگ خورده ای!

لابد نمانده است سری هم برای تو

 

تو اولین شهیدی و من اولین یتیم

این اولین یتیم شهادت فدای تو

 

آن ریسمان که دست علی را به کوچه بست

در کوفه بسته شد به سر و دست و پای تو

 

جسم تو را چگونه به کوچه کشانده اند؟

ای کاش بود چادر من بوریای تو

 

تا اینکه بی کفن نشوی بین کوچه ها

زینب چقدر نذر نموده برای تو

 

زینب دو طفل دارد و تو هم دوتا پسر

آنها به جای زینب و اینها به جای تو

 

بابا بمان به کوفه بیایم ببینمت

تا با دو دست بسته بیفتم به پای تو

 

کوفه برای دیدن من معجری بیار

از غصه مُرد ؛ دخترک باحیای تو

 

مویم سفید گشته و قدم خمیده است

بابا منم مسافر کرب و بلای تو

 

تا زنده ام قسم به لب تشنه ات پدر

گریه کنم برای تو و ماجرای تو

 

رحمان نوازنی

 

*********************

 

اشعار شب اول محرم –  علی اکبر لطیفیان

 

كوفه را با تو حسين جان سر و پيماني نيست

هرچه گشتم به خدا صحبت مهماني نيست

 

به خدا نامه نوشتم به حضورت نرسيد

آن چه مانده ست مرا غيره پشيماني نيست

 

كارم اين است كه تا صبح فقط در بزنم

غربتي سخت تر از بي سر و ساماني نيست

 

جگرم تشنه ي آب و لبِ من تشنه ي توست

بين كوفه به خدا مثل ِ من عطشاني نيست

 

من از اين وجه ِ شباهت به خودم ميبالم

قابل سنگ زدن هر لب و دنداني نيست

 

من رويِ بام چرا؟ تو لبِ گودال چرا؟

دلِ من راضي از اين شيوه يِ قرباني نيست

 

موي من را دم دروازه به ميخي بستند

همچو زلفم به خدا زلف پريشاني نيست

 

زرهم رفت ولي پيرهنم دست نخورد

روزيِ مسلمت انگار كه عرياني نيست

 

كاش ميشد لبِ گودال نبيند زينب

بر بدن پيرُهَن ِ يوسفِ كنعاني نيست

 

سوخت عمامه ام امروز ولي دور و برم

دختر ِ سوخته يِ شام غريباني نيست

 

هرچه شد باز زن و بچه كنارم نَبُوَد

كه عبور از وسط شهر به آساني نيست

 

دستِ سنگين، دلِ بي رحم، صفات اينهاست

كارشان جز زدن سنگ به پيشاني نيست

 

دخترم را بغلش كن به كنيزي نرود

چه بگويم كه در اين شهر مسلماني نيست

 

علي اكبر لطيفيان

برگرفته از وبلاگ من غلام قمرم

 

********************

 

اشعار شب اول محرم –  عبدالحسین مخلص آبادی

 

این جماعت به خدا قاتل و جنگ افروزند

یار دیروز و نمکدان شکن امروزند

 

همه شان پیش شما نان و نمک می خوردند

روزگاریست به اولاد علی مقروضند

 

همه شان گرگ ولی هیبت انسان دارند

مست یوسف کشی و قاتل دست آموزند

 

جان تو  نیزه در این شهر فراوان  دیدم

بی گمان پیرهنت را به تنت می دوزند

 

دور از خیمه نشو شعله ی آتش دارند

دختران تو در این معرکه ها می سوزند

 

سی هزارند و تو هفتاد و دو تن آوردی؟

باخبر باش که مردان خدا پیروزند

 

راستی پیشتر ازاین به تو گفتم آقا؟

دختران تو در این معرکه ها می سوزند

 

عبدالحسین مخلص آبادی

 

********************

 

اشعار شب اول محرم –  علیرضا لک

 

پایان ندارد ابر خیس گریه هایش

غم می چکد از ردّ پای بی صدایش

 

بعد از نماز مغرب اینجا هیچکس نیست

بوی غریبی می وزد وقت عشایش

 

میشد ببینی دردهای با وفا را

در لابلای جمله ی «کوفه میا»یش

 

دیوارهای سنگی آتش به دستان

افتاده دنبال شکست بالهایش

 

با التهابی حیدرانه جنگ می کرد

می آمد از کوجه رجز های رسایش

 

چندین تَرَک بر روی لبها نقش بسته

یک کاسه آب امّا نمی آید برایش

 

دارد زیارتنامه می خواند دوباره

بر پشت بام غصّه ی کرب و بلایش

 

کوچه به کوچه می شود بازیچه شهر

جسم ز هم پاشیده ی در زیر پایش

 

