اشعار ایام بعد از شهادت حضرت زهرا(س)

اشعار ایام بعد از شهادت حضرت زهرا(س) –  جواد پرچمی

 

شده ام بی قرار، بی زهرا

مثل ابر بهار، بی زهرا

 

وای بر زندگی پس از یارم

اُف بر این روزگار، بی زهرا

 

مانده ام که چرا نمُردم من

چه کنم بی نگار، بی زهرا ؟

 

کودکانم یتیم ، بی مادر 

همگی داغدار ، بی زهرا

 

خانه ام سوت و کور و خاموش و

پُر ز گرد و غبار ، بی زهرا

 

حسنم مانده با تماشای

چادری وصله دار ، بی زهرا

 

یار در خاک خفته ای دارم

حرفهای نگفته ای دارم ...

 

تو مثالی نداشتی زهرا

دست خالی نداشتی زهرا

 

زیر این خاک هم تو خورشیدی

پس زوالی نداشتی زهرا

 

ختم تو شد غریب چون یاری ...

... این حوالی نداشتی زهرا

 

چقدر فکر حال من بودی

گرچه حالی نداشتی زهرا

 

مانده ام که چطور پر زده ای

تو که بالی نداشتی زهرا

 

چقدر زود رفتی آخر تو

سن و سالی نداشتی زهرا

 

از برای عروسی زینب

تو خیالی نداشتی زهرا ؟

 

به جز این چادر پُر از وصله

هیچ مالی نداشتی زهرا

 

رفتی و خاطرات تو باقی است

فاطمه التفات تو باقی است

 

رفتی و بودن تو یادم هست

دیده ی روشن تو یادم هست

 

گوشه ی خانه ام کنار تنور

یاد نان پختن تو یادم هست

 

یاس نیلوفری من  ... زهرا

روز پژمردن تو یادم هست

 

من هنوز هم میان این کوچه

به زمین خوردن تو یادم هست

 

چه کنم با در لگد خورده

آه ، افتادن تو یادم هست

 

سختی و سوزش نفسها و

خون پیراهن تو یادم هست

 

گریه سرخ بیت الاحزان و

خنده دشمن تو یادم هست

 

کوثرم ، همسرم سفر کردی

یار و همسنگرم سفر کردی

 

جواد پرچمی

برگرفته از بانک اشعار روضه

 

***********************

 

اشعار ایام بعد از شهادت حضرت زهرا(س) - محمد بیابانی

 

از ظلم مردمان دیاری که داشتم

از دست رفت دار و نداری که داشتم

 

نه سال با تو بودم و یک عمر با نبی

یادش به خیر ایل و تباری که داشتم

 

نه سال با تو آب در این دل تکان نخورد

رفتی و رفت با تو قراری که داشتم

 

قدت شکست جای امامت مرا ببخش

افتاد روی دوش تو باری که داشتم

 

پامال گرگ های خزانی شهر شد

در پشت درب خانه بهاری که داشتم

 

دیدم تو را زدند ولی آن میان مرا

شرمندۀ تو کرد حصاری که داشتم

 

من فکر می کنم که همان بازوی کبود

از من گرفت فاطمه! یاری که داشتم

 

امروز تازه در پی تشیع آمدند

آتش زدند بر دل زاری که داشتم

 

یک روز پا به کرب و بلا باز می کند

از هیزم مدینه شراری که داشتم

 

محمد بیابانی

برگرفته از وبلاگ حسینیه

 

********************

 
اشعار ایام بعد از شهادت حضرت زهرا(س) - رضا رسول زاده
 

از عطر و بوی یاد تو این آشیان پر است

 

خانه ز گریه های شب و بی امان پر است

 

 

 

از دیده رفته ای ولی از دل نرفته ای

 

ازغصه ی تو سینه ی من همچنان پر است

 

 

 

تابوت روی دوش بهارم کشید و برد

 

دنیا بدون عشق فقط از خزان پر است

 

 

 

 

 

بشکسته بال و سوخته پر کوچ کردی و

 

یاد پریدنت دل این آسمان پر است

 

 

 

از خاطرم که لحظه ی غسلت نمی رود

 

زین غم دلم به وسعت یک کهکشان پر است

 

 

 

فضه که آب ریخت به روی تو فاطمه

 

دیدم زمینه ی تنت از ارغوان پر است

 

 

 

بعد از تو بچه های تو ساکت نمی شوند

 

خانه ز ناله های شب کودکان پر است

 

 

 

تنها به یک اشاره همه گریه می کنیم

 

جای تو هست خالی و چشمانمان پر است

 

 

 

هر جای خانه ام ، در و دیوار تا حیاط

 

از یادگارهای تو یاس جوان پر است

 

 

 

باران تمام می شود و تازه فاطمه

 

وقت سحر مدینه ز رنگین کمان پر است

 

 

 

رضا رسول زاده

 

********************

 

اشعار ایام بعد از شهادت حضرت زهرا(س) – جواد حیدری

 

تنهایم و به غربت خود گریه می کنم

بر وسعت مصیبت خود گریه می کنم

 

من آن امیر خسته دل و بی جماعتم

از دوری جماعت خود گریه می کنم

 

مردم مرا به جرم عدالت نخواستند

در حسرت عدالت خود گریه می کنم

 

دین خدا خانه نشین شد نه مرتضی

بر دین بی جماعت خود گریه می کنم

 

رحمی به قلب خسته ی اهل مدینه نیست

بر غربت امامت خود گریه می کنم

 

با یاد فاطمه که کتک خورد و دم نزد

تا قبر و تا قیامت خود گریه می کنم

 

آن لکه خون روی لباسش دلم شکست

بر یاور ولایت خود گریه می کنم

 

وقتی حسن لب از لب خود وا نمی کند

نو گفته بر مصیبت خود گریه می کنم

 

وای از عبور نیمه شبم از کنار قبر

بر صبر و استقامت خود گریه می کنم

 

سنگ مزار فاطمه بالین من شده

بر شام غرق محنت خود گریه می کنم

 

جواد حیدری

 

***********************

 

اشعار ایام بعد از شهادت حضرت زهرا(س) –  وحید محمدی

 

آسمانی ترین من امشب

آسمان را چه تیره می بینم

امشبی را چگونه تا به سحر

سر قبر ستاره بنشینم

**

 ای گلم خواب هم نمی دیدم

قاری ختم امشبت باشم

فاطمه جان چه قدر دشوار است

من پرستار زینبت باشم

**

 آسمانی ترین من امشب

آسمانت چه دیدنی شده است

حال و روز غریبی علی و

کودکانت شنیدنی شده است

**

 دائما پیش چشم خونبارم

صحنه درب و خانه می گذرد

چند وقتی است روزگارم با

گریه های شبانه می گذرد

**

روضه خوان شبانه ی خانه

سوز دل های غربت حسن است

روضه اش دائما : کسی راه

کوچه را روی مادر ما بست

**

 زینبت ، وارث دعای شبت

سر سجاده ات دعا می خواند

زیر لب ، زمزمه کنان می گفت

کاش مادر کمی دگر می ماند

**

درد دلها تمام ناشدنی است

باید اما ز تو جدا بشوم

می روم تا شبی دگر بانو

زائر تربت شما بشوم

 

وحید محمدی

 

***********************

 

اشعار ایام بعد از شهادت حضرت زهرا(س) –  محسن عرب خالقی

 

بعد تو گشته درپریشانی

آسمانم همیشه بارانی

 

ای ستون دل علی بی تو

رفته این خانه روبه ویرانی

 

باغ هجده بهار زندگی ات

چقدر زود شد زمستانی

 

تو رسیدی به ساحلی آرام

من در این لحظه های طوفانی

 

سوره ي کوثرم، سرقبرت 

کار من گشته فاتحه خوانی

 

ای رهایی دهنده از آتش 

دل من را چرا بسوزانی؟

 

این همه می زنم صدات اما

تو مرا لحظه ای نمی خوانی

 

سخت سر درگمم بگو چه کنم

بین این کوچه های حیرانی

 

منم و صدهزار درد دلم

  تويی و یک مزار پنهانی

 

محسن عرب خالقي

برگرفته از وبلاگ من غلام قمرم

 

***********************

 

اشعار ایام بعد از شهادت حضرت زهرا(س) –  علی اکبر لطیفیان

 

نام زهرا شنید و طوفان شد

رنگ پیشانی اش نمایان شد

 

اینکه دستار حیدری بسته است

ذوالفقار دلاوری بسته است

 

به چه کار آمده چه سر دارد

اینکه شمشیر بر کمر دارد

 

کس جلودار او نمی گردد

هیچ کس روبرو نمی گردد

 

غرش حیدر است طوفان است

عرق غیرت است باران نیست

 

در ظهور آمده وقار علی

قد علم کرده ذوالفقار علی

 

از ردیف عجائب است این مرد

اسد الله غالب است این مرد

 

همه در اضطراب و سر درگم

شیر شوریده بود،بر مردم

 

بیشه درمانده از هیاهویش

فاتح خیبر است،بازویش

 

نفس از سینه ها نمی آید

غیرضجه، صدا نمی آید

 

داد می زد سر تمامی شهر

یر سر بغض بی مرامی شهر

 

خاک اینجاست قبله گاه خدا

کعبه مخفی من است اینجا

 

به خداوند بی مثال واحد

آهنی گر بر این زمین برسد

 

لب تیغ من و دمار شما

وای بر حال و روزگار شما

 

آنقدر می کشم در اینجا تا

خون بگیرد تمام صحرا را

 

از من خونجگر چه می خواهید

داغ از این بیشتر چه می خواهید

 

یار نه ساله مرا کشتید

حضرت لاله مرا کشتید

 

فاطمه از شما که خیر ندید

نود و پنج روز درد کشید

 

ناله می زد برای درد کمر

ناله میزد برای درد کمر

 

تازه از این مدینه راحت شد

تازه از زخم سینه راحت شد

 

این بقیع است باغ و گلشن من

حق زهراست روی گردن من

 

علی اکبر لطیفیان

برگرفته از وبلاگ تیشه های اشک

 

***********************

 

اشعار ایام بعد از شهادت حضرت زهرا(س) –  سید محمد جوادی

 

تو گفته ای که بیا نیمه شب قرار، اینجا

کنار پهلوی زخمی، سر مزار، اینجا

 

من آمدم سر قبرت نشد دلم آرام

که خواب رفته ای ای قلب بیقرار، اینجا

 

خدا کند ز مزارت بنفشه ای بدمد

که رنگ و روی تو دارد گل بهار، اینجا

 

از آن دو چشم کبودت مرا تماشا کن

عصای دست علی هست ذوالفقار، اینجا

 

چگونه پای نلرزد کنار این تربت

ز من گرفته تو را دست روزگار، اینجا

 

چگونه پای گذارم به خانه ی بی تو

چرا به سینه نکوبم سر مزار، اینجا

 

نشسته اخترت امشب به انتظار، آنجا

نشسته ام سر قبرت به انتظار، اینجا

 

رسیده صبح بیا تا به خانه برگردیم

به کودکان دل من مزن شرار، اینجا

 

سید محمد جوادی

اشعار ایام بعد از شهادت حضرت زهرا(س)

اشعار ایام بعد از شهادت حضرت زهرا(س)

 

رنگ خزان شدم ز غمت ای خزان من

زهرای من حبیبه ی من مهربان من

 

میبینی از غمت چقدر میخورم زمین؟

دیگر شدم بدون عصا آسمان من

 

مانده هنوز بستر تو گوشه ی اتاق

با لاله اش چکار کنم باغبان من؟

 

ماندست چند تار مویت بین شانه ای

چشمم که خورد تیر کشید استخوان من

 

راحت بخواب درد کشیدن تمام شد

راحت بخواب درد کشیده جوان من

 

کابوس لحظه های علی نقش قبر توست

فکرش به هم زدست زمین و زمان من

 

چهل قبر ساختم که نفهمند هیچوقت

آخر کجاست قبر تو راز نهان من

 

گفتم در جدید بسازند بعد تو

تا میخ ها دوباره نگیرند جان من

 

حالا دگر تمام شده امتحان تو

حالا دگر شروع شده امتحان من

 

اجرا شده توسط حاج منصور ارضی در 11 اسفند 94

 

********************

 

اشعار ایام بعد از شهادت حضرت زهرا(س) –  محمد علی بیابانی

 

قرار من چه کسی بعد تو قرار علیست

پس از تو بانوی خانه! که خانه دار علیست

 

تو جسم و جان منی بین قبر خوابیدی

و این مزار، مزار تو نه مزار علیست

 

دلیل خیسی این خاک، اشک نیست فقط

کمی هم از عرق روی شرمسار علیست

 

تو یاس بودی و در باغ، پرپرت کردند

عجیب نیست اسیر خزان، بهار علیست

 

پس از تو آنچه سپید است گیسوی حسن است

پس از تو آنچه سیاه است روزگار علیست

 

غذای دیشبمان دستپخت زینب بود

چنان تو و پدرت، دخترت کنار علیست

 

دری که سوخته، دارد هنوز می سوزد

چرا که مستمع روضه های یار علیست

 

منم که ماندم و لبخند و طعنه ی یک شهر

وگرنه خانه ی تو نزد کردگار علیست

 

به روی شانه ی تو چند موی سوخته بود

نه موی سوخته بلکه طناب دار علیست

 

محمد علی بیابانی

 

********************

 

اشعار ایام بعد از شهادت حضرت زهرا(س)

 

تو رفتی و از رفتنت فاطمه

ببین قلب حیدر پر از آتشه

چه جوری ببینم جای خالیتو

که آخر منو داغ تو میکشه

**

دلم تنگ وقتی میشه میرمو

همه خاطراتامو حس میکنم

هنوز روی دستاس و پای تنور

بوی دست زهرامو حس میکنم

**

تو این شهر بعد از تو ای فاطمه

نمیخوام ببینم روی کسی

نونایی که پختی روز آخری

نرفت پایین از گلوی کسی

**

شده همدمم چادر خاکی ات

که روش ردّ امضای دست تو بود

من از روی دل تنگی سر میذارم

رو دیواری که جای دست تو بود

**

در خونه هر شب عذابم میده

از اون روز که بازوی تو خسته بود

خودم رو نمیبخشم این که نشد

صدام کردی و دست من بسته بود

**

شبا آب واسه حسین میبرم

میسوزم با حرفات بی اندازه

چشام تا میفته به هر کاسه آب

منو یاد مهریه ات میندازه

**

یه گوشه نشسته همش زینبت

دلش رو ندارم که هق هق کنه

حسن چادرت رو میبوسه همش

میترسم که آخر برات دق کنه

 

********************

 

اشعار ایام بعد از شهادت حضرت زهرا(س) –  احمد بابایی

 

چشم در راه مانده ام ، مادر!

اشک را بی اراده می داند

غصه ی ما زداغ مرگت را

مادر از دست داده می داند

**

 مادر از دست داده یعنی ما

-ما که قربان نام یار رویم-

مثل هر داغدیده ای، یارب!

"کاش" می شد سرِ مزار رویم

**

 کاش می شد سر مزار بتول

با هیاهو می آمدیم، خدا

کاش چون کودکان بی مادر

به سر و سینه می زدیم، خدا

**

 اینک اما تفاوتی نکند!

بسته ایم عهد عشق با زهرا

از همین راه دور ، می خوانیم:

«السلام علیک یا زهرا»

**

السلام علیک یا امّاه

ازچه پاسخ نمی دهی؟ مادر!

گله دارم -به اذن تو- با میخ

شِکوِه دارم -به اذن تو- با در

**

آه... ای میخ در! بتول است این

از چه این قدر شعله ور شده ای

آه... ای در! به این فشار عجیب،

قاتل مادر و پسر شده ای

**

آه... ای در! چگونه رویت شد

چه کسی گفته خون به پای تو نیست

میخ در! شرم کن ز اطفالش

"سینه ی حوریه" که جای تو نیست

**

سینه ی حوریه ست جای حسن

سینه ی حوریه ست جای حسین

... نامِ «ارباب» آمده! برویم،

از همین جا به کربلای حسین

**

دست نامرد پای مرکب ها

نعل نو تا که بست، یازهرا

زیرپای ستور... در گودال...

استخوانها...شکست... یازهرا...

 

احمد بابایی

برگرفته از وبلاگ حسینیه

 

********************

 

اشعار ایام بعد از شهادت حضرت زهرا(س) – وحید قاسمی

 

همسایه ها به مجلس ختمت نیامدند

من بودم و همین دو سه تا بچه های تو

 

خیلی به مجتبای تو بر خورد فاطمه

فامیل کم گذاشت برای عزای تو

 

جای تمام شهر خودم گریه می کنم

از بس که خالیست در این خانه جای تو

 

زهرا مرا ببخش، که نگذاشت غربتم

یک ختم با شکوه بگیرم برای تو

 

از دست گریه های تو، راحت شد این محل

شکوه نمی کنند به من از صدای تو

 

وحید قاسمی

 

********************

 

اشعار ایام بعد از شهادت حضرت زهرا(س) –  محمد حسن بیات لو

 

روی لبان هر کسی هم جا نمیگیرد علی

هم وصف او با هر قلم معنا نمیگیرد علی

 

لطف الهی شاملش باید بگردد بی گمان

درسینه ی هر ناکسی سکنی نمیگیرد علی

 

کم پیش می آیدبیاید بین مردم چون دلش

غیر از کنار فاطمه مأوا نمیگیرد علی

 

خیلی برایش بدشد آن چیزی که درآن کوچه شد

حتی سر خود را دگر بالا نمیگیرد علی

 

همسایه ها وقتی که میبینند میگویند نه!

