اشعار شب ششم محرم الحرام – روضه حضرت قاسم بن الحسن(ع)

اشعار شب ششم محرم – روضه حضرت قاسم بن الحسن(ع) - یاسر حوتی

 

يد موسي و مسيحائيِ عيسی دارد

نفس تيغ كفش معجز احياء دارد

 

حسني زاده ولي ابن حسينش گويند

اين حسيني حسني رزم تماشا دارد

 

ضربه اي مي زند و هيمنه ها مي شكند

" قاسم " بن الحسن اسمي كه مسمي دارد

 

اين پسر آينه حُسن حسن بود و شكست

پس حسن در همه كرب و بلا جا دارد

 

عسل سرخ ز كنج لب او مي ريزد

لعل شيرين و لب و شور معما دارد

 

تاك بود و به مصاف تبر و داس كه رفت

سرو برگشت ، قدي هم قد آقا دارد

 

صورت و سينه تو ...، پهلو و بازوي علي...

چقـَـدَر كرب و بلا حضرت زهرا دارد

 

یاسر حوتی


********************

 

اشعار شب ششم محرم الحرام – روضه حضرت قاسم بن الحسن(ع) - حسن لطفی

 

گلبرگ های یاسمنت زیرو رو شده

باغی از آه شعله زنت زیرو رو شده

 

پیراهنی که بر بدنت بود کنده اند

پیراهنی که شد کفنت زیرو رو شده

 

یک دشت سنگ بوسه بر روی گونه ات زده

یک دشت نیزه دور تنت زیرو رو شده

 

با من بگو به دست که افتاد کاکلت

اینطور زلف پر شکنت زیرو رو شده

 

تقصیر استخوان سر راه مانده است

شکل نفس نفس زدنت زیرو رو شده

 

این نعل های تازه چه کرده اند ، وای من

چشمت، لبت ، رخت ، دهنت زیرو رو شده

 

حسن لطفی

برگرفته از سایت نای دل

 

 ******************

 

اشعار شب ششم محرم – روضه حضرت قاسم بن الحسن(ع) – محمد حسن بیاتلو

 

چگونه جسم تو را تا به خیمه ها ببرم

تو تکه تکـه ای باید جــدا جدا ببرم

 

نشسته ام به کنار تن تو می گريم

به فکر رفته ام آخر چه سان تو را ببرم

 

مرا که داغ علی اکبرم زمینم زد

نمی شود که تنت را به روی پا ببرم

 

برای اینکه دگر خردتر از این نشوی

تن شکسته ات از زیر دست و پا ببرم

 

یتیم بودی و اينها نوازشت کــردند

به زودی این خبرت را به مجتبی ببرم

 

چه کار می کنی آخر به زير پاي نعل

عمــو رسیده کنــارت بیــابیــا به برم

 

محمد حسن بياتلو 

 

*******************

 

اشعار شب ششم محرم الحرام – روضه حضرت قاسم بن الحسن(ع) - یاسر مسافر

 

قاسم است اینکه چنین دست به شمشير شده

نوجواني كه به عشق تو حسين پير شده

 

پر پرواز گشوده به دلش تاب نبود

حرفش اين بود :عمو ؛ رفتن من دير شده

 

زده زانوي غم و غصه و محنت به بغل

نگران بود چرا اين همه تاخير شده

 

از زمانی که اذان گوی حرم پر زد و رفت

اشک حسرت ز سر و روش سرازیر شده

 

مدد نامه ی بابا ز عمو اذن گرفت

همچو شیری که رها از غل و زنجیر شده

 

كمتر از ساعتي بر او چه گذشته است خدا

كه قد و قامت او دستخوش تغيير شده

 

سنگ باران شد و زير سم مركبها رفت

پيش گوييّ عمو بود كه تعبير شده

 

مي وزد بوي گلاب تن تو در صحرا

به گمان عطر مدينه است كه تكثير شده

 

یاسر مسافر

 

 ********************

 

اشعار شب ششم محرم – روضه حضرت قاسم بن الحسن(ع) – حسن لطفی

 

چشمی که بسته ای به رخم وا نمی شود

یعنی عمو برای تو بابا نمی شود

 

ای مهربان خیمه ، حرم را نگاه کن

عمه حریف گریه ی زنها نمی شود

 

تا جان نداده مادرت از جا بلند شو

زخم جگر به گریه مداوا نمی شود

 

باید مرا به سمت حرم با خودت بری

من خواستم که پا شوم اما نمی شود

 

باور نمی کنم چه به روزت رسیده است

اینقدر تکه سنگ که یکجا نمی شود

 

تقصیر استخوان سر راه مانده است

راه نفس گمان نکنم ، وا نمی شود

 

این نعل های تازه چه کردند با تنت

عضوی که از تو گمشده پیدا نمی شود

 

بی تو عمو اسیر تماشا شده ببین

قدت شبیه قامت سقا شده ببین

 

مثل دلم تمام تنت زیر و رو شده

دشتی از آه شعله زنت زیر و رو شده

 

پیراهنی که بر بدنت بود کنده اند

پیراهنی که شد کفنت زیر و رو شده

 

از بس که اسب بر بدنت تاخت با سوار

حتی مسیر آمدنت زیر و رو شده

 

با من بگو به دست که افتاده کاکلت

این طور موی پر شکنت زیر و رو شده

 

از بس که سنگ بر سر و پای تو ریخته

از بس که نیزه روی تنت زیر و رو شده

 

انگار جای فاصله ها پر نمی شود

از بس تمامی بدنت زیر و رو شده

 

حسن لطفی

برگرفته از سایت نای دل

 

*******************

 

اشعار شب ششم محرم – روضه حضرت قاسم بن الحسن(ع) – حسن لطفی

 

ردّ پا

 

زیباتر از همیشه در این کربلا شدی

دیدی دلم گرفته، مرا مجتبی شدی؟

 

لک زد دلم برای عمو گفتنت، بگو

لک زد دلم چرا، چه شده بی‌صدا شدی

 

افتاده‌ای به خاک و پر از زخم گشته‌ای

از دست رفته‌ای و پر از ردپا شدی

 

از پای کوبی سُم اسبان عجیب نیست

ای پاره‌ ی دلم که چنین نخ‌نما شدی

 

دیروز شانه‌ات زدم امروز دیده‌ام

با پنجه‌های قاتل خود آشنا شدی

 

بر روی خاک مثل عمو قد کشیده‌ای

یا بس که تیغ خورده‌ای از زخم وا شدی

 

گفتم عصای پیری من بعد اکبری

اما از این شکسته‌ی تنها جدا شدی

 

حسن لطفی

 

*******************

 

اشعار شب ششم محرم – روضه حضرت قاسم بن الحسن(ع) - حسن لطفی

 

این که این قدر تماشا دارد

به رگش خون علی را دارد

 

مجتبی آمده تصویر شود

به حسن رفته؛ تماشا دارد

 

گیسوانی که زده شانه حسین

هر قدر دل ببرد جا دارد

 

سیزده بار زمین فهمیده

منّتی بر سر دنیا دارد

 

شاه در بدرقه اش آمده است

تا ببینند که بابا دارد

 

نیست پایش به رکاب از بس که

میل پرواز به بالا دارد

 

چشم بد دور به بازو بندش...

...ریشه چادر زهرا دارد

 

نوجوان است و دعایی بر لب

پشت او زینب کبری دارد

 

نوجوان است ولی وقت نبرد

پای هر ضربه اش امضا دارد

 

نوجوان است ولی از رجزش

از دمش صاعقه پروا دارد

 

رجزی خواند و همه فهمیدند

بعد از این ، معرکه آقا دارد

 

شکل رزمش چقدر پیچیده ست

شیوه حضرت سقا دارد

 

قبضه ی تیغ که میچرخاند

آذرخشی ست که میسوزاند

 

شور در پهنه صحرا انداخت

موج بر سینه دریا انداخت

 

یک هماورد ندارد بس که

هیبتش لرزه به صحرا انداخت

 

باد تا بند نقابش وا کرد

پرده از محشر کبری انداخت

 

عاقبت ازرق شامی آمد

رو به قاسم نظری تا انداخت

 

چار فرزند به میدان آورد

دو طرف را به تقلا انداخت

 

همه جا بود سکوتی سنگین

کربلا چشم به آنجا انداخت

 

دست پرورده عباس نظر...

...تا که بر قامت آنها انداخت

 

چار فرزند حرامی را با

ضربه ای یک به یک از پا انداخت

 

اولین چرخش تیغش از تن

سرشان را به ثریا انداخت

 

نوبت ارزق شامی شد و باز

پیش آنها سر او را انداخت

 

همه را ضربه ی شصتش یاد...