یک ماه آنسوتر سر چشم انتظاری

می بیند امّا روی نیزه مقتدایش

 

علیرضا لک

برگرفته از وبلاگ امام رئوف

 

********************

 

اشعار شب اول محرم –  روح الله عیوضی

 

پیشانی او وقف سنگ کوچه ها بود

اوّل ذبیح مقتل کرب و بلا بود

 

از پشت بام کوفیان بی مروّت

تنها نصیبش آتش و سنگ جفا بود

 

خون از لبش می ریخت روی خاک کوچه

دستان او حاکی ز درد مرتضی بود

 

یک تن حریف گلّه ای نامرد کوفه

امّا دلش با کاروان کربلا بود

 

با نائب خاص امام عصر یارب

رفتار بدتر از یهود آیا روا بود؟

 

از درب خانه تا به بالای مناره

همواره گریان قتیل نینوا بود

 

شک در مسلمانی او کردند مردم

آنکه شبیه شاه عطشان سر جدا بود

 

این لکّه ی ننگی است تا روز قیامت

بر هرکه بیعت کرد و آخر بی وفا بود

 

روح الله عیوضی

برگرفته از وبلاگ امام رئوف

 

********************

 

اشعار شب اول محرم –  علی اکبر لطیفیان

 

در کوچه گرفتند اگر دور و برش را

چیدند اگر زخم ترین بال و پرش را

 

این ارث علی دوست ترینهای قبیله است

جا داشت در این شهر ببیند اثرش را

 

محراب همین پیرزن کوفه چه خوب است

تا اینکه به پایان برساند سحرش را

 

این بار به جای گره ی سبز نگاهش

می بست سر نافله بار سفرش را

 

این کوفه نشینان که گهی بام نشینند

با سنگ شکستند سر رهگذرش را

 

دلواپس امروزِ غریبی خودش نیست

انداخته بر جاده ی فردا نظرش را

 

مشغول زیارت شده آهسته بنالید

این مرد که بر دست گرفته است، سرش را

 

علی اکبر لطیفیان

 

********************

 

اشعار شب اول محرم –  علی اکبر لطیفیان

 

سلام نماز مغرب

 

در سلام نماز مغرب بود

مسجد از ازدحام خالی شد

واژه های کلام مردم شهر

از علیک السلام، خالی شد

**

بین پس کوچه های نامردی

کوفه تنها گذاشت مردش را

با کمی سنگ از سرش وا کرد

روزه داریِ کوچه گردش را

**

هیچکس بار آن مسافر را

از سر شانه اش پیاده نکرد

وای بر حال منبر کوفه

که از آن مرد استفاده نکرد

**

کلماتِ که "این چه کاری بود؟"

دائماً راهی صدایش بود

التماسی شبیه "کوفه میا"

سر سجاده ی دعایش بود

**

هیچکس پا به پای او غیر از

سایه از پشت سر نمی آمد

روشنائی خانه ها رفتند

سایه اش هم دگر نمی آمد

**

خواست تا نامه ای اجیر کند

به سوی کاروان نشد که نشد

شرحی از حال ماوقع بدهد

به امام زمان نشد که نشد

**

عاقبت مرد بی کس کوفه

سر دارالاماره جایش بود

سر دارالاماره ی کوفه

آن مکانی که از خدایش بود

**

گریه می کرد و زیر لب می گفت

با لبی تشنه با دلی گریان

السّلام علیک یا مظلوم

السّلام علیک یا عطشان

**

لب و دندان چه قیمتی دارد؟

لب قاری من سلامت باد

هم سرش هم تنش خدا را شکر

سر راه بنفشه ها افتاد

 

علی اکبر لطیفیان

برگرفته از وبلاگ امام رئوف

 

********************

 

اشعار شب اول محرم –  محمد ارجمند

 

کارش میان معرکه بالا گرفته بود

‏شمشیر را به شیوه ی مولا گرفته بود

 

‏تنها میان مردم بیعت فروش شهر

‏انبوه کینه دور و برش را گرفته بود

 

‏دلواپس غریبی امروز خود نبود

‏اما دلش به خاطر فردا گرفته بود

 

‏دیدی که از ارادت دیرینه ی حسین

‏یک کوفه زخم در بدنش جا گرفته بود؟

 

‏با سنگ پای بیعت او مهر می زدند

‏باور نكرد از همه امضا گرفته بود

 

‏این شهر خواب بود و ندانست قدر او

‏او شب برای مردمش احیا گرفته بود

 

‏جرمش چه بود؟ نسبت نزدیک با علی

‏آن شعله ها برای همین پاگرفته بود

 

محمد ارجمند

 

********************

 

اشعار شب اول محرم –  علیرضا لک

 

نامه بر

 

آشفته ای آواره ام ،در پشت درها

کوه_ پُر از دردم پر از خون جگرها

 

