اشعار شب تاسوعا_ روضه حضرت ابالفضل العباس(ع)

اشعار شب تاسوعا_ روضه حضرت ابالفضل العباس(ع) – حسن لطفی

 

آنكه از جمعِ امامان دو برادر دارد

دلبری از همه‌یِ ما دو برابر دارد

 

طرفی اُم‌ِبنين و طرفی فاطمه است

كيست در بينِ عشيره كه دو مادر دارد

 

لشكری زهره ندارد كه نگاهش بکند

خاصه وقتی که کنارش علی اکبر دارد

 

چقدر بر رویِ پیشانیِ او می اید

دستمالی که به سر حضرت حیدر دارد

 

ایستاده به سرِ کعبه بخواند خطبه

تا بدانند که این طایفه منبر دارد

 

علمش را بزند کرببلا چیزی نیست

کعبه تا کوهِ اُحُد نیز تَرَک بردارد

 

وقتِ صفین بزن چند قدم در میدان

چشم بر تیغِ شما مالکِ‌اشتر دارد

 

هر امامی که تو را دید دو دستت بوسید

بوسه بر بازویِ تو لذّتِ دیگر دارد

 

حق بده اینهمه اسفند برایت می سوخت

قد و بالایِ تو در سایه دو دختر دارد

 

مدحِ تو بود دلم از تب و تابش اُفتاد

وای بر معجرِ زینب که رکابش اُفتاد

 

علقمه موج شد عکسِ قمرش ریخت به هم

دستش اُفتاد زمین بال و پَرَش ریخت به هم

 

تا که از گیسویِ او لخته یِ خون ریخت به مَشک

گیسویِ دخترکِ منتظرش ریخت به هم

 

تیر را با سرِ زانوش کِشید از چشمش

حیف از آن چشم که مژگانِ تَرَش ریخت به هم

 

خواهرش خورد زمین مادرِ اصغر غَش کرد

او که اُفتاد زمین دور و بَرَش ریخت به هم

 

قبل از آنیکه برادر بِرِسد بالینَش

پدرش از نجف آمد،پدرش ریخت به هم

 

به سَرَش بود بیاید به سَرَش اُمِ بنین

عوضش فاطمه تا دید سرش،ریخت به هم

 

کتف‌ها را که تکان داد حسین اُفتاد و

دست بگذاشت به رویِ کَمَرَش ریخت به هم

 

خواست تا خیمه رساند بغلش کرد ولی

مادرش گفت به خیمه نَبَرش ریخت به هم

 

نه فقط ضَربِ عمود آمد و اَبرو وا شد

خورد بر فرقِ سرش پُشتِ سرش ریخت به هم

 

به سرِ نیزه زِ پهلو سرش آویزان بود

آه با سنگ زدند و گذرش ریخت به هم

حسن لطفی

برگرفته از کانال حسینیه

 

******************

 

اشعار شب تاسوعا_ روضه حضرت ابالفضل العباس(ع) – حسن لطفی

 

پاره به پاره رویِ زمین قرص ماه ریخت

تا علقمه رسید ولی بینِ راه ریخت

 

پا می‌شود دوباره زمین می‌خورَد حسین

دستِ خودش نبود که بی تکیه‌گاه ریخت

 

یک دفعه ریخت حجمِ سرش تا عمود خورد

با تیر هم تمام تنش گاه و گاه ریخت

 

تقصیر حرمله است که مویی سفید شد

تقصیر حرمله است که چشمی سیاه ریخت

 

خورده هزار تیر ولی دوهزار زخم

در فرصتِ کمی به سرش یک سپاه ریخت

 

یک فوج نیزه دار سویِ قتلگاه رفت

یک فوج بی حیا به سویِ خیمه‌گاه ریخت

 

آتش گرفت خیمه و یک حجمِ شعله ور

بر روسریِ دخترکی بی گناه ریخت

 

بر نیزه بود سایه یِ زینب ولی زَنی

آتش زِ بام بر سر این سرپناه ریخت

 

می‌خواست تا محاسنِ او را به‌هم زند

اما به رویِ دخترکی اشتباه ریخت

 

این سر به رویِ نیزه مبادا که کج شود

عمه به نیزه بست ولی بینِ راه ریخت

 

حسن لطفی

برگرفته از سایت حدیث اشک

 

******************

 

اشعار شب تاسوعا_ روضه حضرت ابالفضل العباس(ع) – سعید پاشازاده

 

چنان كه وقت عطش جرعه اي گوارا را

طلب كنيد فقط ساقي العطاشا را

 

هنوز جاي علامت به شانه پدر است

سپرده زير علم دست صاحبش ما را

 

دوباره خانه ما سفره ابالفضل است

گمان كنم گره اي هست كار بابا را

 

به يك نگاه ابالفضل هم نخواهم داد

اگر دهند به دستم تمام دنيا را

 

به چشم دل بنگر ظهر روز تاسوعا

ميان دسته ميانداري مسيحا را

 

غروب مي كند از فرط خجلتش خورشيد

نقاب اگر كه بگيرند ماه زيبا را

 

فقط به علقمه آنهم درست ظهر عطش

خدا به ماه رسانده ست دست دريا را

 

خدا كند برساند به خيمه مشكش را

خدا كند نبرند آبروي سقا را

 

خبر رسيد كه از روي زين زمين افتاد

خدا كند برسانند زود زهرا را

 

سعید پاشازاده

برگرفته از کانال حسینیه

 

******************

 

اشعار شب تاسوعا_ روضه حضرت ابالفضل العباس(ع) – حسن لطفی

 

علقمه موج شد، عكسِ قمرش ریخت به هم

دستش افتاد زمین، بال و پرش ریخت به هم

 

تا كه از گیسویِ او لخته‌ی خون ریخت به مشک

گیسویِ دخترک منتظرش، ریخت به هم

 

تیر را با سرِ زانوش كشید از چشمش

حیف از آن چشم، كه مژگانِ ترش ریخت به هم

 

خواهرش خورد زمین، مادرِ اصغر غش كرد

او كه افتاد زمین، دور و برش ریخت به هم

 

قبل از آنیكه برادر برسد بالینش

پدرش از نجف آمد، پدرش ریخت به هم

 

به سرش بود بیاید به سرش ام‌بنین

عوضش فاطمه آمد به سرش ریخت به هم

 

كِتف‌ها را که تكان داد، حسین افتاد و

دست بگذاشت به رویِ كمرش، ریخت به هم

 

خواست تا خیمه رساند، بغلش كرد، ولی

مادرش گفت به خیمه نبرش، ریخت به هم

 

نه‌فقط ضرب عمود آمد و ابرو وا شد

خورد بر فرقِ سرش، پشتِ سرش ریخت به هم

 

تیر بود و تبر و دِشنه، ولی مادر دید

نیزه از سینه كه ردّ شد، جگرش ریخت به هم

 

به سرِ نیزه ز پهلو سرش آویزان بود

آه با سنگ زدند و گذرش ریخت به هم

 

حسن لطفی

برگرفته از وبلاگ حسینیه

اشعار امام زمان(عج) – شب تاسوعا

اشعار امام زمان(عج) – شب تاسوعا – محمد بیابانی

 

هر قدر می‌خواهد این دل، این دلِ تنها تو را

در عوض هرگز نمی‌خواهد دمی دنیا تو را

 

خاكِ عالم بر سرِ دنیا، كه چشمِ دوستان

جست و جو باید كند در سینه‌ی صحرا تو را

 