این زندگی از نو برایت پا نمیگیرد علی

 

درخواب دیده بارها کابوس تلخی که شبی

تابوت زهرا را به روی شانه میگیرد علی

 

محمد حسن بیات لو

برگرفته از سایت حدیث اشک

 

********************

 

اشعار ایام بعد از شهادت حضرت زهرا(س)

 

مگه یادم میره شبای غربت

مگه یادم میره اون همه تهمت

مگه یادم میره کردن جسارت

 

رفتی شد حیدر آواره یازهرا

رفتی شد زینب بیچاره یا زهرا

 

مگه یادم میره اون روز خونبار

مگه یادم میره ضربه ی مسمار

مگه یادم میره اون در و دیوار

 

بی تو دنیا بی سامونه یازهرا

حیدر با غم ها میمونه یا زهرا

 

مگه یادم میره کبودی روت

مگه یادم میره دردای پهلوت

مگه یادم میره زخم رو بازوت

 

آتش... سیلی... صورت... بازو... یازهرا

حیدر میشه تنها بانو یا زهرا

 

مگه یادم میره زندگی با تو

مگه یادم میره بانو صداتو

مگه یادم میره اون خنده هاتو

 

رفتی شد حیدر آواره یازهرا

رفتی شد زینب بیچاره یازهرا

 

********************

 

اشعار ایام بعد از شهادت حضرت زهرا(س) –  نادر حسینی

 

نفرین به این زمانه که حیدر نمی شناخت

زهرا نمی شناخت،پیمبر  نمی شناخت

 

 او دست پخت و نان خودش را همیشه خورد

زهرا کنیز و قنبر و نوکر نمی شناخت

 

 دنیا به درک فاطمه هرگز نمی رسید

آنچه علی شناخت،ابوذر نمی شناخت

 

 او آمده است تا که شفاعت کند ولی

دنیای ما شفیعه ی محشر نمی شناخت

 

او آمده است تا که فدای علی شود

زهرا میان معرکه ها سر نمی شناخت

 

 گیرم چهل هزار نفر بین کوچه بود

زهرای ما سپاه و لشگر نمی شناخت

 

 خود را سپر گذاشت،سپر با پسر گذاشت

دیوار و میخ و لنگه ی یک در نمی شناخت

 

لازم نشد که روی بگیرد ز همسرش

دیگر علی قیافه ی مادر  نمی شناخت

 

اینروزها بحال  علی گریه  می کنم

ساقی کوثر است و کوثر نمی شناخت

 

 این بیت یک گریز به دشت بلا زده است

مانند همسری است که همسر نمی شناخت

 

 زهرا شهید گشت ولی در میان شهر

او را بجز علی کسی آخر نمی شناخت

 

نادر حسینی

اشعار فاطمیه – غزل مرثیه

اشعار فاطمیه – غزل مرثیه – مجید تال

 

از آنچه در دو جهان هست بیشتر دارد

فقط خدا ست که از کار او خبر دارد

 

 یکی برای علی ماند و آن یکی همه بود

اگر چه لشکر دشمن چهل نفر دارد

 

عقیق سرخ از آتش نداشت واهمه ای

کسی که کفو علی می شود جگر دارد

 

کمر به یاری تنهایی علی بسته

میان کوچه اگر دست بر کمر دارد

 

سر علی به سلامت چه باک از این سردرد

محبت ولی الله درد سر دارد

 

 کسی که شهر سر سفره قنوتش بود

چگونه دست به نفرین قوم بردارد؟

 

صدا زد: اشهد ان علی ولی الله

ولی دریغ که این شهر گوش کر دارد

 

 زمان خوردن حق علی و اولادش

سقیفه است و احادیث معتبر دارد

 

سقیفه مکتب شیطانی خلافت بود

سیاستی که برایش علی ضرر دارد

 

کنیز بیت علی خاک را طلا می کرد

سقیفه را بنگر فکر سیم و زر دارد

 

اگر چه باغ فدک نعمت فراوان داشت

ولی ولایت او بیشتر ثمر دارد

 

گرفت راه زنی را به کوچه راهزنی

در آن محله که بسیار رهگذر دارد

 

 بگو به دشمن مولا مرام ما این نیست

زمان جنگ بیاید اگر هنر دارد

 

کشید و برد، زد و رفت، من نمی دانم

حسن دقیق تر از ماجرا خبر دارد

 

بگو به شعله : چه وقت دخیل بستن بود؟

هنوز چادر او کار با بشر دارد

 

بگو به میخ : که این کعبه را خراب نکن

 غلاف کاش ازاین کار دست بر دارد

 

دهان تیغ دودم را عجیب می بندد

وصیتی که علی از پیامبر دارد

 

فدای محسن شش ماهه اش که زد فریاد

سپر ندارد اگر مادرم پسر دارد

 

به شعله سوخت پرو بال مادر، اما نه

حسین هست، حسن هست، بال و پر دارد

 

اگر خمیده علی از نماز آیات است

در آسمان غمش هاله بر قمر دارد

 

شبانه گشت به دست ستاره ها تشییع

که ماه الفت دیرینه با سحر دارد

 

میان شعله دعایش ظهور مهدی بود

که آه سوختگان بیشتر اثر دارد

 

مجید تال

 

*********************

 

اشعار فاطمیه – غزل مرثیه – محمد رضا رضایی

 

جاری نبود باده اگر خم دهن نداشت

مجنون شد آن کسی که سری در بدن نداشت

 

ارزش گرفته ام ز همین گریه ها، چه خوب!

قبلا رکاب چشم عقیق یمن نداشت

 

میسوزم از غمت که ببینی سیاهی ام

مثل دری که چاره به جز سوختن نداشت

 

زهرا بدون چون و چرا سوخت باز ساخت

پروانه ی علی صنمی با سخن نداشت

 

می سوخت فاطمه خودش از غربت علی

شمعی ست که نیاز به آتش زدن نداشت

 

محمد رضا رضایی

 

*********************

 

اشعار فاطمیه – غزل مرثیه – محمد رضا رضایی

 

برای وصف تو عالم تمام حیران شد

که وصف نقطه ی اسمت هزار دیوان شد

به یمن کوثر تو این کتاب قران شد

 

دلیل زندگیِ بچه مادرش باشد

دلیل ماندنِ قرآن ز کوثرش باشد

 

من آمدم که دلم را کمی تکان بدهید

به قدر یک نفسی هم شده امان بدهید

به دست و سینه و چشمم اگر زبان بدهید

 

چنان سرود علی یاعلی علی سازم

که عرش و فرش خدا را به لرزه اندازم

 

شراب عشق رسیده به کام نوکرها

که جز سبوی تو باشد حرام نوکرها

ببین به پا شده بازازدحام نوکرها

 

به این امید که ما را پسر خطاب کنی

لباس مشکی مان را تو انتخاب کنی

 

لباس دوخته ات را به جان که میخَرَمش

قسم به جان خودم کربلا نمی برمش

میان سینه زنی ها اگر چه میدرمش

 

ولی دگر نگذارم لباس کهنه شود

که پیش رخت عزا هر کلاس کهنه شود

 

اِراده بوده اگر که به پشت در بوده

وگر نه مرد تر از مرد با جگر بوده

اگر که فاطمه بر دین حق سپر بوده

 

علی شجاع تر از فاطمه ندارد یار

به غیر فاطمه مردی نبوده است انگار

 

میان باغچه ی یاس جای دود نبود

فدای تو بشوم صورتت کبود نبود

میان کوچه اگر کافر حسود نبود

 

فدک بهشت زمینی شیعیان میشد

ثنای آل علی ورد هر زبان میشد...

 

محمد رضا رضایی

 

*********************

 

اشعار فاطمیه – غزل مرثیه – مجتبی روشن روان

 

سوره‌ی نور سوره‌ی کوثر

السلام علیکِ یا مادر

 

ای دعاهای مستجاب رسول

شادمانی قلب پیغمبر

 

نظرت آفتاب بخشایش

 نفست نغمه‌ی لطیف سحر

 

نظری مرحمت بفرما تا...

پر شویم از ولایت حیدر

 

در مسیر محبت مولا

در دل ما بریز شوق سفر

 

مادرانه بگیر دست مرا

تا نیفتم دگر به دام خطر

 

از دعاهای صبحگاه شماست

که مرا داده‌اند دیده‌ی تر

 

ناله‌ی آتشین هیچ کسی

قدر آه شما نداشت اثر

 

نفسم را بگیر و سوز بده

سوز آتش گداز، سوز جگر

 

نیت روضه کرده‌ام رخصت

ای به راه امام، سینه سپر

 

باب کعبه کجا و هیزم خشک

درِ جنت کجا و هُرم شرر

 

خاک دنیا کجا و یاس بهشت

گل ریحان کجا و ضرب تبر

 

نفست را برید هجمه‌ی دود

سینه‌ات را شکست لطمه‌ی در

 

خاک بر  فرق من تو و سیلی...

چه شده بر شما در آن معبر

 

رخ حوری کجا و خار جفا

لاله روئید گوشه‌ی معجر

 

مجتبی روشن روان

 

*********************

 

اشعار فاطمیه – غزل مرثیه – علیرضا خاکساری

 

ای جمع خوبی‌ها و مصداق رشادت‌ها

پیداست در آیینه‌ی چشمت نجابت‌ها

 

در هر قیام تو شکوه بی‌نظیری هست

پایت ورم کرده‌ست از فرط عبادت‌ها

 

سرچشمه ی فیض الهی هستی ای بانو

با اذن تو وا می‌شود دارالعنایت‌ها

 

تفسیر ناب سوره‌ی انسان تو هستی که

میریزد از دامان پر‌مهرت کرامت‌ها

 

هم پیرهن هم نان شب می‌بخشی از لطفت

دل می بری از سائلت با این سخاوت ها

 

یاد تو کردن رونقی دارد به دنبالش

جانی دوباره می دهد نامت به هییت‌ها

 

کوچه به کوچه روضه‌ات در شهر ما برپاست

با همت و ایثار چمران‌ها و همت‌ها

 

میل اناری کن که من حاجت روا گردم

چشم امید هر شب و روز رعیت ها !

 

هر شب به انصار و مهاجر سر زدی بانو

اما دریغ از یک اجابت بعد دعوت ها

 

یک بار صحن خانه و یک بار در کوچه

با تو چه کرده ، ای فرشته هتک حرمت ها

 

انگار نه انگار "...قد آذانی... "احمد

دیوار و در بود و تو بودی و اذیت ها

 

تنها نه چادر که پرت را هم لگد کردند

در رفت و آمدهای کوچه بی مروّت ها

 

درهم شکستی تا در خانه شکست آن روز

با اتحاد بی نظیر !! بی بصیرت ها

 

أشکوا الیک یا رسول الله میخوانی

با اشک هایت ، از اهانت ها جسارت ها

 

با خود مروری میکنی الا المودة را

خسته شدی دیگر از اظهار محبت ها

 

گل از گل گلها شکفت ای مادرم وقتی

برخاستی از بستر خود بعد مدّت ها

 

دستاس یاری میکند نانی مهیا کن

آخر نتیجه می دهد مادر! ریاضت ها

 

با طعنه میسوزی و با همسایه میسازی

کم نیست از درد لگد درد شکایت ها

 

دیگر به چشم آشنایان هم نمی آیی

مانند شمعی اب گشتی از جراحت ها

 

حرف از یتیمی می زند همسایه با زینب

دلشوره میگیرد حسینت با عیادت ها

 

علیرضا خاکساری

 

*********************

 

شعر استقبال از فاطمیه – پوریا باقری

 

به نام سوره ی کوثر به عصمت مادر

به نام زینب کبری ، شکوه سر تا سر

 

شروع شد غم کوچه ، درست آنجا که...

شکست هیبت مردی به سختی حیدر

 

شکست قامت آن کوه پر صلابت تا...

صدای همسرش آمد ،  ز آستانه ی در

 

صدای له شدن غنچه ای به گوش آمد

صدای مادر خسته ، کبوتری مضطر

 

یکی نگفت که نامرد بی حیا بس کن

صدا بلند مکن در حریم پیغمبر

 

مزن لگد به در خانه ی رسول الله

مکن تو غنچه ی نشکفته را چنین پرپر

 

به قدر کافی از این قافله عقب ماندی

دگر عذاب خودت را مکن از این بدتر

 

حریم خانه ی حیدر که جای هرکس نیست

حریف شیر ولایت ، شغال و کرکس نیست

 

پوریا باقری

اشعار فاطمیه

اشعار فاطمیه –  هادی ملک پور

 

این روز ها شب و سحرت طول می کشد

حتی دقیقه در نظرت طول می کشد

 

تا دست ها به هم برسد لحظه قنوت

در پیش چشم های ترت طول می کشد

 

از کنج خانه تا دم در غصه می خورم

از بس که راه مختصرت طول می کشد

 

اینگونه پیش گر برود ای کبوترم

درمان زخم های پرت طول می کشد

 

با هر قدم که تکیه به دیوار می دهی

از بین کوچه ها گذرت طول می کشد

 

بگذر از این محله که در وقت حادثه

تا مجتبی شود سپرت طول می کشد

 

تنگ غروب می رسی و درک می کنم

درد دل تو با پدرت طول می کشد

 

گیرم به گریه دخترت آرام شد ولی

آرام کردن پسرت طول می کشد

 

گفتی مجال شرح دل شرحه شرحه نیست

افسوس  .... قصه جگرت طول می کشد

 

تو می روی و تازه شروع غم من است

گفتم به بچه ها سفرت طول می کشد

 

هادی ملک پور

 

*******************

 

اشعار فاطمیه –  مهدی رحیمی

 

جای آتش، شمع گر سوسو بگیرد بهتر است

شمع اصلا آتش از یک سو بگیرد بهتر است

 

باعث زحمت شود اصلا اگر شانه زدن

گاه روی صورتی را مو بگیرد بهتر است

 

اینکه می خواهد بگوید "بهترم" این خوب نیست

اتفاقا دست بر زانو بگیرد بهتر است

 

بی تعادل درمیان خانه جارو می زند

کشتی بی بادبان پهلو بگیرد بهتر است

 

گرچه می ارزد به شادی علی این اتفاق

فضه از دستش ولی جارو بگیرد بهتر است

 

برخلاف آنچه می گویند با این حال و روز

هرچه زهرا از علی اش رو بگیرد بهتر است

 

از علی رو را بپوشاند ولی پیش حسن

اتفاقا دست بر بازو بگیرد بهتر است

 

مهدی رحیمی

 

*******************

 

اشعار فاطمیه –  مهدی مقیمی

 

دل به جز فاطمه غمخوار نمی خواهد که

هر که شد والۀ او یار نمی خواهد که

 

باب حاجات همینجاست لبت را تر کن

حاجتت می دهد، اصرار نمی خواهد که

 

ما بدهکار تو هستیم ولی می دانیم

این طلبکار ، بدهکار نمی خواهد که

 

کعبه پوشیده سیاه از غم و یعنی که خدا

به غمت غیر عزادار نمی خواهد که

 

فدک از یک زن و فرزند گرفتن این قدر

کتک و سیلیِ بسیار نمی خواهد که

 

می شکافد به نسیمی ز وسط سینۀ گل

این فشار در و مسمار نمی خواهد که

 

ترس ، تنها ، سبب سقط جنین می گردد

پس لگد یا در و دیوار نمی خواهد که

 

چوبِ در ، بابت سوزاندنِ زهرا بس بود

هیزمِ بی حد و مقدار نمی خواهد که

 

تو که یک ضربه زدی مُرد علی در کوچه

نانجیب ، این همه تکرار نمی خواهد که

 

این جسارت ز نهان بودن قبرش پیداست

سند و مدرک و آمار نمی خواهد که

 

مهدی مقیمی

برگرفته از وبلاگ حسینیه

 

*******************

 

اشعار فاطمیه –  مهدی مقیمی

 

مدینه کاش به جز کوچۀ بنی هاشم

به سمت خانۀ ما راه دیگری هم داشت

 

که ما ز کوچۀ سیلی گذر نمی کردیم

مدینه کاش گذرگاه بهتری هم داشت

 

چه زود رفت ز یادِ مهاجر و انصار

که شهر کوچک یثرب پیمبری هم داشت

 

پیمبری که غم امت خودش را خورد

ز دیدِ شهر نه انگار دختری هم داشت

 

شکست و سوخت و خاکستریّ و میخی ماند

که باورت نشود خانه اش دری هم داشت

 

پرش شکست به ضرب غلاف ،آنگونه

که فکر هم نکنی او مگر پری هم داشت

 

به جز خمیدگیِ قامتش که حیدر دید

دو جا شکستگی و زخم بستری هم داشت

 

جفا به تک تکِ این خانواده موروثی است

مگر نه اینکه حسینش به تن سری هم داشت

 

صدای مادر او را شنید در گودال

ولی نگفت که مقتول ، مادری هم داشت

 

سری به نیزه بلند است ، حامل نیزه

نگفت این سرِ بر نیزه خواهری هم داشت

 

به کوفه کرد جسارت نگفت این بانو

دو روزِ قبل علمدار لشگری هم داشت

 

مهدی مقیمی

برگرفته از وبلاگ حسینیه

 

*******************

 

اشعار فاطمیه –  مجید تال

 

از آنچه در دوجهان هست بیشتر دارد

فقط خدا ست که از کار او خبر دارد

 

یکی برای علی ماند و آن یکی همه بود

اگر چه لشکر دشمن چهل نفر دارد

 

عقیق سرخ از آتش نداشت واهمه ای

کسی که کفو علی می شود جگر دارد

 

کمر به یاری تنهایی علی بسته

میان کوچه اگر دست بر کمر دارد

 

سر علی به سلامت چه باک از این سردرد

محبت ولی الله درد سر دارد

 

کسی که شهر سر سفرۀ قنوتش بود

چگونه دست به نفرین قوم بردارد؟!

 

صدا زد: "اشهد ان علی ولی الله"

ولی دریغ که این شهر گوش کر دارد

 

زمان خوردن حق علی و اولادش

سقیفه است و احادیث معتبر دارد

 

سقیفه مکتب شیطانی خلافت بود

سیاستی که برایش علی ضرر دارد

 

کنیزِ بیت علی خاک را طلا می کرد

سقیفه را بنگر فکر سیم و زر دارد

 

اگر چه باغ فدک نعمت فراوان داشت

ولی ولایت او بیشتر ثمر دارد

 

گرفت راه زنی را به کوچه راهزنی

در آن محله که بسیار رهگذر دارد

 

بگو به دشمن مولا مرام ما این نیست

زمان جنگ بیاید اگر هنر دارد

 

کشید و برد، زد و رفت، من نمی دانم

حسن دقیق تر از ماجرا خبر دارد

 

بگو به شعله : چه وقت دخیل بستن بود؟

هنوز چادر او کار با بشر دارد

 

بگو به میخ : که این کعبه را خراب نکن

غلاف کاش از این کار دست بر دارد

 

دهان تیغ دودم را عجیب می بندد

وصیتی که علی از پیامبر دارد

 

فدای محسن شش ماهه اش که زد فریاد

سپر ندارد اگر مادرم، پسر دارد

 

به شعله سوخت پرو بال مادر، اما نه

حسین هست، حسن هست، بال و پر دارد

 

اگر خمیده علی از نماز آیات است

در آسمان غمش هاله بر قمر دارد

 

شبانه گشت به دست ستاره ها تشییع

که ماه الفت دیرینه با سحر دارد

 

میان شعله دعایش ظهور مهدی بود

که آه سوختگان بیشتر اثر دارد

 

مجید تال

 

********************

 

اشعار فاطمیه - پوریا باقری

 

چند روزی بیشتر این خانه مادر دار نیست

چند وقتی میشود که مادرم هوشیار نیست

 

فضه آرامش بکن خونابه ها را جمع کن

این صدای سرفه های قبلی هر بار نیست

 

روی این پیراهنش جای گلی افتاده است

خوب دقت کن ببین جای نوک مسمار نیست

 

خواست مویم را کند شانه ولی افسوس که

دید بازویش دگر این شانه را بردار نیست

 

تازه فهمیدم حسن روی دلش داغ چه بود

درد او جز درد سیلی و در و دیوار نیست

 

باز بابایم رسید و مادرم بی حال بود

حق حیدر دیدن این صحنه های تار نیست

 

می نشیند کنج خانه اشک میریزد علی

چند روزی بیشتر این خانه مادر دار نیست

 

پوریا باقری

 

******************

 

اشعار فاطمیه

 

آخر گرفت دامن ما را بلای در

وقتی بلند شد به چه وضعی صدای در

 

حرمت نگه نداشت به مادر زیاد خورد

شلاق های رد شده از لا به لای در

 

مردانه ایستاد کمی هم عقب نرفت

بالا گرفت هرچقدر شعله های در

 

یکی دوتا نبود عذابی که داشتیم

دیوار هم مزاحم او شد جدای در

 

کم خواب شد نفس زدنش هم عذاب شد

جاماند روی بستر او ردّ پای در

 

 اینجا کسی بفکر تسلای ما نبود

قنفذ چقدر طعنه به ما زد برای در

 

پی میبرد چه بر سر این خانه آمده

هرکس کمی نگاه کند به نمای در

 

یک روزه پیر کرد علی را چه بی صدا

خون لخته ها که مانده روی جای جای در

 

مادر به پشت در، دم دروازه دخترش

ختم به خیر نیست دگر ماجرای در

 

اجرا شده توسط حاج منصور در 18 اسفند 94

 

*****************

 

اشعار فاطمیه –  حسن لطفی

 

از چشم های بچه ها دنیا بیاُفتد

وقتی که در بستر تنِ بابا بیاُفتد

 

بابا که بیمار است بیمار است دختر

بابا نباشد از غذا حتیٰ بیاُفتد

 

دختر که بی بابا شود باید بدانی

پیش از تمام بچه ها از پا بیاُفتد

 

از دستمالی که سرش بسته است زینب

امید دارد این تبِ بالا بیاُفتد

 

وقتی که شانه می زند می میرد از درد

وقتی که او پا می شود مولا بیاُفتد

 

