محمود ژولیده - امام حسن عسکری(ع)-مدح و ولادت

آن دلبری که بندگی ات را روا نوشت

ما را غلام حلقه به گوش شما نوشت

روز ازل مربی اشراق عاشقی

نام ترا به صفحه ی دلهای ما نوشت

آن خالقی که مهر تورا مُهر سینه ساخت

با لوح دل حدیث تو را آشنا نوشت

با جوهر طلا به شبستان آسمان

وصف تو را به خط جلی کبریا نوشت

با جان و دل ولایت تو خو گرفته است

خلّاق عشق بندگی ات را سزا نوشت

صدها طواف، بی تو نیارزد به ارزنی

چون کعبه را به کوی شما مبتلا نوشت

بعد از خدا کریم ترینی امام من

از بس خدا به دست کریمت ثنا نوشت

آن خالقی که عادت احسان دهد ترا

دل را گدای سامره ی هل اتا نوشت

ما را غلام همت تو آفریده اند

ریزه خوران دولت تو آفریده اند 

ای از کرشمه های تو روی بهار سبز

وز غمزه ی نگاه تو لیل و نهار سبز

تا زیر سایه ی تو کند عشق زندگی

باشد برای شیعه همه روزگار سبز

بی حسن تو بهشت صفایی نمی گرفت

جنات تجری است به آن نو بهار سبز

ای پرچمت به بام نظام جهان سه رنگ

لعل تو سرخ و چهره سپید، اقتدار سبز

این دل ز شرب آب ولای تو زنده است

باشد همیشه دور و بر چشمه سار سبز

از رعد و برق غمزه ی مژگان عاشقت

ابر بهار و عاطفه ی بی قرار سبز

گل می دمد ز مقدم خورشیدی شما

پشت لب فلک ز تو ای گل عذار سبز

بازار سرد منتظران از تو گرم شد

دارد هلال شیعه عجب انتظار سبز

شیعه دگر بهانه به دشمن نمی دهد

با دیدن بقیع دگر تن نمیدهد

تو محور حدیث شریف زعامتی

چشم و چراغ دین و اساس امامتی

احکام اهل بیت به تو می شود درست

در خاندان وحی چه والا اقامتی

روشن ترین چراغ هدایت به دست تست

تو قله ی امامت و دین را علامتی

ای زاده ی خلیل خلیلان بت شکن

در آتش فراق چه برد و سلامتی

هر چند در حصاری و تبعید جای تست

تو مظهر مقاومت و استقامتی

ای در برابر همه ی کفر یک تنه

الحق که مثل فاطمه کوه شهامتی

محراب از نماز تو بالا بلند شد

ای مقتدای سرو چه خوش قد و قامتی

شد خوشه ی طلایی گندم ز گونه ات

ای سفره دار عشق عجب با کرامتی

ای نور تو هماره نگهدار شیعیان

دلسوزی ات امان من النار شیعیان

دست قلم به پای ثنایت نمی رسد

مهر فلک به گرد عبایت نمی رسد

مهر و مه از افاضه ی ذرات نور تست

دست ستاره بر کف پایت نمی رسد

باید سپرد دسن عنان را به دست تو

بی تو کسی به مرز هدایت نمی رسد

آن مدعی که از تو اطاعت نمی کند

دستش تهی است چون به عطایت نمی رسد

حتی اگر امارت عالم شود نصیب

بی حکم تو کسی به کفایت نمی رسد

آب حیات چشمه ی مهر و محبتت

به تشنگان بدون عنایت نمی رسد

تردید در امامت تو هرکه می کند

دستش به ریسمان ولایت نمی رسد

هر کس که بر ولی شما اعتنا نکرد

عهدش به روز عهد و وفایت نمی رسد

مهدی اگر دعا نکند وای بر دلم

دل را اگر صدا نکند وای بر دلم

غلامرضا سازگار - امام حسن عسکری(ع)-ولادت

می وزد طرفه نسیمی که دم روحانی ست

همه جا جلوۀ یار و همه جا نورانی ست

شب وجد و شب شادی، شب مدحت خوانی ست

هشتمین روز همایون ربیع الثّانی ست

از محیط عظمت گوهر زهرا آمد

البشاره حسن دیگر زهرا آمد

آمد از برج ولایت قمر یازدهم

یا ز دریای امامت گهر یازدهم

یا ز سینای نبوّت شجر یازدهم

حجّت یازدهم دادگر یازدهم

خرّم این گلشن توحید و گل یاسمنش

می برد دل ز همه حُسن حسن در حسنش

کبریا وجه و نبی صورت و حیدر سیرت

حسنی حُسن و حسینی دم و زهرا عصمت

یازده ماه به یک آینه در یک صورت

عجبا یک پسر و این همه مجد و عظمت

خاکیان مژده که امروز درخشید به خاک

گوهر ده یم نور و یم یک گوهر پاک

این پسر کیست که پیر خردش خاک در است

به خدا از همه خوبان جهان خوب تر است

این پسر آینه ی طلعت خیر البشر است

بشنوید این پدر حجّت ثانی عشر است

صلوات همه بر ماه جمال پدرش

پدر و مادر من باد فدای پسرش

عسکر او ملک و حوری و جنّ و بشرند

پرتوی از رخ او اختر و شمس و قمرند

خلق عالم به گدایی درش مفتخرند

همه خوبان جهان منتِظر منتَظرند

منتظر کیست همان حجّت ثانی عشر است

یوسف فاطمه مهدی خلف این پسر است

محمد بیابانی - امام حسن عسگری(ع)-ولادت

دوباره پای غزل سویتان دوان شده است

حروف واژه عشقم ترانه خوان شده است

ردیف و قافیه هایم فقط به ذوق شماست

که اینچنین همه همرنگ آسمان شده است

زبان رو به سوی قبله مانده طبعم

به جان رسیده و انگار پرتوان شده است

فضای آبی شعرم نثار مقدمتان

بهار هم به قدوم شما جوان شده است

نَمی ز بارش حُسن شما و آل شما

کتاب شعر و غزلهای شاعران شده است

فضای شعر، پر از لطف بی کرانه توست

کرم نما و فرود آ که خانه خانه توست

چه منتی به سر خلقت خدا داری

اگر به چشم زمین پای خویش بگذاری

سحاب رحمتی و پای آسمان خدا

کنار می کشد آن ساعتی که می باری

فرشتگان همه مبهوت جلوۀ رویت

چه دلربایی... عجب دلبری... چه دلداری...

تو آخرین گل یاسی که نقش هایت را

به کوچه باغ قدیمی شهر می کاری

پس از تو صبح مدینه دگر نخواهد دید

طلوع نسل خدا را زمان بیداری

لبان حضرت هادی پر از ترانه توست

کرم نما و فرودآ که خانه خانه توست  

اگرچه عمر تو ایام کمتری دارد

ولی به عمر دوصد نوح برتری دارد

بهشت کوی تو! نه... نه... غباری از کویت

کجا به وعده جنت برابری دارد؟!

کدام دلبری؟! آنهم به نقد جان دادن

شبیه و مثل تو آنقدر مشتری دارد

دل مریض من آقا اگرچه ناخوش بود

ولی به لطف تو اوضاع بهتری دارد

گدای ریزه خور سفره تو سلطان است

چراکه بر سر خود تاج سروری دارد

نگاه ماست که دنبال آب و دانه توست

کرم نما و فرودآ که خانه خانه توست

خوشا به حال کسی که هواییت باشد

گدای روز وشب سامراییت باشد

شنید هرکه حدیث تو از پس پرده

همیشه مست کلام خداییت باشد

عبادت تو میان درندگان یعنی

جهان به سلطه فرمانرواییت باشد

کسی که در وطنش خانۀ رضا دارد

هلاک کنیه ابن الرضاییت باشد

خوشا به آنکه به یاد ضریح شش گوشت

مسافر حرم کربلاییت باشد

بیا مرا بطلب، دل پر از بهانه توست

کرم نما و فرودآ که خانه خانه توست

شما که جود و کرم عادت و مرام شماست

گدا همیشه پر از شرم احترام شماست

شما که صاحب شیرین ترین اسمائید

همیشه روی لب ما طنین نام شماست

شما که هیچ زمان حج نرفته اید اما

هم آب زمزم و هم کعبه تشنه کام شماست

شماکه حجت حقید در برابر ما

به گفته خودتان فاطمه امام شماست

تورا به فاطمه آقا خودت دعایی کن

که استجابت، اجزایی از کلام شماست

دعا برای فرج نزد آستانه توست

کرم نما و فرودآ که خانه خانه توست

یوسف رحیمی -امام حسن عسگری(ع)-ولادت

ز خاک پای تو اول سرشت قلبم را

سپس غبار حریمت نوشت قلبم را

ز نور معرفت و رحمت و ولایت تو

بنا نهاد چنین خشت خشت قلبم را

میان مزرعه‌ی سبز استجابت تو

کنار چشمه‌ی خورشید کشت قلبم را

مرا اسیر تماشای چشمهایت کرد

سپس نهاد میان بهشت قلبم را

دخیل پنجره های حرم شدم تا حق

رها نمود ز کعبه، کنشت، قلبم را

خدا گواست که من از ازل گدای توام

اسیر رحمت و فضل تو، مبتلای توام

ز بسکه آهوی چشم تو دلبری کرده

دل رمیده‌ی ما را کبوتری کرده

من چو ذره کجا و زیارت خورشید

نگاه روشن تو ذره پروری کرده

بهشت چشم رئوفت چه رونقی دارد

که با بهشت خدا هم برابری کرده

فدای عاطفه های نگاه پُر مهرت

مرام قلب مرا عشق باوری کرده

چقدر تازه مسلمان کنار خود داری

مسیح چشم تو کار پیمبری کرده

شکوه ناب ولایت تویی که دل ها را

تجلیات نگاه تو حیدری کرده

همیشه معجزه های تو منجلی بوده

همیشه ذکر کثیرت علی علی بوده 

خدا نهاده در این چشم ها صلابت را

شکوه و هیبت و آقایی و سیادت را

برای اهل زمین آسمانی از فیضی

ببار بر دلمان کوثر فضیلت را

به لطف گوشه‌ی چشم تو حضرت باران

خدا گشوده روی خلق باب رحمت را

مسیح آل محمد! بزرگ نصرانی

چه خوب دیده کرامات چشمهایت را

چه کودکانه به عزم مصاف می آیند

نگاه نافذ تو رام کرده خلقت را

ز دشمنان خودت هم دریغ ننمودی

زلال معرفت و زمزم هدایت را

تمام همتت این بود که بفهمانی

به شیعه سرّ بقا، معنی ولایت را

چقدر گفتی از آن آفتاب پشت ابر

حکایت ولی و انتظار و غیبت را

خوشا کسی که دمی غائب از حضورش نیست

حجاب خود نشده بی نصیبِ نورش نیست

شده ست مرقد تو اعتبار سامرّا

شکوه گنبد زردت وقار سامرّا

به یمن مقدمت آقا طواف می کردند

تمام ارض و سما در مدار سامرّا

فرشتگان مقرب مسافران تواند

شهود می چکد از جلوه زار سامرّا

غبار مقدمت ای عشق جای خود دارد

که طوطیای نگاهم غبار سامرّا

گرفته قلب من خسته آشیان امشب

در آستان تو، گوشه کنار سامرّا

اگر چه لایق وصل تو نیستم اما

ز دست رفته دلم در جوار سامرّا

به عشق دیدن سرداب می تپد هردم

دل شکسته دل بی قرار سامرّا

غروب جمعه نگاهم به راه موعودی است

کنار جاده‌ی چشم انتظار سامرّا

طلوع می کند آخر سلاله‌ی خورشید

ز راه می رسد آخر بهار سامرّا

کبوتر دل من را تو جمکرانی کن

مرا به لطف خودت صاحب الزّمانی کن

محمود ژولیده - امام حسن عسکری(ع)-مدح

از ازل آب و گلم گفت : که من کوثری ام

فاطمی دین و حسینی ، حسنی ، حیدری ام

همه ی دلخوشی ام ای گل زهرا  این است

که خوش اقبال از این مرحمت داوری ام

سر در قصر بهشتی دلم بنوشتند

که مسلمان مرام حسن عسگری ام

چه کسی مثل من دل شده دلبر دارد ؟

چه کسی مثل تو ای دوست کند دلبری ام ؟

من که مجنونم و آشفته – تورا می خوانم

سربازار غمت-یوسف من – مشتری ام

به همه نسل بنی فاطمه سوگند که من

تا صف حشر بگویم که علی اکبری ام

آری آری بخدا کف زدن اینجاست حلال

که حسن داده مرا وعده دیدار و وصال

آسمان مهر و تولای تو دارد آقا

عرش درسینه تمنای تو دارد آقا

حور و قلمان بهشت اند گدای نفست

باغ رضوان سر سودای تو دارد آقا

از شعاع افق چشم تو بالاتر چیست؟

ماه سودای قدم های تو دارد آقا

هل اتا آید وآقایی تو می خواند

جبرئیل آیت غرای تو دارد آقا

عرصه محشر وآغاز شفاعت از توست

عالمی حسرت فردای تو دارد آقا

گوشه صحن وسرایت ، حرم آل عباست

خاک سرداب گل پای تو دارد آقا

زیر پایت نظر افکن که تماشا دارد

دل آواره به خاک قدمت جا دارد

وای اگر جلوه کنی ! – جلوه نکرده این است

هرچه خون است به پای علمت می ریزد

بی تو خورشید خریدار ندارد یعنی ،

هرچه نور است ز عرش حرمت می ریزد

عمر نوح ای همه روح – تو را لازم نیست

کشتی نوح از این عمر کمت می ریزد

از دل خسته خداوند نگیرد غم تو

که سرور از دل دریای غمت می ریزد

دست خالی نرود هیچکس از درگه تو

از تهیدستی سائل درمت می ریزد

تو ابالمهدی زهرایی و دوم حسنی 

مجتبای دگر فاطمه، آقای منی

تاکه من چون حسن عسگری آقا دارم

ز عیار گل دلبر دل زیبا دارم

زندگی زیر لوایش چه صفایی دارد !

روزگار خوشی از این قد و بالا دارم

با محبت تر از این جمله ندارم در دل

که به بالای سرم مثل تو بابا دارم

به وجود تو امام حسن عسگری است

که به کنعان دلم یوسف زهرا (دارم

ای بنازم به مقامت که امانت داری

من امان نامه ز امضای تولا دارم

حاجت روی جگر گوشه تو ما را کشت

ای بسا دست توسل به تو مولا دارم

مادرت منتظر آمدن مهدی  توست

صبح میلاد تو هنگامه هم عهدی توست

سامرا خاک گل ماست خدا می داند

خاک من از گل مولاست خدا می داند

نظر از سامره بردار دلم را بنگر

حرم عسگری اینجاست خدا می داند

نه من از کوی تو دورم به همین منزل چند

بعد منزل نه به اینهاست خدا می داند

حج تویی کعبه تویی در دل من خانه توست

طوف کوی تو مهیاست خدا می داند

حرم و گنبد و گلدسته تو در عرش است

عرش زوار دل ماست خدا می داند

طلب و دعوت و همت همگی نزد شماست

ورنه دل قافله پیماست خدا می داند

بین مانیست کمی فاصله یابن الهادی

جز من و گرد همین قافله یابن الهادی

وحید قاسمی - امام حسن عسکری(ع)-مدح

ساقی بیاورید که بزمی به پا کنیم

ساغر بیاورید که قدری صفا کنیم

مطرب بیاورید که تا خط خویش را

از خط  پیروان طریقت جدا کنیم

عمری نماز پشت سر شیخ خوانده ایم

حالا شبی به پیر مغان اقتدا کنیم

خواندم دعا به مسجد و حاجت روا نشد

یکبار بین میکده امشب دعا کنیم

یک خمره نه,دو خمره نه ,تا یازده رسید

ما آمدیم تا که زدل عقده وا کنیم

حالا که نام پاک تو اکسیر واقعیست

با ذکر یا حسن مس دل را طلا کنیم

وقتی که مرده را نگهت زنده می کند

با ید تو را مسیح پیمبر صدا کنیم

حریم و زیر دین نگاه تو رفته ایم

آقا چگونه قرض شما را ادا کنیم؟

حالاکه بی ولای توطاعات باطل است

باید نماز و روزه ی خودراقضا کنیم

فرموده اید شیعه به دوزخ نمی رود

پس هرچه خواستیم گناه و خطا کنیم؟!

وقتی به خاطر تو ،به ما شان می دهند

دیگر چه احتیاج که در دین ریا کنیم

زهرا اگراجازه دهد در بهشت هم

خدمت به خاندان شریف شما کنیم

تمار شهرعشق علی باش  ای رفیق

تا اینکه پای دار غمش گریه ها کنیم

گیرم که تو حبیب نبودی , زهیر باش

تا اینکه زیر تیغ جنون جان فدا کنیم

در باب نوکری به مقامی نمی رسیم

تنها اگربه سینه زدن اکتفا کنیم

ما را غلام قصر خودت کن که در بهشت

شب های جمعه روضه برایت به پا کنیم 

جواد حیدری - امام زمان(عج)-مناجات

هر چند که از عشق تو بیگانه نبودم

آن سان که پسندی دل دیوانه نبودم

یک بار دل ناز تو را شاد نکردم

دنبال رضای تو در این خانه نبودم

تو شمع صفت نور به من دادی و یک عمر

بگذشت که بر شمع تو پروانه نبودم

مردانه مرا هر نفسی، یار تو هستی

اما چه کنم یار تو مردانه نبودم

ای وای از آن لحظه ی دیدار تو ساقی

خجلت بکشم گرمی میخانه نبودم

تو ناله ز داغ جگرت کردی و افسوس

هم ناله به آوای غریبانه نبودم

با این همه پستی تو مرا طرد نکردی

بی رزق در این سفره ی جانانه نبودم


غلامرضا سازگار - امام زمان(ع) - مناجات

با آتش فراقت، دود از سخن برآید

هم دل رود ز دستم، هم جان ز تن برآید

ای شمع انجمن ها! در بین جمع تنها

بی آتش تو فریاد از انجمن برآید

بوی تو گر برد باد، در مصر ز اشتیاقش

جان هزار یوسف از پیرهن برآید

در ملک حق پرستی، هر کس بتی پرستد

بازآ که بت شکستن، از بت شکن برآید

تا چند جای باران، اشک از دو دیده ریزد؟

تا کی به جای لاله، خون از چمن برآید؟

ترسم ز اشتیاقت، آهی کشم ز سینه

آن سان که بعد مرگم، دود از کفن برآید

گر با هزار شمشیر، قلب مرا شکافند

از هر هزار زخمم، یابن الحسن برآید

گویی بسوز، سوزم، گویی بساز، سازم

هم سوختن ز عاشق، هم ساختن برآید

هر گه که گویم از تو، هر جا که خوانم از تو

یاقوتم از دو دیده دُرّ از دهن برآید

تا "میثم" شمایم، تا از شما سرایم

کار هزار شمشیر، از نطق من برآید

محمد خسرو نژاد - امام زمان(عج) - مناجات

اى آن كه بود منزل و مأواى تو چشمم

  بازآ! كه نباشد به جز از جاى تو چشمم

در راه تو، با دیده حسرت نگرانم

  دارد همه دم شوق تماشاى تو چشمم

گر قابل دیدار جمال تو نباشد

اى كاش كه افتد به كف پاى تو چشمم

تا چند دهى وعده دیدار به فردا

  شد تار، در اندیشه فرداى تو چشمم

تا كور شود دیده بدخواه تو، بگذار

  یك لحظه فتد بر قد رعناى تو چشمم

تا عكس تو، در آینه دیده ام افتد

  بازست هماره به تمنّاى تو چشمم

بازآى و قدم نه به سر دیده، كه شاید

  روشن شود از پرتو سیماى تو چشمم

چون دیده نرگس كه شد از روى تو روشن

  دارد هوس نرگس شهلاى تو چشمم

آیت الله مکارم شیرازی - امام زمان(عج) - مناجات

سال ها رفت و دلم در تب و تاب است هنوز

نقش مستورى من؛ نقش بر آب است هنوز

به طرب حمل مکن سرخى رویم که ز هجر

قلب آکنده ز غم، دیده پر آب است هنوز

من کجا؟ یار کجا؟ طالع بیدار کجا؟

من اسیر غم او، بخت به خواب است هنوز

دامنش گیرم اگر لطف خدا یار شود

لیک افسوس که این قصه سراب است هنوز

سخت من طالب دیدار و تو غایب ز نظر

ز آتش هجر تو این قلب، کباب است هنوز

هم چو یک قطرۀ آبیم به دریاى جهان

زندگى زودگذر، هم چو حباب است هنوز

"ناصر" از عشق تو آموخت سخن گفتن را

زین سبب گفتۀ او گوهر ناب است هنوز

مریم سقلاطونی - مناجات با امام زمان (عج)

پر کن دوباره کیل مرا ایهاالعزیز

دست من و نگاه شما ایهاالعزیز


رو از من شکسته مگردان که سالهاست

رو کرده ام به سمت شما ایهاالعزیز


جان را گرفته ام به سر دست و آمدم...

از کوره راه های بلا ایهاالعزیز


وادی به وادی آمده ام از درت مران

وا کن دری به روی گدا ایهاالعزیز


چیزی که از بزرگی تو کم نمی شود

این کاسه را... فاوف لنا... ایهاالعزیز


ما جان و مال باختگان را رها مکن

بگذار بگذرد شب ما ایهاالعزیز


دستم تهی است راه بیابان گرفته ام

محتاج یک نگاه تو یا ایهاالعزیز

 

سیدامیرحسین میرحسینی - مناجات با امام زمان (عج)

تمام راه ظهور تو با گنه بستم
دروغ گفته ام آقا كه منتظر هستم

كسي به فكر شما نيست راست مي گويم
دعا براي تو بازيست راست مي گويم

اگرچه شهر براي شما چراغان است
براي كشتن تو نيزه هم فراوان است

من از سرودن شعر ظهور مي ترسم
دوباره بيعت و بعدش عبور مي ترسم

من از سياهي شب هاي تار مي گويم
من از خزان شدن اين بهار مي گويم

درون سينه ما عشق يخ زده آقا
ت تمام مزرعه هامان ملخ زده آقا

كسي كه با تو بماند به جانت آقا نيست
ب براي آمدن اين جمعه هم مهيّا نيست

وحید قاسمی - مناجات با امام زمان (عج)

دارد زمان آمدنت دیر می شود
دارد جوان سینه زنت پیر می شود

وقتی به نامه عملم خیره می شوی
اشک از دو دیده ی تو سرازیر می شود
 
کی این دل رمیده ی من هم زُهیروار
در دام چشم های تو تسخیر می شود؟

این کشتی شکسته ی طوفان معصیت
با ذوق دست توست که تعمیر می شود

حس می کنم که پای دلم لحظه ی گناه
با حلقه های زلف تو درگیر می شود

در قطره های اشک قنوت شب شما
عکس ضریح گمشده تکثیر می شود

تقصیر گریه های غریبانه ی شماست
دنیا غروب جمعه چه دلگیر می شود

علي اكبر لطيفيان - مناجات با امام زمان (عج)

غــفلت از یــــــار گرفتــــــار شدن هــــم دارد

از شمـــــا دور شـــدن زار شــدن هــــم دارد


هـــر کـــه از چشــم بیفتــاد محلـــش ندهند

عبـــــد آلــــوده شدن خــــار شـــدن هم دارد


عیـــب از مــاست که هر صبـــح نمی بینیمت

چشـــم بیمــار شــده تــــار شـدن هــــم دارد


همـــه بــــا درد به دنبـــال طبیبـــی هستیــم

دوری از کـــــوی تـــــو بیمــــار شـدن هم دارد


ای طبیب همــه انگـــــــــار دلــت با مــا نیست

بـــــد شــدن حــس دل آزار شـــدن هــــم دارد


آن قــــدر حـــرف در این سینه ی ما جمع شده

ایــن همـــه عقـــــده تلنبـــار شـدن هـــم دارد


از کریمــان فقــرا جـــود و کـــرم می خـــواهند

لطـــف بسیـــــار طلبـــــکار شـــدن هــــم دارد


نکنـــــــد منتظـــر مـــردن مــــایی آقـــــا ... ؟!

