پیامبر اکرم(ص)- امام صادق(ع)-مدح و ولادت

مدح و ميلاد پیامبر اکرم(ص)- امام صادق(ع)-علي اكبر لطيفيان

 

آن را که به جز قرب خدا هیچ ندارد

هنگام بلا غیر دعا هیچ ندارد

پروانه پرش سوخت و من یاد گرفتم

عاشق شدنم غیر بلا هیچ ندارد

از لکنتم ایراد نگیرید؛ بِلالم

دل مایه‌ی قرب است، صدا هیچ ندارد

باید به مقامات نظر داشت؛ نه اسباب

موسی همه کاره‌ست، عصا هیچ ندارد

از جانب گیسوی نگار است که خوشبوست

از ناحیه‌ی خویش صبا هیچ ندارد

اموال کریمان همه‌اش مال فقیر است

اصلاً چه کسی گفته گدا هیچ ندارد

هرکس که تو را دارد و در سینه ندارد...

مهر علی و فاطمه را... هیچ ندارد

***

بگذار که از فاطمه بهتر بنویسم

او را عوض فاطمه مادر بنویسم

بگذار که اول صلواتی بفرستم

تا نام تو را خوب معطّر بنویسم

تو پا بِگُذاری و منم سر بِگُذارم

تو پا بنویسی و منم سر بنویسم

در فکر بقیعم من اگر میل ندارم

بر گنبد خضرات کبوتر بنویسم

بگذار در این مرحله که جمله فقیرند

جبریل تو را فطرس دیگر بنویسم

تو گاه علی هستی و گه‌گاه محمّد

ماندم که علی یا که پیمبر بنویسم!

یکبار تو را خواندم و دوبار علی را

از ذات تو باید دوبرابر بنویسم

***

سرها همه خاک کف پایت؛ سر ما هم

پرها همه دنبال هوایت؛ پر ما هم

در قرب تو جبریل، پرِ سوخته دارد

زیر قدمت ریخته خاکستر ما هم

عیسی که نفس داشت و موسی که عصا داشت

خوب است ببیند که پیغمبر ما هم...

بر خاتم ما حک شده: «یا حضرت خاتم»

پس معجزه هم میکند انگشتر ما هم

گر آخر این زنده‌به‌گوری قدم توست

پس زنده‌به‌گور قدمت دختر ما هم

به فاطمه گفتی «بأبی أنت و امّی»

صد بار فدایش پدر و مادر ما هم

از لطف تو نام علی و فاطمه حالا

در مأذنه‌ها پر شده، در منبر ما هم

***

راضی شده بودیم به املای محمّد

اما نرسیدیم به معنای محمّد

هرآنچه که دارند رسولان، همه دارند

از معجزه‌ی خاک قدم‌های محمّد

مولاست همان رحمت امروز پیمبر

زهراست همان رحمت فردای محمّد

تفسیر کمالات جلالیِ علی بود

«لا حول و لا قُوّةَ الا»ی محمّد

این وحدت محض است و دوئیت به میان نیست

خوابید اگر «شیر خدا» جای محمّد

اسلام محمّد به جز اسلام علی نیست

منهای علی یعنی منهای محمّد

در آینه‌ی فاطمه دیده‌ست خودش را

بنشسته محمّد به تماشای محمّد

***

با جعفر صادق به روایات رسیدیم

با لطف روایات به آیات رسیدیم

عبد تو شدیم و سر سجّاده که رفتیم

دیدیم به مجموع عبادات رسیدیم

با واسطه ما پیش خداوند نشستیم

از راه توسّل به مناجات رسیدیم

در اصل تو «اللّه» مجسّم‌شده هستی

به ذات خداوند از این ذات رسیدیم

از ردّ قدم‌های تو تا خانه‌ی زهرا

یک‌دفعه، دو دفعه، نه به کَرّات رسیدیم

از گریه‌ی تو در وسط شعله‌ی خانه

به سوختن مادر سادات رسیدیم

ما خاک‌نشینان حرم، عرش‌نشینیم

از ارض بقیعت به سماوات رسیدیم

 

علي اكبر لطيفيان

اشعار میلاد پیامبر اکرم (ص) و امام جعفر صادق(ع)