پیداست تا پیشِ بقیع رَدِ مسیرش

از قطره خونی که در این صحرا بیاُفتد

 

بر شانه یِ دو کودکش می آید اما

یا خم شود از درد پهلو یا بیاُفتد

 

خاکِ مزارش را به سر می ریزد ای داد

آنقدر می گرید خودش آنجا بیاُفتد

 

مانند آن در ، سایبانش را شکستند

تا سایبانش بر سرِ آنها بیاُفتد

 

طوری زمین خورده که پلکش وا نگردد

طوری زدندش تا به رویش جا بیاُفتد

 

در شام هم می گفت دختر بچه بابا

ای کاش راهت یک سحر اینجا بیاُفتد

 

باید توقع داشت پهلویی نماند

 وقتی که دختر زیر دست و پا بیاُفتد

 

وقتی که دستش می رود جای دو چشمش

حَق می دهی این طفلِ نابینا بیاُفتد

 

تا سنگ فرشِ کوچه های شام را دید

دلشوره دارد از سَرِ نِی ها بیاُفتد

 

با تاب خوردنهایِ نیزه گفت عمه

آنقدر اینجا می زنندش تا بیاُفتد

 

بابا گذشت از من دعایی کن مبادا

دست کسی بر گیسویی تنها بیاُفتد

 

هر بار می بیند تنش را عمه جانش

بد جور یادِ مادرش زهرا بیاُفتد

 

حسن لطفی

 

********************

 

اشعار فاطمیه –  مهدی رحیمی

 

اول هرچیز را حیدر مشخص می کند

آخرش تکلیف را کوثر مشخص می کند

 

حیدری نیمه ابری یا حسینی شدید

پس هوای خانه را مادر مشخص می کند

 

چشم می بندم صدای پای مادر درسرم

راه باقیمانده را تا در مشخص می کند

 

اولش آهسته بعدش با قدم های سریع

روضه را اینگونه تا آخر مشخص می کند

 

باصدا کردم تجسم صحنه را، ازچشم هم؛

گوش گاهی صحنه را بهتر مشخص می کند

 

درمیان بسترش تکلیف کل شیعه را

فاطمه با یک تکان سر مشخص می کند

 

درمیان بچه‌های فاطمه ازاین به بعد

سهم غربت را فقط خواهر مشخص می کند

 

بین آقا زاده هایش هم مسیر روضه را

غالبا فرزند کوچکتر مشخص می کند

 

سرنوشت عالمی را میخ در معلوم کرد

بعد ازاین تکلیف را خنجر مشخص می کند

 

مهدی رحیمی

 

********************

 

اشعار فاطمیه – مناجات با پیامبر(ص)

 

تو رفتی و زهرا به حال زار افتاد

کارم برای مرگ به اصرار افتاد

 

رفتی اراذل خانه را آتش کشیدند

انسیه الحورات بین نار افتاد

 

دستی که می بوسیدی اش نوبت به نوبت

در کوچه با ضرب غلاف از کار افتاد

 

با مخزن الاسرار من لج کرده بودند

یک جور زد بر سینه ام مسمار افتاد

 

من که خودم از حال رفتم! فضه میگفت:

در شُل شد و روی سرم انگار افتاد

 

یک عده اَبْتر انتقام از من گرفتند

بارم میان آن در و دیوار افتاد

 

افتادم و از روی من یک شهر رد شد

یَثرب به فکر اذیت و آزار افتاد

 

شلاق بالا رفت و من چیزی ندیدم

رَدّش ولی بر بازویم بسیار افتاد

 

من کوچه رفتم دخترانم ارث بردند

زینب گذارش تا سر بازار افتاد

 

من بین زنهای مدینه خطبه خواندم

او در میان دسته ی اشرار افتاد

 

اجرا شده توسط حاج منصور در 26 بهمن 94

 

********************

 

اشعار فاطمیه –  حسن بیاتانی

 

و قصه خواست ببیند یکی نبودش را

بنا کند پس از آن گنبد کبودش را

 

خدای قصه یکی بود و سخت تنها بود

یکی نبود و خدا در دلش سخن ها بود

 

یکی نبود که جانی به داستان بدهد

و مثل آینه او را به او نشان بدهد

 

یکی که مثل خودش تا همیشه نور دهد

یکی که نور خودش را از او عبور دهد

 

یکی که مَطلع پیدایش ازل بشود

و قصه خواست که این مثنوی غزل بشود

 

نوشت آینه و خواست برملا باشد

نخواست غیر خودش هیچ کس خدا باشد

 

نوشت آینه و محو او شد آیینه

نخواست آینه اش از خودش جدا باشد

 

شکفت آینه با یک نگاه؛ کوثر شد

که انعکاس خداوندی خدا باشد

 

شکفت آینه و شد دوازده چشمه

و خواست تا که در این چشمه ها فنا باشد

 

و چشمه ها همه رفتند تا به او برسند

به او که خواست خدا چشمه ی بقا باشد

 

نگاه کرد، و آیینه را به بند کشید

که اصلاً از همه ی قیدها رها باشد

 

خدا، خدای جلالت خدای غیرت بود

که خواست، آینه ناموس کبریا باشد

 

نشست؛ بر رخ آیینه اش نقاب انداخت

و نرم سایه ی خود را بر آفتاب انداخت

 

در این حجاب، جلال و جمال "او" پیداست

"هزار نکته ی باریک تر ز مو اینجاست"

 

نشاند پیش خودش یاس آفرینش را

و داد دسته ی دستاس آفرینش را

 

به دست او که دو عالم، غبار معجر او

و داد دست خدا را به دست دیگر او

 

به قصه گفت ببیند یکی نبودش را

بنا کند پس از این گنبد کبودش را...

 

رسید قصه به اینجا که زیر چرخ کبود

زنی، ملازم دستاس، خیره بر در بود

 

چرا که دست خداوند، رفته بود از فرش

انار تازه بچیند برای او در عرش

 

کمی بلندتر از گریه های کودکشان

درخت های جهان در حیاط کوچکشان

 

کنار باغچه، زن داشت ربنا می کاشت

برای تک تک همسایه ها دعا می کاشت

 

و بی قرارتر از کودکی که در بر داشت

غروب می شد و زن فکر شام در سر داشت

 

چه خانه ای ست که حتی نسیم در می زد

فدای قلب تو وقتی یتیم در می زد

 

صدای پا که می آمد تو پشت در بودی

به یاد در زدن هر شب پدر بودی

 

فقیر دیشب از امشب اسیر آمده بود

اسیر لقمه ی نانت فقیر آمده بود

 

صدای پا که می آید... علی ست شاید... نه...

همیشه پشت در اما...کسی که باید... نه...

 

نسیمی از خم کوچه، بهار می آورد

علی برای حبیبش انار می آورد

 

خبر دهان به دهان شد انار را بردند

و سهم یک زن چشم انتظار را خوردند

 

ز باغ سبز تو هیزم به بار آوردند

انار را همه بردند و نار آوردند

 

قرار بود نرنجی ز خار هم... اما...

به چادرت ننشیند غبار هم... اما...

 

قرار بود که تنها تو کار ِخانه کنی

نه این که سینه سپر، پیش تازیانه کنی

 

فدای نافله ات! از خدا چه می خواهی؟

رمق نمانده برایت...شفا نمی خواهی؟

 

صدای گریه ی مردی غریب می آید

تو می روی همه جا بوی سیب می آید

 

تو رفته بودی و شب بود و آسمان، بی ماه

به عزت و شرف لاإله إلاالله

 

خدای قصه یکی بود و سخت تنها بود

یکی نبود و خدا در دلش سخن ها بود

 

و قصه رفت بگرید، یکی نبودش را

سیاه پوش کند گنبد کبودش را

 

حسن بیاتانی

برگرفته از وبلاگ حسینیه

 

********************

 

اشعار فاطمیه –  حسن لطفی

 

در کنده شد از جا و سَرِ شعله زدن داشت

از هیزم از آتش و از دود سخن داشت

 

شد سرخ به جایِ همه از فرطِ خجالت

میخی که نگاهی به من و گریه من داشت

 

برخواست کمر بندِ علی ماند به دستش

انگار نه انگار که صد زخم به تن داشت

 

وقتی که جماعت به سرش ریخت زمین خورد

وقتی که زمین خورد نگاهی به حسن داشت

 

جا پای مغیره به روی چادرش افتاد

از سینه خوردش خبری مطمئنن داشت

 

در خانه و در کوچه و حتی دمِ مسجد

ای وای که قنفذ همه جا دست بزن داشت

 

این دست شکستن عرق شهر درآورد

این طور کشاندن به خدا داد زدن داشت

 

کابوس نمیکرد رها حال حسن را

یک عمر فقط ناله ی نامرد نزن داشت

 

مانند حسینش شده محسن ، جگرش سوخت

می گفت علی محسن ما کاش کفن داشت

 

حسن لطفی

برگرفته از سایت حدیث اشک

اشعار امام زمان(عج) – فاطمیه

اشعار امام زمان(عج) – فاطمیه

 

نزد خالق هر کسی باشد فرودش بیشتر

در مسیر بندگی باشد صعودش بیشتر

 

اهل صوم و صمت باش و دل به پرحرفان مبند

مزبله وقتی بسوزد هست دودش بیشتر

 

خواست لیلا تا که مجنون را مقربتر کند

کاسه ی او را شکست و آزمودش بیشتر

 

بهره ها دارد دل ویرانه می دانم ولی

دل که می گیرد شود با گریه سودش بیشتر

 

وادی عشق است کیش ما، شکسته تر شود

هرکسی باشد در این وادی ورودش بیشتر

 

عاشقی که دل نبست اصلا به دنیا، می شود

با امام عصر خود گفت و شنودش بیشتر

 

بیشتر اصلا خودم دل را سپردم دست او

یا نه اصلا با محبت ها ربودش بیشتر

 

این همه دست تمنا از سر دلگرمی است

گر که لطفش خواهان جودش بیشتر

 

رحمت و خیری که از سوز دعایش می رسد

در زمان ابتلا بوده نِمودش بیشتر

 

در میان روضه ها می آید و حس می شود

در عزای مادرش زهرا وجودش بیشتر

 

بال پروانه اگر مسمار آزارش دهد

می شود در شعله در هم تار و پودش بیشتر

 

درد پهلو که کسی دارد نمازش مشکل است

دردسر دارد سجودش از قعودش بیشتر

 

بهر قتل شیر خیبر هر کدامش کافی است

درد بازو جای خود روی کبودش بیشتر

 

اجرا شده توسط حاج منصور ارضی در 17 بهمن 95

 

********************

 

اشعار امام زمان(عج) – فاطمیه – حبیب نیازی

 

دل به دریا زدن عشق سفر میخواهد

جاده و پیچ و خمش اهل خطر میخواهد

سر در آوردن از این معرکه سر میخواهد

قدم اول این راه ، جگر میخواهد

 

هنر این است بسوزی ، هنرش سوختن است

کمترش ساختن و بیشترش سوختن است

 

مثلِ پروانه ی پر سوخته بودن خوب است

عاشق محضِ جگر سوخته بودن خوب است

پس چه بهتر به نظر سوخته بودن خوب است

یار  میخواهد  اگر  سوخته بودن خوب است

 

بَد ندیدیم ، از این ساختنش سوختنش

بَد ندیدیم ، از این دیده به در دوختنش

 

دل  سپردیم  به دلدار  و گرفتار شدیم

حرفِ یوسف شد اگر راهی بازار شدیم

سر روی دست خریدار  سر دار شدیم

نظری از کرم انداخت بدهکار شدیم

 

در طوافیم به دور و بر زهرا و علی

بی قرار پسر  آخر زهرا و علی

 

سر ما را بگذارید به پای قدمش

نذرِ ما را بپذیرید برای قدمش

ای فدای قد و بالا و فدای قدمش

چشم ما را بنویسید گدای قدمش

 

روی چشم تر ما پا بگذارد  زیباست

منتی  حضرت آقا  بگذارد زیباست

 

میل مجنون فقط اینست به لیلا برسد

سالها   چشم  به راهیم   که آقا برسد

تا که هستیم  فقط کاش خدایا برسد

قطره دریاست زمانیکه به دریا برسد

 

کرمِ مادری فاطمه برمیگردد

نفس حیدری فاطمه برمیگردد

 

میرسد از سفر از راه بگوید مادر

با  "علیا ولی الله" بگوید مادر

جان به لب آمده جانکاه بگوید مادر

با دلی سوخته ، با آه بگوید مادر

 

مادر از راه ، گُلِ سرسبدت آمده است

مرهم پهلوی خورده لگدت آمده است

 

روزگاریست که بال و پر ما را زده اند

کوثرِ  حضرتِ  پیغمبر  ما را زده اند

سایه روی سر و سرور ما را زده اند

آی مردم ، بخدا مادر ما را زده اند

 

بی سبب ، چشم ترِ  مادرمان تار نشد

بی سبب پیر نشد خسته و بیمار نشد

 

بی سبب مادرمان دست به پهلو نگرفت

بی سبب اینهمه با درد دلش خو نگرفت

بی سبب زخم روی شانه و بازو نگرفت

علتی داشت ،  اگر  مقنعه از رو نگرفت

 

از علی چشم پر از غم شده را میپوشاند

حوریه صورت درهم شده را میپوشاند

 

حبیب نیازی

 

********************

 

اشعار امام زمان(عج) – فاطمیه – محمد جواد شیرازی

 

گدای اهل بیت تا به آستانه می رسد

عطا و لطف هل اتی ز هر کرانه می رسد

 

چرا دو دست ما به سوی دشمنان دراز شد؟!

مگر که رزق و روزی از سوی سما نمی رسد؟

 

ولیِ عصر هر کجا همیشه شد گره گشا

به سوی ما عنایتش به هر بهانه می رسد

 

اگرچه بی لیاقتم، برای یار زحمتم

خوشم سلام هر سحر به آن یگانه می رسد

 

به خاک غم نشسته ام، چراکه پر شکسته ام

مگر پرنده این چنین به آشیانه می رسد؟!

 

شده امید من همه، نوای یابن فاطمه

به داد من همین نوای عاشقانه می رسد

 

رسیده وقت پا شدن، به هوش باش سینه زن

به شهر ما دوباره خیر مادرانه می رسد

 

فقط نه بیت هل اتی، به شعله سوخت از جفا

تمام نار دوزخ از همین زبانه می رسد

 

بس است بهرِ گل همین، که خوب پرپرش کند

به سمت صورتش که باد تازیانه می رسد

 

به روی خاک مادری نشسته است ای خدا

گمان کنم به سختی آخرش به خانه می رسد

 

دلیل غاضریه در وجود فاطمیه است

بدون فاطمیه کس به کربلا نمی رسد

 

محمد جواد شیرازی

 

********************

 

اشعار امام زمان(عج) – فاطمیه – محمد جواد شیرازی

 

رنگ از چهره پریده است، خودت می دانی

عرقِ شرم چکیده است، خودت می دانی

 

پشت این خانه گدا آمده و با گریه

دستِ یاری طلبیده است، خودت می دانی

 

تو بزرگی و مرام تو نبخشیدن نیست

از شما قهر بعید است... خودت می دانی

 

مهربانی و به جز لطف تو این قدر کسی

بار ما را نخریده است، خودت می دانی

 

هر کجا گفت زلیخا پی یوسف هستم

طعنه و خنده شنیده است، خودت می دانی

 

به غریبی تو سوگند، دل در به درم

از همه جز تو بریده است، خودت می دانی

 

عمر من رفت، فقط چند صباحی مانده

آخر کار رسیده است، خودت می دانی

 

سگ دربار خراسان شده ام تا شاید

بر سر من بکشی دست، خودت می دانی

 

مجلس روضه به پا گشته، بیا که بانی...

... مادری زار و خمیده است، خودت می دانی

 

محمد جواد شیرازی

 

********************

 

اشعار امام زمان(عج) – فاطمیه – محمد حسن بیات لو

 

در انتظار تو چشمم هميشه باراني ست

و بی تو حال وهوای دلم چه طوفاني ست

 

بيا که  خیری از این زندگی نمی بینم

كه لحظه لحظه ی عمرم پراز پريشاني ست

 

هوای خيمه ی قلبم بدون تو سرد است

بهار، پيش دو چشمم شب زمستاني ست

 

ز جاده ای که گذركرده ای مسافرعشق

ببين كه جای قدم های تو چه نورانی ست

 

درون سينه ی من پر ز آه تب دارَست

حديث غيبت تو  بين سينه زنداني ست

 

دعای ندبه ی هر صبح  جمعه ام آقا

به قصد آمدنت خانه ام به مهماني ست

 

دوباره روضه ی زهرا و غربت حیدر

بياو روضه بخوان بزم مرثیه خواني ست

 

خدا زیاد کند اشک چشم های مرا

چراکه فاطمیّه روضه هاش طوفانی ست

 

محمدحسن بیات لو

 

********************

 

اشعار امام زمان(عج) – فاطمیه – جواد حیدری

 

دلها شده دوباره پريشان مادرت

آقا بيا به مجلس ما جان مادرت

 

روزي فاطميه ي ما را زياد كن

دست شماست سفره ي احسان مادرت

 

در فاطميه بيعت خود تازه مي كنيم

تا كه شويم باز مسلمان مادرت

 

تصديق مي كنيم كه تطهيرمان كني

شايد شويم سائل و مهمان مادرت

 

وقتي براي آمدنت كم گذاشتيم

گشتيم شيعيان پشيمان مادرت

 

اي مرد انتقام كتك خورد ه ها ببين

افتاده ايست پشت در خانه مادرت

 

آبادتر شدند حرم هاي اهل بيت

غير از مزار خاكي پنهان مادرت

 

جواد حیدری

 

********************

 

اشعار امام زمان(عج) – فاطمیه – سید امیر میثم مرتضوی

 

حال و احوال دلم بدجورطوفانی شده

غیبت جان کاه تو آقا چه طولانی شده

 

می رسد فصل بهار و ای بهار من بیا

از غم دوری تو این دیده بارانی شده

 

این گدای روزهای جمعه ات یا بن الحسن

خانه ی امیدهایش رو به ویرانی شده

 

مرحمت کن رخ نـما تـا که نمُردم آقا

ناله هایم مثل یک سیل خروشانی شده

 

فاطمیه می رسد بانگ عزا سر می دهند

نوکرت را یک نگاهی کن پریشانی شده

 

روضه های مادر و میخ در و چندبی حیا

حال و احوال دلم بدجور طوفانی شده

 

سید امیر میثم مرتضوی

 

********************

 

اشعار امام زمان(عج) – فاطمیه – محمد جواد شیرازی

 

روزی ام را روزگارم تا که آجر می کند

ظرف خالی مرا صاحب زمان پر می کند

 

من کمی سختی که می بینم شکایت می کنم

آدم عاقل ولی اول تفکر می کند

 

مدعی عاشقی هستم ولی تنها دلم...

...روز و شب بر عاشقی کردن تظاهر می کند

 

آبرو بردم ولی آقا مرا بیرون نکرد

آدم از این نوع برخوردش تحیر می کند

 

سنگ دل هستم، ولی دارد نگاه رحمتش...

... سنگ این قلب مرا با گریه ها دُر می کند

 

یک زمانی هم بنا باشد که تغییرم دهد

در میان روضه ی مادر مرا حُر می کند

 

نوکری فاطمه محشر به دادم می رسد

از غلام مادرش آقا تشکر می کند

 

سینه ام می سوزد این ایام تا ذهنم کمی

چادری را زیر دست و پا تصور می کند

 

مطمئنم زیر دست پا که می افتد زنی

بازویش را ضربه ها همرنگ چادر می کند

 

محمد جواد شیرازی

 

********************

 

اشعار امام زمان(عج) – فاطمیه – مجتبی روشن روان

 

دست ما نیست اگر دست به دامان توییم

فاطمه خواسته که... بی سر و سامان توییم

 

تا ببینیم کمی از وجنات نبوی...