ایــــن بـــدی مانـــع دیـــدار شـــدن هـــــم دارد


مـــا اسیــریم اسیــــر غــــــم دنیــــا هستیــــم

غـــفلت از یـــــــــار گــــــرفتار شــدن هـــم دارد

علي اكبر لطيفيان - مناجات با امام زمان (عج)

نوشته انــــد دلــم را بـــرای خـــون جــــگــری
بـــدون گـــریــه زمــانــه نمـی شــود سپــــری

نیـــازمــند تکــامـل بــه گـریــه محتـــــاج است
درخـــت آب نــدیـــــده نمــی دهــد ثمــــــــری

دو فیــض، تــوشۀ راه سلـــوک عشاق است
تـوســـل سحـــــــری و عنـــایـــت سحــــــری

هــــــزار نـــافلـه خـوانـدن چــه فــایــــده دارد
اگــــر نـــداشته بـاشد بــه عـاشقـــــان نظری

بــه هــــر دری کـــه زدم بـــاز پشت در مـاندم
بس است در زدن من، بس است در بــه دری

بـــرای بنـــده خــریـــدن بیـــــا ســـر بــــــــازار
چـه خــوب می شود ایـــن مــرتبـه مــرا بخری

بـدون تــــو چــه بــــلاها کــه بــــر ســرم آمــد
چه حاجت است به گفتن، خودت که با خبـــری

همیشه خیــــر قنوت تــو مـی رسد بـه هـمـه
اگـــــر چـــه نــام مــرا در نــوافـــــلــت نبــری

خــودت بــرای ظهـورت دعــا کن و بـــرگـــــرد
دعای مــن به خــودم هــم نمی کنـد اثــــــری

یگــــانه منتقـــم خــــون کــــــــربــلا بـــرگـــرد
قسم بــه عمـه مظلومــه ات بیــــــا بـــرگـــرد

محمّـد سهرابی - مناجات با امام زمان (عج)

انگــــار نــه انگـــــار نــه انگـــــار نــه انـــــگار

     يـک بـــار نـه ده بــــار نـه صـد بـــار کـه بسيار


     بــر مــا تـو وفـــا  کــرده ولــي خيــــر نديــدي

     از جــانـب همسايــه ی ديــــوار بــــه ديــــوار


     مــا ايــل يهــودا و شمــــا يوســف زهــــــــرا

     بــا حيلــه ي اعــداء بــه دل چـــاه گرفتــــــار


     يک عمر چه ديدي؟ چه نديدي؟ چه کشيدي؟

     از ايـن همه بي عـرضه ی بي همّتِ بي عار


     گِــل باد دهــانم، چــه بگـويـم کـــه بگـــويند:

     دست از سر ايــن مردم بي حــوصله بــردار


     آيينــه شکست است، بگـو از چه شده سَلب

     از ديــــده ی آلــوده ی مــا فـــرصت ديـــدار


     « گفتــي کــه بيــاييد ولــي خلــق نشستند »

     آقـــــــا نکــشد منّـــت ايـــن قـــوم طـلبکـــار


     يــک روز مي آيـــي و صدا مي زنـــي، امّـــــا

     مــا نيز همــه خــواب، ولــي خفتــه ي بـيـدار


     اصـلاً  بـــه روي خـــويش نيـــاورده و شــايــد

     انگــــار نــه انگـــــار نــه انگـــــار نــه انـــــگار

محمدعلی رحیمی - مناجات با امام زمان (عج)

دل بی قرار نیست ادا در می آوریم

چشم انتظارنیست ادا در می آوریم

عمریست درتلاطم دنیا ولذّت است

وقف نگار نیست ادا در می آوریم

مرغی که هر زمان سر یک بام می پرد

دنبال یار نیست ادا در می آوریم

قلبی که دل به صحبت سرما سپرده است

فکر بهار نیست ادا در می آوریم

اصلاً دلی که مست ریا و ربا شود

گوشش به کار نیست ادا در می آوریم

برلب دعای ندبه و دل غرق شهوت است

این انتظار نیست ادا در می آوریم

آقا محبّ واقعی ات در میان ما

یک از هزار نیست ادا در می آوریم

مهدی بقایی - مناجات با امام زمان (عج)

من از اشکی که می ریزد ز چشم یار می ترسم

ازآن روزی که اربابم شود بیمار می ترسم


همه ماندیم درجهلی شبیه عهد دقیانوس

من از خوابیدن منجی درون غار می ترسم


رها کن صحبت یعقوب و کوری و غمِ فرزند

من از گرداندن یوسف سر بازار می ترسم


همه گویند این جمعه بیا، امّا درنگی کن

از این که باز عاشورا شود تکرار می ترسم


شده کارحبیب من سحرها بهر من توبه

ز آه دردناک بعد استغفار می ترسم


تمام عمر، خود را نوکر این خاندان خواندم

از آن روزی که این منصب کند انکار می ترسم


شنیدم روز و شب از دیده ات خون جگر ریزد

من از بیماریِ آن دیده ی خون بار می ترسم


به وقت ترس و تنهایی تو هستی تکیه گاه من

مرا تنها میان قبرخود نگذار می ترسم


دلت بشکسته از من لکن ای دلدار رحمی کن

من از نفرین و از عاق پدر بسیار می ترسم


هزاران بار رفتم از درت شرمنده برگشتم

ز هجرانت نترسیدم ولی این بار می ترسم


دمی وصلم، دمی فصلم، دمی قبضم، دمی بسطم

من از بیچارگیّ آخر این کار می ترسم
 

جهان را قطرۀ اشک غریبی می کند ویران

من از اشکی که می ریزد ز چشم یار می ترسم

علی اکبر لطیفیان - مناجات با امام زمان (عج)

زلفت اگر نبود نسيم سحر نبود

گمراه مي شديم نگاهت اگر نبود

 

مهر شما به داد تمناي ما رسيد

ورنه پل صراط چنين بي خطر نبود

 

تعداد بي نظيري تان روي اين زمين

از چهارده نفر به خدا بيشتر نبود

 

پيراهن،اشتياق نسيمانه اي نداشت

تا چشم هاي حضرت يعقوب ، تر نبود

 

بي تو چه گويمت؟ كه در اين خاك ،سرزمين

صدها درخت بود وليكن ثمر نبود

 

اي آخرين بهار چرا دير كرده اي ؟

اي مرد با وقار چرا دير كرده اي ؟

 

اين جشن ها براي تو تشكيل مي شود

اين اشك ها براي تو تنزيل مي شود

 

وقتي براي آمدنت گريه مي كنيم

چشمان ما به آينه تبديل مي شود

 

بوي خزان گرفته ي پاييز مي دهد

سالي كه بي نگاه تو تحويل مي شود

 


ايمان ما كه اكثرا از ريشه ناقص است

با مقدم ظهور تو تكميل مي شود

 

تقويم را ورق بزن و انتخاب كن

اين جمعه ها براي تو تعطيل مي شود

 

اي آخرين بهار چرا دير كرده اي ؟!

اي مرد با وقار چرا دير كرده اي ؟!

 

اي آخرين توسل خورشيد بام ها

اي نام تو ادامه ي نام امام ها

 

مي خواستم بخوانمت، اما نمي شود

لكنت گرفته اند زبان كلام ها

 

ما آن سلام اول ادعيه ي توايم

چشم انتظار صبح جواب سلام ها

 

حالا چگونه دست توسل نياوريم

وقتي گدا به چشم تو دارد مقام ها

 

از جانماز رو به خداي بهشتي ات

عطري بياوريد براي مشام ها

 

اي آخرين بهار چرا دير كرده اي ؟!

اي مرد با وقار چرا دير كرده اي ؟!

 

اي التماس و خواهش بالا، دوازده !

ظهر اذان عقربه ي ما، دوازده!

 

من حقم است هشت گرفتم چرا كه من

يك جمله هم نساخته ام با دوازده

 

با چند نمره باشد اگر رد نمي شوم ؟

يك ،دو ،سه،هفت،هشت،نه آقا دوازده

 

بي تو تمام اهل قيامت رفوزه اند

اي نمره ي قبولي دنيا، دوازده !

 

ثانيه هاي كند،توسل مي آورند

يا صاحب الزمان خدا!يا دوازده

 

حالا كه ساعت تو و چشم خدا يكي است

آقا چقدر مانده زمان تا دوازده !

 

امروز اگر نشد ولي يك روز مي شود

ساعت به وقت شرعي زهرا، دوازده

 

اي آخرين بهار چرا دير كرده اي ؟!

اي مرد با وقار چرا دير كرده اي؟

 

هر شب كنار پنجره هاي وصال تو

حرف تو بود و آمدني كه قرار بود

 

آن روزها كه بوي تو در سال مي وزيد

پاييز هم براي درختان بهار بود !

 

حتي نگاه كردن خورشيد جمعه هم

نذر ظهور دولت چشم نگار بود

 

جمعيتي به ناله ي ما گريه مي شدند

از بس كه آه ندبه ي ما گريه دار بود

 

اي آخرين بهار چرا دير كرده اي ؟!

اي مرد باوقار چرا دير كرده اي؟!

 

دارد دوباره ميوه ي ما كال مي شود

پرواز ما بدون پر و بال مي شود

 

در آسمان و در شب شعر خدا هنوز

قافيه هاي چشم تو دنبال مي شود

 

يعني تو آمدي و همه گرم ديدنت

وقتي كنار پنجره جنجال مي شود

 

روز ظهور تو كه دقايق،ستاره اي است

روشن ترين ِ خاطره ي سال مي شود

 

بيش از تمام بال و پر يا كريم ها

دست كبود فاطمه خوشحال مي شود

 

اي آخرين بهار چرا دير كرده اي ؟!

اي مرد با وقار چرا دير كرده اي؟!

حمیدرضا برقعی - مناجات با امام زمان(عج)

ساعات عمر من همگی غرق غم گذشت

دست مرا بگیر که آب از سرم گذشت

 مانند مرده ای متحرک شدم بیا

بی تو تمام زندگی ام در عدم گذشت

 می خواستم که وقف تو باشم تمام عمر

دنیا خلاف آنچه که می خواستم گذشت

دنیا که هیچ,جرعه ی آبی که خورده ام

از راه حلق تشنه ی من مثل سم گذشت

 بعد از تو هیچ رنگ تغزل ندیده ایم

از خیر شعر گفتن,حتی قلم گذشت

 تا کی غروب جمعه ببینم که مادرم

یک گوشه بغض کرده,که این جمعه هم گذشت...

 مولا شمار درد دلم بی نهایت است

تعداد درد من به خدا از رقم گذشت

حالا برای لحظه ای آرام می شوم

ساعات خوب زندگی ام در حرم گذشت

محمد علی مجاهدی ( پروانه ) - راز و نيازي با امام زمان(عج)

اهــــل ولا چو روی به ســــوی خدا كنند

اول به جــــان گمشده خود دعــــا كننــد

اي يوسف زمانــــه خدا را برون خـــــرام

تا بـــا نظـــــاره درد دل خــــود دوا كننــد

شـــد عالمی اسيــــر ولای تو ، رخ نمـــا

تا عــــاشقــــانه سير جمــــال خـدا كنند

روی تــو را نديــــده خــــريدار بوده انــــد

(تا آن زمان كه پرده بر افتــد چهـا كنند)؟

مپسند بی بهـــار رخت غنچه هــای بـاغ

نشكفتــه سر به جيب محـــن آشنا كنند

آهسته چون نسيم گذر كن درين چمـــن

تا غنچــه ها به شـوق تو آغـوش وا كنند

با بوســـه مهر كن لب شوريدگـان ز مهـر

ترســـم كه راز عشـــق تو را برمـلا  كنند

از ما جمال خويش مپوشان كه گفته اند

( اهــل نظــــر معاملـــه با آشنــــا كنند )

خــوبان اگـــر در آينـــه بينند روی خويش

خـــود را چـــو مــــا بـــرای ابد مبتلا كنند

پروانه سوخت زآتش هجران ولی نگفت

(شاهان كم التفــــات به حال گــدا كنند)

مناجات با امام زمان (عج)

دستم تهي است آمده ام تا عطا كني

شايد تفقدي به من بينوا كني

با اين اميد خاك نشين درت شدم

با يك نگاه خاك مرا كيميا كني

من پر شكسته ي قفس نفس سر كشم

از اين قفس بگير مرا تا رها كني

با من چه مي كني كه تو را برده ام ز ياد

با خود شود دوباره مرا آشنا كني ؟!

مولا ز تو توقع بجز اين نمي رود

لطفي به من براي رضاي خدا كني

مولا تو را چقدر من ارزان فروختم

آيا شود كه درد گناهم دوا كني

لبريز التماسم و خواهش چه مي شود

يك شب كنار سفره ي ما روزه وا كني

فرياد مي كنم فرجت را زجان اگر

يك شب مرا به نافله ي شب دعا كني

من از گداي كوي تو حاجت گرفته ام

تا خود براي سائل مسكين چه ها كني 

تعجيل در فرج حضرت صلوات

حضرت آیت الله العظمی وحید خراسانی

اى دختر عقل و خواهر دين
وى گوهر دُرج عزّ و تمکين

عصمت شده پاى بند مويت 
اى علم وعمل مقيم کويت

اى ميوه شاخسار توحيد
همشيره ماه ودخت خورشيد

وى گوهر تاج آدميت
فرخنده نگين خاتميت

شيطان به خطاب قم براندند
پس تخت تو را به قم نشاندند

کاين خانه بهشت و جاى حوّاست
ناموس خداى جايش اينجاست

اندر حرم تو عقل مات است
زين خاک که چشمه حيات است

جسمى که دراين زمين نهان است
جانى است که در تن جهان است

اين ماه منير و مهر تابان
عکسى بود از قم و خراسان

هر کس به درت به يک اميدى است
محتاج تر از همه وحيدى است

مدح حضرت معصومه (س)

ای سر نهاده بر قدمت سرفرازها

مخفی نماند از نظرت سوز و سازها

هم دختر امامی و هم خواهر امام

آری خدای داده تو را امتیاز ها

معصو مه ای و جلوه ای ازعصمت بتول

در جان توست ز آیه تطهیررازها

تو دختر گرامی موسی بن جعفری  (ع)

جویند چاره از کرمت چاره سازها

کوی تو را بهشت نخوانم که از صفا

 قم را بود به جنت فردوس نازها

تا آورند دامن لطف تو را بدست

مردم برند بر سر کو یت نمازها

ای از حجاب عفت و عصمت گشوده دست

بر حل مشکلات و به رفع نیازها

سر تا بپا حقیقت و آئینه دلت

هر گز کدر نشد ز غبار مجازها

قم شاهد است داغ دلت را که داشتی

از دوری برادر به سوز و گدازها

این ما کجا و مدح تو ای آنکه جبرئیل

باشد به بام وصف تو از نغمه سازها

حسن فطرس

به دل حك شد به خط آشنايي

شب ميلاد و آغازِ گدايي

گداي بارگاهِ سبزِ عشقم

ببين امشب دلم گشته هوايي

به پيش پاي تو غرقِ سرشكم

كه شايد سر زني بر بي‌نوايي

كريمه كاسه‌ام بنگر كه بالاست

كرم بنما تو هر چه مي‌تواني

تويي معصومه، عصمت پيش رويت

كند سجده از اين نورِ خدايي

تويي بانوي قصرِ سرخِ مذهب

كه با زينب هميشه هم صدايي

همين بس از تو اي معصومه جانم

لقب گيرنده‌ از جامِ رضايي

رضا نامِ تو را معصومه خوانده

كه سر تا پا چنين زهرا نمايي

همه امشب كنارِ بارگاهت

من و اين گريه و فصلِ جدايي

دلِ فطرس شده در شامِ ميلاد

اسيرِ گنبدِ زردِ طلايي

مدح حضرت معصومه (س)

خاتون شهر آينه هايي بزرگوار

زهراي شهر يثرب مايي بزرگوار

 چشم ملك نديده دمي سايه ي تو را

ناموس بارگاه خدايي بزرگوار

 اين قوم را به راه حقيقت كشانده اي

موساي بي عباوعصايي بزرگوار

 بر شانه هاي باد،جحاز تو حمل شد

فرمانرواي ملك صبايي بزرگوار

گم كرده ايم كعبه ي حاجات و آمديم

نزد شما كه قبله نمايي بزرگوار

من گريه مي كنم كه نگاهي كني مرا

آري هميشه عقده گشايي بزرگوار

باران رحمت ازلي سهم مان شده

بي شك دليل فيض شمايي بزرگوار

بانوي مهربان كدامين قبيله اي ؟

امشب بگو كه اهل كجايي بزرگوار

خلقت شبيه پير كريم عشيره است

الحق ز نسل شير خدايي بزرگوار

فهميدم از شلوغي صحن و سراي تان

هر لحظه مامن فقرايي بزرگوار

فرقي نمي كند چقدر نذر مي كنند!؟

باب المراد شاه و گدايي بزرگوار

اينجا مريض ها همگي خضر مي شوند

سرچشمه ي حيات و بقايي بزرگوار

 از لحن گريه كردن زوار واضح است

در قم،بقيع اهل بكايي بزرگوار

يادت نمي رود چه قراري گذاشتيم؟

محشر دم بهشت بيايي بزرگوار

یحیی نژاد سلامتی

در قم که آمدم دل سنگم جلا گرفت

مثل کبوتری به حریم تو جا گرفت


گرد و غبار دور و بر صحن این حرم


گرد و غباری از دل آیینه ها گرفت


باران،قنوت،اشک،کبوتر،کنار تو

در این میانه نور تو دست مرا گرفت


وقتی نگاه من به تو افتاد این دلم


حال و هوای باب جوادِ، رضا ع گرفت


جسمم کنار خواهر و قلبم صحن رضاست

اشکم تمام فاصله ها را فرا گرفت


این خادمان کوی تو گفتند میشود


از دست مهربان شما کربلا گرفت

یوسف رحیمی

 آمدي و بهشت را با خود

به دل اين کوير آوردي

کوثرانه قدم زدي در شهر

خيرهاي کثير آوردي

 

آمدي و مشام هر کوچه

پر شده از شميم احساست

يادگاري مادرت زهراست

عطر نام تو، نفحه‌ي ياست

 

به لب مردمان غمديده

با حضورت تبسم آوردي

آمدي با فرشتگان از راه

آسمان را سوی قم آوردي

 

با تو بوي بهشت پيچيده

دم به دم در فضاي بيت النور

آسمان آمده به پابوسي

آمده تا حرای بيت النور

 

حرف رفتن که مي‌زني ناگاه

دل قم کوچه کوچه مي‌گيرد

يا کريمي که دل به تو بسته

از فراق تو آه مي‌ميرد

 

خاطر آسماني ات انگار

گاه گاهي غبار غم دارد

بغض هاي شکسته‌ي ناگاه

چشم هايي که دم به دم دارد ...

 

شعله‌ي آه و ... قلب بي تابت

در تب اشتياق مي‌سوزد

باز هم قصه‌ي جدايي ها

جگرت از فراق مي‌سوزد

 

چشم هايت دو چشمه کوثر شد

ياد داري وداع آخر را

دل خواهر چگونه تاب آورد

حسرت ديدن برادر را

 

زينب حضرت رضايي و

چشمهايي پر از شفق داري

ديدن غربت «ولي» سخت است

بانوي بي قرار حق داري

 

آمدي از مدينه تا ايران

برساني چنين پيامت را

که تحمل نمي تواني کرد

لحظه اي غربت امامت را

 

سيره‌ي ناب فاطمي اين است

راه را بر همه نشان دادي

تو شهيد ولايتي بانو

در هواي امام جان دادي

 

سيره‌ي ناب فاطمي اين است

مادرت پا به پاي مولايش...

محسنش جاي خود، خود مادر

پشت در شد فداي مولايش

 

بين کوچه کبود شد بازو

ولي اسباب رو سپيدي شد

آه دست شکسته‌ي مادر

باني نهضت رشيدي شد

 

سيره‌ي ناب فاطمي يعني

در شريعه رشادت عباس

تشنه لب از فرات برگشتن

دست و مشک و ... قیامت عباس

 

دست هايش قلم شدند آن روز

تا حديث حماسه بنويسد

همه‌ي شعر را اگر شاعر

در دو مصرع خلاصه بنويسد:

 

هر کسي شد فداي مولايش

نام او در جهان علم گردد

مرقدش در تمامي عالم

قبله و کعبه و حرم گردد

وحيد محمدي

سلام روشن زیبائی کرامت ها

سلام حضرت بانو غلامت آمده است

شکسته تر ز سکوت رواق آینه ها

گدای دم دمی بی مرامت آمده است

 

کنار بال کبوتر نشسته ام امشب

به خاک بوسی این آستان نورانی

در اوج فیض توسّل قنوت می خوانم

کنار هر نفس این ضریح عرفانی

 

دخیل بسته ام ای خواهر امام رئوف

به پای پنجره ی سبز آسمانهایت

من از کنار همین گنبد و مناره ی عشق

سفر نموده ام آری به بی کرانهایت

 

اجازه ام بده از باب لطف همسایه

الی الابد سر این سفره میهمان باشم

در عالم در و همسایگی حواسم هست

کنار پنجره فولاد یادتان باشم

 

اگرچه از گذر لحظه ها نمی نالم

اگرچه در حرمت بی نشانه می خندم

ولی کنار شما چون برادرت فرمود

به اشک روضه ی غربت دخیل می بندم

 

سلام می دهم از جانبت به بابایی

که لااقل به لبش چوب خیزران نزدند

اگرچه سوخت ولیکن مقابل چشمش

دگر که حرف کنیزیّ دختران نزدند . . .

مجيد تال

دست مرا گرفت وبه دست قلم گذاشت

حسی که باز پای مرا درحرم گذاشت

حسی که اشکوار به چشمم قدم گذاشت

تا ((اشفعی لنا))به لبم دم به دم گذاشت


پس از کنار هجره ی پروین که رد شدم...

