اشعار فاطمیه – زبانحال امام علی(ع)

اشعار فاطمیه – زبانحال امام علی(ع)

 

گوشه ی چادر تو تا که به در میگیرد

مرتضی پشت سرت دست به سر میگیرد

 

تو فقط فضه بیا فاطمه را زود ببر

چون که دارد دَم در معرکه در میگیرد

 

از همان روز که برگشتی از آن کوچه حسن

زانویش را چه غریبانه به بر میگیرد

 

دخترت گفت در این خانه که نامحرم نیست

پس چرا مادرمان رُخ ز پدر میگیرد

 

فاطمه دخترمان حال تو را میداند

چند روزیست تو را زیر نظر میگیرد

 

زودتر خوب شوی فاطمه جان خوبتر است

زن همسایه سه ماه است خبر میگیرد

 

اجرا شده توسط حاج منصور ارضی در 21 بهمن 95

 

********************

 

اشعار فاطمیه – زبانحال امام علی(ع) – محمد حسن بیات لو

 

بخند...گریه ات آخر مرا ز پا انداخت

مرا ز پا و تو را دیگر از نوا انداخت

 

به جان من بخورد درد تو، نخور غصه

غم تو لرزه به اندام مرتضی انداخت

 

غریبگی نکن ای آشنای مرد غریب

بگو چگونه تورا کوچه از صدا انداخت

 

بگو چه کار کنم تا مرا حلال کنی؟

تورا حمایتِ از من در این بلا انداخت

 

دو تا نشان زده با تیر خود، زمین خوردم

همان کسی که تورا بین کوچه ها انداخت

 

ببینمت!  چقدر بد زده تو را نامرد

که ضرب پنجه او روی گونه جا انداخت

 

ببین نتیجه سیلی بی هوا این است

ز هر کلام تو یک در میان هجا انداخت

 

نفس کشیدی و من بند آمده نفسم

لباس خونی تو از نفس مرا انداخت

 

ز لب گزیدن تو درد سینه ات پیداست

جدال دنده و سینه تو را ز پا انداخت

 

علی اکبر نازک کار

 

********************

 

اشعار فاطمیه – زبانحال امام علی(ع) – علی شکاری

 

وقتی که حال و روز تو بهتر نمی شود

 در چهره ام امید میسر نمی شود

 

 با زحمتی دو دیده به من بازکن گلم

 آیینه از نگاه، مکدر نمی شود

 

 پرپر مزن میان قفس، ای شکسته پر

 این پر برای پر زدنت پر نمی شود

 

 از میخ در حکایت شرم مرا بپرس

 رویم سپید پیش پیمبر نمی شود

 

 بر روی زخم گونه ی خود جان مرتضی

 مرهم گذار، گوشه معجر نمی شود

 

 داغت عجیب پشت علی را شکسته است

 از پا فتاده، فاتح خیبر نمی شود

 

 باشد، حسین را به برم می کشم، برو!

اما بدان، محبت مادر نمی شود

 

با التماس گفت: مرو! پیش من بمان

 زهرا اشاره کرد که : دیگر نمی شود

 

علی شکاری

 

********************

 

اشعار فاطمیه – زبانحال امام علی(ع) –داریوش جعفری

 

ناله کم کن تا نبینی بر لبانم آه را

غصه ی تو داده بر من این غمِ جانکاه را

 

میکنی این خانه را خود رو براه و میبری

از دو پای حیدرت بانو توانِ راه را

 

خوب میدانم چه دردی در وجودت میکشی

زانکه دیدم دودِ بر در...خونِ بر درگاه را

 

با پرِ چادر مپوشان صورتت از روی من

تا ببینم محرمم آن چهره ی چون ماه را

 

رو به درگاه خدا کن دست خود بالا ببر

کن دعایی حالِ این قوم بدِ گمراه را

 

گر که میخواهی نمیرم جان زهرا قطع کن

گریه های جانگداز و ناله ی ناگاه را

 

میروی تو میرود سنگ صبورِ خانه ام

میروم تا پر کنم از غصه هایم چاه را

 

داریوش جعفری

 

********************

 

اشعار فاطمیه – زبانحال امام علی(ع) – داریوش جعفری

 

هر زمان کردم نظر دیدم که بیداری چرا؟

پیشِ رویم چادر از رو بر نمیداری چرا؟

 

کس نمیگوید سلامم...کس نمیگوید جواب

بین این غمها تو قفلِ غم به لب داری چرا؟

 

رنگِ رخسارت خبر از روزگارت می دهد

کارِ خانه پس چرا لبخندِ اجباری چرا؟

 

هر چه پرسیدم ز حالت زود گفتی بهترم

پس بگو دستت ز پهلو بَر نمیداری چرا؟

 

ردِّ خونی پشتِ در روی زمین بینم... ولی

خیره با چشمان کم سو سوی مسماری چرا؟ 

 

یارِ هجده ساله ام رنگت چنان صد ساله هاست 

دست بر زانو خمیده سمت دیواری چرا؟

 

این دعایت را شنیدم مرگ میکردی طلب

نوبهارِ خانه ام از عمر بیزاری چرا؟

 

ای همه پشت و پناهم عزم رفتن کرده ای؟ 

قصدِ این داری که از من دست برداری ؟ چرا؟

 

صبح تا شب کارِ خانه نیمه ی شب گرمِ آه

هر زمان کردم نظر دیدم که بیداری چرا؟

 

داریوش جعفری

 

********************

 

اشعار فاطمیه – زبانحال امام علی(ع) – محسن عرب خالقی

 

این قدربین رفتن وماندن نمان بمان

پیرم مکن ز بارغمت ای جوان بمان

 

خورشیدمن به جانب مغرب روان مشو

قدری دگر به خاطراین آسمان بمان

 

مهمان نه بهار علی پا مکش ز باغ

نیلوفر امانتی باغبان بمان

 

ای دل شکسته آه تو ما را شکسته است

ای پرشکسته پر مکش از آشیان بمان

 

دیگر محل به عرض سلامم نمی دهند

ای هم نشین این دل بی همزبان بمان

 

راضی مشو دگر به زمین خوردنم مرو

بازی نکن تو با دل این پهلوان بمان

 

روی مرا اگر به زمین می زنی بزن

اما بیا بخاطراین کودکان بمان

 

در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست

اینقدر بین رفتن وماندن نمان بمان

 

محسن عرب خالقي

 

********************

 

اشعار فاطمیه – زبانحال امام علی(ع) – حسن کردی

 

مثل شمع سحری آب شدی از گریه

از خودت بی خبری آب شدی از گریه

 

بسترت خیس شد از اشک بیا گریه نکن

ناله ها از نفس انداخت تو را گریه نکن

 

دل من از نفس سوخته ات آگاه است

مثل اینکه شب بی مادریم در راه است

 

لحظه ها سخت تر از سخت به تو میگذرند

زخم ها گرچه که مخفی ست ولی جلوه گرند

 

زهره خانه حیدر چه شده خاموشی؟

ساکتی مادر من یا نکند بی هوشی؟

 

مثل تنهایی بابا چقدر تنهایی

دور کن از سر خود فکر سفر تنهایی

 

طرحی از قامت چون کوه تو باقی مانده

سایه ای از تن مجروح تو باقی مانده

 

دور از چشم هراسان حسن گریه نکن

این چنین ناله جانسوز نزن گریه نکن

 

بعد از آن کوچه باریک بهم ریخته ای

از همان لحظه تاریک بهم ریخته ای

 

حسن کردی

 

********************

 

اشعار فاطمیه – زبانحال امام علی(ع) – مجتبی خرسندی

 

بعد از تو خانه دیگر از رونق می افتد

چون خانه ی بی مادر از رونق می افتد

 

باتو به هر ترتیب رونق دارد اما

تو می روی و آخر از رونق می افتد

 

هم خانه ی حیدر ندارد بی تو لطفی

هم خانه ی پیغمبر از رونق می افتد

 

بعد از فدک اهل ریا فهمیده بودند

با خطبه هایت منبر از رونق می افتد

 

بعد از تو مرگ و زندگی فرقی ندارد

رهبر نباشد لشکر از رونق می افتد

 

چیز عجیبی نیست این گوشه نشینی

چون مرغ بی بال و پر از رونق می افتد

 

حال علی آیینه ی بیماری توست

بی تو جهان حیدر از رونق می افتد

 

بیمار هستی ، خانه ات رونق ندارد

اما نباشی بدتر از رونق می افتد

 

مجتبی خرسندی

 

********************

 

اشعار فاطمیه – زبانحال امام علی(ع) – حبیب نیازی

 

دستِ من نیست که افتاده تنم شرمنده

مرگ آور  شده، وضعِ بدنم شرمنده

 

با نگاه خودم امروز به فضّه گفتم

بابت اینهمه زحمت شدنم شرمنده

 

قسمت این بود حسن از تو و من هم باشم

لحظه ی دیدنِ روی حسنم شرمنده

 

عطر خون از ترک سینه ی من میپیچد

پلک هم نِه ، نفسی تا بزنم شرمنده

 

به خدا یک ضرر کوچک بد سوختن است

شده جزئی ز تنم پیرهنم شرمنده

 

باید انگار سپیده به مویت سر بزند

شب طولانی غسل و کفنم شرمنده

 

دستِ تو بسته شد و دست من از کار افتاد

تا قیامت  تو  زِ من ، از تو منم شرمنده

 

حبیب نیازی

 

********************

 

اشعار فاطمیه – زبانحال امام علی(ع) – محمد حسن بیات لو

 

حرفی بزن سکوت دوای تن تو نیست

اینجابه کنج خانه که جای تن تو نیست

 

خیلی تنت ضعیف شده فکر می کنم

شاید که این لباس برای تن تو نیست

 

هنگام باز کردن در میخوری زمین

ای وای از قدم که عصای تن تو نیست

 

حوریه ی بهشت به غیر از حریر یاس

سوگند میخورم که سزای تن تو نیست

 

من نذر روزه میکنم امشب سر نماز

من حاجتم به غیر شفای تن تو نیست

 

زخمی و قد خمیده و تبدار و خسته ای

تغییر کرده این که نمای تن تو نیست

 

محمدحسن بیات لو

اشعار فاطمیه – زبانحال امام حسن(ع)

اشعار فاطمیه – زبانحال امام حسن(ع) – حسن لطفی

 

شب و کابوس از چشمِ منِ کَم سو نمی‌اُفتد

تبِ من کَم شده اما تبِ بانو نمی اُفتد

 

غرورم را شکسته خنده‌ی نامحرمی یارَب

چه دردی دارد آن کوچه که با دارو نمی‌اُفتد

 

جماعت داشت می‌آمد دلم لرزید می‌گفتم

که بیخود راهِ نامردی به ما این سو نمی‌اُفتد

 

کِشیدم قَد به رویِ پایم و آن لحظه فهمیدم

که حتی ردِ بادِ سیلی اش بر گونه می‌اُفتد

 

نشد حائِل کند دستش  گرفته بود چادر را

که وقتی دست حائِل شد کسی با رو نمی‌اُفتد

 

به رویِ شانه‌ام دستی و دستی داشت بر دیوار

به خود گفتم خیالت تخت باشد او نمی‌اُفتد

 

سیاهی رفت چشمانش  سیاهی رفت چشمانم

وَگَرنه مادری در کوچه بر زانو نمی‌اُفتد

 

میانِ خاک می‌گردیم و می‌گویم چه ضربی داشت

خدایا گوشواره اینقَدَر آنسو نمی‌اُفتد

 

دو ماهی هست کابوس است خواب هر شَبَم ، گیرم

تبِ من خوب شد اما تبِ بانو نمی‌اُفتد

 

حسن لطفی

 

*******************

 

اشعار فاطمیه – زبانحال امام حسن(ع) – حسن لطفی

 

بر شانه می‌آورد تا بانو نیافتد

آرام تا این شمع از سوسو نیافتد

 

پروانه بود و دورِ مادر چرخ می‌زد

حتی نگاهی بر جلالِ او نیافتد

 

تا دید می‌آید حرامی سویشان گفت

ای کاش راهِ نانجیب این سو نیافتد

 

خیلی حواسِ مجتبیٰ جمع است اینجا

زخمی دگر این دفعه بر بازو نیافتد

 

وقتی که زد سیلی تقلا کرد طفلی

یعنی اگر اُفتاد هم با رو نیافتد

 

پهلویِ او تازه شکسته بود اُفتاد

اما نشد بر خاک از پهلو نیافتد

 

ای کاش دیوارِ گذر احساس هم داشت

ای کاش جایِ سنگ بر اَبرو نیافتد

 

یکروز در گودال هم می‌گفت مادر

زینب بیا از رویِ زین با رو نیافتد

 

قاتل رسید و مادرش فریاد می‌کرد

ای کاش بر این سینه با زانو نیافتد

 

ای کاش آبی رویِ این لبها بریزد

یا اینکه دستش بر سرِ گیسو نیافتد

 

حسن لطفی

 

********************

 

اشعار فاطمیه – زبانحال امام حسن(ع) –  حسن لطفی

 

ای برادر چه می‌کنی با خود

چند روزیست سرد و خاموشی

سر به زانو گرفته‌ای چندی

لبِ خود می گزی نمی‌جوشی

 

یک طرف حال و روزِ غمگینت

یک طرف ناله‌هایِ مادرمان

مانده‌ام با حسین در این بِین

که چه خاکی کنیم بر سرمان

 

درد و دل کن دوباره و دریاب

خواهری را که جان به لب کردی

بَسکه در بینِ خواب لرزیدی

بَسکه در بینِ خواب تب کردی

 

مشت خود می فشاری و در اشک

چهره‌ای نا امید می بینم

چه شده در میانِ گیسویت

چند تاری سپید می بینم

 

دست بردار از دلم خواهر

که پُر از شعله و شراره شده

بعد داغی که آتشم زده است

دل نمانده که پاره پاره شده

 

روضه‌ام روضه‌هایِ یک کوچه است

کوچه‌ای سرد و کوچه‌ای تاریک

کوچه‌ای سنگی و غبار آلود

کوچه‌ای تنگ و کوچه‌ای باریک

 

بارها گفته ام خدا نکند

راهِ یاسی به لاله چین بخورد

بارها گفته ام خدا نکند

که در آنجا کسی زمین بخورد

 

ولی ای وای بر سرم آمد

کوچه خالی زِ رفت و آمد شد

چادرِ مادرم به دستم بود

که در آن کوچه راهِ ما سد شد

 

بِینِ دیوارهایِ بی احساس

ازدحامِ حرامیان دیدم

پنجه‌ها مُشت و دستها سنگین

پنجه‌ای را در آسمان دیدم

 

قد کشیدم به رویِ پا اما

حیف دستش گذشت و از سرِ من

آسمان تار شد که می‌نالید

بِینِ گرد و غبار مادر من

 

چادرش را به سر کشید و به درد

تکیه بر شانه‌ام به سختی داد

خواست مادر که خیزد از جایش

ولی اینبار هم زمین اُفتاد

 

دست بر خاک می‌کشید آرام

با دو چشمانِ تار چاره نداشت

چادرش را تکاندم و دیدم

گوش خونین و گوشواره نداشت

 

ناله ام بین خنده‌ها گُم شد

جگرم در عزایِ چشمش بود

ردِ خونی به رویِ دیوار و

جایِ دستی به جای چشمش بود

 

حسن لطفی

 

********************

 

اشعار فاطمیه – زبانحال امام حسن(ع) – حسن لطفی

 

مردک پست که عمری نمک حیدر خورد

نعره زد بر سر مادر به غرورم برخورد

 

 ایستادم به نوک پنجه ی پا اما حیف

 دستش از روی سرم رد شد و بر مادر خورد

 

هرچه کردم سپر درد و بلایش گردم

نشد ای وای که سیلی به رخش آخر خورد

 

 آه زینب تو ندیدی! به خدا من دیدم

 مادرم خورد به دیوار ولی با سر خورد

 

سیلی محکم او چشم مرا تار نمود

مادر از من دوسه تا سیلی محکمتر خورد

 

حسن ازغصه سرش را به زمین زد، غش کرد

باز زینب غم یک مرثیه ی دیگر خورد

 

 قصه ی کوچه عجیب است مهاجر اما

  وای از آن لحظه که زهرا لگدی از در خورد

 

اشعار فاطمیه – شهادت حضرت محسن(ع)

اشعار فاطمیه – شهادت حضرت محسن(ع) – محمد سعید طالبی

 

ریختند و وحشیانه با لگد در را زدند

عده ای هم جای در... پهلوی مادر را زدند

 

عده ای هیزم به دست و عده ای هم با قلاف

بی هوا آتش به پا کردند وهی... در را زدند

 

لشکر حیدر جلوی لشکری صف می کشد

این اراذل بی ترحم رکن لشکر  را زدند

 

بوی سیب فاطمه از بوسه های مصطفی است

گرگ ها از ریشه این سیب معطر را زدند

 

فاطمه گوهر ..ولی دیگر صدف در کار نیست

باز کردند آن صدف را ...وای گوهر را زدند

 

ریشه ی دین سوخته ، افتاده ساقه بر زمین

آمدند و غنچه ای که گشته پرپر را زدند

 

قنفذ و مثمار باهم کارشان را کرده اند

از جهات مختلف این یاس  حیدر را زدند

 

محمد سعید طالبی

 

*******************

 

اشعار فاطمیه – شهادت حضرت محسن(ع)

 

در شلوغی گذرها غالبا

سخت خواهد بود تنها رد شدن

وای اگر دعوا نباشد تن به تن

مانده باشد بین سیصد مرد!زن

 

جنگ جنگ عصمت و بی عصمتی ست

فاطمه بر اسم حیدر غیرتی ست

 

شعله بالا رفت زهرا جا نزد

حرفی از سازش به کافرها نزد

پشت پا بر غربت مولا نزد

جز به خون این حکم را امضا نزد

 

حکم صادر کرد با خون اینچنین

هست علی تنها امیرالمومنین

 

اهرمن هیزم بدست آمد اگر

فاطمه بسته است چادر بر کمر

گر گرفته بین آتش میخ در

باز اما میکند سینه سپر

 

 صدهزاران میخ پیش او کم است

فاطمه در راه حیدر محکم است

 

تا که دود شعله شد از در بلند

گشت دیگر ناله ی کوثر بلند

از زمین دیگر نشد پیکر بلند

زیر پا افتاده اما سربلند

 

نیمه جان هم باز او صاحب لواست

چادر خاکی او مشکل گشاست

 

گرچه هرروضه مکرر میرسد

روضه روضه حرف دیگر میرسد

این حماسه کی به آخر میرسد

ارث مادر تا به دختر میرسد

 

کربلا زهرای خیمه زینب است

روز دشمن از وقار او شب است

 

گوشه گودال تنها میشود

گرچه می افتد زمین پا میشود

زینب کرار دنیا میشود

دین  زصبرش باز احیا میشود

 

در اسیری سرفرازی میکند

صبر او با مرگ بازی میکند

 

اجرا شده توسط حاج منصور ارضی در 18 بهمن 95

 

*******************

 

اشعار فاطمیه – شهادت حضرت محسن(ع) – مهدی رحیمی

 

علی زهرای خود را بعد از آن فریاد پیدا کرد

بماند اینکه چادر را حسن در باد پیدا کرد

 

به غیر از در٬ که در هم خورد شد شرقی و غربی شد

زمان٬ خم شد شبیه فاطمه٬ ابعاد پیدا کرد

 

زمان برگشت در جای خودش آن جا که ‌در کوچه

برای خویش محسن ساعت میلاد پیدا کرد

 

نگاهی کرد توی چشم اهل خانه مولا و

برای فاطمی گشتن سه استعداد پیدا کرد

 

