اشعار رحلت (شهادت) پیامبر اعظم(ص)

اشعار رحلت حضرت رسول(ص) - مسعود اصلانی

 

داغی اگر نبود که گریان نمی شدیم

لطفی اگر نبود مسلمان نمی شدیم

 

 یا ایّها الرّسول بدون دعای تو

از پیروان عترت و قرآن نمی شدیم

 

یا اینکه گوشه چشم اباالفضل تو نبود

ما از تبار حضرت سلمان نمی شدیم

 

بی حب خاندان تو در خانه ی کرم

جایی نداشتیم و مهمان نمی شدیم

 

ما امت توأیم و علی هم کنار توست

  آیینه ات نبود نمایان نمی شدیم

 

ما پای غربت نوه هایت نشسته ایم

ور نه شبیه نم نم باران نمی شدیم

 

هم ناله های امشب مولای امتیم

ما سوگوار رحلت بابای امتیم

 

در جان مسلمین چو آذر گذاشتند

بر جان شیعیان دو برابر گذاشتند

 

آه از نهاد اهل ولایت بلند شد

بر سینه تا که داغ پیمبر گذاشتند

 

آقای من بزرگ قبیله ز داغ تو

بر روی خاک عرصه ی محشر گذاشتند

 

هستی گریست تا نوه هایت رسیده و

با گریه روی سینه ی تو سر گذاشتند

 

تو باغبان امتی و جای اجر تو

یک شاخه یاس را وسط در گذاشتند

 

با رفتنت مصیبت زهرا شروع شد

داغ پسر به سینه ی مادر گذاشتند

 

در کوچه ها غرور علی را کسی شکست

در کوچه بود فاطمه روی زمین نشست

 

 مسعود اصلانی

 

*******************

 

اشعار رحلت حضرت رسول اکرم(ص) - مجتبی روشن روان

 

از سراپای مدینه گِل غم میریزد

اشک از دیده ی غم بار حرم میریزد

از نگاه نگران، برق الم میریزد

خوب پیداست که باران ستم میریزد

آه آرامش زهراست به هم میریزد

 

سایه ی خنده از این گلکده کم کم برود

یا قرار است که پیغمبر اکرم برود ؟

 

نور از خنده لب های ترش می بارید

از گرفتاری امت به جزا میترسید

دربه در، در پی ارشاد بشر میگردید

مثل او هیچ رسولی غم و اندوه ندید

 

در دلم شور عجیبی ست نمیدانم چیست

در گلو بغض عجیبی ست نمیدانم چیست

 

دخترت زار به سر میزند ای وای دلم

در دلم غصه شرر میزند ای وای دلم

پدرم حرف سپر میزند ای وای دلم

حرف از داغ پسر میزند ای وای دلم

یک نفر آمده در میزند ای وای دلم

 

دل بریدن ز تو بابا بخدا آسان نیست

بعد تو واسطه ی وحی خدا با ما کیست؟

 

این جوان کیست که از دیدن رویش در دل

غصه داخل شده و خنده ز لب شد زائل

آه یارب شده انگار صبوری مشکل

گفت با لحن غریبانه ولی چون سائل :

با اجازه بگذارید بیایم داخل

 

با ادب آمد و در پیش پدر زانو زد

پرده از صورت پوشیده ی خود یک سو زد

 

مژده ای رحمت رحمان که سحر نزدیک است

ای رسول مدنی وقت سفر نزدیک است

شب بیچارگی نسل بشر نزدیک است

به علی هم برسان روز خطر نزدیک است

وقت آتش زدن یاس و تبر نزدیک است

 

پدر آماده رفتن به سماوات ولی

نگران است برای غم فردای علی

 

تکیه بر دست علی زد گل باغ ایجاد

نظری کرد به زهرا و دوباره افتاد

آه از سینه افلاک برآمد هیهات

به علی فاطمه را باز امانت میداد

داشت اما خبر از غصه زهرا ای داد

 

این همه بی کسی ای وای سرم درد گرفت

دل سرشار غم شعله ورم درد گرفت

 