بی اختیار شعر سرودن بلد شدم


در این حرم که آمده ام پا به پای عشق

عاشق شدن دعای من است و دعای عشق

مادست خالی آمده ایم ای خدای عشق

اذن دخولمان بده محض رضای عشق


تا چشم کار می کند اینجا کرامت است

اینجا شفیعه هست پس این جا قیامت است


ما اشک می شویم که بارانمان کنی

ما درد میشویم که درمانمان کنی

مارا غریب و بی کس و بی خانمان کنی

تا شب نشین صحن شبستانمان کنی


یادش بخیر ماه مبارک‌ بهار تو

سی جزء عشق خوانده شده در کنار تو


خوش روییت نبود چنین رو نمی زدیم

نورت نبود با دل شب مو نمی زدیم

صحنت نبود دست به جارو نمی زدیم

بالا اگر نبودی زانو نمی زدیم


ما با حضور لطف تو حاجت نداشتیم

ما بی حضور لطف تو بهجت نداشتیم


بال فرشته است و قدم های مردم است

در حوض صحن آینه اش آسمان گم است

دیگر نگرد مادرمان در همین قم است

اینجا که آب هست چه جای تیمم است؟


گفتند باز می شود از قم در بهشت

مارا ببر بهشت تو ای خواهر بهشت


آهو شدیم در دل صیادمان ببر

پروازمان بده به گهر شادمان ببر

یک لحظه سمت پنجره فولادمان ببر

در هشت هشت لحظه ی میلادمان ببر


مشهد به پاست در سرمان شور عشق تو

پس مال ماست کوچه ی سرشور عشق تو

حسين ايماني

صاعقه آسا به خدا می رسیم

به شرح کوثر و کساء می رسیم

همدم خورشید نفس می زنیم

با تو به مشهدالرّضا می رسیم

بی بی ِّ آسمانیِّ شهر قم

با تو به جمع شهدا می رسیم

کریمه ی آل عطا و سخا

کرم کنی به کربلا می رسیم

با تو که باشیم خدایی شدیم

از این حرم به همه جا می رسیم

عالمه ی آل علی پیش تو

به فاطمه  به مرتضی می رسیم

 

صورتی از مادر مکتب تویی

آئینه ی حضرت زینب تویی

 

بانوی افلاکیِّ ایران ما

مونس سلطان خراسان ما

ملیکه ی سوّم دربار عشق

مرهم زخم دل سوزان ما

خاک تو خاک مادر آفتاب

کوی تو آرام دل و جان ما

سفره ی لطف تو که وا می شود

می رسد از خوان خدا نان ما

نان و نمک خورده ی این سفره ایم

با نظرت پر شده دستان ما

گمشده را در حرمت یافتیم

تشکــّـر از تو کرده باران ما

 

رو به تو با اشک غم و زمزمه

صدا زدم سلام بر فاطمه

 

شفیعه ی لحظه ی تنهائیــّم

ذکر تو ضرب قلب شیدائیــّم

دختر هفتمین امام منی

خواهر رویای تماشائیــّم

بوی مدینه از قمت می رسد

در حرم امن تو زهرائیــّم

نفس نفس دم از شما می زنم

با تو دمی ناب و مسیحائیــّم

اگر چه آلوده و نالایقم

اهل بهشتم اگر اینجائیــّم

من از تبار عترت و کتابم

علی علی نغمه ی  لالائیــّم

 

از قم تو خیره به جمکرانم

چشم انتظار صاحب الزّمانم

 

خواهر پادشاه مشرق زمین

یاور هشتمین چراغ یقین

دختر قبله گاه حاجات ما

عمّه ی روح جود و تقوا و دین

تو مونس غریبی امّا غروب

خیمه و دامنت نشد آتشین

سر نگار تو به نیزه نرفت

همسفرت نبوده شمر لعین

حلقه ای از مَحارمت دور تو

حسرت زینب  یل ِ امُّ البنین

کسی نخندیده به اشک تو شکر

نخورده لعل دلبرت چوب کین

 

به یاد عمّه زینبت مضطری

منتظر  ِ منـتـقـم دلبـــــری

محمود ژوليده

اینجا حریم عاطفه ها گم نمی شود

هرگز به حب و بغض تفاهم نمی شود

اینجا حریم دوستیِ آل احمداست

حبّ علی بدون تنعّم نمی شود

دربست مُلک ری فدک فاطمیه است

اینجا که ملک بانیِ هیزم نمی شود

کشور گشای عشق ، حسین است و مجتبی

ورنه ز سویِ غیر ترحم نمی شود

پرسی اگر ز ما حرم اهل بیت را

جایی به عرش و فرش چنان قم نمی شود

گرچه سه درب باغ جنان وا شود به قم

باغ جنان بهشت تر از قم نمی شود

در یک نگاه قبلۀ ایران ما قم است

بی کعبه راه را که تداوم نمی شود

در مُلک ری که تجربۀ کوفه کافری است ...

امّت که از امام خودش گم نمی شود

تا پرچم ولای علی روی دوش ماست

دشمن حریف غیرت مردم نمی شود

وقت دعا کنیم هزار آرزو ولی

جز یار را که حقّ تقدم نمی شود

چون نفس مطمئنّه ز قم سر بر آورد

دلها دگر دچار تألم نمی شود

نور ولایت است و شهادت دو بال عشق

بر این دو بال هیچ تهاجم نمی شود

دنیا اگر دفاع مقدس بپا کند

در هیچ انقلاب تلاطم نمی شود

اینها همه به خاطر  بانوی عالمه است

آن عالمه که هیچ تعلم نمی شود

با آن همه تجرّد روح و مقام قرب

جز در لباس عبد تجسم نمی شود

اوصاف آسمانی و بی انتهای او

در واژه و بیان و تکلم نمی شود

آری مگر امام رضا مدح وی کند

مدح کریمه جز به تکرم نمی شود

هرگز بدون مقدم سبز بهاری اش

لبهای غنچه وا به تبسم نمی شود

وقتی ملائک از حرمش فیض می برند

گویند بی بهار ترنم نمی شود

از صحن خود پلی زده تا مشهد الرضا

بی یاد دوست باده ای از خم نمی شود

بالی به صحن یار خراسانی اش کشیم

ورنه نصیب ، دانۀ گندم نمی شود

شوق زیارت حرمش آب و دانه ام

یعنی که من کبوتر این آشیانه ام

یوسف رحیمی

وقتي دلم کنار ضريح تو جا گرفت

نوري ز فيض کوثر بي انتها گرفت

 

يادم نمي رود که ز الطاف مرقدت

هر بار قلب مرده من هم شفا گرفت

 

شد پاي بوس خاک در آستانه ات

تا از کرامت حرم تو صفا گرفت

 

از لحظه اي که وارد شهر شما شدم

فهميده ام نگاه رئوفت مرا گرفت

 

وقتي به صحن آينه ات آمدم دلم

رنگي به روشنايي آئينه ها گرفت

 

دل آشيان گرفته در ايوان آينه

گل داده است غنچة‌ گلدان آينه

 

از مرقدت شميم مناجات مي رسد

بر مقدمت توسلِ حاجات مي رسد

 

وقتي كه خاكبوس حريم تو مي شوم

دستم به چشمه هاي كرامات مي رسد

 

ديگر چه احتياج به مهتاب و آفتاب

تا نور گنبدت به سماوات مي رسد

 

با بال هر فرشته که گرم طواف توست

امواج بي کران تحيّات مي رسد

 

هر دم از آسمان ضريح مطهرت

عطر مزار مادر سادات مي رسد

 

در بين صحن حضرت صاحب زمان بگو

يک عصر جمعه وقت ملاقات مي رسد؟

 

بانوي مهربان جهان اشفعي لنا

اي عمة امام زمان اشفعي لنا

 

دستت كريم و سفرة خيرت كثير تر

هرگز نديده ايم ز تو دستگير تر

 

نائل به فيض كسب مقامات مي شود

در محضر تو هر كه شود سر به زير تر

 

مي گفت شاعري كه بهشت است مرقدت

نه نه ، بهشت نه ! به خدا بي نظير تر

 

گل پوش مي شود حرم آسماني ات

با فرشي از دو بال ملائك حرير تر

 

با مقدم تو باغ بهار است هر كجا

حتي هزار مرتبه از قم كوير تر

 

نقش بهار ، در حرمت بسته مي شود

گل ، مات گلعذاري گلدسته مي شود

 

از نسل كوثري، كه شد اين شوره زار ها

از بركت حضور شما چشمه سار ها

 

در ساية تو جلوة خورشيد پا گرفت

اين انقلاب از تو و اين افتخار ها

 

صبحي اگر دميده ، ز نور نگاه توست

رونق نداشت بي تو در اينجا ، بهار ها

 

از بس سبد سبد گل ايمان چكيده است

از آسمان لطف تو بر كوچه سار ها

 

بر سفرة کرامت و فضلت نشسته اند

همواره زائران تو و همجوار ها

 

اين سايه را تو بر سر من مستدام كن

با جلوه هاي معرفتت آشنام كن

 

آسيه آمده به ديارت ز سمت نيل

يا مي رسد ز عرش خدا همسر خليل

 

از شرق و غرب عالم امكان رسيده اند

امشب به خاک بوسيتان بانوان ايل

 

يعني عجيب نيست اگر جا گرفته اند

حتي فرشته هاي مقرب چو جبرئيل

 

با اشکهام آرزويي موج مي زند

بانو اگر ضريح تو را بسته ام دخيل

 

چشم اميد ما همه بر دستهاي توست

فردا كه مي رسد همه جا بانگ الرحيل

 

آسوده خاطران هياهوي محشريم

تا زائران دختر موسي بن جعفريم

 

امروز اگر برات شفاعت به دست توست

فردا ولي شفاعت جنت به دست توست

 

فرموده اند مريم آل پيمبري

معصومه اي و چادر عصمت به دست توست

 

تفسير « يطعمون علي حبه » تويي

وقتي که سفره هاي كرامت به دست توست

 

هر شب دخيل پنجره هايت ، هزار دل

آخر كليد هاي اجابت به دست توست

 

پر مي زند به سينة من شوق كربلا !

بانوي من جواز زيارت به دست توست

 

كي مي شود كه بال و پرم را تو وا كني

دل را دوباره زائر كرب و بلا كني

علي اكبر لطيفيان

سائل لطف نوشتند بني آدم را

 سر ِ اين سفره نشاندند همه عالم را

 صبح فردا عجبي نيست اگر بنشانند

 يك طرف آسيه و يك طرفت مريم را

 حس ِ معراج نشينيِ من اين است فقط

 گوشه اي از حرمت پهن كنم بالم را

در ضريحت شرف آدميت ريخته اند

 پس محال است كه آدم نكند آدم را

 همه بالفعل مسيح اند اگر پخش كنند

نفس ِ دختر موسايِ مسيحا دم را

 مثل يك عرش براي تو حرم ساخته اند

 كاش ميشد حرم حضرت زهرا هم را


با گدايي حرم فخر به دنيا داريم

 هرچه داريم از اين دختر موسي داريم


قصد كردي بكِشي و بكِشاني همه را

تا به معراج ِ بلندت برساني همه را

ريشه هاي دلِ ما رشته اي از چادر توست

چادرت را بتكان تا بتكاني همه را

به خدا ذره اي از خانمي ات كم نشود

چه براني همه را و چه بخواني همه را

تربت پاي تو بودن چه به ما مي آيد

پس چه بهتر سر راهت بنشاني همه را

يك دو قرباني ما نيست برازنده ي تو

وقت آن است بيايي بستاني همه را


بشكند گر سر عشاق فداي سر تو

همه ي ما به فداي نخي از معجر تو

 

ما گداييم همه وقت نظر داشتنت

خاك پاييم همه وقت گذر داشتنت

آمدي مردم ايران به نوايي برسند

ورنه جز اينكه بهانه ست سفر داشتنت

علم شد تربت سجاده ي بيت النّورت

حوزه ي علميه شد لطف سحر داشتنت

يك نفس در جگرت سوخت و شد روح الله

بركت داشت چقدر ، آهِ جگر داشتنت

فتنه اي آمد و چون فاطمه جمعش كردي

اي به قربان تو و سينه سپر داشتنت

 

در طريقت نفس از پا كه بيفتد خوب است

 سير معراج به اينجا كه بيفتد خوب است

 

گاه بابا سخنش را به تو تنها ميگفت

چون نبي گرچه علي داشت به زهرا ميگفت

جايگاه تو چنان در نظرش بالا بود

جاي آن داشت به تو اُمِّ ابيها ميگفت

دست خطِ تو كه ميديد فقط مي بوسيد

تا كه يادِ تو مي افتاد "فداها" ميگفت

خبر از عصمت بي چون و چرايت ميداد

هر امامي كه مقامات شما را ميگفت

عمه ي كرب و بلا در تو تجلي كرده

بايد اين آينه را زينب كبري ميگفت


بر روي چشم همه جاي شما محفوظ است

احترام تو در اين شهر خدا محفوظ است

 

مطمئن باش در اين شهر پريشان نشوي

بي برادر نشوي پاره گريبان نشوي

مطمئن باش كسي سنگ نمي اندازد

از عبورت ز سر كوچه پشيمان نشوي

 محملت بر روي چشم همگان جا دارد

به خدا مورد آزار مغيلان نشوي

آن قدر پوشيه و حله سرت ميريزند

زير يك معجر پاره شده پنهان نشوي

زيور آلات تورا مردم اينجا نبرند

وسط خيمه ي آتش زده حيران نشوي

 

 محملت شعله ور از واژه ي غارت نشود

حَرمت بسته به زنجير اسارت نشود

حسين ايماني

ما اهل تمنــّای عروجیم و به اوجیم

دریای شما بوده که دلداده ی موجیم

عمریست ملقــّب به غلامیِّ نگاریم

ما شیفته ی گفتن از این ایل و تباریم

همسایه ی دیوار به دیوار حریمم

جیره خور هر روزه ی احسان کریمم

از گنبد تو می شنوم سوره ی کوثر

آید به مشام دل و جانم بوی مادر

دلها همه در فصل مناجات و نیاز است

دستم به هوای کرمت باز دراز است

لبخند لب حضرت خورشید ببینید

آرام دل رهبر توحید ببینید

این فاطمه ی موسیِّ جعفر گل زهراست

معصومه ی زینب صفت گلشن طاهاست

روزی خور احسان کریمه دو جهانند

زُوّار حرم ساکن قطعیِّ جــَنانند

در مدح قم او قلم عشق نوشتهَ ست

اینجا سه در از هشت در باغ بهشت است

در مرتبت و علم رسیده به کجاها؟!

فرموده امامش که فِداها  وُ أبوها

ای جلوه ای از جمعه ی جاری شدن رب

در صورت تو سیرت زهراست مرتــّب

تو عالمه و فاضله و هانیّه هستی

در فکر رضا هر نفس و ثانیّه هستی

مهتاب شب غربت شمس حُــججی تو

راه دل ما سوی دعای فرجی تو

در صحن و سرای کرم آرام گرفتم

از کوثر الطاف حرم جام گرفتم

با نوکریّت شهره ی شهری شده ام من

با  عشق رضا تا به حرم آمده ام من

دلتنگ خراسانم و شبهای گوهرشاد

بنداز دلم را گره بر پنجره فولاد

اینبار اگر پنجره فولاد بگیرم

می خواهم از الله سر ِ راه بمیرم

یا رب نظری کن شوم از جمع شهیدان

با دیدن دلدار سفر کرده دهم جان

جز حب ُّو ولایت به خدا توشه ندارم

ای کاش شود گوشه ی شش گوشه مزارم

حسين ايماني

علـــّامه ی مُخدّره ی عالم وجود

چشمش به روی دست رئوف حرم گشود

مهتاب سر گذاشته بر دوش آفتاب

عاشق گرفته خانه در آغوش عشق ناب

خنده شکفته روی لب هفتمین امام

داده به او نجابت و عشق و یقین سلام

یک شعبه از سروش زلالیِّ کوثر است

آئینه ی حقایق زهرای اطهر است

یک زینبیِّ شیر صفت از تبار شیر

مسئولیــّت  موظبت از آیه و بشیر

همراه گاه شوق و غم ثامن الحجج

همپا مقام طوف قمش با بقیع و حج

بر سفره ی کرامت او آسمان نشست

در بارگاه رحمت او جانمان نشست

وا شد دوباره بال و پر یاکریم دل

شد راهیِّ مسافرتی تا حریم دل

وقتی نگاه من گره بر گنبدت زدند

روی لبم دو نام نکوساحت آمدند

اینبار سینه را پر از احساس دیده ام

انگار در مدینه ام و یاس دیده ام

فرمان رسید و اهل دم و زمزمه شدم

با یک سلام زائر دو فاطمه شدم

در صحن آسمانیّــت آرام می شوم

من زائر شهیده ی گمنام می شوم

از هشت درب باغ اِرم سه از این حرم

وا کرده رب ُّو ساکن جنــّات داورم

با حب ُّ و مِهرت عاقبتم نیک می کنم

دل را کمی به فاطمه نزدیک می کنم

در بزم مدح و وصف تو فریاد می کشم

پر چون کبوتری به گوهرشاد می کشم

وقتی سلام قم به سوی طوس می رود

حتما ً سلام برده به پابوس می رود

حالا که شد مسیر دلم مشهد الرّضا

می خوانم از شفیعه ی او در صف جزا

سلطان دعای زائر بی بیِّ قم نوشت

او گفته با شفاعتتان می روم بهشت

امــّا بهشت نیست تسلــّای قلب ما

تنها دوای درد دل ماست کربلا

آنجا که صد بهشت بر آن چشم رَشک داشت

کــَفـّین و تلِّ زینب و میدان مشک داشت

جز نینوای یار دلم را قرار نیست

رمزی برای عشق به جز انتظار نیست

مسعود اصلانی

سفره دار قديمي دنيا

اي كريم شفيعه ي فردا

 

گنبدت را نگاه مي كرم

خوش به حال پر كبوترها

 

پيش تو بي اراده مي گويم

السلام عليك يا زهرا

 

طعم سوهان شهر تو برده است

تلخي كام روزه دار مرا

 

كار خورشيد مي كند آري

ذره اي را كه مي بري بالا

 

با همين شور و حال و تاب و تبم

راهي جاده ي سه شنبه شبم

 

سجده ها و قيام هاي مني

‌هدف احترام هاي مني

 

السلام عليك يا بانو

تو عليك السلام هاي مني

 

زينب دومي و بعد رضا

عمه جان امام هاي مني

 

لحظه هاي خوش حرم رفتن

استواري گام هاي مني

 

در دلم با تو درد و دل كردم

يكي از هم كلام هاي مني

 

انعكاس جمالي زهرا

حضرت زينب امام رضا

علی اکبر لطیفیان

ری زاده ایم و مزرعه سبز گندمیم

هر صبح با حسین شما در تكلمیم

ما شیعه ولایت مولا، نسب نسب

سلمان پابرهنه ای از نسل چندمیم

گاهی میان خنده خورشید گریه ایم

گاهی میان گریه زهرا تبسمیم

همسایه حریم تو همسایه خداست

پس صد هزار شكر كه همسایه قمیم

آن قدر عاشقان و بزرگان و عالمان

دلداده تواند كه ما بین آن گمیم

ای دست گیر صبح قیامت سرم فدات

هم خانواده هم پدر و مادرم فدات

بالاتر از پریدن پرهاست بام تو

ماها نمی رسیم به شان مقام تو

خم می شود تمامی دنیا برابرت

ای احترام آل عبا احترام تو

باید هزار بار نشست و بلند شد

وقتی كه می رسند بزرگان به نام تو

این شان توست حرمت توست احترام توست

گوید اگر "فداکِ ابوک" امام تو

آباد گشت قلب زمین زیر پای تو

آباد گشت مسجد دین با كلام تو

یعنی تمام هستی دین مال فاطمه است

یعنی تمام ملك زمین مال فاطمه است

تو آمدی كه رحمت دنیای ما شوی

منجی تا قیامت كبرای ما شوی

ما مرده ایم و تو نفست مرده زنده كن

پس واجب است این كه مسیحای ما شوی

تو خانمی و جلوه بالای هر سری

اصلاً عجیب نیست كه آقای ما شوی

تو آمدی كه با بركات نسیمی ات

روزیِ یا امام رضاهای ما شوی

اصلاً قرار بود در ایران زمین ما

چون فاطمه بیایی و زهرای ما شوی

مهمان چند روزه ایران خوش آمدی

همشیره امام خراسان خوش آمدی

شهر تو آشیانه ی امن امام هاست

گلدسته ات مطاف شب و روز انبیاست

بانو! قسم به پنجره های ضریح تو

این آستانه ایست كه باب الرضای ماست

روی در حریم تو زیبا نوشته اند

"این جا حریم دختر پیغمبر خداست

این جا به احترام قدم نه، که از شرف

گیسوی حور و بال ملك فرش زیر پاست

این جا مس تو را به نگاهی طلا كنند

تا اسم اعظم است چه حاجت به کیمیاست"×

این جا مدینهٔ دگر آل فاطمه است

این جا دل شكسته به دنبال فاطمه است

علی اكبر لطیفیان

ما را برای گدایش شدن آفریده اند

قمری آب و هوایش شدن آفریده اند

او را برای طواف و برای عروج

ما را برایِ برایش شدن آفریده اند

این خانم با کرم، محترم را برای

وقف امام رضایش شدن آفریده اند

اصلاً تمامی ایران زمین را برای

ملک خصوصی پایش شدن آفریده اند


هر چند نانی نداریم، گندم که داریم

گیرم مدینه نرفتیم ما قم که داریم

زهرا حضورش نیازی به مردم ندارد

اصلاً ظهورش مدینه یا قم ندارد

بالی که این آسمان را ندارد چه دارد؟

آن کس که این آستان را ندارد چه دارد؟

من حاجتم را به دست مسیحا ندادم

بال و پرم را به این آسمان ها ندادم

قمری ام در کرمخانه لانه گرفتم

من حاجتم را از این آستانه گرفتم

×××

عصمت تباری که همسایه اش را ندیده

همسایه اش نیز هم، سایه اش را ندیده

بانوی والا مقامی که ما فوق نور است

خورشید هفت آسمانی که ما فوق نور است

جبریل حتی حریف کمالش نمی شد

آیینه هم رو به رو با جمالش نمی شد

پروازها با قنوتش به بالا رسیدند

اعجازها با نگاهش به این جا رسیدند

غیر از خدایا خدایا صدایی ندارد

روی زمین غیر محراب جایی ندارد

سجاده اش با مناجات کردن گره خورد

گهگاه با نور خیرات کردن گره خورد

در بارگاه جلالی، تعبد، تعبد

در آستان کمالی، تهجد، تهجد

امروز باران ترینِ عنایت به دستش

فردا فراوان ترینِ شفاعت به دستش

با لطف بسیار دست بگیری که دارد

چه خوب تا می کند با فقیری که دارد

خورشید شب های تنهای محتاجی ماست

یا رحمة الله فردای محتاجی ماست

بالا پریدند پرهای ما با نگاهش

چه سر به زیرند سرهای ما با نگاهش

از یک طرف دخترِ مردِ مشکل گشاهاست

از یک طرف خواهرِ آبروی گداهاست

او حلقه ی اتصال رضا با جواد است

باب الحوائج ترینی که بابِ مراد است

وقتی که می خواست از خانه اش در بیاید

یعنی به سمتِ حریم پیمبر بیاید

دور و برش از برادر برادر قرُق بود

راه از پسر های موسی بن جعفر قرُق بود

دست پسرهای موسی ابن جعفر نقابش

پای پسرهای موسی بن جعفر رکابش

تا چادرش خاکی از ردّ پایی نگیرد

تا معجر با حجابش به جایی نگیرد


او آمد و مایهٔ افتخار همه شد

دسته گل مریمی بهار همه شد

گیرم نبودیم اما سلامش که کردیم

گیرم ندیدیم، ما احترامش که کردیم

ما سر بلندیم از این که گلابش نکردیم

با ازدحام سر کوچه آبش کردیم

او آمد و طرز خواهر شدن را نوشت و...