تشنه ی دیدن رخسار درخشان توییم

 

به نگاهی،" به دعایی دل ما را دریاب!"

که اسیر کرم و شیوه ی احسان توییم

 

مادر تو اگر امروز مدد فرماید...

تا ابد ماه علی! بر سر پیمان توییم

 

از دم شعله ورت محفل ما شور گرفت

همگی سینه زن ذکر حسن جان توییم

 

ما شبیه دل زهرای شهیده هرشب...

بی قرار و نگرانِ دل سوزان توییم

 

زخم شد چشم ترت گریه نکن... میمیریم

دیده گریان غم دیده ی گریان توییم

 

هرشب جمعه برو کرببلا با مادر

یاد کن از فقرایت پسر پیغمبر

 

مجتبی روشن روان

 

********************

 

اشعار امام زمان(عج) – فاطمیه – محمد جواد شیرازی

 

قبل هجران تو آقا ما به هجران رفته ایم

خود سرانه کو به کو دنبال شیطان رفته ایم

 

یک هزار و سیصد و چندی است غیبت خورده ایم

تو تماما حاضری و ما به هجران رفته ایم

 

منتظَر هستی و عالم منتظِر بر دیدنت

قرن ها این جاده را با چشم گریان رفته ایم

 

سیصد و اندی نشد یارت شویم از این همه

با تأسف ما همه در چاه عصیان رفته ایم

 

ادعای شیعگی داریم اما در عمل

برخلاف گفته های شاه خوبان رفته ایم

 

حال ما این است... فکری کن به حال ما خودت

ما به دنبال گنه بسیار ارزان رفته ایم

 

غیر تو بر هر که دل دادیم خسران دیده ایم

بر خلاف مِیلتان با این و با آن رفته ایم

 

حیف شد... قبلا تو بودی بهترین معشوق ما

حال جای تو سراغ نفس ، آسان رفته ایم

 

خوب یا بد، هر چه هستیم آخرش مال توایم

سالیانی می شود آقا به دنبال توایم

 

محمد جواد شیرازی

 

********************

 

اشعار امام زمان(عج) – فاطمیه – محمد جواد شیرازی

 

با "محبت" آمدی، صید کمندم کرده ای

با همین ترفند ساده، پایبندم کرده ای

 

بی بهاتر از همه هستم ولی با لطف خود

در میان عاشقانت ارجمندم کرده ای

 

بار سنگین گناهانم ذلیلم کرده بود

با نگاه رحمت خود سربلندم کرده ای

 

در پناه گرم آغوشت مرا جا داده ای

در پناه خود مصون از هر گزندم کرده ای

 

بیشتر از دیگران دارم صدایت می زنم

بیشتر از دیگران چون دردمندم کرده ای

 

راستش این است آقاجان اگر می خواهی ام

چون محب مادرت بودم، پسندم کرده ای

 

تا قیامت روزی ام از خوان زهرا می رسد

شاکرت هستم که بر او مستمندم کرده ای

 

محمد جواد شیرازی

 

********************

 

اشعار امام زمان(عج) – فاطمیه – حبیب نیازی

 

بهتر نیاز قطره تا دریا فقط باشد

روزی ما ، از عالم بالا فقط باشد

 

از مال دنیا هیچ چیزش را نمیخواهم

روی سر من سایه ی آقا فقط باشد

 

دور و بر خانه گدا، جایی نمیگیرد

من خواستم اینجا برایم جا فقط باشد

 

در نامه ی اعمال من، نامِ ابالفضل است

کافیست با دست شما امضا فقط باشد

 

داغ حرم دارم ، کرم کن تا نمُردم من

در عمر من یک کربلا تنها فقط باشد

 

مجنونم و بر دستهایم یک سری دارم

تا  خاک راه خانه ی لیلا فقط باشد

 

جارو  از این زُلفِ پریشان در نمی آید

تا گردگیر  مقدم زهرا فقط باشد

 

این روزها ، ماها اگر افتاده ایم از پا

نگذاشتند آن روز علی ، مولا فقط باشد

 

در با فشارش ، مادر ما را گرفت از ما

تا دربه در  بودن، برای ما فقط باشد

 

یک گوشوارِ عرش در کوچه کنارش بود

دو گوشواره ش کاش که حالا فقط باشد

 

چشمان دنیا راه را گم کرده مادرجان

باید مزار مخفی ات حالا فقط باشد

 

بیرون می آید ، ذوالفقار در نیامِ عشق

زیباست اشکِ شوقِ جشنِ انتقامِ عشق

 

حبیب نیازی

 

********************

 

اشعار امام زمان(عج) – فاطمیه – محمد فردوسی

 

این‌چنین احساس کردم بین رؤیا بارها

می‌زنم بوسه به دست و پایت آقا بارها

 

خواستم تا مهزیارت باشم امّا روز و شب

سبز شد در پیش رو «امّا ـ اگرها» بارها

 

با چنین وضع وخیم و رو به قبله‌بودنم

حال و روزم را شدی هر روز جویا بارها

 

ای طبیبی که به دنبال مریضت می‌روی

با وجودی که مرا کردی مداوا بارها...

 

... کور بودم که تو را نشناختم، عیب از من است

شد حجاب دیدگانم حب دنیا بارها

 

این همه گفتی که دور معصیت را خط بکش

من ولیکن کرده‌ام امروز و فردا بارها

 

چشم‌پوشی از گناهان معنی‌اش این است که

با تغافل می‌کنی با من مدارا بارها

 

کشتی اُنس مرا طوفان شهوت غرق کرد

ریخته بار مرا در قعر دریا بارها

 

جنس نامرغوب بیخ ریش صاحب می‌شود

آه آقا روی دستم مانده حالا «بارها»

 

بارهایم را خریدی ای خریدار کریم

مادرت بس که سفارش کرد من را بارها

 

محمد فردوسی

اشعار ولادت حضرت زینب کبری(س)

اشعار ولادت حضرت زینب کبری(س) - توحید شالچیان ناظر

 

امشب صفا دارد صفای دیگری را

مروه مناحال و هوای دیگری را

 

از سوی شرق و غرب یثرب می شنیده

گوش فلک لبخندهای دیگری را

 

وقت سحر در قاب چشمانش ببیند

شهر نبی خیرالنّسای دیگری را

 

خورشید دیگر سر زده یا این که جبریل

نازل نموده والضحای دیگری را

 

تاریخ عشق از نو شروع شد،ای قلم ها!

از سر بگیرید ابتدای دیگری را

 

در باز مانده مثل این که می پذیرند

افتاده از پا و گدای دیگری را

 

بنده نوازی رسم آیین است اینجا

حاتم گدا،محتاج و مسکین است اینجا

 

وقت دعا را پاسی از شب می شناسند

در صبحدم دل را مقرّب می شناسند

 

شرط پریدن تا خدا بال دعاهاست

معراج را با ذکر یا رب می شناسند

 

اینجا بنای نوکری بر احترام است

ذاتاٌ گدایان را مؤدّب می شناسند

 

معنای صبر و عفّت و حلم و حیا را

در شیعیان با نام زینب می شناسند

 

تنها نه زینب بلکه یک یک بانوانِ

این خاندان را زینت اَب می شناسند

 

حتی گمان دارم ملک رویش ندیده

ازبس که ایشان را محجّب می شناسند

 

وصف حیا مدح و ثنای معجر اوست

عالم دخیل رشته های معجر اوست

 

حوریه ای ! نه...حُسن را اوجی،کمالی

پهنای دشت فاطمّیون را غزالی

 

از باغ سبز مهر تو بس باشدم گر

گیرم بیاید از درختش سیب کالی

 

یک چند وقتی می شود که تنگ دستم

شد کاسه های چشم من از گریه خالی

 

تا بیرق گریه به دست توست، بی شک

این روضه خوانی ها ندارد انحلالی

 

آنقدر بار غصّه روی دوشتان بو

کز پا فتادی و شدی شکل هلالی

 

رویم زمین ننداز...مزد نوکری ها

بانو بیا و از کرم تو در قبالی

 

حاجت روایی کن مرا تازنده هستم

 کرب و بلایی کن مرا تا زنده هستم

 

یاد حسن اشک از دو دیده می فشاندی

وان را سپس بر زخم هایت می کشاندی

 

از کودکی ها سینه ات اُلفت گرفته

با داغ هایی که در آن می پروراندی

 

معراج غم را دیده ای، ام المصائب!

وقتی که در بالای تل خود را رساندی

 

در شام همراه رباب و ام کلثوم

با آه دل ها را به آتش می کشاندی

 

آیینه ها جنس غمت را درک کردند

وقتی که بانو روی محمل سر شکاندی

 

مثل شما تاریخ روضه خوان ندیده

یک یاحسین گفتیّ و گریه می ستاندی

 

ای همنوا با هق هق و اشک سکینه

ای روضه خوان شام دلگیر مدینه

 

توحید شالچیان ناظر

 

*********************

 

اشعار ولادت حضرت زینب کبری(س) - حسین رستمی

 

کوری چشم دشمن آل پیمبری

نسلش ادامه یافته از فیض دختری

 

نسلی که بهتر است بگویند شاعران

مِن بعد از این قبیله سادات مادری

 

موضوع بعد روحی این خانواده است

دیگر چه فرق میکند ابعاد پیکری

 

یک وقت جلوه میکند از باطنی زنی

یک وقت ابوالعجائبی از جنس حیدری

 

تا گوش جان به عزت این قوم بسپریم

باید برای روح الأمین ساخت منبری

 

شبنم کجا و ظرفیت درک آفتاب

دریا کجا و کاسه وارونه ی حباب

 

زینب همان کسی است که وقت رسیدنش

از عرش جبرئیل هم آمد به دیدنش

 

با خلقتش خدا به تمام فرشتگان

همواره فخر میکند از آفریدنش

 

قنداقه اش بغل به بغل میرود ولی

آغوش کیست منظره آرمیدنش

 

انگیزه ای به نام حسین آفریده شد

بعداً وِرا به ورطه دنیا کشیدنش

 

ما که دلیل بهتری از این نیافتیم

سخت است از حسین دل بریدنش

 

آخر دعای حضرت زهرا نتیجه داد

بار دگر خدا به محمد خدیجه داد

 

اصلاً عفاف چیست به جز معجر شما

پوشیدگی کجاست به جز محضر شما

 

تا قبل از این کدام زنی این گونه بوده است؟

جز حضرت خدیجه و جز مادر شما

 

بانو قسم به جان حسینت بهشتی است

هرکس شود کنیز شما نوکر شما

 

تفسیر آیه های خدا موج میزند

در برکه های منظره باور شما

 

وقتی به جز اهالی این خاک ؛جبرئیل...

....هم استفاده میکند از منبر شما

 

ما فهممان به درک شما قد نمیدهد

توحید هم اجازه در آن حد نمیدهد

 

خورشیدها مقابل تان مثل شبنم اند

اصلاً زیادها همه پیش شما کم اند

 

بانو برای خاک قدم هایتان شدن

تنها فرشتگان خداوند محرم اند

 

این اسم های آمده از جانب خدا

زینب حسن حسین همان اسم اعظم اند

 

خون حسین صلح حسن صبر زینبی

ارکان استواری قیام محرم اند

 

صد مرده زنده میشود اما به اذن تو

با یا حسین توست که در صور میدمند

 

عمرم تمام و مدح تو مانده ست ناتمام

معنای عشق زینب کبری ست والسلام

 

آنکه مرا برای غلامی خریده است

از ما بقی خاک شما آفریده است

 

بانو نگاه کن چقدر خوب دست حق

عکس تو را به نگاهم کشیده است

 

از لحظه ولادت تو شیر مادرت

با طعم یاعلی به دهانت چکیده است

 

با گریه تا محله سادات هاشمی

امشب گدای شهر مدینه دویده است

 

از خانه علی به همه کوچه های شهر

بوی غذای نذری زهرا رسیده است

 

امشب نگاه من به در خانه شماست

روزی من به دست کریمانه شماست

 

سخت است پا به عرصه دلبر گذاشتن

سخت است واژه بر خط دفتر گذاشتن

 

وقتی سری بریده شد امکان پذیر نیست

آن را به روی دامن مادر گذاشتن

 

در پیش چشم هرزه نامحرمان دشت

سخت است بوسه بر رگ حنجر گذاشتن

 

جسم تو رفت با سرش اما چه سخت بود

جان را کنار جسم برادر گذاشتن

 

تصویرهایی است که هرگز نمیشوند

گاهی به جاش صحنه دیگر گذاشتن

 

تصویر دست و پا زدن از خاطرت نرفت

تصویر نیزه و دهن از خاطرت نرفت

 

حسین رستمی

 

*********************

 

اشعار ولادت حضرت زینب کبری(س) - حسین رستمی

 

مادرت آسمان خوبي ها

پدرت از اهالي بالا

 

اي كه شاگرد اشك تو آدم

اي هوادار عشق تو حوّا

 

گوشه اي از نجابتت مريم

شمّه اي از عروج تو عيسي

 

متحير ز صبر تو ايوب

متوسل به طور تو موسي

 

همه شاگرد مكتبت هستند

از مسيحي گرفته تا بودا

 

پرچم كربلا به شانه ي توست

اي علمدار عصر عاشورا

 

فتنه ها را تو بر ملا كردي

كربلا را تو كربلا كردي

 

روح مضمون ناب يعني تو

رمز پاكي آب يعني تو

 

وامدار تلألؤت خورشيد

حضرت آفتاب يعني تو

 

ملأت كل شي يا زينب

همه با اين حساب يعني تو

 

صاحب رايت القيام حسين

واژه ي انقلاب يعني تو

 

منجي تنگناي آخرتي

پس حساب و كتاب يعني تو

 

غير محرم كسي نديده تو را

جلوه ي در حجاب يعني تو

 

جنس نوري عقيله ي عشقي

تو بزرگ قبيله ي عشقي

 

مستجاب دعاي باراني

رحمت لحظه هاي باراني

 

گاه گاهي كه چشم تو ابريست

رنگ حال و هواي باراني

 

روي سجاده نم نم باران

نيمه شب ها صداي باراني

 

آسمان با دل تو ميگيرد

پس تو بي شك خداي باراني

 

بي برادر چقدر ميباري

خواهر نينواي باراني

 

كربلا،كوفه،شام،كرب و بلا

همه جا پا به پاي باراني

 

خرّم و سبز در بهاراني

شيعيان نزول باراني

 

هم به دنيا هم آخرت هستي

شأن آيات مغفرت هستي

 

اي كه در اشك هم مساوي با

اجر هر دو برادرت هستي

 

تو شبيه خديجه اي بانو

يعني يار پيمبرت هستي

 

مادري ميكني براي حسين

خوب شد بعد مادرت هستي

 

چوب محمل گواه عاشقي است

پاي معشوق با سرت هستي

 

ابر خون روي چهره ات يعني

و اذا الشمس كورت هستي

 

خواهر بوي سيب بانو جان

يار شيب الخضيب بانو جان

 

آفتاب نگاه تو زيباست

آسمان پناه تو زيباست

 

چشمهايت نديده جز خوبي

كربلا در نگاه تو زيباست

 

رخ خورشيد مغربي شده است

بس كه بر نيزه ماه تو زيباست

 

ناله هاي تو نوحه ميخواند

روضه ي اشك و آه تو زيباست

 

كودكان پابرهنه دنبالت

چقدر اين سپاه تو زيباست

 

تو و هشتاد و چهار كودك و زن

بي كس و خسته و جدا ز وطن

 

حسین رستمی

 

**

از وبلاگ من غلام قمرم

 

*********************

 

اشعار ولادت حضرت زینب کبری(س) - وحید قاسمی

 

مسیح خورشید

 

نسیم؛ پرده ی گهواره را تکان می داد

برای عرض ارادت خودی نشان می داد

 

ستاره های درخشان خوشه ی پروین

کنار پنجره مبهوت کودکی شیرین

 

شمیم قدسی او در  مدینه پیچیده

بهار آمده بلبل به غنچه خندیده

 

چکاوکان به در باغ ریسه می بندند

شکوفه ها همه دیوانه وار می خندند

 

نشانه های ظهور مسیح ظاهر شد

مدینه مرکز ثقل خیال شاعر شد

 

نسیم گرد سر نو رسیده دف می زد

بنفشه داخل گلدان مدام کف می زد

 

صدای خواندن پروانه ها چه زیبا بود

تبسم لب شیر خدا چه زیبا بود

 

ز نور طلعت رویش ستاره حیران شد

و ماه با عجله پشت ابر پنهان شد

 

ستاره گفت به خورشید: بی خبر ؛ساده

خدا به فاطمه خورشید دیگری داده

 

زمان سیطره و سلطه گشته طی خورشید

شکسته حرمت پوشالی تو ای خورشید

 

حریر جذبه ی چشمان او اهورایی ست

طلوع خنده ی زینب عجب تماشایی ست

 

بساط فخر فروشی ز آسمان بر چین

بیا زمین به تماشای دخترک بنشین

 

بیا ببین که ندیدی کسی به این پاکی

شدند خادمه اش حوریان افلاکی

 

نگاه حیرت خورشید تا بر او افتاد

اسیر بند جنون گشت و نعره ها سر داد

 

هوار می زد و میگفت: وه چه نوری داشت

شبیه مادر خود چهره ی صبوری داشت

 

بدون شبه و شک از قبیله ی نور است

میان هاله ی انوار خویش مستور است

 

وقار و نور جبینش به مصطفی رفته

ولی غرور نگاهش به مرتضی رفته

 

چه کودکیست! که خود اشهدین می گوید

و گاه خنده کنان یا حسین می گوید

 

چه کودکیست! که گوید ثنای رب جلی

دوچشم او شده خیره به ذوالفقار علی

 

وحید قاسمی

 

*********************

 

اشعار ولادت حضرت زینب کبری(س)

 

دوباره تشنه لب از چشم، بارشی می خواهم

ز خاطرات گذشته نگارشی می خواهم

 

ز خاطرات خوش درس و مشق شب هایم

سوال های شب امتحان بابایم

 

ز اعتماد دلم بر زبان دستانم

ز روزها که چکید از میان دستانم

 

چه شد حروف الفبای عشق من، پَر زد

که بی هوا به سرِ شانه ی دلم، در زد

 

کسی که کاسه ی قلب شکسته را می بُرد

همان مرکّب این چشم خسته را می بُرد

 

به خود که آمدم از دست رفته ای بودم

و به خیال خودم، چند هفته ای بودم

 

دوباره نقطه سر خط شروع خواهم کرد

به آن کلاس قدیمی رجوع خواهم کرد

 

من آمده ام که بپرسم در این دیار جنون

چگونه خوانده شود حا و سین و یا و نون

 

من آمده ام بنویسم دروس هر شب را

دوباره یاد بگیرم حروف زینب را

 

من آمده ام بنویسم دبیر ما زهراست

کلاس فلسفه ام اشک سید الشهدا ست

 

پلاک مدرسه ی عشق ماست، شصت و نه

سلیقه ی خود ذات خداست، شصت و نه

 

شب است و دفتر من سیر از مرکب شد

دوباره مشق شبم آب، نان و زینب شد

 

خدا مدد بکند در میان مردم ایل

که ما شویم از این درس، فارغ التحصیل

 

که بوده است مگر زینب این همه اجلال

که بوده است به احوالش این همه اقبال

 

گمان کنم که بُود دایرالمعارف عشق

نه اشتباه مگو، زینب است عارف عشق

 

هر آنچه آمد از عشق، آفریده ی اوست

خدا گواه ست، که قرآن ما چکیده ی اوست

 

شرمنده چه بی سواد به قدرش، تمام حورالعین

به صفحه صفحه ی قلبش فقط نوشته حسین

 

دوباره مسأله ای سخت روی تخته سیاه

چگونه زینب کبری شود مساوی ؛ آه

 