او ز فردای حسین و حسنش داشت خبر

از خزان گشتن باغ و چمنش داشت خبر

از به آتش زدن یاسمنش داشت خبر

از غم حیدر خیبر شکنش داشت خبر

از حسین و بدن بی کفنش داشت خبر

 

اشک از دیده فرو ریخت و روحش پر زد

پر زد و دختر مظلومه ی او بر سر زد

 

مجتبی روشن روان

 

*********************

 

اشعار رحلت حضرت رسول اکرم(ص) – قاسم نعمتی

 

از سوزِ تب توانی به پیکر نداشتی

فکری به غیر فاطمه در سر نداشتی

 

یادِ خدیجه می کنی و آه می کشی

یعنی که تاب دوریِ همسر نداشتی

 

بعد از غدیر و توطئه هایِ منافقین

دلشوره جز غریبی حیدر نداشتی

 

میخواستی سفارش حقِ علی کنی

امّا چه فایده که تو یاور نداشتی

 

عمری برای اینکه هدایت شوند خلق

در سینه غیر یک دلِ مضطر نداشتی

 

وقتی صدایِ فاطمه آمد که سوختم

در عرش میشنیدی و باور نداشتی

 

رفتی از این دیار وَ اِلّا به یک نفس

تابِ صدایِ نالۀ دختر نداشتی

 

مسمار داغ بود و لب از سینه برنداشت

آنجا مگر بهشت مُعطّر نداشتی

 

پنجاه سالِ بعد مشخص شود چرا

از روی سینه جسمِ حسین بر نداشتی

 

وقتی عدو محاسن او را گرفته بود

از ره رسیدی عمّامه بر سر نداشتی

 

زینب نیابتاً ز تو بوسید آن گلو

زیرا که تابِ بوسۀ حنجر نداشتی

 

قاسم نعمتی

 

 

******************

 

اشعار رحلت حضرت رسول اکرم(ص) – یوسف رحیمی

 

يک مدينه اندوه

 