یکریز می بارم به روی جانمازم

دیگر خداحافظ خداحافظ سحرها

 

گفتم به دستت می رسد ای کاش هایم

نفرین به بال سنگی این نامه برها

 

دیروز با نان شماها قد کشیدند

حالا چه بی رحمند شمشیر پدرها

 

نقش و نگار صورتت حیف است برگرد

هرگز میا ای ماه من! این دور و برها

 

حالا تمام کوچه ها را گشته ام من

حالا تنم از کوچه ها دارد اثرها

 

این چندمین شب از کدامین ماه باشد؟

پس کی می آیی شهر کوفه شاه سرها

 

علیرضا لک

برگرفته از وبلاگ امام رئوف

 

********************

 

اشعار شب اول محرم –  علی اکبر لطیفیان

 

نماز شرعی

 

در کوچه ها پیچید بوی آشنایش

بوی غریبی نگاه رد پایش

 

در کوچه ای که جبرئیل عرش پیما

می آمد از آنجا صدای بالهایش

 

وقتی اذان می داد در محراب کوفه

بوی ولایت پخش می شد با صدایش

 

در پیشواز غربت خود اشک می ریخت

از آسمان چشمهای با خدایش

 

در مغرب این کوچه های ناهماهنگ

دیگر نمی بیند کسی را تا عشایش

 

بر خاک پای محمل فردای زینب

عرض ارادت می کند دست عبایش

 

پس کوچه های سنگریز متصل را

می رفت با دلواپسی تا انتهایش

 

دارالاماره بهترین جای تماشاست

به به، به حُسن انتخاب چشمهایش

 

تا که نماز شرعی خود را بخواند

باید بگردانند سمت کربلایش

 

علی اکبر لطیفیان

برگرفته از وبلاگ امام رئوف

 

********************

 

اشعار شب اول محرم - حسن لطفی

 

ای کاش راهت از شب کوفه جدا شود

ختم_ به خیر این غم بی انتها شود

 

ای کاش نامه های سفیرت به تو رسند

یا باد با نوای دلم همنوا شود

 

مداح خانواده ی تان هستم، آمدم

تا خانه خانه بزم حدیث شما شود

 

دَم از علی و آل علی آنقدر زنم

تا کوچه ها پُر از نفس مرتضی شود

 

با هر اذان به اشهدُ انَّ علی رِسَم

تا هر حضور، خطبه ای از لافتی شود

 

از معجزات خیبر و از بدر گفته تا

شعر و شعورشان همه شیر خدا شود

 

یا از حسن بگویم و از حسِّ یک غریب

شاید فضای کوفه کمی، غم فضا شود

 

آنقدر از حسین بخوانم که جان دهم

باشد که یک حسینیه اینجا بنا شود

 

افسوس، زین جماعت سنگیِ بی وفا

باور نداشتم که یکی با وفا شود

 

اینجا مدینه است، نه کوفه، میا مخواه

 زهرا دوباره عابر این کوچه ها شود

 

اینجا مدینه است، نه کوفه، بیا بخوان

 تا باز بزم روضه ی زهرا به پا شود

 

افتاده ام به یاد تو و روضه خوانی ات

از مادری که رفت،خودش خون بها شود

 

تا در، حضور فاطمه حس کرد زد به سر

دلشوره داشت، بانی یک ماجرا شود

 

یادش نرفته بود که هر صبح با ادب

جبرئیل می رسید کمی خاک پا شود

 

با التماس، گفت به مادر بمان میا

تا مانع جسارت یک بی حیا شود

 

در بود و شعله بود و حرامی به پشت به آن

می خواست با حرارت در آشنا شود

 

فرصت نداد شعله فقط کار خود کند

مهلت نداد تا که در بسته وا شود

 

زینب، صدای فضّه به دادم برس، شنید

کوشید مادر از در و آتش جدا شود

 

آه ای علی من، به مدینه میا مخواه

 تکرار داغ های دل مجتبی شود

 

اینجا میا که فاطمه ات جای دوش تو

در حلقه ی فشرده ی زنجیر جا شود

 

بدجور چشم زجر مرا زجر می دهد

ای وای اگر که همسفر بچه ها شود

 

خولی تنور خانه ی خود گرم میکند

شاید که میزبان سَری آشنا شود

 

اینجا میا که روی سرت شرط بسته اند

روزی رسد که گیسویت از نی رها شود

 

تقصیر نیزه نیست که سر بی تعادل است

کافی ست نیزه دار کمی جا به جا شود

 

می افتی و به روی زمین غلت می خوری

می افتی و سر تو پر از ردّ پا شود

 

حسن لطفی

باتشکر از آقای عباس نامی

 

********************

 