تو خودت مشتاق هستی میهمانِ ما شوی

لیک می‌راند گناه از خانه‌های ما تو را

 

ناله‌ی آقا بیایِ ما كجا، آن ناله‌ای

كه زده در بینِ آن دیوار و در، زهرا تو را

 

روز، روزِ توست، چون روزِ عمویِ توست، آه

كم نخواهد داشت هرگز روزِ تاسوعا تو را

 

گرچه می‌گویند هستی در تمامِ روضه‌ها

بیشتر حس می‌كنم در روضه‌ی سقّا تو را

 

دست‌هایم را دخیلِ دستِ آقایی كنم

كه خبر داده است از حاجاتِ نوكرها تو را

 

با دَمِ "ای ساقی لب‌تشنگان" خواهیم خواند

در عزایِ ساقیِ لب‌تشنگان، آقا تو را

 

محمد بیابانی

 

*****************

 

اشعار امام زمان(عج) – شب تاسوعا – حسن لطفی

 

پیشِ چشمِ سرخ گونت صبح و شامی نیست نیست

بر لبت جُز واحسینایت کلامی نیست نیست

 

می‌رسی بر روضه اما ما نمی‌فهمیم حیف

ای دریغا که نصیبِ ما سلامی نیست نیست

 

داستانِ کوفه از بی معرفتها پا گرفت

بی بصیرت،بر سلام ما دوامی نیست نیست

 

دیده ام در پایِ ما عمریست غیرت داشتی

تا تو آقایی کنی چون ما غلامی نیست نیست

 

ما که شرمنده شدیم از لطفهای مادرت

منصب پروانگی ات کم مقامی نیست نیست

 

آه تاسوعا ، نَفَسهایِ تو ما را آب کرد

گفت بی تو غیرِ کوفی غیرِ شامی نیست نیست

 

بعدِ تو اهلِ حرم را آه با هم می‌زنند

بعدِ تو عباس اینجا احترامی نیست نیست

 

حسن لطفی

برگرفته از وبلاگ حسینیه

اشعار شب تاسوعا – روضه حضرت عباس(ع)

اشعار شب تاسوعا – علی زمانیان

 

برخیز ای ستون حرم وقت خواب نیست

با من بیا به خیمه نیازی به آب نیست

 

این مشک را بگیر و ببر خیمه و بگو

یک قطره هم نبود و دیگر رباب نیست

 

شیرازه ات کجاست مفاتیح پاره ام

این برگ های پاره عزیزم کتاب نیست

 

بازی عشق را توشروع کرده ای ولی

بازی نیمه کاره نه جانم حساب نیست

 

وقت غروب بعد تو و قاسم و علی

دیگر برای ناقه ی زینب رکاب نیست

 

آن لحظه لااقل تو زجا خیز وخود بگو

بی رحم جانشین النگو طناب نیست

 

حرفی بزن عزیز دلم دق نده مرا

این مشک پاره پاره برایم جواب نیست

 

علی زمانیان

 

*********************

 

اشعار شب تاسوعا – حسن لطفی

 

گل های خشک بی تو مسیحا ندیده اند

لب تشنه مانده اند که دریا ندیده اند

 

برخیز تا به خیمه مرا با خودت ببر

طفلان من شکستن بابا ندیده اند

 

برخیز تا که زود به سمت حرم رویم

نامحرمان هنوز حرم را ندیده اند

 

چشمت به خون نشسته اگر چه هزار شکر

دیگر کبودی رخ زهرا ندیده اند

 

این تیر را که خورده به چشمت حلال کن

این تیرها که چشم دل آرا ندیده اند

 

حالا بگو که دخترکانم کجا روند

آن ها که غیر سایۀ سقا ندیده اند

 

حسن لطفی

برگرفته از وبلاگ حسینیه

 

*********************

 

اشعار شب تاسوعا

 

چشم كردند حسودان قمرم را، چه كنم؟

اين بلايي كه غم آورده سرم را، چه كنم؟

 

تا شكستي همه جايِ تن ِ من تير كشيد

تو بگو پشت و پناهم كمرم را چه كنم؟

 

نيمه ي جانِ من از داغ پسر رفت ز دست

نيمه جانيست و اين مختصرم را چه كنم؟

 

از خدا بي خبران تير به مشكت زده اند

عطش اصغر خونين جگرم را چه كنم؟

 

من چگونه بدنت را ببرم تا خيمه؟

خنده و هلهله ي دور و برم را چه كنم؟

 

بعدِ تو فاتحه ي چادر و معجر خوانده ست

همه رفتند و تو رفتي و حرم را چه كنم؟

**

برگرفته از وبلاگ من غلام قمرم

 

*********************

 

اشعار شب تاسوعا – رضا رسول زاده

 

افتاده ای برای چه از پا ؟ بلند شو

خوردم زمین کنار تو، از جا بلند شو

 

لشکر به قامت خم من خنده می کند

شد علقمه محل تماشا ، بلند شو

 

لب تشنه اصغرم دگر از حال رفته است

گوید رباب : حضرت دریا بلند شو

 

مادر فتاد روی زمین گفت : یا علی

تو هم به اسم اعظم بابا بلند شو

 

…یک جور می دهیم جواب سکینه را

باشد ، بیا به خیمه تو حالا ، بلند شو

 

من قول می دهم که به رویت نیاورد

که خالی است مشک تو سقا ، بلند شو

 

اکنون که خوانده ای تو برادر حسین را

خواهر بگو به زینب کبری ، بلند شو

 

ام البنین نیامده زهرا که آمده

بی دست من به خاطر زهرا بلند شو

 

رضا رسول زاده

 

*********************

 

اشعار شب تاسوعا – محمد ناصری

 

اي پهلوان من نخواب عدو شير ميشود

اين مرد دل شكسته از غم تو پير ميشود

 

اي قطره هاي خون تو نمك كربلاي من

ميبينم اين زمين چگونه نمك گير ميشود

 

پيداست از نگاه زجر كه اي تكيه حرم

كابوس دخترم بدون تو تعبير ميشود

 

تو فكر رفتني و بعد تو هل من معين من

با سنگها و چوب و هلهله تفسير ميشود

 

تو فكر رفتني و بعد تو من نيز ميروم

اين دستهاي زينب است كه زنجير ميشود

 

عباس چشم دشمنان همه دنبال خيمه هاست

برخيز غيرت خدا به خدا دير ميشود

 

محمد ناصري

برگرفته از وبلاگ من غلام قمرم

 

*********************

 

اشعار شب تاسوعا – محمد ناصری

 

بعد از اذان ظهر زمين پر غبار شد

چشمان خيس علقمه تاريك و تار شد

 

وقتي عمود بوسه به پيشاني تو زد

قلبم شكست ، چشم قشنگت خمار شد

 

دستت كه قطع شد همگي جنگجو شدند

فرياد ميزدند ، چه شيري شكار شد

 

تو روي خاك بودي و دور و بر حسين

تا چشم كار كرد پر از نيزه دار شد

 

آن كودكي كه جاش روي شانه ي تو بود

پايش به روي خاك پر از نيش خار شد

 

عباس ! خوب شد نديدي بدون تو

ناموس اهلبيت به صحرا چكار شد

 

آه اي ركاب حضرت زينب بدون تو

يك كاروان به ناقه ي عريان سوار شد

 