... ضربه کاری مولا انداخت

 

مجتبی باز به تکرار آمد

بانگ تکبیر علمدار آمد

 

حیف غم بود که معنا کردند

گرد او هلهله برپا کردند

 

تا که دیدند حریفش نشدند

دشتی از سنگ مهیا کردند

 

همه طوری به سرش ریخته اند

گوئیا گمشده پیدا کردند

 

گل سرخی به زمین باز شد و

ساقه را از دو سه جا تا کردند

 

استخوان های شکسته او را

چقدر خوش قد و بالا کردند

 

نیزه ها بر سر او زار زدند

تیغ ها را به تنش جا کردند

 

تا که دیدند عمو می آید

همگی خنده به لب وا کردند

 

نعل ها رد شده و ضرب زدند

تا مشبّک بدنش را کردند

 

مادرش آمده بالینش حیف

چقدر خوب مدارا کردند

 

مادرش آمد و با زخمی نو

باز خون بر دل زهرا کردند

 

کاکلش را ز دو سو چنگ زدند

وقت غارت شد و دعوا کردند

 

تا روی خاک کشیدن ها را

ایستادند و تماشا کردند

 

وای بر من چه خیالی دارند

نعل ها شکل هلالی دارند

 

حسن لطفی

 

*******************

 

اشعار شب ششم محرم – روضه حضرت قاسم بن الحسن(ع) – حسن لطفی

 

کبوترانه

 

کبوترانه از این خاک‌ها رها شده‌ای

برای درد یتیمانه‌ات دوا شده‌ای

 

ربوده باد ز رویت نقاب و می‌بینم

چقدر شکل جوانی مجتبی شده‌ای

 

بیا برای مدینه دوباره گریه کنیم

رسیده مادرم و غرق در عزا شده‌ای

 

چقدر حجله‌ی دامادی‌ات پر از سنگ است

به خون نشسته‌ای اما چه دلربا شده‌ای

 

دو دست زیر تنت برده‌ام ولی خالی‌ست

جدا شدی ز من از بس جدا جدا شده‌ای

 

پس از صدای نفس‌های مانده در سینه

پس از صدای ترک‌ها چه بیصدا شده‌ای

 

به قد کشیدن تو تیغ‌ها کمک کردند

گمان کنم به بلندیِ نیزه‌ها شده‌ای

 

من از کمر شده‌ام تا و از تو می‌پرسم

سرت چه آمده از بین سینه تا شده‌ای؟

 

حسن لطفی

 

********************

 

اشعار شب ششم محرم – روضه حضرت قاسم بن الحسن(ع) - عباس احمدی

 

تا لالگون شود کفنم بیشتر زدند

از قَصد روی زخم تنم بیشتر زدند

 

قبل از شروع ذکر رَجَز مشکلی نبود

گفتم که بچه ی حسنم بیشتر زدند

 

این ضربه ها تلافی بَدر و حُنِین بود

گفتم و علی بر دهنم بیشتر زدند

 

می خواستند از نظر عُمق زخمها

پهلو به فاطمه بزنند بیشتر زدند

 

عباس احمدی

 

*******************

 

اشعار شب ششم محرم – روضه حضرت قاسم بن الحسن(ع) - علی اکبر لطیفیان

 

تو فرق نداری به خدا با پسر خویش

 اینگونه عمو را مکشان پشت سر خویش

خوب است نقابی بزنی بر قمر خویش

تا قوم زمینت نزنند با نظر خویش

 

آخر تو شبیه حسنی، حرز بینداز

تو یوسف صحرای منی، حرز بینداز

 

بالای فرس بودی و بانگ جرس افتاد

بانگ جرس افتاد، به رویت فرس افتاد

از هر طرفی بال و پرت در قفس افتاد

سینت که صدا کرد، عمو از نفس افتاد

 

فرمود که سخت است تماشای تو قاسم

مُردم ز تماشای تقلای تو قاسم

 

میل تو به شوق آمد و ضرب المثلت کرد

آینه جنگیدن مرد جَمَلت کرد

آنقدر عسل گفتی و مثل عسلت کرد

با زحمت بسیار عمویت بغلت کرد

 

علی اکبر لطیفیان

 

******************

 

اشعار شب ششم محرم – روضه حضرت قاسم بن الحسن(ع) – هادی ملک پور

 

هرکسی آیینه باشد ...

 

نامه ای دارد ز بابا خوش به حالش کرده است

این همه چشم انتظاری بی مجالش کرده است

 

پا به میدان می گذارد زاده ی شیر جمل

لشگری را خیره ی ماه جمالش کرده است

 

در خیال خام آخر می دهد سر را به باد

هر که از غفلت نگه بر سن و سالش کرده است

 

کیست با این نوجوان قصد هم آوردی کند

لحظه ای کافیست ... خونش را حلالش کرده است!

 

درس پیکاری که از ماه بنی هاشم گرفت

مرد جنگیدن در این قحط الرجالش کرده است

 

می وزد از هر طرف چشمان شور تیر ها

از نفس افتاده و ... آزرده حالش کرده است

 

هر کسی آیینه باشد, سنگ باران می شود

بی مجالی عاقبت بی برگ و بالش کرده است

 

از تمام عضو عضوش می چکد شهد عسل!

دشت را لبریز از خون زلالش کرده است

 

جسم این مه پاره هم سطح بیابان شد ز بس ...

رفت و آمد های مرکب پایمالش کرده است

 

...می رسد خورشید اما دست  دارد بر کمر

داغ تو مثل علی اکبر هلالش کرده است....

 

هادی ملک پور

 

********************

 

اشعار شب ششم محرم – روضه حضرت قاسم بن الحسن(ع) – وحید قاسمی

 

شوق شهادت

 

 براي پرزدنت حجم آسمان كم بود

 ولي به بال و پر خسته ات،توان كم بود

 

 شتاب كردي و واماند بند نعلينت

 چقدر شوق شهادت مگر زمان كم بود؟

 

 چرا تو را همه ي كوفه سنگ باران كرد؟

 درون لشگر آنها مگر سنان كم بود؟

 

 جمل بهانه ي خوبي به دستشان مي داد

 براي كشتن تو بغض نهروان كم بود

 

 به فكر جايزه ي بردن سرت بودند

 شراب خون تو در سفره هاي شان كم بود

 

 نفس كشيدنتان رنگ وبوي زهرا داشت

 ميان سينه ي تو چند استخوان كم بود

 

وحید قاسمی

 

*******************

 

اشعار شب ششم محرم الحرام – روضه حضرت قاسم بن الحسن(ع) – وحید قاسمی

 

 گزارش

 

 ابر زخمت دوباره بارش كرد

 آسمان را دچار لرزش كرد

 

 چشم در خون نشسته ام، قاسم

 زخم هاي تو را شمارش كرد

 

 كاكلت دست يك مغيره صفت

 خنده اش با كنايه غرش كرد

 

 اي يتيم حسن، گلوي تو را

 سايه ي دشنه اي نوازش كرد

 

 نيزه اي در طواف سينه ي تو

 با خداي خودش نيايش كرد

 

 زير نعل زمخت صدها اسب

 درد صبر تو را ستايش كرد

 

 خس خس سينه ي شكسته ي تو

 صحنه را موبه مو گزارش كرد

 

وحید قاسمی

 

******************

 

اشعار شب ششم محرم الحرام – روضه حضرت قاسم بن الحسن(ع) – سعید توفیقی

 