دوباره جمع حسین است و زینب و گریه

دوباره روضه ی هر روز و هر شب و گریه

 

چه شد که قوس دو ابروی عشق بر هم خورد

حساب حضرت یاس دمشق بر هم خورد

 

اگرچه ضرب عدو کشته ای ثمر داده

ببین چقدر به عشاق چشم تر داده

 

به آن سوار که دستان او قلم باشد

حساب می شود این اشک هر رقم باشد

 

کتاب عشق، حسین است و شیعه، حاشیه اش

برای شیعه همین حاشیه است، آتیه اش

 

**

اگر شاعر این شعر را میشناسید لطفاً اطلاع دهید

**

از سایت نای دل

 

*********************

 

اشعار ولادت حضرت زینب کبری(س) – محسن عرب خالقی

 

با دست شوق چاک گریبان گرفته ایم

از فرط شور باده طوفان گرفته ایم

در اوج ناز تخت سلیمان گرفته ایم

امشب به دست زلف پریشان گرفته ایم

 

شکر خدا ز جام جنونش لبالبیم

شکر خدا که گوشه نشیان زینبیم

 

امشب دلم به تاب و سرم گرم از تب است

شمع است و شاهد است و شرابی که بر لب است

شور و شگفتی است و شبیه عشق مشرب است

شامی که روشنایی روز است امشب است

 

امشب تمام گرمی بازار زینب است

امشب شب ملیکه دادار زینب است

 

فصل الخطاب عاشقی ما رسیده است

ای قطره های تب زده دریا رسیده است

زیباترین حماسه دنیا رسیده است

زینب به دست حضرت زهرا رسیده است

 

چشمی گشود و چشم شقایق به خواب شد

زیباترین دعای علی مستجاب شد

 

باور نداشت چشم فلک دختر این چنین

در بین چند کعبه دل دلبر این چنین

از هرچه سرفراز زنی سرتر این چنین

غیر از خدا نداشت کسی باور این چنین

 

حتی فلک به چشم خواب خیالش ندیده است

امشب خدا دوباره حسین آفریده است

 

تا کوچه اش قبیله لیلا ادامه داشت

تا خانه اش گدایی عیسی ادامه داشت

در قامتش قیامت مولا ادامه داشت

زینب که بود حضرت زهرا ادامه داشت

 

زهرا نبود زهره دگر نُه فلک نداشت

زینب نبود سفره خلقت نمک نداشت

 

زینب اگر نبود اثر از کربلا نبود

زینب اگر نبود علم حق به پا نبود

زینب اگر نبود کتاب خدا نبود

یک یا حسین بر لب ما و شما نبود

 

بیخود که نیست عاشق و مجنون زینبیم

این یا حسین را همه مدیون زینبیم

 

ای برترین عقیله ی ایل و تبارها

صبرت صلابت همه ی اقتدارها

ای کرده با صدای علی کارزارها

ای خطبه ات برنده تر از ذوالفقارها

 

با خطبه هات ها حید کرار زنده شد

در هیبتت شکوه علمدار زنده شد

 

نهج البلاغه خوان علی آتشِ کلام

ای مرتضای دوم کوفه ؛حسین شام

حُسن ختام کرب و بلا تیغ بی نیام

با خطبه ات گرفته ای از دشمن انتقام

 

ای زینب مدینه و زهرای کربلا

تو تیغ میگرفتی اگر وای کربلا

 

تو آمدی که صبر شوی مجتبی شوی

تو آمدی حسین شوی کربلا شوی

تو آمدی به آل کسا هم کسا شوی

هم ما رأیت سمت جمیلا رها شوی

 

تو آمدی که کعبه دل کربلا شود

در سینه ها حسینیه غم رها شود

 

از کودکی برای برادر گریستی

از کودکی به خاطر مادر گریستی

گاهی کنار سرو صنوبر گریستی

گاهی کنار پیکر بی سر گریستی

 

حقت نبود تا که به زنجیرتان کشند

با خط تازیانه به تفسیرتان کشند

 

محسن عرب خالقی 

اشعار ولادت حضرت زینب کبری(س)

اشعار ولادت حضرت زینب کبری(س) - محمود کریمی 

 

در گیر و دارِ قافیه ماندن درست نیست

تنها غزل نوشتن و خواندن درست نیست

 

باید که عاشقانه بلا را به جان خرید

پای غم نگار، نماندن درست نیست

 

در کوی عشق صحبت دلداگی خوش است

حرف دگر میانِ کشاندن، درست نیست

 

از دل حرم بساز و بگو یا اَنیسَنا

در سینه غیر یار نشاندن درست نیست

 

حالا در این حرم نظری کن ببین که کیست

دل خانه ی محبت محبوبه ی علی ست

 

گفتم علی دوباره لبم باده خوار شد

گفتم علی، درون دلم انفجار شد

 

گفتم علی، دلم به ثریا عروج کرد

بر شانه ی بُراق محبت سوار شد

 

گفتم علی، جواب شنیدم بلی بلی

دل مستجیرِ مرحمتِ مستجار شد

 

گفتم علی و سینه ی آشفته گُر گرفت

در شعله ی ولایت مولا دچار شد

 

از خاطرم کلام نفیسی خطور کرد

هرکس علی نگفت، گرفتار و خوار شد

 

سرّ خدا برای شما فاش می کنم

زینب اگر که فاتحِ در کارزار شد

 

در کوچه های کوفه و ویرانه های شام

ذکرش چه بود، دشمن بی ریشه زار شد

 

یا قاهر العدوّ و یا والی الولی

یا مظهر العجایب و یا مرتضی علی

 

ساقی بیار باده که مخمور زینبم

محتاج جام باده ی پر زور زینبم

 

تارم اگر به غصه ی او زار می زنم

چشمم به غیر بسته شده، کورِ زینبم

 

در خیمه ی حمایت او می زنم نفس

سرمست لطف بی بی مَستوره زینبم

 

بر من مگیر خرده اگر نعره میکشم

گرمِ دَمِ خدایی و پر شور زینبم

 

ترسی ندارم از ظلمات زمانه تا

گوشه نشین روضه ی ذوالنّور زینبم

 

دل داده ی علی ام و افتاده ی حسن

سینه زنِ حسینم و منظورِ زینبم

 

مجموعه ی جمال و جلال علی ست، او

آئینه دار کلّ کمالِ علی ست، او

 

زینب تجلی صلواتیِ کبریاست

زینب اساس زندگی دین مصطفی ست

 

زینب ظهور غیرت زهرای اطهر است

زینب شکوه مرتبتِ شاه لافتی ست

 

سرّی دگر به اذن خدا فاش می کنم

زینب، نه جزء آل کسا، که خود کساست

 

زینب شریکه الحسنین است فی المِهَن

زینب انیس خلوت شبهای مجتبی ست

 

زینب شریکه الحسنین است فی البلا

زینب قوام بخش مصیبات کربلاست

 

یک گوشه از تجلی او، می شود حفیظ

زینب هوالرّقیبِ یتیمان نینواست

 

زینب سفینه البرکات محرَّم است

مِهر مدام و چشمه ی فیض دمادم است

 

زینب نگو، بگو شرر قهر کردگار

زینب نگو، بگو لب برّان ذوالفقار

 

زینب نگو، بگو خود نهج الفصاحه است

می بارد از شهامت طوفانی اش، وقار

 

زینب نگو، بگو خود نهج البلاغه است

افتاده است زیر قدم هاش، اقتدار

 

زینب نگو، بگو همه ی عصمت بتول

حجب و حیا نجابت بانوی بی مزار

 

زینب نگو، بگو همه ی صبر مجتبی

پیروز عرصه های بلایای ناگوار

 

زینب نگو، بگو همه ی شور کربلا

نخل قیام با نفسش داده برگ و بار

 

زینب نگو، بگو قسم مستجاب عشق

زینب نگو، بگو شرف بوتراب عشق

 

عالم تمام ذره و خورشید، زینب است

ویرانگر عمارت تردید زینب است

 

بر محور محبت خورشید کربلا

عباس ماه و حضرت ناهید، زینب است

 

از جمله ی تَقَبَّل او می شود عیان

کوه وقار و قله ی توحید زینب است

 

کوفه خیال کرد علی روی منبر است

اما به روی محملِ غم دید، زینب است

 

در جمله ای ز مهدی زهرا رسیده است

در مشکلات مایه ی امید زینب است

 

از دام درد و غصه و غمها رها شدم

هر دم دخیلِ بی بی مشکل گشا شدم

 

قدیسه ی مقدسه والا، دَخیلکِ

ای شمسه ی مشعشعه بالا، دخیلکِ

 

خانم نگاه کن چقدر زار آمدم

ای مهربانی دل طاها، دخیلکِ

 

بیچاره ام، فقیر و گرفتار و بی قرار

آرامش درونی مولا، دخیلک

 

روزیِ هر محرَّم ما در نگاه توست

ای دختر مکرم زهرا، دخیلک

 

چشم مرا همیشه پر از اشک روضه کن

ای کعبه ی مصیبت عظما، دخیلک

 

بانو، توجهی به پریشانی ام نما

ای آسمان عاطفه، بارانی ام نما

 

محمود کریمی

 

برگرفته از وبلاگ واسوخت

 

********************

 

اشعار ولادت حضرت زینب کبری(س) – مسعود اصلانی

 

با خبر کرد نسيمي همه ي دنيا را

مطلاطم شده ديدند دل دريا را

 

گل سرخي که مي از قطره ي شبنم مي زد

مست مي کرد ز بوي نفسش صحرا را

 

چه صفايي چه هوايي چه دلي داشت زمين

شور مي داد ز حال خوش خود بالا را

 

چشمهايي به روي چشم دگر وا شد و بعد

دل مجنون کسي برد دل ليلا را

 

بين آغوش برادر چقدر آرام است

چقدر ناز ربودست دل بابا را

 

گوييا بار دگر حضرت پيغمبر ديد

عکسي از ماه رخ کودکي زهرا را

 

زينت خانه ي مهتاب به دنيا آمد

زينب حضرت ارباب به دنيا آمد

 

چهره اش منعکس از طلعت روي زهراست

عشق بازي ش از آن حال و هوايش پيداست

 

حضرت زينب کبري خودش اقيانوسي ست

گرچه چشمان پر از گوهر نابش درياست

 

اگر عباس علمدار صف کرب و بلاست

از ازل تا به ابد پرچم زينب بالاست

 

مادري کرد براي سه امامش زينب

پس ولايت به پرستاري او پا برجاست

 

سوره ي مريم قرآن نمي از تفسيرش

وسعت روح بزرگش چقدر نا پيداست

 

بهترين خوبترين خواهر دنيا آمد

حضرت فاطمه ي ديگر دنيا آمد

 

مسعود اصلانی

 

*******************

 

اشعار ولادت حضرت زینب کبری(س) –  رحمان نوازنی

 

وقتی که تو را عرش معظم آورد

یک فاطمه زهرای مجسم آورد

 

قنداق تو را که آسمان می بوسید

جبریل به گریه های نم نم آورد

 

تو آمدی و همه به هم می گفتند

از صبر دل تو صبر هم کم آورد

 

وقتی که تو آمدی حسینت می گفت

با آمدنت خدا محرم آورد

 

وقتی که تو آمدی حسینت پا شد

در پیش تو هفتاد دو پرچم آورد

 

آنگاه سپرد دست بالا دستت

هفتاد و دو پرچم خدا را دستت

 

خورشید گرفته نور خود را از تو

دریا هیجان و شور خود را از تو

 

حتی گل جانماز هم می گیرد

شاداب ترین حضور خود را از تو

 

لبخند به چهره داری و غم به دلت

دارد غم ما سرور خود را از تو

 

مردان خدا گرفته اند ای بانو

برگ گذر و عبور خود را از تو

 

ایوب ترین مرد بلا هم دارد

ایمان دل صبور خود را از تو

 

ای عمه دلشکسته عاشورا

مهدی طلبد ظهور خود را از تو

 

ای قبله نمای حاجت یوسف ها

حاجت بده ای عمه حاجات خدا

 

بانوی ستاره ها و زیبایی ها

بانوی سحر خیز تماشایی ها

 

در عرش همه از تو سخن می گویند

ای بانوی با کمال بالایی ها

 

از خانمی توست که هی می ریزد

دور و بر تو این همه آقایی ها

 

جز تو چه کسی به کربلا می سازد

از این همه اتفاق، زیبایی ها

 

یک عده تو را فاطمه ات می خوانند

یک عده تو را حیدر زهرایی ها

 

یک عده گل مریمشان تو هستی

ای مریم قدیسه عیسایی ها

 

ای دسته گل مریم زیبای علی

مجنون پر از فاطمه! لیلای علی

 

افلاک حریم تو، جهان اقلیمت

یک عرش پر از فرشته در تعظیمت

 

با شاخه ی گل هزار پیغمبر هم

ایستاده در این مجالس تکریمت

 

شرمنده از اینکه دستهایم خالی است

اما همه زندگیم تقدیمت

 

هر قدر ورق می زنم اوقات تو را

جز نام حسین نیست در تقویمت

 

با یک سر بر نیزه چه کرده ای که

از کوفه الی شام شده تسلیمت

 

تو از سر چشمه آب خوردی بانو

تو بر سر نیزه دل سپردی بانو

 

رحمان نوازنی

 

*******************

 

اشعار ولادت حضرت زینب کبری(س) – محمد بیابانی

 

قلم به دست گرفتم که باخدا باشم

قلم به دست گرفتم که از شما باشم

 

قلم به دست گرفتم که از تو بنویسم

و با ثنای تو همدوش انبیا باشم

 

قلم به دست گرفتم در انزوای خودم

که غرقتان شوم و از خودم جدا باشم

 

قلم به دست گرفتم که با دوبال غزل

در آسمان تو پروا کنم رها باشم

 

قلم به دست گرفتم در ابتدا اما

نشد مسافرتان تا به انتها باشم

 

قلم ز دست من افتاد و دم زدم از عشق

کبوتری شدم و پر زدم به شهر دمشق

 

برای آمدنت لحظه بیقراری کرد

زمین دوباره خروشید و چشمه جاری کرد

 

فرشته روی زمین را به مقدمت می شست

ملک زمینة شب را ستاره کاری کرد

 

مدینه آمدنت را در انتظار نشست

و بهر دیدن تو ثانیه شماری کرد

 

طلوع اشک فشانت به مادر و پدرت

هوای خانه شان را کمی بهاری کرد

 

شروع ابری و بارانی تو و چشمت

مسیر آمدنت را بنفشه باری کرد

 

ولی تمام بهانه ست خوب میدانم

من از نگاه تو شوق حسین میخوانم

 

تو زینب آمدی و خواهر حسین شدی

تو زینت پدر و مادر حسین شدی

 

تو آمدی و من از خنده هات فهمیدم

که ناز کرده ای و دلبر حسین شدی

 

تو در کتاب خدا نه که بین مصحف عشق

نزول کرده ای و کوثر حسین شدی

 

رسیده ای و خداوند کرده مبعوثت

که بعد واقعه پیغمبر حسین شدی

 

تمام کوفه به  هم ریخت تا لبت واشد

چو خطبه خوان شدی و حیدر حسین شدی

 

اگرچه بانویی اما علیِ کراری

فقط به دست خودت ذوالفقار کم داری

 

کدام واژه رسد بر مقام تقدیرت

کدام شعر و غزل می کنند تصویرت

 

به فهم و درک مقامت عقول کل بشر

هنوز هم که هنوزست مانده درگیرت

 

مفسران همه انگشت بر دهان هستند

زآیه ای که شنیدی و طرز تفسیرت

 

حدیث چشم تو دیده به دیده می چرخد

و اشک ها همه مأمور امر تکثیرت

 

بدان که بعد علمدار تو علمداری

فدای دست تو و شانه علمگیرت

 

تو در اسارتی اما جلیله ای زینب

به حق حق که تو الحق عقیله ای زینب

 

تویی انیس غم و غم مجانبت بانو

که اشک و غصه شده قوت غالبت بانو

 

چه باشکوه به صحرا رسیدی اما بعد

کسی نماند که باشد مراقبت بانو

 

از آنطرف که بلا پشت هر بلا دیدی

ولی به عرش رسیده مراتبت بانو

 

به دستخط خودت حک شده به دفتر غم

تمام آنچه که دیدی ، مصائبت بانو

 

ز دست می دهد ایوب عنان صبرش را

فقط ز خواندن قدری مطالبت بانو

 

اگرچه قد رشیدت خمید بی بی جان

کسی شکست شما را ندید بی بی جان

 

توان بده بپرم در هوای دستانت

توان بده که شوم غمسُرای دستانت

 

بگو از آنچه که حس کرد دست حیدریت

بگو که شعر بگویم برای دستانت

 

از آن امام بدون سپاه عاشورا

که بود ملتمس یک دعای دستانت

 

از آن طناب ضخیم پراز گل سرخی

که داشت شرح غم ماجرای دستانت

 

از آن سه ساله پیر پر از کبودیها

که گیسویش شده بود آشنای دستانت

 

من از نسیم دو دست تو یاس می بویم

به ذات فاطمی تو سپاس می گویم

 

محمد بیابانی

برگرفته از وبلاگ تیشه های اشک

 

*******************

 

اشعار ولادت حضرت زینب کبری(س) – علی اکبر لطیفیان

 

عاشق شدیم و عاشق حیران ماشدند

قومی اسیر زلف پریشان ما شدند

 

آنقدر عاشقیم که عشاق روزگار

مبهوت اشتیاق گریبان ما شدند

 

روح القدس شدیم وتمامی شاعران

گرم غزل سرایی دیوان ما شدند

 

یوسف شدیم وبهر تماشای حال ما

صدها عزیز راهی زندان ما شدند

 

آنقدر آمدیم ومسلمان او شدیم

آنقدر آمدند ومسلمان ما شدند

 

ما عاشقیم عاشق حیران زینبیم

تکفیرمان کنید مسلمان زینبیم

 

مارا نوشته اند برای گدا شدن

سائل شدن، اسیر شدن، مبتلا شدن

 

از آنطرف خلاصه دری باز میشود

می ارزد انتظار به این آشنا شدن

 

عشاق سنگ خورده ی دیوار زینبیم

پس واجب است غرق تماشای ما شدن

 

وقتی مسیر جای قدمهای زینب است

میلی نمیکنیم به جز خاک پا شدن

 

اول طواف بعد منا پس چه بهتر است

بعد از دمشق راهی کرب و بلا شدن

 

مارا برای راز و نیاز آفریده اند

این کعبه را برای نماز آفریده اند

 

این کیست که فرشته گلیم آورش شده

بال وپر فرشته نخ معجرش شده

 

دیگر نیاز نیست به گهواره بردنش

دست حسین بالش زیر سرش شده

 

از این به بعد خانه ی مولا چه دیدنی است

با زینبی که فاطمه ی دیگرش شده

 

زهرا همان که ام ابیهاش گفته اند

زهرا همان که مادرش پیغمبرش شده

 

دیروز دختر وجنات خدیجه بود

حالا خدیجه آمده ودخترش شده

 

اینگونه بود فاطمه شد ریشه بقا

اینگونه بود فاطمه شد ام ابیها

 

زینب طلوع بود ولی ابتدا نداشت

زینب غروب بود ولی انتها نداشت

 

زینب رسول بود ولی مصطفی نشد

شهر نزول بود اگرچه حرا نداشت

 

زینب اگر نبود کسی فاطمی نبود

زینب اگر نبود کسی مرتضی نداشت

 

زینب اگر نبود حسینی نمیشدیم

زینب اگر نبود زمین کربلا نداشت

 

زینب هر آنچه گفت تماما حسین بود

اصلا به غیر نام حسین اعتنا نداشت

 

زینب اگر نبود مسلمان نداشتیم

باور کنید ذکر حسین جان نداشتیم

 