ملکوت نگاه بارانيت

راوي يک مدينه اندوه است

سالياني است از غم غربت

خاطر خسته‌ي تو مجروح است

**

اين اهالي ظلمت دنيا

مردمان قبيله‌ي وهمند

در سلوک هدايت و رحمت

اشتياق تو را نمي فهمند

**

ماتم اين شکنجه هاي کبود

غصه ها بي مجال پيرت کرد

سينه‌ي غرق نور و سنگ ستم

داغ چندين بلال پيرت کرد

**

بي کسي خو گرفته بود آقا

با اهالي شعب دلتنگي

مي شکستي چنان غريبانه

در حوالي شعب دلتنگي

 **

ديده هر دم غروب عام الحزن

چشم باراني و پُر ابرت را

تو چه کردي در اين غريبستان

که خدا مي ستود صبرت را

 **

با عمو در دل پريشانت

حس آرامش عجيبي بود

آه ديگر پس از ابوطالب

مکه زندان بي شکيبي بود

**

داغها ياس بيقرارت را

در غم خود سهيم مي کردند

مادري را به عرش مي‌ بردند

دختري را يتيم مي کردند

**

ماه عالم بگو چه آورده

به سر تو محاق خاکستر

دختر تو چقدر دلخون شد

بر سرت ريخت داغ خاکستر

**

خوب ديدي ميان اين مردم

دم به دم جوشش عواطف را

بوسه‌ي سنگ و زخم پيشانيت

غصه پر کرده بود طائف را

 **

قلبتان را چقدر مي آزرد

داغدار غم اُحد بودن

زخمي از عهد بي بصيرت‌ ها

خسته از همرهان خود بودن

 **

ناگهان بر تن تو گل کردند

زخمها لاله ها شقايقها

لب و دندان تو شده مجروح

آخر از لطف اين منافقها

**

چه کشيدي در آن غروبي که

تن مجروح حمزه را ديدي

دلت آقا کدام سو مي رفت

بر دلش زخم نيزه را ديدي

**

ديد خيبر که گفتي آزاده

آب را بر کسي نمي بندد

گرچه از فرقه‌ي يهودي ها

به اسيران کسي نمي خندد

**

همه ديدند روز خندق هم

رحم و آزادگي شعارت بود

در مرام تو پيکر کشته

ايمن از غارت و جسارت بود

**

بر سر و سينه و گلوي حسين

بوسه هايت چقدر معروف است

روضه خوان را ببخش آقا جان

روضه از اين به بعد مکشوف است

**

با تماشاي قد و بالايش

از نگاه تو آرزو مي ريخت

آه ، ناگاه اگر زمين مي خورد

آسمان بر سرت فرو مي ريخت

**

پيش چشمت محاصره کردند

پيکر ماه بي پناهت را

خوب تکريم کرد امت تو

نيزه در نيزه بوسه گاهت را

**

زينت شانه هاي تو حالا

شده پامال نعل مرکب ها

آيه آيه، ورق ورق، پرپر

ارباً اربا، مقطع الأعضا

**

سر خورشيد غرق خونت را

روي نيزه ببين چهل منزل

بارش سنگ ها چه خواهد کرد

با لبي نازنين چهل منزل

**

خون او خون تازه اي جوشاند

در رگ دين و مکتبت آقا

تا ابد شور نهضتش باقي‌ست

تا ابد کُلّ يومٍ عاشورا

 

یوسف رحیمی

 

*******************

 

اشعار رحلت حضرت رسول اکرم(ص) –یوسف رحیمی

 

آمدی با تجلّی توحید

به زمین آوری شرافت را

ببری از میان این مردم

غفلت و کفر و جاهلیت را

**

ولی افسوس عدّه ای بودند

غرق در ظلمت و تباهی ها

در حضور زلال تو حتّی

پی مال و مقام خواهی ها

**

سال ها در کنار تو امّا

دلشان از تب تو عاری بود

چیزی از نور تو نفهمیدند

کار آن ها سیاهکاری بود

**

در دل این اهالی ظلمت

کاش یک جلوه نور ایمان بود

بین دل های سخت و سنگیِ‌شان

اثری از رسوخ قرآن بود

**

چه به روز دل تو آورده

غفلت نا تمام این مردم

در دل تو قرار ماندن نیست

خسته ای از مرام این مردم

**

آخرین روزها خودت دیدی

فتنه ای سهمگین رقم می خورد

و شکوه سپاه پر شورت

باز با خدعه ها به هم می خورد

**

پیش چشمان گریه پوشت باز

بیرق ظلم را علم کردند

ساحتت را به تهمت هذیان

چه وقیحانه متهم کردند

**

لحظه های وداع تو افسوس

دل نداده کسی به زمزمه ات

یک جهان راز و یک جهان غم داشت

خنده ی گریه پوش فاطمه ات

**

بعد تو در میان اصحابت

چه می آید به روز سیره ی تو

می روی و غریب تر از پیش

بین نامردمان عشیره ی تو

**

خوش به حال ستارگانی که

با طلوع تو رو سپید شدند

از تب فتنه در امان ماندند

در رکاب شما شهید شدند

**

می روی و در این غریبستان

بی تو دق می کنند سلمان ها

دست های علی و زخم طناب

وای از این ظاهراً مسلمان ها

**

راه توحیدی ولایت را

همگی سد شدند بعد از تو

جز علی و فدائیان علی

همه مرتد شدند بعد از تو

**

حیف خورشید من به این زودی

حرف هایت ز یاد می رفت و ...

در کنار سقیفه ی ظلمت

هستی تو به باد می رفت و ...

**

شاهدی این همه مصیبت را

این غم و درد بی نهایت را

آه اما کسی نمی شنود

غربت سرخ ناله هایت را:

**

چه شده از بهشت روشن من

این چنین بوی دود می آید

از افق های چشم مهتابم

ناله هایی کبود می آید

**

این همان کوثر است ای مردم

پس چه شد حرمت ذوی القربی

آه آیا درست می بینم

آتش و بال چادر زهرا

**

آه تنها سه روز بعد از من

اجر من را چه خوب ادا کردید

بر سر یاس دامن یاسین

بین دیوار و در چه آوردید

**

غربت تو هنوز هم جاری‌ست

قصّه ی تلخ خواب این مردم

منتظر در غروب بی یاری ‌ست

سال ها آفتاب این مردم

 

یوسف رحیمی

 

*******************

 