ساحل بحر کرم پُر موج است

میل سیمرغ بقا بر اوج است

علم اعداد ریاضــی برگشت

عدد سیزده امشب زوج است

**

سیــزده بار حزینـــم امشب

با غم و غصه عجینم امشب

به خود عشق قسم ، دلشده ی

سیزده سالــه ترینــم امشب

**

سیزده بار زخود رستم من

سیزده مرتبــه سرمستم من

سیزده بار به آقا سوگنــد

قاسم ابن الحسنی هستم من

**

سیـــزده بار دلــم در محــن است

تا سحر ذکر دلم یا حسن است

آن شهیدی که شب روضه ی اوست

سیزده ساله ترین بی کفن است

**

گرمسلمان امام حسنیــد

سائل لطف مدام حسنید

سیزده بار بگوئید حسین

تا بفهمند غــلام حسنید

**

سیزده حجــله بنا بگذاریــد

سـیزده بـار حـنـا بـگذارید

سفره ی عقد بچینید و در آن

قـاب عکس شهدا بگذارید

**

سیزده بار حسینـــی بشــوید

بربلا شـــاهد عینی بشوید

حال که رخصت گریه دارید

فاتحه خوان خُمینی بشوید

***

یاد از پیر جماران بکنید

سیزده مــوی پریشان بکنید

سردهيد اشهد انّ قاسم

خویش را باز مسلمان بکنید

**

سیزده بار زخود پر بکشید

سیزده جام بلا سر بکشید

یاد از حجله قاســـم بکنید

سیزده لاله ی پرپر بکشید

**

کوفیان یکدفعه بی تاب شدند

در شگفت از رخ مهتاب شدند

تا که از خیمه خود کرد طلوع

سیزده قـــرص قمر آب شدند

**

چه جمالی کَفَلق لایق اوست

سیزده حور و ملک شایق اوست

بسکه دارای کمالات است او

سیزده بار خدا عاشق اوست

**

دیده شد قبقبه ، چشمش کردند

بلکه صد مرتبه چشمش کردند

قمــر سیزده تا کــه ســـر زد

چشمها یک شبه چشمش کردند

**

سیزده مرتبه در خویش شکست

استخوانش زپس و پیش شکست

سنگها قصد طوافـــش کردند

شیشه ی تنــگ بلوریش شکست

**

آتش جنگ چو افروخته شد

جگر فاطمه ها سوخته شد

حرکت نعل ز اندازه گذشت

بدنش روی زمین دوخته شد


سعيد توفيقي

 

********************

 

 اشعار شب ششم محرم - روضه حضرت قاسم بن الحسن(ع) - مصطفی متولی

 

لاله خشکی و از خون خودت تر شده ای

بی سبب نیست که این گونه معطر شده ای

 

دشت را از شرر داغ دلت سوزاندی

‏یک تنه باغی از آلاله پرپر شده ای

 

تنش تیغ و تنت کرب و بلا را لرزاند

‏زخمی صاعقه خنجر و حنجر شده ای

 

چه کنم با غم این سینه پامال شده

‏به خدا آینه پهلوی مادر شده ای

 

سنگ بر آینه ات خورده و تکثیر شده

مثل غم های دلم چند برابر شده ای

 

ماه داماد کفن پوش، هلالم کردی

‏شاخ شمشاد عمو قد صنوبر شده ای

 

این جماعت همه دنبال سرت آمده اند

چشم بر هم بزنی پیکر بی سر شده ای

 

دست و پا می زنی و من جگرم می سوزد

خیلی امروز شبیه علی اکبر شده ای

 

  مصطفی متولی

اشعار شب ششم محرم الحرام – روضه حضرت قاسم بن الحسن(ع)

اشعار شب ششم محرم – علی صالحی

 

لاله‌ي خشك شده! زينت صحرا شده‌اي

باغبان نيست ببيند كه چنين وا شده‌اي

 

برگ برگ بدنت ريخته دورم ، قاسم

بر زمين مانده و پا خورده‌اي و تا شده‌اي

 

سنگها نُقل شدند و به سرت پاشيدند

تازه دامادِ عمو...بَهْ..! كه چه زيبا شده‌اي

 

آن قَدَر جسم نحيف تو به هم پيچيده

هرچه كه مي‌نِگرم شكل مُعمّا شده‌اي

 

خيز و برگرد به خيمه كه ببيند نجمه

مثل سقّا چه قَدَر خوش قد و بالا شده‌اي

 

استخواني سر راه نفسَت سبز شده

بي‌جهت نيست كه يادآور زهرا شده‌اي

 

علي صالحي

برگرفته از وبلاگ من غلام قمرم

 

*********************

 

اشعار شب ششم محرم

 

از بس که شکستند تو را برگ و بری نیست

خونِ تو به جا مانده ولی بال و پری نیست

 

هرچند برایت پدری کرده ام اما

صد شکر کنار بدن تو پدری نیست

 

نیمی ز غم اکبر و نیمی ز غم تو

یک گوشه ی بی داغ به روی جگری نیست

 

این گونه که بر ریشه ی تو خورده گمانم

بی فیض عظیم از بدن تو تبری نیست

 

گفتم که تو را جمع کنم از دل این دشت

عطر تو می آید ولی از تو اثری نیست

 

باید خبرت را ز سم اسب بگیرم

جای دگر انگار ز جسمت خبری نیست

 

گفتم که سرت را سر زانو بگذارم

افسوس که دیر آمدم اینجا و سری نیست

**

اگرشاعر این شعر را میشناسید لطفا اطلاع دهید

 

*********************

 

اشعار شب ششم محرم

 

بی تو در بین حرم بانگ عزا افتاده

وای قاسم عوض وا عطشا افتاده

 

چاره ای کن که نمانند به روی دستم

عمه ات از نفس و نجمه ز پا افتاده

 

گيسويِ مادر ِ تو باز شده در خيمه

تا كه گيسويِ تو در دستِ بلا افتاده

 

کار، کار نظر شوم حرامی ها بود

 اگر این لاله ی انگشت نما افتاده

 

به دلم ماند عمو نه که بگویی بابا

لبت از زمزمه از خنده چرا افتاده

 

خیز شاید کمک لرزش پایم باشی

کارم از رفتن اکبر به عصا افتاده

شده دشوار تماشاي تو از سمت حرم

چقَدَر سنگ ميانِ تو و ما افتاده

 

لشگری قصد طواف تو رسید و رد شد

بدنی سرخ در این سعی و صفا افتاده

 

دست در زیر تنت برده ام و میپرسم

بین این ساقه چرا این همه تا افتاده

 

قد کشیدی کمی از پا و کمی از سینه

بین اندام تو این فاصله ها افتاده

 

هر کجا تاخته اسبی کمی از تو رفته

لخته خونت همه جا در همه جا افتاده

 

بوی تو پخش شده بس که تنت بخش شده

سر این واژه چرا چند هجا افتاده

 

کاکلت قطع شد و حرمله در دستش برد

اثر پنجه ی او بر سر و پا افتاده

 

می برم تا در خیمه قد و بالایت را

چند عضوی ز تو ای وای کجا افتاده

 

شیشه ی خورد من آرام نفس زن بدجور

استخوان های شکسته به صدا افتاده

 

ای ضریح حسنم زود مشبّک شده ای

در حرم با تو دو وا حسنا افتاده

**

اگرشاعر این شعر را میشناسید لطفا اطلاع دهید

 

*********************

 

اشعار شب ششم محرم – رضا جعفری

 

گفتی که سرنوشت همین ازقدیم بود

گفتی مرا نصیب بلایی عظیم بود

 

دست رکاب بر سر پایم نمی رسید

آن اسب هم مخالف جنگ یتیم بود

 

وقتی که روی دامن تو سر گذاشتم

دیدم تو را چقدر نگاهت رحیم بود

 

حتی حضور زودِ تو هم فایده هم نداشت

آن لحظه آمدی تو که حالم وخیم بود

 

از نعل و اسب و دشنه و شمشیر و سنگ وخاک

هر چیز در بلندیِ قدم سهیم بود

 

وقتی که بال بال زدم بین دست تو

زیبا ترین پریدن این یا کریم بود

 

رضا جعفری

برگرفته از وبلاگ هیئت رایت العباس نظر آباد

 

*********************

 

اشعار شب ششم محرم – محسن مهدوی

 

دل نازک

 

ما را برای كسب شهادت دعا كنيد

اين كار را برای رضای خدا كنيد

 

مانند مجتبی پدرم غصه می خورم

گر كه مرا به واژۀ صبر آشنا كنيد

 

بابای من كه كرببلا نيست پس شما

فكری به حال اين پسر مجتبی كنيد

 

دل نازكم ،چه كار كنم ارث برده ام

با قاسم امام حسن خوب تا كنيد

 

جای زره برای تنم جان فاطمه

لطفی كنيد يك كفنی دست و پا كنيد

 

جا مانده ام ز اكبر ليلا ،چه می شود

ای تيغ های تشنه مرا هم صدا كنيد

 

من آمدم كه در عوض جنگ نهروان

بغض گلو گرفته ی تان را رها كنيد

 

دارم به آرزوی دلم ميرسم ، چه خوب !