قربانِ قبل از برادر شدن را نوشت و...

چه خوب شد که مسیرش به مقتل نیفتاد

چه خوب تر بارها از روی تل نیوفتاد

گودالی از کشمکش های لشکر ندید و...

ای وای! بالای سر نیزه ها سر ندید و...

ای وای! از آن خواهری که برادر ندارد

بوسه زند بر گلویش اگر سر ندارد

عليرضا خاكساري

واژه واژه غزليات مرا جان دادند

طبع سرشار مرا رزق فراوان دادند

قلم از اوست همه دفتر شعرم از اوست

صله ام گردوغبار ره جانان دادند

تا كه ديدند به يمن قدمش ميجوشم

به دل غمزده مستي دوچندان دادند

اي كه در پاي تمناي رخش ميسوزي

به غم و درد دل سوخته پايان دادند

مشرك و كافر و مرتد گرفتند از ما

بانگاهش نفسي تازه مسلمان دادند

نه مسلمان كه با معجزه ي چشمانش

ميثم و حمزه و يا مالك و سلمان دادند

بخداوند قسم از نفسش روز ازل

به ديارش ادب و حكمت و عرفان دادند

روز اول به گدايي درش هركس رفت

شك ندارم كه به او تاج سليمان دادند

از همان لحظه ي آغاز جنون ام بي شك

دل من را به كف خواهر سلطان دادند

سربلنديم - به قرآن-همه از آن روزي

كه به مملكت ما " قم " و "خراسان " دادند

افتخاري هم اگر هست فقط از اين است

مهر او را به دل مردم ايران دادند

عليرضا خاكساري

نم نمك بوي بهاران ميرسد

بوي سرسبزي ريحان ميرسد

باز دل ها در تلاطم آمده

بار ديگر باز طوفان ميرسد

باظهورش در كوير قم ولي

حلم و علم و فضل و عرفان ميرسد

عيدي ام شكي ندارم امشب از

سوي آقاي خراسان ميرسد

مژده اي دادند اي هم ميهنان

خواهر سلطان ايران ميرسد

شاه بانوي من است و سرخوشم

از بهشتش بوي سوهان ميرسد

 

از سر ديوانگي حالم بد است

آرزويم يك سفر قم-مشهد است

 

مريم و حوا وهاجر آمده

نه غلط گفتم كه بهتر آمده

عاشقانه باز هم دل ميدهيم

دلبرانه باز دلبر آمده

اختيار آفرينش دست اوست

شافع فرداي محشر آمده

مجتهده عالمه چون عمه اش

راوي الله اكبر ‌آمده

قاطعانه گويمت اغراق نيست

چون خود زهراي اطهر آمده

آسماني ها همه كف ميزنند

دختر موسي بن جعفر آمده

 

تربت پاكش حريم كبرياست

هستي سلطان علي موسي الرضاست

 

عشق هم با او تباني ميكند

سينه ها را آسماني ميكند

روز محشر روز رستاخيز هم

چادر او سايه باني ميكند

در مدينه همچو جد خود علي

با يتيمان مهرباني ميكند

رونوشت دست خطش حجت است

جاي بابا حكم راني ميكند

او كريمه است و زمهمانان خود

با كرامت ميزباني ميكند

جاي جايش خانه داري كرده است

جاي جايش روضه خواني ميكند

 

رزق و روزي محرم ميدهد

حال گريه اشك نم نم ميدهد

 

دختري اعجوبه و زهراترين

در ميان عالمين زيباترين

نطق او نطق علي مرتضاست

در بلاغت بهترين شيواترين

گفته ام در محضر اخت الرضا

السلام اي بانوي ايران زمين

روز اول با غبار راه تو

گشته است آب و گل آدم عجين

دختر معصوم و خود معصومه است

به چه نامي به چه اسمي دلنشين

اوست كه باب نجات عالم است

ريشه هاي چادرش حبل المتين

 

زينب ثاني آل حيدر است

مثل زينب قصه اش درد آور است

 

بهتر اينكه ديده اش دريا نشد

خيمه ي غم در دلش برپا نشد

خوب شد دردي به زانويش نداشت

خوب شد ديگر قد او تا نشد

خوب شد با قلب محزون و غمين

پابرهنه راهي صحرانشد

خوب شد جام شرابي را نديد

پاي او بزم جسارت وانشد

روي ناقه هم حجابش حقظ شد

خوب شد چون زينب كبري نشد

 

خوب شد ديگر نشد رويش كبود

خوب شد راسي به ني دورش نبود

علی اصغر انصاریان

ألا تجلّی نامت در اوج زیبایی
به عصمت و شرف و قدر و جاه والایی
رضا چو دید به قنداقه مصحف رویت
تو را بِدید ولی با جمال زهرایی
---
خوش آن کسی که بگردد گدای سفره ی تو
و بهره مند شود از عطای سفره ی تو
فقط نه مردم قم ریزه خوارتان هستند
تمام خلق نشسته به پای سفره ی تو
---
ای گنبد تو داده به شمس و قمر ضِیا
معصومه ی کریمه،تجلّی هل اَتی
بر رشته های چادر تو می برم پناه
ای خواهر امام رئوف،إشفعی لَنا
---
عالم ز تو دستورالعمل بگرفته
از شهد لبت رضا عسل بگرفته
تا اینکه تو را گرفت در آغوشش
انگار که زهراست بغل بگرفته
---
آن روز که بر دلم نمودی تو نگاه
زائل ز وجود من شد آن لحظه گناه
زآنجا که برادرت خدای دلهاست
یا فاطمه إشفعی لَنا عند الله

وحید قاسمی-اشعار حضرت معصومه (س)

 خاتون شهر آینه هایی بزرگوار
زهرای شهر یثرب مایی بزرگوار

چشم مَلک ندیده دمی سایه ی تو را
ناموس بارگاه خدایی بزرگوار

این قوم را به راه حقیقت کشانده ای
موسای بی عباو عصایی بزرگوار

بر شانه های باد، جحاز تو حمل شد
فرمانروای مُلک صبایی بزرگوار

گم کرده ایم کعبه ی حاجات و آمدیم
نزد شما که قبله نمایی بزرگوار

من گریه می کنم که نگاهی کنی مرا
آری همیشه عقده گشایی بزرگوار

باران رحمت ازلی سهم مان شده
بی شک دلیل فیض، شمایی بزرگوار

بانوی مهربان کدامین قبیله ای؟
امشب بگو که اهل کجایی بزرگوار

خُلقت شبیه پیر کریم عشیره است
الحق ز نسل شیر خدایی بزرگوار

فهمیدم از شلوغی صحن و سرایتان
هر لحظه مأمن فقرایی بزرگوار

فرقی نمی کند چقدر نذر می کنند!؟
باب المراد شاه و گدایی بزرگوار

اینجا مریض ها همگی خضر می شوند
سر چشمه ی حیات و بقایی بزرگوار

از لحن گریه کردن زوّار واضح است
در قم، بقیع اهل بکایی بزرگوار

یادت نمی رود چه قراری گذاشتیم؟
محشر دم بهشت بیایی بزرگوار

غلامرضا سازگار-حضرت معصومه(س)-مدح و مصیبت

اى دختر و خواهر ولایت

آیینه ی مادر ولایت

بر ارض و سما ملیكه در قم

آرام دل امام هفتم

معصومه به كُنیه و به عصمت

افتاده به خاك پایت عفت

در كوى تو زنده ، جان مرده

بر خاك تو عرش سجده برده

در قصر تو جبرئیل حاجب

زُوّار تو را بهشت واجب

گفتند و شنیده اند ز آغاز

كز قم به جنان درى شود باز

حاجت نبُوَد مرا برآن در

قم باشدم از بهشت بهتر

قم قبله ی خازن بهشت است

این جا سخن از بهشت ، زشت است

قم شهر مقدس قیام است

قم خانه یازده امام است

قم تربت پاك پیكر توست

اینجا حرم مُطهَّر توست

گر فاطمه(س) دفن شد شبانه

نَبوَد ز حریم او نشانه 

كى گفته نهان زماست آن قبر

من یافته ام كجاست آن قبر

آن قبر كه در مدینه شد گم

پیدا شده در مدینه ی قم ...

مریم به بَرَت اگر نشیند

این منظره را ، مسیح بیند

سازد به سلام سَرو قد خم

اول به تو ، بعد از آن به مریم ...

روزى كه به قم قدم نهادى

قم را شَرَفِ مدینه دادى

آن روز قرار از مَلك رفت

ذكر صلوات بر فلك رفت

تابید چو موكبت ز صحرا

شهر از تو شنید بوى زهرا(س)

درخاك رهت ز عجز و ناله

مى ریخت سرشك ، همچو لاله

با گریه ی شوق و شاخه ی گل

بُردند به ناقه ات توسل

دل بود كه بود ، محفل تو

غم گشت به دور محمل تو

آن پیر كه سید زمان بود

رویش همه را چراغ جان بود

گردید به گردِ كاروانت

شد پاى برهنه ساربانت

بردند تُرا به گریه هودَج

تا خانه موسى اِبن خِزرَج

ازشوق تو اى بتول دوم

قم داد ندا به مردم  قم

كاى مردم قم به پاى خیزید

از هر در و بام گل بریزید

آذین به بهشت قم ببندید

ناموس خدا مرا پسندید

قم شام نبود تا كه در آن

دشنام دهد كسى به مهمان

قم شام نبود ، تا كه از سنگ

گردد رخ میهمان ز خون رنگ

قم كوفه نبود تا كه خواهر

بیند سر نى ، سر برادر ...

حاشا كه قم این جفا پذیرد

مهمان به خرابه جاى گیرد ...

بستند به گرد میهمان صف

قم با صلوات و - شام با كف ...

قم مهمان را عزیز خوانند

كى دخت و را كنیز خوانند؟ ...

«میثم» همه عمر آن چه را گفت

در مدح و مصیبت شما گفت

حسان-حضرت معصومه(س)-مدح و مصیبت

آیتى از خداست معصومه

لطف بى‏انتهاست معصومه

          جلوه‏اى از جمال قرآن را         

چهره‏اى حق نماست معصومه

عطر باغ محمدى دارد

زاده مصطفى است معصومه

پرتوى از تلألوء زهرا

گوهرى پربهاست معصومه

ماه عفت نقاب آل كسا

دختر مرتضى است معصومه

اخترى در مدار شمس شموس

یعنى اخت الرضاست معصومه

زائران! یك در بهشت اینجاست

تربتش باصفا است معصومه

در توسل به عترت و قرآن

باب حاجات ماست معصومه

از مدینه به قصد خطه طوس

رهروى خسته پاست معصومه

تا زیارت كند برادر خود

فكر و ذكرش دعاست معصومه

روز و شب عاشق بیابان گرد

خواهرى باوفاست معصومه

یا مگر اوست زینب دگرى

كز برادر جدا است معصومه

تا بدانى كه نیمه ره جان داد

بنگر اكنون كجاست معصومه

از وطن دور و از برادر دور

حسرتش غم فزاست معصومه

گر چه نشكسته سینه و پهلویش

در دلش داغ‏هاست معصومه

داغ زهرا و داغ اجدادش

وارث كربلاست معصومه

هر حسینیه بیت اوست حسان

چون كه صاحب عزاست معصومه‏

زنده یاد آقاسی-حضرت معصومه(س)-مناجات

مرغ دلم راهی قم می شود

در حرم امن تو گم می شود

***

عمه سادات سلام علیک

روح عبادات سلام علیک

***

كوثر نوری به كویر قمی

آب حیات دل این مردمی

***

عمه سادات بگو كیستی؟

فاطمه یا زینب ثانیستی؟

***

از سفر كرب و بلا آمدی؟

یا كه به دنبال رضا آمدی؟

***

من چه كنم شعله داغ تو را

درد و غم شاهچراغ تو را

***

کاش شبی مست حضورم كنی

با خبر از وقت ظهورم كنی

میثم رحمانی-حضرت معصومه(س)-مناجات

ای دلم بی قرار در حرمت

کن نگاهی به سائل کرمت

ذره ای بودم و ز لطف شما

زیر بالم شده تمام سما

طفل خُردی به پای مکتب تو

بوده ام من دخیل هر شب تو

سر نهاندند پیش پای شما

بهجت و فاضل و مطهر ها

عمه و بنت و خواهر معصوم

بر تو باشد سلام هر معصوم

ای ضریحت بود مطاف ملک

رفته گلدسته ات فراز فلک

چشم من ابری است و بارانی

 از تب عشق خود تو می دانی

لحظه هایم اسیر دل تنگی

می زنم زلف یار را چنگی

افتخارم بود گدایی تو

مرغ دل را کنم هوایی تو

می کنی تو غروب آدینه

دل من را چو صحن آیینه

با نگاهی دلم هوایی کن

قلب من را تو کربلایی کن

مجید خضرایی-حضرت معصومه(س)-مدح

بین کویر خشک آرامیده دریا

دریایی از عشق و وفا و نور زهرا

دریایی از مهر رضا و عشق حیدر

آید صدا از موج آن: اَدرِک برادر

مرآت نور مادر مظلومه گشته

از سوی موسی نام او معصومه گشته

معصومه یعنی عشق، یعنی استقامت

معصومه یعنی خواهر و دخت امامت

معصومه یعنی نور یعنی دل ربایی

معصومه یعنی فانی عشق خدایی

معصومه یعنی مغفرت یعنی عطوفت

معصومه یعنی لطف و احسان بی نهایت

معصومه یعنی دختر خیر البریه

معصومه یعنی یاسی از نسل فریده

معصومه یعنی عمه ی جود وکرامت

معصومه یعنی آسمانی از شهامت

معصومه یعنی شیر زن در بیشه ی عشق

نخل بلندی از بن و از ریشه ی عشق

معصومه یعنی یاس باغ آل عصمت

معصومه یعنی کعبه ی آمال عصمت

معصومه یعنی با برادر تا شهادت

معصومه یعنی جان سپردن بین غربت

معصومه یعنی زینب ثانی زهرا

معصومه یعنی قلب طوفانی زهرا

زینب نشان بود و ولی سیلی ندیده

هرگز کسی رخسار او نیلی ندیده

زینب نشان بود و ولی دستش رسن نیست

هم چون اسیران در میان انجمن نیست

زینب نشان بود و ولی با اشک و گریه

قلبش ندیده داغ عباس و رقیه

زینب نشان بود و ولی او بی مدد نیست

در قسمت او ضرب جان کاه لگد نیست

امشب به می رخساره ی خود را بشستم

خورده گره بر آن ضریح پاک دستم

امشب که او دردم دوا بنموده شادم

آری رسیده زینب ثانی به دادم

من دعبلم دیوانه ی اخت الرضایم

با دست بی بی مُهر شد کرب و بلایم

مجید تال-حضرت معصومه(س)-وفات

دوباره آمده ام تا به من بها بدهی

مرامریض کنی و مرا شفا بدهی

گره به کار من افتاده ای کلید بهشت

خدا کند که به من فرصت دعا بدهی

من از زیارت قبلی خراب تر شده ام

خدا کند به من بی پناه جا بدهی

من از زبان رضا با تو درد دل دارم

مگر که پاسخ این «اشفعی لنا» بدهی

تو آمدی و مقام رضا مشخص شد

تو خواستی که کلیدی به دست ما بدهی

دلم برای محرم چه زود تنگ شده

مگر که باز تو امضای کربلا بدهی

هزار عید فدای دو روز ماتم تو

اگر اشاره کنی، رخصت عزا بدهی...

تمام سال برای تو روضه می گیریم

هزار مرتبه هم در عزات می میریم

حسن لطفی-حضرت معصومه(س)-وفات

غمی میان دل خسته ام شرر دارد

دل شکسته ام اینگونه همسفر دارد

کبوتری که نشسته به روی ایوانم

دوباره آمده و از رضا خبر دارد

خیال غربت او می کشد مرا ، اما

دلم زغصه زینب غمی دگر دارد :

ز کاروان اسیران وخواهری تنها

که حلقه ای زیتیمان در به در دارد

ز مادری که سپر شد کبود شد خم شد

ز مادری که ز غم دست بر کمر دارد

ز مادری که کنار سر دو طفلانش

ز کوچه های یهودی نشین گذر دارد

ز دختری که یتیم است و در تمامی راه

به سمت نیزه بابا فقط نظر دارد

ز دختری که به لکنت به عمه اش میگفت

بگو به دختر شامی که این ، پدر دارد

ز صوت ضربه سنگین سنگها فهمید

لبان خشک پدر زخم های تر دارد

سر پدر به زمین خورد و بین آن مردم

کسی نبود که سر را زخاک بردارد

علی اكبر لطیفیان-حضرت معصومه(س)-مدح و مناجات

ما را برای گدایش شدن آفریده اند

غُمری آب و هوایش شدن آفریده اند

 او را برای طواف و برای عروج

مارا برایِ برایش شدن آفریده اند

 این خانوم با کرم، محترم را برای

وقف امام رضایش شدن آفریده اند

 اصلاً تمامی ایران زمین را برای

ملک خصوصی پایش شدن آفریده اند

هرچند نانی نداریم، گندم که داریم

 گیرم مدینه نرفتیم ما قم که داریم

×××

 زهرا حضورش نیازی به مردم ندارد

 اصلاً ظهورش مدینه یا قم ندارد

بالی که این آسمان را ندارد، چه دارد؟

آن کس که این آستان را ندارد چه دارد؟

 عصمت تباری که همسایه اش را ندیده

همسایه اش نیز هم سایه اش را ندیده

بانوی والا مقامی که مافوق نور است

خورشید هفت آسمانی که مافوق نور است

 پروازها با قنوتش به بالا رسیدند

اعجازها با نگاهش به عیسی رسیدند

غیر از خدایا خدایا صدایی ندارد

روی زمین غیر محراب جایی ندارد

سجاده اش با مناجات کردن گره خورد

هر صبح با نور خیرات کردن گره خورد

امروز بارانی ترین عنایت به دستش

 فردا فراوان ترینِ شفاعت به دستش

از یک طرف دخترِ مردِ مشکل گشاهاست

 از یک طرف خواهرِ آبروی گداهاست

 او حلقهء اتصال رضا با جواد است

باب الحوائج ترینی که بابِ مراد است

 وقتی که می خواست از خانه اش در بیاید

یعنی به سمتِ حریم پیمبر بیاید

دور و برش از برادر برادر قرُق بود

راه از پسر های موسی ابن جعفر قرُق بود

 دست پسرهای موسی ابن جعفر نقابش

پای پسرهای موسی ابن جعفر رکابش

تا چادرش خاکی از رد پایی نگیرد

تا معجر با حجابش به جایی نگیرد

 او آمد و مایهٔ افتخار همه شد

 دسته گل مریمی بهار همه شد

گیرم نبودیم اما سلامش که کردیم

 گیرم ندیدیم، ما احترامش که کردیم

ما سر بلندیم از این که گلابش نکردیم

با ازدحام سر کوچه آبش کردیم

او آمد و طرز خواهر شدن را نوشت و

 قربانِ قبل از برادر شدن را نوشت و

 چه خوب شد که مسیرش به مقتل نیوفتاد

 چه خوب تر که بارها از روی تل نیوفتاد

گودالی از کشمکش های لشکر ندید و

 بالای سر نیزه ها سر ندید و....

مهدی رحیمی-حضرت معصومه(س) -وفات

لبخند بر لبان زمین آشکار شد

امسال در عزای تو فصل بهار شد

خجلت زده درخت به کنجی نشسته است

که با گل و شکوفه چرا هم‌قطار شد؟

مهتاب شمع سوخته در پیش گنبدت

خورشید هم ستاره ی دنباله دار شد

هر کفتری که صبح به دور شما نگشت

آن ‌روز را به شب نرسانده شکار شد

پروانه‌ی عبور به غیر از حرم نداشت

پروانه ای که ظهر به گنبد دچار شد

غیر از حریم تو سر هر شاخه ای نشست

حق با پرنده بود ولی سنگسار شد

بی‌بی کریمه است و برای گناهکار

درهای صحن آینه راه فرار شد

زیباست سویت آمده این رود غم ولی

هرجا که قلب رود شکست آبشار شد

اینجا نه! روبروی ضریحت مرا بخر

وقتی که خوب گونه‌ی من آبدار شد

اشک تو می‌چکید به خاک و می آمدی

ساوه به قم تمام درخت انار شد

گردیده ام به دور حرم هفت مرتبه

اما چرا طواف شما هشت بار شد؟

غیر از سلام حامل "آه" ست هر کسی

از قم به سمت طوس سوار قطار شد

از جنس سنگ نیست از اشک ملایک ست

آن سنگ که برای تو سنگ مزار شد

در زیر پای این همه زائر به لطف تو

موری  به زنده بودنش امیدوار شد

یوسف رحیمی-حضرت معصومه(س)-وفات

ابری شده است حال و هوای نگاهتان

بغض غروب می چكد از هر پگاهتان

دلتنگیِ غمی چقدر موج می زند

در اشكهای نیمه شبِ گاه گاهتان

چشمان صحن آینه هم تار می شود

با غربتی كه می چكد از اشك و آهتان

همراه گریه های تو از دست می رویم

پائین پای روضة شال سیاهتان

عطر مزار مادر سادات می رسد

از یاسهای هر سحر بارگاهتان

« فردا چه خاكهای ندامت به سر كند

امروز هر دلی كه نشد خاك راهتان »

اینقدر كه پر از تب اندوه و ناله ای

شاید دلت گرفته به یاد سه ساله ای

می گفت چشمهای ترش درد می كند

قدش خمیده و كمرش درد می كند

از بسكه سوخت دامن معصوم خیمه ها

حتی نگاه شعله ورش درد می كند

طوفان تازیانه و باران سنگها !

بیخود كه نیست بال و پرش درد می كند

می سوخت غرقِ حسرت خورشید نیزه ها

خُب پس بگو چرا جگرش درد می كند

از لطف دستهای نوازشگری كه بود

دیگر تمام موی سرش درد می كند

آرام قلب خسته اش از دست رفته بود

چشم به خون نشسته اش از دست رفته بود

علی اکبر لطیفیان-حضرت معصومه(س)-وفات

روی قبرم بنویسید که خواهر بودم

سال ها منتظر روی برادر بودم

روی قبرم بنویسید جدایی سخت است

این همه راه بیایم، تو نیایی سخت است

یوسفم رفته و از آمدنش بی خبرم

سال ها میشود و از پیرهنش بی خبرم

روی قبرم بنویسید ندیده رفتم

با تن خسته و با قد خمیده رفتم

بنویسید همه دور و برم ریخته اند

چقدر دسته ی گل روی سرم ریخته اند

چقدر مردم این شهر ولایی خوبند

که سرم را نشکستند خدایی خوبند

بنویسید در این شهر سرم سنگ نخورد

به خداوند قسم بال و پرم سنگ نخورد

چادرم دور وبرم بود و به پایی نگرفت

معجرم روی سرم بود وبه جایی نگرفت

...من کجا شام کجا زینب بی یار کجا؟

من کجا بام کجا کوچه و بازار کجا؟

بنویسید که عشّاق همه مال هم اند

هر کجا نیز که باشند به دنبال هم اند

گر زمانی به سوی شاه خراسان رفتید

من نبودم به سوی مرقد جانان رفتید...