اشعار ولادت آقا رسول الله(ص) – رحمان نوازنی
 
وقتی کنار اسم خودت لا گذاشتی
قبلش هزار مرتبه الاّ گذاشتی
 
هر چیز را به غیر خودت نفی کردی و
خود را یکی نمودی و تنها گذاشتی
 
اول خودت برای خودت جلوه کردی و
خود را برای خود به تماشا گذاشتی
 
نوری شبیه نور خودت آفریدی و
در او شکوه ذات خودت را گذاشتی
 
این نور را به پهنه عرش خودت زدی
خورشید را به عالم بالا گذاشتی
 
حمد تو را که خواند تو گفتی که "احمدی"
به به ! چه خوب رسم مسما گذاشتی
 
نوری از آفتاب جدا کردی و سپس
یک ماه آفریدی و آنجا گذاشتی
 
تسبیح گفت ماه برای تو و تو هم
او را "علی" صدا زدی ؛ اما گذاشتی
 
چندین هزار سال بگذرد از سر عاشقی
تا اینکه عشق راتو به اجرا گذاشتی
 
یعنی که عشق، عشق علی و محمد است
یعنی برای عشق دو لیلا گذاشتی
 
اما دو عشق صادره مبنا نداشتند
پس روی عشق پایه و مبنا گذاشتی
 
مبنای عشق چیست به جز عشق فاطمه
پس عشق را حضرت زهرا گذاشتی
 
اینگونه بود خلقت عالم شروع شد
خلقت از این سه نور معظم شروع شد
 
تنها تویی که تکیه به باغ ارم زدی
بین حیاط خلوتی حق قدم زدی
 
غیر از بهشت فاطمه که در سینه تو بود
در سیزده مزار بهشتی حرم زدی
 
لوح و قلم که دست نگارین تو رسید
ای خوش نگار! نام علی را قلم زدی
 
گاهی خودت علی شدی و روی دوش خود
تا بر فراز کعبه احمد قدم زدی
 
از رحمت خودت گرفتی و از هیبت علی
آن را به دست فاطمه خود به هم زدی
 
تا یک حسن درست شد و یک حسین؛ عشق
تا اینکه هی بریزد از این عالمین ؛عشق
 
باید برای فاطمه منبر بیاورند
تا مدحتی برای پیمبر بیاورند
 
زهرا اگر که مادر پیغمبر خداست
باید نبی شناسی از او در بیاورند
 
خیر کثیر هدیه به پیغمبر است و بس
تنها برای اوست که کوثر بیاورند
 
در واقع اولین نبی و آخرین نبی است
فرقی نداشت  اول و آخر بیاورند
 
پیغمبران کبوتر نامه برش شدند
تا در هوای او همه پر در بیاورند
 
او آفتاب بود اگرسایه ای نداشت
او با خدا یکی شد و همسایه ای نداشت
 
گلدسته های عرش به نام محمد است
تنها خدا ی عرش ، امام محمد است
 
آنقدر دلرباست، که بال فرشته ها
همواره صید دائم  دام محمد است
 
از او طلب نموده ای اصلا تو جام می؟!
ذکر علی علی می جام محمد است
 
این را خود علی به همه عاشقانه گفت:
که مرتضی عبید و غلام محمد است
 
حوریه چیست جز گل لبخند روی او
باغ بهشت چیست؟سلام محمد است
 
باید در آینه به جمالش نگاه کرد
باید علی شناس شد و روبه ماه کرد
 
خلق عظیم  تو دل ما را اسیر کرد
دست کریم تو دل ما را فقیر کرد
 
این عطر خلق و خوی صمیمانه تو بود 
دین را برای مردم ما دلپذیر کرد
 
آری گرسنه های طمع را میان شهر
این زندگی ساده تو سیر سیر کرد
 
تا اینکه ما به خوف و رجا بنده اش شویم
حق هم تو را رسول بشیر و نذیر کرد
 
آن سجده های ابری و بارانی شما
سجاده  را به گریه در آورد و پیر کرد
 
ما را به سجده های خودت رنگ و بو بده
بر جانماز غفلت ما آبرو بده
 
یکشب ظهور کن تو به غار حرای من
یعنی به بخوان دو آیه زچشمت برای من
 
به نفس پاک تو که همان نفس حیدر است
فریاد می زنم که تویی مرتضای من
 
من آخرالزمانیم آقا شروع کن
ایمان بریز روی من از ابتدای من
 
من در طواف گنبد خضرا شنیده ام
اینجا طواف کرده کبوتر به جای من
 
این روزها مدینه پر از دود و آتش است
شهر مدینه ات شده کرببلای من
 
 پهلوی در شکسته و مادر به بستر است
این اجر آن همه زحمات پیمبر است
 
رحمان نوازنی
 
**********************
 
اشعار ولادت امام جعفر صادق(ع) - یوسف رحیمی
 
رسانده ام به حضور تو قلب عاشق را
دل رها شده از محنت خلايق را
 
دلي که پر زده تا آستان احسانت
که غرق نور اجابت کني دقايق را
 
بر اين کوير ترک خورده‌ي دل خسته
ببار جرعه اي از کوثر حقايق را
 
مريد صبح نگاه تو مي برد از ياد
مگر ترنم «قال الامامُ صادق» را؟
 
نگاه لطف تو آقا به دل بها داده
و با رضای تو دارم رضای خالق را
 
تویی که ضامن صبح سعادتم هستی
تویی که روشنی هر عبادتم هستی
 
پر از شميم بهشت است منبرت آقا
به برکت نفحات معطرت آقا
 
هنوز عطر مليح محمدي دارد
گُلِ دميده ز لبهاي أطهرت آقا
 
شبيه حضرت خاتم مدينة العلمي
شنيدني ست کرامات محضرت آقا
 
و ديده ايم به وقت جهاد انديشه
هزار مرتبه ما فتح خيبرت آقا
 
چهار هزار حکيم و فقيه و دانشمند
رهين مکتب انديشه گسترت آقا
 
نگاه روشنت آقا ستاره پرور بود
شکوه بي بدل تو زُراره پرور بود
 
تو آمدی و جهان غرق در خِرَد می شد
دلیل ها همه با عشق مستند می شد
 
تو آمدی پر و بالی دهی به دلهامان
به پای درس تو هفت آسمان رصد می شد
 
خوشا به حال دلی که عروج را فهمید
مسیر روشن تو از بهشت رد می شد
 
میان آن همه شاگرد شد سعادتمند
کسی که مذهب عشق تو را بَلَد می شد
 
نفس زدي و جهان را حيات بخشيدي
تجليات الهي الي الابد مي شد
 
جهان نشسته سر سفره‌ي رواياتت
شهود مي چکد از جلوه زار ميقاتت
 
سر ارادت ما و غبار صحن بقيع
همان حريم بهشتي همان بهشت بديع
 
همان ديار الهي که از نسيم خوشش
شده ست شهر مدينه پر از شميم ربيع
 
«و يطعمون علي حبّه ...» نمايان است
کرانه هاي کرامت چه بي کران و وسيع
 
گدائي حرمت اعتبار هر عاشق
اميد ماست توسل در اين سراي رفيع
 
چه غم ز غربت دنيا و حسرت عقبا
نگاه روشنتان تا براي ماست شفيع
 
کليد معرفت اينجا ارادت و عشق است
سر ارادت ما و غبار صحن بقيع
 
مگير از دل من يارب اين سعادت را
گدائي حرم اهل بيت عصمت را
 
غبار مقدم تو عطر آشنا دارد
برای دیده ام اعجاز کیمیا دارد
 
گدای خانه به دوش توام قبولم کن
گدای تو به جز این آستان کجا دارد؟
 
دگر چه جای گلایه ز فقر می ماند
کسی که در دو جهان، مهربان! تو را دارد
 
دل شکسته‌ي من حرفهاي ناگفته
دل شکسته‌ي من شوق التجا دارد
 
کسی که بوده تمام وجودش از جودت
در آستانه ات امشب دو خط دعا دارد
 
همیشه آرزوی پر زدن به سوی بقیع
همیشه حسرت دیدار کربلا دارد
 
چه می شود همه‌ي عمر با شما باشم
غبار صحن تو و صحن کربلا باشم
 
یوسف رحیمی
 
******************
 
اشعار ولادت آقا رسول الله(ص) - سید محسن حبیب الله پور
 
حضرت خاتم
 
پیمبـری و  همـه زیـر سایـه ی پر تو
دوبـاره جلـوه نمـوده جمـال انور تو
 
تو آمدی و جهان شد پر از گل و ریحان
تمـام عـالـم امکـان شـده معطر تو
 
به وسعت  همه ی آسمـان کـرم داری
چه مصرع غلطی!! آسمان، نشانگر تو ؟؟
 
جهان برای تو و مرتضـاست یـا احمد
جهان، علی و تو، هرسه، برای دختـر تو
 
تـو احمـدی و نگـیـن پیمبرانی تو
به جـان فاطمه آرام قلب و جانی تو
 
کلام تو شده درسی به مکتـب پسرت
تو آسمـانی و صـادق درون تو قمرت
 
ز عطر و بـوی خوش تو دلم بهـا گیرد
شوم چو گوهر نابی فقط به یک نظرت
 
تو شمع جـان منی ای امیـد قلب همه
زمین نه دور خودش،گردد آن بدور سرت
 
ندیده عاشقت هستم چنان اُویس قرن
تمـام خلقـت گیتـی گـدا و دربدرت
 
بیا و رحمت خود را نما تو شامل حال
که با نگات بخوانم محـول الاحـوال
 
چه گویم از تو که سر تا به پا کرم داری
همیشه دست نـوازش تو بر سرم داری
 
جـدا نبـود ولایـت از آن نبـوت تو
خـزانـه دار رسالت چو جعفرم داری
 
مزار صادق تو خاکی است و بی زائـر
چه عاشقانـه نگـر زائـر و حرم داری
 
خبر بده تو به محسن از آن گل پنهان
که جـد من خبر از قبـر مادرم داری؟
 
بـه خـانـواده ات آقـا ارادتی دارم
محمـد آمـده بـرلب عبـادتی دارم
 
سید محسن حبیب الله پور
 
******************
 
اشعار ولادت آقا رسول الله(ص) - یوسف رحیمی
 
آیه آیه همه جا عطر جنان می آید
وقتی از حُسن تو صحبت به میان می آید
 
جبرئیلی که به آیات خدا مأنوس است
بشنود مدح تو را با هیجان می آید
 
مي رسي مثل مسيحا و به جسم کعبه
با نفس هاي الهي تو جان می آید
 
بسکه در هر نفست جاذبه‌ی توحیدی است
ریگ هم در کف دستت به زبان می آید
 
هر چه بت بود به صورت روی خاک افتاده‌ ست
قبله‌ی عزت و ايمان به جهان مي آيد
 
با قدوم تو براي همه‌ی اهل زمين
از سماوات خدا برگ امان مي آيد
 
نور توحيدي تو در همه جا پيچيده ست
از فراسوي جهان عطر اذان مي آيد
 
عرش معراج سماوات شده محرابت
ملکوتی ست در این جلوه‌ی عالمتابت
 
خاک از برکت تو مسجد رحمانی شد
نور توحید به قلب بشر ارزانی شد
 
خواست حق، جلوه کند روشني توحیدش
قلب پر مهر تو از روز ازل بانی شد
 
ذکر لب های تو سرلوحه‌ی تسبیحات است
عرش با نور نگاه تو چراغانی شد
 
قول و افعال و صفاتت همه نور محض اند
نورت آئينه‌ی آئين مسلماني شد
 
به سراپرده‌ی اعجاز و بقا ره یابد
هر که در مذهب دلدادگی ات فانی شد
 
خواستم در خور حسن تو کلامی گویم
شعر من عاقبتش حسرت و حیرانی شد
 
اي که مبهوت تو و وصف خطي از حسنت
عقل صد مولوی و حافظ و خاقاني شد
 
«از ازل پرتو حسنت ز تجلي دم زد
عشق پيدا شد و آتش به همه عالم زد»
 