در راه عشق زود سرم را جدا كنيد

 

محسن مهدوی

 

*********************

 

اشعار شب ششم محرم – علی اکبر لطیفیان

 

آشنا بود آن صدایِ آشنایی که زدی

کربلا بیت الحسن شد با صدایی که زدی

 

خواهرم را بیشتر از هر کسی خوشحال کرد

بانگ إنّی قاسم بن المجتبایی که زدی

 

لشکری را ریختی، آخر تنت را ریختند

کار دستت داد آخر ضربه هایی که زدی

 

استخوان سینه ات میگفت اینجایم عمو

خوب شد پیدا شدی با دست و پایی که زدی

 

ذره ذره چون علیِّ اکبرم میبوسمت

این به جای بوسه هایِ بر عبایی که زدی

 

سیزده تا سیزده تا نیزه بیرون میکشم

در إزای سیزده جام بلایی که زدی

 

علی اکبر لطیفیان

برگرفته از وبلاگ من غلام قمرم

 

*********************

 

اشعار شب ششم محرم – یوسف رحیمی

 

نهال اهل حرم طعمه تبر شده است

تنت چقدر سزاوار بال و پر شده است

 

میان نیزه و شمشیر و خون حلالم کن

برات عشق من این قدر درد سر شده است

 

دوباره داغ دلم تازه شد که می بینم

تن تو از تن بابات زخم تر شده است

 

به عمه ات چه بگویم اگر تو را پرسید

قدش خمیده ببین دست بر کمر شده است

 

صدای مادرت از خیمه ها بلند شده

ز آن چه بر سرمان آمده خبر شده است

 

در این دقایق کوتاه قد بلند شدی

چه کرده اند قدت این قدر شده است

 

عمو چه خوب نبودی نظر کنی به تنم

برای تاخت اسبانشان گذر شده است

 

یوسف رحیمی

برگرفته از وبلاگ مشق هیئت

 

*********************

 

اشعار شب ششم محرم – عبدالحسین مخلص آبادی

 

می خواستند ملائکه وقف غمت کنند

جایی کنار دست خودم محرمت کنند

 

از پاکی ات شنیده و حالا قرارشد

اینجا کنار دجله تو را زمزمت کنند

 

لب تشنه می روی که مرا جان به لب کنی؟

باران شدی که بر سرمان نم نمت کنند؟

 

از اولش که حرف عسل خوردن تو بود

اصلا قرار بوده تو را در همت کنند

 

جان عمو نقاب خودت را تکان مده

راضی مشو شبیه خودم پرچمت کنند

 

نجمه کنار خواهر من گریه می کند

تا اندکی به نیزه تو را محکمت کنند

 

ارثی که برده ای تو زمادربزرگ خود

باعث شده در اوج جوانی خمت کنند

 

اصلا قرار بوده تو را پیش چشم من

مثل علیٍ اکبر لیلا کمت کنند

 

عبد الحسین مخلص آبادی

 

*********************

 

اشعار شب ششم محرم – علی اکبر لطیفیان

 

من برایت پدرم پس تو برایم پسری

چه مبارک پسری و چه مبارک پدری

 

یاد شب های مناجات حسن می افتم

می وزد از سر زلف تو نسیم سحری

 

همه گشتیم ولی نیست به اندازه ی تو

نه کلاه خوودی و نه یک زره ای نه سپری

 

من از آنجا که به موسایی ات ایمان دارم

می فرستم به سوی قوم تو را یک نفری

 

بی سبب نیست حرم پشت سرت راه افتاد

نیست ممکن بروی و دل ما را نبری

 

قاسمم را به روی زین بگذار عبّاسم

قمری را به روی دست گرفته قمری

 

نوعروست که نشد موی تو را شانه کند

عاقبت گیسویت افتاد به دست دگری

 

تو خودت قاسمی و سر زده تقسیم شدی

دو هجا بودی و حالا دو هجا بیشتری

 

بند بند تو که پاشید خودم فهمیدم

از روی قامت تو رد شده هر رهگذری

 

جا به جا می شود این دنده تکانت بدهم

وای عجب درد سری وای عجب درد سری

 

علي اكبر لطيفيان

برگرفته از وبلاگ من غلام قمرم

 

*********************

 

اشعار شب ششم محرم – محسن مهدوی

 

فوران

 

از کنج لبش عسل زمین می ریزد

کرده فوران که اینچنین می ریزد

 

همراه عسل گر که دهان بگشاید

اسماء خداوند مبین می ریزد

 

تا حرف شهادت به وسط می آید

از چشم ترش درّ و نگین می ریزد

 

از چهره دشمنان او تردید و

از صورت ماه او یقین می ریزد

 

از بس که حیا می کند از روی عمو

دارد عرق از روی جبین می ریزد

 

خرسند تر از همیشه شد وقتی که

فهمید که خون به پای دین می ریزد

 

شمشیر که می زند میان میدان

از اشک ملائک آفرین می ریزد

 

ای وای به جای نقل دشمن سر او

شمشیر و عمود آهنین می ریزد

 

محسن مهدوی

 

*********************

 

اشعار شب ششم محرم – علی اکبر لطیفیان

 

زره اندازه نشد پس کفنش را دادند

کم ترین سهمیه از سهم تنش را دادند

 

قاسم انگار در آن لحظ اناالهو شده بود

سر این او شدنش بود "من"ش را دادند

 

بی جهت نیست تماما بغلش کرده حسین

بعد ده سال دوباره حسنش را دادند

 

تا که حرز حسنی همره قاسم باشد

عمه ها تکه اي از پیرهنش را دادند

 

داشت مجذوب کلیم اللهی خود می شد

سنگ ها نیز جواب سخنش را دادند

 

داشت با ریختنش پاي عمو کم شد

چقدر خوب زکات بدنش را دادند

 

گفت یعقوب :تن یوسف من را بدهید

گفت یعقوب :ولی پیرهنش را دادند

 

علی اکبر لطیفیان

برگرفته از وبلاگ مشق هیئت

 

*********************

 

اشعار شب ششم محرم – علی اکبر لطیفیان

 

گُل ِ پژمرده پژمردن ندارد

ز پا افتاده پا خوردن ندارد

مرا بگذار عمو برگرد خيمه

تن پاشيده كه بردن ندارد

**

بيا شوق مرا ضرب المثل كن

تمام ظرفهايم را عسل كن

براي آنكه از دستت نريزم

مرا آهسته آهسته بغل كن

**

لبم بوي پدر دارد عمو جان

سرم شوق سفر دارد عمو جان

تمام سنگها بر صورتم خورد

يتيمي دردسر دارد عمو جان

 

علي اكبر لطيفيان

برگرفته از وبلاگ من غلام قمرم

 

*********************

 

اشعار شب ششم محرم – علی اکبر لطیفیان

 

خوب است هرعاشق قرنی داشته باشد

دردست عقیق یمنی داشته باشد

گرمیل به قربان شدنی داشته باشد

بد نیست که معشوق  « لن » ی داشته باشد

 

این جذبه عشق است که ردکردمت اینجا

ورنه پی چشمم نمی آوردمت اینجا

 

تو فرق نداري به خدا با پسرخویش

اینگونه عمو را مکشان پشت سرخویش

خوب است نقابی بزنی برقمرخویش

تا قوم زمینت نزند با نظرخویش

 

آخر تو شبیه حسنی،حرز بیانداز

تو یوسف صحراي منی،حرزبیانداز

 

ماه از روي چون ماه تو وامانده دهانش

زلف تو پریشان شد و دادند تکانش

حق دارد عمو این همه باشد نگرانش

این ازرق شامی و تمام پسرانش

 

کوچکتر از آنند به جنگ تو بیایند

گرجنگ بیایند به چنگ تو میایند

 

زن ها چقدر موي پریشان تو کردند

از بس که دعا بر تو و برجان تو کردند

وقتی که نظر بر قد طوفان تو کردند...