جایی پریده است که پیدا نمی شود

حتی عروج اینهمه بالا نمی شود

 

دیدند صبح آمده اما در آسمان

خورشید شهر فاطمه پیدا نمی شود

 

یا ایها الزسول چرا آفتاب صبح

در آسمان شهر تماشا نمی شود

 

فرمود :زینب آینه ی روی دخترم

آنکه مقام بی حدش املا نمی شود

 

چون بی نقاب آمده بیرون حجره اش

امروز آفتاب هویدا نمی شود

 

**

 

لبهاش تشنه بود ولی رود نیل بود

بالش شکسته بود ولی جبرئیل بود

 

زینب فرشته آینه حوریه عاطفه

از جنس خانواده ای از این قبیل بود

 

گودال هم که رفت فقط سر به زیر بود

شرمنده بود از اینکه قتیلش قلیل بود

 

کوچه به کوچه لشگر کوفه شکست خورد

از دست خانمی که تماما اصیل بود

 

ویرانه کرد کاخ بلند یزید را

زینب تبر نداشت ولیکن خلیل بود

 

علی اکبر لطیفیان

برگرفته از وبلاگ تیشه های اشک

 

*******************

 

اشعار ولادت حضرت زینب کبری(س) – قاسم نعمتی

 

نماز عشق به پا می کنم به نام حسین

به نای سینه نوا می کنم به نام حسین

 

تو زینبی و همه قاصرند از وصفت

کتاب عشق تو وا می کنم به نام حسین

 

به نام دلبرت اذن دخول می گیرم

طواف کوی تو را می کنم به نام حسین

 

به نام نامی معشوق شهره اند عشاق

تو را همیشه صدا می کنم به نام حسین

 

من از تو یاد گرفتم چنین عبادت را

میان سجده دعا می کنم به نام حسین

 

قسم به سجده ی تو اعتقاد من این است

نماز سوی خدا می کنم به نام حسین

 

تو آمدی که بگویی برای قرب خدا

وجود خویش فدا می کنم به نام حسین

 

دمشق و کربلا هر دو تربت عشق است

شب ولادت تو وقت صحبت عشق است

 

خدا عنان دل ما به دست تو داده

اسیر دام تو اما ز غیر آزاده

 

اگر پیاله ی ما بوی چشم تو گیرد

شود برای همیشه لبالب از باده

 

نوای زین ابی را به هرکسی ندهند

که این مدال فقط گردن تو افتاده

 

چنان سگی به در خانه ات ببند مرا

که نام صاحب کلب است نقش قلاده

 

اگرکه باز شود دیده ها ز نور اشک

اگر قدم بگذاریم بین این جاده

 

به چشم خویش ببینیم پای پرچم عشق

هنوز با کمری راست زینب استاده

 

خدا شهود شود بی حجاب در دل شب

 نشسته دختر زهرا میان سجاده

 

به بی نظیری تو اعتراف باید کرد

شبیه کعبه به دورت طواف باید کرد

 

زمان بوسه رسیده کمی مدارا کن

رسیده ایی بغل یار دیده ات وا کن

 

در این نگاه برای همیشه، ای خواهر

تمام حسن خداوند را تماشا کن

 

به فکر عبد گنه کار باش و یک لحظه

به احترام حسین دست خویش بالا کن

 

به پشت معجر خود با کمی دعا کردن

تمام شهر پر از مور مثل زهرا کن

 

همه به یاد خدیجه رخ تو بوسیدند

جلال بانوی مکه دوباره احیا کن

 

ببین چگونه پدر مست دیدن تو شده

نظر به چهره ی پر افتخار مولا کن

 

سلام دختر حیدر شریکه الارباب

بزرگ زاده بیا و گدای خود دریاب

 

کسی که دست توسل بر این سرا بزند

قدم به وادی ممنوعه ی خدا بزند

 

حرام باد به هر عاشقی که بی اذنت

قدم برای زیارت به کربلا بزند

 

شناختی که من از دستهایتان دارم

بعید باشد اگر دست رد به ما بزند

 

همین کرامتتان شد سبب هر شب و روز

که حلقه دور نگین کرم گدا بزند

 

تو قرص نان خودت را به سائلی دادی

که حق به خانه ی تان مهر هل اتی بزند

 

تهجد سحرت بسکه غرق ذات خداست

حسین تکیه ی آخر بر این دعا بزند

 

از آن دمی که شده احترامتان واجب

به دست های شما بوسه مصطفی بزند

 

ز محضر همه سادات عذر می خواهم

اگرکه گفته ام آتش به قلب ها بزند

 

خدا  نیاورد آن روز را که در شهری

کسی به بی ادبی نامتان صدا بزند

 

قاسم نعمتی

 

*******************

 

اشعار ولادت حضرت زینب کبری(س) – قاسم صرافان

 

آرامش زیبای دو دریاست نگاهش

این دختر آرام و صبوری که رسیده

از شوق، علی سفره به اندازه یک شهر

انداخت، به شکرانه‌ی نوری که رسیده

**

کاشانه‌ی اهل دل و میخانه‌ی هستی

دنیا و سماوات و عوالم همه روشن

عطر خوش او پر شده در شهر مدینه

به به چه گلی! چشم و دلت فاطمه! روشن

**

لبخند نشسته به لب حضرت ساقی 

مرضیه دلش وا شده از دیدن دختر

تا آمده لبریز شده چشمه‌ی تسنیم

کامل شده با آیه‌ی او سوره‌ی کوثر

**

بی تاب شدی، دختر مهتاب رخ عشق!

بارانی اشک است چرا صورت ماهت؟

گریانی و پیش کسی آرام نداری

دنبال کدام آیت حق است نگاهت؟

**

باران بهاری شده‌ای دختر حیدر

زهرا چه کند گریه‌ی تو بند بیاید

باید که بگویند: کنار تو حسینت

تا شاد شوی، با گل و لبخند بیاید

**

همسایه ندیده‌ به خدا سایه‌ای از تو

تمثیل حیایی تو و تندیس وقاری

پیداست ولی دختر سردار حنینی

از شور کلام و دل شیری که تو داری

**

شعر شب میلاد تو هم پر شده از اشک

بانو! چه کنم روی دلم سوی فرات است

جز اشک چه گویم که همه هستی عالم

عشق تو، حسین تو، قتیل العبرات است

**

اینقدر نریز اشک، صبوری کن و بگذار

هر قطره‌ی این اشک برای تو بماند

وقتی شب باریدن اشک است که مادر

در گوش تو لالایی پرواز بخواند

**

یک روز بیاید که پدر را تو ببینی

با چشم پر از اشک در آن غسل شبانه

با چادر خاکی برود مادر و فردا

با چادر کوچک بشوی خانم خانه

**

یک روز بیاید که حسن را تو ببینی

با اشک بشوید تن پاک پدرش را

فردا خود او بی رمق و رنگ پریده

در تشت بریزد قطعات جگرش را

**

روزی برسد، ... کاش که می‌شد نرسد... نه

آن لحظه‌ی سنگین خداحافظی از یار

ای کاش که هرگز به سراغ تو نیاید 

تا پیرهن کهنه‌ بخواهد ز تو دلدار

**

آن لحظه نیاید که تو باشی و بیفتد

آن سایه‌ی سر، بی سر و بی سایه به صحرا

ناموس خدا باشی و بر ناقه‌ی عریان

بنشینی و یک شهر بیاید به تماشا

 

قاسم صرافان

اشعار ولادت حضرت زینب(س)

اشعار ولادت حضرت زینب(س) – وحید محمدی

 

خلق و خوی و خصال دخترها

بیشتر می رود به مادرها

 

دختران می زنند چون مادر

گره محکمی به معجرها

 

دختران عشیره زهرایند

مردهای عشیره حیدرها

 

موقع پهن کردن سفره

کمک مادرند دخترها

 

خورده نان های سفره ی مولا

می رسد بیشتر به قنبرها

 

عشق هم نیست بی شباهت به

حس بین تو و برادرها

 

زیر پایت نگاه کن بی بی

می خورد چشمتان به نوکرها

 

درک اوج کرامتت دارد

بیشتر بستگی به باورها

 

پیش مردم بدم نکن بی بی

دست خالی ردم نکن بی بی

 

آیه آیه، خدا خدا زینب

نور توحید هل اتی زینب

 

راحت روح مصطفی زهرا

راحت روح مرتضی زینب

 

قاری خطبه های یاحیدر

جلوه ی صبر مجتبی زینب

 

ای امام یقین و صبر و رضا

مظهر عفّت و حیا زینب

 

شیرِ مردان کربلا عبّاس

شیرِ زن های کربلا زینب

 

در مقامات عشق باید گفت

ما کجا و شما کجا زینب

 

به یقین در مقام تو جاری است

حکم کلی “انّما” زینب

 

و کتاب شکوه تو درس است

لفظ لفظ و هجا هجا زینب

 

با تمام وجود می گویم

السلام علیکِ یا زینب

 

السلام علیک، بی تابم

جان مولا بیا و دریابم

 

پر زدم باز در هوای شما

در هوای پر از خدای شما

 

وقتی از راه آمدی خم شد

آسمان بوسه زد به پای شما

 

سال ها مانده بر دلم بی بی

داغ دیدار کربلای شما

 

مشهد من به جای معصومه

کربلا رفتنم به جای شما

 

همه ی حاصلم فدای علی

جان ناقابلم فدای شما

 

مدح خواندن فقط برای علی

روضه خواندن فقط برای شما

 

زینبیه فدا شدن عشق است

و شهید شما شدن عشق است

 

نوکر بی وفا نمی خواهی

من گدایم گدا نمی خواهی

 

رو سیاه همیشه را بی بی

آه می خواهی یا نمی خواهی

 

به خدا خوب می شوم یک روز

حرّ شرمنده را نمی خواهی؟

 

به جوانی اکبرم بپذیر

و نگو که مرا نمی خواهی

 

می شود باز هم بپرسی که

سینه زن، کربلا نمی خواهی؟

 

بین این شاعران درباری

شاعری بی نوا نمی خواهی؟

 

بی نوایم بیا قبولم کن

و برای خدا قبولم کن

 

مست این حس ناب می مانیم

نوکر بوتراب می مانیم

 

به شهیدان تو بدهکاریم

وای اگر بی جواب می مانیم

 

تا دعاهای مادرت زهرا

بشود مستجاب می مانیم

 

با علی عهد بسته ایم امروز

پای این انقلاب می مانیم

 

پای این بیرقیم و منتظر

شمس پشت حجاب می مانیم

 

در دل ماست شور هم عهدی

تا بیاید ندا … انا المهدی

 

وحید محمدی

برگرفته از سایت حدیث اشک

 

******************

 

اشعار ولادت حضرت زینب(س) – مهدی مقیمی

 

انتهای تمام جادّه ها

باز باید به تو رجوع کنم

 

کاش خورشید باشم و هر روز

در حریم شما طلوع کنم

 

شعر خود را اجازه ام بده تا

با سلامی به تو شروع کنم

 

سحر و صبح و ظهر و عصر و شب

السلام علیکِ یا زینب

 

السلام علیکِ یا همه کار

السلام علیکِ یا همه کس

 

السلام علیکِ در همه عمر

السلام علیکِ بر تو و بس

 

السلام علیکِ باز ، از  نو

السلام علیکِ گفتم و پس

 

تو جواب سلام را دادی

که به این شکل در دل افتادی

 

بار دیگر سلام بر نورت

مبدأ عشق ، از ولادت توست

 

مثل زهرا سراسرت خیر است

کرم و لطف و عشق ، عادت توست

 

تو چنان در عبادتی بی بی

که عبادت پیِ عبادت توست

 

به خداوندیِ خدا سوگند

عشق تو کرده عشق را در بند

 

از همان ابتدا شدی آرام

تو به اعجاز رنگ و بوی حسین

 

وسط آن همه بهشتی رو

باز شد چشم تو به سوی حسین

 

بی گمان اینکه شد برادر تو

آبرو بود و آرزوی حسین

 

چشمت افتاد بر جمال جمیل

گریۀ تو به خنده شد تبدیل

 

جنس دلهایتان ز نور خداست

شده وابسته از همان اول

 

عشقتان عشقِ بی برو برگرد

شد از این دسته از همان اول

 

دلِ تو گشته با حسین ، یکی

غیر از او رسته از همان اول

 

از کمال تو خلق حیرانند

در دو عالم عقیله ات خوانند

 

واژهء شیرزن به نام شماست

بس که اسطوره شد دلاوریت

 

عاشقانه ترین وجودی تو

نقطۀ عطفِ عشق ، خواهریت

 

خواهری کرده ای برای حسین

شده ثابت به او *برادریت*

 

با تو تنها نه اینکه خواهر داشت

پدر و مادر و برادر داشت

 

مثل زهرا برای پیغمبر

بودنت افتخار حیدر بود

 

دختری بهتر از هرآنچه که هست

بر علی اینچنین مقدر بود

 

اقتدار تو بعد کرببلا

لحظه لحظه چو فتح خیبر بود

 

متحیر شدم ازین وجنات

هدیه بر تو هزار تا صلوات

 

گوئیا وارث ابالفضلی

که شده دشمنت زمین گیرت

 

خطبه خواندی عجب علی گونه

کوفه لرزید وقت تکبیرت

 

اثر صحبتت به مثل علیست

کوفه و شام تحت تأثیرت

 

پشت دروازه خطبه تا خواندی

پشت ابن زیاد لرزاندی

 

ظاهرِ شمرها عوض شده است

دشمنان تو از همان نسلند

 

ریشه یابی اگر کنیم ، دقیق

به سنان و به حرمله وصلند

 

کینه ها منشأش ز کرببلاست

و  کپی ها برابرِ اصلند

 

دورِ خود شمر اگر چه پُر داری

غم مخور تا حبیب و حُر داری

 

تابعیَّت به ما بده زینب

تا بگوییم تابع حرمیم

 

حرمت بس که با صفاست همه

صبح تا شب مُراجِعِ حرمیم

 

با تمام وجودمان بی بی

تا قیامت مدافع حرمیم

 

شیعیانند خادمان حرم

خادمان نه مدافعان حرم

 

داعشیهای سنگدل بروید

پای جایِ دگر وسط بکشید

 

حرم زینب است آخر خط

دست ازین بازیِ غلط بکشید

 

تا نگردیده شیعه دیوانه

دورِ این بارگاه خط بکشید

 

ما روی این حریم حساسیم

جاش ، باشد تمام ، عباسیم

 

مهدی مقیمی

برگرفته از وبلاگ حسینیه

 

******************

 

اشعار ولادت حضرت زینب(س) – حسن لطفی

 

آیِنه در آیِنه نورِ مُکَرَم زینب است

جلوه در جلوه تجلیاتِ خاتم زینب است

خطبه در خطبه امیرالمؤمنین دَم زینب است

زُهره در زُهره ظهورِ اسمِ اعظم زینب است

آنکه با عشقِ حسینی گَشته همدم زینب است

 

با مُسَمَط با قصیده با غزل با مثنوی

صائِبی از اصفهان و بیدلی از دهلوی

جودی و یَغما و نَیِر شهریار و مولوی

می بَرَد اما دلم را مصرعی از مُنزوی

این حسین تنها یک عاشق دارد آن هم زینب است

 

نامِ او پُر کرده عالم را حجابش بیشتر

خُطبه اش بنیان کَن و فصلُ الخِطابش بیشتر

غیرتش مبهوت ساز است ، انقلابش بیشتر

محملش دارد تماشا و رکابش بیشتر

گفت با عباس پُشتیبانِ پرچم زینب است

 

شمع اگر این است دل پروانه باشد بهتر است

مِی اگر این است پُر پیمانه باشد بهتر است

سر اگر خاکِ درِ میخانه باشد بهتر است

عقل در توصیفِ او دیوانه باشد بهتر است

در شهامت برتر از سارا و مریم زینب است

 

عشق وقتی می تپد عاشق پرستو می‌شود

دستِ عاشق زود از حالِ دلش رو می‌شود

هر که با خورشید شد آیینه ی او می‌شود

دخترِ شاهِ نجف هم شاه بانو می‌شود

یک تن اما حامیِ ناموسِ عالم زینب است

 

از همان اول خدا میخواست او را شُد حسین

اصلاً او با اولین پلکِ تماشا شُد حسین

فاطمه شُد مرتضی شُد پیش از آنها شُد حسین

گرچه نامش بود زینب بعدش اما شُد حسین

او حسین است و حسینش هم مُسَلَم زینب است

 

گرچه بر بال و پرِ خود سلسله دارد هنوز

او که باشد سایبانی قافله دارد هنوز

می‌رود پشتِ برادر فاصله دارد هنوز

با سرِ هر زلفِ او صدها گله دارد هنوز

آنکه ریزد در فراغت اشک ماتم زینب است

 

حسن لطفی

برگرفته از وبلاگ حسینیه

 

******************

 

اشعار ولادت حضرت زینب(س) – موسی علیمرادی

 

آنانكه عاشقند و به شیعه ملقبند

از هدیه های خاص خدایی لبالبند

 

لیلا اگر كه سر طلبد سر بیاورند

آماده اشاره یك دم از آن لبند

 

تب میکنند اگر نشود نوکری کنند

از عشق آل فاطمه در تاب در تبند

 

در زیر بیرق علی و خانواده اش

بالا نشین تر از ملكان  مقربند

 

آنانكه كه در قبیله حیدر حسینیند

از شیعیان عمه سادات زینبند

 

هر عاشقی که خون خدا را صدا کند

در عاشقی به دخت علی اقتدا کند

 

وقت ظهور فاطمه ای دیگر  آمده

خورشید خانواده حیدر در آمده

 

بعد از دو شیر مرد علی وار فاطمی

شیر آمده دوباره ولی دختر آمده

 

آیینه در بغل به سخن آمده علی

زینب نگو بگو که خود حیدر آمده

 

تا اینکه گاهواره او را تکان دهند

مریم کنار آسیه و هاجر آمده

 

دهر خراب لایق بانوی عرش نیست

تنها به عشق خون خدا خواهر آمده

 

ای چشمهای فاطمه بانوی عالمین

با آن تبسم تو نفس میکشد حسین

 

پلکی زدی و نور خدا انتشار یافت

خورشید زیر سایه پلکت قرار یافت

 

پلکی زدی کتاب حقایق نوشته شد

حق واژه های  راه علی انتشار یافت

 

پلکی زدی و باغ و شکوفه درست شد

جنت طراوت از نظر این بهار یافت

 

پلکی زدی تبسم  سائل شروع شد

با چشم مهربان  تو سائل وقار یافت

 

پلکی زدی و پلک تو را بوسه زد حسین

آقا برای زندگی اش هم قطار یافت

 

هر چه برای وصف تو گشتم در عالمین

نام تو شد مساوی با واژه حسین

 

بانوی آب آینه دلهاست جایتان

بادا تمام ایل و تبارم فدایتان

 

آنقدر در مقام بلندید مانده ام

دریك غزل چگونه بگویم ثنایتان

 

باید شبیه سوره كوثر بیاورم

تا اینكه جمله ای بنویسم برایتان

 

یك جا فقط تیمم ما بهتر از وضوست

انجا كه هست ذره ای از خاك پایتان

 

هر كس به اشتباه تو را مرتضی شمرد

وقتی  شنید از پس پرده صدایتان

 

با تو خدا دو بار نشان می دهد خودی

تو آمدی و زینت دوش علی شدی

 

انداخت سایه بال و پرت روی نه فلک

فرش گدای خانه تو بال هر ملک

 

شیرینی سرای علی شور فاطمه

داده خدا به سفره مولای ما نمک

 

در می زنم علی صدقه دست من دهد

در میزنم به خاطر زینب کمی کمک

 

روزی  فاطمیه ما دست زینب است

ما را زخیل گریه کنانت نکن الک

 

بگذار تا که فاطمیه گریه کن شویم

ما را برای مردن از غم بزن محک

 