جنتی از همه‌ی عرش فراتر داری
تو که در دامن خود سوره‌ی کوثر داري
 
دیدن فاطمه ات دیدن وجه الله است
چه نیازی است که تا عرش قدم بر داری
 
جذبه‌ی چشم تو تسخیر کند عالم را
در قد و قامت خود جلوه‌ی محشر داری
 
عالم از هيبت تو، شوکت تو سرشار است
اسداللهی چون حضرت حيدر داری
 
حسنين اند روی دوش تو همچون خورشید
 جلوه‌ی نورٌ علي نور ، مکرر داری
 
اهل بیت تو همه فاتح دل ها هستند
روشني بخش جهان، قبله‌ی دنيا هستند
 
اي که در هر دو سرا صبح سعادت با توست
رحمت عالمي و نور هدايت با توست
 
چشم امید همه خلق و شکوه کرمت
پدر امتي و اذن شفاعت با توست
 
با تو بودن که فقط صرف مسلماني نيست
آنکه دارد به دلش نور ولايت، با توست
 
بي ولاي علي اين طايفه سرگردانند
دشمني با وصي ات، عين عداوت با توست
 
بايد از باب ولاي علي آيد هر کس
در هواي تو و در حسرت جنت با توست
 
سالياني ست دلم شوق زيارت دارد
يک نگاه تو مرا بس، که اجابت با توست
 
کاش مي شد سحري طوف مدينه آنگاه
نجف و کرب و بلا و حرم ثارالله
 
یوسف رحیمی
 
*******************
 
اشعار ولادت آقا رسول الله(ص) - مهدی نظری
 
در سایه سار لطف شما پا گرفته ایم
شکر خدا کنارشما جا گرفته ایم
 
از سائلان هرشبه کویتان شدیم
این درس را ز عالم بالا گرفته ایم
 
این نوکری و عرض ادب را به نزدتان
ازگوشه چشم ام ابیها گرفته ایم
 
بعدازشما که امتتان چنددسته شد
شکر خدا که دامن مولا گرفته ایم
 
همواره درب هرکس وناکس نمی زنیم
ما رزق خود ز ام ابیها گرفته ایم
 
ما زیر دِین نسل به نسل شماشدیم
ازدست زینب تو شفاهاگرفته ایم
 
تا اینکه بین چاه  نیافتیم ،روز و شب
یک رشته از عبای شما را گرفته ایم
 
این رشته ازعبای تو حبل المتین ماست
مُهرغلامی حسنت برجبین ماست
 
وقتی که آمدی همه جاغرق نورشد
کم کم بساط عشق خداوند جور شد
 
وقتی تو آمدی دل جدت جلا گرفت
زیرا که لحظه های صفا و سرور شد
 
وقتی تو آمدی همه جا بوی حق گرفت
شیطان و فتنه هاش ازاین خاک دور شد
 
با اینکه آخرآمدی اما نوشته اند
یک ذره خاک پای شماکوه طور شد
 
یک ذره نور تو به دل آسمان نشست
خورشید و ماه بعد به جنس بلور شد
 
آقاخوش آمدی و قدم رنجه کرده ای
برداشته خدا ز رویش باز پرده ای
 
آقاگدای کوی تو دنیا شدند و بعد
این بردگان به لطف تو آقا شدند و بعد
 
مقداد و بوذر آمد و سلمان کنار تو
هریک برای خویش مسیحاشدند و بعد
 
حسرت به قلب خون شده ی مادران نماند
بسیارشان که صاحب لیلا شدند و بعد
 
بانازمقدم تو زمین سربلند شد
افتادگان به خاک، همه پا شدند و بعد
 
قبل از تو بود بند دو عالم گره گره
تو آمدی و این گره ها وا شدند و بعد
 
پیغمبرانِ قبل تو از یاد رفته بود
تو آمدی و زنده و احیا شدند و بعد
 
تو آمدی و نسل تو شد نور فاطمه
مردم گدای حضرت زهراشدند و بعد
 
برکوی فاطمه دل ما هم مقیم شد
فرزند اولش به دوعالم کریم شد
 
رو کردحق تو را که تو قرآن بیاوری
بعدش نزول سوره باران بیاوری
 
لطفی به ماشد و به نگاهت نوشته شد:
نوری به قلب کشور ایران بیاوری
 
می خواستی پلی بزنی سوی ما عجم
گفتی کنارخویش تو سلمان بیاوری
 
گفتی به او که دین خدا حب حیدراست
باید علی بگویی و ایمان بیاوری
 
می خواستی که مست می کربلا شویم
گفتی زنسل خویش تو سلطان بیاوری
 
تو آمدی که همره نور وجود خود
نورخدای عرش فراوان بیاوری
 
ما را گدای خانه ات آقاحساب کن
مست شراب ساقی خود بوتراب کن
 
حیدرمحمدوتوخودت هم که حیدری
از کل انبیاءالهی تو برتری
 
آنقدربرتراست مقامت که داده حق
مانند فاطمه به تو دختر چه دختری
 
در وصف و درمقام تو این واژه کافی است
بعد ازخدا تو لایق الله اکبری
 
از روز اولی که تو پا بر زمین زدی
فهمیده بود جد تو که تو پیمبری
 
آقا به جان فاطمه ومرتضی بگو
روز جزا مرا به غلامی ،تو می خری؟
 
ما مست حیدریم و لیکن نوشته اند
ما را همیشه شیعه مذهب جعفری
 
شکر خدا که ما همگی عبد حیدریم
شاگرد درس علم دبستان جعفریم
 
مهدی نظری
 
*******************
 
اشعار میلاد پیامبر اکرم(ص) - سارا جلوداریان
 
رسول مهر
 
درخت ها همه در سایه ی مقام بلندت
بنفشه ها همه در تاب گیسوان کمندت
 
به گرد پای تو هرگز نمی رسند سواران
اگرچه سخت بتازند در رکاب سمندت
 
چه رودها که تپیدند تا تو را به کف آرند
چه بادها که وزیدند تا مگر ببرندت
 
مسیر چشم تو آنقدر دشت و دامنه دارد
که آهوان جهان را کشانده است به بندت
 
چنان صمیمی و بی ادعا و بنده نوازی
که نیست هیچ مسلمان و کافری گله مندت
 
رسول مهر تو را با کدام خط بنگارم
فدای آن دل مشکل گشای ساده پسندت
 
بخوان بنام همان خالقی که خسرو عشق است
فدای لهجه ی شیرین و حرف های چو قندت
 
سارا جلوداریان
 
*******************
 
اشعار میلاد پیامبر اکرم(ص) - مهرناز آزاد
 
شكوفه قرآن‏
 
مثل بهار سر زد و قرآن شكوفه داد
با او تمام هستي باران شكوفه داد
 
مي‏آمد از قبيله مردان اهل عشق‏
آن شب‏كه غنچه غنچه عرفان شكوفه داد
 
آنقدر گرم بود نفس‏هاي پاك او
كه‏احساس سرد و زرد زمستان شكوفه‏داد
 
آن شب كه مرد سبز خدا آفريده شد
گويي دوباره چهره انسان شكوفه داد
 
در سرزمين كفر به يُمن حضور او
باغي شد از خدا و بيابان شكوفه داد
 
دشت اميدواري دل‏هاي منتظر
باران سرود و باز فراوان شكوفه داد
 
آن مرد سبز، مرد خدا، مرد معرفت‏
آمد و شاخه شاخه ايمان شكوفه داد
 
مهرناز آزاد
 
*******************
 
اشعار میلاد پیامبر اکرم(ص) - سارا جلوداریان
 
تو کیستی
 
فرشته بوسه زده بارگاه ایزدی ات را
بهشت خیمه زده ، پرنیان سرمدی ات را
 
چقدر هودج سیمین،گسیل گشته به پایت
که سر به سجده گذارند،ملک امجدی ات را
 
تو کیستی که قلم با هزار جلوه نوشته
بر آیه های مقدس ،حروف ابجدی ات را
 
تو کیستی که زبان باز کرده ماهی دریا:
به حسن مرتبت و خلق خوش ، زبان زدی ات را
 
تو کیستی که قسم یاد کرده ریگ بیابان
که انعکاس دهد ساحت زبر جدی ات را
 
نشسته ماه شب چارده که سیر ببیند
حلول احمدی ات، حله ی محمدی ات را
 
خدا تمامیت قدر را فقط به تو بخشید
که آشکار کند خلقت مجردی ات را
 
سارا جلوداریان
 
*******************
 
اشعار میلاد پیامبر اکرم(ص) - قاسم صرافان
 
دریای مهربانی
 
تا دشت‌ها هوای دلت را دویده‌ای
در کوه انعکاس خودت را شنیده‌ای
 
در آن شب سیاه نگفتی که از کدام
وادی سبد سبد گلِ مهتاب چیده‌ای؟
 
«تبـت یدا...» ابی‌لهبان شعله می‌کشند
تا پرده‌ی نمایش شب را دریده‌ای
 
رویت سپیده‌ایست که شب‌های مکه را ...
خالت پرنده‌ایست رها در سپیده‌ای
 
اول خدا دو چشم تو را آفرید و بعد
با چشمکی ستاره و ماه آفریده‌ای
 