اشعار شب اول محرم –  قاسم نعمتی

 

هیچکس مثل من اینگونه گرفتار نشد

با شکوه آمده و بی کس و بی یار نشد

 

حال و روز منِ آواره تماشا دارد

تکیه گاهم بجز این گوشۀ دیوار نشد

 

روزه دارم من و لب تشنه و سر گردانم

بین این شهر کسی بانیِ افطار نشد

 

دست بر دست زنم دل نِگرام چه کنم

مثل من هیچ سَفیری خجل از یار نشد

 

خواستم تا برسانم به تو پیغام ، میا

پسر فاطمه ، شرمنده ام انگار ،  نشد

 

گر زنی سینه سپر کرده برایم صد شکر

سینه اش سوخته از داغیِ مسمار نشد

 

اهل این شهر همه سنگ زن و سر شکنند

میهمانی سرِ سالم سوی دَربار نشد

 

وای اگر که هدفی روی بلندی باشد

دیده ای نیست که با لختۀ خون تار نشد

 

به سر نیزه پریشان شده مویم ، اما

خواهرم در پی ام آوارۀ بازار نشد

 

پیکر بی سرم از پا به سر دار زدند

این بلا بر سر من آمد و تکرار نشد

 

قاسم نعمتی

 

********************

 

اشعار شب اول محرم –  مجتبی روشن روان

 

در این دیار عاطفه پیدا نمی شود

دیگر دری به خاطر من وا نمی شود

 

دستم بریده باد نوشتم بیا حسین

این غصه از سرای دلم پا نمی شود

 

با قافله به وادی دیگر برو میا

در شهر کوفه جای شماها نمی شود

 

آقا سفیر تو به تو پیغام میدهد:

برگرد ای مسافر زهرا نمی شود

 

امشب ز راه آمده برگرد یا حسین

جانا به جان فاطمه فردا نمی شود

 

بغضی غریب راه نفس را گرفته است

خواهم که ناله ای زنم اما نمی شود

 

در دیده های تیره این تیره دیده ام

اینجا برای زینب کبری نمی شود

 

مجتبی روشن روان

 

********************

 

اشعار شب اول محرم –  وحیده افضلی

 

مسلم! دوباره پشت سرت را نگاه کن

برگرد و خوب دور و برت را نگاه کن

 

کوفی که مرد نیست بماند به پای تو

با چشم باز همسفرت را نگاه کن

 

این خاک فتنه خیز و زمین غریب را

این آسمان بی قمرت را نگاه کن

 

دیروز دیدی آن همه امضا و مُهر را

حالا سپاه بی نَفَرت را نگاه کن

 

مسلم! به چشمهای عمویت علی قسم

برگرد و باز پشت سرت را نگاه کن

 

فردا ز بام دارالاماره... ز چشمهات

خورشید می دمد...سحرت را نگاه کن

 

وحیده افضلی

اشعار شب اول محرم -حضرت مسلم بن عقیل(ع)

اشعار شب اول محرم – حسن لطفی

 

آن بیعتی که مرد و زن کوفه بسته اند

حتی به هفته ای نرسیده شکسته شد

دیروز از وفا همگی دست داده اند

امروز مسلمت ز جفا دست بسته شد

**

کوچه به کوچه میروم و میزنم به سر

کوچه به کوچه میروم و گریه میکنم

از شرم نام خواهرت ای خاک بر سرم

چون شمع آب میشوم و گریه میکنم

**

خانه به خانه گشته ام و باز دیده ام

هر سینه ای ز حیله و نیرنگ پر شده

پیداست از بلندی دارالعماره اش

هر بام جای گل فقط از سنگ پر شده

**

در کار گاه تیر سه شعبه ؛ به هم رسید

لبخند های حرمله با ناله های من

تیری گرفته بود به دستش که تا هنوز

می لرزد از بزرگی آن دست و پای من

**

اینجا هزار حرمله در انتظار توست

آقا برای آمدنت کم شتاب کن

رحمی به روز من نه به روی رقیه کن

فکری به حال من نه به حال رباب کن

**

رحمی نمیکنند عزیزم به هیچ کس

حتی به تشنه ای که فقط شیر خواره است

تو میرسی وعده سوغات مردمش

تنهابراي دخترشان گوشواره است

**

این جا میا ، که آخر سر چشم می زنند

این چشم ها به قامت آب آورت حسین

این دست ها که دیده ام از کینه می برد

انگشت را به خاطر انگشترت حسین

**

برگرد جان من که نبینی ز بام ها

آتش کشیده اند سرو دست و شانه را

تا از فراز نیزه نبینی که می زنند

بر پیکر سه ساله ی تو تازیانه را

**

میترسم از دمی که بیایند دختران

با گونه های زخمی و نیلوفری میا

این شهر بی حیاست ، به جان سکینه ات

میترسم از حرامی و بی معجری ، میا

 