اشعار رحلت پیامبراعظم (ص) – وحید قاسمی

 

پیغمبراهل بکاء

 

در ماتم فراق پدر گریه میکنم

همراه شمس و نجم و قمرگریه میکنم

 

شب ها و روزها زغمش مویه میکنم

تا آخرین  توان بصر گریه میکنم

 

خواب شبانه ازسر زهرا پریده است

مانند شمع تا به سحر گریه میکنم

 

داغی عظیم دیده ام ای مردمان شهر

با لحن جانگدازی اگر,گریه میکنم

 

پیغمبر طوایف اهل بکاء شدم

قدر تمام اشک بشر گریه میکنم

 

خشکد اگر که چشمه ی اشکم دوباره من

با دیده های سرخ جگر گریه میکنم

 

وحید قاسمی

 

******************

 

اشعار رحلت پیامبر اعظم(ص) - کمال مومنی

 

کم گریه کن که گریه امانت بریده است

گویا که وقت رفتن بابا رسیده است

 

 حق داری از غمش به سرو سینه می زنی

چون مثل او کسی به دو عالم ندیده است

 

 در روز آخرش چه شده این چنین نبی

جز اهل بیت تو زهمه دل بریده است

 

 بر روی سینه اش حسنین ناله می زنند

اشکش بر ای هر دو زغم ها چکیده است

 

 برگو که مرتضی چه شنیده کنار او

رنگش چنین زطرح مسائل پریده است

 

 اینجا همه برای شما گریه می کنند

چون از سقیفه بوی جسارت وزیده است

 

 این روزها به پشت در خانه ات مرو

گویا عدو که نقشه ی قتلت کشیده است

 

 جان حسین و جان حسن جان مرتضی

کم گریه کن که گریه امانت بریده است

 

کمال مؤمنی

 

*******************

 

اشعار ایام بعد از رحلت حضرت رسول اکرم(ص)

 

رفتي و بي تو راحتي از ما گريخته

شادي ز قلب فاطمه بابا گريخته

 

امّت دگر ز خانه ما پا کشيده اند

چندان که خنده از لب زهرا گريخته

 

وضع مدينه هم ز خيانت عوض شده است

آن عطر مهر و عاطفه زين جا گريخته

 

زخم زبان زنند به ما جاي تسليت

از اين گروه روح تسلّا گريخته

 

همسايگان ز گريه مرا سرزنش کنند

شادي ز ما و رحم از اين ها گريخته

 

حتي بِلال هم به علي سر نمي زند

او هم ز سوء واقعه گويا گريخته

 

**

اگر شاعر این شعر را میشناسید لطفاً اطلاع دهید

اشعار رحلت حضرت رسول اکرم(ص)

اشعار رحلت حضرت رسول اکرم(ص) – حسن لطفی

 

بسكه از آه، دل شعله ورت مي سوزد

با تماشاي تو قلب پدرت مي سوزد

 

اي جگر گوشه ي من شعله مزن بر جگرم

جگرم سوخت ز بسكه جگرت مي سوزد

 

زودتر از همه پيش پدرت مي آيي

زودتر از همه شمع سحرت مي سوزد

 

بعد من هرچه بلا هست سرت مي آيد

بعدمن واي كه پا تا به سرت مي سوزد

 

زير پرهاي تو آرام گرفتم بابا

حيف از شعله ي در بال و پرت مي سوزد

 

گاه در كوچه اي از درد زمين مي افتي

گاه از ضرب كسي چشم ترت مي سوزد

 

گاه يك نقش به يك روي تو جا مي گيرد

گاه يك زخم به روي دگرت مي سوزد

 

گاه در پشت در خانه ي خود مي نالي

چشم وا مي كني و دورو برت مي سوزد

 

يك طرف دست تو در پاي علي مي شكند

يك طرف دختركت پشت سرت مي سوزد

 

از صداي تو در آن شعله علي مي فهمد

كه اگر فضه نيايد پسرت مي سوزد

 

حسن لطفی

 

********************

 

اشعار رحلت حضرت رسول اکرم(ص) – علیرضا خاکساری

 

حس میکنم رفتار تو تغییر کرده

این روزها کردار تو تغییر کرده

 