وقتی که نگه بر تو و میدان تو کردند

 

گفتند:نبردش چه نبردي است ماشالله

این طفل حسن زاده چه مردي است ماشالله

 

بالاي فرس بودي و بانگ جرس افتاد

بانگ جرس افتاد و به رویت فرس افتاد

از هرطرفی بال و پرت در قفس افتاد

سینه ت که صداکرد، عمو از نفس افتاد

 

از زندگی ات آه، تو را سیرنکرده؟

چیزي وسط سینه ي تو گیرنکرده؟

 

میل تو به شوق آمد و ضرب المثلت کرد

آئینه جنگیدن مرد جملت کرد

آنقدرعسل گفتی و مثل عسلت کرد

با زحمت بسیارعمویت بغلت کرد

 

از بسکه عدو سنگ به ظرف عسلت زد

اندام تو در بین عسل ریخت کش آمد

 

دور و برت آنقدرشلوغ است که جانیست

خوبی ضریح تو به این است جدا نیست

برگیسوي تو خون جبین است،حنا نیست

نه ...بردن این پیکر تو کار عبا نیست

 

باید که کفن پوش بلندت بنمایم

آغوش به آغوش بلندت بنمایم

 

یک لحظه تو پاشو بنشین...جان برادر

آخرچه کنم ماه جبین ...جان برادر؟

تا پا مکشی روي زمین...جان برادر

از کاکل تو مانده همین؟...جان برادر

 

جسم تو زمین است .عمو ، میرود از دست

تو میروي ازدست ،عمو می رود از دست

 

علی اکبر لطیفیان

برگرفته از وبلاگ مشق هیئت

 

*********************

 

اشعار شب ششم محرم – وحید قاسمی

 

سيزده شيشه عسل

 

نوجوان قبیله خورشید                     

عالم دَهر مکتب توحید

 

آمده نیزه جمل در دست                 

سیزده شیشه عسل در دست

 

نام اوچیست درعشیره عشق؟          

قاسم بن الحسن،نبیره عشق

 

کارصد تیغ کرده مژگانش                

خشم عباس برق چشمانش

 

با لب خشک خود غزل میخواند      

شعر احلا من العسل میخواند

 

از نگاه و صداش غم می ریخت           

رجزش دشت را به هم می ریخت

 

نعره می زد: منم یتیم حسن             

کفنم را حسین کرده به تن

 

غیرتی سبز خون رگهایم                 

نوه ي بوتراب و زهرایم

 

آمدم پابه پای شمشیرم                   

انتقام مدینه را گیرم

 

یا علی گفت و لب تر از می کرد       

اسب ها را یکی یکی پی کرد

 

تیغ را رقص ذوالفقاری داد                

همه کفر را فراری داد

 

با دل شیر تا کجا رفته!؟                  

چقدر او به مجتبی رفته

 

گر چه از چارسو گلاویزند               

کوفیان مثل برگ می ریزند

 

لشگر ظلم را چه شاکی کرد           

مرحبا، خوب گرد و خاکی کرد

 

تیغ می زد،سینجلی می گفت          

مست و مدهوش یاعلی می گفت

 

عاقبت تشنگی به بندش کرد           

نیزه ای آمد و بلندش کرد

 

از لب آسمان زحل افتاد                 

 سیزده شیشه عسل افتاد

 

طاقت صبر را زکف برده                 

مثل زهرا چه بد زمین خورده

 

دیدم از رد بند نعلینی                    

 قد کشیده به طرفة العینی

 

دشنه کینه را صدا کردند                  

سر مهتاب را جدا کردند

 

کاروان را ز کربلا بردند                     

سر او را مغیره ها بردند

 

وحید قاسمی

 

*********************

 

اشعار شب ششم محرم – علی اکبر لطیفیان

 

با سر ِنیزه تنت را چه به هم ریخته اند

ذره ذره بدنت را چه به هم ریخته اند

 

سنگها روی لب خشک تو جا خوش کردند

این عقیق یمنت را چه به هم ریخته اند

 

وسط معرکه ای رفتی و گیر افتادی

سر فرصت بدنت را چه به هم ریخته اند

 

تا به حالا نشده بود جوابم ندهی

وای بر من دهنت را چه به هم ریخته اند

 

چشم من تار شده به چه مداواش کنم

یوسفم پیرهنت را چه به هم ریخته اند

 

عمه ات آمده تا دست به معجر ببرد

بدن بی کفنت را چه به هم ریخته اند

 

ابروان تو حسینیست و چشمت حسنیست

این حسین و حسنت را چه به هم ریخته اند

 

علی اکبر لطیفیان

برگرفته از وبلاگ من غلام قمرم

 

*********************

 

اشعار شب ششم محرم – قاسم نعمتی

 

زیبای امام زاده ها

 

آیینه روی مجتبایی قاسم

مستغرق ذات کبریایی قاسم

 

مثل علی اکبری برای ارباب

چشم تو کند گره گشایی قاسم

 

حالاکه پسر دار شده شاه کریم

داغ است بساط هر گدایی قاسم

 

از گوشه لبهات عسل می ریزد

مدهوش زباده ی بقایی قاسم

 

دل می برد از همه مناجات شبت

مانند حسن چه خوش صدایی قاسم

 

قسمت نشده اگر امامت بکنی

معصومی و از کنه جدایی قاسم

 

تحت الهنکی که بسته ای شاهد بود

زیبای امام زاده هایی قاسم

 

سوگند به پینه های پیشانی تو

با سن کمت پیر دعایی قاسم

 

در کرب وبلا همه حرم دار شدند

آخر تو خودت بگو کجایی قاسم

 

گویا که حرم نداشتن ارث شماست

بی مرقد و بی صحن وسرایی قاسم

 

پشت سر تو دعای نجمه زیباست

از بسکه لطیف و دلربایی قاسم

 

تو وارث تکسوار جنگ جملی

الحق حسن کرب وبلایی قاسم

 

زیر پر عباس کشیدی شمشیر

شاگرد امیر خیمه هایی قاسم

 

گردن زده ای ازرق و اولادش را

زیرا نوه ی شیر خدایی قاسم

 

در عرش برای تو علی کف زده است

تو وارث شاه لافتایی قاسم

 

ای وای گرفتند همه دورت را

چون گل به میان خارهایی قاسم

 

پهلوی تو ضربه خورده مثل مادر

افتا ده میان دست و پایی قاسم

 

زیر سم اسب نرم شد پیکر تو

بر داغ عظیم مبتلایی قاسم

 

بازیچه ی قاتل است این کاکل ناز

گیسوی تو شد رنگ حنایی قاسم

 

از کهنگی نعل کفن پاره نشد

سربسته شده چه روضه هایی قاسم

 

جان داشتی و تن تو را کوبیدند

فرق من و توست ماجرایی قاسم

 

نجمه همه گیسوان خودرا می کَند

تو قاتل او به نیزه هایی قاسم

 

قاسم نعمتی

 

*********************

 

اشعار شب ششم محرم – علی اکبر لطیفیان

 

آمد از خیمه همچو قرص قمر

آنکه آماده بهر پرواز است

اشتیاق است و ترس جاماندن

بند نعلین او را اگر باز است

**

کربلا با نسیم گلبرگش

رنگ و بوی گلاب می گیرد

حسنی زاده است حق دارد

چهره اش را نقاب می گیرد

**

آخر او ماهپاره می باشد

مثل خورشید عرشه ی زین است

آن گلی که به چشم می آید

زودتر در نگاه گلچین است

**

قامت سبز و قد کوتاهش

بوی کامل ترین غزل دارد

اینکه شوق زبان زد عشق است

سیزده شیشه ی عسل دارد

**

جشن دامادی و بلوغش بود

که به تکلیف خود عمل می کرد

مثل یک غنچه زیر مرکبها

داشت خود را کمی بغل می کرد

**

سینه گاهش کمی تحمل داشت

آن هم از دست نعلها وا شد

معجزه پشت معجزه آمد

نونهالی شبیه طوبی شد

**

گر عمو را شکسته می خواند

گر کلامی به لب نمی آرد

در مسیر صدای بی حالش

استخوان مزاحمی دارد

**

قامت او کمی بزرگ شده است

یا عمو قامت خمی دارد؟!

رد پای کشیده ی او تا

وسط خیمه لاله می کارد

**

بر سر گیسوی پریشانش

رنگ خونابه نیست؟ رنگ حناست

آخر این نوجوان بی حجله

تازه داماد سیدالشهدا ست

 

علی اکبر لطیفیان

برگرفته از وبلاگ نود و پنج روز باران

 

*********************

 

اشعار شب ششم محرم – علی اکبر لطیفیان

 

بالاترين محله ي پرواز جاش بود

خورشيد از اهالي صبح نگاش بود

 

خال لبش كه ارثيه ي آفتابهاست

يك آسمان ستاره ي قطبي فداش بود

 

يك بند بسته ، بند دگر را نبسته است

اين اشتياق تازه ي نعلين پاش بود

 

كم كم بزرگ ميشود و مرد ميشود

آنقدر سنگ و تير و بهانه براش بود

 

افتاده بود و دور خودش داد ميكشيد

يك استخوانْ دردِ بدي در صداش بود

 

آن جاده اي كه ما به غبارش نميرسيم

اين نوجوان قافله در انتهاش بود

 

علي اكبر لطيفيان

برگرفته از وبلاگ من غلام قمرم

 

*********************

 

اشعار شب ششم محرم – وحید مصلحی

 

از شوری چشم حسودان ترس دارم

بی نظم میبندم سرت عمامه ات را

آه! ای کبوتر بچه ی مشتاق ِ پرواز

محکم گرفتی توی دستت نامه ات را

**

میخواستم نفرستمت اما عزیزم

حکم ِ جهادت را تو از بابا گرفتی

سخت است از تو دل بریدن چاره ای نیست

از عمه شمشیر پدر آیا گرفتی ؟

 **

با جنگ جویان فرق داری  مرد ِ کوچک 

گشتم  زره اندازه ات پیدا نکردم

 شهد ِ شهادت از لبانت بود جاری

میخواستم بوسم لبت اما .. نکردم

**

مانند زهرا راه رفتن شیوه ی توست

تیغ حسن در دست و با لبخند رفتی

پشت سرت لرزید قلب ِ خیمه وقتی

خونخواهی آن اکبر ِ دلبند رفتی

**

هل من مبارز ؟ میزنی فریاد در دشت

مثل عمو پیچیده میجنگی دلاور

ارزق چشیده ضربه های کاری ات را

ای قوم بی دین هر که می خواهی بیاور ...