روی قبرش بنویسید برادر بوده

سال ها منتظر دیدن خواهر بوده

روی قبرش بنویسید که عطشان نشده

بدنش پیش نگاه همه عریان نشده

بنویسید کفن بود، خدایا شکرت

هر چه هم بود بدن بود خدایا شکرت

یار هم آن قدری داشت که غارت نشود

در کنارش پسری داشت که غارت نشود

او کجا نیزه کجا گودی گودال کجا؟

او کجا نعل کجا پیکر پامال کجا؟

...

بنویسید سری بر سر نی جا می کرد

خواهری از جلوی خیمه تماشا می کرد

یوسف رحیمی-حضرت معصومه(س)-مدح و وفات

آمدی و بهشت را با خود

به دل این کویر آوردی

کوثرانه قدم زدی در شهر

خیرهای کثیر آوردی

 

آمدی و مشام هر کوچه

پر شده از شمیم احساست

یادگاری مادرت زهراست

عطر نام تو، نفحه‌ی یاست

 

به لب مردمان غمدیده

با حضورت تبسم آوردی

آمدی با فرشتگان از راه

آسمان را سوی قم آوردی

 

با تو بوی بهشت پیچیده

دم به دم در فضای بیت النور

آسمان آمده به پابوسی

آمده تا حرای بیت النور

 

حرف رفتن که می‌زنی ناگاه

دل قم کوچه کوچه می‌گیرد

یا کریمی که دل به تو بسته

از فراق تو آه می‌میرد

 

خاطر آسمانی ات انگار

گاه گاهی غبار غم دارد

بغض های شکسته‌ی ناگاه

چشم هایی که دم به دم دارد  ...  


شعله‌ی آه و ... قلب بی تابت

در تب اشتیاق می‌سوزد

باز هم قصه‌ی جدایی ها

جگرت از فراق می‌سوزد

 

چشم هایت دو چشمه کوثر شد

یاد داری وداع آخر را

دل خواهر چگونه تاب آورد

حسرت دیدن برادر را

 

زینب حضرت رضایی و

چشمهایی پر از شفق داری

دیدن غربت «ولی» سخت است

بانوی بی قرار حق داری

 

آمدی از مدینه تا ایران

برسانی چنین پیامت را

که تحمل نمی توانی کرد

لحظه ای غربت امامت را

 

سیره‌ی ناب فاطمی این است

راه را بر همه نشان دادی

تو شهید ولایتی بانو

در هوای امام جان دادی

 

سیره‌ی ناب فاطمی این است

مادرت پا به پای مولایش...

محسنش جای خود، خود مادر

پشت در شد فدای مولایش

 

بین کوچه کبود شد بازو

ولی اسباب رو سپیدی شد

آه دست شکسته‌ی مادر

بانی نهضت رشیدی شد

 

سیره‌ی ناب فاطمی یعنی

در شریعه رشادت عباس

تشنه لب از فرات برگشتن

دست و مشک و ... قیامت عباس

 

دست هایش قلم شدند آن روز

تا حدیث حماسه بنویسد

همه‌ی شعر را اگر شاعر

در دو مصرع خلاصه بنویسد:

 

هر کسی شد فدای مولایش

نام او در جهان علم گردد

مرقدش در تمامی عالم

قبله و کعبه و حرم گردد

غلامرضا سازگار- حضرت فاطمه معصومه(س)-مدح و وفات

ای حرمت کعبۀ جان همه

عمّۀ سادات بنی فاطمه

فاطمۀ فاطمه بنت الامام

حضرت معصومه علیهاسلام

دختر موسایی و طور تو قم

وادی سیناست به طور تو گم

دختری و بر همه عالم اُمی

قائمۀ عرش خدا در قمی

پیرهنت از جلوات خدا

بر تن و جانت صلوات خدا

آیۀ تطهیرِ مکرّر تویی

عصمت حق کوثرِ کوثر تویی

اخت رضا نایبة الزینبی

عمّۀ ساداتی و زینِ ابی

تربت زهرا حرم پاک تو

پیکر پاک علما خاک تو

از کرم و لطف تو شد این حریم

قبر بروجردی و عبدالکریم 

کعبۀ جانی و دهد صبح و شام

مسجد اعظم به مزارت سلام

فیض بوَد خاک کف پای تو

فیضیه یک قطره ز دریای تو

ماه به گردون شده دلبسته‌ات

مهر، چراغ سرِ گلدسته‌ات

خیل رسُل مدح‌سرای تواند

زائر ایوان طلای تواند

فرش گدایان درت بال حور

آینه‌های حرمت چشم نور

ور و ملک روز و شب از چارسو

در حرم قدس تو آرند رو

پیش رویت چون بنشیند رضا

فاطمه در فاطمه بیند رضا

گرچه بر آن حجت حق خواهری

آینۀ عمّه‌ای و مادری

چهره‌ هر آنکس به ضریحت بهشت

دید ز هر پنجره باغ بهشت

«موسی خزرج» که به جانش درود

بر تو درِ خانۀ خود را گشود

تا به ورود تو قدمگاه شد

خانۀ موسی حرم‌الله شد

با قدم قدس تو یا فاطمه

ستّیه شد کعبه جان همه

بعد ورود تو در آن بیت پاک

ناز به گلزار جنان کرد خاک

ماه اگر بگذرد از این مسیر

سجده کند به خاک «میدان میر»

حیف که در فصل بهار شباب

قلب رضا گشت ز داغت کباب

خصم شنیدم که تو را زهر داد

داغ تو را بر دل عالم نهاد

محنت ایام جزای تو شد

اشک رضا وقف عزای تو شد

فاطمه را فروغ هر دو دیده

ایتها الصدیقة الشهیده

گر چه ز غم سوختی ای جان پاک

روز سپردند تنت را به خاک

اهل قم از آتش غم سوختند

چشم به تابوت تو می‌دوختند

چوبۀ تابوت به دوش ملک

شیون زنها همگی بر فلک

جسم تو شد ای همه خلقت فدا!

دفن به دستِ دو ولیِّ خدا

گنبد زرین تو یا فاطمه

گشته به قم چشم و چراغ همه

قبر تو پیدا همه در چشم ماست

خیز و بگو تربت زهرا کجاست

تو بضعۀ بضعۀ پیغمبری

چو مادرت شفیعۀ محشری

نغمۀ «میثم» که به گوش همه است

نالۀ «اشفعی لنا فاطمه» است

علی اکبر لطیفیان-حضرت معصومه(س)- مدح و وفات

جود و کرامت از کرمش جاودان شده

هر چه دخیل هست به سویش روان شده

جبریل هم اگر برسد در حریم او

حس میکند که وارد صحن جنان شده

او ظاهرش بتول ولی باطنش علی است

در پشت آن جمال، جلالی نهان شده

از چه تمام فاطمه ها عمرشان کم است

دنیا چرا به "فاطمه " نامهربان شده

خواهر حریف هجر برادر نمیشود

بیهوده نیست اینهمه قدش کمان شده

با احترام آمد و با احترام رفت

هر آنچه شآن اوست در اینجا همان شده

دور و برش فرشته نگهبان معجرش

جانها فدای زینب بی پاسبان شده

گاهی میان مجلس نامحرمان شهر

گاهی میان محمل بی سایبان شده

شکر خدا مقام تو زخم زبان نخورد

شکر خدا برادر تو خیزران نخورد

روح الله عیوضی-حضرت معصومه(س)- وفات

تشریف زهرآلود دست ناکسانی

کرده است باغ چهره ات را ارغوانی

رخت عزا بر قامت عمرت کشیده

یعنی همان از اولش هم در خزانی

دارد رضا از طوس می آید نه بانو...

باید که هر طوری شده زنده بمانی

غارت شدی داغ برادر دیدی امروز

فردا برادر را به داغت می نشانی

از عمر کوتاهت ندیدی خیر، اما

زهراترین صاحب مزار این زمانی

ما پشت دستِ حیف بر دندان که یعنی

دیر آمدی و زود رفتی در جوانی

پای زیارت نامۀ مشتاقمان را

پشت غبار محمل خود می دوانی

با خود نگاه گریه دار تشنه ام را

تا چشمه سار روضه هایت می کشانی

محض عبور از کوچۀ پهلو گرفته

دادند از شهر شما نام ونشانی

این چند روزه با تو قم باغ بهشتُ

نازل شده بی تو عذاب آسمانی

حالا که میل پر زدن از خاک داری

حالا که بیش از این نمی خواهی بمانی

دنیا نه جای تو نه جای عمه ات بود

نه جای دست بسته و قد کمانی

نه جای چوب خیزران و چشم زینب

یعنی اهانت بر لب شیرین بیانی

اسماعیل شبرنگ-حضرت معصومه(س)-مدح و وفات

با صد امید دربه دَرِ خانه ات شدم 

محتاج یک نگاه کریمانه ات شدم

روز ازل، نگاه شما شد نصیبِ ما

 از این سبب کبوتر آستانه أت شدم

نانی که می خورم همه از برکت شماست

 مدیون لطف آب و همان دانه أت شدم

عشق رضا، چو ارثیه ای، از شما رسید

 مدیونِ ارثِ کامل و جاودانه ات شدم

شمع محبتی که به ما نور می دهی

 از لطف یک نگاه تو، پروانه أت شدم

هستی شفیعه ی همه در موسم جزا

دست مرا بگیر، تو ای خواهر رضا

وقتی میان صحن شما می زنم قدم

 انگار در بهشت خدا می زنم قدم

آری بَدَم ، ولی به هوای تو آمدم

 با ذکر تو، به صحن و سَرا می زنم قدم

در باز کن ، رسیده گدا تا کرم کنی

کنج حرم به شوق عطا می زنم قدم

فرقی که نیست بین حریم تو و رضا

 پیش تو در کنار رضا می زنم قدم

شب های جمعه در حرم با صفای تو

 انگار بین کرببلا می زنم قدم

بانو میان لطف و عطای شما گُمیم

شکر خدا که زائر معصومه در قُمیم  

باز آمدم زیارتِ بالا سَرِ شما

 با دست خالی آمده ام بر دَر شما

این روزها که غرق عزای تو عالَمی است

 شد روضه خوان ماتم تو، نوکر شما

امّا اگر که جان شما روی لب رسید

 دستی نداشت نیّت آن معجر شما

از روی بام که سنگی به تو نخورد

 یا خیزران نخورد، لبِ سرور شما

گیرم که زهر تاب و توانِ تو را گرفت

 امّا نشد کبود، که بال و پَرِ شما

تا آمدی نثــارِ شما شد ســلام ها

کِی؟ سنگ برتو زد کسی از پشت بام ها

قم از نگاه لطف تو بانو بها گرفت

 با مهر تو وجود مراهم خدا گرفت

شب های جمعه در حرَمَت غلغله به پاست

 آری دوباره از تو کسی کربلا گرفت

حجت الاسلام جواد محمد زمانی-حضرت معصومه(س)-مدح و وفات

ميخواستم كه جانب میخانه رو كنم

دستِ نیاز حلقه جام و سبو كنم

در ساحل نیاز نشینم امیدوار

دل را به شطّ باده دَمادم فرو كنم

وقتى كه هست شوق تیمم ز خاك یار

دیگر چرا ز چشمه زمزم وضو كنم

با من حدیث طعنه نا مردمان مگو

من آبروىِ مِى طلب آبرو كنم

تیغ زبان به كار نمى‏آیدم دگر

باشد به چشم خون شده‏ام گفتگو كنم

از دست رفته دل به تمناى دلبرم

ساقى كمى تحمل من كن كه مضطرم

دست خمار جز به سوى خم نمى‏رود

كشتى ز بحر جز به تلاطم نمى‏رود

گر گُل اسیر پنجه باد خزان شود

از بلبل انتظار ترنم نمى‏رود

یك خوشه عشق آل على گر ثمر دهد

آدم سراغ دانه گندم نمى‏رود

حاتم بخیل نیست، اگر درهمى نداشت

لبهاش جز به مهر و تبسم نمى‏رود

تا گفت آشیانه ما آن دیار هست

آواره مى‏شود دل و از قم نمى‏رود

چشمم فرات و باز دلم مات مى‏شود

محوِ جلالِ عمه سادات مى‏شود  

تا باده از سبوى امامت گرفته‏ایم

پیش خدا جوازِ اقامت گرفته‏ایم

از حُسن خلقیتم به حیرت، گمان مبر

انگشت بر دهان ز ندامت گرفته‏ایم

دل را چو داده‏ایم به دست طبیب عشق

منزل به كوچه باغ سلامت گرفته‏ایم

با وعده بهشت برابر نمى‏كنیم

هر دِرهمى از او به كرامت گرفته‏ایم

خورشید را مُسخّر خود كرده‏ایم ما

تا ذره‏اى ز رحمت عامت گرفته‏ایم

تا سوخته چو لاله ز داغت دعاى ماست

خاك حریم شاه چراغت دواى ماست

یك صبح مى‏شود كه برایم دعا كنى؟

یا نیمه شب به شوق نمازم صدا كنى؟

مرغ دل از قفس تن به دركشى

در آسمان صحن و سرایت رها كنى

ما را به پادشاهى عالم در آورى

یعنى كه در حریم بلندت گدا كنى

امروزه كاینچنین به كرامت زبانزدى

تا رستخیز بهرِ شفاعت چها كنى؟

تو زائر مدینه‏اى و طوس مى‏روى

ما را ببر كه زائر قبرِ رضا كنى

باشد نصیب ما بنمایى هزار حج

یعنى طواف در حرم ثامن الحجج

این جا كه آمدى سخن از تازیانه نیست

حرفى ز بى وفایى و ظلم زمانه نیست

در دست‏هاى مردم شهر تو سنگ نیست

یعنى سلام مردم تو وحشیانه نیست

سیلى نزد كسى به رُخ داغدار تو

اینجا خبر ز خون دل و دردِ شانه نیست

با شاخ گل ترا به سوى خانه مى‏برند

كنج خرابه بهر تو آشیانه نیست

آرى حریم تو حرم اهل بیت شد

حتى فراز آنكه ز قبرش نشانه نیست

تا نیت زیارت معصومه مى‏كنم

یاد از مزار مادر مظلومه مى‏كنم

غلامرضا سازگار- حضرت فاطمه معصومه(س)-مدح و وفات

ای غبار آستانت، آبروی اهل قم

داده زینت خاک زوارت بـه روی اهل قم

وصف تو محفل به محفل، گفتگوی اهل قم

روز و شب چشم عنایاتت به سوی اهل قم

آفتاب و ماه، تا در چـرخِ گیتی‌ پرور است

سایه ی‌ گلدسته‌هایت بر سرِ این‌کشور است

*****

دخت موسایی و صد موسی مقیمِ طور توست

وسعت ملک خــدا، غـرق شعـاع نور توست

عصمت و تقوی و پاکی و شرف، منشور توست

قم اگر گردیده مشهور جهان، مشهور توست

نه فقط «موسی‌بن‌جعفر» را سرورِ سینه‌ای

چـارده معصـوم را سـر تـا قدم آیینه‌ ای

*****

نخل موسـای ولایت، بـر نـدارد مثل تو

بعـد زینب فاطمـه، کوثـر ندارد مثل تو

هفتمین بحر شرف، گوهر ندارد مثل تو

حجت هشتم، رضا، خواهر ندارد مثل تو

چارده خورشیدِ خورشید آفرین را کوکبی

بر سـر دست پدر، هم فاطمه، هم زینبی

*****

ای به جان و پیکر پاکت، سلام فاطمه

بضعـه ی پیغمبـر اکـرم، تمــام فاطمه

از دهـانت ریختــه دُرِّ کـلامِ فاطمه

بر تو چون زهرا برازنده است، نامِ فاطمه

گفتگویت یاد از «امّ ابیهـا» می‌کند

تا رضا روی تو بیند، یاد زهرا می‌کند

*****

خاک قم بالد که دارد نقشِ جای پای تو

وحیِ مُنزَل جوشد از گفتارِ روح افزای تو

می‌بـرد دل از امـامـان هُـدا، سیمای تو

تـا صـف محشـر ســلام‌ ا... بـر آبای تو

گـر جهان بـار دگـر «موسی‌ بن‌ جعفر» آورد

می‌توان چون حضرت معصومه، دختر آورد

*****

روی تو روی بهشت و خوی تو خوی بهشت

نی عجب کز سینه‌ ات بوی پـدر، بوی بهشت

قم شـده بـا مقـدم نـورانیَت، کوی بهشت

محو شد از ذهن اهل قم، هیاهوی بهشت

تا به سـوی قم تو را طیّ سفر، آغاز شد

یک در جنّت به خلق، از جانب قم، باز شد

*****

شعلـه ی داغ پـدر بـر سینـه می‌ زد آذرت

بود از هجر رضا سـوز دل و چشم ترت

حیف در سنّ جوانـی مثل زهرا مادرت

بعد هفده روز پر زد مرغ روح از پیکرت

کس نداند آتش داغت به اهل قم چه کرد

با دل زار رضـا آن حجت هشتم، چه کرد

*****

اهل قم کز مکتبت علم حـدیث آموختند

پای تا سر در عزایت چون شرار افروختند

دیده بر تابوت تو از چار جانب دوختند

روز تشییعت به یاد دفن زهرا سوختند

پیکر پـاک تـو را روز از زمیـن برداشتند

جسم زهرا را دل شب در لحد بگذاشتند

*****

تربت پـاک تـو را مـادر زیـارت می‌ کند

هم رسول ‌ا...، هم حیدر زیـارت می‌ کند

هم رضا، هم موسی‌ جعفر زیارت می ‌کند

هر امـام و هـر پیـام‌ آور زیـارت می ‌کند

بارگاه قدس تو، برتـر ز عرش کبریاست

تا خدا دارد خدایی کعبه ی دل ‌های ماست

*****

ای مـزارت کعبـه ی دل، تربتت، بیـت‌ الحرام

تا تو را، یا فاطمه!، در شهـر قم باشد مقام

از خراسان می‌دهد هر صبح، خورشیدت سلام

گویـی از قبـر رضـا، بـر اهـل قم آید پیام:

هر که چون «میثم» به خاک این حرم صورت نهشت

روز محشـر می‌شـود واجـب برای او بهشت

روح الله عیوضی-حضرت معصومه(س)- وفات

زده آتش زمین آباد ما را

غروب چشم هایت ای مسافر

شدی دنبال یک نامه ز دلبر

میان کوچه های خسته عابر

پرستوهای بالت را شکسته

میان راه، سنگ بی وفایی

نیفتی ناگهان از پا که بانو

عمود خیمۀ عمر رضایی

عزادار دل زخم شما بود

زمین و آسمانِ شهر مردم

به پای چشمتان خرج خدا شد

حیای خاک و بوم و غیرت قم

ضریح مهر تو در سینه دارد

هوای قبر مخفیِ بهاره

عزای تو میان عرش بالا

عزای حضرت زهرا دوباره

گرفته از نگاهت زهر بی دین

شعاع نور و موج ناله ات را

شفای درد تو ذکر رضا بود

ولی از داغ او افتادی از پا

مگر تو زینب موسی نبودی؟

حسین آمد به بالینت به پا خیز

خدا را این که تا کوفه نرفتی

بهار تو نشد همرنگ پاییز

قاسم صرافان – تا فاطمه زدند صدایت

«موسی» که دید حال و هوایت، دادت به دست‌های «رضا»یت
اشکی نشست گوشه‌ی چشمش، تا «فاطمه» زدند صدایت

از جنس آسمانی و نوری، از چشم باز پنجره دوری
بین برادران غیوری، خورشید هم ندیده ردایت

رنج سفر برای تو آسان، شب از قبیله‌ی تو هراسان
شد قبله‌ی دل تو خراسان، ای عطر دوست قبله نمایت!

من تشنه‌ای رسیده به دریا، با آرزوی دیدن «زهرا»
دربان! بگو ملیکه‌ی قم را: از راه آمده‌ست گدایت

کنج ضریح سر بگذارد، بال و پری اگر چه ندارد
دل را به دست تو بسپارد، تا پر دهی به سمت خدایت

لبخندِ شهر تو نمکین است، قم قلب مهربان زمین است
ما هر چه داشتیم همین است: جان‌های ما، «کریمه»! فدایت

ای دختر یگانه‌ی مادر! ای جویباری از دل کوثر!
مثل «علی» نیامده دیگر، کو همسری به شأن سرایت؟

می‌بارد از ضریح تو رحمت، از آسمان اسم تو عصمت،
از «اشفعی لنا»ی تو «جنت»، وا شد به‌ روی ما، به دعایت

این شاعرت دلش شده آهو، آهو اسیر شهر و هیاهو
اذن زیارتی بده بانو! این شعر را نخوانده برایت

مهدی رحیمی – توضیح المسائل

ازشب میلاد تو اینگونه حاصل می شود

ماه روز اول ذی القعده کامل می شود

بارها سر در میارد از شب میلاد تو

تا که جبرائیل ازخورشید غافل می شود

گوئیا شان نزولش می شود ایران ما

هرچه بر “موسی بن جعفر”سوره نازل می شود

پای او “شاه چراغ “ودستها “عبدالعظیم”

چشم ایران چون که مشهدگشت-قم=دل می شود

خاک مشهد نسخه ی ایرانی کرب وبلاست

حضرت معصومه زینب را معادل می شود

هرچه قابل تر در این مجموعه ناقابل تر است

هرچه ناقابل در این مجموعه قابل می شود

هرکسی از خویش داخل گشت خارج می شود

هرکسی از خویش خارج گشت داخل می شود

هرکسی درشهر عاقل گشت عاشق هم نشد

هرکسی درصحن عاشق گشت عاقل می شود

رتبه ها بر عکس دنیا می دهد اینجا جواب

شاه باترفیع در صحن تو سائل می شود

درحریمت شعر گفتن کار خودرا می کند

“شاطر عباس قمی” هم گاه “دعبل “می شود

اشک وقتی واقعی شد در حرم هم سرگرفت

پس به جای مُهر پیشانی من گل می شود

هرکسی طرز ارادت را به تو توضیح داد

صاحب یک جلد توضیح المسائل می شود

گوشه ای از لطف پنهان تو که معلوم نیست

گوشه ای از لطف معلوم تو”فاضل”می شود

تاچهل شهرمجاور وسعت اکرام توست

پس من ِهمسایه ات رانیز شامل می شود

مشکلات سختم آسان شد ولی کاری بکن

دل بریدن از تو دارد باز مشکل می شود

مجید تال – خواهر بهشت – مدح حضرت معصومه(س)

دست مرا گرفت وبه دست قلم گذاشت

حسی که باز پای مرا درحرم گذاشت

حسی که اشکوار به چشمم قدم گذاشت

به لبم دم به دم گذاشت ((اشفعی لنا)) تا

پس از کنار هجره ی پروین که رد شدم

بی اختیار شعر سرودن بلد شدم

در این حرم که آمده ام پا به پای عشق

عاشق شدن دعای من است و دعای عشق

مادست خالی آمده ایم ای خدای عشق

اذن دخولمان بده محض رضای عشق

تا چشم کار می کند اینجا کرامت است

اینجا شفیعه هست پس این جا قیامت است

ما اشک می شویم که بارانمان کنی

ما درد میشویم که درمانمان کنی

مارا غریب و بی کس و بی خانمان کنی

تا شب نشین صحن شبستانمان کنی

یادش بخیر ماه مبارک‌ بهار تو

سی جزء عشق خوانده شده در کنار تو

خوش روییت نبود چنین رو نمی زدیم

نورت نبود با دل شب مو نمی زدیم

صحنت نبود دست به جارو نمی زدیم

بالا اگر نبودی  زانو نمی زدیم

ما با حضور لطف تو حاجت نداشتیم

ما بی حضور لطف تو بهجت نداشتیم

بال فرشته است و قدم های مردم است

در حوض صحن آینه اش آسمان گم است

دیگر نگرد مادرمان در همین قم است

((اینجا که آب هست چه جای تیمم است؟))

گفتند باز می شود از قم در بهشت

مارا ببر بهشت تو  ای خواهر بهشت

آهو شدیم در دل صیادمان ببر

پروازمان بده به گهر شادمان ببر

یک لحظه سمت پنجره فولادمان ببر

در هشت هشت لحظه ی میلادمان ببر

مشهد به پاست در سرمان شور عشق تو

پس مال ماست کوچه ی سرشور عشق تو

 

سید حمیدرضا برقعی – ولادت حضرت معصومه(س)

همین چشم های خود دیدم، زیر باران بی امان بانو!