هم صبح و ظهر و هم سرشب دیدن من

می آیی و گفتار تو تغییر کرده

 

یک فاطمه میگویی و دلشوره دارم

چون نحوه ی دیدار تو تغییر کرده

 

چیزی شده ای سایه ی روی سر من؟

مهمانی این بار تو تغییر کرده

 

چیزی شده ؟ با مرتضای من چه گفتی؟

این روزها سردار تو تغییر کرده

 

حس میکنم مانند یک ابر بهاری

بابای از گل بهتر من گریه داری

 

بابا مگرنه اینکه هستم محرم تو

هستم همیشه مونس تو همدم تو

 

حالا بگو دیگر چرا حالت گرفته ست

هستم شریک درد و آه و ماتم تو

 

بابا به قربان تو و موی سپیدت

بابا به قربان تو و قد خم تو

 

ای کاش می مردم نمیدیدم پدرجان

چشمان خیس و گریه های نم نم تو

 

میگویی از دلتنگی و دیدار مادر

ماندم چگونه تا کنم با این غم تو

 

سنی ندارم من یتیمی سخت باشد

بابا دعا کن دخترت خوشبخت باشد

 

بابا دعاکن ماتمی دیگر نبینم

بعد از تو مظلومیت حیدر نبینم

 

دعوا سر حق و حقوق و جانشینی

دعوا سر عمامه و منبر نبینم

 

بابا دعاکن مرتضی را دست بسته

مستاصل و درمانده و مضطر نبینم

 

بابا دعاکن در تمام طول عمرم

برسینه ی خود جای میخ در نبینم

 

یا لااقل در راه برگشتن به خانه

سنگ صبورم را به چشم تر نبینم

 

بابا برو سه ماه دیگر میرسم من

با چادرخاکی بر سر میرسم من

 

علیرضا خاکساری

 

********************

 

اشعار رحلت حضرت رسول اکرم(ص) – میثم مومنی نژاد

 

گرفته بوی شهادت شب وفاتش را

بیا مرور کن ای اشک خاطراتش را

 

مورخان بنوشتند با سرشک یتیم

هجوم درد به سر تا سر حیاتش را

 

سه سال شعب ابیطالب و شکنجه و ظلم

چقدر مرگ خدیجه فسرد ذاتش را

 

چه سنگ ها که بر آیینهُ وجودش خورد

چه طعنه ها که ابوجهل زد صفاتش را

 

برای غارت جانش قریش خنجر بست

ولی خدای علی خواسته نجاتش را

 

دلش چو ماه شکست و دو نیم شد اما

ندید سبزی یِ باران معجزاتش را

 

حرا شروع رسالت غدیرخم پایان

ادا نمود تمامی یِ واجباتش را

 

...و بعد غیر علی هر که رفت در محراب

شنید نعرهٔ لا تقربوا الصلاتش را

 

میثم مؤمنی نژاد

 

********************

 

اشعار رحلت حضرت رسول اکرم(ص)

 

دخترم گریه ی تو  پشت مرا می شکند

بیش از این گریه نکن قلب خدا می شکند

 

رحم کن بر دل خود آب شدی از گریه

بغض سر بسته از این حال و هوا می شکند

 

تا که نشکسته قدت راه برو در بر من

که پس از رفتن من دیده بلا می شکند

 

باز بوسیدم از این دست که زد شانه مرا

حیف یک روز کسی دست تو را می شکند

 

تو سیه پوش من و شهر به همدردی تو

حرمت شیر خدا را همه جا می شکند

 

کودکانت همه در پشت سرت می لرزند

که در خانه به یک ضربه ی پا می شکند

 

می دوی پشت علی تا که رهایش نکنی

ضربه ای می رسد و آینه را می شکند

 

بس که دنبال علی روی زمین می افتی

دل جدا سینه جدا شانه جدا می شکند

**

اگر شاعر این شعر را میشناسید لطفا اطلاع دهید

اشعار رحلت پیامبر اعظم(ص)

اشعار رحلت حضرت رسول اکرم(ص) - محمد بختیاری

 

حرف از وصیت های آخر میزنی بابا

از پیش زهرایت کجا پر میزنی بابا

 