حسن لطفی

برگرفته از وبلاگ یا شبیر

 

*********************

 

اشعار شب اول محرم

 

سر بازار و ازدحام از من

کینه ی شهر انتقام از من

خواهرت را فقط تو بگردان

هرچه سنگ است روی بام از من

**

بغض مردانه ی صدا از من

هرچه توهین و ناسزا از من

به غرور رقیه بر نخورد

کم محلی کوچه ها از من

**

این شب بی ستاره از مسلم

جگر پاره پاره از مسلم

سر اکبر به نیزه ها نرود

سر دارالاماره از مسلم

**

آخر کار قائله از من

ریسمان ،بند ،سلسله از من

خار در پای دخترت نرود

آن سه تا تیر حرمله از من

**

بر سر شانه کوه غم از من

زخم خوردن زیاد و کم از من

تو سلامت مدینه برگردی

خنجر کند و شمر هم از من

**

هرچه دارد هزینه از مسلم

پای سنگین کینه از مسلم

زینت شانه های پیغمبر

نفس تنگ سینه از مسلم

**

بزن آتش که خرمنش با من

از دهن نیزه خوردنش با من

تو نخی از عبات کم نشود

بی کفن ماندن تنش با من

**

بعد من ناله ی حرم با تو

بی قراری دخترم با تو

به پر بسته ام نگاه نکن

سر دروازه میپرم با تو

**

بعد من اصل ماجرا با تو

دردها با تو کربلا با تو

سهم من بود گردن کوفه

ته گودال و چکمه ها با تو

**

بعد من رنج همسفر با توست

سر نی گریه تا سحر با توست

به زمین خوردنم صدایش ماند

انعکاسش به طشت زر با توست

**

قسمت تلخ داستان با تو

شام غم پس حسین جان با تو

من که چیزی نمانده از لب هام

زحمت چوب خیزران با تو

 

اگر شاعر این شعر را میشناسید لطفا اطلاع دهید

 

*********************

 

اشعار شب اول محرم

 

بنویسید مرا یار حسین

کشته و مرده ی دیدار حسین

اولین بی سر بازار حسین

مسلم کوفه ،علمدار حسین

 

او دلش خواست سفیرش باشم

من دلم خواست اسیرش باشم

 

تکه تکه بدنم گفت نیا

پاره ی پیرهنم گفت نیا

به سر میخ تنم گفت نیا

خاک و خون دهنم گفت نیا

 

کاروانت نشود سرگردان

به مدینه همه را برگردان

 

ترسم از گمشدن دخترهاست

ترسم از سوختن معجرهاست

ترسم از وا شدن زیور هاست

ترسم از غارت انگشترهاست

 

حرمله نقشه کشیده ست حسین

دو سه تا تیر خریده ست حسین

 

شرر ای کاش به جانت نزنند

نیزه ها سر به دهانت نزنند

کوفیان زخم زبانت نزنند

وای سیلی به زنانت نزنند

 

پیش زینب بدنت را نکشند

گرگ ها پیرهنت را نکشند

 

اگر شاعر این شعر را میشناسید لطفا اطلاع دهید

 

*********************

 

اشعار شب اول محرم – حسن لطفی

 

ياكريم غریب این شهرم

که جدا مانده ام زلانه خود

کوچه گرد غریبم و راهم

ندهد هیچکس به خانه خود

**

سر دارالاماره ام اما

چشمهایم هنوز منتظر است

سر دارالاماره میبینم

کاروانی غریب در به در است

**

 به سلامی که بر همه گفتم

کس جوابی نداد در این شهر

غیر طوعه کسی به دستانم

ظرف آبی نداد در این شهر

**

از دل دشتهای تفتیده

حال و روزم ببین بیا برگرد

جان طفلانِ من به کوفه میا

جان ام البنین بیا برگرد

 **

همه چشم انتظار تو اینجا

همه سر گرم تیر یا نیزه

همه مشتاق دیدنت اما

با کمان و سنان و با نیزه

**

پیر زن ها و پیر مردانش

شده مشغول خیزران سازی

کودکان جای مشق در هر روز

گرم بازی سنگ اندازی

**

بازی تازه ای شروع شده است

همه دنبال تیری از چوبند

به خیالی که نیزه می بینند

به نوک نیزه سنگ میکوبند

**

چه کنم تا نیاوری با خود

محمل و محرمان قافله را

که ز دارالاماره میشنوم

خنده های بلند حرمله را

**

یاسها به جای خود اینجا

غنچه ای لاله رو نمیماند

تیرهایش سه شعبه دارد وای

اثری از گلو نمی ماند

**

جان دلشوره های خواهرتان

کاروان را بگو که برگردد

فکر انگشترت امانم برد

ساربان را بگو که برگردد

**

کاش میشد ز محمل زینب

باد از پرده اش گذر نکند

کاش میشد به روی اهل حرم

چشم نامحرمی نظر نکند

**

کاش میشد کم از سر طفلان

نشود دست های سقایت

چشمهایش اگر نظر بخورد

وای بر دختران نوپایت

**

تشنه ام تشنه کام و میبینم

بعد من با لبت چه ها شده است

عاقبت کوفه میرسی اما

گیسوانت ز نی رها شده است

 