درحرم قطره قطره  می افتاد  آسمان  روی  آسمان  بانو

صورتم قطره قطره حس کرده ست چادرت خیس می شوداما

به خدا گریه های من گاهی دست من نیست مهربان بانو

 

گم شده خاطرات کودکی ام گریه گریه در ازدحام حرم

 باز هم آمدم که گم بشوم من همان کودکم همان،بانو

 

باز هم مثل کودکی هر سو می دوم در رواق تو در تو

دفترم دشت و واژه ها آهو…گفتم آهو و ناگهان بانو…

 

شاعری در قطار قم - مشهد چای می خوردو زیر لب می گفت:

شک ندارم که زندگی یعنی، طعم سوهان و زعفران بانو

 

شعر از دست واژه ها خسته است بغض راه گلوم را بسته است

بغض یعنی که حرف هایم را از نگاهم خودت بخوان بانو

 

این غزل گریه ها که می بینی آنِ شعر است، شعر آیینی

زنده ام با همین جهان بینی، ای جهان من ای جهان بانو!

 

کوچه در کوچه قم دیار من است شهر ایل من و تبار من است

زادگاه من و مزار من است ،مرگ یک روز بی گمان …

عالیه مهرابی – حضرت معصومه سلام‌الله‌علیها

قریه در قریه پریشان شده عطر خبرش
نافه‌ی چادر گلدار تو با مشک ترش
 
جاده خوشبو شده انگار که بیرون زده است
عطر دلتنگی گل از چمدان سفرش!


قدمت پشت قدم‌های برادر جاری
کوه سرریز شده چشمه به چشمه هنرش!!
 
در سفرنامه نوشتن چه مهارت دارد
اشک چشمان تو با آن قلم شعله‌ورش
 
گرچه دلتنگی تو سبک خراسانی داشت
مانده در دفتر قم، بیت به بیت اثرش
 
عطر معصوم تو در صبح شبستان پیچید
کرد آیینه در آیینه پرآوازه‌ترش!
 
پر از آواز کبوتر شده این شهر انگار
که خراسان به قم افتاده مسیر و گذرش!
 
بی‌گمان دور ضریح تو نمی‌گردانند
هرکه چون دانه اسپند نسوزد جگرش!

محسن حنیفی – مدح حضرت محمد (ص)

هر کس خماری می و صهبا کشیده است

 خود را به زیر سایه آقا کشیده است

 دستی که بال های مرا التیام داد

 من را به طوف گنبد خضرا کشیده است

 او مهربانتر از پدرم قبل خلقتم

 شصت وسه سال زحمت من را کشیده است

 ما قوم و خویش آل عبا در قیامتیم

 آقا عبای خود به سر ما کشیده است

 ما را به دست فاطمه ی خود سپرده است

 ما را دخیل چادر زهرا کشیده است

 با گریه می رسد نسب ما به دخترش

 او قطره را نواده ی دریا کشیده است

 حالا کنار بستر او گریه می کنیم

 با گریه های دختر او گریه می کنیم

محمد جواد محدثی – مدح حضرت محمد (ص)

محمّد ساقی بزم وجود است

جهان مست از می جود و شهود است

ولایت همچو می در جام هستی است

غدیر خم، خُم این شور و مستی است

علی عطر و جهان گُلخانه اوست

حقیقت، برگی از افسانه اوست

محمد دین عقل و فطرت آموخت

مرام دوستی با عترت آموخت

شما ای عترتِ مبعوثِ خاتم

شما ای برترین اولادِ آدم

شما از اهل بیتِ آفتابید

گل جان محمد را گلابید

جهان جسم و شما جان جهانید

شما هم آشکار و هم نهانید

شما اسرار هستی را امینید

فروغ آسمان، روی زمینید

امیر کشور دل ها شمایید

شما آئینه های حق نمایید

شما یک نور در چندین رواقید

شما نور حجازید و عراقید

فروزان مشعل همواره جاوید

شمایید و شمایید و شمایید

دیانت بی شما کامل نگردد

بجز با عشقتان، دل، دل نگردد

کدام عاشق در این ره، در بلا نیست؟

کدامین دل شما را مبتلا نیست؟

اگر در سوگتان شد دیده نمناک

اگر از عشقتان دل گشت غمناک

گواه عشق ما این دیده و دل

رساند «اشک» و «غم» ما را به منزل

شما راه سعادت را دلیلید

شما مقصودِ هر ابن السّبیلید

شما حقّید و دشمن ها سرابند

کفی پوچند و چون نقشی برآبند

شما تفسیر «نور» و «والضحی» یید

شما معنای قرآن و دعایید

امامید و شهیدید و گواهید

مصون از هر خطا و اشتباهید

شما راه خدا را باز کردید

شهادت را شما آغاز کردید

فدا کردید جان، تا دین بماند

به خون خفتید، تا آئین بماند

شما نور خدا در روی خاکید

صراط مستقیم و راه پاکید

توّلای شما فرض خدایی است

قبول و ردّ آن مرز جدایی است

هر آنکس را که در دین رسول است

ولایت، مُهر و امضای قبول است

ولایت با برائت ختم گردد

پس از «لبّیک»، شیطان رجم گردد

اگر پیمان مردم با «ولی» بود

اگر پیوند با «آل علی» بود

نه فرمان نبی از یاد می رفت

نه رنج و زحمتش برباد می رفت

نه بر روی زمین می ماند قرآن

نه «قدرت» تکیه می زد جای «برهان»

نه حق، بی یاور و مظلوم می ماند

نه امّت از علی محروم می ماند

نه زهرا کشته می شد در جوانی

نه می شد خسته از این زندگانی

نه از دست ستم می خورد سیلی

نه رویش می شد از بیداد، نیلی

نه بازویش کبود از تازیانه

نه دفن او شبانه، مخفیانه

نه تیغ کینه در دست جنون بود

نه محراب علی رنگین زخون بود

نه خون دل نصیب مجتبی بود

نه پرپر لاله ها در کربلا بود

نه زینب بذر غم می کاشت در دل

نه می زد سر ز غم بر چوب محمل

بقیع ما نه غم افزای جان بود

نه ویران و چنین بی سایه بان بود

کنون ماییم و درد داغداری

کنون ماییم و اشک و سوگواری

غدیر ما محرّم دارد امروز

محرّم بذر غم می کارد امروز

ولایت گنج عشقی در دل ماست

محبّت هم سرشته با گِل ماست

شما آل رسولِ خاتم استید

که با جود و کرم میثاق بستید

کریمان با بدان هم بد نکردند

کسی را از در خود ردّ نکردند

اگر ناقابلیم و شرمساریم

بجز عشق شما چیزی نداریم

شما در ظاهر و باطن امیرید

عنایت کرده، ما را دست گیرید

محسن عرب خالقی – مدح حضرت محمد (ص)

ای محمد (ص) ای رسول بهترین کردارها

حسن خلقت شهره در اخلاقها ، رفتارها

در بیانت بند می آید زبان ناطقان

قامت مدحت کجا و خلعت گفتارها

بال رفتن تا حریمت را ندارد این قلم

قاب قوسینت کجا و مرغک پندارها

طفل ابجد خوان تو سلمان سیصد ساله است

استوار مکتب ایثار تو عمارها

تا نفس داریم و تا خورشید می تابد به خاک

دل به عشق بی زوالت می کند اقرارها

پای بوسی تو عزت داده ما را اینچنین

گل نباشد کس نمی آید سراغ خارها

کی رود از خاطرتم یادت که در روز ازل

کنده اند اسم تو را بر سنگ دل حجارها

داغ تو در سینه ی ما هست چون خاک تواییم

لاله کی روییده در آغوش شوره زارها

گل که منسوب تو گردد رنگ و بویش می دهند

شاهد حرفم گلاب و شیشه ی عطارها

وقت رزمت آنچنانی که میان کارزار

رو به تو آرند وقت خستگی کرارها

ای که با خون دلت پرورده ایی اسلام را

چشم واکن که نهالت داده اکنون بارها

سنگ می خوردی و می گفتی که ایمان آورید

کس ندیده از رسولی اینچنین ایثارها

با عیادت از کسی که بارها آزرده ات

روح ایمان را دمیدی بر دل بیمارها

خم به ابرویت نیاوردی در این بیست و سه سال

بر سرت گرچه بلا بارید چون رگبارها

رفتی و داغ تو پشت دین رحمت را شکست

جان به لب شد از غمت ، شهرت مدینه ، بارها

تا که چشمت بسته شده ای قافله سالار عشق

رم نمودند عده ای و پاره شد افسارها

آنقدر گویم پس از تو میخ در هم خون گریست

ناله ها برخواست بعدت از در و دیوارها

بانو نوری گیلانی – مدح حضرت محمد (ص)

خواند زبان دلم ثنای محمد(ص)

ماند خرد خیره در لقای محمد(ص)

دیده دل، جام جم به هیچ شمارد

سرمه کند گر زخاک پای محمد(ص)

کرده خداوندگار عالم و آدم

خلقت گیتی همه برای محمد(ص)

کس نرساندش گزند لیله هجرت

چون که علی خفته بود جای محمد(ص)

غیرعلی پی نبرده است بر این راز

آری و سوگند بر خدای محمد(ص)

غیر رضای خدا نخواست ازیراک

هست رضای خدا، رضای محمد(ص)

ظاهر و باطن بر او شود همه پیدا

هر که صفا یابد از صفای محمد(ص)

نغمه داود را ز یاد بَرَد نیز

نغمه قرآن جانفزای محمد(ص)

سائل درمانده ناامید نگردد

گر که بکوبد در سرای محمد(ص)

ای که ندای” اذان” رسید به گوشت

هان که به گوشت رسد ندای محمد(ص)

رفته خود از عرش تا به فرش سراسر

زیر فلک سایه لوای محمد(ص)

نوری(سیّاره) یافت راه هدایت

تا که شدش عشق رهنمای محمد(ص)

مرحوم محمد رضا آغاسی – حضرت محمد (ص)

دست ساقی چون سر خم را گشود

جز محمد هیچ کس آنجا نبود

جام آن آیینه را سیراب کرد

وز جمالش خویش را بیتاب کرد

موج زلف مصطفی را تاب داد

ذوالفقار غیرتش را آب داد

در پی احمد علی آمد پدید

بر کف او بود میزان و حدید

بوالعجب بین روح حق را در دو جسم

هر دو یک معنی ولیکن در دو اسم

در حقیقت هر دو یک آیینه اند

یک زبان و یک دل و یک سینه اند

یک نظر بر پرده ی نقاش کن

تاب گیسوی قلم را فاش کن 

آفرین گو پنجه ی معمار را

تا نماید بر تو این اسرار را

فاش میگوید به ما لوح و قلم

از وجود چهار ده بی بیش و کم

چهار ده ماه فلک پرواز کن

چهارده خورشید هستی ساز کن

چهارده پرواز در هفت آسمان

هر یکی رنگین تر از رنگین کمان

چهارده الیاس در باد آمده

چهارده خزر به امداد آمده

چهارده کنعانی یوسف جمال

چهارده موسی به سینای کمال

چهارده روح به دریا متصل

چهارده روح جدا از آب و گل

چهارده دریای مروارید جوش

چهارده سیل سراپا در خروش

چهارده گنجینه ی علم لدن

چهارده شمشیر فولاد آب کن

چهارده سر چهار ده سردار دین

چهارده تفسیر قرآن مبین

چهارده پروانه ی افروخته

چهارده شمع سراپا سوخته

چهارده سر مست بی جام و سبو

جرعه نوش از باده ی اسرار هو

چهارده میخانه ی ساقی شده 

وجه الربک گشته و باقی شده

چهارده منصوره منصور آمده

کلهم نورا علی نور آمده

آفرینش بر مدار عشق بود

مصطفی آیینه دار عشق بود

میم او شد مرکز پرگار عشق

بر تجلی بر سر بازار عشق

تا قلم بر حلقه ی صادش رسید

شد الم نشرح لک صدرک پدید

طا طریق عشق بازی را نوشت

فا فروغ سر فرازی را نوشت

یا یقین عشق بازان را نگاشت

خلق عالم بیش از این یارا نداشت

دست حق تا خشت آدم را نهاد

بر زبانش نام خاتم را نهاد

نام احمد نام جمله انبیاست

چون که صد آمد نود هم پیش ماست

از مناره پنج نوبت پر خروش

نام احمد با علی آید به گوش

روز و شب گویم به آوای جلی

اکفیانی یا محمد یا علی

محسن عرب خالقی – مدح حضرت محمد (ص)

ای محمد (ص) ای رسول بهترین کردارها

حسن خلقت شهره در اخلاقها ، رفتارها

در بیانت بند می آید زبان ناطقان

قامت مدحت کجا و خلعت گفتارها

بال رفتن تا حریمت را ندارد این قلم

قاب قوسینت کجا و مرغک پندارها

طفل ابجد خوان تو سلمان سیصد ساله است

استوار مکتب ایثار تو عمارها

تا نفس داریم و تا خورشید می تابد به خاک

دل به عشق بی زوالت می کند اقرارها

پای بوسی تو عزت داده ما را اینچنین

گل نباشد کس نمی آید سراغ خارها

کی رود از خاطرتم یادت که در روز ازل

کنده اند اسم تو را بر سنگ دل حجارها

داغ تو در سینه ی ما هست چون خاک تواییم

لاله کی روییده در آغوش شوره زارها

گل که منسوب تو گردد رنگ و بویش می دهند

شاهد حرفم گلاب و شیشه ی عطارها

وقت رزمت آنچنانی که میان کارزار

رو به تو آرند وقت خستگی کرارها

ای که با خون دلت پرورده ایی اسلام را

چشم واکن که نهالت داده اکنون بارها

سنگ می خوردی و می گفتی که ایمان آورید

کس ندیده از رسولی اینچنین ایثارها

با عیادت از کسی که بارها آزرده ات

روح ایمان را دمیدی بر دل بیمارها

خم به ابرویت نیاوردی در این بیست و سه سال

بر سرت گرچه بلا بارید چون رگبارها

رفتی و داغ تو پشت دین رحمت را شکست

جان به لب شد از غمت ، شهرت مدینه ، بارها

تا که چشمت بسته شده ای قافله سالار عشق

رم نمودند عده ای و پاره شد افسارها

آنقدر گویم پس از تو میخ در هم خون گریست

ناله ها برخواست بعدت از در و دیوارها

غلامرضا سازگار – مدح حضرت محمد (ص)

نـام احـد کـه نام خداوند سرمـد است

میمی بر آن اضافه شده، اسم احمد است

آدم کـه گشت توبـه او نـزد حـق قبول

از فیـض«یا حمیدُ بحق محمـد» است

بـا دیـدن جمـال تـو خوبـان دهـر را

در دل امیـد بـاغ جنـان داشتن بد است

دست تو ظرف رحمت بی انتهای هوست

هر چه خدا به خلق ببخشد، از این ید است

مقصود باغ و لاله و حور و قصور نیست

اهـل بهشت را سـر کوی تو مقصد است

پیش از هبـوط آدم و حـوا بـه خط نور

دست خدا نـوشت: محمّد مؤیـد است

 ذکـر خـدا و ذکـر ملک تـا قیام حشر

پیوسته بر شمـا صلـوات مجـدد است

بـر سـر در بهشت و جهنـم نـوشته ند

بغض تو نار و مهر تو خُلد مُخَلّد است

تفسیـر یـک حدیـث ز میم دهـان تو

بالله نیـاز مـن به هـزاران مجلّـد است

گفتم بــه بــزم قـرب الهـی قدم نهم

دیدم که  نغمه صلواتت خوش آمد است

دیدگاه دکتر قاسم رسا – مدح حضرت محمد (ص)

خلق جهان محو نور روى محمد (ص)

شیفته سیرت نکوى محمد (ص)

دیده گرش صد هزار بار ببیند

سیر نخواهد شدن ز روى محمد (ص)

نیست مهى در فلک به نور جمالش

 نیست گلى در چمن به بوى محمد (ص)

سلسله کاینات و رشته هستى

 بسته سراسر به تار موى محمد (ص)

خوى محمد شعار ساز که خویى

 نیست پسندیده‏تر ز خوى محمد (ص)

ره نبرد سوى شاهراه حقیقت

 تا نبرد ره کسى به سوى محمد (ص)

هیچ دلى خالى از محبّت او نیست

پر شده عالم ز گفتگوى محمد (ص)

زنده شود از نسیم صبح وصالش

هر که بمیرد در آرزوى محمد (ص)

صبح قیامت که سر ز خاک برآرد

دل رود اول به جستجوى محمد (ص)

یا رب در روز رستخیز، مریزان

آبروى ما به آبروى محمد (ص)

خوشه نچینى (رسا) ز خرمن فیضش

 تا ننهى سر به خاک کوى محمد (ص)

علی اصغر ذاکری – مدح حضرت محمد (ص)

اى خواجه عالم همه عالم به فدایت

چون کرده خدا، خلقت عالم ز برایت

ذات تو بود علّت و عالم همه معلول

در حقّ تو لولاک از آن گفته خدایت

شد ختم رسالت به تو این جامه زیبا

خیّاط ازل دوخته بر قدّ رسایت

در روز جزا جمله رسولان مکرّم

از آدم و عیسى همه در تحت لوایت

هنگام سخا چون به عطا دست گشائى

صد حاتم طائى شده درویش و گدایت

مردم همه مشتاق به فردوس برینند

فردوس برین تا شده مشتاق لقایت

راضى به رضا گشتى و صابر به مصائب

مرتضی امیری اسفندقه – مدح حضرت محمد (ص)

مگر یتیم نبودی، خدا پناهت داد

خدا، که در حرم امن خویش راهت داد

هجوم جهل و خرافه، هجوم تاریکی

خدا پناه در آن دوره ی سیاهت داد

خدا! کدام خدا!؟ آن خدای بی مانند

همان که عصمت پرهیز از گناهت داد

همان که جان نجیب تو را مراقب بود

همان که سینه ی خالی از اشتباهت داد

توان و توشه به پایان رسیده بود ولی

خدا رسید به فریاد و زاد راهت داد

بگو که نعمت پروردگار پنهان نیست

خدا که دست تو را خواند و دستگاهت داد

خدا که چشم تو را با نماز روشن کرد

خدا که فرصت تشخیص راه و چاهت داد

چقدر واقعه ی آسمانی و شفاف

خدا به یمن دعاهای صبحگاهت داد

خدا که عاقبتی خیر و خوش عطایت کرد

خدا که آینه را نور، با نگاهت داد

قسم به روز، که خورشید، شمع خانه ی توست

قسم به شب که خدا برتری به ماهت داد

خدا که اشک تو را جلوه ی گهر بخشید

خدا که شعله ی روشن به جای آهت داد

خدا که جان تو را از الهه ها پیراست

خدا که غلغله قول لا الهت داد

جدا نمی شود از تو خدا، نخواهد شد

خدا رفیق سفر، بخت نیکخواهت داد

یتیم آمده ام، مانده ام، پناهم ده

مگر یتیم نبودی، خدا پناهت داد؟

مهدی محمدی – مدح حضرت محمد (ص)

صد شکر که عمری ز تو گفتیم و شنیدیم
هر سو نگریدیم گل روی تو دیدیم
هرجا که نشستیم به خاک تو نشستیم
هر سو که پریدیم به بام تو پریدیم

عطر تو پراکنده شد از هر نفس ما
هر گه به سر زلف سخن شانه کشیدیم
زآن روز که گشتیم ز مادر متولد
از مأذنهها روز و شب اسم تو شنیدیم
مرگی که به پای تو بود زندگی ماست
ماییم که در موج عزا عید سعیدیم
تا بودن ما نام محمد به لب ماست
روزی که نبودیم به احمد گرویدیم
آب و گل ما را که سرشتند ز آغاز
آغوش گشودیم، وصالش طلبیدیم
زآن باده که در سورة زیبای محمد
اوصاف ورا گفته خداوند چشیدیم
آن باده که از ساغر فیض ازلی بود
سرچشمة آن کوثر و ساقیش علی بود
روزی که عدم بود و عدم بود و عدم بود
نه ارض و سما بود، نه لوح و نه قلم بود
تسبیح خدا در نفس پاک محمد
لبهای علی همسخن ذات قِدَم بود
روزی که گلِ آدم خاکی بسرشتند
آدم به تولای علی صاحبِ دم بود
از خاک قدم¬های علی کعبه بنا شد
او را نتوان گفت که نوزاد حرم بود
روزی که کرم بود دُری در صدف غیب
والله علی قبلة ارباب کرم بود
بر قلب علیعلم خدا از دل احمد
چون سیل خروشنده روان در دل یم بود
در بین رسولان که به عالم عَلَم استند
نام نبی و نام علی هر دو عَلَم بود
در جوف نبی دید نبی حمد خداوند
با نعت وی و مدح علی ذکر صنم بود
بالله تجلای نبی مطلع الانوار
والله تولای علی فوق نعم بود
خلقت چو خدا خالق بخشنده ندارد

خالق چو نبی و چو علی بنده ندارد

 

محمد ناصری – مدح حضرت محمد (ص)

لطافت موج می‌زد در صدایت

که دل بُرد از خدا هم ربنایت

خدا خلقت نمود و عاشقانه

دمی زل زد به برق چشم هایت

دو دستت تا به سمت عرش می‌رفت

ملک می‌ریخت روی دستهایت

از آن روزی که بالت را گشودی

کرامت می‌چکید از بالهایت

مبادا تا شود آزرده از خاک

فرشته فرش می‌شد زیر پایت

شب معراج دیدی با دو چشمت

که اوج عرش بوده ابتدایت

اگر چه ذره‌ام یا کمتر از آن

تو را می‌خواهم آقا بی‌نهایت

خودت فرموده‌ای بابای مایی

تمام هستی‌ام بابا فدایت

تو را با عشق یک جا آفریدند

برای خاطر ما آفریدند 

خدا را آینه هستی، زلالی

تو را همرنگ دریا آفریدند

برای این که بر عالم بتابی

در اوج آسمان ها آفریدند

هزاران سال قبل از خلق آدم

و قبل از خلق حوا آفریدند

تو اول بودی و آخر رسیدی

تو را منجی دنیا آفریدند

خدا را شکر در راه تو هستیم

تو را پیغمبر ما آفریدند

خدا می‌خواست زهرایی بیاید

تو را بابای زهرا آفریدند

نفس هایت خدایی بود آقا

کلامت دلربایی بود آقا

شبیه انبیا و اولیایش

خدا هم مصطفایی بود آقا

دل تو سبزه زار مهربانی است

تو کارت دلربایی بود آقا

برای این شد اصلاً گنبدت سبز

و گرنه که طلایی بود آقا

تو می‌بخشیدی و فرقی نمی‌کرد

گدای تو کجایی بود آقا

نشیند گیوه‌هایت تا برویش

زمین، کارش گدایی بود آقا

حسین، از لعل لب هایت مکیده

اگر که کربلایی بود آقا

الهی من مرید مصطفایم

که چون با مصطفایم با خدایم…

قاسم صرافان – مدح حضرت محمد (ص)

درکوه انعکاس خودت را شنیده ای

تا دشت ها هوای دلت را دویده ای

در آن شب سیاه نگفتی که از کدام

وادی سبد سبد گلِ مهتاب چیده ای ؟

«تبت یدا… » ابی لهبان شعله می کشند

تا پرده ی نمایش شب را دریده ای

رویت سپیده ای ست که شب های مکه را …

خالت پرنده ای ست رها در سپیده ای

اول خدا دو چشم تو را آفرید و بعد

با چشمکی ستاره و ماه آفریده ای

باران گیسوان تو بر شانه ات که ریخت

هر حلقه یک غزل شد و هر مو قصیده ای

راهب نگاه کرد و آرام یک ترنج

افتاد از شگفتی دست بریده ای

دیگر چرا به عطر تو ایمان نیاوریم

ای لهجه ات صراحت سیب رسیده ای !