باران گیسوان تو بر شانه‌ات که ریخت
هر حلقه یک غزل شد و هر مو قصیده‌ای
 
راهب نگاه کرد و آرام یک ترنج
افتاد از شگفتی دست بریده‌ای
 
بالاتر از بلندی پرهای جبرئیل
تا خلوت خدا، تک و تنها پریده‌ای
 
دریای رحمتی و از امواج غصه‌ها
سهم تمام اهل زمین را خریده‌ای
 
حتی کنار این غزلت هم نشسته‌ای
خط روی واژه‌های خطایم کشیده‌ای
 
گفتند از قشنگیت اما خودت بگو
از ‌آن محمدی که در آیینه دیده‌ای
 
قاسم صرافان
 
*******************
 
اشعار میلاد پیامبر اکرم(ص) - قاسم صرافان
 
اشاره
 
قرار شد که بیایی و از ستاره بگویی
صدای پنجره باشی و از نظاره بگویی
 
تمام قصه‌ی دردِ هزار و یک شب ما را
- بدون آنکه بخوانی- به یک اشاره بگویی
 
نشان صبح همین بود، همین که «حی علی العشق»
تو با صدای سپیدت به هر مناره بگویی
 
برای دخترکانی که سهم خاک نبودند
تو از جوانه زدن در شبی بهاره بگویی
 
و موج، پشت سرِ موج، به صخره‌‌ها بزنی تا
از آن حقیقت آبی در این کناره بگویی
 
چه سبز می‌شود آن روز که در صدای سواری
غزل دوباره بخوانی، اذان دوباره بگویی
 
قاسم صرافان
 
******************
 
اشعار میلاد پیامبر اکرم(ص) - رضا جعفری
 
باران گرفت و سقف مدائن نشست کرد
دندانه‏هاى کنگره قصد شکست کرد
 
نورى به صحن معبد زردشتیان رسید
کآتشکده ز نابى آن‏ نور مست کرد
 
بالا بلند آمد و هر ارتفاع را
در زیر پا نهاده و پایین و پست کرد
 
در هر دلى نشست و به شکلى ظهور داشت
این گونه بود کآینه را خود پرست کرد
 
وقتى سؤال کردم از او خود اشاره‏اى
در پاسخم به پرسش روز الست کرد
 
حُسنش به غایت است و ظهورش قیامت است
زیباترین هر آنچه که زیباتر است کرد
 
فیض مقدسى و تعجب نمى‏کنم
این چیزها که هست، نگاه تو هست کرد
 
رضا جعفری
 
*******************
 
اشعار میلاد پیامبر اکرم(ص) - فاطمه وثوقی
 
ای نمازِ تو آفتابِ خدا
آخرین شاه بیت نابِ خدا
 
محور گردش زمین و زمان
آسمانی ترین نگاهِ جهان
 
شعرمن با تو چون محک بخورد
واژه ها یک به یک ترک بخورد
 
درمیان قبیله های عرب
بین احساسهای مرده ی شب
 
بین اندیشه های ویرانگر
و  خرافاتیان عصیان گر
 
وقتِ تعبیر خلق آدم شد
که جهان پر زعطر مریم شد
 
ناگهان آسمان دگرگون شد
ابرهای زمان دگرگون شد
 
کاخ کسرائیان به لرزه نشست
خنجر ظلمت شبانه شکست
 
و شِکفتی که بشکفد ایمان
و نمیرد صدای دخترکان
 
درشتابی پراز جهالت ها
خفته بودیم پشت عادت ها
 
مانده بودیم درمَنیَّت خویش
آمدی با خلوص نیت خویش
 
نرم و آهسته زنده مان کردی
وکریمانه بنده مان کردی
 
بارش رحمتی زجانب عشق
قطره قطره همه مراتب عشق
 
حُسن خلق تو انقلابِ خدا
خاتم المرسلین کتاب خدا
 
فاطمه وثوقی
 
********************
 
اشعار میلاد پیامبر اکرم(ص) - موسی علیمردانی
 
عشق تو در سینه ما از ازل دیرین تر است
این مدال مهر از خور شید هم زرین تر است
 
میشوم فرهاد و بر کوه غزل حک می کنم
شور تو در شعر هایم از عسل شیرین تر است
 
با غزل تا قاب قوسین خدا گر پر کشم
باز هم از وصف خاک پای تو پایین تر است
 
می نویسم از شکست واژها در وصف تو
قدر کاه کوی تو از کوهها سنگین تراست
 
چون که برتو دختری مانند زهرا داده اند
خون تو از خون هر پیغمبری رنگین تر است
 
موسی علیمردانی
 
 ********************
 
اشعار میلاد پیامبر اکرم (ص) و امام جعفر صادق (ع) – علی اکبر لطیفیان
 
لب نگار که باشد رطب حرام بود
زمان واجبمان مستحب حرام بود
 
فقیه نیستم اما به تجربه دیدم
بدون عشق مناجات شب حرام بود
 
اگر که هست طبیبم طبیب دوّاری
به من معالجه ی در مطب حرام بود
 
برآنکه دشمن اولاد توست نیست عجب
که نطفه اش نسب اندر نسب حرام بود
 
تو مرد ظرفشناسی و مهِر اولادت
عجم که هست برای عرب حرام بود
 
تو را در کمال نوشتند یا رسول الله
بزرگ آل نوشتند یا رسول الله
 
تو آفریده شدی و سرآمدت گفتند
هزار مرتبه اَحسن به ایزدت گفتند
 
تورا به سمت زمین با نسیم آوردند
توآمدی و ملائک خوش آمدت گفتند
 
نشان دهنده ی معصومیِ قبیله توست
اگر که قّبه خضرا به گنبدت گفتند
 
تمام آل عبا«کُلنا محمّد» بود
توعین نوری و در رفت و آمدت گفتند
 
اگر چه یک نفری، جمع چهارده نفری
تورا محمّد و آل محمّدت گفتند
 
شب ولادتت ای یار می کنم خیرات
نثار مقدم خیر تو چهارده صلوات
 
برای خُلق تو باید کنند تحسینت
نشد مشاهده شصت و سه سال نفرینت
 
از آن طرف تو اگر نور آخرین هستی
نوشته اند از این سو تو را نخستینت
 
هزار و سیصد و هشتاد و چندمین سال است
شدیم کوچه نشینت، شدیم مسکینت
 
شدیم ریزه خور سفره های سیّدی ات
گدای سفره ی هر سال چهارده سینت
 
توآمدی که علی را فقط ببینی و بس
نداده اند به جز دیده ی خدا بینت
 
یتیم مکه ای اما بزرگ دنیایی
اگر چه خاک نشینی، همیشه بالایی
 
مرا اویس شدن در هوای تو کافی است
اگر چه باز ندیدم، دعای تو کافی است
 
همینکه بوی تو را در مدینه حس کردم
لبم رسید به خاک سرای تو کافی است
 
چه حاجتی به پسر داری ای بزرگ قریش
همینکه فاطمه داری برای تو کافی است
 
همینکه اوّل هر صبح پیش زهرایی
برای روشنی لحظه های تو کافی است
 
تو آن پیمبر دنباله داری و بعدت
اگر علی تو باشد به جای تو کافی است
 
قسم به اشهد ان لااله الا الله
تو آمدی که بگویی علی ولی الله
 
تو آمدی و ترحّم شدند دخترها
چقدر صاحب دختر شدند مادرها
 
تو آمدی و رعیّت شکوه عبد گرفت
بدین طریق چه آقا شدند نوکرها
 
خدای خوب به جای خدای چوب نشست
و با اذان تو بالا گرفت باورها
 
بگو: مدینه علمی، علی درآن است
بگو: که واجب عینی است حرمت درها
 
بریز شیره پیغمبری به کام حسین
که از حسین بیاید علی اکبرها
 
زمان گذشت زمان ظهور دیگر شد
حسین منی انا من حسین اکبر شد
 
هزار حضرت مریم کنیز مادر توست
تورا بس است همینکه بتول، دختر توست
 
به دختران فلان و فلان نیازی نیست
اگر خدیجه والامقام همسر توست
 
علی و فاطمه دو رحمت خداوندی
برای عالم دنیا و صبح محشر توست
 
به یک عروج تو جبرئیل از نفس افتاد
خبر نداشت که این تازه اوج یک پَر توست
 
به عرش رفتی و ماندی در آن تقّرب محض
خدا برابر تو یا علی برابر توست
 
تو با علی جریان ساز شیعه اید ، اما
شناسنامه ی شیعه به نام جعفر توست
 
همیشه شکر چنین نعمتی روی لب ماست
که جعفر بن محمد رئیس مذهب ماست
 
علی اکبر لطیفیان
**
از وبلاگ تیشه های اشک
 
********************
 
اشعار ولادت پیامبر اکرم(ص) - قاسم صرافان
 
 امین
 
چشم تا وا می‌کنی چشم و چراغش می‌شوی
مثل گل می‌خندی و شب بوی باغش می‌شوی
شکل «عبدالله»ی و تسکین داغش می‌شوی
می‌رسی از راه و پایان فراقش می‌شوی
 