گمانم بعد اگر که جزء بکّائین عالم شد

کلید چاه ها را حضرت سجاد پیدا کرد

 

مدینه بدتر از کوفه ست زهرا را شکستند و

فقط گفتند درب خانه ای ایراد پیدا کرد

 

مهدی رحیمی

 

*******************

 

اشعار فاطمیه – شهادت حضرت محسن(ع) – مهدی رحیمی

 

سر به روی شانه ی دیوار...در سنگین شده

که نمی چرخد به دورش آنقدر سنگین شده

 

کوچه های شهر را برهم زده با گفتنش

باد لکنت دارد از بس که خبر سنگین شده

 

آن چنان کوچه دلش از رد پاها سیر بود

که برایش طاقت یک رهگذر سنگین شده

 

درد سیلی٬زخم پهلو٬خنده ی همسایه ها

مادرم فکری بکن٬ بار سفر سنگین شده

 

از صدای آه اهل خانه می شد حدس زد

توی کوچه ضرب دست یک نفر سنگین شده

 

آن قدر سنگین که سیلی بدون شرح را

مادرش خورده ولی گوش پسر سنگین شده

 

درب از یک سو و دیواری که در نزدیکی است

موقع برگشت سیلی بیشتر سنگین شده

 

آن قدر سنگین که از آن لحظه عمری را حسن

با تمام کوچه های شهر سر سنگین شده

 

مهدی رحیمی

 

*******************

 

اشعار فاطمیه – شهادت حضرت محسن(ع) – حسن کردی

 

قلب دنيا سنگ شد وقتي كه آن در مي شكست

بايد از شرمندگي آنجا زمين سر مي شكست

 

فاجعه تازه رقم مي خورد وقتي كوچه ديد

در كمال بهت مردم قلب حيدر مي شكست

 

چشم هاي ذولفقاري علي خون گريه داشت

هيبت اسطوره سردار خيبر مي شكست

 

آيه اي از سوره اش روي زمين افتاده بود

قامت رعنايي بانوي كوثر مي شكست

 

نيروي پروانه بر در كارگر واقع نشد

بال هايش شعله ور گرديد و پر پر مي شكست

 

در به روي شعله ها چرخيد و تا پهلو رسيد

از تلاقيِ در و ديوار مادر مي شكست

 

حسن کردی

 

*******************

 

اشعار فاطمیه – شهادت حضرت محسن(ع) – ابراهیم روشن روان

 

راه‌بندان پیش آمد،کوچه هم مسدود شد

هی قدم‌ برداشتند و هی غبار آلود شد

 

آن کسانی که ولایت را پذیرفتند، هم

فکرشان غرق خیال آتش نمرود شد

 

یک نفر میگفت : هیزم خشک باشد بهتر است

یک نفر با این کلام ازعمق دل خوشنود شد

 

خانه‌ای که عطر آن مافوقِ مُشک وعود بود

سوخت،بوی‌ ناب‌رفت‌و،جاگزینش دود شد

 

میخ داغ و سینه ای گنجینه از اسرار حق

فاصله بین در و پهلو کمی محدود شد

 

مادرسادات  پشت در ولی ...، بایک لگد...

ثلث سادات جهان بااین اثر نابود شد !!

 

شرح کوچه روضه های فاطمیه طالب است

تابگویم گوشوار فاطمه مفقود شد

 

ابراهیم روشن روان

اشعار فاطمیه – روز شهادت حضرت زهرا(س)

اشعار فاطمیه – روز شهادت حضرت زهرا(س)

 

برخواست دگر جمع کند بستر خود را

میخواست که خوشحال کند همسر خود را

 

امروز خودش پای تنور آمد و نان پخت

تا سیر کند فاطمه نان آور خود را

 

این معجر خاکی دگر اندازه ی او نیست

داده است به آتش کمی از معجر خود را

 

رفتن پسرها وسط کوچه نشستن

سخت است ببینن غم مادر خود را

 

حالا که نشد باز کند پوشیه اش را

ای کاش کمی ناز کند دختر خود را

 

چون محرم راز علی و همدم او بود

در سینه نگه داشت دَم آخر خود را

 

روح علی و فاطمه در پیکر هم بود

پس برد علی دفن کند پیکر خود را

 

اجرا شده توسط حاج منصور ارضی در 22 بهمن 95

 

********************

 

اشعار فاطمیه – روز شهادت حضرت زهرا(س) – نرگس غریبی

 

رد خونست که بر پیکر این در مانده

مثل زخمی که روی بال کبوتر مانده

لرز سختیست که بر زانوی حیدر مانده

گرد و خاکست که بر چادر مادر مانده

 

غم عالم به سرم ریخت ،امان از کوچه

همه ی بال و پرم ریخت ، امان از کوچه

 

آنقدر سوخته که چادرش از سر افتاد

دست بر شانه ی من بود که مادر افتاد

بضعه افتاد ، همه جان پیمبر افتاد

دردسر بود که در خانه ى ما شر افتاد

 

گره افتاده به این کار،امان از کوچه

خم شده حیدر کرار ، امان از کوچه

 

مانده خاکستر در ، روی پر و بال اما

مانده در گوش من آن شورش و جنجال اما

یاد آن قد خم و آن تن بی حال اما

چادری که شده در معرکه پا مال اما

 

بدتر این بود نه با پا ، که با سر افتاد

تا به روی کمر مادر من در افتاد

 

مانده نجوای شب و روز من و این کوچه

مانده این آه جگر سوز من و این کوچه

آتش و دود غم افروز من و این کوچه

حسرت مادر دیروز من و این کوچه

 

تکه تکه شده ام ، قحطی مرگ ست خدا

میکشد آه مرا ، کوچه جدا ، مرگ جدا

 

آسیابست که امروز سرش خلوت شد

یا تنوری که برایش غم نان حسرت شد

گریه در روزن چشمان همه دعوت شد

بوی مادر به لباس تن من عادت شد

 

سخت تر میگذرد ثانیه ها بی مادر

شده دلگیر همه خانه ى ما بی مادر

 

هیچ داغی بجز این داغ مرا پیر نکرد

بين موهای حسن این همه تأثیر نکرد

یل خیبر شکنی را نه زمین گیر نکرد

گریه چشمان مرا از غم تو سیر نکرد

 

آن سه تا بانی دردند ، امان از کوچه

چه جفاها که نکردند ، امان از کوچه

 

نرگس غریبی

 

********************

 

اشعار فاطمیه – روز شهادت حضرت زهرا(س) – محمد قاسمی

 

روز آخره داری کار می کنی

‎روزای خوبمو تکرار می کنی

‎ولی خانومم بدون با رفتنت

‎دنیا رو ، رو سرم آوار می کنی

 

چشمای بسته تو واکن دوباره

‎نیگا کن چجوری اشکـام میباره

‎هیچ کسی جز غم تو نمی تونه

‎مرد عالمو به زانو درآره

 

‎ای ملیکه ی منه خونه نشین

‎پاشو از جا پیش شوهرت بشین

‎از تو مسجد تا در حجره ی تو

‎می دونی چند دفعه افتادم زمین ؟

 

‎کاش میشد دست روی بازوت بذارم

‎بچّه هاتو باز رو زانوت بذارم

‎کاش می شد که قبل رفتن به سفر

‎مرهمی رو زخم پهلوت بذارم

 

‎جوونم داری با قد خم میری

‎مثه سایه از روی سرم میری

‎تو مدینه به منه شکسته دل

‎تو سلام میکردی که توهم میری...

 

‎آه سردت علی رو میلرزونه

‎جیگرم رو رفتنت می سوزونه

‎کاش میشد دست اجل بجای تو

‎منو تُوو تابوت تو بخوابونه

 

محمّدقاسمی

برگرفته از کانال حدیث اشک

 

********************

 

اشعار فاطمیه – روز شهادت حضرت زهرا(س) – قاسم صرافان

 

خیلی زوده که وداع من و تو سر برسه

با جدایی چرا این قصه به آخر برسه

 

جای مادر کی حسینت رو در آغوش بگیره

به خدا زوده که زینب به برادر برسه

 

در نفهمید مگه قلب یل خیبری تو

بذا دستای من این بار به این در برسه

 

کار دنیا رو ببین من باید اینجا باشم و

در به پهلوی گلِ فاتح خیبر برسه

 

سخته زن جارو کنه خونه رو با دست کبود

حال زن بد باشه و خوب به شوهر برسه

 

سر سفره تو بشین، من به حسین لقمه می‌دم

سخته دستای کبود تو به اونور برسه

 

خوب می‌شد کاشکی که زخمات آخه اینجوری علی

چی بگه وقتی دوباره به پیمبر برسه

 

همدم ابوتراب! قرار نبود تنها بری

چادر خاکی تو تنها به حیدر برسه

 

میدونی چی به سر علی میاد اون شبی که

از یتیمات ناله‌ی : مادر مادر ... برسه

 

کی می‌دونه که چقدر خون میشه قلب باغبون

وقتی بالای سر لاله‌ی پرپر برسه

 

بذا بند کفنو وا کنم و موی حسین

بار آخر به سر انگشتای مادر برسه

 

بذا برداره نسیم خاکتو معلوم آخه نیست

که طواف حرمت کی به کبوتر برسه

 

قاسم صرافان

 

********************

 

اشعار فاطمیه – روز شهادت حضرت زهرا(س) – وحید قاسمی

 

راضی به هر قضایِ خدا می روی علی

چون نوح سمتِ موج بلا می روی علی

 

دارم به فتحِ خیبر تو فکر می کنم

با دستهای بسته کجا می روی علی

 

ای سرشناس شهر، برای تو خوب نیست

مسجد چرا بدون عبا می روی علی

 

آشفته حالِ فاطمه ی پشتِ در نباش

قدرِ خودت به هول و ولا می روی علی

 

آیینه ی شکسته ی این کوچه ها منم

از من شکسته تر تو چرا می روی علی

 

بی رحمیِ مغیره عجب شمرگونه است

داری چه زود کرببلا می روی علی

 

این کوچه، آخرش ته گودال می رسد

داری میان حرمله ها می روی علی

 

وحید قاسمی

اشعار فاطمیه

اشعار فاطمیه - امام علی(ع) - رضا رسول زاده

 

با سوز مادرانه فقط گریه می کنی

هر شب به یک بهانه فقط گریه می کنی

 

یک شب ز درد سینه فقط آه می کشی

یک شب ز درد شانه فقط گریه می کنی

 

می ترسم این سه ساله ی تو کم بیاورد

وقتی میان خانه فقط گریه می کنی

 

حنانه ام به جان علی آب رفته ای

روزانه و شبانه فقط گریه می کنی

 

هنگام پخت نان که کمی از دل تنور

آتش کشد زبانه فقط گریه می کنی

 

من که ندیده ام که چگونه تو را زدند

از درد تازیانه فقط گریه می کنی

 

حرفی که با علی غریبت نمی زنی

آرام و مخفیانه فقط گریه می کنی

 

بعد از هزار سال تو بر غربت علی

بانوی بی نشانه فقط گریه می کنی

 

رضا رسول زاده

 

**********************

 

اشعار فاطمیه - امام علی(ع) - رضا رسول زاده

 

دیگر گلی شبیه تو پرپر نمی شود

زین پس کسی به قدر تو لاغر نمی شود

 

دستی که زیر چادر خود می کنی نهان

دیگر سپر به یاری حیدر نمی شود

 

وقتی که راه می روی از دست من بگیر

دیوار هم برای تو یاور نمی شود

 

گرچه پس از تو مونس این کودکان شوم

اما کسی به خوبی مادر نمی شود

 

نام فراق می بری و می کشی مرا

این خانه ام پس از تو منور نمی شود

 

شهر مدینه ظرفیت پاکی ات نداشت

یثرب پس از تو شهر پیمبر نمی شود

 

بالای درب خانه ی حیدر نوشته اند

هر سوره ای که سوره ی کوثر نمی شود

 

رضا رسول زاده

 

*********************

 

 

اشعار فاطمیه - امام علی(ع) - رضا رسول زاده

 

دمی که شعله به دارالشفای من افتاد

به پشت خانه ی من جانفدای من افتاد

 

دری که سوخت اساسا ز پایه اش سست است

لگد زدند و در این سرای من افتاد

 

چه آمده به سر همسرم نمی دانم

از آن به بعد دگر با وفای من افتاد

 

به اذن من همه حمله به سویم آوردند

و ریسمان به سرو دست های من افتاد

 

کننده ی در خیبر طناب پیچ که دید

به گریه مرد یهودی برای من افتاد

 

قرار بود که زهرا ز من جدا نشود

به این دلیل به کوچه به پای من افتاد

 

غلاف دست به کار شد به بازویش بس خورد

که دست فاطمه از این عبای من افتاد

 

رضا رسول زاده

 

*************************

 

اشعار فاطمیه - امام علی(ع) - رضا رسول زاده

 

حریر سبز نبوت چه شد که چین خوردی ؟

به همسرت که نگفتی کجا زمین خوردی

 

پس از نبی تو فقط غصه و فقط سیلی

برای یاری اسلام و حفظ دین خوردی

 

سر نماز جماعت نگاهشان کردم

تو لطمه خورده ای از "آن" و یا از "این" خوردی !؟

 

سند به دست ز مسجد که آمدی بیرون

چگونه سیلی از آن مرد در کمین خوردی ؟

 

دو گوشواره شکسته به گوش تو زهرا

تو هم ز دست و ز دیوار ... ! اینچنین خوردی ؟

 

گل بنفشه ی حیدر تو جام دردت را

از این کبودی یکدست بر جبین خوردی

 

به فکر حال خودت باش ارغوانی من

چقدر غصه برای من غمین خوردی

 

رضا رسول زاده

 

************************

 

اشعار فاطمیه - امام علی(ع) - رضا رسول زاده

 

پشت در ای گل من برگ و برت مانده به جا

ملک سوخته ام بال و پرت مانده به جا

 

پر شده شهر از اینکه تو دگر خواهی رفت

روی دیوار گلی ام خبرت مانده به جا

 

من ندیدم تو که دیدی ، ز نگاهت خواندم

حادثه بین دو چشمان ترت مانده به جا

 

گریه کم کن که حسین و حسن تو هستند

داغ ششماهه اگر بر جگرت مانده به جا

 

من از این خس خس هر نیمه شبت فهمیدم

زخم بر سینه ی بر من سپرت مانده به جا

 

با غلافی زد و بازوی تو از کار افتاد

رد شلاق به دست دگرت مانده به جا

 

خوب شد دست نبردی تو به گیسو زهرا

حرف نفرین که زدی تو اثرت مانده به جا

 

رضا رسول زاده

 

************************

 

اشعار فاطمیه - امام علی(ع) - مسعود اصلانی

 

مردم شهر چه ها بر جگرت آوردند

شعله بر سوختن بال و پرت آوردند

دست سمت رخ همچون قمرت آوردند

گل یاسم چه بلایی به سرت آوردند

 

خواب بودی ورم پلک ترت را دیدم

رفتی از هوش کنارم، به خودم لرزیدم

 

بعد از آن روز که من سوختنت را دیدم

مُردم و زنده شدم زخم تنت را دیدم

باورم نیست بمانی کفنت را دیدم

غیرت کوچه و اشک حسنت را دیدم

 

چند وقتیست که خوابش پر کابوس شده

غیرت کودکمان زخمی ناموس شده

 

وای اگر بال و پرت میل به پرواز کند

زخم سر بسته ی پهلوت دهن باز کند

از تب نیمه شب تو سخن آغاز کند

باید امروز نگاهت کمی اعجاز کند

 

ورنه از خس خس راه نفست می میرم

آه ، از شهر مدینه چقدر دلگیرم

 

اشک چشمان ترت کاش امانت می داد

سوزش بال و پرت کاش امانت می داد

دنده ی دردسرت کاش امانت می داد

شب و درد کمرت کاش امانت می داد

 

نقشی از صورت خورشید در این شام بکش

بسترت سرخ شده پس نفس آرام بکش

 

بشکند دست بزرگی که به رویت بد زد

از لج من به روی بازوی تو آمد زد

خواست تا دست بیافتد چقدر بی حد زد

دشمنت زخم پیاپی به دلم خواهد زد

 

با زمین خوردن تو سینه ی من تیر کشید

دست من را نفس خسته به زنجیر کشید

 

در نگاه تو غم سوختنی معلوم است

غمت از دوختن پیرهنی معلوم است

در سراشیبی گودال تنی معلوم است

کشته بی سر و پاره بدنی معلوم است

 

تکه های بدنش سهمیه هر نیزه است

زیر و رو کردن او زیر سر سر نیزه است

 

 مسعود اصلانی

 

*********************

 

اشعار فاطمیه - امام علی(ع) - مصطفی متولی

 

ناگفته ها دارد دل غم پرورت با من

حرفی بزن از گوشۀ چشم ترت با من

 

بانوی محجوبم بیا و در میان بگذار

شرح بلایی را که آمد بر سرت با من

 

از اتفاقاتی که پیش آمد در آن کوچه

آن ماجراهایی که گفته دخترت با من

 

ای کاش امکان داشت راز رو گرفتن را

یکبار می گفتی به غیر از معجرت با من

 

از تازیانه با اشاره شکوه ها دارد

لرزیدن انگشت های لاغرت با من

 

یک روز کارِ خانه، نان پختن، کمی لبخند

اما چه کاری کرد روز دیگرت با من

 

امروز از اول فقط گفتی"حلالم کن"

ای وای اگر این است حرف آخرت با من

 

قبل از تو من جان می دهم، احیاء من با تو

بعدش عزیزم کار غسل پیکرت با من

 

مصطفی متولی

 

**********************

 

اشعار فاطمیه - امام علی(ع) - یوسف رحیمی

 

جان علی! جانم فدایت کَلِّمینِی

کُشتی مرا با گریه هایت کَلِّمینِی

 

حرفی بزن، آهی بکش، بیچاره ام کرد

این اشک های بی صدایت کَلِّمینِی

 

بسته ست جان من به پلک نیمه جانت

می میرد آخر مرتضایت کَلِّمینِی

 

از غصه هایت با علی هم درد دل کن

ای در صبوری بی نهایت کَلِّمینِی

 

روضه بخوان امشب بخوان از داغ محسن

با من بگو از آن حکایت کَلِّمینِی

 

از ماجرای کوچه که چیزی نگفتی

تا دق نکرده مجتبایت کَلِّمینِی

 

پلکي بزن تا قلبهامان جان بگيرد

جان شهید کربلایت کَلِّمینِی

 

نيمه نگاهي کن به حال زينبين و

بردار دست از این دعایت کَلِّمینِی

 

ذکر شب و روزت شده «عَجِّل وَفاتِی»

آوای جانسوزت شده «عَجِّل وَفاتِی»

 

یوسف رحیمی

 

**********************

 

اشعار فاطمیه - امام علی(ع) - محمد فردوسی

 

زهرا گمان کنم که زمان سفر شده

خواب و خوراک تو چه قدر مختصر شده

 

داری برای مرگ خودت می کنی دعا

امّا غروب عمر علی جلوه گر شده

 

در زیر بار غم، بدنت آب رفته است

حالت شبیه حال دل محتضر شده

 

در خانه هم برای علی رو گرفته ای

این صورت کبود تو هم دردسر شده

 

حرفی بزن و گرنه که دق می کند حسن

حرفی بزن ببین حسنم، جان به سر شده

 

خیلی دلت برای حسین شور می زند

« جانم حسین » های تو غرق شرر شده

 

در پشت در چه بر سرت آمد که این دو ماه

دارو دگر به زخم تنت بی اثر شده؟

 

فهمیده ام که دست به پهلو گرفته ای

هر چه که پیش آمده از « میخ در » شده

 

کمتر نفس بکش به خدا می کشی مرا

خونابه های پهلوی تو بیشتر شده

 

محمد فردوسی

اشعار فاطمیه

اشعار فاطمیه – زبانحال امام علی(ع)

 

گوشه ی چادر تو تا که به در میگیرد

مرتضی پشت سرت دست به سر میگیرد

 

تو فقط فضه بیا فاطمه را زود ببر

چون که دارد دَم در معرکه در میگیرد

 

از همان روز که برگشتی از آن کوچه حسن

زانویش را چه غریبانه به بر میگیرد

 

دخترت گفت در این خانه که نامحرم نیست

پس چرا مادرمان رُخ ز پدر میگیرد

 

فاطمه دخترمان حال تو را میداند

چند روزیست تو را زیر نظر میگیرد

 

زودتر خوب شوی فاطمه جان خوبتر است

زن همسایه سه ماه است خبر میگیرد

 

اجرا شده توسط حاج منصور ارضی در 21 بهمن 95

 

********************

 

اشعار فاطمیه – زبانحال امام علی(ع) – محمد حسن بیات لو

 

بخند...گریه ات آخر مرا ز پا انداخت

مرا ز پا و تو را دیگر از نوا انداخت

 

به جان من بخورد درد تو، نخور غصه

غم تو لرزه به اندام مرتضی انداخت

 

غریبگی نکن ای آشنای مرد غریب

بگو چگونه تورا کوچه از صدا انداخت

 

بگو چه کار کنم تا مرا حلال کنی؟

تورا حمایتِ از من در این بلا انداخت

 

دو تا نشان زده با تیر خود، زمین خوردم

همان کسی که تورا بین کوچه ها انداخت

 

ببینمت!  چقدر بد زده تو را نامرد

که ضرب پنجه او روی گونه جا انداخت

 

ببین نتیجه سیلی بی هوا این است

ز هر کلام تو یک در میان هجا انداخت

 

نفس کشیدی و من بند آمده نفسم

لباس خونی تو از نفس مرا انداخت

 

ز لب گزیدن تو درد سینه ات پیداست

جدال دنده و سینه تو را ز پا انداخت

 

علی اکبر نازک کار

 

********************

 

اشعار فاطمیه – زبانحال امام علی(ع) – علی شکاری

 

وقتی که حال و روز تو بهتر نمی شود

 در چهره ام امید میسر نمی شود

 

 با زحمتی دو دیده به من بازکن گلم

 آیینه از نگاه، مکدر نمی شود

 

 پرپر مزن میان قفس، ای شکسته پر

 این پر برای پر زدنت پر نمی شود

 

 از میخ در حکایت شرم مرا بپرس

 رویم سپید پیش پیمبر نمی شود

 

 بر روی زخم گونه ی خود جان مرتضی

 مرهم گذار، گوشه معجر نمی شود

 

 داغت عجیب پشت علی را شکسته است

 از پا فتاده، فاتح خیبر نمی شود

 

 باشد، حسین را به برم می کشم، برو!