**

ممکن نشد تا با تو رو در رو بجنگند

نامردمان انگار فکری تازه دارند

ای تازه دامادم به جای نقل اینها...

...در دامن خود سنگ بی اندازه دارند

**

یک نیزه ای انداخت از مرکب زمینت

یک لشکر از کفتارها دور و بر توست

بر صورتت یک رد ِ سم اسب مانده

در یاد من طرح نگاه آخر توست

**

 از بس که پاشیده تنت امکان ندارد

اهل حرم یک جسم کامل را ببینند

آه ای گل ِ پرپر گلابت را گرفتند

ای غنچه دورت داس های لاله چینند

**

ای غنچه ی بشکفته ی زیر سم اسب 

قدری خودت را زیر مرکب ها بغل کن

بیچاره ام کرده صدای ِ ضجه هایت 

این مرگ سختت را خودت احلی عسل کن

**

این اسبها با سینه ات آخر چه کردند ؟

پیچیده در کرب و بلا بوی ِ مدینه

اینقدر پایت را مکش جانسوز برخاک

از دردهای استخوان ِ توی سینه

 **

پنهان مکن از من تو با لبخند دردت

لبخندهایت می زند آتش عمو را

وقتی که میخندی به من ای ماهپاره 

میبینم آن  سر نیزه ی توی گلو را

**

 می آیم از خیمه کنار پیکری که ..

در زیردست و پای اسبان قد کشیده

بهتر که زینب در میان خیمه ها ماند

بهتر شده جان کندنت را او ندیده

**

باید در آغوشت بگیرم نرم و آرام

خیلی مواظب باشم از دستم نریزی  

با اشک جسمت را به سمت ِ خیمه بردم 

مثل علی اکبر برای من عزیزی

 

وحید مصلحی

 

*********************

 

اشعار شب ششم محرم – حسن کردی

 

این سنگ ها كه دور و برت را گرفته اند

چون تیغ تیز بر بدنت جا گرفته اند

 

دیدند بی زره چو تن نازك تو را

با شدت تمام تری، پا گرفته اند

 

چشمت زدند بس كه حَسن صورتی عمو!

زیبایی تو را به تماشا گرفته اند

 

آنان كه تیر گوشه تابوت می زدند

حالا تو را شبیه به بابا گرفته اند

 

گفتند كوچه باز كنید از سپاهیان

یاد حسن به كوچه ی زهرا گرفته اند

 

كم دست و پا بزن نفسم بند آمده

خون تو را به صفحه صحرا گرفته اند

 

تشییع می كنند تنت را به اسب ها

جسم تو را مباح بر آن ها گرفته اند

 

حسن کردی

 

*********************

 

اشعار شب ششم محرم – سید محمد جواد شرافت

 

در سرخی غروب نشسته سپیده ات

جان بر لبم ز عمر به پایان رسیده ات

 

آخر دل عموی تو را پاره پاره کرد

آوای ناله های بریده بریده ات

 

در بین این غبار به سوی تو آمدم

از روی رد خون به صحرا چکیده ات

 

خون گریه می کنند چرا نعل اسبها

سخت است روضه ي تن د‏ر خون تپیده ات

 

بر بیت بیتِ پیکر تو خیره مانده ام

آه ای غزل! چگونه ببینم قصیده ات

 

احلا من العسل ز لبان تو می چکد

ای گل زبانزد است بیان عقیده ات

 

باید که می شگفت گل زخم بر تنت

از بس خدا شبیه حسن آفریده ات

 

سيد محمد جواد شرافت

 

*********************

 

اشعار شب ششم محرم – یوسف رحیمی

 

در نگاهت فروغ توحيد است

چشم هايت دو چشمه خورشيد است

 

هر نگاه پر از صلابت تو

در حرم روشناي اميد است

 

با تماشاي قامتت، ارباب

پدرت را کنار خود ديده است

 

کوه عزم و اراده اي قاسم!

در دلت شور عشق، جاويد است

 

نورِ حُسن و حماسه‌ي مولا

بر قد و قامت تو تابيده ست

 

دمي از رخ نقاب را بردار

پرده‌ي آفتاب را بردار

 

مشق کردي خروش ايمان را

اين شکوه بدون پايان را

 

آفريدي ميانه‌ي ميدان

رزم مولايي نمايان را

 

پسر تکسوار صبح جمل

زير و رو کرده اي تو ميدان را

 

صد چو أزرق غبار يک قدمت

بنگر اين لشکر گريزان را

 

تيغ اگر بر کشي شبيه عمو

به لجام آوري تو طوفان را

 

قامت تو اگر چه بي زره است

تيغت آن ابروان پر گره است

 

کام خشکت پر از عسل شده است

چشم تو چشمه‌ي غزل شده است

 

شيوه هاي نبرد حيدري‌ات

طرحي از عرصه‌ي جمل شده است

 

مادرت «إن يکاد» مي خواند

پسر مجتبي چه يل شده است

 

شوق پرواز را همه ديدند

در نگاهي که بي بدل شده است

 

در هواي امام لب تشنه

جان فشاني تو مثل شده است

 

از ازل با خدات يکدله اي

تا وصالش نمانده فاصله اي

 

تويي و ناله هاي ممتدّت

داده دستان نيزه ها مدّت

 

من خميدم تو هم رشيد شدي

شده حالا شبيه من قدّت

 

زخم شمشير و دشنه و نيزه

بوسه بوسه نشسته بر خدّت

 

زود حاجت روا شدي، آخر

هيچ تيري نمي‌کند ردّت

 

لشکري سوي تو هجوم آورد

يک نفر، نه نبود در حدّت

 

پيکرت در غبارها گم شد

در ميان سوارها گم شد

 

زلف در زلف گيسويت زخمي‌ست

همه‌ي پيچش مويت زخمي‌ست

 

ناله ناله صداي بي رمقت

چشمه‌ي چشم کم سويت زخمي‌ست

 

در سجودي ميانه‌ي مقتل!

يا که محراب ابرويت زخمي‌ست

 

باز بوي مدينه مي‌آيد

نکند دست و بازويت زخمي‌ست

 

پهلوي تو، شکسته قامت من

آه انگار پهلويت زخمي‌ست

 

زخم هاي تنت همه کاري

بسکه از تو شده طرفداري

 

راوي داغ تو نسيم شده

پيکرت دشت يا کريم شده

 

بيکران است وسعت قلبت

داغ هايت اگر عظيم شده

 

چيزي از پيکرت نمانده دگر

بسکه دلجويي از يتيم شده

 

همه با اسب هاي تازه نفس!

چقَدَر دشمنت رحيم شده!