شمشير سيدالشهدا تا شكستنت

از داغ تو خميده قد ذوالفقار شد

 

دستت هنوز دور علم بود روي خاك

اين خاطره براي ابد ماندگار شد

 

محمد ناصري

برگرفته از وبلاگ من غلام قمرم

 

*********************

 

اشعار شب تاسوعا – یوسف رحیمی

 

مشک تشنه به روي دوشش بود

بي امان سوي علقمه مي‌رفت

در نگاهش خروش دريا داشت

آسمان سوي علقمه مي‌رفت

**

چشم ها محو شيوه‌ي رزمش

معرکه از صلابتش پُر بود

قلب سقاي تشنه لب اما

از تب سرخ «العطش» پُر بود

**

خنکاي شريعه را حس کرد

چشم خود را به خيمه ها مي‌دوخت

لب او در نهايت ايثار

در کنار فرات هم مي‌سوخت

**

مشک از شوق گريه پُر مي‌شد

که تو لب تشنه اي و سيراب است

وَ تو از مشک خود پريشان تر

لب خشکت به ياد ارباب است

**

در هياهوي موج هاي فرات

لحظه لحظه سراب مي‌ديدي

لب خشک علي اصغر را

در زلالي آب مي‌ديدي

**

جرعه جرعه وفا، محبت، عشق

مشک نه اين سبوي ساقي بود

تو گمان مي‌کني که آب ولي

همه‌ي آبروي ساقي بود

**

پر گشودي دوباره سوي حرم

تيرها نيز پر درآوردند

تا که از راز تشنگيّ تو و

مشک لب تشنه سر درآوردند

**

ناگهان بغض مشک سر وا کرد

يک سه شعبه رسيده بود از راه

چشم هاي تو بوسه باران شد

در هجوم سه شعبه ها ناگاه

**

حاجت دست‌هاي پاک تو را

زودتر از خودت روا کردند

دست هاي گره گشاي تو را

يک به يک از تنت جدا کردند

**

سنگ ها گرم استلام لبت

حج سرخت چه زود کامل شد

نيزه ها در طواف پيکر تو

بر سر تو عمود نازل شد

**

رمق از زانوان آقا رفت

بغض أدرک أخا که سر وا کرد

از روي اسب، پرپر و بي دست

سجده ات را که او تماشا کرد

**

تو به آغوش زخم ها رفتي

سايه ات از سر حرم کم شد

کمر کوه از غم تو شکست

قامت آسمان دگر خم شد

**

چشم ها در غروب تو مي‌سوخت

دشت از داغ تو لبالب بود

تکيه گاه حرم! فراق تو

اول بي کسي زينب بود

**

بي‌پناهي خيمه ها، بي تو

هر دلي را پُر از محن مي‌کرد

همه ديدند بعد تو ارباب

کهنه پيراهني به تن مي‌کرد

 

یوسف رحیمی

 

*********************

 

اشعار شب تاسوعا – حسین علاالدین

 

رخصت بده از داغ شقایق بنویسم

از بغض گلوگیر دقایق بنویسم

میخواهم از آن ساقی عاشق بنویسم

نم نم به خروش آیم و هق هق بنویسم

 

دل خون شد و از معرکه دلدار نیامد

"ای اهل حرم میر و علمدار نیامد"

 

در هر قدمت هر نفست جلوه ی ذات است

وصف تو فراتر ز شعور کلمات است

در حسرت لبهای تو لبهای فرات است

عالم همه از این همه ایثار تو مات است

 

از علقمه با دیده ی خونبار نیامد

"ای اهل حرم میر و علمدار نیامد"

 

سقا تویی و اهل حرم چشم به راهت

دل ها همه مست رجز گاه به گاهت

هر چند تو بودی و عطش بود و جراحت

دلواپس طفلان حرم بود نگاهت

 

سقای ادب جلوه ی ایثار نیامد

"ای اهل حرم میر و علمدار نیامد"

 

افتاد نگاه تو به مهتاب دلش ریخت

وقتی به دل آب زدی آب دلش ریخت

فرق تو شکوفا شد و ارباب دلش ریخت

با سجده ی خونین تو محراب دلش ریخت

 

صد حیف که آن یار وفادار نیامد

"ای اهل حرم میر و علمدار نیامد"

 

انگار که در علقمه غوغا شده آری

خونبار ترین واقعه بر پا شده آری

در بزم جنون نوبت سقا شده آری

دیگر پسر فاطمه تنها شده آری

 

این قافله را قافله سالار نیامد

"ای اهل حرم میر و علمدار نیامد"

 

ای علقمه از عطر تو لبریز، برادر

ای قصه دست تو غم انگیز، برادر

بعد از تو بهارم شده پاییز، برادر

برخیز! حسین آمده برخیز! برادر

 

عباس ترین حیدر کرار نیامد

"ای اهل حرم میر و علمدار نیامد"

 

حسین علاء الدین

برگرفته از وبلاگ تیشه های اشک

 

*********************

 

اشعار شب تاسوعا – وحید قاسمی

 

ناز این دلبر خوش چهره کشیدن دارد

 نمک عشق اباالفضل چشیدن دارد

 

 تیغ کافیست، ترنج از سر راهم بردار

 مات یوسف شدن انگشت بریدن دارد

 

 راضی ام! زلف بیفشان و زمین گیرم کن

 صید تو ظرفیت درد کشیدن دارد

 

 هروله سعی وصفا، یاد تو انداخت مرا

 صحن بین الحرمین ست دویدن دارد

 

 حق بده، دست به سوی کمرش بُرد حسین

 داغ تو داغ بزرگی ست،خمیدن دارد

 

 اضطراب حرم ازتشنگی مشک تو نیست

 بی علمدارشدن، رنگ پریدن دارد

 

 سربازار نباید به تو می خندیدند

 جگر گریه گریبان دریدن دارد

 

 اشکهایت سرنی حرف دل زینب بود

 مگر این چادر پر وصله خریدن دارد

 

وحيد قاسمي

 

*********************

 

اشعار شب تاسوعا – محمد رضا ناصری

 

دریای خروشان دل طوفانی توست

دریا خجل از دیده بارانی توست

مشکت شده پاره و دل تیغ هنوز

در حسرت یک بوسه زپیشانی توست

**

هر لحظه و پیوسته تو را می خوانند

لب بسته و دل خسته تو را می خوانند

لب تشنه به را ه تو نشستند عباس

طفلان زبان بسته تو را می خوانند

**

مرهم به نگاه دردمند آمده بود

بر  سینه دشمنان گزند آمده بود

از هیبت چشمان خمارت عباس

آن روز نفس به سینه بند آمده بود

**

بر قله ی عشق پرچم افراخته بود

تا شط فرات یک تنه تاخته بود

دستش که بنوشید کمی آب فرات

آن را ز حیا از قلم انداخته بود

**

ای آب میان شعله آبم کردی

خاکستر خجلت وخرابم کردی

آخر ز چه روی پاگذارم به حرم

شرمنده ی طفلک ربابم کردی

 

محمد رضا ناصری

 

*********************

 

اشعار شب تاسوعا – علی اکبر لطیفیان

 

تا می شود ز چشمه ی توحید جو گرفت

از دست هر کسی که نباید سبو گرفت

 

تو آبی و به آب تو را احتیاج نیست

پس این فرات بود که با تو وضو گرفت

 

کوچک نشد مقام تو ،نه! تازه کربلا

با آبروی ریخته ات آبرو گرفت

 