غصه‌اش را محو در چشم سیاهت می‌کند
خوش بحال «آمنه» وقتی نگاهت می‌کند
 
با «حلیمه» می‌روی تا کوه تعظیمت کند
وسعتش را ـ با سلامی ـ دشت تسلیمت کند
هر چه گل دارد زمین یکباره تقدیمت کند
ضرب در نورت کند بر عشق تقسیمت کند
 
خانه را با عطر زلفت تا معطر می‌کنی
دایه ها را هم ز مادر مهربان تر می‌کنی
 
دیده نورت را که در مهتاب بی حد می‌شود
آسمان خانه‌اش پر رفت و آمد می‌شود
مست از آیین ابراهیم هم رد می‌شود
با تو «عبدالمطلب» عبدالمحمد می‌شود
 
گشت ساغر تا به دستان بنی‌هاشم رسید
وقت تقسیم محبت شد، «ابوالقاسم» رسید
 
یا محمد! عطر نامت مشرق و مغرب گرفت
وقت نقاشی قلم را عشق از راهب گرفت
ناز لبخندت قرار از سینه‌ی یثرب گرفت
خواب را خال تو از چشم «ابوطالب» گرفت
 
رخصتی فرما فرود آید پریشان بر زمین
تا چهل سالت شود می‌میرد این روح الامین
 
دین و دل را خوبرویان با سلامی می‌برند
عاشقان را با سر زلفی به دامی می‌برند
یوسفی اینبار تا بازار شامی می‌برند
بوی پیراهن از آنجا تا مشامی می‌برند
 
بی‌قرارت شد «خدیجه» قلب او بی‌طاقت است
تاجر خوش ذوق فهمیده‌ست: عشقت ثروت است
 
نیم سیب از آن او و نیم دیگر مال تو
داغ حسرت سهم ابتر، ناز کوثر مال تو
از گلستان خدا یاس معطر مال تو
ای یتیم مکه! از امروز مادر مال تو
 
بوسه تا بر گونه‌ات ام ابیها می‌زند
روح تو در چشمهایش دل به دریا می‌زند
 
دل به دریا می‌زنی ای نوح کشتیبان ما
تا هوای این دو دریا می‌بریی توفان ما
ای در آغوشت گرفته لؤلؤ و مرجان ما
ای نهاده روی دوشت روح ما ریحان ما
 
روی این دوشت حسین و روی آن دوشت حسن
«قاب قوسین»ی چنین می‌خواست «او ادنی» شدن
 
خوشتر از داوود می‌خوانی، زبور آورده‌ای؟
یا کتاب عشق را از کوه نور آورده‌ای؟
جای آتش، باده از وادی طور آورده‌ای
کعبه و بطحا و بتها را به شور آورده‌ای
 
گوشه چشمی تا منات و لات و عزا بشکنند
اخم کن تا برج‌های کاخ کسرا بشکنند
 
ای فدای قد و بالای تو اسماعیل‌ها
بال تو بالاتر از پرهای جبرائیل‌ها
«ما عرفناک»ت زده آتش در این تمثیل‌ها
بُرده‌ای یاسین! دل از تورات‌ها، انجیل‌ها
 
بی عصا مانده‌ست، طاها ! دست موسی را بگیر
از کلیسای صلیبی حق عیسی را بگیر
 
باز عطر تازه‌ات تا این حوالی می‌رسد
منجی دلهای پر، دستان خالی می‌رسد
گفته بودی «میم» و «حاء» و «میم» و «دال»ی می‌رسد
نیستی اینجا ببینی با چه حالی می‌رسد
 
خال تو، سیمای حیدر، نور زهرا دارد او
جای تو خالی! حسین است و تماشا دارد او
 
قاسم صرافان
 
*******************
 
اشعار میلاد پیامبر اکرم (ص) و امام جعفر صادق (ع) – وحید قاسمی
 
  پيربزرگ طايفه بود و كريم بود
 در اعتلاي نهضت جدش سهيم بود
 
  مسندنشين كرسي تدريس علم ها
  شايسته صفات حكيم و عليم بود
 
  نوح و خليل جمله مريدان مكتبش
  استاد درس حكمت و پند كليم بود
 
 برمردمان تب زده ی شهرشرجي اش
 عطر مبارک نفسش چون نسیم بود
 
 زحمت كشيد وباغ تشيع شكوفه داد
  مسئول باغباني باغي عظيم بود
 
  قلبش شبيه شيشه ی تنگ بلور بود
 عمری به فکر نان شب هر یتیم بود
 
 از ابتداي كودكي اش  تا دم وفات
 نزديكي محله ی زهرا مقيم بود
 
 منت نهاد و آمد و ما پيروش شديم
  امروز اگر نبود شرایط وخیم بود
 
 تازه سروده ام غزل مدحتش ولي
 يادش ميان قافيه ها از قديم بود
 
وحید قاسمی

اشعار ولادت آقا رسول الله(ص)

اشعار ولادت آقا رسول الله(ص) - محمد حسین رحیمیان

 

ای گل سر سبد طایفه ی آقاها

ای بزرگ همه بی مثل و همتاها

 

هرکسی دیده تو را مست شد و خانه خراب

تشنه ی دیدن تو میکده ها صهباها

 

نمک روی تو دیوانه کند مجنون را

کشته و مرده ی رویت همه لیلاها

 

پیش اعجاز دو چشمان سیاهت آقا

شده بی رنگ حنای همه عیساها

 

هر که امروز گرفتار نگاهت گردید

نکند وحشتی از بی کسی فرداها

 

شعبه ی عرش شده از قدم تو دنیا

هر کجا حرف شود از تو بهشت است آنجا

 

با تو شد روز تر از روز، شب غربت ما

شده نابود غم بی کسی و غربت ما

 

مثل هر کس که کسی هست میان عالم

شد گدایی درِ خانه تو عادت ما

 

ما نبودیم اگر که تو نبودی آقا

هست زیر سر تو آمدن و خلقت ما

 

سنگ خوردی تو که ما خدعه شیطان نخوریم

خون دل خوردن تو گشت همه ثروت ما

 

گوشه ی کوچکی از چشمه لطفت این است

نوکری تو و اولاد تو شد قسمت ما

 

ما مسلمان شده ی دختر و داماد توأییم

نسل در نسل همه آدم اولاد توأییم

 

عقل و هوش همه ی خلق شده حیرانت

به فدای تو و توحید تو و عرفانت

 

آن قدر عاشق تو هست خدایت آقا

که به قرآن خودش خورد قسم بر جانت

 

دم به دم مکتب تو حرف جدیدی دارد

همه علم خلاصه شده در قرآنت

 

مرده را گوشه نگاه تو مسیحا سازد

کرده دیوانه مرا معجزه چشمانت

 

دشمنت هم ز تو جز رحمت و ایثار ندید

خوش به حال دل آن کس که شد از یارانت

 

در سماوات و زمین و ملک و جن و بشر

ما ندیدیم کسی را ز شما خاکی تر

 

تو همه دلخوشی روز و شب دنیایی

همه هستند غلام و تو فقط آقایی

 

پرچم هیچ کس اندازه تو بالا نیست

محشری بی مثلی معجزه ای غوغایی

 

کار ما هست فقط عشق به تو ورزیدن

کار تو هست فقط دلبری و لیلایی

 

چه مقامی به تو داده است خدایت آقا

دلخوشی علی و زندگی زهرایی

 

چه قدر عشق میان تو و زهرایت بود

تو شدی فاطمی و فاطمه شد بابایی

 

رفتی و قامت زهرای جوان تو خمید

نود و پنج شب از درد به خود می پیچید

 