 

اتفاقات تازه اي افتاد

نعل هم آمده سهيم شده

 

پيکرت گرچه ارباً اربا بود

چشم هايت هنوز هم وا بود

 

از تن تو عجب ضريحي ساخت

مرکبي که به پيکرت مي تاخت

 

چه به روز تن تو آوردند

عمه هم پيکر تو را نشناخت

 

دست مرکب به پاي تو نرسيد

عاقبت نيزه اي تو را انداخت

 

دلش از کينه‌ي علي پر بود

آن که شمشير سوي تو افراخت

 

هر کسي بغض نهرواني داشت

به گل افشاني تنت پرداخت

 

آيه آيه شده تمام تنت

بوي يوسف دمد ز پيرهنت

 

یوسف رحیمی

اشعار شب ششم محرم-شهادت حضرت قاسم(ع)

اشعار شب ششم محرم

 

دُرّ یتیمم رنگی از گوهر نداری

در حنجر پُر خون خود جوهر نداری

 

دندان تو با نعل مرکب ها شکسته

یک جای سالم در سر و پیکر نداری

 

چشم تو را با گوشه عمامه بستم

حالا همان عمامه را بر سر نداری

 

خوب است رفتی و ندیدی غربت من

ظلمی که در راه است را باور نداری

 

ای کشته زهرایی پهلو شکسته

حسرت برای روضه مادر نداری؟

 

وقتی که من سر میدهم آیم به پیشت

دیگر غمی غیر از غم معجر نداری

 

اگر شاعر این شعر را میشناسید لطفا اطلاع دهید

 

***********************

 

اشعار شب ششم محرم

 

تا كه از چهره ات نقاب افتاد

رونق از بزم آفتاب افتاد

 

چهره ي مجتبائي ات گُل كرد

در دل دشت التهاب افتاد

 

ديد عباس رزم شاگردش

ديد صحرا در اضطراب افتاد

 

همه از نعره ي تو فهميدند

کار با پور بوتراب افتاد

 

تا حريف نبرد تو نشدند

بارش سنگ در شتاب افتاد

 

گویيا زخم آتشين خوردي

يا عمو گفتي و زمين خوردي

 

به سرت سر رسيده ام برخيز

شاخه ياس چيده ام برخيز

 

سيزده سال انعكاس حسن

پسر قد كشيده ام برخيز

 

خاطرات قديمي یثرب   

اشك هاي چكيده ام برخيز

 

تا نفس هاي آخرت نشود

تا كنارت رسيده ام برخيز

 

من جوان مرده ام بمان پیشم

خسته ام قد خميده ام برخيز

 

با تنت در برابرم چه كنم

شرمگين برادرم چه كنم

 

يافتي گرچه آرزويت را

مي كشي با غمت عمويت را

 

همگي ايستاده مي خندند

كن نظر دشت روبه رويت را

 

چقدر سنگ بر مزار تو هست

كه شكسته چنين سبويت را

 

كه در اين خاك پرپرت كرده

بين خون قاب كرده رويت را

 

لب خود وا مكن كه می بينم

زخم سر نيزه در گلويت را

 

كه زده شانه ات به پنجه خويش

كه چنين تاب داده مويت را

 

حيف مشتي ز كاكلت مانده

گيسويت دست قاتلت مانده

 

بیشتر مثل مجتبي شده اي

ولي افسوس بي صدا شده اي

 

مثل آئينه اي كه خورده زمين

تكه تكه جدا جدا شده اي

 

قد كشيدي شبيه عباسم

 هر كجا تيغ خورده وا شده ای

 

هركجا دست مي زنم گود است

واي من غرق رد پا شده اي

 

زير سنگيني هزاران اسب

به گمانم که آسيا شده اي

 

سينه ات بس كه جا به جا شده است

استخوان ها پر از صدا شده است

 

اگر شاعر این شعر را میشناسید لطفا اطلاع دهید

 

***********************

 

اشعار شب ششم محرم – موسی علیمرادی

 

نفسم حبس شد از آنچه که چشمم دیده

پر و بال نفسم را پر و بالت چیده

 

هر تنی مثل تو پرپر بشود می پاشد

بدنت از عسل اینگونه به هم چسبیده

 

نقل دامادی تو بود ؛مبارک باشد

سنگ هایی که به روی سر تو باریده

 

چه قدر خار به زخم بدنت می بینم

چه قدر پیکر تو روی زمین چرخیده

 

چه قدر موی تو در دور و برت ریخته است

پیچش زلف تو در دست چه کس پیچیده

 

نیست تیغی که لبی از تن تو تر نکند

بس که از پیکر تو چشمه ی خون جوشیده

 

چه قدر خاک نشسته به تنت، اما نه

تن تو مثل غباری به زمین خوابیده

 

هر کجا می نگرم زخم هلالی داری

رختی از نقش سم اسب تنت پوشیده

 

صفحه صفحه شده ای و به خودم می گویم

این کتابی است که شیرازه ی آن پاشیده

 

موسی علیمرادی

 

***********************

 

اشعار شب ششم محرم – مجتبی حاذق

 

مردن به زیر پای تو أحلی من العسل

پرپر شدن برای تو أحلی من العسل

 

بی شک برای من پدری کرده ای … عمو

آن طعم بوسه های تو أحلی من العسل

 

بوسیدن لبان تو شیرین تر از شکر

بوئیدن عبای تو أحلی من العسل

 

آه ای عمو به شکل یتیمانه پر زدن …

… با نیزه … تا خدای تو أحلی من العسل

 

من مثل مادرت سپر جان حیدرم

پهلوی من فدای تو أحلی من العسل

 

من می روم که از لبه ی تیغ بگذرم

من می روم بجای تو … أحلی من العسل

 

مجتبی حاذق

برگرفته از پایگاه هیئت ثارالله رشت

 

**********************

 

اشعار شب ششم محرم – محمد سهرابی

 

قد کشید و بلند بالا شد

تا فلک پر زد و مسیحا شد

 

به همین قدر اکتفا فرمود

بند کفش اش نبست و موسی شد

 

آب و آیینه را خبر بکنید

رخ داماد عشق زیبا شد

 

دست و پا زد که یعنی این جایم

علت این بود زود پیدا شد

 

طفل معصوم گفت تشنه لبم

همه جا شرم مال سقا شد

 

نوه ی مرتضی و فاطمه بود

زائر مرتضی و زهرا شد

 

صبح پایش رکاب را پس زد

عصر قدش چو قد آقا شد

 

چند ابرو اضافه بر رخ داشت

یا سم اسب بر رخش جا شد؟

 

ارباً اربا شد از درون بدنش

این حسن زاده پور لیلا شد

 

سخت پیچیده است پیکر او

علت مرگ او معما شد

 

قاتلی دور دست خود تاباند

زلفش از پیچ بس چلیپا شد

 

دست خط پدر غمش را برد

یک دهه پیش از این گره وا شد

 

بازویش زیر سم مرکب رفت

دست خط مبارکی تا شد

 

سنگ بازی شده است با سر او

چون چو طفلان سوار نی ها شد

 

سر مپیچ از عمو بده بوسه

گردنت گر چه بی مدارا شد

 

رو به قبله کند چگونه تو را

بندهایت ز یکدگر وا شد

 

محمد سهرابی

 

***********************

 

اشعار شب ششم محرم – علیرضا لک

 

چشم هایش همه را یاد مسیحا انداخت

در حرم زلزله ی شور تماشا انداخت

 

هیچ چیزی که نمی گفت فقط با گریه

جلوی پای عمو بود خودش را انداخت

 

با تعجب همه دیدند غم بدرقه اش

کوه طوفان زده را یک تنه از پا انداخت

 

بی زره رفت و بلا فاصله باران آمد

هر کس از هر طرفی سنگ به یک جا انداخت

 

بی تعادل سر زین است رکابی که نداشت

نیزه ای از بغل امد زد و او را انداخت

 

اسب ها تاخته و تاخته و تاخته اند

پس طبیعی است چه چیزی به تنش جا انداخت

 

با عمو گفتن خود جان عمو را برده

آنکه چشمش همه را یاد مسیحا انداخت

 

علیرضا لک

 

***********************

 

اشعار شب ششم محرم – قاسم صرافان

 

شور و شوقم را ببین، یاور نمی‌خواهی عمو؟

اکبری یک ذرّه کوچکتر نمی‌خواهی عمو؟

 

تاب دوریِ مرا اینجا دل پاکت نداشت

قاسمت را پیش خود آن ور نمی‌خواهی عمو؟

 

چهره‌ی زهرائیم زیباست امّا یک رجز

روز آخر با دم حیدر نمی‌خواهی عمو؟

 

شال بر دوش و گریبان باز و صورت قرص ماه

در میان کربلا محشر نمی‌خواهی عمو؟

 

وقت رفتن تو مگر با یاد زهرا مادرت

بر فراز نیزه هجده سر نمی‌خواهی عمو؟

 

پیکرم شاید که پای اسب‌ها را خسته کرد

یک فدایی این دم آخر نمی‌خواهی عمو؟

 

یادگاری از حسن بودم گلی از باغ عشق

از برادر هدیه‌ای پرپر نمی‌خواهی عمو؟

 

قاسم صرافان

اشعار شب ششم محرم - روضه حضرت قاسم بن الحسن(ع)

اشعار شب ششم محرم - روضه حضرت قاسم بن الحسن(ع) - حسن لطفی

 

باد وقتی که برآن حلقه گیسو افتاد

سنگ باران شد و میدان به هیاهو افتاد

 

سنگ احساس ندارد که یتیمی سخت است

سنگ آنقدر به او خورد که از رو افتاد

 

نه توانی است به دست و نه رکابی است به پا

نیزه ای خورد از این سو و از آن سو افتاد

 