شرم زیاد تو همه را سمت تو کشید

این آفتاب بود که با ماه خو گرفت

 

دیگر برای اهل بهشت آرزو شدی

وقتی عمود ازسر تو آرزو گرفت

 

خیلی گران تمام شد این آب خواستن

یک مشک از قبیله ما یک عمو گرفت

 

از آن به بعد بود صداها ضعیف شد

ازآن به بعد بود که راه گلو گرفت

 

زینب شده شکسته غرورش،شنیده ای؟

دست کسی به کنج النگوی او گرفت

 

در کوفه بیشتر به قدت احتیاج داشت

با آستین پاره نمی شد که رو گرفت

 

علی اکبر لطیفیان

برگرفته از وبلاگ تیشه های اشک

 

*********************

 

اشعار شب تاسوعا – علی اکبر لطیفیان

 

به نام آب ، به نام فرات نام شما

من آفريده شدم كه كنم سلام شما

 

نوشته‌اند به روي جبين ما دو نفر

شما غلام حسين و منم غلام شما

 

خوشا به حال پرو بال اين كبوترها

گهي به بام حسين و گهي به بام شما

 

تو آن هميشه امامي و ما همان مأموم

به قامتي كه گرفتيم با قيام شما

 

تو ماه بودي و نزديك آبها كه شدي

تمام علقمه پا شد به احترام شما

 

هزار باده ، هزاران پياله مي روئيد

همينكه تير رسيد و شكست جام شما

 

همينكه ناله‌ي ادراك اخايتان پيچيد

شكست قامت طوبائي امام شما

 

مسير علقمه را بوي انكسار گرفت

چه حس بي رمقي بود در كلام شما

 

به حال و روز بلنداي تو چه آوردند

تمام علقمه پر گشته از تمامِ شما

 

علی اکبر لطیفیان

 

*********************

 

اشعار شب تاسوعا – علی اصغر ذاکری

 

بعد از تو...

 

 چقدر خواستنی نیست جان ِ بعد از تو

 بمانم و چه کنم در جهان بعد از تو

 

 اگر چه کـوهم اما همیشه می ترسم

 به هم بریزم با یک تکان بعد از تو

 

 چقدر خوب عزیزم! که رفتنی هستم

 وگرنه  وای به من در زمان بعد از تو

 

 به خون تک تک رگ هام تشنه اند عزیز

 تمام اینهمه نامهربان بعد از تو

 

 تو نیستی و دقایق گدازه باران است

 و مانده ام من و آتشفشان بعد از تو

 

 زمین که از غم پشتش خمید جا دارد

 همیشه گریه کند آسمان بعد از تو

 

 فقط دعام بکن کم نیاورم ای عشق

 چه سخت می گذرد امتحان بعد از تو

 

علی اصغر ذاکری

 

*********************

 

اشعار شب تاسوعا – حبیب نیازی

 

ای از همه بریده بریده بریده تر 

بنگر به پای تو نفس من بريده تر

 

از من دو دست بر کمر و از تو بر زمین   

از تو دو دیده خونی و از من دو دیده تر

 

بالای پیکر پسرم خم شدم ولی   

پائین جسم تو شده ام قد خمیده تر

 

من با اميدِ ديدنِ رويت دويده ام

اما عمود زن به سراغت دويده تر

 

داري براي مشكِ حرم ضجّه ميزني

 مشكت دريده ، بين دو ابرو دريده تر

 

رنگِ تمام منتظرانت پريده است

اما رباب از همه رنگش پريده تر

 

حبيب نيازي

برگرفته از وبلاگ من غلام قمرم

 

*********************

 

اشعار شب تاسوعا – یوسف رحیمی

 

از کار عشق این گره بسته وا نشد

باب الحوائج همه حاجت روا نشد

 

بستند راههای حرم را به روی او

می خواست تا حرم ببرد آب را نشد

 

دستان او جدا شده از پیکرش ولی

یک لحظه مشک از کف سقا رها نشد

 

ناگاه مشک آب اباالفضل را زدند

یعنی فرات قسمت آل عبا نشد

 

با مشک پاره پاره به سوی حرم نرفت

راضی به دل شکستگی بچه ها نشد

 

تیر سه شعبه بست به چشمان او دخیل

آن گونه که ز چشم رئوفش جدا نشد

 

ضرب عمود تا دل ابروش را شکافت

فرق کسی شبیه سر او دوتا نشد

 

با صورت آفتاب حرم بر زمین فتاد

آن بازوی قلم شده مشکل گشا نشد

 

آنقدر زخم فرق شریفش عمیق بود

بر روی نیزه ها سر عباس جا نشد

 

شکر خدا که پیکر او در شریعه ماند

پامال نعل تازه غروب بلا نشد

 

دیگر نصیب اهل حرم خسته حالی است

بزم شراب... جای علمدار خالی است

 

یوسف رحیمی

 

*********************

 

اشعار شب تاسوعا – مهدی نظری

 

این پهلوان با وفا آخر زمین خورد

قطعا در آن ثانیه که اکبر زمین خورد

 

من که شنیدم تیر تا بر مشک او خورد

از شرم  روی مادر اصغر زمین خورد

 

هرگز نمی فهمم چنین مرد رشیدی

با آن همه هیبت چرا با سر زمین خورد

 

افتاد پای فاطمه از روی مرکب

انگار در محراب خود حیدر زمین خورد

 

افتادن بی دست بد دردی ست والله

لشکر که دید او از همه بدتر زمین خورد

 

وقتی زمین افتاد آنجا خوب فهمید

که حضرت زهرا کنار در زمین خورد

 

وقتی علمدار حرم از اسب افتاد

دیدند بین خیمه یک خواهر زمین خورد

 

صد مرتبه از نیزه ها افتاد عباس

هر دفعه که افتاد یک دختر زمین خورد

 

چون قصه دستان او فهمید مادر

میگفت که چشمش زدند آخر زمین خورد

 

مهدی نظری

 

*********************

 

اشعار شب تاسوعا – قاسم نعمتی

 

 برسر نعش گل ام بنین غوغا شد

همه گفتند:حسین بن علی تنها شد

 

تا که حیرت زده در دشت دو دستت دیدم

گفتم از یوسف من یک اثری پیدا شد

 

صوت ادرکنی تو گم شده در هلهله  ها

این چه شوریست که درلشگریان برپاشد

 

تا که دیدم بدنت را کمرم درد گرفت

خیز از جا و ببین پشت حسینت تا شد

 

از بلندای قدت جای دو لب باقی نیست

این همه تیر کجای بدن تو جا شد

 

با چه بغضی زده این ضربه خدا می داند

که ز فرق سر تو تا به ابرو واشد

 

صورت تو اثر از چادر خاکی دارد

گوئیا سجده تو بر قدم زهرا شد

 

گوئیا لشگری از پیکر تو رد شده اند

زیر پا خطبه ترویه تو امضا شد

 

بین یک دشت تنت ریخته صاحب علمم

صحنه قتلگهت علقمه نه دریا شد

 

قاسم نعمتی

اشعار تاسوعا - روضه حضرت عباس(ع)

اشعار شب تاسوعا – علی اکبر لطیفیان

 

ای وای سایه ی سرم ازدست میرود

پشت و پناه دخترم از دست میرود

 

بی تکیه گاه می شوم و میخورم زمین

یک کوه دربرابرم از دست میرود

 