محمد حسین رحیمیان

 

******************** 

 

اشعار ولادت آقا رسول الله(ص) - مهدی نظری

 

ای مفتخر خدای ز خلق جمال تو

دیده خدا کمال خودش در کمال تو

 

تو لایق صفات خدایی بدون شک

ازاین صفات هرچه که داری حلال تو

 

تو اشرف تمامی خلق دوعالمی

ای بهترین خلیفه حق خوش به حال تو

 

آنقدر شأن و مرتبه ات افضل است که

زهرا، علی، حسن و حسین اند آل تو

 

حالا که مهر و عشق تو گشته ست مال من

جان و دل و تمامی هستیم مال تو

 

ما بعد خانواده تو اهل دل شدیم

با" اسهد" اذان فصیح بلال تو

 

اینسان طواف سنگ حجر می شود قبول

وقتی طواف می کند او دور خال تو

 

باغ جنان اگر چه چنین سبز و خرم است

شادابی و نشاط گرفت از قبال تو

 

من مرغ روی گنبد خضرایی تو ام

من بنده بزرگی و آقایی توام

 

از جلوه ی رخت جلوات آفریده شد

از بذل و بخشش ات برکات آفریده شد

 

لعل لب تو مثل شکر بود یا رسول

با خنده ی تو شاخه نبات آفریده شد

 

نام تو را نوشت خدا توی دفترش

نامت دلیل شد صلوات آفریده شد

 

وقتی دمیده شد دم تو مرده زنده شد

اینگونه بود آب حیات آفریده شد

 

تو مقتدا شدی و پس از اقتدا به تو

ذکر و دعا و صوم و صلاة آفریده شد

 

دنیا اسیر ظلمت و جهل و عناد بود

تو آمدی و راه نجات آفریده شد

 

از خلق و خوی تو که نشان از خدای داشت

زیباترین کمال و صفات آفریده شد

 

ایمن شد از عذاب جهنم مرید تو

از برکت تو برگ برات آفریده شد

 

لطف تو بود محضر قرآن نشسته ایم

ما هم کنار بوذر و سلمان نشسته ایم

 

تو آفریده گشتی و انسان درست شد

حور و پری فرشته و غلمان درست شد

 

عرش خدا ز نور رخت خلق گشت و بعد

با قطره های اشک تو باران درست شد

 

یاحضرت رسول خدا عاشق تو بود

چون که به عشق روی تو قرآن درست شد

 

تو از خدایی و همه ی ما زخاک تو

چون از گل شما گل سلمان درست شد

 

با اخم تو جهنم و آتش عذاب و قهر

با یک دم تو جنّت و رضوان درست شد

 

چون نور حیدر از تو و نور تو ازخداست

با حب مرتضاست که ایمان درست شد

 

یک عده دور سفره حیدر نشسته و

اینگونه شد که سفره احسان درست شد

 

ما عاشق توایم که مجنون حیدریم

این عشق را به جان تو مدیون مادریم

 

هر آنچه خلق کرده خدا نوکر توأند

نوح و خلیل و خضر گدای در تو أند

 

خلق خدا که عبد و مسلمان تو شدند

مدیون بخشش وکرم همسر توأند

 

آدم به بعد هر که به پیغمبری رسید

فردای حشر پشت سر حیدر توأند

 

حتی شفیع ها همگی روز رستخیز

چشم انتظار آمدن دختر توأند

 

آنجا برای اینکه شفاعت شوند همه

مدیون دست ساقی آب آور تو اند

 

صدها هزارحوری و غلمان نشسته اند

مبهوت و مات روی علی اکبر توأند

 

نام رقیه تو گره باز می کند

عالم همه گدای علی اصغر توأند

 

علامه ها مراجع تقلید از ازل

شاگردهای مدرسه جعفر توأند

 

شکر خدا که این دل ما حیدری شده

شکر خدا که مذهب ما جعفری شده

 

مهدی نظری

 

********************

 

اشعار ولادت آقا رسول الله(ص) - حسن کردی

 

تو آمدي و زمين در هواي تو افتاد

و عرش در هوس خنده هاي تو افتاد

 

براي درك تنفس در اين جهان سياه

هواي تازه اي از ابتداي تو افتاد

 

جهان شرك به خود آمد از بزرگي تو

به گوش كعبه و بت ها صداي تو افتاد

 

شكست طاق بلندي كه عرش كسري بود

همينكه روي زمين رد پاي تو افتاد

 

و بعد اينكه خدايان به لرزه افتادند

به ذهن مردم خسته خداي تو افتاد

 

پس از نگاه سياه و سفيد اربابان

نژاد عشق بشر در لواي تو افتاد

 

زمان شكست زماني كه آمدي احمد

تويي كه يك شبه دنيا به پاي تو افتاد

 

تو احمدي و به نور جمال تو صلوات

به هر يك از بركات و كمال تو صلوات

 

به احترام محمد زمين تبسم كرد

تو آمدي و جهان دست و پاي خود گم كرد

 

ترك نشست به چشمان آبي ساوه

همينكه چشم تو بر آسمان ترنم كرد

 

فروخت گوشه جنت به شوق خال لبت

كه آدمي به هوايت هواي گندم كرد

 

هنوز دختركان زنده زنده ميمردند

خدا به خلق تو بر خلق خود ترحم كرد

 

تو آمدي، به زمين احترام بر گردد

تو رحمتي كه خدايت نصيب مردم كرد

 

خدا به خلق رسول گرامي خاتم

گذاشت سنگ تمام و سپس تبسم كرد

 

تو احمدي و به نور جمال تو صلوات

به هر يك از بركات و كمال تو صلوات

 

تو احمدي كه خدا را به عرش فهميدي

شبي كه غير خودت تا خدا نميديدي

 

كنار چشم تمام فرشته هاي خدا

فراتر از پر جبريل عشق باليدي

 

تو در ضيافت عرشي ليلةالاسري

به طاق عرش خدا عكسي از علي ديدي

 

صداي مرتضوي عليست آن بالا

كه از زبان خدا عاشقانه بشنيدي

 

تو در كنار علي و فروغ شمشيرش

بساط كفر زمان را ز خاك بر چيدي

 

براي خلق بهشت اين بهانه كافي بود

به لحظه اي كه به زهراي خويش خنديدي

 

بيا و كفر مجسم ز كعبه بيرون كن

تويي كه پايه گذار جديد توحيدي

 

تو احمدي و به نور جمال تو صلوات

به هر يك از بركات و كمال تو صلوات

 

حسن کردی

 

********************

 

اشعار ولادت آقا رسول الله(ص) - وحید قاسمی

 

زمین به لرزه درآمد، شکست کنگره ها

 رها شدند خلایق ز بند سیطره ها

 

 شبی که آتش آتشکده فروکش کرد

 شبی که خاتمه می یافت رقص دایره ها

 

 صدای همهمه ی موبدان زرتشتی

 هنوز مانده به گوش تمام شب پره ها

 

 شب ولادت فرخنده ی بهاری سبز

 شب وفات زمستان سرد دلهره ها

 

 دوباره نور و طراوت به خانه ها آمد

 نسیم آمد و وا شد تمام پنجره ها

 

جهان به یُمن حضورش، بهشتی از برکات

نثار مقدم پر خیر و برکتش صلوات

 

ستاره ها به نگاهی شدند سلمانش

منجمان ِ مسلمان ِ برق چشمانش

 

ز انبیاء الهی که رفته تا معراج؟

به غیر از او که ملائک شدند حیرانش

 

مقام بندگی اش را کسی نمی داند

پیمبران اولوالعزم مات ایمانش

 

بساط ذکر سماوات را به هم می ریخت

نماز نیمه شب و شور صوت قرآنش

 

اویس های قرن را ندیده عاشق کرد

تبسم لب ِ داوودی ِ غزل خوانش

 

شفیع روز جزا گشت و حضرت حق داد

 به دست پاک محمد کلید رضوانش

 

امیر و قافله سالارکاروان ِ نجات

نثار مقدم پر خیر و برکتش صلوات

 

 مسیح مکه شد و نبض مرده را جان داد

 به مرگ دخترکان قبیله پایان داد

 

 خرافه های عرب را اسیر حکمت کرد

 به جای تیغ جهالت، به عشق میدان داد

 

 نماز شکر سپیدارها چه دیدن داشت!