حسن لطفی

برگرفته از وبلاگ یا شبیر

 

*********************

 

اشعار شب اول محرم – علی اکبر لطیفیان

 

دلم مبتلاي يتيمان مسلم

سرم خاك پاي يتيمان مسلم

كه هستم گداي يتيمان مسلم

 

يتيم و وحيد و فريد و اسيرند

دوتا مستجار و دوتا مستجيرند

 

دوتا مثل چشمه دوتا مثل آب و ...

دوتا ماهتاب و دوتا آفتاب و ...

دوتا يوسفِ رفته زير نقاب و ...

 

دو صاحب كرامت دو صاحب مدارج

دو باب العنايت دو باب الحوائج

 

دوتا قرص ماهي كه همتا ندارند

دوتا بي گناهي كه بابا ندارند

دو بي سر پناهي كه مأوا ندارند

 

يكي روح مسلم يكي جان مسلم

الهي به قربان طفلان مسلم

 

دوتا ياكريم هوايِ حسين اند

دو گلدسته يِ كربلايِ حسين اند

فدايِ همه بچه هايِ حسين اند

 

دوتا طفل بي جان دوتا طفل بي سر

يكي نذر اكبر يكي نذر اصغر

 

دو عاشق كه در دل قراري ندارند

دو خسته كه راهِ فراري ندارند

به جز گريه كردن كه كاري ندارند

 

دلِ عالم از اشك اينان شكسته

شده مويشان بسته،دندان شكسته

 

چه شد بر دهانِ دوتا بچه ها زد؟

چرا گردن آن دو را از قفا زد؟

يكي بر سرش زد يكي دست و پا زد

 

به زانو نشست و كبوتر كُشي كرد

كنار برادر، برادر كُشي كرد

 

بدن در فرات و سر هر دو را بُرد

به كيسه نهاد و به بزم جفا بُرد

گمان خولي است و سر شاه را بُرد

 

گرفتار خشم عبيدِ لعين شد

اجابت ز يا اَحكَمَ الحاكمين شد

 

علي اكبر لطيفيان

برگرفته از وبلاگ من غلام قمرم

 

**********************

 

اشعار شب اول محرم - رضا دین پرور

 

 صبرکن! شک کرده ام دیگر به خیلی چیزها

نامه های کوفه شد، منجر به خیلی چیزها

 

هرچه چشمم گشت دیدم زن صفت در کوچه هاست

چشم هایم خورده اینجا بَر، به خیلی چیزها

 

سرصدای چند آهنگر سرم را برده است

"می زنند اینجا به روحم ضربه خیلی چیزها"

 

سوت و کوریِ در و دیوارشان مصنـوعی است

می خورد این خواب مرگ آور به خیلی چیزها

 

این زبانهای دورو با بغض هر شب میدهند

ناسزا حتی به پیغمبر ؛ به خیلی چیزها

 

خواب دیدم دست و پا میزد سرم بر روی دار

خواب من تعبیر شد آخر به خیلی چیزها

 

تیرها، سرنیزه ها، شمشیرها آماده اند

می شود آویز، اینجا سَر به خیلی چیزها

 

ترس دارم از نظر تنگی دست ساربان

چشم دارد چون به انگشتر به خیلی چیزها

 

اصلاً آقا جان من، جان خودت کوفه میا

صبر کن شک کرده ام دیگر به خیلی چیزها

 

رضا دین پرور

برگرفته از وبلاگ تب می

 

**********************

 

اشعار شب اول محرم - مهدی نظری

 

برگرد آقا کوفه جای آمدن نیست

مخروبه های شهر جای یاسمن نیست

 

اینجا زمانی عطر و بویی از علی داشت

جان خودم یک ذره بوی بوالحسن نیست

 

این ها تماما نامه هاشان کذب محض است

دیدم که اینجا یک نفر هم پشت من نیست

 

خوب است آدم در دیار خود بمیرد

برگرد آقا مکه ؛اینجا که وطن نیست

 

نگذار دلشوره وجودش را بگیرد

چون کوله بار خواهرت غیر از محن نیست

 

باشد بیا ؛ اهل و عیالت را نیاور

آقای من ولله کوفه جای زن نیست

 