بگذار تا بهانه غم دستمان دهیم

بگذار بین آن درو دیوار جان دهیم

 

موسی علیمرادی

 

******************

 

اشعار ولادت حضرت زینب(س) – علی اکبر نازک کار

 

عصاره ای ز گِل صبر انتخاب شده است

اثر گرفته ز روح خدا و ناب شده است

مؤنث است ولی عین بوتراب شده است

دوباره نقشه ابلیس ها خراب شده است

به حیدری پس از حیدر انتصاب شده است

 

فرشته پشت فرشته فضای خالی نیست

در ازدحام نشستند و جای خالی نیست

هوا پر است ز عطرو هوای خالی نیست

به نان رسید گدا، دست های خالی نیست

دعای مادر این خانه مستجاب شده است

 

رسید تا بشود بهترین پس از زهرا

همین بهانه شدو گشت زینت بابا

مقام دوم زن را گرفت در دنیا

شبیه او که محال است یک نفر حتی

برای هر زنی این آرزو سراب شده است

 

چه مادری است که اینگونه دختر آورده

چه دختری است که عکسی ز مادر آورده

سری میان سر سروران در آورده

که صبر گشته ز دستان او فرآورده

کمی ز حُسن صفاتش دو صد کتاب شده است

 

از اینکه عالمه ی عرش آمده پایین

عزا گرفته ملک، شاد گشته اهل زمین

طرب به روح غم وغصه خوانده یک یاسین

و خنده گوشه لب داده لم بیا و ببین

چگونه پیکر غم غرق اضطراب شده است

 

به احترامش از این خانه شر غم کم شد

به پای او ز ادب قد آسمان خم شد

ز نوکریش، چه سودی نصیب حاتم شد

ز هول خنده او شیشه عسل سم شد

دل حسین ز لبخند زینب آب شده است

 

همان زمان که خدا قصد خلقت شب کرد

دو دانگ صبر خودش را به نام زینب کرد

کسی که شاکله عشق را مرتب کرد

حیا ز هُرم حجابش مریض شد،تب کرد

حجاب هم به کنیزی او مجاب شده است

 

غرور کرد از این خلقتش خود ایزد

چه طعنه ها که به خورشید،روی ماهش زد

زمین به دور مدار “عقیله” می چرخد

حدود مستی ما گشته شصت ونه درصد

پیاله تا که ز لطفش پر از شراب شده است

 

خدا ز شیعه نگیرد شفیعه ما را

خدای عشق،علمدار هیئتی ها را

چه خوب میخرد او نوکران آقا را

ندار موقع برگشت می شود دارا

نگاه و لطف کریمانه اش حساب شده است

 

بزرگتر شد و مردم وقار را دیدند

زبان گشود همه ذوالفقار را دیدند

به جان دشمن دین اضطرار را دیدند

ز لحن حیدریش الفرار را دیدند

تکانده چادر خود را و انقلاب شده است

 

علی اکبر نازک کار

برگرفته از سایت حدیث اشک

 

******************

 

اشعار ولادت حضرت زینب(س) –  سید نیما نجاری

 

مدتی هست که انگار خبر می آید

مبتدای خبرش شهد و شکر می آید

در دل ظلمت شب نیز سحر می آید

به شما چادر زهرا چه قدر می آید

**

همره آمدنت ارض و سما شکل گرفت

معنی تازه ایی از طرز دعا شکل گرفت

چادرت را بتکاندی و شفا شکل گرفت

بعد از آن لحن غزلخوانی ما شکل گرفت

**

خنده با گریه شد و فرضیه ها ریخت به هم

عقربه گیج شد و ثانیه ها ریخت به هم

نام تو اشک شد و قرنیه ها ریخت به هم

آمدی و همه ی مرثیه ها ریخت به هم

**

شرح تفصیلی آیات شمایی بانو

شاهد کل روایات شمایی بانو

به خدا قبله ی حاجات شمایی بانو

اولین عمه ی سادات شمایی بانو

**

دختر حضرت زهرا شدنت را عشق است

رنگ و بوی علوی در سخنت را عشق است

لقب محتشم شیرزنت را عشق است

ذکر صدبار حسین و حسنت را عشق است

**

کوثر نور به تاریکی شامی بانو

صاحب نون و قلم…فوق کلامی بانو

پنج تن را به خدا حُسن ختامی بانو

و پسر گر نشدی باز امامی بانو

**

تو کمالی، سخنت باده ی اکمل دارد

خطبه خوانی تو خود هیبتی از یل دارد

صدوده نکته ی باریک و مسجّل دارد

دختر شیر خدا ! کار تو ایول دارد

**

ناگهان نور شما در دل ما گشت پدید

نخ قنداقه ی تو بود که مارا بخرید

“آسمان بار امانت نتوانست کشید”

و برادر به علمداری تو داشت امید

**

ای علمدارِ پس از حضرت سقا…زینب

صاحب چادر ارثیه ی زهرا زینب

این رباب است نشسته به تماشا زینب

سرِ گهواره ی اصغر شده دعوا…زینب ؛

**

علی اصغر نه عطش بی خور و بیخوابش کرد

بلکه فریاد پدر بود که بی تابش کرد

چه بزرگانه سری هدیه به اربابش کرد

روی دست پدرش حرمله سیرابش کرد

 

سید نیما نجاری

 

******************

 

اشعار ولادت حضرت زینب(س) – قاسم نعمتی

 

عاشق طواف کعبه ی آمال می کند

اخلاص را چکیده ی اعمال می کند

 

عاشق شراب می چکد از دیده ی ترش

با گریه مست می شود و حال می کند

 

دیوانه ی حسین شدن اوج بندگی ست

این کار را عقیله ی این آل می کند

 

زینب همان کسی ست که نام معظمش

هر قامت الف شده را دال می کند

 

شاگردی کنیز خدا را نموده است

این راه را چو فاطمه دنبال می کند

 

آنجا که جبرییل امین هم حجاب بود

او سجده روی تربت گودال می کند

 

اشک از رزق اعظم و رزاق زینب ست

فرمانروای کشور عشاق زینب ست

 

ما را خدا ز حاصل زینب درست کرد

از خورده هایی از دل زینب درست کرد

 

دلواپس ادامه ی راه حسین بود

ما را خدا مقابل زینب درست کرد

 

در پاسخ حسین که من اشک مومنم

بنیاد گریه را دل زینب درست کرد

 

خلاق روزگار گِل هرچه گریه کن

با اشک های نازل زینب درست کرد

 

عشاق سرشکسته ی بازار عشق را

از چوبه های محمل زینب درست کرد

 

هرگز کسی حقیقت او را ندیده است

نور عظیم حائل زینب درست کرد

 

نور حسین شد همه جا بحر او حجاب

مسطوره بود و عابده ی آل بوتراب

 

وقتی نماز شب که به حال قیام بود

مانند کعبه جلوه ی نورش تمام بود

 

پنجاه و هفت سال ز هر کجا گذر نمود

گرم طواف او سه امام بود

 

پای حسین زندگی خویش را گذاشت

او در مسیر عاشقی اَش مستدام بود

 

جایی که احترام به او وحی نازل است

در پیش پای او قیام نکردن حرام بود

 

گرچه علی شهیده ی خود زنده کرده است

دانی که فرق زینب و حیدر کدام بود

 

او از تن بدون سری حرف می کِشید

با حنجر بریده شده هم کلام بود

 

عقل این زبان بسته به زنجیر می کشد

ورنه مسیر عشق به تکفیر می کشد

 

آیین دار صبر خدا دخت حیدرست

زهرای روزگار تجلی کوثرست

 

گویند در حدیث کساء نیست نام او

زینب همان عبای یمانی دلبرست

 

زینب خلاصه ی همه ی پنج تن شده

شأن و مقام و مرتبه اش فوق باورست

 

زینب غریب آمد و زینب غریب رفت

آری ظهور جلوه ی او روز محشرست

 

یک یا حسین گفت سپاهی عقب کِشید

خاتون خانواده ی فتاح حیدرست

 

در کربلاست معجر او مُحی الحسین

تنها گواه گفته ی من نعش اکبرست

 

داده نجات با نفسش نُه امام را

تا دید روی ناقه امامی که مضطرست

 

ما قائلیم یک تنه او یک سپاه بود

دعوای عصر روز دهم پای معجرست

 

این روزها که بیت علی ریخته بهم

با دست های کوچک خود یار مادرست

 

با دستمال خیس کمی پاک می کند

خونابه را که بر لب بیمار بسترست

 

با فضه گفت هر چه سر مادر آمده

تقصیر داغ بودن مسمار آن دَر است

 

قاسم نعمتی

 

******************

 

اشعار ولادت حضرت زینب(س) – اسماعیل شبرنگ

 

در زمین و آسمان ها خیمه ی شادی به پاست

مٱذنه تا مٱذنه لبریز عطر ربناست

 

ذکر تعجیل قنوت استجابت آمده

سائلان مژده که حاجات همه امشب رواست

 

زینت گلخانه ی مولا شکوفا گشته و...

بیت حیدر با شمیم بنت زهرا آشناست

 

کهنه زخمی که میان سینه ها مانده هنوز

با صدور نسخه ی تکمیلی زینب دواست

 

معجزه در بین چشمانش تلاطم می کند

خاک با فیض نگاه دختر زهرا طلاست

 

نام زینب پنج نقطه نور ساطع می کند

یعنی ابن بانو خودش تلفیقی از آل عباست

 

در شب میلاد غرق رحمت اخت الحسین

بانی عیدی ما قطعا خود خون خداست

 

بانویی که سفره ی الطاف خود را پهن کرد

خانه ی دل را برای عشق پاکش رهن کرد

 

با وجود او غم و غصه به آخر می رسد

لطف مادر بیشتر از سوی دختر می رسد

 

ماهمه از سایلان فیض عام زینبیم

رزق ما از سفره ی بانو مکرر می رسد

 

دم به دم مشمول لطف دختر زهرا شود

سایلی که خاضعانه پشت این در می رسد

 

زودتر با دست پر از پیش زینب می رود

محضر او هر کسی با دیده ای تر می رسد

 

هیبت والای رفتارش به زهرا رفته است

واژه واژه از کلامش عطر مادر می رسد

 

ذوالفقار خطبه هایش باز قلع و قمع کرد

تا به میدان می رسد انگار حیدر می رسد

 

مطمینم در شلوغی های روز واقعه

چادر بانو به داد اهل محشر می رسد

 

مایه ی آرامش جان و دل بی تاب ماست

آسمان ها خاک پای خواهر ارباب ماست

 

از ازل دستان این سایل دخیل زینب است

تا ابد محتاج لطف بی بدیل زینب است

 

هر کسی که شد حسینی مطمینا شاکرِ

نغمه ی انا هدیناه السبیل زینب است

 

اولین گلبانوی دامان زهرا و علی

دومین زهرای این قوم و قبیله زینب است

 

هرکسی با نام زیبای کسی مٱنوس شد

بر لبان ما فقط ذکر اصیل زینب است

 

انتظام شعر های دفتر اشعار من

متشکل از همان فرم شکیل زینب است

 

کوثر کوثر کویر عشق را سیراب کرد

ساغر ما جرعه ای از سلسبیل زینب است

 

در میان روضه های جانگداز کربلا

گریه هایم نذر آقای قتیل زینب است

 

هر شب جمعه به یاد روضه های خواهری

گریه می بارم به یاد لحظه های آخری....

 

که برادر جان من افتاده ای از پا چرا

مانده ای تنها میان دشتی از غم ها چرا

 

تکیه بر نیزه مزن ای تکیه گاه زینبین

روی خاک افتاده ای اینگونه بی سقا چرا

 

می روی و خیمه ها می ماند و لشکرکشی...

بی تو من می مانم و این قوم بی پروا چرا

 

بعد از این پنجاه سالی که کنارم بوده ای

می زنی حرف از جدایی با منِ تنها چرا

 

از سر تلّ با دوچشم خیسِ دریا دیده ام

بین گودال عطش..از خون تو...دریاچه را

 

آنقدر با چشم های نیمه باز خود مگو

"آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا

 

زینت دوش نبی روی زمین جان می دهی

پاره پاره پیکرت پاشیده در صحرا چرا

 

وای اگر در روزهای پر خطر زینب نبود

"کربلا در کربلا می ماند اگر زینب نبود"

 

اسماعیل شبرنگ

اشعار ولادت حضرت زینب کبری(س)

اشعار ولادت حضرت زینب کبری(س)-محمد حسين رحيميان

 

هر کس که در این میکده نوکر شده باشد

ننگ است که دلواپس محشر شده باشد

 

بی ساغر و می مست شود در همه ی عمر

با یار اگر عمر کسی سر شده باشد

 

من معتقدم خوب تر از مرغ بهشت است

هر کس که درین بام کبوتر شده باشد

 

این چشم طمع داشتن ما فقرا هست

زیر سر لطفی که مکرر شده باشد

 

دنیا و قیامت گره ی کور ندارد

هر مرد و زنی سائل این در شده باشد

 

حاجت نگرفتن ز خداوند حرام است

روزی که علی صاحب دختر شده باشد

 

جن و ملک و انس شد آواره زینب

عالم همه پروانه ی گهواره ی زینب

 

عشق حسنین و علی و فاطمه زینب

هم مومنه هم عارفه هم عالمه زینب

 

از روز ازل دشمن هر ضد ولایت

تا روز ابد بانوی بی واهمه زینب          

 

هر جا برود ظلم فراری است از آنجا

داده است به هر غائله ای خاتمه زینب

 

مردند حسودان و ندیدند شکستش

شد خلق حماسه هنر دائم زینب

 

از منظر آنانکه رسیدند به جایی

صاحب نفس آن است که شد خادم زینب

 

در مذهب عشاق محال است بمیرد

آن کس که شب و روز کند زمزمه زینب

 

خوبان همگی شاعر و مداح حریمش

کرده است قیامت نفس گرم سلیمش

 

ای ماه شب حیدر و هم صحبت زهرا

ای وارث صبر علی و عفت زهرا

 

هم مریمی هم آسیه هم هاجر و حوا

تو زینبی و معجزه حضرت زهرا

 

جز فاطمه کس لایقه بر مادری ات نیست

اثبات شده بار دگر عصمت زهرا

 

شد دار و ندارت همگی خرج امامت

حقا که تویی حاصل تربیت زهرا

 

بیچاره شد از طاقت تو نسل امیه

در روح بلند تو بود همت زهرا

 

در مکتب تو یاد گرفته است محبت

هر کس که مسلمان شده با زحمت زهرا

 

هر کس شده شیدای حسین ، عاشق حیدر

گشته است نمک گیر شما دختر و مادر

 

فردوس کجا ، حال و هوای حرم تو

دیوانه کننده است صفای حرم تو

 

هم بوی نجف آید و هم بوی مدینه

هم بوی حسین از همه جای حرم تو

 

چیزی نشود کم ز مقام تو اگر که

ما را بنویسند گدای حرم تو

 

ای عمه سادات ! من از دست زمانه

دلگیرم و محتاج هوای حرم تو

 

باید که بسوزیم درین آتش حسرت

ما که نشدیم از شهدای حرم تو

 

ای وای ازین نفس ازین بی سر و پایی

ای وای نمردیم برای حرم تو

 

کن قسمتمان حال و هوای شهدا را

لبریز کن از شوق شهادت دل ما را

 

تو زینبی و شمع شبستان حسینی

از عالم ذر بی سر و سامان حسینی

 

زهرا سپر جان علی بود همیشه

تو نایب زهرا ، سپر جان حسینی

 

هر کس که حسینی است ، نمک گیر وفایت

تو واسطه ی لطف فراوان حسینی

 

در مدح تو این بس ز ازل تا ابد الدهر

سر سلسله حلقه یاران حسینی

 

لبخند زدی وقت ولادت به برادر

شد بر همه اثبات که حیران حسینی

 

از موقع میلاد سرت گرم حسین است

هر لحظه تو دلواپس هجران حسینی

 

ای کاش نمی دید دو چشمان تر تو

شد نیزه نشین سایه ی بالای سر تو

 

محمد حسین رحیمیان

اشعار ولادت حضرت زینب کبری(س)

اشعار ولادت حضرت زینب کبری(س) – محمد کابلی

 

وقتی طلوع می کنی از شانه ی علی

روشن شدست با نفست خانه ی علی

 

با آیه های روشن هر سجده ات شدی

 زهراترین ستاره ی کاشانه ی علی

 

نان جو و کمی نمک و بوسه ای ز تو

این بود قوت غالب روزانه ی علی

 

زینب شدی که زینت دوش پدر شوی

زینب شدی و ساقی میخانه ی علی

 

مریم ترین قوم پیمبر، رسول صبر

بانوی عشق،حضرت جانانه ی علی

 

 دستم بگیر تا که بیفتم به پای تو

   بانو تمام ایل و تبارم فدای تو

 

بانو بخند تا که خدا مرحمت کند

رحمی به این گدای پر از ماتمت کند

 

ای راز استجابت آمین عرشیان

باید خدا شفیعه ی دو عالمت کند

 

با آنهمه حیا و وقار و سخا،تو را

یک نسخه ی زنانه ز شاه غمت کند

 

ای نسخه ی زنانه ی ارباب ما،خدا

ما را فدای چشم تر و پر نم ات کند

 

نام تو رازرویش گل های نرگس است

جاری شدی که حضرت حق زمزمت کند

 

جاری ترین ترنم بارانی دعا

 دست گدایی من و این دامن شما

 

وقتی که جذبه ی جنم ات شعله میکشد

شهری به زیر هر قدم ات شعله میکشد

 

شهری که باتپش تپش خطبه های تو

با هرخروش بیش و کمت شعله میکشد

 

ای دختر علی،تویی اینگونه خطبه خوان

یامرتضی میان دمت شعله میکشد

 

عاشق شدیم وشاهدمان این دل کباب

 عمریست دل زداغ غمت شعله میکشد   

 

   بانوی جود،ای پدر و مادرت کریم

همواره کوره ی کرم ات شعله میکشد

 

 صاحب کرم تصدق علینا که نوکریم

 گریان روضه های تو و داغ معجریم

 

بانوی لحظه های عجیب و غریب شهر

روی شما کجا نگه نا نجیب شهر

 

با من بگو چگونه قدت استوار ماند

در بین طعنه های پلید و عجیب شهر

 

داد از دل تو و سر بازار کوفیان

داد از صدای هلهله های مهیب شهر

 

در شام و کوفه زخم دلت را نمک زدند

این مردمان کینه ای پر فریب شهر

 

با صبر حیدرانه ی خود برده ای عزیز

از کف تمام صبر و قرار و شکیب شهر

 

 قربان استقامت و صبر و حیای تو

  چشم من و بهشت کف خاک پای تو

 

محمد کابلی

 

******************

 

اشعار ولادت حضرت زینب کبری(س) – محمد جواد شیرازی

 

السلام ای همه ی جلوه ی مادر زینب

فخر پیغمبری و زینت حیدر زینب

 

می نویسیم فقط نامِ شما را بانو

سطرِ اول، سر هر برگه ی دفتر "زینب"

 

آمدی تا که حسینیه شود سینه ی ما

 کائنات است ز نور تو مُنور زینب

 

وصفِ زینب بنویسیم به اوصافِ حسین...