 همان شبی که سپیده اذان باران داد

 

 نبی ست پیر خرابات و ساقی اش حیدر

 در ابتدا به علی او شراب عرفان داد

 

 تبسمش به کسی چون بلال عزت داد

 مسیراصلی دین را نشان انسان داد

 

 چه قدر فاصله مان تا بهشت کمتر شد

 برات مردم ری را به دست سلمان داد

 

شب تجلی مهتاب روشن عرصات

نثار مقدم پرخیر و برکتش صلوات

 

 کبوترم نشدم، تا کبوترش باشم

 دخیل گنبد سبز و مطهرش باشم

 

 زمان نداد اجازه که مشق عشق کنم

 غلام مسئله آموز منبرش باشم

 

 چه قدر دیر رسیدم سرقرار وصال!

 چه شد؟ نخواست که عمار محضرش باشم

 

 قبول، شیعه ی خوبی نبوده ام اصلاً

 نشد که حلقه به گوش برادرش باشم

 

 خدا کند که مرا از قلم نیندازد

 بهشت مست ِ می جام کوثرش باشم

 

 به حال و روز خودم فکر می کنم، انگار

 قرار بوده که گریان دخترش باشم

 

شب گرفتن حاجت، زیارت عتبات

نثار مقدم پرخیر و برکتش صلوات

 

وحید قاسمی

 

**********************

 

اشعار مدح آقا رسول الله(ص) - صابر خراسانی

 

قاصدک چرخ زنان از تو خبر آورده

با خودش شیشه ی عطری ز سفر آورده

 

آمده تا دلمان را پر امید کند

همه را با خبر از آمدن عید کند

 

فقط از معجزه ی عشق تـو بر می آید

شب به پایان نرسیده است سحر می آید

 

مکه با آمدنت حرمت بسیار گرفت

ماه از محضرتان رخصت دیدار گرفت

 

در هوایت چه کنم بال کبوتر شده را

جبرئیل ام چه کنم حال کبوتر شده را

 

سالها پیش تر از آمدنت هم بودی

علت خلق بنی آدم و عالم بودی

 

سر بلندیم بگوییم مسلمان توأییم

عجمی زاده و پشت سر سلمان توأییم

 

می نویسم دل خود را برکاتی بفرست

می برم نام محمد صلواتی بفرست

 

عقل کلی و جهان جزئی از ادراک تـوأند

شیعیان علی از ما بقی خاک توأند

 

ما که از جلو ه ی توحیدی تو آگاهیم

در مسیر اتقرب به رسول الهیم

 

ما که از روز ازل جزء محبان هستیم

اشهد ان به نام تو مسلمان هستیم

 

آن زمانی که تو را غیر علی یار نبود

یوسف حسن تو را هیچ خریدار نبود

 

بار تو داشت نتیجه به تو ایمان آورد

باورت داشت خدیجه بـه تو ایمان اورد

 

صابر خراسانی

 

*********************

 

اشعار ولادت حضرت رسول الله(ص) - وحید محمدی

 

کوچه های شهر را امشب چراغان می کنند

شهر دل را اهل دل آئینه بندان می کنند

 

فوج فوج از عرش حق امشب فرشته می رسد

خاک خشک مکّه را این سان گلستان می کنند

 

حال و روز شهر رنگ سرخ عشق و عاشقی است

شهر را همرنگ عشق سرخ جانان می کنند

 

روی دست آمنه در هاله ای از جنس نور

اهل خانه صورتت را بوسه باران می کنند

 

آسمان می خندد از شوق جمال دلبرت

در هوای روی تو عشاق طوفان می کنند

 

سفره ی لطف خدا پهن است و مهمانی به پاست

هر کسی را بر سر این سفره مهمان می کنند

 

امشب از یمن قدم های دل آرای شما

لطف بر حال گدایان و فقیران می کنند

 

سوره ی خورشید نازل شد به قلب آسمان

آمدی و مسندت شد خاتم پیغمبران

 

امشب از ایوان دل سویت سلام آورده ام

دل اسیر بند و دل را چون غلام آورده ام

 

یک دل یک رنگ دارم، می خری آقای من ؟

یک دل بی تاب و ارزان، یک کلام آورده ام

 

نام زیبای تو حک شد بر دلم روز ازل

صاحب این دل تویی، دل را به نام آورده ام

 

ای بزرگ آسمانی، ای رسول مهربان

این دل بی تاب را با احترام آورده ام

 

تو پیام نور را تفسیر کردی خط به خط

من دلی تسلیم پیش این پیام آورده ام

 

دست خالی مانده و چشمم به اکرام شما

جرعه ای از حوض کوثر ده که جام آورده ام

 

از همان روز ولادت بود بیمارت شدم

جای صدها شکر دارد که گرفتارت شدم

 

من چه گویم ، مدح تو آیات قرآن خداست

با چنین وصفی دگر این شعر گفتن ها رواست؟

 

وصف تو اعجاز می خواهد، نه وزن و قافیه

بس که دریای فضیلت های تو بی انتهاست

 

در عروجت جبرئیل از راه ماند ای بی کران

تا بگوید در کلاس قرب شاگرد شماست

 

قاب قوسینی که تا ذات خدا ره داشتی

این بدین معناست، عرش کبریایت زیر پاست

 

آه ای والاترین، ای زینت عرش خدا

زینت دوشت قدم های علی مرتضی است

 

گرچه والایی و بالایی و بی حد و حدود

بوسه گاهت دست های حضرت خیرالنسا است

 

ای سلام روشن سجّاده، ای روح نماز

سجده آوردند پیش پات بت های حجاز

 

هر کسی مجذوب آهنگ صدایت می شود

بی بهانه آسمان هم خاک پایت می شود

 

تو دلیل هستی من نه، دلیل خلقتی

قدر دان ارزشت تنها خدایت می شود

 

از نگاهت نور می ریزد به قدر آفتاب

لطف هر چه می شود از چشم هایت می شود

 

نیمه شب هایت به رنگ آسمان و جبرئیل

پاک مدهوش قنوت ربّنایت می شود

 

چشم بر هم می زنم می بینمش بی خود ز خود

دل دخیل ریشه ی سبز عبایت می شود

 

من که جای خود ، هزاران مثل موسی کلیم

با همه والائیش آقا گدایت می شود

 

حب فرزندان زهرا و علی را هر که داشت

تو خودت گفتی که مشمول دعایت می شود

 

رحمه للعالمین ، ای مظهر لطف خدا

جان زهرا دست خالی رد مکن امشب مرا

 

وحید محمدی

 

*********************

 

اشعار ولادت حضرت رسول الله(ص)

 

ز شرق بادی اشراق با چه زیبایی

کسی برای ترنم بهانه آورده

 

دوباره حضرت روح الامین مدد فرمود

برای مستی تازه ترانه آورده

 

تقارن دو بهار و دو رحمت رحمان

هوای صبح دم شاعرانه آورده

 

به مژدگانی میلاد احمد و صادق

امین وحی دو دستی اعانه آورده

 

خدا نوشته که دارد ز سوی من برکات

 هر آن کسی که فرستد محمدی صلوات

 

طلوع کردن خورشید عشق و زیبایی

به یار گلرخ غنچه دهان مبارک باد

 

هوای تازه و صبح پر از نشاط آمد

غروب ظلمت جهل جهان مبارک باد

 

نسیم و سبزه و گل بوی یار آورده

دوباره شادی سرو چمان مبارک باد

 

خزان تمام شد و فصل بی قراری رفت

بهار رحم و عاطفه بر عاشقان مبارک باد

 

رها شده است ز بنده اسارت ظلمات

 هر آن کسی که فرستد محمدی صلوات

 

سپیده دم طربی خواست از همه ذرات

ستاره در دل تاریک شب قمر زایید

 

امین وحی به فوج ملائکه فرمود

تبر دهید که بنت وهب پسر زایید

 

به سر رسید دگر عصر جهل و گمراهی

برای شام دلالت سحر سحر زایید

 

دعای آمنه را مستجاب کرد خدا

برای خلق امان از قضا قدر زایید

 

اسیر حادثه هرگز نشد به وقت ممات

 هر آن کسی که فرستد محمدی صلوات

 

به نام باده به نام سبو به نام جنون

سلام ای سحر جاده ی اهورایی

 

به نام دیده به نام دل خراب شده

سلام می کنمت ساقی تماشایی

 

به نام عشق که از خاک پای تو جوشید

 شبی بیا به سرایم نگار رویایی

 

به نام غنچه ی لبهایت ای گل خلقت

بخند تا که ببینم شب شکوفایی

 