اما بدان، محبت مادر نمی شود

 

با التماس گفت: مرو! پیش من بمان

 زهرا اشاره کرد که : دیگر نمی شود

 

علی شکاری

 

********************

 

اشعار فاطمیه – زبانحال امام علی(ع) –داریوش جعفری

 

ناله کم کن تا نبینی بر لبانم آه را

غصه ی تو داده بر من این غمِ جانکاه را

 

میکنی این خانه را خود رو براه و میبری

از دو پای حیدرت بانو توانِ راه را

 

خوب میدانم چه دردی در وجودت میکشی

زانکه دیدم دودِ بر در...خونِ بر درگاه را

 

با پرِ چادر مپوشان صورتت از روی من

تا ببینم محرمم آن چهره ی چون ماه را

 

رو به درگاه خدا کن دست خود بالا ببر

کن دعایی حالِ این قوم بدِ گمراه را

 

گر که میخواهی نمیرم جان زهرا قطع کن

گریه های جانگداز و ناله ی ناگاه را

 

میروی تو میرود سنگ صبورِ خانه ام

میروم تا پر کنم از غصه هایم چاه را

 

داریوش جعفری

 

********************

 

اشعار فاطمیه – زبانحال امام علی(ع) – داریوش جعفری

 

هر زمان کردم نظر دیدم که بیداری چرا؟

پیشِ رویم چادر از رو بر نمیداری چرا؟

 

کس نمیگوید سلامم...کس نمیگوید جواب

بین این غمها تو قفلِ غم به لب داری چرا؟

 

رنگِ رخسارت خبر از روزگارت می دهد

کارِ خانه پس چرا لبخندِ اجباری چرا؟

 

هر چه پرسیدم ز حالت زود گفتی بهترم

پس بگو دستت ز پهلو بَر نمیداری چرا؟

 

ردِّ خونی پشتِ در روی زمین بینم... ولی

خیره با چشمان کم سو سوی مسماری چرا؟ 

 

یارِ هجده ساله ام رنگت چنان صد ساله هاست 

دست بر زانو خمیده سمت دیواری چرا؟

 

این دعایت را شنیدم مرگ میکردی طلب

نوبهارِ خانه ام از عمر بیزاری چرا؟

 

ای همه پشت و پناهم عزم رفتن کرده ای؟ 

قصدِ این داری که از من دست برداری ؟ چرا؟

 

صبح تا شب کارِ خانه نیمه ی شب گرمِ آه

هر زمان کردم نظر دیدم که بیداری چرا؟

 

داریوش جعفری

 

********************

 

اشعار فاطمیه – زبانحال امام علی(ع) – محسن عرب خالقی

 

این قدربین رفتن وماندن نمان بمان

پیرم مکن ز بارغمت ای جوان بمان

 

خورشیدمن به جانب مغرب روان مشو

قدری دگر به خاطراین آسمان بمان

 

مهمان نه بهار علی پا مکش ز باغ

نیلوفر امانتی باغبان بمان

 

ای دل شکسته آه تو ما را شکسته است

ای پرشکسته پر مکش از آشیان بمان

 

دیگر محل به عرض سلامم نمی دهند

ای هم نشین این دل بی همزبان بمان

 

راضی مشو دگر به زمین خوردنم مرو

بازی نکن تو با دل این پهلوان بمان

 

روی مرا اگر به زمین می زنی بزن

اما بیا بخاطراین کودکان بمان

 

در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست

اینقدر بین رفتن وماندن نمان بمان

 

محسن عرب خالقي

 

********************

 

اشعار فاطمیه – زبانحال امام علی(ع) – حسن کردی

 

مثل شمع سحری آب شدی از گریه

از خودت بی خبری آب شدی از گریه

 

بسترت خیس شد از اشک بیا گریه نکن

ناله ها از نفس انداخت تو را گریه نکن

 

دل من از نفس سوخته ات آگاه است

مثل اینکه شب بی مادریم در راه است

 

لحظه ها سخت تر از سخت به تو میگذرند

زخم ها گرچه که مخفی ست ولی جلوه گرند

 

زهره خانه حیدر چه شده خاموشی؟

ساکتی مادر من یا نکند بی هوشی؟

 

مثل تنهایی بابا چقدر تنهایی

دور کن از سر خود فکر سفر تنهایی

 

طرحی از قامت چون کوه تو باقی مانده

سایه ای از تن مجروح تو باقی مانده

 

دور از چشم هراسان حسن گریه نکن

این چنین ناله جانسوز نزن گریه نکن

 

بعد از آن کوچه باریک بهم ریخته ای

از همان لحظه تاریک بهم ریخته ای

 

حسن کردی

 

********************

 

اشعار فاطمیه – زبانحال امام علی(ع) – مجتبی خرسندی

 

بعد از تو خانه دیگر از رونق می افتد

چون خانه ی بی مادر از رونق می افتد

 

باتو به هر ترتیب رونق دارد اما

تو می روی و آخر از رونق می افتد

 

هم خانه ی حیدر ندارد بی تو لطفی

هم خانه ی پیغمبر از رونق می افتد

 

بعد از فدک اهل ریا فهمیده بودند

با خطبه هایت منبر از رونق می افتد

 

بعد از تو مرگ و زندگی فرقی ندارد

رهبر نباشد لشکر از رونق می افتد

 

چیز عجیبی نیست این گوشه نشینی

چون مرغ بی بال و پر از رونق می افتد

 

حال علی آیینه ی بیماری توست

بی تو جهان حیدر از رونق می افتد

 

بیمار هستی ، خانه ات رونق ندارد

اما نباشی بدتر از رونق می افتد

 

مجتبی خرسندی

 

********************

 

اشعار فاطمیه – زبانحال امام علی(ع) – حبیب نیازی

 

دستِ من نیست که افتاده تنم شرمنده

مرگ آور  شده، وضعِ بدنم شرمنده

 

با نگاه خودم امروز به فضّه گفتم

بابت اینهمه زحمت شدنم شرمنده

 

قسمت این بود حسن از تو و من هم باشم

لحظه ی دیدنِ روی حسنم شرمنده

 

عطر خون از ترک سینه ی من میپیچد

پلک هم نِه ، نفسی تا بزنم شرمنده

 

به خدا یک ضرر کوچک بد سوختن است

شده جزئی ز تنم پیرهنم شرمنده

 

باید انگار سپیده به مویت سر بزند

شب طولانی غسل و کفنم شرمنده

 

دستِ تو بسته شد و دست من از کار افتاد

تا قیامت  تو  زِ من ، از تو منم شرمنده

 

حبیب نیازی

 

********************

 

اشعار فاطمیه – زبانحال امام علی(ع) – محمد حسن بیات لو

 

حرفی بزن سکوت دوای تن تو نیست

اینجابه کنج خانه که جای تن تو نیست

 

خیلی تنت ضعیف شده فکر می کنم

شاید که این لباس برای تن تو نیست

 

هنگام باز کردن در میخوری زمین

ای وای از قدم که عصای تن تو نیست

 

حوریه ی بهشت به غیر از حریر یاس

سوگند میخورم که سزای تن تو نیست

 

من نذر روزه میکنم امشب سر نماز

من حاجتم به غیر شفای تن تو نیست

 

زخمی و قد خمیده و تبدار و خسته ای

تغییر کرده این که نمای تن تو نیست

 

محمدحسن بیات لو

اشعار فاطمیه

اشعار فاطمیه – امام حسن(ع) – حسن لطفی

 

غم که آوار می شود اِی وای

درد بسیار می شود اِی وای

خواب دُشوار می شود اِی وای

سُرفه خونبار می شود اِی وای

روضه تکرار می شود اِی وای

 

غربتِ بی حَدَش به یادش هست

هِق هقِ مُمتدَش به یادش هست

پسرِ ارشدش به یادش هست

قاتلی که زَدَش به یادش هست

تا که بیدار می شود اِی وای

 

کُن دعا که دِگَر زمین نَخورَد

هیچ زن در گُذَر زمین نَخورَد

لا اقل بی خبر زمین نَخورَد

پیشِ چشمِ پسر زمین نَخورَد

که چنین زار می شود اِی وای

 

شهر صد رنگ بود و مادر بود

نیَتِ چَنگ بود و مادر بود

کوچه ای تَنگ بود و مادر بود

هر طرف سنگ بود و مادر بود

فصل آزار می شود اِی وای

 

خواست پیشَش سپر شود که نشُد

سدِ چندین نفر شود که نشُد

مانعی در گُذَر شود که نشُد

قَدِّ او بیشتر شود که نشُد

حرفِ انظار می شود اِی وای

 

وای از ازدحام و نامحرم

آه بیت الحرام و نامحرم

فاصله یک دو گام و نامحرم

پا به ماهِ امام و نامحرم

چشم خونبار می شود اِی وای

 

کَمَرَش را گرفت برخیزَد

پسرش را گرفت برخیزَد

چادرش را گرفت برخیزَد

تا سرش را گرفت برخیزَد

همه جا تار می شود اِی وای

 

از زمین خوردنش شکسته شده

هفت جایِ تنش شکسته شده

حسن از دیدنش شکسته شده

هم علی هم زنش شکسته شده

 وقتِ دیدار می شود ای وای

 

با رُخِ خیس و چهره ی زردش

پسرش تا به خانه آوردش

صورتش را گرفته از مَردَش

نه که سیلی دلیلِ سر دَردَش

سنگِ دیوار می شود ای وای

 

حسن لطفی

برگرفته از سایت حدیث اشک

 

********************

 

اشعار فاطمیه – امام حسن(ع) - کرامت نعمت زاده

 

دل آدم تو این روزا فقط سر گرم نوروزه

ولی یک جای این دنیا داره یک خونه میسوزه

 

تو این روزا که آدم ها با هم شادند و میخندن

یه جایی دست مردی رو دارن نامردا میبندن

 

یکی هفت سین عیدش رو داره تو خونه میندازه

یکی هم واسه خانومش داره تابوت میسازه

 

واسه تحویل سال نو شلوغ میشه سر مادر

مثه پروانه می چرخن همه دور و بر مادر

 

من اینجا به بعدش رو برات سر بسته میخونم

برات از مجتبی میگم که خوب دردش رو میدونم

 

غم انگیزه ولی دیدم غریبی که اسیر میشه

گاهی با دیدن داغی آدم یک دفعه پیر میشه

 

چقدر سخته تو دعوایی کنارت مادرت باشه

تو تنها باشی و کوچیک ولی دشمن چهل تا شه

 

همه خفاش های شهر مسیر نور و سد کردن

تا دیدن باغبون رفته گل یاس و لگد کردن

 

یکی دستاش رفت بالا نقاب ظالمین افتاد

چطور زد رو نمیشه گفت ولی مادر زمین افتاد

 

همه هم و غمش این بود یه وقت خاکی نره خونه

میدونست با چنین حالی علی زنده نمی مونه

 

همیشه آخر قصه پر از درد غم انگیزه

گلم بار سفر بسته بهارم رو به پاییزه

 

کرامت نعمت زاده

 

*********************

 

برو برو

 رِدِت رو گم کن از دور و بر من

مگه نشنیدی حرف آخر من

درست صحبت بکن با مادر من

**

برو برو

شرّت رو از این کوچه کم کن

بسه رحمی به حال مادرم کن

بذار حالیت کنم مادر ولم کن...

**

 

*********************

 

اشعار فاطمیه – امام حسن(ع) – محسن حنیفی

 

وقتی که جنگ داس با گل در بگیرد

گلخانه را اندوه سرتاسر بگیرد

 

بر طعنه های تند و تیز داس لعنت

نگذاشت یاس خانه برگ و بر بگیرد

 

مشتش گره کرده سرش فریاد میزد

بنچاق را میخواست از مادر بگیرد

 

جای گلاب از آن گل آتش گرفته

با ضربه اش،میخواست خاکستر بگیرد

 

یک گوشواره عهد را با گوش بشکست

امکان ندارد عهد خود از سر بگیرد

 

بر غیرت پوشیه اش برخورد بانو

باید تقاص از رنگ نیلوفر بگیرد

 

با گریه های مجتبی برگشت مادر

میخواست روحش بین کوچه پر بگیرد

 

بی اعتنا بر خاک چادر باز پاشد

باید که طفل خویش را در بر بگیرد

 

می رفت خانه باغبان تنها نماند

تا رنگ لاله پهلوی بستر بگیرد

 

او اشک چشم مرتضی را پاک میکرد

اینگونه جام از ساقی کوثر بگیرد

 

محسن حنیفی

برگرفته از وبلاگ حسینیه

 

*********************

 

اشعار فاطمیه – امام حسن(ع) – حسن لطفی

 

شب و کابوس از چشمِ منِ کَم سو نمی اُفتد

تبِ من کَم شده اما تبِ بانو نمی اُفتد

 

غرورم را شکسته خنده ی نامحرمی یارَب

چه دردی دارد آن کوچه که با دارو نمی اُفتد

 

جماعت داشت می آمد دلم لرزید می گفتم

که بیخود راه نامردی به ما این سو نمی اُفتد

 

کِشیدم قَد به رویِ پایم و آن لحظه فهمیدم

که حتی ردِ بادِ سیلی اش بر گونه می اُفتد

 

نشد حائِل کند دستش گرفته بود چادر را

که وقتی دست حائِل شد کسی با رو نمی اُفتد

 

به رویِ شانه ام دستی و دستی داشت بر دیوار

به خود گفتم خیالت تخت باشد او نمی اُفتد

 

سیاهی رفت چشمانش سیاهی رفت چشمانم

وَگَرنه مادری در کوچه بر زانو نمی اُفتد

 

میان خاک میگردیم و می گویم چه ضربی داشت

خدایا گوشواره اینقَدَر آنسو نمی اُفتد

 

دو ماهی هست کابوس است خواب هر شَبَم،گیرم

تبِ من خوب شد اما تبِ بانو نمی اُفتد

 

حسن لطفی

 

*********************

 

اشعار فاطمیه – امام حسن(ع) - حسن لطفی

 

غم می وزید شادیِ ما مختصر کند

شب می رسید کامِ مرا تلخ تر کند

 

کو مَحرمی که بر درِ این خانه سر زَنَد

کو مَرهمی که بر جگرِ ما اثر کند

 

مادر که می رود همه ی خانه بی کس اند

مادر که هست خنده از اینجا گذر کند

 

باشد،مریض هم شده باشد به خانه ات

کافیست در نماز که چادر به سر کند

 

او هست نانِ تازه و گرمیِ خانه هست

کافیست در قنوت دعایی اگر کند

 

من روضه خوان خویشم و دیدی که روزگار

آتش نکرد آنچه که غم با جگر کند

 

نامردِ شهر با همه ولگردها رسید

تا که تمام قصه یِ دیوار و در کند

 

گردن کشید …دید علی نیست…شیرشد

تا بی خیال طعنه زند خنده سر کند

 

اول قباله یِ فدک از دستِ ما گرفت

می خواست تا غرورِ مرا خُرد تر کند

 

محکم گرفته مادرِ من چادرش،ولی

فرصت نشد که دست به رویش سپر کند

 

عمدا میانِ تنگیِ کوچه کشیده زد

تا ضربِ دستِ او دو برابر اثر کند

 

یک تن میانِ چند نفر حرفِ ساده نیست

مادر زدن به پیش پسر حرف ساده نیست

 

حسن لطفی

برگرفته از سایت حدیث اشک

 

*********************

 

اشعار فاطمیه – امام حسن(ع)

 

ویران شود آن کوچه که مادر زمین خورد

بین گذر با دیده های تر زمین خورد

 

زهرا و حیدر آینه بودند، هم را

زهرا زمین که خورد، پس حیدر زمین خورد

 

در سر وقار مرتضی را با خودش داشت

بدشد، میان جمعیت با سر زمین خورد

 

اهل زنا كه صحبت از دينِ خدا كرد

هم حرمت محراب، هم منبر زمين خورد

 

میگفت اگر صدیقه ای، شاهد بیاور

چه طعنه ها از مردم این سرزمین خورد

 

حوریه ای که با تلنگر لطمه می دید

با پا لگد که خورد محکمتر زمین خورد

 

هرجا پیمبر بوسه اش میزد کبود است

یعنی سفارش های پیغمبر زمین خورد

 

طفلی حسن در کوچه خیلی دست و پا زد

تا پا شود مادر، ولی آخر زمین خورد

 

این رفتن و این آمدن، چه دردسر داشت!