این لحظه ها یاد گذشته کرده ای انگار

حرف از وصیت های مادر میزنی بابا

 

دل شوره داری ، از نگاهت خوب می فهمم

داری گریزی به غمِ در میزنی بابا

 

زهرای تو پشت و پناه حیدر تنهاست

هرچند حرف از زخم بستر میزنی بابا

 

یکروز می بینی مرا بین در و دیوار

یکروز می آیی به من سر میزنی بابا

 

گفتی که خیلی زود می آیم کنار تو

پس لحظه ها را می شمارد یادگار تو

 

محمد بختیاری

 

*********************

 

اشعار رحلت حضرت رسول اکرم(ص) - یوسف رحیمی

 

هر عاشقي ست در طلبت أيها الرّسول

اَلجَنَةُ لَهُ وَجَبَت أيها الرّسول

 

عالم هنوز تشنه ي درک حضور توست

أرض و سماست در طلبت أيها الرّسول

 

روشن شده است تا به ابد عالم وجود

از سجده ي نماز شبت أيها الرّسول

 

تو مي روي و در دل هر کوچه جاري اَست

عطر متانت و ادبت أيها الرّسول

 

آماده ي سفر شدي و با وصيتت

جانها اسير تاب و تبت أيها الرّسول

 

گفتي رضاي فاطمه شرط رضاي توست

خشم خداست در غضبت أيها الرّسول

 

اما تو چشم بستي و يک شهر درد و داغ

شد سهم ياسِ جان به لبت أيها الرّسول

 

اجر رسالت تو ادا شد ولي چه زود

بي تو نصيب فاطمه شد چهره اي کبود

 

یوسف رحیمی

 

***********************

 

اشعار رحلت حضرت رسول اکرم(ص) - محمد بیابانی

 

بروی داغ بدی بر جگرم می ماند

اشک در حلقه چشمان ترم می ماند

 

من گل یاس بهشتم بروی می سوزم

تو بمانی به برم برگ و برم می ماند

 

بودن محسن من در گرو بودن توست

پدرم تو که بمانی پسرم می ماند

 

خنده ام خنده وصل است ولی ای بابا

بعد من ناله ی در پشت درم می ماند

 

چادرم می ماند پیرهنم می ماند

بین کوچه اثر بال و پرم می ماند

 

سرخی بوسه میخ در و سیلی روی

گرمی بوسه تو ای پدرم می ماند

 

غصه از بابت حیدر نخوری بعد از من

زینبم پشت سر همسفرم می ماند

 

زینبم هست که در کرب و بلا بعد حسین

سر پناه همه اطفال حرم می ماند

 

محمد بیابانی

برگرفته از وبلاگ حسینیه

اشعار رحلت پیامبر اعظم(ص)

اشعار رحلت پیامبر اعظم(ص) – سید پوریا هاشمی

 

تب کرده ای و پای تو تب کرده دخترت

بابای من برای تو تب کرده دخترت

 

پش تو حس مادریم بیشتر شده

لاغر شدی و لاغریم بیشتر شده

 

دردت چرا به سمت مداوا نمیرود

دست گره گشای تو بالا نمیرود

 

جای شکستگی روی پیشانی تو هست

بغضی میان دیده ی بارانی تو هست

 

زود است ای مسافر تنها سفر نکن

دیگر بجان فاطمه بابا سفر نکن

 

از شب نگو دگر سحرم میرسد ز راه

قدری بمان پدر پسرم میرسد ز راه

 

آخر بدون تو چه کنم؟بی کسم پدر

خیلی دلم گرفته و دلواپسم پدر

 

این قوم بعد تو چه بروزم میاورند

آتش برای اینکه بسوزم میاورند

 

حس میکنم که بی تو مدارا نمیکنند

رحمی به حال سوختن ما نمیکنند

 

حس میکنم که بی تو به ما سر نمیزنند

جز با لگد به خانه ما در نمیزنند

 

اتش میاورند که بلوا به پا کنند

مسمار داغ را بروی سینه جاکنند

 

خیلی بعید نیست که با نور بد شوند

از روی پیکرم همه با خنده رد شوند

 

رجاله ها امام مرا میکشند و بعد

در کوچه ها بدون عبا میکشند و بعد

 

آتقدر میزنند که تن میشود سیاه

با یک قلاف بازوی من میشود سیاه..