...یا حسین است به اوصاف، سراسر زینب؟

 

جلوه کرده است حیا، عفت و صبر و شوکت

رأفت و لطف و شجاعت، همگی در زینب

 

از شکیبایی ایّوب دگر هیچ نگو

صفت صبر شده وقف فقط بر زینب

 

تا محبینِ حسینیم یقینا فردا

یادمان هست میان صفِ محشر، زینب

 

کوریِ دشمن حیدر که اجاقش کور است

دومین شأنِ نزول است به کوثر، زینب

 

آیت الله ترین مرجع تقلید جهان

اسوه ی خطبه ی هر صاحبِ منبر زینب

 

در مقامش سر سجاده همین بس باشد

گفت محتاج دعای تو برادر، زینب

 

مثل زهرا همه جا گرد ولایت چرخید

لحظه ی واقعه چون شیر دلاور زینب

 

نه فقط کرب و بلا، بین مدینه حتی

همه جا بود فقط حامی رهبر زینب

 

وای از آن لحظه ی سختی که به صوتی محزون

ناله زد سمت نبی خسته و مضطر زینب

 

گفت این صید به خون خفته حسین است حسین

 ریخت از خاکِ همان بادیه بر سر زینب

 

وای از شام چه آمد به سرش در این شهر

آتش افتاد به روی نخ معجر... زینب_

 

_همه جا بود دمش گرم دمش ذکرِ حسین

دم زد از یار فقط تا دمِ آخر زینب

 

محمد جواد شیرازی

 

******************

 

اشعار ولادت حضرت زینب کبری(س) – محمد جواد شیرازی

 

آیه ای از طرف جنت الاعلی آمد

هر ملک سوی زمین بهر تماشا آمد

غنچه ی خنده به روی لب زهرا آمد

مژده، ای اهل زمین زینب کبری آمد

 

اشک شوق علی و ذوق نبی دیدنی است

شب، شبِ رحمت حق است، شبی دیدنی است

 

میکده از سر شوق است مرتب گشته

ساغر از کوثر ناب است لبالب گشته

گوش کن... ذکر لب فاطمه زینب گشته

ملک از عطر نفس هاش مقرب گشته

 

فاطمه شاد که باشد همه عالم شادند

باغ های دو جهان از نفسش آبادند

 

زینب از نسل خدیجه است، شرافت دارد

هیبتش فاطمی و رتبه ی عصمت دارد

نزد ما خاک قدم هاش قداست دارد

در دل سینه زنان، تخت حکومت دارد

 

تا قیامت همه محتاج و حقیرش هستیم

پیرو مکتب و در خط و مسیرش هستیم

 

راهِ بی زینب کبری به خدا بی راهه است

سالک خالیِ از معرفتش گمراه است

بی سبب نیست که گفتند امین الله است

سرّ أب بوده و از سرّ سما آگاه است

 

حافظ و محرم اسرار امامت، زینب

صاحب حکمت و دریای بصیرت، زینب

 

خطبه اش مثل علی، فن بیانش غوغاست

صاحب علم لدنی است شبیه زهراست

نائب فاطمه در واقعه ی عاشوراست

یک تنه آینه ی پنج تن اهل کساست

 

گرچه گفتند به او عابده ی آل علی

کل عمرش همه جا بود به دنبال ولی

 

در صف اول هر معرکه حاضر بودن

کوه غم، کوه بلا دیدن و شاکر بودن

کم نیاوردن و جنگیدن و صابر بودن

همه جا در پی تعظیم شعائر بودن

 

این همه ذره ای از وصف کمالش هم نیست

قطره ای از اقیانوس جلالش هم نیست

 

شصت و نه آیه به دنبال دمش می آیند

شصت ونه معجزه با بازدمش می آیند

شصت و نه ذبح پی هر قدمش می آیند

شصت و نه نور طواف حرمش می آیند

 

زینب است و همه محتاج به نورانیتش

جمع ها واله و دلداده ی وحدانیتش

 

ما نمردیم کسی صحبت غارت بکند

ما نمردیم کسی باز خباثت بکند

داعشی سمت حرم قصد عزیمت بکند

یا که در خواب اگر فکر جسارت بکند...

 

...سر آن نطفه حرام از رگ گردن بزنیم

تا بدانند همه عبد سرای حسنیم

 

همه هستیم گدای حرمت بی بی جان

همه ی ما به فدای حرمت بی بی جان

ما کجا... کرب و بلای حرمت بی بی جان

خوش به حال شهدای حرمت بی بی جان

 

دور ماندیم رفیقان... سرمان رفت کلاه

رانده از سوی بهشتیم و پی بذر گناه

 

محمد جواد شیرازی

 

******************

 

اشعار ولادت حضرت زینب کبری(س) – حسن لطفی

 

راهِ دل جُز به بی کران نخورَد

جز به کویِ"حسین جان" نخورَد

 

سر فرازی نصیبِ سر نشود

تا که بر خاکِ آستان نخورد

 

رفت لیلی،به محملش ای‌کاش

گردی از شوقِ کاروان نخورد

 

حِسِ پرواز را نمیفهمی

بال وقتی به آسمان نخورد

 

هست اینجا بهشت و ما هستیم

تا به آن آفتِ خزان نخورد

 

دلِ تو قرص ما قسم خوردیم

در دلت آب هم تکان نخورد

 

ما قسم خورده ایم با زینب

یا علی گفته ایم و یا زینب

 

دل سرا پرده‌ی محبت اوست

دلِ عاشق تمامِ قیمتِ اوست

 

نجف از او مدینه هم حتیٰ

کربلا هست اگر ، زِ غیرتِ اوست

 

چادرش را بگو تکان بدهد

هست محشر اگر ، قیامتِ اوست

 

این حسین است یا که آینه اش

این علی هست یا که قامتِ اوست

 

هر که سر داد در رهش فهمید

گردنش زیرِ بارِ منت اوست

 

خواست تا بارِ ما سبک گردد

کارِ ما نه فقط عنایتِ اوست

 

همه پرورده ایم با زینب

یا علی گفته ایم و یا زینب

 

می نویسم بر آسمانِ حرم

خوشبحالِ مدافعانِ حرم

 

آه یادش بخیر می شُد کاش

بشنوم باز هم اذانِ حرم

 

خوشبحالِ کسی که در این راه

جا نمانَد زِ کاروان حرم

 

ما که باشیم؟رویِ گنبد هست

پرچمِ سرخِ پاسبانِ حرم

 

تو که هستی؟فقط از آنِ حسین

من که هستم؟فقط از آنِ حرم

 

دلِ ما تنگِ زینبیه شده

دلِ ما تنگ شد به جانِ حرم

 

جگر آورده ایم با زینب

یا علی گفته ایم و یا زینب

 

او حسن او حسین با هم شد

تا که زهرا چنین مجسم شد

 

از بقیع رفتنش به ما فهماند

که نگینِ امام ها هم شد

 

سایبانش برادرش شد تا

عصمتش پیشِ ما مُسَلَم شد

 

در نزولش قیامِ عباس است

در جلوسَش تمامِ مریم شد

 

زیرِ تابوتِ سینه چاکش باز

شانه یِ شهر های ما خَم شد

 

یک نفر وصل شد به اقیانوس

یک نفر از میانِ ما کم شد

 

رگ اگر داده ایم با زینب

یا علی گفته ایم و یا زینب

 

حسن لطفی

 

******************

 

اشعار ولادت حضرت زینب کبری(س) – حسن لطفی

 

می‌نویسم که والضُحیٰ زینب

عصمت اللهِ کبریا زینب

جمعِ اسماء و اسمها زینب

ربنا بعدِ ربنا زینب

 

می‌نویسم پس از خدا زینب

 

نامِ او تا که بر زبان اُفتاد

کوه برخاست آسمان اُفتاد

عَلَم از شانه یِ یَلان اُفتاد

سرِ ما هم بر آستان اُفتاد

 

می نویسم که اِنَما... زینب

 

پنج تَن حَبلِ محکم آوردند

نامِ او را که با هم آوردند

به زبان اسمِ اعظم آوردند

واژه ها بعد از آن کم آوردند

 

همه گفتند یک صدا زینب

 

مرتضیٰ بعد از این دو کوثر داشت

فاطمه بعد از این دو حیدر داشت

کعبه این دفعه هم تَرَک برداشت

شورِ نامِ حسین بر سر داشت

 

زینتِ نامِ مرتضیٰ زینب

 

کعبه یِ احترامها آمد

قبله گاهِ پیامها آمد

به قدومش سلامها آمد

عمه جانِ امام‌ها آمد

 

عمه جانِ امام‌ها زینب

 

دستِ جَدِّ مطهرش دادند

و لوای پیمبرش دادند

شیر شد شیرِ مادرش دادند

خوش به حالش که خواهرش دادند

 

خوش به حالِ حسین با زینب

 

کیست مرد آفرین بنیان کن

کیست مرد آفرین ولیکن زن

در مقاماتِ او فقط ماندن

این جهان لال و آن جهان اَلکَن

 

مانده وصفش در ابتدا زینب

 

چادرش را اگر تکان بدهد

شور بر هفت آسمان بدهد

راه را تا خدا نشان بدهد

باید احمد چنین اذان بدهد

 

اَشهدُاَنتَ مِن کسا زینب

 

حرفِ تعظیم اوست بسم‌اله

وقتِ تکریم اوست بسم‌اله

زان که تقدیم اوست بسم‌اله

عشق تسلیم اوست بسم‌اله

 

حا و سین ، یا و نون ما زینب

 

سر بلندیِ دل زِ دولت اوست

کربلا هم رحیمِ حمت اوست

گردنش زیرِ بارِ منت اوست

همه عالم گواهِ عصمت اوست

 

"شمعِ ساداتِ نینوا زینب

 

به علی رفته و علی شده است

سر و پایش سینجلی شده است

جلوه‌ی چارده ولی شده است

به بلاهایِ حق بلی شده است

 

یک تنه رفته تا کجا زینب

 

مریمی در حجابی از نور است

یا که موسیٰ به وادیِ طور است

یک زن اما به حق سلحشور است

چقدر از مدارِ ما دور است

 

که خدا گفته مرحبا زینب

 

بالِ جبریل خاکِ مرکبِ اوست

دو سه نهج البلاغه بر لبِ اوست

آسمان گرمِ نورِ هر شبِ اوست

و ابالفضل هم مؤدبِ اوست

 

حضرتِ هیبت و حیا زینب

 

همه عالم در استجابش بود

هیبتش حاله‌ی حجابش بود

یک عشیره در التهابش بود

و علمدار خود رکابش بود

 

دارد این گونه کبریا زینب

 

مثل سرخیِ کوه پنهان است

گرد باد است مثل کوران است

یک تَن اما هزار طوفان است

شاهدم شام شامِ ویران است

 

مثلِ زهراست سر به پا زینب

 

تازه جِلوه نکرده با نامش

کرده دستِ حسین آرامش

وَرنَه چون خاک می‌کند گامش

کوفه را با همه بَرو بامش

 

گفت حیدر که لافتا...زینب

 

می‌رود در مقابلش حیدر

دو برادر کنارِ این خواهر

پشتِ سر کوهِ شرم ، آب آور

تا رَوَد شب زیارتِ مادر

 

شب و این احترامها زینب

 

مثلِ آئینه هست پیشِ حسین

و حسین آمده ست پیشِ حسین

چشمها را که بست پیشِ حسین

همه دلها شکست پیشِ حسین

 

رفت آن شب به کربلا زینب

 

آنهمه احترام را می‌دید

کوچه و سنگ و بام را می‌دید

کوچه و ازدحام را می‌دید

اشکهایِ امام را می‌دید

 

چادرش زیرِ دست و پا زینب

 

حسن لطفی

 

******************

 

اشعار ولادت حضرت زینب کبری(س) – حسن لطفی

 

امشب که از شکوفه‌ی باران لبالب است

امشب دلم به تاب و سرم گرمِ این تب است

شمع است و شاهد است و شرابی که بر لب است

شور است و مستی است و شبی عشق مشرب است

شامی که روشناییِ روز است امشب است

 

امشب شبِ ملیکه‌یِ دادار زینب است

 

این جلوه جلوه‌هایِ شبی بی کرانه است

این جذبه جذبه‌یِ حرمی پُر نشانه است

این سجده سجده بر قدمی جاودانه است

این شعله شعله‌ی نفسی عاشقانه است

از هر لبی که می‌شنوی این ترانه است

 

عالم محیط و نقطه‌ی پرگار زینب است

 

چشمی گشود و چشمِ شقایق به خواب شد

نوری دَمید و قبله‌ی هر آفتاب شد

سِرّی رسید و معنی اُمُ الکِتاب شد

زیباترین  دعایِ علی مستجاب شد

زهراست این که در دلِ گهواره قاب شد

 

امشب تمامِ گرمیِ بازار زینب است

 

بر عرشِ دستِ سبزِ نبی تا که جا گرفت

نورش زمین و هرچه زمان را فرا گرفت

حتی بهشت سُرمه از آن خاکِ پا گرفت

از عطرِ دامنش همه جا روشنا گرفت

آئینه‌ای مقابلِ رویَش خدا گرفت

 

تصویرِ جلوه‌های خدا وار زینب است

 

این کیست اینکه سُجده کند عشق در برش

این کیست این که سینه دَرَد در برابرش

این کیست این که از جَلَواتِ مطهرش

عالم نبود غیرِ غباری به محضرش

فرموده از برکاتش برادرش

 

آئینه دارِ حیدر کرار زینب است

 

تا کوچه‌اش قبیله‌ی لیلا ادامه داشت

تا خانه‌اش گدایی عیسیٰ ادامه داشت

در چشمِ او طلالوء دریا ادامه داشت

در قامتش قیامتِ مولا ادامه داشت

زینب نبود حضرت زهرا ادامه داشت

 

خاتونِ خانه دارِ دو دلدار زینب است

 

سوگند بر شُکوهِ دلِ مرتضایی‌اش

سوگند بر تَقَدُسِ کربُبلایی‌اش

سوگند بر نمازِ شبِ کبریایی‌اش

بر ریشه‌هایِ چادرِ سبزِ خدایی‌اش

 

تا روزِ حشر کعبه‌ی ایثار زینب است

 

سر چشمه‌های پُر تپشِ کوهسار از اوست

دریا از اوست جذبه‌یِ هر آبشار از اوست

تیغِ کلامِ حیدری اش آبدار از اوست

آری تمامِ هیمنه‌یِ ذوالفقار از اوست

تفسیرِ آیه‌های غم و انتظار از اوست

 

از کربلا بپرس علمدار زینب است

 

آن شانه‌ی صبور صبوری زِ ما ربود

وان قامتِ غیور قیامت به پا نمود

یک شیر زن حماسه‌یِ عباس را سرورد

با دستِ خویش بیرقِ کرببلا گشود

بر بالهایِ زخمی‌اش افسوس جا نبود

 

غم را بگو بیا که خریدار زینب است

 

پشتش شکست بسکه بر او آسمان گریست

حتیٰ به حال روز دلش بی امان گریست

آرام بین حلقه‌ی نامحرمان گریست

از خنده‌های حرمله و ساربان گریست

بر گیسوان شعله‌ورِ کودکان گریست

 

شرحِ حدیثِ کوچه و بازار زینب است

 

حسن لطفی

 

******************

 

اشعار ولادت حضرت زینب کبری(س) – حسن لطفی

 

آیِنه در آیِنه نورِ مُکَرَم زینب است

جلوه در جلوه تجلیاتِ خاتم زینب است

خطبه در خطبه امیرالمؤمنین دَم زینب است

 

زُهره در زُهره ظهورِ اسمِ اعظم زینب است

آنکه با عشقِ حسینی گَشته همدم زینب است

 

با مُسَمَط با قصیده با غزل با مثنوی

صائِبی از اصفهان و بیدلی از دهلوی

جودی و یَغما و نَیِر شهریار و مولوی

می بَرَد اما دلم را مصرعی از مُنزوی

 

این حسین تنها یک عاشق دارد آن هم زینب است

این حسین عاشق یکی دارد که آن هم زینب است

 

نامِ او پُر کرده عالم را حجابش بیشتر

خُطبه اش بنیان کَن و فصلُ الخِطابش بیشتر

غیرتش مبهوت ساز است،انقلابش بیشتر

محملش دارد تماشا و رکابش بیشتر

 

گفت با عباس پُشتیبانِ پرچم زینب است

 

شمع اگر این است دل پروانه باشد بهتر است

مِی اگر این است پُر پیمانه باشد بهتر است

سر اگر خاکِ درِ میخانه باشد بهتر است

عقل در توصیفِ او دیوانه باشد بهتر است

 

در شهامت برتر از سارا و مریم زینب است

 

عشق وقتی می تپد عاشق پرستو می‌شود

دستِ عاشق زود از حالِ دلش رو می‌شود

هر که با خورشید شد آیینه ی او می‌شود

دخترِ شاهِ نجف هم شاه بانو می‌شود

 

یک تن اما حامیِ ناموسِ عالم زینب است

 

از همان اول خدا میخواست او را شُد حسین

اصلاً او با اولین پلکِ تماشا شُد حسین

فاطمه شُد مرتضی شُد پیش از آنها شُد حسین

گرچه نامش بود زینب بعدش اما شُد حسین

 

او حسین است و حسینش هم مُسَلَم زینب است

 

گرچه بر بال و پرِ خود سلسله دارد هنوز

او که باشد سایبانی قافله دارد هنوز

می‌رود پشتِ برادر فاصله دارد هنوز

با سرِ هر زلفِ او صدها گله دارد هنوز

 

آنکه ریزد در فراغت اشک ماتم زینب است

 

حسن لطفی

 

******************

 

اشعار ولادت حضرت زینب کبری(س) – علی اکبر نازک کار

 

عصاره ای ز گِل صبر انتخاب شده است

اثر گرفته ز روح خدا و ناب شده است

مؤنث است ولی عین بوتراب شده است

دوباره نقشه ابلیس ها خراب شده است

 

به حیدری پس از حیدر انتصاب شده است

 

فرشته پشت فرشته فضای خالی نیست

در ازدحام نشستند و جای خالی نیست

هوا پر است ز عطرو هوای خالی نیست

به نان رسید گدا، دست های خالی نیست

 

دعای مادر این خانه مستجاب شده است

 

رسید تا بشود بهترین پس از زهرا

همین بهانه شدو گشت زینت بابا

مقام دوم زن را گرفت در دنیا

شبیه او که محال است یک نفر حتی

 

برای هر زنی این آرزو سراب شده است

 

چه مادری است که اینگونه دختر آورده

چه دختری است که عکسی ز مادر آورده

سری میان سر سروران در آورده

که صبر گشته ز دستان او فرآورده

 

کمی ز حُسن صفاتش دوصد کتاب شده است

 

از اینکه عالمه ی عرش آمده پایین

عزا گرفته ملک، شاد گشته اهل زمین

طرب به روح غم وغصه خوانده یک یاسین

و خنده گوشه لب داده لم بیا و ببین

 

چگونه پیکر غم غرق اضطراب شده است

 

به احترامش از این خانه شر غم کم شد

به پای او ز ادب قد آسمان خم شد

ز نوکریش، چه سودی نصیب حاتم شد

ز هول خنده او شیشه عسل سم شد

 

دل حسین ز لبخند زینب آب شده است

 

همان زمان که خدا قصد خلقت شب کرد

دو دانگ صبر خودش را به نام زینب کرد

کسی که شاکله عشق را مرتب کرد

حیا ز هُرم حجابش مریض شد،تب کرد

 

حجاب هم به کنیزی او مجاب شده است

 

غرور کرد از این خلقتش خود ایزد

چه طعنه ها که به خورشید،روی ماهش زد

زمین به دور مدار “عقیله” می چرخد

حدود مستی ما گشته شصت ونه درصد

 

پیاله تا که ز لطفش پر از شراب شده است

 

خدا ز شیعه نگیرد شفیعه ما را

خدای عشق،علمدار هیئتی ها را

چه خوب میخرد او نوکران آقا را

ندار موقع برگشت می شود دارا

 

نگاه و لطف کریمانه اش حساب شده است

 

بزرگتر شد و مردم وقار را دیدند

زبان گشود همه ذوالفقار را دیدند

به جان دشمن دین اضطرار را دیدند

ز لحن حیدریش الفرار را دیدند

 

تکانده چادر خود را و انقلاب شده است

 

علی اکبر نازک کار