یک گوش سنگین شد، دوتا گوهر زمین خورد

 

خیلی دلش میخواست که زینب نفهمد

اما، نرسیده به پشت در زمین خورد

 

یک روز زیر دست و پا مادر زمین خورد

یک روز زیر دست و پا دختر زمین خورد

اشعار فاطمیه

اشعار فاطمیه – زبانحال امام حسن(ع) – حسن لطفی

 

شب و کابوس از چشمِ منِ کَم سو نمی‌اُفتد

تبِ من کَم شده اما تبِ بانو نمی اُفتد

 

غرورم را شکسته خنده‌ی نامحرمی یارَب

چه دردی دارد آن کوچه که با دارو نمی‌اُفتد

 

جماعت داشت می‌آمد دلم لرزید می‌گفتم

که بیخود راهِ نامردی به ما این سو نمی‌اُفتد

 

کِشیدم قَد به رویِ پایم و آن لحظه فهمیدم

که حتی ردِ بادِ سیلی اش بر گونه می‌اُفتد

 

نشد حائِل کند دستش  گرفته بود چادر را

که وقتی دست حائِل شد کسی با رو نمی‌اُفتد

 

به رویِ شانه‌ام دستی و دستی داشت بر دیوار

به خود گفتم خیالت تخت باشد او نمی‌اُفتد

 

سیاهی رفت چشمانش  سیاهی رفت چشمانم

وَگَرنه مادری در کوچه بر زانو نمی‌اُفتد

 

میانِ خاک می‌گردیم و می‌گویم چه ضربی داشت

خدایا گوشواره اینقَدَر آنسو نمی‌اُفتد

 

دو ماهی هست کابوس است خواب هر شَبَم ، گیرم

تبِ من خوب شد اما تبِ بانو نمی‌اُفتد

 

حسن لطفی

 

*******************

 

اشعار فاطمیه – زبانحال امام حسن(ع) – حسن لطفی

 

بر شانه می‌آورد تا بانو نیافتد

آرام تا این شمع از سوسو نیافتد

 

پروانه بود و دورِ مادر چرخ می‌زد

حتی نگاهی بر جلالِ او نیافتد

 

تا دید می‌آید حرامی سویشان گفت

ای کاش راهِ نانجیب این سو نیافتد

 

خیلی حواسِ مجتبیٰ جمع است اینجا

زخمی دگر این دفعه بر بازو نیافتد

 

وقتی که زد سیلی تقلا کرد طفلی

یعنی اگر اُفتاد هم با رو نیافتد

 

پهلویِ او تازه شکسته بود اُفتاد

اما نشد بر خاک از پهلو نیافتد

 

ای کاش دیوارِ گذر احساس هم داشت

ای کاش جایِ سنگ بر اَبرو نیافتد

 

یکروز در گودال هم می‌گفت مادر

زینب بیا از رویِ زین با رو نیافتد

 

قاتل رسید و مادرش فریاد می‌کرد

ای کاش بر این سینه با زانو نیافتد

 

ای کاش آبی رویِ این لبها بریزد

یا اینکه دستش بر سرِ گیسو نیافتد

 

حسن لطفی

 

********************

 

اشعار فاطمیه – زبانحال امام حسن(ع) –  حسن لطفی

 

ای برادر چه می‌کنی با خود

چند روزیست سرد و خاموشی

سر به زانو گرفته‌ای چندی

لبِ خود می گزی نمی‌جوشی

 

یک طرف حال و روزِ غمگینت

یک طرف ناله‌هایِ مادرمان

مانده‌ام با حسین در این بِین

که چه خاکی کنیم بر سرمان

 

درد و دل کن دوباره و دریاب

خواهری را که جان به لب کردی

بَسکه در بینِ خواب لرزیدی

بَسکه در بینِ خواب تب کردی

 

مشت خود می فشاری و در اشک

چهره‌ای نا امید می بینم

چه شده در میانِ گیسویت

چند تاری سپید می بینم

 

دست بردار از دلم خواهر

که پُر از شعله و شراره شده

بعد داغی که آتشم زده است

دل نمانده که پاره پاره شده

 

روضه‌ام روضه‌هایِ یک کوچه است

کوچه‌ای سرد و کوچه‌ای تاریک

کوچه‌ای سنگی و غبار آلود

کوچه‌ای تنگ و کوچه‌ای باریک

 

بارها گفته ام خدا نکند

راهِ یاسی به لاله چین بخورد

بارها گفته ام خدا نکند

که در آنجا کسی زمین بخورد

 

ولی ای وای بر سرم آمد

کوچه خالی زِ رفت و آمد شد

چادرِ مادرم به دستم بود

که در آن کوچه راهِ ما سد شد

 

بِینِ دیوارهایِ بی احساس

ازدحامِ حرامیان دیدم

پنجه‌ها مُشت و دستها سنگین

پنجه‌ای را در آسمان دیدم

 

قد کشیدم به رویِ پا اما

حیف دستش گذشت و از سرِ من

آسمان تار شد که می‌نالید

بِینِ گرد و غبار مادر من

 

چادرش را به سر کشید و به درد

تکیه بر شانه‌ام به سختی داد

خواست مادر که خیزد از جایش

ولی اینبار هم زمین اُفتاد

 

دست بر خاک می‌کشید آرام

با دو چشمانِ تار چاره نداشت

چادرش را تکاندم و دیدم

گوش خونین و گوشواره نداشت

 

ناله ام بین خنده‌ها گُم شد

جگرم در عزایِ چشمش بود

ردِ خونی به رویِ دیوار و

جایِ دستی به جای چشمش بود

 

حسن لطفی

 

********************

 

اشعار فاطمیه – زبانحال امام حسن(ع) – حسن لطفی

 

مردک پست که عمری نمک حیدر خورد

نعره زد بر سر مادر به غرورم برخورد

 

 ایستادم به نوک پنجه ی پا اما حیف

 دستش از روی سرم رد شد و بر مادر خورد

 

هرچه کردم سپر درد و بلایش گردم

نشد ای وای که سیلی به رخش آخر خورد

 

 آه زینب تو ندیدی! به خدا من دیدم

 مادرم خورد به دیوار ولی با سر خورد

 

سیلی محکم او چشم مرا تار نمود

مادر از من دوسه تا سیلی محکمتر خورد

 

حسن ازغصه سرش را به زمین زد، غش کرد

باز زینب غم یک مرثیه ی دیگر خورد

 

 قصه ی کوچه عجیب است مهاجر اما

  وای از آن لحظه که زهرا لگدی از در خورد

 

حسن لطفی

اشعار فاطمیه

اشعار فاطمیه - حسن لطفی

 

حرف رفتن

 

برهم بساط شادی کاشانه می زنی

وقتی که حرف رفتن از این خانه می زنی

 

کم کم که برگ برگ درخت می شودکبود

رنگ خزان به چهره ی گلخانه می زنی

 

با هر نفس چو شمع سحر ذوب می شوی

آتش به بال کوچک پروانه می زنی

 

تنها زمان دیدن بابا به چهره ات

دیدم تبسمی که غریبانه می زنی

 

دیشب که خواب چشم مرا لحظه ای ربود

دیدم دوباره موی مرا شانه می زنی

 

حسن لطفی

 

********************

 

اشعار فاطمیه - یاسر مسافر

 

روزي كه راه كوچه را سد كرده بودند

انبوه غم بر قلب احمد كرده بودند

 

اول فدك را غصب كردند ، بعد از آن هم

كار پليدي كه نبايد كرده بودند

 

چون ديده بودند پشت در زهرا نمرده

پس قصد سيلي مجدد كرده بودند

 

آيا ندانستند از اين كوچه بسيار

جمع ملائك رفت و آمد كرده بودند

 

زهرا چنين مي گفت با خود كاش قبل از

سيلي زدن اين بچه را رد كرده بودند

 

دور از نگاه مرتضي هر گوشه طفلي

آرام اما گريه بي حد كرده بودند !

 

بعد از فراق فاطمه اين خانواده

زان كوچه آيا رفت و آمد كرده بودند ؟

 

از كودكي در پاسخ اين يك سوالم

از چه مسير كوچه را سد كرده بودند ؟

 

ياسر مسافر

 

******************* 

 

اشعار فاطمیه - مصطفی متولی

 

ز بی محلی همسایه های این کوچه

دلم گرفته شبیه هوای این کوچه

 

حسن بگو پسرم جای امن می بینی؟

کجا پناه بگیرم کجای این کوچه؟

 

بیا عزیز دلم تا به خانه راهی نیست

خدا کند برسیم انتهای این کوچه

 

از این مکان و از آن دست می شود فهمید

کبود می شوم از تنگنای این کوچه

 

رسید؛ چشم خودت را ببند دلبندم

که پیر می شوی از ماجرای این کوچه

 

قباله فدکم را بده به من نامرد

نزن. بترس کمی از خدای این کوچه

 

خداکند که علی نشنود چه می گوئی

که آب می شود از ناسزای این کوچه

 

مصطفی متولی

 

******************

 

اشعار فاطمیه - علی اکبر لطیفیان

 

گریه کبود

 

چقدر آرد نشسته است روی دامانت

فدای گردش دستاس آسیا بانت

 

از آن زمان که تو را از بهشت آوردند

نشسته اند ملایک سَرِ خیابانت

 

همیشه فصل بهاری - همیشه سر سبزی

اگر چه پر شده از برگ زرد گلدانت

 

ببین که پلک خداهم به هق هق افتاده است

به گریه های کبودِ بدون پایانت

 

سرِ مزار تو حتی مدینه محرم نیست

خدا برای همین است کرده پنهانت

 

الا مسافر گندم نخورده ی دنیا

چقدر آرد نشسته است روی دامانت

 

علی اکبر لطیفیان

 

*****************

 

اشعار فاطمیه -  محسن عرب خالقی

 

 خانه بهشتی

 

در چشمهای تو خدا را دید مولا

با تو به خود بر خلق می بالید مولا

 

در خانه ای که خشت خشتش از بهشت است

بوی خدا را از تو می بوئید مولا

 

از چشمه ی فیض شما ای کوثر ناب

هر روز جام عشق می نوشید مولا

 

با اشکهایت اشک او می شد سرازیر

با خنده هایت زود می خندید مولا

 

آن روز وقتی پشت در رفتی ندیدی

از غیرتش بر خویش می پیچید مولا

 

پشت خدا خم شد ز بار غصه وقتی

از درد بازوی تو می لرزید مولا

 

جبریل با خیل ملائک روصه خوانت

وقتی به قبر تو لحد می چید مولا

 

وقتی که سر می کرد زینب چادرت را

او را میان گریه می بوسید مولا

 

امروز بر خاک مزارت اشک مهدی ست

دیروز بر قبر تو می نالید مولا

 

محسن عرب خالقی

 

*****************

 

اشعار فاطمیه - قاسم نعمتی

 

مقدس ترین

 

ای مقدس ترین کلام خدا

بر تو و عصمتت سلام خدا

 

کوثر چشمه های نوری تو

ای زلالین سبوی جام خدا

 

بر نبی بعد از آن تجرد محض

تو مطهرترین پیام خدا

 

مصطفی گفت :دخترم زهرا

محترم شد به احترام خدا

 

بسکه اعجاز می کند نامت

نام تو هم ردیف نام خدا

 

وحی مُنزل ز لعل تو می ریخت

خطبه هایت همه کلام خدا

 

حبّ تو هر دل فراری را

طرفة العین کرده رام خدا

 

فخرم این بس ز لطف دلدارم

در دلم حب فاطمه دارم

 

ای سراج المنیر، ماه علی

نور رویت چراغ راه علی

 

با ولایت مدار تر زهمه

یک تنه بوده ای سپاه علی

 

پشت گرمی حیدر کرار

سوی چشمان تو نگاه علی

 

برق لبخند پر محبت تو

نور امید هر پگاه علی

 

چادرت را تکان بده برخیز

شانه های تو تکیه گاه علی

 

صورتت رنگ چادرت گشته

در خسوفی مگر تو ماه علی

 

در دیار سلام های غریب

بستر پاک تو پناه علی

 

می شود داغ بی کسی را دید

بین این گریه ها و آه علی

 

فخرم این بس ز لطف دلدارم

در دلم حب فاطمه دارم

 

قاسم نعمتی

 

*********************

 

اشعار فاطمیه - علی اکبر لطیفیان

 

برای مادرمان

 

بر بانوی مطهرمان گریه می کنیم

بر آن همیشه بهترمان گریه می کنیم

 

با این دو زمزمی که خداوند داده است

بر آیه های کوثرمان گریه می کنیم

 

بر روی بالهای سپید ملائکه

بر آن کبود پیکرمان گریه می کنیم

 

کنجی نشته ایم و کنار پیمبران

بر دختر پیمبرمان گریه می کنیم

 

بر لاله های بستر او خیره می شویم

بر آنچه آمده سرمان گریه می کنیم

 

دیر آمدیم و حادثه او را ز ما گرفت

حالا کنار باورمان گریه می کنیم

 

قبل از حساب ، صبح قیامت که می شود

اول برای مادرمان گریه می کنیم

 

علی اکبر لطیفیان

 

******************

 

اشعار فاطمیه - مهدی نظری

 

پیش مرگ مولا

 

بال و پرم شکسته ولی باز می پرم

هی می پرم ولی به زمین می خورد سرم

 

در زیر بارشرشر این تازیانه ها

باغ بنفشه شد همه اعضای پیکرم

 

با آیه آیه خون خودم ثبت کرده ام

من پیش مرگ رهبر و  مولام حیدرم

 

دلواپس حسین نباشم!خدا گواست

با نیمه جان مانده خودباز مادرم

 

این چند ماهه روی لبم خنده گل نکرد

شرمنده ام من ازگل رخسار دخترم

 

باناله های من همه جاگریه می کند

حتی هوای خانه ابری و بسترم

 

درد ازخجالت و غم حیدر گرفته ام

دیدم شکست هیبت اودربرابرم

 

من رازدند و دست یدالله بسته بود

هی آه می کشیدکه ای وای همسرم

 

مویم نمانده است اگر ازکسی نپرس

می سوخت بین آتش این خانه معجرم

 

این زخمهاکنار،همین قاتل من است

می سوزم ازغریبی و غمهای شوهرم

 

مهدی نظری

 

*****************

 

اشعار فاطمیه - کاظم بهمنی

 

خسته ام ، منتظرم ، لحظه شماری سخت است

روز و شب از غم تو گریه و زاری سخت است

 

می روم گاه به صحرا که فقط گریه کنم

گریه وقتی به سرت سایه نداری سخت است

 

می روم تا در و همسایه نگویند به تو

گوش دادن به غم فاطمه کاری سخت است

 

طاقت آوردن این زخم زبان ها دیگر

بیش از آن سیلی و آن ضربه ی کاری سخت است

 

فرض کن پیش تو لیلای تو را آزردند

بعد از آن سر به بیابان نگذاری سخت است

 

بال و پر زخم ، قفس تنگ ، در این وضعیت

زندگی از نظر هر دو قناری سخت است

 

منتظر باش علی جان پدرم می آید

تک و تنها دل شب خاکسپاری سخت است

 

کاظم بهمنی

 

*********************

 

اشعار فاطمیه - علی اکبر لطیفیان

 

نُه سال

 

بی وفا داری تو عاطفه معنا نشود

بی تو این خانه ی ما روشن و زیبا نشود

 

هیچ دستی بجز این دست ورم کرده ی تو

در گره باز نمودن ید طولی نشود

 

تا قیامت بخدا گردن من حق داری

هیچ جا شیر زنی مثل تو پیدا نشود

 

تا نیفتم ز نفس یک نفس تازه بزن

خنده کن تا گره ی بغض گلو وا نشود

 

تکیه گاه من زانو زده برخیز ز جا

تا قد و قامت مردانه ی من تا نشود

 

چند روزیست در این خانه اجل می بینم

ترسم آن است که تا رفتن تو پا نشود

 

جان این دختر سجاده نشین کاری کن

پای تابوت تو در خانه من وا نشود

 

بی تو کار شب و روز من و این خانه غم است

زندگی کردن با مثل تو، نه سال کم است

 

علی اکبر لطیفیان

 

*******************

 

اشعار فاطمیه - سید حمید رضا برقعی

 

اذا زلزلت

 

همین که دست قلم در دوات می لرزد

به یاد مهر تو چشم فرات می لرزد

 

نهفته راز «اذا زلزلت» به چشمانت

اگر اشاره کنی کائنات می لرزد

 

«هزار نکتهء باریک تر ز مو اینجاست»

بدون عشق تو بی شک صراط می لرزد

 

مگر که خار به چشمان خضر خود دیدی

که در نگاه تو آب حیات می لرزد

 

تو را به کوثر و تطهیر و نور گریه مکن

که آیه آیه تن محکمات می لرزد

 

کنون نهاده علی سر،به روی شانهء در

و روی گونه ی او خاطرات می لرزد

 

غزل تمام نشد،چند کوچه بالاتر

میان مشک سواری فرات می لرزد

 

سپس سوار می افتد ،تو می رسی از راه

که روضه خوان شوی اما صدات می لرزد

 

و عصر جمعه کنار ضریح روی لبم

به جای شعر دعای سمات می لرزد ...

 

سید حمیدرضا برقعی

 

*******************

 

اشعار فاطمیه - علی اکبر لطیفیان

 

احتمال

 

اين بانوي آئينه و سجاده باشد

اينك ملك در پيش او استاده باشد

 

از رد پايش در دل اين كوچه پيداست

بايد كه اين بانو پيمبر زاده باشد

 

باور ندارم اين مسير ارغواني

پيمودنش آنقدرها هم ساده باشد

 

بايد هواس چادر پشمينه ‌ي او

هنگام يورش بردن اين جاده باشد

 

بايد براي ديدن هر احتمالي

آن چشم هاي عابرش آماده باشد

 

دست بدي لحن كلامش را تكان داد

شايد جواب خطبه اش را داده باشد

 

برگشت از مسجد ولي يك گوشه كز كرد

انگار كه يك اتفاق افتاده باشد

 

علی اکبر لطیفیان

 

********************

 

اشعار فاطمیه - علی اکبر لطیفیان

 

زهرا شان تو والاست ، نه والاتر از اين حرفهاست

چشم تو درياست، نه دريا تر از اين حرفهاست

 

ابتدايت انتها و انتهايت ابتداست

آن سر پيدات ، ناپيداتر از اين حرفهاست

 

بهر تو انسيه الحورا مثالي بيش نيست

خلقت انساني ات ، حورا تر از اين حرفهاست

 

جلوه ات را مصطفي و مرتضي ديدند و بس

چشم هاي خلق نابيناتر از اين حرفهاست

 

با همين سن كمت هم نوح هجده ساله اي

عمر كوتاه تو با معناتر از اين حرفهاست

 

تو سه شب كه هيچ هر شب شهر را نان ميدهي

سفره ي افطاري ات ، آقا تر ازاين حرفهاست

 

جايگاه فاطميه در سه شب محدود نيست

ليلة القدر علي يلداتر از اين حرفهاست

 

سايه ها كوچكتر از آنند تاريكت كنند

فاطمه جان روي تو زهرا تر از اين حرفهاست

 

دست بردار اي حبيبه ، دست بر معجر مبر

ارزش نفرين تو بالاتر از حرفهاست

 

علی اكبر لطيفيان

**

برگرفته از وبلاگ نود و پنج روز باران

 

****************

 

اشعار فاطمیه - محسن عرب خالقی

 

نگاه سرد مردم بود و آتش

صدا بین صدا گم بود و آتش

بجای تسلیت با دسته ی گل

هجوم قوم هیزم بود و آتش

***

گرفتی از مدینه گفتنت را

دریغ از من نمودی دیدنت را

ولی با من بگو ساعت به ساعت

چرا کردی عوض پیراهنت را

***

کمی از غسل زیر پیرهن ماند

کمی از خون خشک بر بدن ماند

کفن را در بغل بگرفت و بو کرد

همان طفلی که آخر بی کفن ماند

 

محسن عرب خالقی

 

***************

 

اشعار فاطمیه - علی اکبر لطیفیان

 

حقا

 

حقا که حقی و به نظرها نیاز نیست

حق را به شاید و به اگرها نیاز نیست

 

تو کعبه ای ، طواف تو پس گردن من است

پروانه را به گرد حجرها نیاز نیست

 