 

دیگر نرو که بی تو پرم میخورد به در

در وقت ازدحام سرم میخورد به در..

 

سید پوریا هاشمی

 

********************

 

اشعار رحلت پیامبر اعظم(ص) – سید پوریا هاشمی

 

هرکجا حرف شما آمد سعادت دیده ایم

ما چه رحمت هایی از آقای رحمت دیده ایم

 

بیشتر نام تو روی بچه های ماست چون

بیشتر از هرکسی از تو محبت دیده ایم

 

چشم تو اسلام شد ما نیز تسلیمش شدیم

در نگاه تو کرامت بی نهایت دیده ایم

 

از یهودی ها عیادت کردی ازماهم بکن

با چه شوقی شب به شب خواب عیادت دیده ایم

 

تو امینی پس دل ماهم امانت پیش تو

سربه راهش کن که از غفلت خسارت دیده ایم

 

سیرمان کن باهمان یک تکه نان سفره ات

از همان رزق کمت هم خیر و برکت دیده ایم

 

سیزده خورشید دیگر جلوه خورشید توست

مصطفی را ماهمه در چند نوبت دیده ایم

 

اسم زیبای تورا گفتیم و گفتی یاعلی

از شما جز گفتن از حیدر به ندرت دیده ایم

 

دختر مظلومه ات امشب سه جا دارد عزا

او مصیبت دیده پس ماهم مصیبت دیده ایم

 

سید پوریا هاشمی

 

********************

 

اشعار رحلت پیامبر اعظم(ص) – حسن لطفی

 

بس کن عزیز تا سحر بیدار بس کن

کُشتی مرا از گریه ی بسیار بس کن

 

ای چند شب بیدار مانده آب رفتی

ای چند شب گریان من اینبار بس کن

 

بس کن کنار بسترم خیس است زهرا

آتش نزن بر این تن تب دار بس کن

 

رویت ندارد طاقت این اشکها را

طاقت ندارد اینهمه آزار بس کن

 

باید ببینی روزهای بعد از این را

باید بمانی با غمی دشوار بس کن

 

باید بگویم روضه های بعد خود را

باید بسوزی بعد از این دیدار بس کن

 

ای کاش بعد از من کسی جایت بگوید

با هیزم و با آتش و دیوار بس کن

 

ای کاش میگفتند خانوم بچه دارد

ای کاش میگفتند با مسمار بس کن

 

در کوچه می افتی کسی غیر از حسن نیست

با گریه می گوید که در انظار بس کن

 

در کوچه می افتی و می گوید به قنفذ

افتاد دست مادرم از کار بس کن

 

دستت مغیره بشکند حالا که افتاد

از چادر او پای خود بردار بس کن

 

بگذار یک جمله هم از گودال گویم

خون گریه ات را کربلا بگذار بس کن

 

وقت هزار و نهصد و پنجاه زخم است

ای نیزه ی خونبار این اصرار بس کن

 

این ناله های دخترت پیش حرامی است

با شمر می گوید نزن نشمار بس کن

 

حسن لطفی

 

********************

 

اشعار رحلت پیامبر اعظم(ص) – مهدی رحیمی

 

در حسینیه ی جبین روضه است

خط به خط گریه، چین به چین روضه است

 

آسمان گریه کرده بالاخره

هرشبی را که در زمین روضه است

 

به کجا می روی؟در عالم اگر؛

خبری هست در همین روضه است

 

سند ادعای من محشر

که بفهمی تمام دین روضه است

 

هدیه ی ما به ساکنان بهشت

باز در روز واپسین روضه است

 

در میان اهالی گریه

اولین روضه آخرین روضه است

 

اینکه بعد از غدیر، پیغمبر

از علی گفت و گفت، این روضه است

 

زهر کم کم بر او اثر می کرد

زردی چهره هم یقین روضه است

 

لفظِ اِرْجِع فاِنَّه یَهْجُر

تا قلم خواست بدترین روضه است

 

باگریزش شکستن دندان

وسط کوچه اولین روضه است

 