او یک تنه تمام بنی هاشم من است

با این حساب لشگرم از دست میرود

 

دارم برای غارتم آماده میشوم

ای وای من برادرم از دست میرود

 

این ضربه ی عمود ، عمود مرا کشید

از این به بعد این حرم از دست میرود

 

نزدیک میشوند به خیمه نگاه کن

دارد غرور خواهرم از دست میرود

 

علی اکبر لطیفیان

برگرفته از وبلاگ نود و پنج روز باران

 

********************

 

اشعار شب تاسوعا – حسن لطفی

 

بین سرها همه گشتیم و سری پیدا شد

حرف مردی شد و صاحب جگری پیدا شد

میکشیدند رخش را هنری پیدا شد

تا که خورشید بسوزد قمری پیدا شد

 

از ازل خاک درش هر که جگر داشته شد

بیرق رایت العباس برافراشته شد

 

فهم ایجاد نفهمید ملاقاتش را

به خدا تا نفس صبح مناجاتش را

ابر لطف است ببینید عنایاتش را

کیست اینجا نگرفته همه حاجاتش را

 

چه شکوهی چه شهودی چه شتابی دارد

خوش بحال دل زینب چه رکابی دارد

 

به علی رفته رسیده جگر شیر دَرَد

زهره ها را همه با نعره تکبیر دَرَد

سینه ی کوه به یک ضربه ی شمشیر دَرَد

باد تیغش زرهِ خصم زمین گیر دَرَد

 

دشمن انداخته بین یلان شوری را

یاد داده به همه رسم سلحشوری را

 

رفتی و پشت سرت اشک حرم در آمد

رفتی و پشت سرت چند قدم خواهر آمد

خبر از تو که نشد گریه ی اصغر آمد

باز با گریه بر او گریه مادر آمد

 

پیش گهواره نشسته است عروس زهرا

دختری گفت که باباست ولی واویلا

 

تو زمین خوردی و جرات به حرامی آمد

تو زمین خوردی و سرنیزه ی شامی آمد

پشت هم ضربه ی شان بر سر ما می آمد

تو زمین خوردی و با ناله پیامی آمد

 

پدرم از نجف آمد تو هم از خیمه بیا

مادرت آمده با قدّ خم از خیمه بیا

 

چقدر پیکر تو پیکر تو  پر دارد

بین ابروی تو سخت است ترک بر دارد

بعد تو خاک ، یتیمم روی معجر دارد

آخر آن خیمه ی تنها شده دختر دارد

 

خوب پیداست که چشم تو چرا شرمنده است

وای بر من که گلویت به تکانی بند است

 

من نبودم که تو را با زدندت می بردند

رسمشان است به غارت بدنت می بردند

نیزه در کتف فرو کرده تنت می بردند

نه فقط خود زره پیروهنت می بردند

 

رسمشان است که با نیزه بلندت بکنند

یا سنان است که با نیزه بلندت بکنند

 

تا سرت از سر نیزه به تکانی افتاد

پیش چشمان یتیمی به میانی افتاد

چشم زینب با قد کمانی افتاد

کار ما بی تو به این هرزه زبانی افتاد

 

کاش محکم تر از این خوب سرت می بستند

تا خجالت نکشی چشم ترت می بستند

 

حسن لطفی

برگرفته از وبلاگ کانون روضه

 

***********************

 

اشعار شب تاسوعا – رحمان نوازنی

 

یک مشک ، یک غیرت که از آن روبرو آمد

طفلی صدا زد بچه ها گویا عمو آمد

 

باید به استقبال آب و آبرویش رفت

وقتی عمو از جنگ آب و آبرو آمد

 

ای بچه ها اول عمو تشنه است، پس باید

اول بنوشد آب، وقتی که سبو آمد

 

شش ماهه را دور سرش باید بگردانیم

وقتی که بر رخسار اصغر رنگ و رو آمد

 

دیگر عمو را بعد ازاین سقا نمی خوانیم

دیدید خواندیم و چه اشکی از عمو آمد

 

نذر عمو این گوشوارها ، النگوها

باید به دستش داد ، وقتی دست او آمد

**

حالا زمین کربلا چشمان تر دارد

حالا پس از این خیمه های دربه در دارد

 

دستان او را از سر زینب بُریدند

حالا بگو که خیمه آیا بال و پر دارد؟

 

عباس را از علقمه آقا نیاورده

آوردنش تا خیمه گویا دردسر دارد

 

حتی زجسم  إرباً إربای علی اکبر

جسمی زهم پاشیده و آشفته تر دارد

 

در پیش چشمان حسین ای قوم نگذارید

هر نیزه ای یک تکه از عباس بردارد

 

دارد لباسش را به غارت می برد این قوم

حالا دگر ام البنین حالی دگر دارد

 

رحمان نوازنی

 

***********************

 

اشعار شب تاسوعا – علی اکبر لطیفیان

 

آب ميخواهد چه كار؟ آب آورش را پس دهيد

آي مردم ! زود عموي دخترش را پس دهيد

 

دست هايش را چرا در زير پا انداختيد؟

زودتر آن سايه بان خواهرش را پس دهيد

 

لشگر ِ بي آبرو ، اين آبرو ريزي بس است

مشك ، يعني آبروي مادرش را پس دهيد

 

گم شده اعضاي او از ضربه ي سختِ عمود

خاكهايِ علقمه چشم ترش را پس دهيد

 

دستمالي بود تا سر را به هم نزديك كرد

لااقل عمامه ي رويِ سرش را پس دهيد

 

آن شبي كه ميدود در بين صحرا دخترش

آبروداري كنيد و معجرش را پس دهيد

 

آه ميبيند نگاهِ مادري در خيمه ها...

كم پريشانش كنيد و اصغرش را پس دهيد

 

علي اكبر لطيفيان

برگرفته از وبلاگ من غلام قمرم

 

***********************

 

اشعار شب تاسوعا

 

آسمان پیش نگاه تر من می لرزد

تو زمین می خوری و پیکر من می لرزد

 

خبرت را به سوی خیمه هراسان بردند

خیمه از حال دل مضطر من می لرزد

 

دست من نیست کنار تو زمین می افتم

زانویم از غم آب آور من می لرزد

 

تیر در چشم تو چون خورد سپاهم آشفت

صف مژگان تو نه لشکر من می لرزد

 

چون عطش شعله کشد لرزه به تن می افتد

بین گهواره علی اصغر من می لرزد

 

بعد تو دست حرامی به حرم باز شده

بی سبب نیست تن دختر من می لرزد

 

دشمن از کشتن تو فکر جسارت کرده

رفتی و بی تو دل خواهر من می لرزد

 

برگرفته از سایت دوستداران حاج منصور

 

***********************

 

اشعار شب تاسوعا – سعید خرازی

 

گر نخیزی تو زجا ، کار ِحسین سخت تر است

نگران حرمم ، آبرویم در خطر است

 

قامتِ خم شده را هر که ببیند گوید:

بی علمدار شده ، دستِ حسین بر کمر است

 

داغ اکبر رمق از زانوی من بُرد ولی

بی برادر شدن از داغ پسر سخت تر است

 

دست از جنگ کشیدند و به من میخندند

تو که باشی به بَرَم باز دلم گرم تر است

 

نیزه زار آمده ام یا تو پُر از نیزه شدی

چو ملائک بدنت پُر شده از بال و پر است

 

پیش ِ من با سر مُنشَق شده تعظیم نکن

که خدا هم ز وفاداری تو با خبر است

 