بی بال هم اگر بشوم باز می پرم

جبریل را به همت پرها نیاز نیست

 

حرف و حدیث پشت سرت را محل نده

توحید زاده را به خبرها نیاز نیست

 

گیرم کسی به یاری ات امروز پا نشد

تا هست فاطمه به دگرها نیاز نیست

 

من باشم و نباشم، فرقی نمی کند

تا آفتاب هست، قمرها نیاز نیست

 

یا اینکه من فدای تو یا اینکه هیچکس

وقتی سرم که هست به سرها نیاز نیست

 

حرف سپر فروختنت را وسط مکش

دستم که هست حرف سپرها نیاز نیست

 

محسن که جای خود حسنینم فدای تو

وقتی تو بی کسی به پسرها نیاز نیست

 

طاقت بیار ، دست تو را باز می کنم

گیسو که هست آه جگرها نیاز نیست

 

دیوار هم برای اذیت شدن بس است

دیگر فشار دادن درها نیاز نیست

 

علی اکبر لطیفیان

 

*****************

 

اشعار فاطمیه - علی اکبر لطیفیان

 

مرو که کوچه برای پرت خطر دارد

مرو که رد شدن امروز دردسر دارد

 

مگر نگفت خداوند خلقتت حتی

برای صورت تو برگ گل ضرر دارد؟

 

گمان نمی کنم این مرد بی حیا اینجا

بدون حادثه دست از سر تو بردارد

 

ز روی پوشیه زد،تازه این چنین شده ای

که چشمهات فقط دید مختصر دارد

 

نوشتند كه پيشاني ات به جايي خورد

خلاصه ضربه ي بد اينجنين اثر دارد

 

بزرگ بانوی این شهر باورت می شد

ز خاک کوچه حسن گوشواره بردارد؟

 

علي اكبر لطيفيان

**

از وبلاگ نود و پنج روز باران

 

****************

 

اشعار فاطمیه - علی اکبر لطیفیان

 

زهرا اگر نبود خدا مظهری نداشت

توحید انعکاس نمایان تری نداشت

 

جز در مقام عالی زهرا فنا شدن

ملک وجود فلسفه دیگری نداشت

 

زهرا اگر در اول خلقت ظهور داشت

دیگر خدا نیاز به پیغمبری نداشت

 

فرموده اند در برکات وجود او

زهرا اگر نبود علی همسری نداشت

 

محشر بدون مهریه همسر علی

سوگند می خوریم شفاعتگری نداشت

 

حتی بهشت با همه نهر های خود

چنگی به دل نمیزد اگر کوثری نداشت

 

دیروز اگر به فاطمه سیلی نمی زدند

دنیا ادامه داشت دگر محشری نداشت

 

علی اکبر لطیفیان

 

*****************

 

اشعار فاطمیه - مهدی نظری

 

املای فاطمیه

 

این فاطمیه باز املاء می نویسم

هی اشک می ریزم و زهرا می نویسم

 

با اشکهایم برکتیبه های هیئت

ازخاطرات تلخ مولا می نویسم

 

ازخاطراتی که علی راپیر کرده

خیلی دلم می سوزد ؛ اما می نویسم

 

از صورتی مجروح و دستی روی پهلو

از مرگ یک بانو معما می نویسم

 

دیوارهای کوچه هاشرمنده هستند

وقتی که کابوس حسن را می نویسم

 

من می نویسم روی سینه وای مادر

من می نویسم یک مدینه وای مادر

 

وقتی که چشمان مدینه خواب می شد

مادر میان زخم بستر آب می شد

 

هربار با کوچکترین پهلو به پهلو

بسترپُر از دریایی ازخوناب می شد

 

هربار چشمش سوی نوزادی می افتاد

دربین بغضی بی امان بیتاب می شد

 

هربار که سوی حسینش خیره می شد

ازاشکهایش گونه ها سیراب می شد

 

باناله ها یش گندمُ دستاس می سوخت

این چندماهه داشت کم کم یاس می سوخت

 

زخمی ترین ریحانه تاریخ اگر شد

بانو به جرم عشق پشت در سپرشد

 

هی دست می زد پشت دستُ گریه می کرد

می گفت حیدر هرچه شد در پشت در شد

 

شهر مدینه آنقدر فکرخودش بود

اصلا نمی فهمید شامش کی سحرشد

 

وقتی عدو بر سینه ی در با لگد زد

باخنده اش می گفت دیدی بی پسرشد

 

وقتی صدای ناله ازپشت در آمد

ضرب فشار سوی آن در بیشترشد

 

پیراهنش راکه به دست زینبش دید

می گفت واویلا،خدایا دردسرشد

 

آن بانویی که مثل دریابی کران بود

خیلی جوان اما چرا قامت کمان بود؟

 

مهدی نظری

 

***************

 

اشعار فاطمیه - سید رضا والا

 

سنگین تـــــر از همیشه غمــی روی سینه ام

خـــیلی دلـم برای دو خـــــط روضــــه لَـــک زده

 

انــــگار وقـــت روضــــــه مـــــادر رســیده بـــــاز

دردی که زخــــــم هـای دلـــــم را نمـــــک زده

 

حـــالا رســــیده لحــــظه در هـــــم شکـستن

بُغضی که در گـــلوی مـن اسـت و تــــرک زده

 

در روزهــــای سخــت همین فــــاطمیه است

شاید خــــدا دو چشم مـــرا هـــم محک زده

 

از آن شبی که سوخت دَرِ خانه ؛ شعله اش

آتش بـــه فـــرش و عرش و زمین و فلک زده

 

آتـــش شـــراره های خــــودش را کـــــنار در

بــر بــــال زخــــم خــــورده آن شاپــــرک زده

 

بـــــانوی آسمانـــــی این خــــــاک را ؛ عدو

آخر چرا خدا ؟ به چه جـــــرمی کـتک زده ؟

 

طــومار  رنـــج نــــامـــــه زهـــــراست از ازل

داغـــی عجــیب بر دل انـــس و مــــلک زده

 

سید رضا والا

**

برگرفته از وبلاگ تیشه های اشک

 

 

*******************

 

اشعار فاطمیه - رضا جعفری

 

هلال لاله

 

جایی برای کوثر و زمزم درست کن

اسماء برای فاطمه مرهم درست کن

 

تابوت کوچکی که بمیرم درون آن

با چند تخته چوب برایم درست کن

 

تا داغ این شقایق زخمی نهان شود

تابوتی از لطافت شبنم درست کن

 

مثل شروع زندگی مرتضی و من

بی زرق و برق و ساده و محکم درست کن

 

از جنس هیزمی که در خانه سوخت ،نه

از چند چوب و تخته محرم درست کن

 

طوری که هیچ خون نچکد از کناره اش

مثل هلال لاله کمی خم درست کن

 

رضا جعفری

اشعار ایام بعد از شهادت حضرت زهرا(س)

اشعار ایام بعد از شهادت حضرت زهرا(س) –  جواد پرچمی

 

شده ام بی قرار، بی زهرا

مثل ابر بهار، بی زهرا

 

وای بر زندگی پس از یارم

اُف بر این روزگار، بی زهرا

 

مانده ام که چرا نمُردم من

چه کنم بی نگار، بی زهرا ؟

 

کودکانم یتیم ، بی مادر 

همگی داغدار ، بی زهرا

 

خانه ام سوت و کور و خاموش و

پُر ز گرد و غبار ، بی زهرا

 

حسنم مانده با تماشای

چادری وصله دار ، بی زهرا

 

یار در خاک خفته ای دارم

حرفهای نگفته ای دارم ...

 

تو مثالی نداشتی زهرا

دست خالی نداشتی زهرا

 

زیر این خاک هم تو خورشیدی

پس زوالی نداشتی زهرا

 

ختم تو شد غریب چون یاری ...

... این حوالی نداشتی زهرا

 

چقدر فکر حال من بودی

گرچه حالی نداشتی زهرا

 

مانده ام که چطور پر زده ای

تو که بالی نداشتی زهرا

 

چقدر زود رفتی آخر تو

سن و سالی نداشتی زهرا

 

از برای عروسی زینب

تو خیالی نداشتی زهرا ؟

 

به جز این چادر پُر از وصله

هیچ مالی نداشتی زهرا

 

رفتی و خاطرات تو باقی است

فاطمه التفات تو باقی است

 

رفتی و بودن تو یادم هست

دیده ی روشن تو یادم هست

 

گوشه ی خانه ام کنار تنور

یاد نان پختن تو یادم هست

 

یاس نیلوفری من  ... زهرا

روز پژمردن تو یادم هست

 

من هنوز هم میان این کوچه

به زمین خوردن تو یادم هست

 

چه کنم با در لگد خورده

آه ، افتادن تو یادم هست

 

سختی و سوزش نفسها و

خون پیراهن تو یادم هست

 

گریه سرخ بیت الاحزان و

خنده دشمن تو یادم هست

 

کوثرم ، همسرم سفر کردی

یار و همسنگرم سفر کردی

 

جواد پرچمی

برگرفته از بانک اشعار روضه

 

***********************

 

اشعار ایام بعد از شهادت حضرت زهرا(س) - محمد بیابانی

 

از ظلم مردمان دیاری که داشتم

از دست رفت دار و نداری که داشتم

 

نه سال با تو بودم و یک عمر با نبی

یادش به خیر ایل و تباری که داشتم

 

نه سال با تو آب در این دل تکان نخورد

رفتی و رفت با تو قراری که داشتم

 

قدت شکست جای امامت مرا ببخش

افتاد روی دوش تو باری که داشتم

 

پامال گرگ های خزانی شهر شد

در پشت درب خانه بهاری که داشتم

 

دیدم تو را زدند ولی آن میان مرا

شرمندۀ تو کرد حصاری که داشتم

 

من فکر می کنم که همان بازوی کبود

از من گرفت فاطمه! یاری که داشتم

 

امروز تازه در پی تشیع آمدند

آتش زدند بر دل زاری که داشتم

 

یک روز پا به کرب و بلا باز می کند

از هیزم مدینه شراری که داشتم

 

محمد بیابانی

برگرفته از وبلاگ حسینیه

 

********************

 
اشعار ایام بعد از شهادت حضرت زهرا(س) - رضا رسول زاده
 

از عطر و بوی یاد تو این آشیان پر است

 

خانه ز گریه های شب و بی امان پر است

 

 

 

از دیده رفته ای ولی از دل نرفته ای

 

ازغصه ی تو سینه ی من همچنان پر است

 

 

 

تابوت روی دوش بهارم کشید و برد

 

دنیا بدون عشق فقط از خزان پر است

 

 

 

 

 

بشکسته بال و سوخته پر کوچ کردی و

 

یاد پریدنت دل این آسمان پر است

 

 

 

از خاطرم که لحظه ی غسلت نمی رود

 

زین غم دلم به وسعت یک کهکشان پر است

 

 

 

فضه که آب ریخت به روی تو فاطمه

 

دیدم زمینه ی تنت از ارغوان پر است

 

 

 

بعد از تو بچه های تو ساکت نمی شوند

 

خانه ز ناله های شب کودکان پر است

 

 

 

تنها به یک اشاره همه گریه می کنیم

 

جای تو هست خالی و چشمانمان پر است

 

 

 

هر جای خانه ام ، در و دیوار تا حیاط

 

از یادگارهای تو یاس جوان پر است

 

 

 

باران تمام می شود و تازه فاطمه

 

وقت سحر مدینه ز رنگین کمان پر است

 

 

 

رضا رسول زاده

 

********************

 

اشعار ایام بعد از شهادت حضرت زهرا(س) – جواد حیدری

 

تنهایم و به غربت خود گریه می کنم

بر وسعت مصیبت خود گریه می کنم

 

من آن امیر خسته دل و بی جماعتم

از دوری جماعت خود گریه می کنم

 

مردم مرا به جرم عدالت نخواستند

در حسرت عدالت خود گریه می کنم

 

دین خدا خانه نشین شد نه مرتضی

بر دین بی جماعت خود گریه می کنم

 

رحمی به قلب خسته ی اهل مدینه نیست

بر غربت امامت خود گریه می کنم

 

با یاد فاطمه که کتک خورد و دم نزد

تا قبر و تا قیامت خود گریه می کنم

 

آن لکه خون روی لباسش دلم شکست

بر یاور ولایت خود گریه می کنم

 

وقتی حسن لب از لب خود وا نمی کند

نو گفته بر مصیبت خود گریه می کنم

 

وای از عبور نیمه شبم از کنار قبر

بر صبر و استقامت خود گریه می کنم

 

سنگ مزار فاطمه بالین من شده

بر شام غرق محنت خود گریه می کنم

 

جواد حیدری

 

***********************

 

اشعار ایام بعد از شهادت حضرت زهرا(س) –  وحید محمدی

 

آسمانی ترین من امشب

آسمان را چه تیره می بینم

امشبی را چگونه تا به سحر

سر قبر ستاره بنشینم

**

 ای گلم خواب هم نمی دیدم

قاری ختم امشبت باشم

فاطمه جان چه قدر دشوار است

من پرستار زینبت باشم

**

 آسمانی ترین من امشب

آسمانت چه دیدنی شده است

حال و روز غریبی علی و

کودکانت شنیدنی شده است

**

 دائما پیش چشم خونبارم

صحنه درب و خانه می گذرد

چند وقتی است روزگارم با

گریه های شبانه می گذرد

**

روضه خوان شبانه ی خانه

سوز دل های غربت حسن است

روضه اش دائما : کسی راه

کوچه را روی مادر ما بست

**

 زینبت ، وارث دعای شبت

سر سجاده ات دعا می خواند

زیر لب ، زمزمه کنان می گفت

کاش مادر کمی دگر می ماند

**

درد دلها تمام ناشدنی است

باید اما ز تو جدا بشوم

می روم تا شبی دگر بانو

زائر تربت شما بشوم

 

وحید محمدی

 

***********************

 

اشعار ایام بعد از شهادت حضرت زهرا(س) –  محسن عرب خالقی

 

بعد تو گشته درپریشانی

آسمانم همیشه بارانی

 

ای ستون دل علی بی تو

رفته این خانه روبه ویرانی

 

باغ هجده بهار زندگی ات

چقدر زود شد زمستانی

 

تو رسیدی به ساحلی آرام

من در این لحظه های طوفانی

 

سوره ي کوثرم، سرقبرت 

کار من گشته فاتحه خوانی

 

ای رهایی دهنده از آتش 

دل من را چرا بسوزانی؟

 

این همه می زنم صدات اما

تو مرا لحظه ای نمی خوانی

 

سخت سر درگمم بگو چه کنم

بین این کوچه های حیرانی

 

منم و صدهزار درد دلم

  تويی و یک مزار پنهانی

 

محسن عرب خالقي

برگرفته از وبلاگ من غلام قمرم

 

***********************

 

اشعار ایام بعد از شهادت حضرت زهرا(س) –  علی اکبر لطیفیان

 

نام زهرا شنید و طوفان شد

رنگ پیشانی اش نمایان شد

 

اینکه دستار حیدری بسته است

ذوالفقار دلاوری بسته است

 

به چه کار آمده چه سر دارد

اینکه شمشیر بر کمر دارد

 

کس جلودار او نمی گردد

هیچ کس روبرو نمی گردد

 

غرش حیدر است طوفان است

عرق غیرت است باران نیست

 

در ظهور آمده وقار علی

قد علم کرده ذوالفقار علی

 

از ردیف عجائب است این مرد

اسد الله غالب است این مرد

 

همه در اضطراب و سر درگم

شیر شوریده بود،بر مردم

 

بیشه درمانده از هیاهویش

فاتح خیبر است،بازویش

 

نفس از سینه ها نمی آید

غیرضجه، صدا نمی آید

 

داد می زد سر تمامی شهر

یر سر بغض بی مرامی شهر

 

خاک اینجاست قبله گاه خدا

کعبه مخفی من است اینجا

 

به خداوند بی مثال واحد

آهنی گر بر این زمین برسد

 

لب تیغ من و دمار شما

وای بر حال و روزگار شما

 

آنقدر می کشم در اینجا تا

خون بگیرد تمام صحرا را

 

از من خونجگر چه می خواهید

داغ از این بیشتر چه می خواهید

 

یار نه ساله مرا کشتید

حضرت لاله مرا کشتید

 

فاطمه از شما که خیر ندید

نود و پنج روز درد کشید

 

ناله می زد برای درد کمر

ناله میزد برای درد کمر

 

تازه از این مدینه راحت شد

تازه از زخم سینه راحت شد

 

این بقیع است باغ و گلشن من

حق زهراست روی گردن من

 

علی اکبر لطیفیان

برگرفته از وبلاگ تیشه های اشک

 

***********************

 

اشعار ایام بعد از شهادت حضرت زهرا(س) –  سید محمد جوادی

 

تو گفته ای که بیا نیمه شب قرار، اینجا

کنار پهلوی زخمی، سر مزار، اینجا

 

من آمدم سر قبرت نشد دلم آرام

که خواب رفته ای ای قلب بیقرار، اینجا

 

خدا کند ز مزارت بنفشه ای بدمد

که رنگ و روی تو دارد گل بهار، اینجا

 

از آن دو چشم کبودت مرا تماشا کن

عصای دست علی هست ذوالفقار، اینجا

 

چگونه پای نلرزد کنار این تربت

ز من گرفته تو را دست روزگار، اینجا

 

چگونه پای گذارم به خانه ی بی تو

چرا به سینه نکوبم سر مزار، اینجا

 

نشسته اخترت امشب به انتظار، آنجا

نشسته ام سر قبرت به انتظار، اینجا

 

رسیده صبح بیا تا به خانه برگردیم

به کودکان دل من مزن شرار، اینجا

 

سید محمد جوادی

اشعار ایام بعد از شهادت حضرت زهرا(س)

اشعار ایام بعد از شهادت حضرت زهرا(س)

 

رنگ خزان شدم ز غمت ای خزان من

زهرای من حبیبه ی من مهربان من

 

میبینی از غمت چقدر میخورم زمین؟

دیگر شدم بدون عصا آسمان من

 

مانده هنوز بستر تو گوشه ی اتاق

با لاله اش چکار کنم باغبان من؟

 

ماندست چند تار مویت بین شانه ای

چشمم که خورد تیر کشید استخوان من

 

راحت بخواب درد کشیدن تمام شد

راحت بخواب درد کشیده جوان من

 

کابوس لحظه های علی نقش قبر توست

فکرش به هم زدست زمین و زمان من

 

چهل قبر ساختم که نفهمند هیچوقت

آخر کجاست قبر تو راز نهان من

 

گفتم در جدید بسازند بعد تو

تا میخ ها دوباره نگیرند جان من

 

حالا دگر تمام شده امتحان تو

حالا دگر شروع شده امتحان من

 

اجرا شده توسط حاج منصور ارضی در 11 اسفند 94

 

********************

 

اشعار ایام بعد از شهادت حضرت زهرا(س) –  محمد علی بیابانی

 

قرار من چه کسی بعد تو قرار علیست

پس از تو بانوی خانه! که خانه دار علیست

 

تو جسم و جان منی بین قبر خوابیدی

و این مزار، مزار تو نه مزار علیست

 

دلیل خیسی این خاک، اشک نیست فقط

کمی هم از عرق روی شرمسار علیست

 

تو یاس بودی و در باغ، پرپرت کردند

عجیب نیست اسیر خزان، بهار علیست

 

پس از تو آنچه سپید است گیسوی حسن است

پس از تو آنچه سیاه است روزگار علیست

 

غذای دیشبمان دستپخت زینب بود

چنان تو و پدرت، دخترت کنار علیست

 

دری که سوخته، دارد هنوز می سوزد

چرا که مستمع روضه های یار علیست

 

منم که ماندم و لبخند و طعنه ی یک شهر

وگرنه خانه ی تو نزد کردگار علیست

 

به روی شانه ی تو چند موی سوخته بود

نه موی سوخته بلکه طناب دار علیست

 

محمد علی بیابانی

 

********************

 

اشعار ایام بعد از شهادت حضرت زهرا(س)

 

تو رفتی و از رفتنت فاطمه

ببین قلب حیدر پر از آتشه

چه جوری ببینم جای خالیتو

که آخر منو داغ تو میکشه

**

دلم تنگ وقتی میشه میرمو

همه خاطراتامو حس میکنم

هنوز روی دستاس و پای تنور

بوی دست زهرامو حس میکنم

**

تو این شهر بعد از تو ای فاطمه

نمیخوام ببینم روی کسی

نونایی که پختی روز آخری

نرفت پایین از گلوی کسی

**

شده همدمم چادر خاکی ات

که روش ردّ امضای دست تو بود

من از روی دل تنگی سر میذارم

رو دیواری که جای دست تو بود

**

در خونه هر شب عذابم میده

از اون روز که بازوی تو خسته بود

خودم رو نمیبخشم این که نشد

صدام کردی و دست من بسته بود

**

شبا آب واسه حسین میبرم

میسوزم با حرفات بی اندازه

چشام تا میفته به هر کاسه آب

منو یاد مهریه ات میندازه

**

یه گوشه نشسته همش زینبت

دلش رو ندارم که هق هق کنه

حسن چادرت رو میبوسه همش

میترسم که آخر برات دق کنه

 

********************

 

اشعار ایام بعد از شهادت حضرت زهرا(س) –  احمد بابایی

 

چشم در راه مانده ام ، مادر!