بالاتر از بلندی پرهای جبرئیل

تا خلوت خدا، تک و تنها پریده ای

دریای رحمتی و از امواج غصه ها

سهم تمام اهل زمین را خریده ای

حتی کنار این غزلت هم نشسته ای

خط روی واژه های خطایم کشیده ای

گفتند از قشنگیت اما خودت بگو

از آن محمدی که در آیینه دیده ای

غلامرضا سازگار – پیامبر اکرم(ص) – ولادت

امشب شب مبارک احیـای انبیاست

زیــرا شـبِ ولادت آقــای انبیـاست

در یک وجـود، جلوه کند عالم وجود؛

در یک جمال، صورت زیبای انبیاست

عید بزرگ جان جهـان و جهانِ جان،

عید خـدا و سیّد و مـولای انبیاست

دوران غـربت بشـریت سرآمده

یعنی شب ولادت پیغمبر آمده

امشب خدا به اهل زمین، آسمان دهد

ملک وجـود را شــرف جـاودان دهد

امشب خدا جمال دل‌آرای خویش را،

بـا روی دلربـای محمّـد نشـان دهد

با پرتـو جمـال منیـر رسـول خویش،

تا صبح حشر، نور به چشم جهان دهد

جان در طبق نهید که میلاد احمد است

اعـلان کنیـد بـر همه: عیدِ محمّد است

امشب خـدات رشـکِ قمـر داد آمنه

با حسن خویش بر تو پسـر داد آمنه

نُه مـاه انتظـار کشیـدی بـه شوق او

تـا نخــل آرزوی تـو بــر داد آمنـه

فرزند تو گرامی و نامش محمّد است

این مـژده را خـدات خبـر داد آمنه

اینک تو را ولادت احمد مبارک است

بـر احمـد تو نام محمّد مبارک است

ای آمنـه! محمّدِ تــو، مظهـر خداست

رخسـار کبریایــیِ او منظـرِ خـداست

همچون کتاب وحی بگیرش به روی دست،

سر تا قدم ببـوس که پیغمبر خداست

تـا روز حشر بـر همـه پیغمبـری کند،

گفتـار وحـی او، سخـن آخـرِ خداست

آیینــۀ تمـام‌نمــای خـداست ایـن

پس آمده است و پیش‌تر از انبیاست این

ای آمنـه! محمـدت از انبیـا، سـر است

این بـر همه پیامبـران هـم پیمبر است

قرآن او- که وحی الهی است- شاهد است

این از پیمبـران اولـوالعظم، برتــر است

قدر و کمال و شأن و جـلال و مقـام او

حتی در انبیـای سلف، فـوق بـاور است

این طفل نه- که قافله‌سالارِ انبیاست

آگاه باش هر نفسش، وحی کبریاست

ای کعبه پیش پای محمد قیام کن

دورش طواف آور و کسب مقام کن

غار حرا بـه شوق وی آغوش برگشا

ماننـد کوه‌هـا به محمّد سـلام کن

ای شهر مکه عیـد محمّـد مبارکت

از سیّــد پیامبــران احتــرام کـن

دوران کفر و ظلم و ضلالت، سر آمده

نـامش بلنـد بـاد کـه پیغمبـر آمده

میلاد احمد عید خداونـدِ سرمد است

عالم ز مقدمش همه خلدِ مخلد است

از ربِّ کعبه در حـرم کعبه حکم شد

بت‌ها ادب کنید که میلاد احمد است

دوران بردگـی و اســارت تمــام شد

ای دختران زنده به گور، این محمّد است

بت‌هـا نـدا دهنـد به آوازۀ جلی

صلّ علی محمّد و صل علی علی

این یـاور تمــامِ ضعیفـان عـالم است

این منجــی همیشــۀ اولاد آدم است

این رهنمای گمشدگان تـا قیام حشر؛

این شمعِ جمع خلق، رسول مکرم است

این روی انبیـای الهـی به جسم پاک

این پای تا به سر همه روح مجسم است

این طفل نه که صاحب تنزیل بوده است

شاگـرد او معلـم جبرییــل بوده است

وقتی خدا به خلقت کونین داشت دست

ساقــی انبیــاست ز پیمــانه الــست

ایـن بـا خـدای عـزوجل بود هم‌سخن

روزی که صبحی و شب روزی نبوده است

پیش از رسل رسول خدا بود و بود و بود

بعد از رسل رسول خدا هست و هست و هست

آدم هنوز آب و گلش بود در عدم

او بـود او پیامبــر خالــق قــدم

تـو تـا قیـام حشـر چـراغ هدایتی

با هر کلام صـاحب اعجـاز و آیتی

تـو تـا ابــد پیامبــران را پیمبری

بر فرد فرد صاحب حکـم و ولایتی

در بین انبیا و امم این شعار ماست

مـا امـت توایــم محمـد عنــایتی

“میثم” مدیحه‌خوان تو بوده است و آل تو

هر چنـد نیست در خـور قـدر و جلال تو

دکتر قاسم رسا – مدح حضرت محمد (ص)

چون از افق برآید انوار صبح صادق

در پاى سبزه بنشین با همدمى موافق

شد موسم بهاران پر لاله کوهساران

بستان پر از ریاحین صحرا پر از شقایق

بلبل که در غمِ گل مى کرد بى قرارى

شکر خدا که معشوق آمد به کام عاشق

یک سو نشسته خسرو در بزمگاه شیرین

یک سو نهاده عذرا سر در کنار وامق

ابر بهار گسترد دیباى سبز در باغ

باد از شکوفه افکند بر روى آب قایق

بر آستان معشوق تسلیم شو که آن جا

صاحب دلان نهادند پا بر سر علایق

زد بلبل سحرخیز فریاد شور انگیز

کاى مست خواب غفلت و اى بندۀ منافق

شد وقت آن که خوانند حمد و ثناى معبود

شد گاه آن که نالند در پیشگاه خالق

از بوستان احمد بگذر که بلبل آن جا

بر شاخ گل سراید وصف جمال صادق

نور جمال صادق چون از افق برآمد

شد صبح عالم آراش بر شام تیره فایق

از شرق و غرب بگذشت نور فضایل او

چون آفتاب علمش طالع شد از مشارق

تن پیکر فضایل، جان گوهر معانى

دل منبع عنایات رخ مطلع شوارق

همچون صدف ز دریا دُرهاى حکمت اندوخت

چون گوهر وجودش شایسته بود و لایق

بر پایه کمالش محکم اساس توحید

از پرتو جمالش روشن دل خلایق

خورشید برج ایمان، شمشاد باغ امکان

گنجینه کمالات، سرچشمه حقایق

هادى شوند یکسر گر لحظه اى بتابد

نور هدایت او بر جسم هاى عایق

بر لوح سینه اوست آیات حق هویدا

وه! وه! عجب سوادى است با اصل خود مطابق

افکار تابناکش روشن تر از کواکب

اندیشه هاى پاکش خرّم تر از حدایق

آیین جعفرى را بگزین که دردمندان

درمان خویش جویند از این طبیب حاذق

شاها «رسا» ندارد جز اشتیاق رویت

بنماى رخ که خلقى است بر دیدن تو شایق

در عرصه قیامت دست از تو برنداریم

کاندر شفاعت توست ما را رجاى واثق

سید حسن رستگار – پیامبر اعظم(ص) – مدح

فرزند خاک را تو سرافراز کرده ای

بالاتر از ملائکه پرواز کرده ای

پاشیده ای به پنجره ها نور عشق را

از آسمان دری به زمین باز کرده ای

بی خود که نیست رحمة للعالمین شدی

این از محبتی ست که ابراز کرده ای

«راهی ست راه عشق که هیچش کناره نیست»

راهی خطیر یک تنه آغاز کرده ای

شق القمر نمودنت از نور کوثر است

با این سه آیه است که اعجاز کرده ای

آئینه ات علی و تو آئینه ی علی

خود را درون خویش برانداز کرده ای

در حجة الوداع نشان داده ای به ما

یک عمر، صرف گفتن یک راز کرده ای

حمید رمی – پیامبر اکرم(ص) – ولادت

قلم به دست گرفتم دوباره بنویسم

نهاد عشق شدم تا گزاره بنویسم

حروف شمسی خود با ستاره بنویسم

توان گرفته ام از یک عصاره بنویسم

عصاره ای که زمین و زمان به نامش بود

اگر غلط نکنم عرش، مست جامش بود 

در آن زمان که بشر محو بت پرستی بود

تمام فرصتشان صرف عیش و مستی بود

بقای نسل به تدریج رو به پستی بود

بنای بتکده ها حُکم چیره دستی بود

یکی رسید که توحید، کوله بارش بود

“بگو خداست احد” این فقط شعارش بود

به گوش باش خداوندگار گمراهی

رسیده است سحر در پسِ شب واهی

وزیده است نسیم خوش سحرگاهی

به سوی چاه عدم تا ابد بشو راهی

خبر رسیده که موسی به نیل آمده است

بزن کنار دوباره خلیل آمده است

خدا به خلقت زیبای خود نمک پاشید

به خلق جاذبه ی روی عشق می نازید

خجالت از نَفَس سرد ماه می بارید

به پشت ابر تکامل روانه شد خورشید

خدا به چهره ی او دین راستین می گفت

به آفرینش خود، باز آفرین می گفت 

به سردی نَفَس آدمی حرارت داد

زمین خشک هوس باز را طراوت داد

به ذات گمشده ی عاشقی کرامت داد

به مادّیّت این خاک، معنویّت داد

برای کسب شرابش زمین سبو می شد

جهان به یُمن قدم هاش زیر و رو می شد

دو دست آمنه امشب ستاره باران بود

به دور مهد نگاهش نگاه جانان بود

شکست خورده ی این روزگار، شیطان بود

و جبرییل ز عرش خدا رجزخوان بود :

دوباره بر همه حجّت، تمام خواهد شد

چرا که حضرت احمد، امام خواهد شد

عارفه دهقانی – پیامبر اعظم(ص) – مدح و ولادت

ای جانِ عاشقان همه قربانت

خورشید و ماه، آینه دارانت

“وَالَّیل”، گیسوانِ سیاهِ توست

“وَالفَجر”، سر زده ز گریبانت

در جزء جزءِ جان و تنت پیداست

تفسیرِ آیه آیه ی قرآنت

تو آمدی و “خُلقِ” عظیمت بود

در ماورای “حُسنِ” فراوانت

“خاقانی” از ثنای تو دل شاد است

از اینکه در “عجم” شده “حسّانت”

تابیدی و سیاهیِ دنیا ریخت

یکباره طاقِ ابروی “کَسری” ریخت

هم کاهنانِ شَر، به زمین خوردند

هم ساحران، به سَر، به زمین خوردند

تا چشم و گوشِ “بتکده ها” وا شد

بت های “کور و کر” به زمین خوردند

مُشتی درخت های “حرام آباد”

با برگ های تر، به زمین خوردند

تا “شرق” نورِ آمدنت برخاست

کفّار از این خبر، به زمین خوردند

چشمِ “شهاب ها” به تو روشن شد

از عشق، شعله ور، به زمین خوردند

کوهِ “ابو قُبِیس” ندا می داد:

“ایمان بیاورید به این نوزاد”

آمد نبی که آیتِ دین باشد

تا نور، در “ضلالِ مبین” باشد*

هم آخرین پیمبرِ زیبایی

هم آمده رسولِ امین باشد

مبعوث شد به “عشق”و در این معنی

یک نکته گفته ایم و همین باشد! *

چون کعبه، “حلقه های بشر” دورش!

در “حلقه” آمده ست، نگین باشد

عرش و زمین مطیعِ نبی شد تا

دستِ خدا به روی زمین باشد

با دستِ او ولایتِ حق جاری ست

نسلِ ائمه رهبرِ بیداری ست

محمود ژولیده – ولادت پیامبر اعظم (ص)

گاهی غزل بخوانم و گاهی غزل شوم
گاهی به تکه پاره ای دل بدل شوم

گاهی که صحبت از لب لعل تو می کنم
انگار که تعارف جامی عسل شوم

جانم غزال تیر نگاه نجیب توست
بی تو چگونه کشته ی تیر اجل شوم

بی مهر تو محلی از اعراب نیستم
وقتی نگاه می کنی اهل محل می شوم

گفتی ز طول سجده مقرب شوی به حشر
بگذار تا حدیث تو را فی المثل شوم

در لحظه ی خطیر حماسه مرا بخوان
ورنه به مکر زهد و ریا معتزل شوم

قالوا بلای ما به تو تنها الست نیست
روزی هزار بار چو روز ازل شوم

گفتند بی بها که بهشتی نمی شوم
من هم دعا کنید که اهل عمل شوم

حالا که مست باده ی ناب پیمبرم
 باید موحدانه کنم وصف دلبرم

ای اشهدت گواه خدا،لاشریک له
چون تو ترانه ی دل ما لا شریک له

تو آمدی و بندگی آغاز شد چه خوب
با تو شروع شد همه جا لا شریک له

عالم خبر ز خلقت یکدانه ی تو شد
تا بشنود ندای تو را لاشریک له

ابلیس از فریب شما ناامید ماند
وقتی که گفت ارض و سما لاشریک له

کسرا ز اقتدار قدومت فرو نشست
وز چارده ستون ولا، لا شریک له

بت ها صدای پای تو را تا شناختند
عابد شدند پیش تو با لا شریک له

ای بت شکن به قصر دل ما سری بزن
کسرا بریز و خیمه ی پیغمبری بزن

ای برگزیده در دو سرا مصطفی تویی
 قبل از قدیم هم شجر مرتضی تویی

ای پرتو ائمة الاطیاب ،نور تو
روح مطهر همه ی اولیا تویی

عالم به خاطر تو فقط آفریده شد
تاج سر اباالحسن مجتبی تویی

نور نبوت تو امامت به بار داد
یعنی که علت و سبب هل اتا تویی

تبریک هر رسول الوالعزم با تو گفت:
بعد سلام: سید ما انبیاء تویی

بر شان تو خلیل خدا غبطه می خورد
در ملک حق یگانه حبیب خدا تویی

ای قسط و عدل، موهبت دین حضرتت
سرمایه ی محبت آل عبا تویی

هرگز بلند مرتبه تر از تو کس نشد
السابقون تر از همه ی ازکیا تویی

امر تو شد مطاع جمیع فرشتگان
دارنده ی شرافت ترض و سما تویی

وقتی برای کرب و بلا گریه می کنی
انگار از ازل به غم کربلا تویی

ما را ظهور تو ز جهالت نجات داد
 آری صدای گرم تو ما را حیات داد

ای شیوه ی خدایی تو فوق کارها
وی سیره ی الهی تو تا دیارها

چون تو کسی حدیث ولایت نخوانده است
 حرف تو بهترین سخن روزگارها

هرگز حجاب مانع تو با خدا نبود
موسی کجا،تکلم لیل و نهارها

عالم حیات یافت ز تو چشمه ی بقا
وز اشک تست گریه ی شب زنده دارها

میلاد تو که پرده ی ظلمت کنار زد
شد کعبه پرده دار شما پرده دارها

پاکیزه تر ز گوهر نابت نیامده
ای معتبر ز تو همه ی اعتبارها

پاییز از تبری تو خشک می شود
سبز از تولی تو شود نوبهارها

بنت الوهب که واسطه ی اهل بیت توست
جان داد از صلابتتان شهریارها

دنیا شبانه روز مدار اذان تست
نام تو پنج نوبه رسد از منارها

احکام دین معطل اگر ماند بعد تو
از بس رسید آل تو را ناگوارها

در هر بلا به راه ولا امتحان شدی
لعنت به قاتل تو و هیزم بیارها

باید بساط نافله ای دست و پا کنیم
 باید امیر قافله ای را صدا کنیم

ای سینه ی تو حافظ گنجینه ی علی
تنها تویی مباشر دیرینه ی علی

قرآن فقط به سینه ی تو می کند نزول
گنج ولایت است فقط سینه ی علی

تنها نه با علی که دلش با تو هم نبود
هر کس که داشت در دل خود کینه ی علی

تو با نمک تری اگر از یوسف نبی
روی جمال تست به آیینه ی علی

کوثر عطیه ایست به خلق عظیم تو
بلکه هدیه ای به طمانینه ی علی

معراج تست لیلة الاسرای فاطمه
وان شب نشینی است به دوشینه ی علی

شایسته ی حکومت ناب محمدیست
آل علی و دولت و کابینه ی علی

روز ظهور مهدی موعود نسل تو
یوم الحسین باشد و ادینه ی علی

می میزنم ز باده ی دلبر شبانه روز
دم می زنم ز احمد و حیدر شبانه روز

فاطمه وثوقی – پیامبر اعظم(ص)

ای نمازِ تو آفتابِ خدا

آخرین شاه بیت نابِ خدا

محور گردش زمین و زمان

آسمانی ترین نگاهِ جهان

شعرمن با تو چون محک بخورد

واژه ها یک به یک ترک بخورد

درمیان قبیله های عرب

بین احساسهای مرده ی شب

بین اندیشه های ویرانگر

و  خرافاتیان عصیان گر

وقتِ تعبیر خلق آدم شد

که جهان پر زعطر مریم شد

ناگهان آسمان دگرگون شد

ابرهای زمان دگرگون شد

کاخ کسرائیان به لرزه نشست

خنجر ظلمت شبانه شکست

و شِکفتی که بشکفد ایمان

و نمیرد صدای دخترکان

درشتابی پراز جهالت ها

خفته بودیم پشت عادت ها

مانده بودیم درمَنیَّت خویش

آمدی با خلوص نیت خویش

نرم و آهسته زنده مان کردی

وکریمانه بنده مان کردی

بارش رحمتی زجانب عشق

قطره قطره همه مراتب عشق

حُسن خلق تو انقلابِ خدا

خاتم المرسلین کتاب خدا

سارا جلوداریان – تو کیستی – میلاد پیامبر اکرم(ص)

فرشته بوسه زده بارگاه ایزدی ات را

بهشت خیمه زده ، پرنیان سرمدی ات را

چقدر هودج سیمین،گسیل گشته به پایت

که سر به سجده گذارند،ملک امجدی ات را

تو کیستی که قلم با هزار جلوه نوشته

بر آیه های مقدس ،حروف ابجدی ات را

تو کیستی که زبان باز کرده ماهی دریا:

به حسن مرتبت و خلق خوش ، زبان زدی ات را

تو کیستی که قسم یاد کرده ریگ بیابان

که انعکاس دهد ساحت زبر جدی ات را

نشسته ماه شب چارده که سیر ببیند

حلول احمدی ات، حله ی محمدی ات را

خدا تمامیت قدر را فقط به تو بخشید

که آشکار کند خلقت مجردی ات را

مهرناز آزاد – ولادت پیامبر اعظم (ص)

مثل بهار سر زد و قرآن شکوفه داد

با او تمام هستی باران شکوفه داد

می‏آمد از قبیله مردان اهل عشق‏

آن شب‏که غنچه غنچه عرفان شکوفه داد

آنقدر گرم بود نفس‏های پاک او

که‏احساس سرد و زرد زمستان شکوفه‏داد

آن شب که مرد سبز خدا آفریده شد

گویی دوباره چهره انسان شکوفه داد

در سرزمین کفر به یُمن حضور او

باغی شد از خدا و بیابان شکوفه داد

دشت امیدواری دل‏های منتظر

باران سرود و باز فراوان شکوفه داد

آن مرد سبز، مرد خدا، مرد معرفت‏

آمد و شاخه شاخه ایمان شکوفه داد

سارا جلوداریان – رسول مهر – میلاد پیامبر اکرم(ص)

درخت ها همه در سایه ی مقام بلندت

بنفشه ها همه در تاب گیسوان کمندت

به گرد پای تو هرگز نمی رسند سواران

اگرچه سخت بتازند در رکاب سمندت

چه رودها که تپیدند تا تو را به کف آرند

چه بادها که وزیدند تا مگر ببرندت

مسیر چشم تو آنقدر دشت و دامنه دارد

که آهوان جهان را کشانده است به بندت

چنان صمیمی و بی ادعا و بنده نوازی

که نیست هیچ مسلمان و کافری گله مندت

رسول مهر تو را با کدام خط بنگارم

فدای آن دل مشکل گشای ساده پسندت

بخوان بنام همان خالقی که خسرو عشق است

فدای لهجه ی شیرین و حرف های چو قندت

محمود ژولیده – پیامبر اکرم(ص) – ولادت

ای آیتِ غرّا که سر تا پای نوری

پروردگارِ حیِّ یکتا را ظهوری

باید تو را اول شناسد قلب مومن

تا با علی پیدا شود درک حضوری

نشناخت بی تو حضرت حق را دل ما

خود سورۀ اخلاص را شرح سطوری

همتا برایت حضرت یکتا نیاورد

یعنی که بی همتاترین جام طهوری

در زمرۀ پیغمبران خود، خداوند

هرگز ندارد این چنین عبد شکوری

در کوچه های خاکیِ شهرِ دلِ ما

اول کسی هستی که دائم در عبوری

سرو جنان قدّ رسایت یا محمد

آیات قرآنی ثنایت یا محمد

قرآن به غیر از سینه ات مأوا ندارد

عترت به غیر از آل تو معنا ندارد

ثِقلَین تنها از وجود تو گذشته

کونین جز از نور تو بَیضا ندارد

معراج با پرواز تو پیمودنی شد

جز تو عروجی، کس چنین زیبا ندارد

آرایش هفت آسمان از یک نگاهت

جز خاکِ پایت نُه فلک جا پا ندارد

جز خالقِ معبود (لا اُحصی ثنائک)