من بیشتر فکر حضور دخترانم

چون در میان کوفه کم دست بزن نیست

 

این ها تماما با تو قصد جنگ دارند

با اصغرت هم جنگ اینها تن به تن نیست

 

اینجا حیا و غیرت و ایمان ندارند

می بینی آخر بر تنت هم پیرهن نیست

 

برگرد ؛ اینجا صحبت از قتل است و غارت

پایان کار خیمه ات جز سوختن نیست

 

مهدی نظری

 

********************

 

اشعار شب اول محرم – محمد بیابانی

 

دلم شور می زد که از دور دیدم

دو پیغام سرخ از بیابان رسیدند

سوارانی از کوفه و غصه هایش

که پیغمبر روضة یک شهیدند

**

رسیدند و از ماجرای تو گفتند

از این که نرفتند از کوفه بیرون

مگر این که دیدند دروازة شهر

شده میزبان سری غرق در خون

**

شنیدم که گفتند باز اهل کوفه

نمک خورده اند و نمکدان شکستند

به جز کاسة کهنه عهد و پیمان

تو را سر شکستند و دندان شکستند

**

شنیدم که تا پای جان ایستادی

ولیکن به تو عرصه را تنگ کردند

تو را دوره کردند و مهمانشان را

پذیرایی آتش و سنگ کردند

**

شنیدم که از روی دارالعماره

تو را پرت کرده؛ پرت را کشیدند

تن بی سرت را به یک اسب بستند

و در کوچه ها پیکرت را کشیدند

**

شنیدم که لب تشنه جان دادی آخر

تو را آب دادند و آبی نخوردی

اگرچه لبت پاره از سنگ ها شد

ولی خیزران شرابی نخوردی

**

سرت زینت سر در شهر گردید

ولی سهم نی ها و طشت طلا نه...

تنت قسمت میخ قصاب ها شد

ولی پایمال سم اسب ها نه...

 

محمد بیابانی

 

*********************

 

اشعار شب اول محرم

 

کوفه سر فصل خزان است کجا می آیی

حرف کینه به میان است کجا می آیی

 

بامهایی که همه گل به رویم می ریزند

ذاتشان سنگ پران است  کجا می آیی

 

نیّتی که همه دنبال ادایش هستند

کشتن تشنه لبان است کجا می آیی

 

هنر مردم این طایفه مظلوم کشی است

گرگ همدست شبان است کجا می آیی

 

نذر کردند به رویت همه شمشیر کشند

بزمشان روس سنان است کجا می آیی

 

سر آویزه رسیده است به گوشم نرخ

سر شش ماهه گران است کجا می آیی

 

سم اسب است که بر کشته خود می کوبد

نعل هم مهر نشان است کجا می آیی

 

اگر شاعر این شعر را میشناسید لطفا اطلاع دهید

 

*********************

 

اشعار شب اول محرم – سعید خرازی

 

ز راه آمده از خانه یِ خدا برگرد

اگر خودم به تو گفتم بیا٬ نیا برگرد

 

تو را به حیدر کرار بگذر از کوفه

برای خاطر خیرالنساء بیا برگرد

 

برای قامت اکبر٬ دو تا عبا بردار

که جا نمیشود این تن به یک عبا برگرد

 

خدا به خیر کُند شمر چکمه پوشیده

در انتظار تو اِستاده بی حیا برگرد

 

یزید ٬ به دستش گرفته چوب منتظر است

که بر لبت بزند ضربه با عصا برگرد

 

اگر به کوفه بیایی رُباب می بیند

که می رود سر طفلش به نیزه ها برگرد

 

سعيد خرازي

برگرفته از وبلاگ من غلام قمرم

 

*********************

 

اشعار شب اول محرم – حسن لطفی

 

تشنه ام تشنه ولی آب گوارایم نیست

بین این قوم کسی تشنه ی آقایم نیست

هیچ کس نیست که سرگرم تماشایم نیست

نفسم مانده و جانی به سر و پایم نیست

 

من که شرمنده ام ای تشنه به اندازه ی شهر

چشم بر راه توام بر سر ِ دروازه يِ شهر

 

یک نفر بودم و یک شهر مرا زخم زدند

یک تن امّا همه از رسم و وفا زخم زدند

بی کس ام دیده ولی در همه جا زخم زدند

سنگ آورده و از بام و هوا زخم زدند

 

زخم بر من زده و کرده تماشا کوفه

امتحان کرده نوک نیزه ی خود را کوفه

 

تیری آماده شد و با بدنم تمرین کرد

تیغه ای ساخته شد، روی تنم تمرین کرد

پنجه ای سرزده با پیروهنم تمرین کرد

سنگ انداز ببین با دهنم تمرین کرد

 