اشک را بی اراده می داند

غصه ی ما زداغ مرگت را

مادر از دست داده می داند

**

 مادر از دست داده یعنی ما

-ما که قربان نام یار رویم-

مثل هر داغدیده ای، یارب!

"کاش" می شد سرِ مزار رویم

**

 کاش می شد سر مزار بتول

با هیاهو می آمدیم، خدا

کاش چون کودکان بی مادر

به سر و سینه می زدیم، خدا

**

 اینک اما تفاوتی نکند!

بسته ایم عهد عشق با زهرا

از همین راه دور ، می خوانیم:

«السلام علیک یا زهرا»

**

السلام علیک یا امّاه

ازچه پاسخ نمی دهی؟ مادر!

گله دارم -به اذن تو- با میخ

شِکوِه دارم -به اذن تو- با در

**

آه... ای میخ در! بتول است این

از چه این قدر شعله ور شده ای

آه... ای در! به این فشار عجیب،

قاتل مادر و پسر شده ای

**

آه... ای در! چگونه رویت شد

چه کسی گفته خون به پای تو نیست

میخ در! شرم کن ز اطفالش

"سینه ی حوریه" که جای تو نیست

**

سینه ی حوریه ست جای حسن

سینه ی حوریه ست جای حسین

... نامِ «ارباب» آمده! برویم،

از همین جا به کربلای حسین

**

دست نامرد پای مرکب ها

نعل نو تا که بست، یازهرا

زیرپای ستور... در گودال...

استخوانها...شکست... یازهرا...

 

احمد بابایی

برگرفته از وبلاگ حسینیه

 

********************

 

اشعار ایام بعد از شهادت حضرت زهرا(س) – وحید قاسمی

 

همسایه ها به مجلس ختمت نیامدند

من بودم و همین دو سه تا بچه های تو

 

خیلی به مجتبای تو بر خورد فاطمه

فامیل کم گذاشت برای عزای تو

 

جای تمام شهر خودم گریه می کنم

از بس که خالیست در این خانه جای تو

 

زهرا مرا ببخش، که نگذاشت غربتم

یک ختم با شکوه بگیرم برای تو

 

از دست گریه های تو، راحت شد این محل

شکوه نمی کنند به من از صدای تو

 

وحید قاسمی

 

********************

 

اشعار ایام بعد از شهادت حضرت زهرا(س) –  محمد حسن بیات لو

 

روی لبان هر کسی هم جا نمیگیرد علی

هم وصف او با هر قلم معنا نمیگیرد علی

 

لطف الهی شاملش باید بگردد بی گمان

درسینه ی هر ناکسی سکنی نمیگیرد علی

 

کم پیش می آیدبیاید بین مردم چون دلش

غیر از کنار فاطمه مأوا نمیگیرد علی

 

خیلی برایش بدشد آن چیزی که درآن کوچه شد

حتی سر خود را دگر بالا نمیگیرد علی

 

همسایه ها وقتی که میبینند میگویند نه!

این زندگی از نو برایت پا نمیگیرد علی

 

درخواب دیده بارها کابوس تلخی که شبی

تابوت زهرا را به روی شانه میگیرد علی

 

محمد حسن بیات لو

برگرفته از سایت حدیث اشک

 

********************

 

اشعار ایام بعد از شهادت حضرت زهرا(س)

 

مگه یادم میره شبای غربت

مگه یادم میره اون همه تهمت

مگه یادم میره کردن جسارت

 

رفتی شد حیدر آواره یازهرا

رفتی شد زینب بیچاره یا زهرا

 

مگه یادم میره اون روز خونبار

مگه یادم میره ضربه ی مسمار

مگه یادم میره اون در و دیوار

 

بی تو دنیا بی سامونه یازهرا

حیدر با غم ها میمونه یا زهرا

 

مگه یادم میره کبودی روت

مگه یادم میره دردای پهلوت

مگه یادم میره زخم رو بازوت

 

آتش... سیلی... صورت... بازو... یازهرا

حیدر میشه تنها بانو یا زهرا

 

مگه یادم میره زندگی با تو

مگه یادم میره بانو صداتو

مگه یادم میره اون خنده هاتو

 

رفتی شد حیدر آواره یازهرا

رفتی شد زینب بیچاره یازهرا

 

********************

 

اشعار ایام بعد از شهادت حضرت زهرا(س) –  نادر حسینی

 

نفرین به این زمانه که حیدر نمی شناخت

زهرا نمی شناخت،پیمبر  نمی شناخت

 

 او دست پخت و نان خودش را همیشه خورد

زهرا کنیز و قنبر و نوکر نمی شناخت

 

 دنیا به درک فاطمه هرگز نمی رسید

آنچه علی شناخت،ابوذر نمی شناخت

 

 او آمده است تا که شفاعت کند ولی

دنیای ما شفیعه ی محشر نمی شناخت

 

او آمده است تا که فدای علی شود

زهرا میان معرکه ها سر نمی شناخت

 

 گیرم چهل هزار نفر بین کوچه بود

زهرای ما سپاه و لشگر نمی شناخت

 

 خود را سپر گذاشت،سپر با پسر گذاشت

دیوار و میخ و لنگه ی یک در نمی شناخت

 

لازم نشد که روی بگیرد ز همسرش

دیگر علی قیافه ی مادر  نمی شناخت

 

اینروزها بحال  علی گریه  می کنم

ساقی کوثر است و کوثر نمی شناخت

 

 این بیت یک گریز به دشت بلا زده است

مانند همسری است که همسر نمی شناخت

 

 زهرا شهید گشت ولی در میان شهر

او را بجز علی کسی آخر نمی شناخت

 

نادر حسینی

اشعار فاطمیه – غزل مرثیه

اشعار فاطمیه – غزل مرثیه – مجید تال

 

از آنچه در دو جهان هست بیشتر دارد

فقط خدا ست که از کار او خبر دارد

 

 یکی برای علی ماند و آن یکی همه بود

اگر چه لشکر دشمن چهل نفر دارد

 

عقیق سرخ از آتش نداشت واهمه ای

کسی که کفو علی می شود جگر دارد

 

کمر به یاری تنهایی علی بسته

میان کوچه اگر دست بر کمر دارد

 

سر علی به سلامت چه باک از این سردرد

محبت ولی الله درد سر دارد

 

 کسی که شهر سر سفره قنوتش بود

چگونه دست به نفرین قوم بردارد؟

 

صدا زد: اشهد ان علی ولی الله

ولی دریغ که این شهر گوش کر دارد

 

 زمان خوردن حق علی و اولادش

سقیفه است و احادیث معتبر دارد

 

سقیفه مکتب شیطانی خلافت بود

سیاستی که برایش علی ضرر دارد

 

کنیز بیت علی خاک را طلا می کرد

سقیفه را بنگر فکر سیم و زر دارد

 

اگر چه باغ فدک نعمت فراوان داشت

ولی ولایت او بیشتر ثمر دارد

 

گرفت راه زنی را به کوچه راهزنی

در آن محله که بسیار رهگذر دارد

 

 بگو به دشمن مولا مرام ما این نیست

زمان جنگ بیاید اگر هنر دارد

 

کشید و برد، زد و رفت، من نمی دانم

حسن دقیق تر از ماجرا خبر دارد

 

بگو به شعله : چه وقت دخیل بستن بود؟

هنوز چادر او کار با بشر دارد

 

بگو به میخ : که این کعبه را خراب نکن

 غلاف کاش ازاین کار دست بر دارد

 

دهان تیغ دودم را عجیب می بندد

وصیتی که علی از پیامبر دارد

 

فدای محسن شش ماهه اش که زد فریاد

سپر ندارد اگر مادرم پسر دارد

 

به شعله سوخت پرو بال مادر، اما نه

حسین هست، حسن هست، بال و پر دارد

 

اگر خمیده علی از نماز آیات است

در آسمان غمش هاله بر قمر دارد

 

شبانه گشت به دست ستاره ها تشییع

که ماه الفت دیرینه با سحر دارد

 

میان شعله دعایش ظهور مهدی بود

که آه سوختگان بیشتر اثر دارد

 

مجید تال

 

*********************

 

اشعار فاطمیه – غزل مرثیه – محمد رضا رضایی

 

جاری نبود باده اگر خم دهن نداشت

مجنون شد آن کسی که سری در بدن نداشت

 

ارزش گرفته ام ز همین گریه ها، چه خوب!

قبلا رکاب چشم عقیق یمن نداشت

 

میسوزم از غمت که ببینی سیاهی ام

مثل دری که چاره به جز سوختن نداشت

 

زهرا بدون چون و چرا سوخت باز ساخت

پروانه ی علی صنمی با سخن نداشت

 

می سوخت فاطمه خودش از غربت علی

شمعی ست که نیاز به آتش زدن نداشت

 

محمد رضا رضایی

 

*********************

 

اشعار فاطمیه – غزل مرثیه – محمد رضا رضایی

 

برای وصف تو عالم تمام حیران شد

که وصف نقطه ی اسمت هزار دیوان شد

به یمن کوثر تو این کتاب قران شد

 

دلیل زندگیِ بچه مادرش باشد

دلیل ماندنِ قرآن ز کوثرش باشد

 

من آمدم که دلم را کمی تکان بدهید

به قدر یک نفسی هم شده امان بدهید

به دست و سینه و چشمم اگر زبان بدهید

 

چنان سرود علی یاعلی علی سازم

که عرش و فرش خدا را به لرزه اندازم

 

شراب عشق رسیده به کام نوکرها

که جز سبوی تو باشد حرام نوکرها

ببین به پا شده بازازدحام نوکرها

 

به این امید که ما را پسر خطاب کنی

لباس مشکی مان را تو انتخاب کنی

 

لباس دوخته ات را به جان که میخَرَمش

قسم به جان خودم کربلا نمی برمش

میان سینه زنی ها اگر چه میدرمش

 

ولی دگر نگذارم لباس کهنه شود

که پیش رخت عزا هر کلاس کهنه شود

 

اِراده بوده اگر که به پشت در بوده

وگر نه مرد تر از مرد با جگر بوده

اگر که فاطمه بر دین حق سپر بوده

 

علی شجاع تر از فاطمه ندارد یار

به غیر فاطمه مردی نبوده است انگار

 

میان باغچه ی یاس جای دود نبود

فدای تو بشوم صورتت کبود نبود

میان کوچه اگر کافر حسود نبود

 

فدک بهشت زمینی شیعیان میشد

ثنای آل علی ورد هر زبان میشد...

 

محمد رضا رضایی

 

*********************

 

اشعار فاطمیه – غزل مرثیه – مجتبی روشن روان

 

سوره‌ی نور سوره‌ی کوثر

السلام علیکِ یا مادر

 

ای دعاهای مستجاب رسول

شادمانی قلب پیغمبر

 

نظرت آفتاب بخشایش

 نفست نغمه‌ی لطیف سحر

 

نظری مرحمت بفرما تا...

پر شویم از ولایت حیدر

 

در مسیر محبت مولا

در دل ما بریز شوق سفر

 

مادرانه بگیر دست مرا

تا نیفتم دگر به دام خطر

 

از دعاهای صبحگاه شماست

که مرا داده‌اند دیده‌ی تر

 

ناله‌ی آتشین هیچ کسی

قدر آه شما نداشت اثر

 

نفسم را بگیر و سوز بده

سوز آتش گداز، سوز جگر

 

نیت روضه کرده‌ام رخصت

ای به راه امام، سینه سپر

 

باب کعبه کجا و هیزم خشک

درِ جنت کجا و هُرم شرر

 

خاک دنیا کجا و یاس بهشت

گل ریحان کجا و ضرب تبر

 

نفست را برید هجمه‌ی دود

سینه‌ات را شکست لطمه‌ی در

 

خاک بر  فرق من تو و سیلی...

چه شده بر شما در آن معبر

 

رخ حوری کجا و خار جفا

لاله روئید گوشه‌ی معجر

 

مجتبی روشن روان

 

*********************

 

اشعار فاطمیه – غزل مرثیه – علیرضا خاکساری

 

ای جمع خوبی‌ها و مصداق رشادت‌ها

پیداست در آیینه‌ی چشمت نجابت‌ها

 

در هر قیام تو شکوه بی‌نظیری هست

پایت ورم کرده‌ست از فرط عبادت‌ها

 

سرچشمه ی فیض الهی هستی ای بانو

با اذن تو وا می‌شود دارالعنایت‌ها

 

تفسیر ناب سوره‌ی انسان تو هستی که

میریزد از دامان پر‌مهرت کرامت‌ها

 

هم پیرهن هم نان شب می‌بخشی از لطفت

دل می بری از سائلت با این سخاوت ها

 

یاد تو کردن رونقی دارد به دنبالش

جانی دوباره می دهد نامت به هییت‌ها

 

کوچه به کوچه روضه‌ات در شهر ما برپاست

با همت و ایثار چمران‌ها و همت‌ها

 

میل اناری کن که من حاجت روا گردم

چشم امید هر شب و روز رعیت ها !

 

هر شب به انصار و مهاجر سر زدی بانو

اما دریغ از یک اجابت بعد دعوت ها

 

یک بار صحن خانه و یک بار در کوچه

با تو چه کرده ، ای فرشته هتک حرمت ها

 

انگار نه انگار "...قد آذانی... "احمد

دیوار و در بود و تو بودی و اذیت ها

 

تنها نه چادر که پرت را هم لگد کردند

در رفت و آمدهای کوچه بی مروّت ها

 

درهم شکستی تا در خانه شکست آن روز

با اتحاد بی نظیر !! بی بصیرت ها

 

أشکوا الیک یا رسول الله میخوانی

با اشک هایت ، از اهانت ها جسارت ها

 

با خود مروری میکنی الا المودة را

خسته شدی دیگر از اظهار محبت ها

 

گل از گل گلها شکفت ای مادرم وقتی

برخاستی از بستر خود بعد مدّت ها

 

دستاس یاری میکند نانی مهیا کن

آخر نتیجه می دهد مادر! ریاضت ها

 

با طعنه میسوزی و با همسایه میسازی

کم نیست از درد لگد درد شکایت ها

 

دیگر به چشم آشنایان هم نمی آیی

مانند شمعی اب گشتی از جراحت ها

 

حرف از یتیمی می زند همسایه با زینب

دلشوره میگیرد حسینت با عیادت ها

 

علیرضا خاکساری

 

*********************

 

شعر استقبال از فاطمیه – پوریا باقری

 

به نام سوره ی کوثر به عصمت مادر

به نام زینب کبری ، شکوه سر تا سر

 

شروع شد غم کوچه ، درست آنجا که...

شکست هیبت مردی به سختی حیدر

 

شکست قامت آن کوه پر صلابت تا...

صدای همسرش آمد ،  ز آستانه ی در

 

صدای له شدن غنچه ای به گوش آمد

صدای مادر خسته ، کبوتری مضطر

 

یکی نگفت که نامرد بی حیا بس کن

صدا بلند مکن در حریم پیغمبر

 

مزن لگد به در خانه ی رسول الله

مکن تو غنچه ی نشکفته را چنین پرپر

 

به قدر کافی از این قافله عقب ماندی

دگر عذاب خودت را مکن از این بدتر

 

حریم خانه ی حیدر که جای هرکس نیست

حریف شیر ولایت ، شغال و کرکس نیست

 

پوریا باقری

اشعار فاطمیه

اشعار فاطمیه –  هادی ملک پور

 

این روز ها شب و سحرت طول می کشد

حتی دقیقه در نظرت طول می کشد

 

تا دست ها به هم برسد لحظه قنوت

در پیش چشم های ترت طول می کشد

 

از کنج خانه تا دم در غصه می خورم

از بس که راه مختصرت طول می کشد

 

اینگونه پیش گر برود ای کبوترم

درمان زخم های پرت طول می کشد

 

با هر قدم که تکیه به دیوار می دهی

از بین کوچه ها گذرت طول می کشد

 

بگذر از این محله که در وقت حادثه

تا مجتبی شود سپرت طول می کشد

 

تنگ غروب می رسی و درک می کنم

درد دل تو با پدرت طول می کشد

 

گیرم به گریه دخترت آرام شد ولی

آرام کردن پسرت طول می کشد

 

گفتی مجال شرح دل شرحه شرحه نیست

افسوس  .... قصه جگرت طول می کشد

 

تو می روی و تازه شروع غم من است

گفتم به بچه ها سفرت طول می کشد

 

هادی ملک پور

 

*******************

 

اشعار فاطمیه –  مهدی رحیمی

 

جای آتش، شمع گر سوسو بگیرد بهتر است

شمع اصلا آتش از یک سو بگیرد بهتر است

 

باعث زحمت شود اصلا اگر شانه زدن

گاه روی صورتی را مو بگیرد بهتر است

 

اینکه می خواهد بگوید "بهترم" این خوب نیست

اتفاقا دست بر زانو بگیرد بهتر است

 

بی تعادل درمیان خانه جارو می زند

کشتی بی بادبان پهلو بگیرد بهتر است

 

گرچه می ارزد به شادی علی این اتفاق

فضه از دستش ولی جارو بگیرد بهتر است

 

برخلاف آنچه می گویند با این حال و روز

هرچه زهرا از علی اش رو بگیرد بهتر است

 

از علی رو را بپوشاند ولی پیش حسن

اتفاقا دست بر بازو بگیرد بهتر است

 

مهدی رحیمی

 

*******************

 

اشعار فاطمیه –  مهدی مقیمی

 

دل به جز فاطمه غمخوار نمی خواهد که

هر که شد والۀ او یار نمی خواهد که

 

باب حاجات همینجاست لبت را تر کن

حاجتت می دهد، اصرار نمی خواهد که

 

ما بدهکار تو هستیم ولی می دانیم

این طلبکار ، بدهکار نمی خواهد که

 

کعبه پوشیده سیاه از غم و یعنی که خدا

به غمت غیر عزادار نمی خواهد که

 

فدک از یک زن و فرزند گرفتن این قدر

کتک و سیلیِ بسیار نمی خواهد که

 

می شکافد به نسیمی ز وسط سینۀ گل

این فشار در و مسمار نمی خواهد که

 

ترس ، تنها ، سبب سقط جنین می گردد

پس لگد یا در و دیوار نمی خواهد که

 

چوبِ در ، بابت سوزاندنِ زهرا بس بود

هیزمِ بی حد و مقدار نمی خواهد که

 

تو که یک ضربه زدی مُرد علی در کوچه

نانجیب ، این همه تکرار نمی خواهد که

 

این جسارت ز نهان بودن قبرش پیداست

سند و مدرک و آمار نمی خواهد که

 

مهدی مقیمی

برگرفته از وبلاگ حسینیه

 

*******************

 

اشعار فاطمیه –  مهدی مقیمی

 

مدینه کاش به جز کوچۀ بنی هاشم

به سمت خانۀ ما راه دیگری هم داشت

 

که ما ز کوچۀ سیلی گذر نمی کردیم

مدینه کاش گذرگاه بهتری هم داشت

 

چه زود رفت ز یادِ مهاجر و انصار

که شهر کوچک یثرب پیمبری هم داشت

 

پیمبری که غم امت خودش را خورد

ز دیدِ شهر نه انگار دختری هم داشت

 

شکست و سوخت و خاکستریّ و میخی ماند

که باورت نشود خانه اش دری هم داشت

 

پرش شکست به ضرب غلاف ،آنگونه

که فکر هم نکنی او مگر پری هم داشت

 

به جز خمیدگیِ قامتش که حیدر دید

دو جا شکستگی و زخم بستری هم داشت

 

جفا به تک تکِ این خانواده موروثی است

مگر نه اینکه حسینش به تن سری هم داشت

 

صدای مادر او را شنید در گودال

ولی نگفت که مقتول ، مادری هم داشت

 

سری به نیزه بلند است ، حامل نیزه

نگفت این سرِ بر نیزه خواهری هم داشت

 

به کوفه کرد جسارت نگفت این بانو

دو روزِ قبل علمدار لشگری هم داشت

 

مهدی مقیمی

برگرفته از وبلاگ حسینیه

 

*******************

 

اشعار فاطمیه –  مجید تال

 

از آنچه در دوجهان هست بیشتر دارد

فقط خدا ست که از کار او خبر دارد

 

یکی برای علی ماند و آن یکی همه بود

اگر چه لشکر دشمن چهل نفر دارد

 

عقیق سرخ از آتش نداشت واهمه ای

کسی که کفو علی می شود جگر دارد

 

کمر به یاری تنهایی علی بسته

میان کوچه اگر دست بر کمر دارد

 

سر علی به سلامت چه باک از این سردرد

محبت ولی الله درد سر دارد

 

کسی که شهر سر سفرۀ قنوتش بود

چگونه دست به نفرین قوم بردارد؟!