علقمه پر شده از عطر ِ گل ِ یاس ، بگو

مادرم بوده کنارت که حسین بی خبر است

 

به تو از فاصله ی یک قدمی تیر زدند

قد و بالایِ رَسا هم سببِ دردسر است

 

اصغر از هلهله کردن بدنش میلرزد

گر بداند که تو هستی کمی آرام تر است

 

تیر باران که شدی یادِ حسن افتادم

دستت افتاده ز تن ، فرق تو شق القمر است

 

وعده ی ما به نوک نیزه به هر شهر و دیار

که به دنبال سرت خواهرمان رهسپر است

 

سعيد خرازي

برگرفته از وبلاگ من غلام قمرم

 

***********************

 

اشعار شب تاسوعا – علی اکبر لطیفیان

 

همین که نام بلندش کنار من پیچید

میان هر دو جهان اعتبار من پیچید

 

شهاب هر چه رها شد به جان خویش خرید

ز بس که ماه حرم در مدار من پیچید

 

قرار بود خرابش کند امان نامه

چه لحظه ها به خودش در کنار من پیچید

 

همین که رفت، نشستم به روی دست زدم

خدا به خیر کند! کار و بار من پیچید

 

دخیل طفل رباب مرا نشانه گرفت

همین که تیر به مشک نگار من پیچید

 

سرش که ریخت سر شانه اش، به دنبالش...

صدای گریه ی بی اختیار من پیچید

 

سر عمود سرش را به هر طرف می برد

ز بس که رفت و به گیسوی یار من پیچید

 

گه فرود که برگشت، علتش این بود

رکاب اسب به پای سوار من پیچید

 

کنار علقمه وقتی روی زمین افتاد

صداش بیشتر از انتظار من پیچید

 

شکستنش کمرم را شکست و جار زدند

قدم، قدم، خبر انکسار من پیچید

 

علی اکبر لطیفیان

 

***********************

 

اشعار شب تاسوعا – نادر حسینی

 

پایش ستون خیمه ی هفت آسمان بوده است

دستش همیشه دستگیر این و آن بوده است

 

اطراف خیمه رد پاهایی از او مانده است

چندین شبانه روز حتما پاسبان بوده است

 

این رد پاها،  رد پای شخص عادی نیست

این شخص معلوم است خیلی پهلوان بوده است

 

هر جا که رفته رد پای کودکی هم هست

این پهلوان پیداست خیلی مهربان بوده است

 

اما نمیدانم چرا این آدم عاشق

هر جا که او رفته است تیری در کمان بوده است

 

هرگز موافق نیستم او تشنه هم بوده است

این ساقی عطشان خودش آب روان بوده است

 

اینکه چگونه مشک را از آب پر کرده است

دیگر بماند؛  این خودش یک داستان بوده است

 

از طرز آب ریخته بر رد پای او

پیداست مشکش یک زمانی بر دهان بوده است

 

یک مادری هم این طرف ها آمده حتما

این مادر انگاری که خیلی هم جوان بوده است

 

یک نامه ی کوفی میان دشت پیدا شد

در متن نامه آمده او در امان بوده است

 

نادر حسینی

 

***********************

 

اشعار شب تاسوعا – محسن مهدوی

 

من آب را وقتی فراهم کرده بودم

دل را تهی از ماتم و غم کرده بودم

 

قبل از زمانی که بریزد آبرویم

 نذرش همه دار و ندارم کرده بودم

 

آقا اگر در دستهایم بود شمشیر

 من شرّشان را از سرت کم کرده بودم

 

دست مرا بستی تو با حرفت وگرنه...

حیوان صفتها را من آدم کرده بودم

 

فرصت اگر من داشتم با رخصت از تو

دنیای آنها را جهنم کرده بودم

 

چیز عجیبی نیست چشمم را دریدند

این صحنه را قبلاً مجسم کرده بودم

 

با ضربۀ گرزی سرم پاشید از هم

وقتی برای مشک سر خم کرده بودم

 

تیری سه شعبه زحمت من را هدر داد

با اینکه مشکی پُر فراهم کرده بودم

 

محسن مهدوی

 

***********************

 

اشعار شب تاسوعا – وحید قاسمی

 

آب شرمنده ی لبت عباس

تشنگی مُرد از خجالت تو

مرد و مردانگی برای ابد

رفت زیر بلیط غیرت تو

**

 به ازاین باش با بَدان؛انگار

باب حاجات بهتر از مایی

جمله ام از حسادت است آقا

بیشتر مال ارمنی هایی

**

آبرودار آسمان هایی

مهربان ِعشیره ی احساس

در شکوه مقامت آوردند :

رَحِم الله عَمی العباس

**

عشق مدیون جان فشانی هات

معرفت از ازل گرفتارت

شیر ام البنین حلالت باد

تا قیامت ادب بدهکارت

**

پدر مشک های دلواپس

ساقی بی شراب و پیمانه

دختری منتظر نشسته؛ بیا

حُرمت قول های مردانه

**

کوری چشم حرمله برخیز

یاعلی! شاه لشگرش پاشید

غیرت الله! خواهرت زینب

خاک غم روی معجرش پاشید

**

یا علی! شاه بی علمداراست

چند متری شیب گودال است

پای دشمن به خیمه ها وا شد

این صداها؛ فغان خلخال است

**

من بمیرم که هرکس و ناکس

روی تو تیغ می کشد عباس

دست هایت چه نعمتی بودند

چادری جیغ می کشد عباس

 

وحید قاسمی

 

***********************

 

اشعار شب تاسوعا – رضا قربانی

 

خدا كند كه كسي تير اينچنين نخورد

بدون دست به يك لشگرِ لعين نخورد

 

سه شعبه تا كه رها شد نشستم و گفتم

خدا كند كه به آن چشم ِ نازنين نخورد

 

بدونِ دستْ كسي كه تنش پُر از تير است

خدا كند ز بلندي فقط زمين نخورد

 

كنار ِ پيكرت افتاده استخوانِ سرت

خدا كند كه كسي گُرز ِ آهنين نخورد

 

به رويِ دست زدم تا كه دادمت از دست

بدونِ تو كه كسي آب بعد از اين نخورد

 

رضا قربانی

 

***********************

 

اشعار شب تاسوعا – قاسم نعمتی

 

خوردی زمین و حیثیت لشکرم شکست

اصلی ترین ستون خیام حرم شکست

 

فریاد های «انکسری» بی دلیل نیست

در اوج درد تکیه گه آخرم شکست

 

از ناله های «یا ولدی» در کنار تو

معلوم شد که باز دل مادرم شکست

 

درد مرا فقط پدرم درک می کند

دیدم چگونه بال و پر جعفرم شکست

 

ساق عمود در سر تو گیر کرده است

نعره زنم که وای سر حیدرم شکست

 

تو در میان علقمه از پا نشستی و

در بین خیمه ها سپر خواهرم شکست

 

وقتی عمود خیمه کشیدم سکینه گفت:

دیدی غرور ساقی آب آورم شکست

 

آن شب که سوخته ها همه دور زینب اند

گوید عمو کجاست ببیند سرم شکست

 

وقتی شتاب سیلی و مرکب یکی شدند

هر جفت گوشواره، زیر معجرم شکست

 

قاسم نعمتی

اشعار تاسوعا - روضه حضرت عباس(ع)