خواستم تا بپرم از بدنم بال افتاد

کارم آخر به تهِ گودی گودال افتاد

 

آنکه دیروز نظر بر نظرم می انداخت

دیدی امروز چه خون بر جگرم می انداخت

چوب آتش زده از دور و برم می انداخت

شاخه ي شعله ور و نخل سرم می انداخت

 

دست من بند زده، موی مرا میسوزاند

دستگرمی سر ِگیسوی مرا میسوزاند

 

وای اگر یک نفر اینجا تک و تنها گردد

آنقدر داغ ببیند که قدش تا گردد

بعد، از دشنه و سر نیزه محیّا گردد

آنقدر زخم زنندش که معمّا گردد

 

به سرم آمده و باز همان خواهد شد

وای برمن که سرت سهم سنان خواهد شد

 

رسم این است که اوّل پر او می ریزند

بعد از او دور و بر پیکر او می ریزند

بعد با خنجر خود بر سر او می ریزند

بعد از آن هم به سر خواهر او می ریزند

 

آخرش هم همه بر روی تنش می کوبند

نعل تازه زده و بر بدنش می کوبند

 

حسن لطفي

برگرفته از وبلاگ یاشبیر

 

*********************

 

اشعار شب اول محرم

 

این نامه‌ها به درد ولایت نمی‌خورد

این چهره‌ها به نور هدایت نمی‌خورد

 

 بیعت نمی‌کنند مگر با فریبشان

 این دستها به درد حمایت نمی‌خورد

 

 این راز سر به مهر بماند برای بعد

 بازار کوفه جز به جنایت نمی‌خورد

 

این چشم‌های هرزه در این شهر پر گناه

بر بانویی به چشم هدایت، نمی‌خورد

 

یک ذره با اسیر مدارا نمی‌کنند

 کردارشان به هیچ حکایت نمی‌خورد

 

 از کوچه‌های شهر پر از نیزه‌دارهاست

 پس نیزه بر کسی به رعایت نمی‌خورد

 

 این حفره دست و پای مرا زخم کرده است

 گودالشان به درد سعایت نمی‌خورد

 

برگرفته از سایت دوستداران حاج منصور

 

*********************

 

اشعار شب اول محرم –  مهدی رحیمی

 

پایش امضا زدند خیلی زود

نامه را تا زدند خیلی زود

 

نامه را تا نکرده در واقع

کوفیان جا زدند خیلی زود

 

آستین های قتل مهمان را

ظهر بالا زدند خیلی زود

 

دیر نارو به فکرشان آمد

دیر... اما زدند خیلی زود

 

اول عازم شدند خیلی زود

بعد نادم شدند خیلی زود

 

باغ داران کوفه هم آن شب

سکّه لازم شدند خیلی زود

 

مثل قاضی شُریح مثل شمر

همه عالِم شدند خیلی زود

 

همه ی دارها خریدارِ

سرِ مسلم شدند خیلی زود

 

پس پریشان شدند خیلی زود

بس پشیمان شدند خیلی زود

 

پیش هفتاد و دو نفر کافر

ها...مسلمان شدند خیلی زود

 

نامه داران کوفه ظهرِ دهم

نیزه داران شدند خیلی زود

 

قاریان وای باعث قتلِ

خود قرآن شدند خیلی زود

 

اسب خون یال رفت خیلی دیر

با پر و بال رفت خیلی دیر

 

شمر آماده گشت خیلی زود

توی گودال رفت خیلی دیر

 

با حساب دو ساعت و اندی

زینب از حال رفت خیلی دیر

 

درخودش گیر کرد خیلی دیر

شمر تغییر کرد خیلی دیر

 

حلق اصغر بدون شک از آب

تیر را سیر کرد خیلی دیر

 

با حساب رقیه داغ حسین

عمُه را پیر کرد خیلی دیر

 

وَ عمو زود رفت خیلی زود

وَ عمو دیر کرد خیلی دیر

 

آفتاب سر حسین تو را

نیزه تفسیر کرد خیلی دیر

 

مهدی رحیمی

 

*********************

 

اشعار شب اول محرم

 

کاش می شد خبرم نزد تو آقا برسد

خبر تشنگی کوزه به دریا برسد

 

کاش می شد که نیایی پسر شیر خدا

تلخ خواهد شد اگر زینبت اینجا برسد

 

در پی دوستی حرمله با حرمله ها

سند غارت گهواره به امضا برسد

 

با هجومی که من امروز از اینها دیدم

روز سختی است اگر غارت فردا برسد

 

نگرانم به خداوند چنین می گویم

نکند آتش پیکان به زن ها برسد

 

شهر جز جانی و قتال  ندارد برگرد

خواهرت طاقت گودال ندارد برگرد

 

برگرفته از سایت دوستداران حاج منصور