 

صدا زد: "اشهد ان علی ولی الله"

ولی دریغ که این شهر گوش کر دارد

 

زمان خوردن حق علی و اولادش

سقیفه است و احادیث معتبر دارد

 

سقیفه مکتب شیطانی خلافت بود

سیاستی که برایش علی ضرر دارد

 

کنیزِ بیت علی خاک را طلا می کرد

سقیفه را بنگر فکر سیم و زر دارد

 

اگر چه باغ فدک نعمت فراوان داشت

ولی ولایت او بیشتر ثمر دارد

 

گرفت راه زنی را به کوچه راهزنی

در آن محله که بسیار رهگذر دارد

 

بگو به دشمن مولا مرام ما این نیست

زمان جنگ بیاید اگر هنر دارد

 

کشید و برد، زد و رفت، من نمی دانم

حسن دقیق تر از ماجرا خبر دارد

 

بگو به شعله : چه وقت دخیل بستن بود؟

هنوز چادر او کار با بشر دارد

 

بگو به میخ : که این کعبه را خراب نکن

غلاف کاش از این کار دست بر دارد

 

دهان تیغ دودم را عجیب می بندد

وصیتی که علی از پیامبر دارد

 

فدای محسن شش ماهه اش که زد فریاد

سپر ندارد اگر مادرم، پسر دارد

 

به شعله سوخت پرو بال مادر، اما نه

حسین هست، حسن هست، بال و پر دارد

 

اگر خمیده علی از نماز آیات است

در آسمان غمش هاله بر قمر دارد

 

شبانه گشت به دست ستاره ها تشییع

که ماه الفت دیرینه با سحر دارد

 

میان شعله دعایش ظهور مهدی بود

که آه سوختگان بیشتر اثر دارد

 

مجید تال

 

********************

 

اشعار فاطمیه - پوریا باقری

 

چند روزی بیشتر این خانه مادر دار نیست

چند وقتی میشود که مادرم هوشیار نیست

 

فضه آرامش بکن خونابه ها را جمع کن

این صدای سرفه های قبلی هر بار نیست

 

روی این پیراهنش جای گلی افتاده است

خوب دقت کن ببین جای نوک مسمار نیست

 

خواست مویم را کند شانه ولی افسوس که

دید بازویش دگر این شانه را بردار نیست

 

تازه فهمیدم حسن روی دلش داغ چه بود

درد او جز درد سیلی و در و دیوار نیست

 

باز بابایم رسید و مادرم بی حال بود

حق حیدر دیدن این صحنه های تار نیست

 

می نشیند کنج خانه اشک میریزد علی

چند روزی بیشتر این خانه مادر دار نیست

 

پوریا باقری

 

******************

 

اشعار فاطمیه

 

آخر گرفت دامن ما را بلای در

وقتی بلند شد به چه وضعی صدای در

 

حرمت نگه نداشت به مادر زیاد خورد

شلاق های رد شده از لا به لای در

 

مردانه ایستاد کمی هم عقب نرفت

بالا گرفت هرچقدر شعله های در

 

یکی دوتا نبود عذابی که داشتیم

دیوار هم مزاحم او شد جدای در

 

کم خواب شد نفس زدنش هم عذاب شد

جاماند روی بستر او ردّ پای در

 

 اینجا کسی بفکر تسلای ما نبود

قنفذ چقدر طعنه به ما زد برای در

 

پی میبرد چه بر سر این خانه آمده

هرکس کمی نگاه کند به نمای در

 

یک روزه پیر کرد علی را چه بی صدا

خون لخته ها که مانده روی جای جای در

 

مادر به پشت در، دم دروازه دخترش

ختم به خیر نیست دگر ماجرای در

 

اجرا شده توسط حاج منصور در 18 اسفند 94

 

*****************

 

اشعار فاطمیه –  حسن لطفی

 

از چشم های بچه ها دنیا بیاُفتد

وقتی که در بستر تنِ بابا بیاُفتد

 

بابا که بیمار است بیمار است دختر

بابا نباشد از غذا حتیٰ بیاُفتد

 

دختر که بی بابا شود باید بدانی

پیش از تمام بچه ها از پا بیاُفتد

 

از دستمالی که سرش بسته است زینب

امید دارد این تبِ بالا بیاُفتد

 

وقتی که شانه می زند می میرد از درد

وقتی که او پا می شود مولا بیاُفتد

 

پیداست تا پیشِ بقیع رَدِ مسیرش

از قطره خونی که در این صحرا بیاُفتد

 

بر شانه یِ دو کودکش می آید اما

یا خم شود از درد پهلو یا بیاُفتد

 

خاکِ مزارش را به سر می ریزد ای داد

آنقدر می گرید خودش آنجا بیاُفتد

 

مانند آن در ، سایبانش را شکستند

تا سایبانش بر سرِ آنها بیاُفتد

 

طوری زمین خورده که پلکش وا نگردد

طوری زدندش تا به رویش جا بیاُفتد

 

در شام هم می گفت دختر بچه بابا

ای کاش راهت یک سحر اینجا بیاُفتد

 

باید توقع داشت پهلویی نماند

 وقتی که دختر زیر دست و پا بیاُفتد

 

وقتی که دستش می رود جای دو چشمش

حَق می دهی این طفلِ نابینا بیاُفتد

 

تا سنگ فرشِ کوچه های شام را دید

دلشوره دارد از سَرِ نِی ها بیاُفتد

 

با تاب خوردنهایِ نیزه گفت عمه

آنقدر اینجا می زنندش تا بیاُفتد

 

بابا گذشت از من دعایی کن مبادا

دست کسی بر گیسویی تنها بیاُفتد

 

هر بار می بیند تنش را عمه جانش

بد جور یادِ مادرش زهرا بیاُفتد

 

حسن لطفی

 

********************

 

اشعار فاطمیه –  مهدی رحیمی

 

اول هرچیز را حیدر مشخص می کند

آخرش تکلیف را کوثر مشخص می کند

 

حیدری نیمه ابری یا حسینی شدید

پس هوای خانه را مادر مشخص می کند

 

چشم می بندم صدای پای مادر درسرم

راه باقیمانده را تا در مشخص می کند

 

اولش آهسته بعدش با قدم های سریع

روضه را اینگونه تا آخر مشخص می کند

 

باصدا کردم تجسم صحنه را، ازچشم هم؛

گوش گاهی صحنه را بهتر مشخص می کند

 

درمیان بسترش تکلیف کل شیعه را

فاطمه با یک تکان سر مشخص می کند

 

درمیان بچه‌های فاطمه ازاین به بعد

سهم غربت را فقط خواهر مشخص می کند

 

بین آقا زاده هایش هم مسیر روضه را

غالبا فرزند کوچکتر مشخص می کند

 

سرنوشت عالمی را میخ در معلوم کرد

بعد ازاین تکلیف را خنجر مشخص می کند

 

مهدی رحیمی

 

********************

 

اشعار فاطمیه – مناجات با پیامبر(ص)

 

تو رفتی و زهرا به حال زار افتاد

کارم برای مرگ به اصرار افتاد

 

رفتی اراذل خانه را آتش کشیدند

انسیه الحورات بین نار افتاد

 

دستی که می بوسیدی اش نوبت به نوبت

در کوچه با ضرب غلاف از کار افتاد

 

با مخزن الاسرار من لج کرده بودند

یک جور زد بر سینه ام مسمار افتاد

 

من که خودم از حال رفتم! فضه میگفت:

در شُل شد و روی سرم انگار افتاد

 

یک عده اَبْتر انتقام از من گرفتند

بارم میان آن در و دیوار افتاد

 

افتادم و از روی من یک شهر رد شد

یَثرب به فکر اذیت و آزار افتاد

 

شلاق بالا رفت و من چیزی ندیدم

رَدّش ولی بر بازویم بسیار افتاد

 

من کوچه رفتم دخترانم ارث بردند

زینب گذارش تا سر بازار افتاد

 

من بین زنهای مدینه خطبه خواندم

او در میان دسته ی اشرار افتاد

 

اجرا شده توسط حاج منصور در 26 بهمن 94

 

********************

 

اشعار فاطمیه –  حسن بیاتانی

 

و قصه خواست ببیند یکی نبودش را

بنا کند پس از آن گنبد کبودش را

 

خدای قصه یکی بود و سخت تنها بود

یکی نبود و خدا در دلش سخن ها بود

 

یکی نبود که جانی به داستان بدهد

و مثل آینه او را به او نشان بدهد

 

یکی که مثل خودش تا همیشه نور دهد

یکی که نور خودش را از او عبور دهد

 

یکی که مَطلع پیدایش ازل بشود

و قصه خواست که این مثنوی غزل بشود

 

نوشت آینه و خواست برملا باشد

نخواست غیر خودش هیچ کس خدا باشد

 

نوشت آینه و محو او شد آیینه

نخواست آینه اش از خودش جدا باشد

 

شکفت آینه با یک نگاه؛ کوثر شد

که انعکاس خداوندی خدا باشد

 

شکفت آینه و شد دوازده چشمه

و خواست تا که در این چشمه ها فنا باشد

 

و چشمه ها همه رفتند تا به او برسند

به او که خواست خدا چشمه ی بقا باشد

 

نگاه کرد، و آیینه را به بند کشید

که اصلاً از همه ی قیدها رها باشد

 

خدا، خدای جلالت خدای غیرت بود

که خواست، آینه ناموس کبریا باشد

 

نشست؛ بر رخ آیینه اش نقاب انداخت

و نرم سایه ی خود را بر آفتاب انداخت

 

در این حجاب، جلال و جمال "او" پیداست

"هزار نکته ی باریک تر ز مو اینجاست"

 

نشاند پیش خودش یاس آفرینش را

و داد دسته ی دستاس آفرینش را

 

به دست او که دو عالم، غبار معجر او

و داد دست خدا را به دست دیگر او

 

به قصه گفت ببیند یکی نبودش را

بنا کند پس از این گنبد کبودش را...

 

رسید قصه به اینجا که زیر چرخ کبود

زنی، ملازم دستاس، خیره بر در بود

 

چرا که دست خداوند، رفته بود از فرش

انار تازه بچیند برای او در عرش

 

کمی بلندتر از گریه های کودکشان

درخت های جهان در حیاط کوچکشان

 

کنار باغچه، زن داشت ربنا می کاشت

برای تک تک همسایه ها دعا می کاشت

 

و بی قرارتر از کودکی که در بر داشت

غروب می شد و زن فکر شام در سر داشت

 

چه خانه ای ست که حتی نسیم در می زد

فدای قلب تو وقتی یتیم در می زد

 

صدای پا که می آمد تو پشت در بودی

به یاد در زدن هر شب پدر بودی

 

فقیر دیشب از امشب اسیر آمده بود

اسیر لقمه ی نانت فقیر آمده بود

 

صدای پا که می آید... علی ست شاید... نه...

همیشه پشت در اما...کسی که باید... نه...

 

نسیمی از خم کوچه، بهار می آورد

علی برای حبیبش انار می آورد

 

خبر دهان به دهان شد انار را بردند

و سهم یک زن چشم انتظار را خوردند

 

ز باغ سبز تو هیزم به بار آوردند

انار را همه بردند و نار آوردند

 

قرار بود نرنجی ز خار هم... اما...

به چادرت ننشیند غبار هم... اما...

 

قرار بود که تنها تو کار ِخانه کنی

نه این که سینه سپر، پیش تازیانه کنی

 

فدای نافله ات! از خدا چه می خواهی؟

رمق نمانده برایت...شفا نمی خواهی؟

 

صدای گریه ی مردی غریب می آید

تو می روی همه جا بوی سیب می آید

 

تو رفته بودی و شب بود و آسمان، بی ماه

به عزت و شرف لاإله إلاالله

 

خدای قصه یکی بود و سخت تنها بود

یکی نبود و خدا در دلش سخن ها بود

 

و قصه رفت بگرید، یکی نبودش را

سیاه پوش کند گنبد کبودش را

 

حسن بیاتانی

برگرفته از وبلاگ حسینیه

 

********************

 

اشعار فاطمیه –  حسن لطفی

 

در کنده شد از جا و سَرِ شعله زدن داشت

از هیزم از آتش و از دود سخن داشت

 

شد سرخ به جایِ همه از فرطِ خجالت

میخی که نگاهی به من و گریه من داشت

 

برخواست کمر بندِ علی ماند به دستش

انگار نه انگار که صد زخم به تن داشت

 

وقتی که جماعت به سرش ریخت زمین خورد

وقتی که زمین خورد نگاهی به حسن داشت

 

جا پای مغیره به روی چادرش افتاد

از سینه خوردش خبری مطمئنن داشت

 

در خانه و در کوچه و حتی دمِ مسجد

ای وای که قنفذ همه جا دست بزن داشت

 

این دست شکستن عرق شهر درآورد

این طور کشاندن به خدا داد زدن داشت

 

کابوس نمیکرد رها حال حسن را

یک عمر فقط ناله ی نامرد نزن داشت

 

مانند حسینش شده محسن ، جگرش سوخت

می گفت علی محسن ما کاش کفن داشت

 

حسن لطفی

برگرفته از سایت حدیث اشک

علی اکبر لطیفیان- حضرت زهرا(س)-مدح و شهادت

زهرا همان کسی است که بیت محقرش

طعنه زده به عرش و تمامی گوهرش

او را خدا برای خودش آفریده است

تا اینکه هر سحر بنشیند برابرش

شرط پیمبری به پسر داشتن که نیست

مردی پیمبر است که زهراست دخترش

مانند احترام خداوند واجب است

حفظ مقام فاطمه حتی به مادرش

یک نیمه اش نبوت و نیمش ولایت است

حالا علی صداش کنم یا پیمبرش

دست توسل همه انبیاء بود

بر رشته های چادری فردای محشرش

....

ما بچه های فاطمه ممنون فضه ایم

از اینکه وا نشد، پس در پای دخترش

مسمار در اگر چه برایش مزاحم است

اما مجال نیست که بیرون بیاورش

علی اکبر لطیفیان- حضرت زهرا(س)-مدح

دست خدا در خلقت زهرا چه ها کرد

سر تا به پا اعجاز را بر او عطا کرد

تا اینکه گنج مخفی اش پنهان نماند

طرح جدیدی از خداوندی به پا کرد

نوری سرشت و مدتی بعد از سرشتن

او را به نام حضرت زهرا صدا کرد

وقتی برای بار اول، فاطمه گفت

آنجا حساب "فاطمیون" را جدا کرد

او جای خود دارد کنیز خانه ی او

با یک نگاهی خاک را مثل طلا کرد

حوریه بود و دستهایش پینه می بست

از بس که در این خانه گندم آسیا کرد

نان شبش در دست مسکین مدینه...

... می رفت یعنی روزه را با آب وا کرد

امشب دخیل چادری پر وصله هستم

آن چادری که بی خدا را با خدا کرد

. . .

این هم یکی از معجزات درب خانه است

در سینه چندین استخوان را جابه جا کرد

غلامرضا سازگار حضرت زهرا(س)- مدح و شهادت

از کوثر و زمزم دهن خویش بشویم

تا با مدد فاطمه از فاطمه گویم

درمانده ام از گفتن و شرمنده ازویم

گرد و عرق شرم روان از سر و رویم

این نکته عیان است عیان است عیان است

مداحی ناموس خدا فوق بیان است

او نور الهی به صعود و به نزول است

والله بتول است بتول است بتول است

موسی نتوان گفت بدان لحن فصیحش

عیسی بزند بوسه به دست دو مسیحش

جایی که زند ختم رسل بوسه به دستش

مدح من و مدح همه خلق است شکستش

جبریل برد سجده به خاک در زهرا

دامان زمین است پر از کوثر زهرا

ذات ازلی بوده ثناگستر زهرا

قرآن علی حُسن خدا منظر زهرا

نامش همه جا در همه دم بر لب شیعه است

آئین علی دوستیش مکتب شیعه است

این کیست که خواند پدرش ام ابیها

درباره ی او ختم رسل گفت فِداها

سر تا به قدم آیینه ی طلعت طاها

سوگند به نجم و قمر و شمسُ ضحاها

تنها نه محمد، نه علی مفتخر از اوست

بشناس که ذات ازلی مفتخر از اوست  

مهریه ی تو آب و همه تشنه ی آبند

بی آب همه خلق جهان در تب و تابند

نام تو نجات است، نجات است نجات است

فیض تو حیات است حیات است حیات است

مهر تو به پرونده قبول حسنات است

حج است زکات است صیام است و صلات است

بی حب تو طاعات گناه است گناه است

پرونده اعمال سیاه است سیاه است

جایی که خداوند فرستاده سلامت

ختم رسل افراشته قامت به قیامت

جایی که شده شخص علی محو مقامت

جایی که تو بودی همه جا رکن امامت

چون شد که عدو بست کمر بر ستم تو

شد دود بلند از در بیت الحرم تو

آن بیت خدا را که نبی کرد زیارت

سوزاند عدو از ره بیداد و شرارت

شد حق تو و حق علی یکسره غارت

بر مصحف رخسار تو کردند جسارت

با ضرب لگد خصم ستمکار تو را کشت

ای پاک تر از آیه ی تطهیر چرا کشت؟!