اشعار تاسوعا - روضه حضرت عباس(ع)

 

سپاه دشمن از قلب من خبر دارد

تو روی خاکی و حالا جگر دارد

 

بلند شو عباس این سپاه غارت به

تمام دار و ندار حرم نظر دارد

 

کنار دست تو من روی خاک افتادم

حرم چطور از این دست ، دست بر دارد

 

رسیده حرمله تا خیمه ها و میدانی

برای بعد تو چه نقشه ای به سر دارد

 

بلند شو که ببینند روی پایم من

هنوز زینب کبرای ما سپر دارد

 

بلند شو که نگردد رقیه آواره

برای دخترم این خارها ضرر دارد

 

بلند شو که بلاها تمام آمده اند

غم تو از همه شان درد بیشتر دارد

 **

قرار آخر ما با تو بود برگردی

بدون بدرقه رفتی که زود برگردی

 

قرار بود اگر رفتی و مقابل تو

به سمت علقمه راهی نبود برگردی

 

قرار بود کمی رفع تشنگی بکنی

نفس بگیری و از پیش رو برگردی

 

قرار بود که حتی اگر هم آبی هم

نداشت مشک تو ، با این وجود برگردی

 

قرار بود تو باشی و هرکجا رفتی

نیامده علمت تا فرود برگردی

 

بنا نبود که حالا که دست تنهایم

در این نماز به حال سجود برگردی

 

بنا نبود تو هم مثل اکبر من

با سر شکسته به ضرب عمود برگردی

 **

رسیده کار به آخر ؟ خدا به خیر کند

حسین مانده و لشگر ؟ خدا به خیر کند

 

بلند شو که پناهی برای خواهرمان

نمانده است برادر ، خدا به خیر کند

 

رباب دلهره دارد که دیر برگردی

چه میشود علی اصغر ؟ خدا به خیر کند

 

تو بودی و سرِ پا بودم این شده ام حالا

قدم خمیده برادر خدا به خیر کند

 

کسی اگر تو نباشی نمیکند رحمی

به این همه زن و دختر خدا به خیر کند

 

رقیه ، زینب ، خلخال ، گوشواره ، حرم

سکینه ، چادر ، معجر خدا به خیر کند

 

سرت شکسته و غرق جراحت است به نی

چگونه می رود این سر خدا به خیر کند

 

اجرا شده توسط حاج محمود کریمی در شب تاسوعا 94

 

*********************

 

اشعار شب تاسوعا - حسن لطفی

 

برادری به زمین بود و بال و پَر میزد

برادری به سرش بود و هِی به سر میزد

 

برادری به زمین از لبش جگر می ریخت

برادری به سرش داد از جگر میزد

 

چقدر چین و چروک است رویِ این صورت

کنار هلهله ها دست بر کمر میزد

 

دو دست در بغل و یادِ مادرش می کرد

دوباره حرف در و چوبِ شعله ور می زد

 

رشید بودنِ او کار دست زینب داد

گره به معجرِ طفلانِ بی خبر میزد

 

کشید تیر به زانو و چشمهایش ریخت

سه شعبه زخم خودش را عمیق تر میزد

 

کمی ز ساقه یِ هر تیر از دو سو پیداست

کسی که بغض علی داشت تا به پَر میزد

 

برای خاطر هشتاد و چهار خانم بود

اگر حسین نشسته به روی سر میزد

 

حسن لطفی

برگرفته از وبلاگ حسینیه

 

*********************

 

اشعار شب تاسوعا –  رضا قربانی

 

عمود خوردی و سرو صنوبرم پاشید

صدا زدی که بیا کاسه ی سرم پاشید

 

همینکه تا برسم قطعه قطعه ات کردند

قد بلند امیر دلاورم پاشید

 

کنار علقمه تا لشگر کمانداران

تورا به نخل که بستند لشگرم پاشید

 

چهار هزار کماندار پیش چشمانم

چقدر تیر به جسم برادرم پاشید

 

دم وداع که رفتی ز خیمه پشت سرت

دو کاسه گریه ی افسوس دخترم پاشید

 

همینکه دست تو بر روی خاکها افتاد

به دست حرمله حلقوم اصغرم پاشید

 

رقیه فاتحه ی گوشواره اش را خواند

خبر رسید که افتاده ای حرم پاشید

 

علی اکبر من… قاسم ام… ابالفضلم….

برای حفط النگوی خواهرم پا شید

 

پس از تو امنیت یک قبیله در خطر است

کفیل زینب کبری، “عقیله” در خطر است

 

رضا قربانی

برگرفته از سایت حدیث اشک

 

********************

 

اشعار شب تاسوعا –  علی اکبر لطیفیان

 

حالا که ميرى ىه وقت دير نکنى

جلوى خيمه من و پير نکنى

من به تو تکيه زدم... با رفتنت

کوه من، من و زمينگير نکنى

**

"تا" بشى و "تا" بشيم چه فايده؟!

سير بشيم تنها بشيم چه فايده؟!

اگه صدتا صدتا مشک آب بيارى

ولى بى سقا بشيم چه فايده؟!

**

همه از دست تو آبرو ميخان

خاک پاهات و برا وضو ميخان

اگه آب نشد نشد، پاشو بيا

بچه ها آب نميخان عمو ميخان

**

يه تار موت و به دنيا نميدن

چشمات و به صدتا دريا نميدن

به تو قول ميدن تموم دخترام

بميرن معجر به اينها نميدن

**

به سرت عمود آهنين زدن

تو حسين شدى برا همين زدن

کمر تو کمر من و شکست

تا زمين خوردى من و زمين زدن

**

اى علمدار تو رو با علم زدن

قد و بالاى تو رو بهم زدن

چهار هزار کمون بدست يکى يکى

اومدن روى تنت قدم زدن

**

صدامو تا نشنيدن كاري بكن

گريمو تا نديدن كاري بكن

صداي اسباشونو نميشنوي

دم خيمه رسيدن كاري بكن

**

نزن اين نيزه ها رو با پا عقب

خودتو هي ميكشي چرا عقب

تير تو چشمت بود و افتادي حالا

از جلو درش بيارم يا عقب؟!

**

تو مگه قرار نبود دير نکنى

جلوى خيمه من و پير نکنى

تو مگه قرار نبود با رفتنت

کوه من منو زمينگير نکنى؟

**

روي پام چشماي درياتو نكش

اينقدر روي زمين پاتو نكش

كاريه كه شده پس گريه نكن

اينقدر به مشك چشماتو نكش

**

قطره قطره جمع شو دريا شو بريم

دوباره خوش قد و بالا شو بريم

بخدا بچه ها از تو راضي ان

همشون منتظرن پاشو بريم

**

وقتشه لرزش پامو ببينن

كمره انگشت نمامو ببينن

بهتره حالا نرم به خيمه ها

نميخوام كه گريه هامو ببينن

 

علی اکبر لطیفیان

 

********************

 

اشعار شب تاسوعا –  قاسم صرافان

 

رفتی و این ماجرا را تا فصل آخر ندیدی

 عباس من! دیدی اما مانند خواهر ندیدی

 

 آن صورت مهربان را، محبوب هر دو جهان را

 وقتی غریبانه می‌رفت بی یار و یاور ندیدی

 

 آری در آوردن تیر بی دست از دیده سخت است

 اما در آوردن تیر از نای اصغر ندیدی

 

 حیرانی یک پدر را با نعش نوزاد بر دست

 آن بهت و ناباوری را در چشم مادر ندیدی

 