به زمین خورد ولی زیر لبی زهراگفت

راه یک نیزه همان لحظه به پهلو افتاد

 

سر نجمه به روی شانه زینب، غش کرد

تا که پرشد حرم از هلهله بانو افتاد

 

آه از آن آه که درسینه مزاحم می دید 

وای از آن پنجه بی رحم که بر مو افتاد

 

قوتی داشت عمو حیف علی اکبر برد

برسرش آمد و یکباره به زانو افتاد

 

عسل از کنج لبش ریخت ،سرش لشگر ریخت

وسط غائله انگار که کندو افتاد

 

کاش اینقدر نمی ریخت بهم این لشگر 

جای یک نعل همان وقت به ابرو افتاد

 

حسن لطفی

برگرفته از سایت حدیث اشک

 

********************

 

 

اشعار شب ششم محرم – رضا قربانی

 

به لبت غیر ثنا گفتن معبود نبود

در صدای تو به جز نغمه ی داوود نبود

 

راه افتادی و من پشت سرت میگفتم

تازه داماد حرم رفتن تو زود نبود

 

سر زدم خیمه به خیمه ولی اندازه ی تو

هرچه گشتم به خدا یک زره و خوود نبود

 

وسط معرکه تا خاک به پا شد گفتم

اینکه افتاد زمین قاسم من بود؟! نبود

 

خس خس سینه ی تو روضه ی مادر میخواند

کاش راه نفست اینهمه مسدود نبود

 

کفنت پیروهنت گشته و شکرش باقی است

قاتلت در طلب پیروهن و سود نبود

 

قد و بالای تورا شکل عمویت کردند

اربا اربا شده هم اینهمه مفقود نبود

 

باید از زیر سم اسب تورا جمع کنم

با کمی حوصله در بین عبا جمع کنم

 

رضا قربانی

برگرفته از سایت حدیث اشک

 

********************

 

اشعار شب ششم محرم – محمد جواد شیرازی

 

بین میدان قاسم است یا ماه تابان آمده

سیزده ساله ترین پیرِ جوانان آمده

 

بس که با هیبت رسیده من نفهمیدم دگر

یک تنه او آمده یا کل گردان آمده

 

آن قدَر شوق پریدن در دلش دارد که او

بند کفشش را نبسته سوی میدان آمده

 

تا که خواند: "إن تنکرونی فأنا ابن المجتبی"

پیرمردان جمل گفتند: طوفان آمده

 

هرکسی که تن به تن جنگید با او گفته اند...

بین میدان، عمرِ ننگینش به پایان آمده

 

چهار فرزندِ لعین را کشت با ذکرِ علی

ازرقِ شامی خودش حالا هراسان آمده

 

بندِ نعلین تو باز است... ازرقِ شامی تویی

کفر، از ترفندِ قاسم مات و حیران آمده

 

این بت کفار هم زد بر زمین ابن الحسن

تیغِ ابراهیمی اش بر فرقِ شیطان آمده

 

دوره اش کردند و هر کس سنگ در دامان گرفت

نیزه ای خورد و به لب هایش عموجان آمده

 

شاخِ شمشادِ حرم در هم شکست آیینه اش

تا که سویش جای نقل از سنگ باران آمده

 

پیکرش را بس که بر روی زمین چرخانده اند

خارها بر روی هر زخمش فراوان آمده

 

پای اسبی روی کندوی لبش رفت و عسل

از لب و دندان چکیده تا به مژگان آمده

 

روی هر بند تنش جای هلال افتاده است

بس که بر روی تنش نعلِ ستوران آمده

 

دست و پا که می زند حالِ عمو بد می شود

بعدِ اکبر غصه اش حالا دو چندان آمده

 

قاسم است اما به دست گرگ ها قسمت شده

آیه هایش کم شده... تحریفِ قرآن آمده...

 

محمد جواد شیرازی

 

********************

 

اشعار شب ششم محرم – سید حمید داوی نسب

 

حجت رسيد حجت حق را تمام كرد

آمد و واژه، حرف، هجا را كلام كرد

 

آمد بهانه هاي نماز خدا رسيد

بايد وضو گرفت و به‌ آقا سلام كرد

 

ما را غلام حلقه به گوش حريم خواند

او لطف خويش بر سر ما مستدام كرد

 

روي تو مستي رمضان را حلال تر

زلف تو هرنگاه به شب را حرام كرد

 

زائر شد اين دو چشم و بايد به اشك ها

بر آن ضريح خاكي تو احترام كرد

 

اين سيزده حسن كه چنين قد كشيده است

خنديد و باز ولوله ها در خيام كرد

 

شيرين تر از عسل بنويسد به عشق او

آری حسن براي حسينش قيام كرد

 

ما چون کبوتران حریم تو یاحسن

محتاج دستهای کریم تو یاحسن

 

سید حمید داودی نسب

 

********************

 

اشعار شب ششم محرم –  رضا دین پرور

 

شمشیر و تیر و دشنه و سنگ و سنان زدند

با هر چه داشتند مرا بی امان زدند

 

بند آمده زبان من ازبغض و کینه ها

گفتم چو یا حسن همه زخم زبان زدند

 

تا زودتر به کاکل من دستشان رسد

با استخوان سینه من نردبان زدند

 

ازشیشه شکستهء عطر تنم همه

بردند و درحوالی صحرا دکان زدند

 

چیزی نمانده از لب و دندان من عمو

تا آمدم صدا بزنم این و آن زدند

 

گفتندحسین بعد هیاهوی چکمه ها

این خاکها که برلب خشکم دهان زدند

 

با گوش خودشنیده ام ازنیزه دارها

این نیزه ها برای سرت کاروان زدند

 

جای همه حرم زهمه ضربه خورده ام

تا نشنوم به دخترکی خیزران زدند

 

من خواب دیده ام که بجای حرم سر

خاک بقیع بهر پدرسایه بان زدند

 

رضا دین پرور

 

********************

 

اشعار شب ششم محرم –  سید پوریا هاشمی

 

میرسد نوبت خورشید شدن آهسته

سپر غربت خورشید شدن آهسته

نقل هر صحبت خورشید شدن آهسته

قمر حضرت خورشید شدن آهسته

 

زودتر میرود آنکس که مهیا باشد

مرد آنست که با سن کم آقا باشد

 

آسمان چشم به این واقعه حیران دارد

باز انگار که دریا تب طوفان دارد

ماه در دست خود آیینه و قرآن دارد

پسر شیر جمل عزم به میدان دارد

 

دل پریشان خزان بود بهارش آمد

دستخط پدرش بود به کارش آمد

 

میرود تا جگرش را به تماشا بکشد

بین میدان هنرش را به تماشا بکشد

تب مستی سرش را به تماشا بکشد

باز رزم پدرش را به تماشا بکشد

 

قصد کرده ست ببینند تجلایش را

ضرب دست حسنی، قامت رعنایش را

 

خودش عمامه شد و جوشن او پیرهنش

انبیا پشت سرش لحظه عازم شدنش

گر گرفتند همه از شرر سوختنش

دشت لرزید ز فریاد انا بن الحسنش

 

دل به شمشیر زد و ازرق شامی افتاد

حمله ای کرد و زآن خیل حرامی افتاد

 

هرچه جنگید عطش تاب و توانش را برد

سوخت ،بارید عطش تاب و توانش را برد

باز لرزید عطش تاب و توانش را برد

ناگهان دید عطش تاب و توانش را برد

 

دید دور و بر مرکب همگان ریخته اند

دور تا دور تنش سنگ زنان ریخته اند

 

آنقدر سنگ به او خورد که آخر افتاد

بی رمق بود ازین فاصله با سر افتاد

سعی میکرد نیفتد ولی بدتر افتاد

عمه میگفت بخود جان برادر افتاد

 

به زمین خورد به دور تن او جمع شدند

گرگها برسر پیراهن او جمع شدند

 

بدنش معبر سم ها شده ای وای حسن

کمرش از دو جهت تا شده ای وای حسن

چقدر خوش قد و بالا شده ای وای حسن

پهلویش پهلوی زهرا شده ای وای حسن

 

عمو از سوز جگر داد زد آه ای پسرم

من چگونه بدنت را ببرم سوی حرم

 

دست زیر بدنت تا ببرم میریزد

بدنت را که به هرجا ببرم میریزد

مطمئنا پسرم را ببرم میریزد

نبرم جسم تورا یا ببرم میریزد

 

خیز قاسم که ببینی چقدر تنهایم

وای از خجلت من پیش امانتهایم

 

سید پوریا هاشمی