با دلیل شهادت زهرا

لفظ پیغمبر امین روضه است

 

شتر سرخ در جمل فتنه است

اسب اما بدون زین روضه است

**

روضه از این به بعد رفت به دشت

روضه دنبال خواهرش می گشت

 

روضه شد عاطفی دمی که حسین

یک قدم رفت یک قدم برگشت

 

با غدیر و کریم و بزم شراب

روضه می زد گریز هی بر تشت

 

کاش بودم پس از دوماه عزا

پشت باب الجواد، ساعت هشت

 

مهدی رحیمی

برگرفته از وبلاگ حسینیه

 

********************

 

اشعار رحلت پیامبر اعظم(ص) – قاسم نعمتی

 

دو چشم بی رمق وا کن پدر جان

غم ما را تماشا کن پدر جان

همه پشت و پناه ما تو هستی

نظر بر حال زهرا کن پدر جان

**

کنار بسترت احیا بگیرم

میان وادی غم ها بمیرم

پدر جان تو دعایت مستجاب است

دعا کن زود بعد از تو بمیرم

**

کند آه دل تو بی قرارم

به روی صورتت صورت گذارم

خودت گفتی که حورای بهشتم

توان ضربۀ سیلی ندارم

**

پس از تو صبر زهرا سر بیاید

زمان غربت حیدر بیاید

پس از تو خانه‌ام آتش بگیرد

صدای من ز پشت در بیاید

**

کشد آتش به دور من زبانه

زنم ناله به زیر تازیانه

بیا بابا که زهرا بی پسر شد

میان این در و دیوار خانه

 

قاسم نعمتی

 

********************

 

اشعار رحلت پیامبر اعظم(ص) – قاسم نعمتی

 

از سوزِ تب توانی به پیکر نداشتی

فکری به غیر فاطمه در سر نداشتی

 

یادِ خدیجه می کنی و آه می کشی

یعنی که تاب دوریِ همسر نداشتی

 

بعد از غدیر و توطئه هایِ منافقین

دلشوره جز غریبی حیدر نداشتی

 

می خواستی سفارش حقِ علی کنی

امّا چه فایده که تو یاور نداشتی

 

عمری برای این که هدایت شوند خلق

در سینه غیر یک دلِ مضطر نداشتی

 

وقتی صدایِ فاطمه آمد که سوختم

در عرش می شنیدی و باور نداشتی

 

رفتی از این دیار وَ اِلّا به یک نفس

تابِ صدایِ نالۀ دختر نداشتی

 

مسمار داغ بود و لب از سینه بر نداشت

آنجا مگر بهشت مُعطّر نداشتی

 

پنجاه سالِ بعد مشخص شود چرا

از روی سینه جسمِ حسین بر نداشتی

 

وقتی عدو محاسن او را گرفته بود

ز ره رسیدی عمّامه بر سر نداشتی

 

زینب نیابتاً ز تو بوسید آن گلو

زیرا که تابِ بوسۀ حنجر نداشتی

 

قاسم نعمتی

 

********************

 

اشعار رحلت پیامبر اعظم(ص) – رضا قربانی

 

بر باد داده عاشقی خاكسترم را

وقتی تو را دیدم زدم قیدِ سرم را

 

ایل و تبارم عاشق ایل و تبارت

نذرِ تو كردم والدین و همسرم را

 

با بُردنِ نامِ شما معراج رفتم

فطرس شدم دادی به من بال و پرم را

 

باید برای عاشقی تَركِ قرن كرد

من آمدم اینجا ببینم دلبرم را

 

كویِ تو را جارو زدم با اشك و مژگان

از من نگیر این دیده یِ رُفتگرم را

 

گریه نشانِ قلبِ پاك و صاف باشد

از دست دادم مدتی چشمِ ترم را

 

غارِ حرا ذاتش همان گوشه نشینی ست

باید كمی خلوت كنم دور و برم را

 

پرسید كه مُزدِ رسالت را چه خواهی؟

گفتی نگه دار احترامِ دخترم را

 

گفتی كه این خانه همان عرش برین است

گفتی فقط حیدر امیرالمؤمنین است

 

رضا قربانی