 شد پیش تو نا امیدی، تیر نشسته به مشکت

 مثل من اطراف عشقت انبوه لشکر ندیدی

 

 بر گودی گرم گودال خوب است چشمت نیفتاد

 چون چشم ناباور من دستی به خنجر ندیدی

 

 دلخونی اما برادر دلخون‌تر از من کسی نیست

 آخر تو بر خاک صحرا مولای بی سر ندیدی

 

 قلبت نشد پاره پاره، آن شب خرابه نبودی

 آنجا سر یک پدر را در دست دختر ندیدی

 

 سقا! تو ساغر ندیدی، در تشت زر، سر ندیدی

 جای نیِ خیزران بر لبهای دلبر ندیدی

 

 قاسم صرافان

 

*******************

 

اشعار شب تاسوعا –  محسن حنیفی

 

برای آینه بودن که انتخاب شدم

چو ماه مطلع انوار آفتاب شدم

 

مرا هر آینه ذُخرالحسین می خواندند

دعای فاطمه بودم که مستجاب شدم

 

امان که مشک تهی آب روی من را ریخت

من از خجالت لب های تشنه آب شدم

 

ابوتراب شدم تا به خاک افتادم

اسیر کینه ی قوم بنی شراب شدم

 

چقدر نیزه تشنه به جان من افتاد

که جرعه جرعه پر از زخم بی حساب شدم

 

به جای دست بریده دو بال سهمم شد

پناه روسری و خیمه و حجاب شدم

 

دلم شکسته سرم را به حرمله دادند

که مزد ذبح علی کودک رباب شدم

 

امان ز شمر و امان نامه...حال هم که سرت

خجل ز نسبت خود با بنی کلاب شدم

 

محسن حنیفی

برگرفته از وبلاگ حسینیه

 

********************

 

اشعار شب تاسوعا –  سید پوریا هاشمی

 

با وجودت در هجوم درد سنگر داشتم

دست تو در دست هایم بود شَهپَر داشتم

گرچه در دل داغ قاسم، داغ اکبر داشتم

لا اقل دلخوش به این بودم برادر داشتم

 

تکیه گاه شانه ی مجروح من بودی اَخا

تو برای قلب من مثل حسن بودی اَخا

 

جان من در علقمه افتاده ای جانم بیا

من اسیر شام تارم ماه تابانم بیا

رحم کن عباس بر حال پریشانم بیا

من اگر گفتم که سقا شو پشیمانم بیا

 

تشنگی سخت است اما بی کسی مشکل تر است

به حرم برگرد که در خیمه هایم محشر است

 

از نفس افتاده ام که با تقلا میرسم

تشنه لب دارم سر بالین سقا میرسم

قامتم خم میشود بالا سرت تا میرسم

بوی زهرا میرسد هر وقت اینجا میرسم

 

حال و روز پیکرت از جوشنت معلوم بود

لطف مادر از برادر گفتنت معلوم بود

 

تیرهایی که سریعا پیکرت را میشکست

داشت زیبایی چشمان ترت را میشکست

پابه پای چشم قلب مادرت را میشکست

گرز آهن آن زمانیکه سرت را میشکست

 

ناگهان دیدم رباب از خیمه اش بیرون دوید

برسرش زد گریه کرد و از جگر آهی کشید

 

تیر بود و تیر بود و تیر بود و تیر بود

چشم تا می دید روبَه دور جسم شیر بود

طاق ابروی قمر مجروح از شمشیر بود

تیر درآوردن از چشم تو بی تاثیر بود

 

دست سویش میبرم دردت مکرر میشود

حال و روز کاسه چشم تو بدتر میشود

 

بعد تو دیگر زمان هتک حرمت میشود

خیمه ها از حملۀ اشرار غارت میشود

وای من بر چادر زینب جسارت میشود

از کنیزی بردن و تحقیر صحبت میشود

 

خیز و از این لشگر بی عافطه جان را بگیر

هرزه چشمند این جماعت چشم هاشان را بگیر

 

سید پوریا هاشمی

برگرفته از وبلاگ حسینیه

 

********************

 

اشعار شب تاسوعا –  احمد علوی

 

رو کرده هر آیینه به آیین اباالفضل

هرکس که مسلمان شده با دین اباالفضل

 

از جانب خورشید به من مرحمتی شد

گوش سپردم به فرامین اباالفضل

 

لب تشنگی آل عبا چیز کمی نیست

از منظر چشمان جهان بین اباالفضل

 

ای کودک شش ماهه که در لحظه ی رفتن

لبخند تو شد مایه تسکین اباالفضل

 

شرمندگی از اهل حرم هست پدیدار

از حالت پیشانی پرچین اباالفضل

 

زیباتر از این چیست که در معرکه ی عشق

زهرا برسد بر سر بالین اباالفضل

 

هستی گدایان در خانه ی عباس

هستیم به عالم همه مسکین اباالفضل

 

او باعث و بانی شده تا شعر بگویم

دریای معانی شده تا شعر بگویم

 

احمد علوی

 

********************

 

اشعار شب تاسوعا –  سید پوریا هاشمی

 

حرف چشمان تو باشد حال شعرم دیگر است

صبحت از محشر شده پس حال من هم محشر است

 

چشم و ابروی تو ما را تا خود" توحید" برد

خالق زیبایی تو مطمئنا "اکبرست"

 

هرکسی روزی خور دست تو شد پرواز کرد

دست هایت درکرامت همطراز شهپر است

 

من خودم دیدم که اسم ارمنی عباس بود

گفت هرچه دارم از لطف و عطای این در است

 

این بنفسی انت از سوی امامت شاهدست

حضرت عباس ما از انبیا هم برتر است

 

خطبه ات بر بام کعبه اعتبار شیعه هاست

هرکه بر یک جمله آن گوش نسپارد کر است

 

هم مسیحی هم کلیمی نذر نامش میکنند

واقعا آقای ما آرامش هر مضطر است..
..

 

خوش قد و بالایی و در نوجوانی خودت

جامه تو کاملا قالب به جسم حیدر است

 

روز محشر برتمام خلق روشن میشود

پرچم آقای ما از کل پرچم ها سر است

 

مزد شرم از خیمه ها را میدهد زهرا به تو

قطره های آب مشکت آب حوض کوثر است

 

هر کجای پیکرت را بنگرم زخمی به جاست

روی جسم لشگر من جای پای لشگر است

 

بعد تو وای از نگاه خیره نامحرمان

تو پر از تیری و شد بالا سرت قدم کمان

 

سید پوریا هاشمی

 

********************

 

اشعار شب تاسوعا –  احمد علوی

 

طفلان حرم بعد تو ماتم زده بودند

خواب همه را بعد تو برهم زده بودند

 

با حال پریشان و دل شعله ور از آه

آتش به دل عالم و آدم زده بودند

 

در خیمه فقط حرف عمو بود و عمو بود

آه از تو فقط از تو فقط دم زده بودند

 

بعد از تو چه سخت است بخواهم بنویسم

بر صورتشان سیلی محکم زده بودند

 

آن روز غم انگیزترین روز جهان شد

آن روز ملائک همگی غم زده بودند

 

نام تو پس از نام حسین بن علی بود

بر سر در هر خیمه دو پرچم زده بودند

 

انگار علی بود نه انگار تو بودی

سقای حرم میر و علمدار تو بودی

 

احمد علوی