با کشتن فرزند تو شد دست عدو باز

شد کشتن سادات بنی فاطمه آغاز

با این همه ای کوثر پیوسته سرافراز

تا روز جزا کثرت نسلت کند اعجاز

سادات فزونند به عالم ز شماره

چونان که درخشد به سماوات ستاره

گیرم به فلک اوج سخن را برساند

گیرم ز دهن دُرّ مضامین بفشاند

«میثم» چه بگوید چه بیارد چه بخواند

کس غیر خدا وصف تو گفتن نتواند

ای رکن علی حیف که یکبار، شکستی

از پای فتادی ولی از پا ننشستی

علی اکبر لطیفیان- حضرت زهرا(س)- مدح و شهادت

دل که آشفته شود زلف پریشان هیچ است

پیش مشتاقی ما چاک گریبان هیچ است

کرم اهل کرم بیشتر از خواهش ماست

خواهش دست گدا نزد کریمان هیچ است

آن قدر معجزه ها از هنر تو دیدیم

که بنا کردن این دل، دل ویران هیچ است

سربلندیم اگر سایه ی تو بر سر ماست

پیش این سایه ی تو تاج سلیمان هیچ است

خِلقت طینت تو بس که لطافت دارد

گر بریزند به پای تو گلستان هیچ است

ما به جمهوری زهرایی خود می نازیم

وَرنه بی فاطمه که خطّه ی ایران هیچ است

مِهر زهراست به ما رنگ و بویی بخشیده

نام زهراست به ما آبرویی بخشیده

زیر پای تو می افتد، سر اگر بنویسند

در هوای تو می افتد، پَر اگر بنویسند

نسبت ام ابیهاست که شایسته ی توست

اشتباه است تو را دختر اگر بنویسند

باز قرآن کریم است ندارد فرقی

جای هر سوره فقط کوثر اگر بنویسند

قصد کردم پس از امروز هزاران دفعه

بنویسم زهرا، مادر اگر بنویسند

بی گمان یاد نخ چادر تو می افتیم

از مقامات تو در محشر اگر بنویسد

به مقام تو اضافه نشود نام تو را

یا نبی یا علیِ دیگر اگر بنویسند 

نه نبی، بلکه نبوت  شده عزت مندت

نه علی، بلکه ولایت شده گردنبندت  

عرش را دیدم و جای تو به یادم آمد

قرب انگشت نمای تو به یادم آمد 

در عبودیت تو کُنه ربوبیت بود

با صفات تو خدای تو به یادم آمد

روحِ روح القُدست بود که فرمود: «اِقرَاء»

در حرا نیز صدای تو  به یادم آمد

خواستم روی نماز شب تو فکر کنم

ورم کهنه ی پای تو به یادم آمد

قُوت دنیا و قنوت تو به هم مرتبط اند

حرف "نون" بود و دعای تو به یادم آمد

غصه خوردم که به افطار چرا لب نزدی

لب خوشحالِ گدای تو به یادم آمد

گرد و خاکِ حرمی را که نداری بفرست

درد دارم که دوای تو به یادم آمد

قبر تو گوهر دنیاست و دنیا صدف است

جلوه ای از حرم گم شده ات در نجف است

قصدت این بود فقط یار علی باشی و بس

ظرف نُه سال گرفتار علی باشی بس

از مقامات خودت دم نزدی تا که فقط

باعث گرمی بازار علی باشی و بس

بازوی تازه شکسته شده از یادت رفت

تا که هر لحظه نگهدار علی باشی و بس

خواستی میخ تو را بند کند تا شاید

مثل یک عکس به دیوار علی باشی و بس

***

از وبلاگ تیشه های اشک

علی اكبر لطیفیان- حضرت زهرا(س)-مدح

نشسته ام بنویسم كه بال یعنی تو

عروج كردن سمت كمال یعنی تو

نشسته ام بنویسم تصورت، هیهات

فراتر از جریان خیال یعنی تو

محبت تو همان آیینه است و مهرت آب

تو آب و آینه ای پس زلال یعنی تو

ز برگ های تو بوی رسول می آید

گل محمدی بی مثال یعنی تو

مسیر رد شدنت را كسی نگاه نكرد

جمال زیر نقاب جلال یعنی تو

تو نور و نورٌ علی نور و خالق النوری

تو از تصور خاكی نشین ما دوری

تو آن دعای رسولی كه مستجاب شدی

برای خانه ی خورشید آفتاب شدی

یگانه دختر احمد شدن مراد نبود

برای ام ابیهایی انتخاب شدی

تو مرتضی نشده این همه صدا كردی

تو مصطفی نشده صاحب كتاب شدی

علی به پای تو شد ذره ذره آب و سپس

تو هم به پای علی ذره ذره آب شدی

تو عادلانه ترین فیضی و دو تا نه سال

نصیب روح نبی و ابوتراب شدی

تو آفتاب رسولی و آسمان علی

تو روح سینه ی پیغمبری و جان علی 

شب سیاه بگیرد تمام دنیا را

اگر ز خلق بگیرند نام زهرا را

هزار سال به جز آستانه ی كرمت

نبرده ایم در خانه ای تمنا را

ز روی عاطفه خوابت نمی برد شب ها

اگر روا نكنی حاجت گداها را

قرار نیست به نان مدینه لب بزنی

ز سفره ات نگرفتند رزق بالا را

برای آن كه مقام تو را نشان بدهند

نموده اند فراهم بساط فردا را

دل رسول خدا را اسیر درد مكن

مگیر از سخن خویش لفظ «بابا» را

بگو پدر که نبی را حیات می بخشی

ز درد و غصه دلش را نجات می بخشی  

زمین بدون نگاهت تب بهار نداشت

شبیه کوه بلندی که آبشار نداشت

بعید نیست ببخشی همه قیامت را

نمی شود ز تو این گونه انتظار نداشت 

دعای پشت سر تو مراد مولا بود

و گر نه هیچ نیازی به ذوالفقار نداشت

بهشت، منزل توست این همه طلب دارد

و گر نه هیچ كسی با بهشت كار نداشت

دوازده نخ وصله به چادرت دیدند

به ساده زیستیت عمر روزگار نداشت

همه جهیزیه ات بود چند ظرف گلین

تجملات برای تو اعتبار نداشت

شب عروسی خود یاد قبر افتادی

شكوه رخت نوات را به سائلی دادی

بهشت هستی و عطر معطری داری

همیشه آب و هوای مطهری داری

به نیمی از نفست انبیا بزرگ شدند

تو از قدیم دم ذره پروری داری

صحیفه ی تو تماماً تنزل وحی است

از این لحاظ تو قرآن دیگری داری

یتیم مكه بدهكار مهربانی توست

تو گردن پدرت حق مادری داری

یگانه علت غایی خلقتی زین رو

تو با تمامی خلقت برابری داری

ظهور ظاهرت انسان و باطنت حوراست

ولایتی كه تو داری ولایت كبراست

نبینم از نفست آه آه می ریزی

شبیه برگ گلی گاه گاه می ریزی

تو دست و سینه و پهلو می آوری داری...

به پای شیر خدایت سپاه می ریزی

میان این همه درگیری ای شكسته غرور

به دست بسته ی مولا نگاه می ریزی

چه قدر فكر حسینی به فكر گودالی

چه قدر اشك بر این بی پناه می ریزی

صدای كشته ی گودال را بلند مكن

به گیسویی كه كف قتلگاه می ریزی

نجمه پورملکی - حضرت زهرا(س)-ولادت و شهادت

یاسی ولی بهار تمام بهارها

تنها دلیل گردش لیل و نهارها

دست تو را نبی خدا بوسه زد كه تا

برگی شود اضافه بر آن افتخارها

ای مادر قبیلۀ عترت به یمن تو

آل نبی سرآمد ایل و تبارها

چون تو كسی به سینه و بازو و پهلویش

این گونه دنده دنده ندید انكسارها

بی بیِ بی حرم لقبی در خور تو نیست!

وقتی درون سینه تو داری مزارها

تو آمدی كه خیر كثیر نبی شوی

در راه عشق مادر چون زینبی شوی

بی بی تو را سرشته خدا بر خصال خود

یعنی كه برگزیده برای وصال خود

سلمان هنوز حرفی ز آب و گلش نبود

ما را اذان نگفته تو كردی بلال خود

بی اشك روضه های تو هر كس كه زنده است

خیری ندیده از همه ماه و سال خود!

تنها ز جسم تو شبحی روی بستر است

آخر تو را چگونه كشم در خیال خود

مدحی بده كه شعر مرا روضه ای كند

در روز مادرش دل سیر گریه ای كند

زهرا نبود علی و پیمبر نداشتیم

شأنی برای سورۀ كوثر نداشتیم

وقت نزول سورۀ كوثر فرشته گفت:

از این سه آیه؛ آیۀ بهتر نداشتیم

شكر خدا كه شیعه مولا علی شدیم

ور نه شبیه فاطمه مادر نداشتیم

وقت حسابِ نامه اعمال شیعیان

ای وای اگر شفیعه محشر نداشتیم

زهرا اگر مادر سادات ما نبود

بر روی سر، سایۀ رهبر نداشتیم

زیر پرت نوكرتان را امان بده

تحویلمان بگیر و خودت را نشان بده

بی بی بهشت برای شما آفریده شد

اصلاً ز خاك پای شما آفریده شد

جنس دل شیعه اگر فاطمیه ای ست

از گریۀ عزای شما آفریده شد

وقتی كه كعبه آن حرم امن حق نبود

شش گوشه از دعای شما آفریده شد

تقصیر شیر مادر من شد اگر دلم

سربار بچه های شما آفریده شد

نازم به شانه های بلند کریم عشق

در كوچه ها عصای شما آفریده شد

بی بی هنوز خستگی از پیكرم نرفت

حال و هوای فاطمیه از سرم نرفت!

اصلاً سراغ شعر ولادت كه می روم

چشمم به یاد فاطمه خون بار می شود

باید كه حقّ فاطمیه را ادا كنم

ورنه دلم به روضه بدهكار می شود

سوز دل از دفتر شعرم عجیب نیست

وقتی قلم به تیزی مسمار می شود

باید كمی عقدۀ دل را سبك كنم

ورنه غمت به سینه تلمبار می شود

این گریه چیست؟ من كه ز معجر نگفته ام

من كه سخن ز سینه مادر نگفته ام!!

مانده هنوز محرم درد شما شویم

هم ناله با بی كسی مرتضی شویم

وقتی كه داغ كوچۀ غم پیرمان نكرد

كی لایقیم محرم كرب و بلا شویم؟!

ما خرج آبروِی دعاهای حیدریم

ای وای اگر ز چادر هیئت جدا شویم

ما را محب و شیعه تو آفریده اند

تا این که برتر از همۀ اولیا شویم

تا خطبه های فاطمه منشور عشق ماست

دل جرعه نوش بادۀ مستانه ولاست!!

علی اکبر لطیفیان- حضرت زهرا(س)-مناجات

وقتی گدای فاطمه بودن برای ماست

احساس می کنیم دو عالم گدای ماست

با گریه بهر فاطمه آدم عزیز شد

این گریه خانه نیست که دولت سرای ماست

اینجا به ما حسین حسین وحی می شود

پیغمبریم و مجلس زهرا حرای ماست

سلمان شدن نتیجۀ همسایگی اوست

زهرا برای سیر کمال ولای ماست

تنها وسیله ای که نخش هم شفاعت است

چادر نماز مادر ارباب های ماست

باران به خاطر نوۀ فضه می رسد

ما خادمیم و ابر کرم در دعای ماست

فرموده اند داخل آتش نمی شویم

فردا اگر شفاعت زهرا برای ماست

محمود ژولیده - حضرت زهرا(س)-مدح و شهادت

قامت محراب، بی زهرا قدی رعنا نداشت

بی قنوت فاطمه، حتی نماز احیا نداشت

لیله القدری که در قرآن (وَ ما اَدراکَ) شد

مصطفی فرمود: معنایی به جز زهرا نداشت

هیجده سالش برابر گشته با شصت و سه سال

ورنه مولامان امیر المؤمنین همتا نداشت

نیروی احمد نمادش ذوالفقار حیدر است

لیک جز نیروی کوثر، نیرویی مولا نداشت

از خصوصیات او ام ابیها بودن است

این فضیلت را که دختر داشت، خود، بابا نداشت

خالقش انسیة الحوری خطابش می کند

یعنی از زهرا فرشته تر در این دنیا نداشت

بی تولّای علی کار رسالت ناتمام

بی ولای فاطمه حتی غدیر امضا نداشت

هیچکس چون فاطمه یاریِ مولایش نکرد

گر نبود، اسلام ناب مصطفی ابقا نداشت

بی ولای مرتضی عالم جهنم بود و بس

بی قیام فاطمه کرب وبلا معنا نداشت

زینب الگویی چو زهرا داشت در کار قیام

ورنه در کوفه چو مادر خطبه ای غرّا نداشت

از درون کردند پیمان را تهی اهل نفاق

گر نبودی خطبۀ زهرا، برائت جا نداشت

گرچه اقدامش فُرادا بود، کوتاهی نکرد

بی جماعت هیچکس، نهضت چو او بر پا نداشت

پرچم دین شد به آن دست شکسته سر بلند

غیر زهرا هیچ سرداری دگر مولا نداشت

روز محشر گر خدا شافع قرارش می دهد

یعنی از زهرا مقرّبتر در آن عقبا نداشت

جبرئیلش اِذن می گیرد به هنگام ورود

من نمی دانم چگونه حُرمتش اعدا نداشت

شعله را افروختند و خانه اش را سوختند

سینه بر در دوختند و چاره ای زهرا نداشت

بانوی پهلو شکسته شِکوه از دردش نکرد

زیر در ذکری بجز فریاد یا مولا نداشت

نالۀ فضّه خذینی سِرّ او را فاش ساخت

بر سر خود سایۀ مادر در آن غوغا نداشت

علی کفشگر - حضرت زهرا(س)-مدح و شهادت

شعر در وصف تو گفتند و قلم تاب نداشت

 آن چنانی که دگر حضرت غم تاب نداشت

آن چنان بود که تا نام تو آمد به میان

 عرش لرزید که چون خَیرِ اُمَم تاب نداشت

 عصر روز دهم و هودجی از آمدنت

 یادتان هست که آن میر علم تاب نداشت

 مشک ها خالی و ... (ای وای ببخشید مرا)

 طفل شش ماهه و عطشان حرم تاب نداشت

 عرش لرزیده و شد غلغله آن سان که مپرس

 جبرئیل آمده لرزان و هراسان که مپرس

 شرح آن ناله ی جان سوز نشاید گفتن

 بارها گفته شد آن گونه و باید گفتن:

فاطمه ای غزل ناب ز دیوان علی

 بهترین سیبِ زنخدانِ گلستانِ علی

 منتشر کرده تو را ساقی کوثر در خود

 مثل یک آینه گردیده مکرر در خود

 مثل یک آینه، یک آینه ی نورانی

 بارها دیده و خندیده پیمبر در خود

 آه ای همسفر شاه ولایت زهرا

 اولین کشته ی در راه ولایت زهرا

 به نخِ چادر خاکیّ تو عالم بند است

 کائنات از رخ نیلی شما شرمنده ست

کوچه در کوچه مدینه ست و علی همراهت

 طاقتی در بدنش نیست ولی همراهت

 یادآن روز که شمشیر دو دَم در دستش

 عَلَمِ خندق و بدر و درِ خیبر دستش

 تیغ بر گردن عَمر و سر مَرحَب می زد

 آسمان خنده کنان باد به غبغب می زد

 پهلوانی که علی بود و خدایش همراه

 شرحِ لا حَولَ وَلا قُوَّةَ الا بالله

 شرح درد علی از ماه مُحاقش پیداست

 ناله هایی که ز منشورِ عراقش پیداست

 کوچه در کوچه مدینه ست و سکوتی لبریز

 کوچه در کوچه خدایا برهوتی لبریز

 همه دیدند که جبریل پر و بالش سوخت

 جمله آیات خدا یکسره دنبالش سوخت

 مثنوی طاقت این قصّه ندارد بانو!

 شعر در وصف تو خواهد که ببارد بانو!

 « یک نفر مانده » که آهنگ نمازش آید

 یک نفر مانده که از سوی حجازش آید

قادر طراوت‌پور - حضرت زهرا(س)-مدح و شهادت

ای کعبۀ بی‌حاجی و ای قبلۀ غایب!

تو «لیلۀ قدر»ی و جهان «لیل رغایب»[1]

یا اُمِّ هَنا[2]! اُمِّ وِلا! اُمِّ ابیها!

هرگز به مقامت نرسیدند مناصب

در کتم زمان، مادر سترِ کلماتی

وحیِ فَیَضان در حرمِ روح تو راهب

«قوسین دَنا[3]» مرتبۀ فاطمی توست

فاطر شده با رتبۀ نامت متناسب

در منزل « اَدنا[3]» به سریرِ ملکوتی

بعد از تو نشسته‌اند ملائک به مراتب

رازِ «الفی»، نقطۀ پرگار «کسایی»

بخشیده‌ای از «عصمت» جانت به «اقارب»

از دامن نورِ تو جهان لایتناهی است

در سایۀ پنهان تو پیدا متناوب

با «روح عفیفِ» تو سرشته است مقامات

در «لوح عقیقِ» تو نوشته است مراتب

سرِّ برکاتِ تو به یاسین حجاب است

پیش از همه ناموس حیا شد به تو راغب

در کون و مکان سوی تو سوسوی حیات است

پیدایی و نزدِ تو فقیرند جوانب

می‌ترسم اگر فاش بگویم که چه هستی

جانم بِسِتانند بزرگان مذاهب

با احمد مختار به یک جانی و یک جسم

با حیدر کرّار به یک روح و دو قالب

بینِ علی و آینه بین‌الحرمینی

اُمُّ الحسنینی تو، چرا اُمِّ مصائب!؟

آداب و مراعات، همه مستحبات‌اند

مُشتی کلمات‌اند، که در عشق تو واجب

ای اشرف اسما خدا در تو درخشان!

ای سیّد اولاد بشر با تو مُصاحب!

در پردۀ حق نام تو را «نور» نهادند

تا آینه‌ها از تو بگیرند مواجب

قدرِ تو غدیر است و نصابِ تو نبوّت

معراج تولّایی و میقات مناقب

تو مادر آبی و علی هم پدرِ خاک

آب و گِل ما مهر تو بانوی مواهب!

از ریشه نبی هستی و بر شاخه امامی

در مرتبتِ تو چه حقیرند عجایب

با نام غریبِ تو که سرحلقۀ وصل است

آدینه شبی حضرت آدم شده تائب

اسماءِ تو از چیست؟ که در معرکه حیدر

«یا فاطمه» را گفت و به دشمن شد غالب

حیران حیاتِ تو شهیدان دو عالم

سرگشتۀ شأن تو امامان مکاتب

وقتی که تو را روح قُدُس مُصحف حق داد

بر سینۀ در، شعله آتش شده کاتب

بینِ در و دیوار نشستی و شکستی

تا «سرِّ خدا» را برسانی تو به «صاحب»

بعد از تو چه نحس است «میانِ در و دیوار»

بعد از تو چه نفرین شده بر واژۀ «ضارب»

تشییع شبانگاه تو بر دوش ملائک

تدفین تنِ پاک تو با دست کواکب

در روح سخن، سوختۀ نام تو توصیف

در ذهن قلم، مست طواف تو مطالب

 

 [1]. لیلة الرغایب: شب آرزوها

 [2]. ام هَنا: مادر گوارایی، یکی از کنیه‌های حضرت

 [3]. اشاره به آیات 8 تا 10 سوره مبارکه النجم