آمار وصفت را کسی احصا ندارد

حیدر تو را داماد و زهرایت عروسش

این قابلیّت را به جز مولا ندارد

وقتی، ازل، از نسل تو پیمان گرفتند

منّا شدیم و بیعت از سلمان گرفتند

تو آمدی تا اصل دین معنا بگیرد

حقّ و حقیقت جا در این دل ها بگیرد

تو آمدی تا معرفت سامان پذیرد

رشد و کمال آدمی بالا بگیرد

تو آمدی تا راز خلقت فاش گردد

یعنی که طاعت در دل ما جا بگیرد

تو آمدی تا خاک را رفعت ببخشی

انسان خاکی رتبه ای والا بگیرد

تو آمدی رمز عدالت را گشایی

ظالم ستیزی از قبایل پا بگیرد

تو آمدی حق را در اندازی به عالم

باطل ره ویرانه چون کسری بگیرد

تو آمدی تا بت پرستی ها نباشد

کاخ ستم، زشتی و پستی ها نباشد

تو از تبار پاک ابراهیمیانی

تو نسل عالم گیر اسماعیلیانی

از بردگی تا بندگی بردی بشر را

تو تاج بالای سر پیغمبرانی

تو صد هزاران مثل عیسی را حیاتی

صد خضر و موسی را تو آب زندگانی

بابای تو قربانیِ جانِ پسر شد

زیرا که تو سرمایۀ قربانیانی

قرعه به نام ذبح او دَه بار افتاد

تا صد شتر منهور شد، تا تو بمانی

تو از ازل سر حلقۀ ذبح عظیمی

تو پیش مرگ زمرۀ زهرائیانی

گفتی پسرهایم فدای نور عینم

یعنی حسین از من و من هم از حسینم

تو بر همه تفهیم فرمودی خدا را

حق را وفا را عهد را دین را بقا را

از نفس و اهل خویش دین را کردی آغاز

خود را شناساندی و آن گه مرتضی را

از ابتدا تا انتها تشریح کردی

احکام را، اکمال را، دل را، ولا را

هم اهل بیتت را شناساندی به مردم

هم دشمنان حضرت خیر النساء را

هم از تولّی گفتی و هم از تبرّی

بر خود خریدی غصّه و درد و بلا را

می خواستی ما را حسینی بار آری

از ابتدا ترسیم کردی کربلا را

آنان که بر آزارتان اندیشه کردند

تا چارده بار از تو خون در شیشه کردند

تو آمدی دل های عاشق را بخوانی

زیباترین شعر شقایق را بخوانی

تو آمدی اهل ولا سامان بگیرند

در گوش جان قرآن ناطق را بخوانی

تو آمدی تا مکتب شیعه بیاید

اعضای دانشگاه صادق را بخوانی

تو آمدی گفتی: نه هنگام درنگ است

در لحظه ها اهل دقایق را بخوانی

تو آمدی امّا در این ره ما چه کردیم؟

وای از زمانی که حقایق را بخوانی

با دشمنان باید کنار آئیم آیا؟

یا زیر تیغ افراد فاسق را بخوانی؟

با تو صدای پای منجی هم بیاید

مگذار عمرم تا ظهورش کم بیاید

علی اکبر لطیفیان – پیامبر اکرم(ص) و امام صادق(ع) – مدح

لب نگار که باشد رطب حرام بود

زمان واجبمان مستحب حرام بود

فقیه نیستم اما به تجربه دیدم

بدون عشق مناجات شب حرام بود

اگر که هست طبیبم طبیب دوّاری

به من معالجه ی در مطب حرام بود

برآنکه دشمن اولاد توست نیست عجب

که نطفه اش نسب اندر نسب حرام بود

تو مرد ظرف شناسی و مهِر اولادت

عجم که هست برای عرب حرام بود

تو را در کمال نوشتند یا رسول الله

بزرگ آل نوشتند یا رسول الله

تو آفریده شدی و سرآمدت گفتند

هزار مرتبه اَحسن به ایزدت گفتند

تو را به سمت زمین با نسیم آوردند

تو آمدی و ملائک خوش آمدت گفتند

نشان دهنده ی معصومیِ قبیله توست

اگر که قّبه خضرا به گنبدت گفتند

تمام آل عبا «کُلنا محمّد» بود

تو عین نوری و در رفت و آمدت گفتند

اگر چه یک نفری، جمع چهارده نفری

تو را محمّد و آل محمّدت گفتند

شب ولادتت ای یار می کنم خیرات

نثار مقدم خیر تو چهارده صلوات

برای خُلق تو باید کنند تحسینت

نشد مشاهده شصت و سه سال نفرینت

از آن طرف تو اگر نور آخرین هستی

نوشته اند از این سو تو را نخستینت

هزار و سیصد و هشتاد و چندمین سال است

شدیم کوچه نشینت، شدیم مسکینت

شدیم ریزه خور سفره های سیّدی ات

گدای سفره ی هر سال چهارده سینت

تو آمدی که علی را فقط ببینی و بس

نداده اند به جز دیده ی خدا بینت

یتیم مکه ای اما بزرگ دنیایی

اگر چه خاک نشینی، همیشه بالایی

مرا اویس شدن در هوای تو کافی ست

اگر چه باز ندیدم، دعای تو کافی ست

همین که بوی تو را در مدینه حس کردم

لبم رسید به خاک سرای تو کافی ست

چه حاجتی به پسر داری ای بزرگ قریش

همین که فاطمه داری برای تو کافی ست

همین که اوّل هر صبح پیش زهرایی

برای روشنی لحظه های تو کافی ست

تو آن پیمبر دنباله داری و بعدت

اگر علی تو باشد به جای تو کافی ست

قسم به اشهد ان لااله الا الله

تو آمدی که بگویی علی ولی الله

تو آمدی و ترحّم شدند دخترها

چقدر صاحب دختر شدند مادرها

تو آمدی و رعیّت شکوه عبد گرفت

بدین طریق چه آقا شدند نوکرها

خدای خوب به جای خدای چوب نشست

و با اذان تو بالا گرفت باورها

بگو: مدینه علمی، علی در آن است

بگو: که واجب عینی ست حرمت درها

بریز شیره پیغمبری به کام حسین

که از حسین بیاید علی اکبرها

زمان گذشت زمان ظهور دیگر شد

حسین منی انا من حسین اکبر شد

هزار حضرت مریم کنیز مادر توست

تو را بس است همین که بتول، دختر توست

به دختران فلان و فلان نیازی نیست

اگر خدیجه والا مقام همسر توست

علی و فاطمه دو رحمت خداوندی

برای عالم دنیا و صبح محشر توست

به یک عروج تو جبریل از نفس افتاد

خبر نداشت که این تازه اوج یک پَر توست

به عرش رفتی و ماندی در آن تقّرب محض

خدا برابر تو یا علی برابر توست

تو با علی جریان ساز شیعه اید، اما

شناسنامه ی شیعه به نام جعفر توست

همیشه شکر چنین نعمتی روی لب ماست

که جعفر بن محمد رئیس مذهب ماست

سیدمحمدجواد شرافت – پیامبر اعظم(ص) – مدح

ای روشنی تبار تو و نور تیره ات

ای آسمانیان زمین هم عشیره ات

ای لحظه لحظه زندگی ات آیه آیه صبح

آئینه دار سوره ی شمس است سیره ات

دارد دلت علاقه ی ذاتی به آسمان

همواره سوی اوست اگر چشم خیره ات

خورشید رفت و ماه… پدرت رفت و مادرت

در غم گذشت روز و شب تار و تیره ات

دُرّ یتیمی و صدف کعبه خانه ات

لطف خدای عزّوجل پشتوانه ات

ای لهجه ات ز نغمه ی باران فصیح تر

لبخندت از تبسّم گلها ملیح تر

بر موی تو نسیم بهشتی دخیل بست

یعنی ندیده از خَم زلفت ضریح تر

ای با خدای عرش ز موسی کلیم تر

با ساکنان فرش ز عیسی مسیح تر

با دیدن تو عشق نمک گیر شد که دید

روی تو را ز چهره ی یوسف ملیح تر

تو شاه بیت شعر غزل خیز خلقتی

حُسن ختام قصّه ی سبز نبوّتی

هفت آسمان و رحمت رنگین کمانی ات

ذرّات خاک و مرحمت آسمانی ات

احساس شاخه ها و نسیم نوازشت

شوق شکوفه ها وزش مهربانی ات

تنها گل همیشه بهار جهان تویی

گل ها معطّر از نفس جاودانی ات

لطف تو بوده شامل حال درخت ها

«حنّانه» بهره مند شد از خطبه خوانی ات

هر آفریده ای شده مدیون جود تو

برده نصیبی از برکات وجود تو

بر چهره ی تو نقش تبسّم همیشگی

در سینه ات ولی غم مردم همیشگی

دریایی و نمایش آرامشی ولی

در پهنه ی دل تو تلاطم همیشگی

در وسعتی که عطر سکوت تو می وزد

بارانی از ترانه، ترنّم همیشگی

با حکمت ظریف تو مابین عشق و عقل

سازش همیشگی و تفاهم همیشگی

سبز آمدی و زردِ جهان شد بهشت رنگ

با سبز تو زمین و زمان شد بهشت رنگ

ذکر فضائلت شده آواز جبرئیل

آگاهی از مقام تو اعجاز جبرئیل

تا اوج عرش در شب معراج رفته ای

بالاتر از نهایت پرواز جبرئیل

مثل حریر روشنی از نور، پهن شد

در مقدم «براق» پر باز جبرئیل

مدّاح آستان تو و دوستان توست

باید شنید وصف شما را ز جبرئیل

سرمست نام توست بزرگ فرشتگان

پیر غلام توست بزرگ فرشتگان

در آستان عرش تمام ستاره ها

بر نور با شکوه تو دارند اشاره ها

چشم تو آینه است، نه آئینه چشم توست

باید عوض شود روش استعاره ها

شصت و سه سال عمر سراسر زلال تو

داده است آبرو  به تمام هزاره ها

عیسی کشند و غمزده ناقوس ها ولی

نام تو زنده است بر اوج مناره ها

گلواژه ای برای همیشه است نام تو

«ثبت است بر جریده ی عالم دوام تو»

حسین آذری – پیامبر اعظم(ص) – ولادت

آن شب از موج نور دیدن داشت

آسمانی که غرق اَنجُم بود

در زمیــن از ترنـّـم بــاران

بر لب غنچه ها تبسم بود

 

غــرقِ در نور آسمان امید

می درخشیـد مثل آییــنه

می گشود از هم و برون می ریخت

(رازهایی که داشت در سینه)

 

آن شب از لابلای عرش خدا

سودۀ نور بر زمین می ریخت

آسمان در نشاط و شور و شعف

چلچراغ از ستاره می آویخت

 

فوج فوج ملک به عرض سلام

آمدند از سما به سوی زمین

تا که بینند عارض احمد

آن که نامش بود به عرش آذین

 

خانۀ آمنه سراسر فیض

گوئیا خـانـۀ ملائـک بود

مصطفی در میانه و همه مست

از شمیم گلاب و عنبر و عود

 

حوریان یک طرف همه مبهوت

همه محو نگاه دلبر خود

پک طرف جبرییل می افکند

زیر بالین مصطفی پر خود

 

کودکی کو ز دلبری زده است

بند قنداقه اش به دل ها بند

انبیا جمله گرد شمع رخش

همه پروانه وار می گردند

 

آمد آن گل که در بسیط چمن

(باغ دیباچه ای ز دفتر اوست)

او که در سایه اش رود خورشید

(هودج آفتاب پیکر اوست)

 

می چکد شبنم تلاوت عشق

از لبانش که هست غنچۀ نور

در لب پر ز شهد توحیدش

چشمه ای هست از شراب طهور

 

آه ای آسمان هستی بخش

سـدرة الـمنتـهی افلاکـی

تو پر از چشمه های تطهیری

(مثل آیه مقدسی پاکی)

 

ای سراپا شکوه فیض خدا

وی ز رویت عیان بهشت برین

تویی آیینه دار رحمت حق

(آسمانی تبار روی زمین)

 

ای که با یک نگاه کردی تو

کار صدها مسیح و ابراهیم

ای که مه را به طرفة العینی

با سر انگشت خویش کرده دو نیم

 

آمدی ای همیشه جاری عشق

تا جهان از تو کامیاب شود

ای که از هیبت وجودی تو

کاخ نوشیروان خراب شود

 

آمدی ای زلال و از یُمنت

نهرهای سماوه جوشش کرد

آری از معجزات مولد توست

آب ساوه اگر فروکش کرد

 

ای که داری به روی شانۀ خود

نقش مُهر نبوت ازلی

بس بود در مقام و منزلتت

که تو را یار با وفاست علی

 

ای امین ای رسول ای احمد

ای که کوی تو جنتُ المَاواست

بر در باغ عشقِ تو قفلی ست

که کلیدش محبت زهراست 

 

وصف ذات و جمال پاکت را

به یقین عقل ما نمی داند

هر چه هستی فرشته یا آدم

هیچ کس جز خدا نمی داند

 

امشب از لطف ای حبیب خدا

ای که بالای نور قامت توست

التفاتی به «آذری» ای دوست

که نگاهش به دست رحمت توست

غلامرضا سازگار – پیامبر اکرم(ص) – ولادت

ای اهل جهان گوش به فرمان محمّد

این پنج کتب آمـده در شـأن محمّد

خواهید که در دامـن بیگانـه نیفتید

آرید همـه دسـت بـه دامـان محمّد

والله قسـم سـوی خداونــد نبـاشد

راهی به جز از عترت و قرآن محمّد

بایـد ز علی مثـل نبـی کرد اطاعت

چون غیر علی نیست کسی جان محمّد

روزی که نبی بود و خدای ازلی بود

والله علی بود و علی بود و علی بود

ای خیـل رسـل بـوده از آغـاز بشیـرت

وی آمــده خـلوتگـه معبـود، سریـرت

در حشر به گلزار جنانش، چه نیاز است

آن کـو نگـرد بـر گـل رخســارِ منیرت

بـر تخـت سلیمـان نبـی نــاز فـروشد-

هر کس بنشیند به روی فرشِ حصریت

ما محـو تجـلای تـو هستیـم و ندیدیم

عمری است که جبریلِ امین است اسیرت

از صبح ازل، نخل رسالت به تو بر داد

آییـن تـو تنهـا مـدنیّت بـه بشر داد

تو نوری و توصیف تو در سورۀ نور است

تو خود شجر نوری و دل، وادی طور است

مدح تو عیان است در انجیل و به تورات

قرآن تو فـوق صُحُـف و فـوق زَبور است

زهـرای تـو مرضیه و انسیّـه و حورا

خاکِ قدمِ فضّۀ او سرمـۀ حور است

آییـن تـو، قرآن تـو، دین تو هماره

بر امت تو باعث فخر است و غرور است

سوگنـد بــه ذاتِ احــدِ قـادرِ منان

میلاد تو یک هدیۀ پاک است به انسان

آیینۀ رحمـانی و رحمــان بــه تــو نازد

آرنــدۀ قــرآنی و قـرآن بــه تــو نــازد

عیسـای مسیحا به فلک، مـدح تـو گوید

بـالله قسـم، موسی عمـران بــه تـو نازد

چرخ و فلک و ارض و سما و مه و خورشید

جـن و بشـر و حـوری غلمـان به تو نازد

سوگند به انسان که قسم خورده خدایش

حق است که پیش از همه، انسان به تو نازد

تو جـان علـی هستی و او جـان تو، آری

والله کـه در جسـم علـی، جان به تو نازد

“میثم” به تو نازد که بوَد مدح‌سرایت

ای خواجـۀ عالم! همه عالم به فدایت

سید مجتبی ربیع نتاج – پیامبر اعظم(ص) – ولادت

پیش چشمان تو خورشید قَدَش خَم می شد

و بهار آمدنش را چه مصمّم می شد

که ز عمر شب تاریک دگر کم می شد

یک نفر باعث سردیّ جهنّم می شد

می رسید از شب تاریک نوید سحری

آخرین حضرت خورشید و طلوع دگری

طاق کسری چه در این شب به خودش لرزیده

چارده کنگره اش بین که ز هم پاشیده

آبِ دریاچه ی ساوَه ست چنین خشکیده

نور  آتشکدۀ فارس به  هم  پیچیده

این همه بانگ جرس بود که بیدار شوید

پایکوبان نزول قدم یار شوید

تو که هستی که چنین اشرف مخلوقاتی؟

بهترین بنده ی معبود که در میقاتی

جلوۀ رحمت حق را تو یقین مِرآتی

پدر و جدّ و بزرگ همه ی ساداتی

در ازل نور شما بر بشریّت جان داد

اعتباری که بر این کالبد انسان داد

حق تو را از نَفَس رحمت خود جان داده

و یقین ظرف تو را دید، که قرآن داده

هر چه می خواست که کامل بشوی آن داده

و سپس نام حبیب خودش انسان داده

گر چه ابلیس ز آتش و اگر نور خداست

سجده بر آدم و آن خاک تو منظور خداست

جان من آینه ها را، همه مستور شدند

قلب ها از افق سمت خدا دور شدند

لات و عزّی و هبل هم که چه مغرور شدند

دختران زنده و زنده همه در گور شدند

این شبی بود که در آن تو فقط نور شدی

آخرین حضرت خورشید ،که مامور شدی

و خداوند فرستاد برایت یاری

جان به کف، خفته به جایت،  که شما در غاری

احد و خیبر و بدر است تو را سرداری

شاد باش ای همه ی عشق، علی را داری

وقت معراج که تمثال علی آمده بود

او خدا بود که در قال علی آمده بود

و خدا اجر رسالت که به پیغمبر داد

جبرییل آمد و دستور به او “وانحر” داد

و چه زیبا به تو دختر که نه، یک مادر داد

ساقی کوثری از قَبل و سپس کوثر داد

آخرین حضرت خورشید، ثمر داری تو

سیزده آینه چون قرص قمر داری تو

سید هاشم وفائی – ولادت پیامبر اعظم (ص)

روزی که شور عشق راتفسیر کردند

ملک دل عشاق را تسخیر کردند

هستی زنور تو منّور شد در آن روز

تا آیۀ نام تو را تفسیر کردند

عکسی ز رویت را نشان مهر دادند

خورشید رامبهوت آن تصویر کردند

آوازۀ حُسن تو در آفاق پیچید

نام تو را یکباره عالمگیر کردند

روزی که آزادی به نام تو رقم خورد

ابلیش را در بند و در زنجیر کردند

خواب طلائی گرفتاران غم را

با روشنائی  رُخت تعبیر کردند

حکم شفاعت را بدستت گر سپُردند

از تو به پاس بندگی تقدیر کردند

می خواستم درمقدم تو هدیه آرم

نام محمّد را به لب تقریر کردند

ای گرمی طبع «وفائی» باقدومت

حسن کردی – ولادت پیامبر اعظم (ص)

تو آمدی و زمین در هوای تو افتاد

و عرش در هوس خنده های تو افتاد

برای درک تنفس در این جهان سیاه

هوای تازه ای از ابتدای تو افتاد

جهان شرک به خود آمد از بزرگی تو

به گوش کعبه و بتها صدای تو افتاد

شکست طاق بلندی که عرش کسری بود

همین که روی زمین رد پای تو افتاد

پس از نگاه سیاه و سفید اربابان

نژاد عشق بشر در لوای تو افتاد

زمان شکست زمانی که آمدی احمد

تویی که یک شبه دنیا به پای تو افتاد

تو احمدی و به نور جمال تو صلوات

به هر یک از برکات و کمال تو صلوات

به احترام محمد زمین تبسم کرد

تو آمدی و جهان دست و پای خود گم کرد

ترک نشست به چشمان آبی ساوه

همینکه چشم تو بر آسمان ترنم کرد

فروخت گوشۀ جنت به شوق خال لبت

که آدمی به هوایت هوای گندم کرد

هنوز دخترکان زنده زنده می مردند

خدا به خلق تو بر خلق خود ترحم کرد

تو آمدی، به زمین احترام بر گردد

تو رحمتی که خدایت نصیب مردم کرد

خدا به خلق رسول گرامیِ خاتم

گذاشت سنگ تمام و سپس تبسم کرد

تو احمدی و به نور جمال تو صلوات

به هر یک از برکات و کمال تو صلوات  

تو احمدی که خدا را به عرش فهمیدی

شبی که غیر خودت تا خدا نمیدیدی

کنار چشم تمام فرشته های خدا

فراتر از پر جبریل عشق بالیدی

تو در ضیافت عرشی لیلةالاسری

به طاق عرش خدا عکسی از علی دیدی

صدای مرتضوی علیست آن بالا

که از زبان خدا عاشقانه بشنیدی

تو در کنار علی و فروغ شمشیرش

بساط کفر زمان را ز خاک بر چیدی

برای خلق بهشت این بهانه کافی بود

به لحظه ای که به زهرای خویش خندیدی

بیا و کفر مجسم ز کعبه بیرون کن

تویی که پایه گذار جدید توحیدی

تو احمدی و به نور جمال تو صلوات

به هر یک از برکات و کمال تو صلوات

سید محسن حبیب ا…پور – پیامبراکرم(ص)وامام صادق(ع) – میلاد

پیمبـری و  همـه زیـر سایـه ی پرِ تو

دوبـاره جلـوه نمـوده جمـال انور تو

تو آمدی و جهان شد پر از گل و ریحان

تمـام عـالـم امکـان شـده معطر تو

به وسعت  همه ی آسمـان کـرم داری

چه مصرع غلطی!! آسمان، نشانگر تو ؟؟

جهان برای تو و مرتضـاست یـا احمد

جهان، علی و تو، هرسه، برای دختـر تو

تـو احمـدی و نگـیـن پیمبرانی تو

به جـان فاطمه آرام قلب و جانی تو

کلام تو شده درسی به مکتـب پسرت

تو آسمـانی و صـادق درون تو قمرت

ز عطر و بـوی خوش تو دلم بهـا گیرد

شوم چو گوهر نابی فقط به یک نظرت

تو شمع جـان منی ای امیـد قلب همه

زمین نه دور خودش، گردد آن بدور سرت

ندیده عاشقت هستم چنان اُویس قرن

تمـام خلقـت گیتـی گـدا و در به درت

بیا و رحمت خود را نما تو شامل حال

که با نگات بخوانم محـول الاحـوال

چه گویم از تو که سر تا به پا کرم داری

همیشه دست نـوازش تو بر سرم داری

جـدا نبـود ولایـت از آن نبـوت تو

خـزانـه دار رسالت چو جعفرم داری

مزار صادق تو خاکی است و بی زائـر

چه عاشقانـه نگـر زائـر و حرم داری

خبر بده تو به محسن از آن گل پنهان

که جـد من خبر از قبـر مادرم داری؟

بـه خـانـواده ات آقـا ارادتی دارم

محمـد آمـده بـرلب عبـادتی دارم