همیشه داشت بهمراه نغمه اش نفحات

هر آن کسی که فرستد محمدی صلوات

 

دوباره با قلم و دل نشسته ام یکجا

چه خوب میشود امشب غزل سرایی کرد

 

تبارک الله از این چشم دلفریب شما

که از ازل با من آشنایی کرد

 

اگرچه زشت و سیاه و بدم ولی یارا

چه خوب لطف لطیفت مرا هوایی کرد

 

میان کفر گرفتار مانده بودم تا

مرا نگاه رحیمانه ات خدایی کرد

 

گرفته حاجت خود را ز قاضی الحاجات

هر آن کسی که فرستد محمدی صلوات

 

از آسمان رحیمیت خدای ودود

تو آمدی که ترحم بقا بگیرد نه

 

کنار سفره ی اشک زنان بی دختر

تو آمدی که تبسم بها بگیرد نه

 

گمان کنم که فقط بزم بندگی خدا

ز سجده گاه و جبین شما بگیرد نه

 

تو آمدی که به پیوسته بعثتت آقا

علی فقط به دل خلق جا بگیرد نه

 

به وقت مرگ نگردد ملازم سکرات

 هر آن کسی که فرستد محمدی صلوات

 

عبور خسته ی یک آس و پاس یعنی من

و خوش قواره ترین جان لطف یعنی تو

 

صدای مضطرب التماس یعنی من

و استجابت آثارلطف یعنی تو

 

شکسته بال ترین مرغ عشق یعنی من

نسیم رحمت رحمان لطف یعنی تو

 

نگاه منتظر بی قرار یعنی من

لطیف بارش باران لطف یعنی تو

 

محبت تو برایش مضعف الحسنات

 هر آن کسی که فرستد محمدی صلوات

اشعار ولادت آقا رسول الله(ص)

اشعار ولادت آقا رسول الله(ص) - حمید رمی

 

قلم به دست گرفتم دوباره بنویسم

نهاد عشق شدم تا گزاره بنویسم

حروف شمسی خود با ستاره بنویسم

توان گرفته ام از یک عصاره بنویسم

 

عصاره ای که زمین و زمان به نامش بود

اگر غلط نکنم عرش، مست جامش بود

 

در آن زمان که بشر محو بت پرستی بود

تمام فرصتشان صرف عیش و مستی بود

بقای نسل به تدریج رو به پستی بود

بنای بتکده ها حُکم چیره دستی بود

 

یکی رسید که توحید، کوله بارش بود

"بگو خداست احد" این فقط شعارش بود

 

به گوش باش خداوندگار گمراهی

رسیده است سحر در پسِ شب واهی

وزیده است نسیم خوش سحرگاهی

به سوی چاه عدم تا ابد بشو راهی

 

خبر رسیده که موسی به نیل آمده است

بزن کنار دوباره خلیل آمده است

 

خدا به خلقت زیبای خود نمک پاشید

به خلق جاذبه ی روی عشق می نازید

خجالت از نَفَس سرد ماه می بارید

به پشت ابر تکامل روانه شد خورشید

 

خدا به چهره ی او دین راستین می گفت

به آفرینش خود، باز آفرین می گفت

 

به سردی نَفَس آدمی حرارت داد

زمینِ خشکِ هوسِ باز را طراوت داد

به ذات گمشده ی عاشقی کرامت داد

به مادّیّت این خاک، معنویّت داد

 

برای کسب شرابش زمین سبو می شد

جهان به یُمن قدم هاش زیر و رو می شد

 

دو دست آمنه امشب ستاره باران بود

به دور مهد نگاهش نگاه جانان بود

شکست خورده ی این روزگار، شیطان بود

و جبرییل ز عرش خدا رجزخوان بود :

 

دوباره بر همه حجّت، تمام خواهد شد

چرا که حضرت احمد، امام خواهد شد

 

حمید رمی

اشعار میلاد آقا رسول الله(ص) و امام جعفر صادق(ص)

اشعار میلاد آقا رسول الله(ص) و امام جعفر صادق(ص) - جواد پرچمی

 

میل باران، تب رطب داریم

صد و ده کوزه می به لب داریم

 

از گریبان پاره مان پیداست

از همه بیشتر طرب داریم

 

ما پیاله به دست مشهوریم

همه از میکده نسب داریم

 

از کرامات چشمهای کسی است

اگر ایمان به نام رب داریم

 

آنچنان والِهیم در خورشید

پنج وعده نماز شب داریم

 

ما عجم زاده ها به برکت عشق

رتبه بالاتر از عرب داریم

 

اگر از واجبات می پرسی

مست حب؛ فیض مستحب داریم

 

ما همه بنده و تو باب نجات

السلام ای حقیقت صلوات

 

زیر پایت بهار ریخته است

دانه دانه انار ریخته است

 

پای مژگان چشم مشکینت

شصت و سه آبشار ریخته است

 

بهر قربانی قدمهایت

چند ایل و تبار ریخته است

 

طاق کسری که ریخته پای

طاق ابروی یار ریخته است

 

پای اسم غلام های شما

چقدر اعتبار ریخته است

 

آمدی و به پای آمدنت

سالها انتظار ریخته است

 

حضرت مصطفی سلام آقا

خاتم الانبیا سلام آقا

 

روح دنبال تن، بلند شده

جگر سرخ من بلند شده

 

در تکاپوی دیدن رویت

صد اویس قَرَن بلند شده

 

آتش عشقت آمد و زرتشت

ز آتش افروختن بلند شده

 

کعبه دور سر تو می چرخد

آخرین بت شکن بلند شده

 

منجیِ دختران زنده به گور

حامی شأن زن بلند شده

 

نه فقط فاطمه که از صُلب

تو حسین و حسن بلند شده

 

ای سراسر ظهور ذات الله

أشهدُ أنَّکَ رسول الله

 

آمدی تا پیمبرت سازند

شب معراج سرورت سازند

 

زیر پای تو قدسیان بهشت

اولِ عرش، منبرت سازند

 

از میان فرشتگان باید

جبرئیلی کبوترت سازند

 

صد هزاران چو هاجر و مریم

خاک درگاه مادرت سازند

 

کاسه کاسه شراب کوثر را

هدیه بر عشق همسرت سازند

 

فاطمه نور بود و گفت خدا

در سپاس از تو دخترت سازند

 

تو حبیب خدایی و باید

جانشینی چو حیدرت سازند

 

هر چه گفتی تو با علی گفتی

شصت و سه سال یا علی گفتی

 

امام صادق(ع) :

 

من همان باده نوش جام توام

بلبل مست روی بام توام

 

بی نگاهت غزل نمی خوانم

شاعر فیض مستدام توام

 

ششمین آینه سلام آقا

آرزومند یک سلام توام

 

به پر زخمی ام نگاه کنید

آه؛ محتاج التیام توام

 

باز همسفره باش با سائل

دوستدار همین مرام توام

 

مست قال الامام صادق من

من مسلمان شده به نام توام

 

روی قبرم سپرده ام آقا

بنویسند من غلام توام

 

من غلام محبت یارم

به خم گیسویت گرفتارم

 

می نویسم فقط حقایق را

ماجرای عروج عاشق را

 

با تو فهمیده ام مفهوم و

معنی آیه های ناطق را

 

می شود دید در نگاه شما

عکس زیبای وجه خالق را

 

معنی یا بصیر در بَصَرت

با بصیرت کنی هر عاشق را

 

با بیانات روشن و نابت

تو شکستی صف منافق را

 

ما به عالم نمی دهیم هرگز

تار موی امام صادق را

 

السلام ای رئیس مذهب ما

ای دمادم ترانه ی لب ما

 

دلمان را تو حیدری کردی

مست انوار کوثری کردی

 

در لباس امامت ای آقا

به خدا که پیمبری کردی

 

با احادیث و گفته های خودت

تو عجب فتح خیبری کردی

 

زنده کردی تو علم را تا حشر

بسکه شاگرد پروری کردی

 

ما کجا؟! مهر مادرت زهرا

دل ما را تو مادری کردی

 

مهرتان را به سینه دارم من

آرزوی مدینه دارم من

 

کاش ما را دعا کنی آقا

خرج این روضه ها کنی آقا

 

چشم های مرا به پای حسین

نذر خیرالنّسا کنی آقا

 

بانی روضه های عاشورا

کاش روضه به پا کنی آقا

 

کاش ما را شبی به خرج خودت

راهیِ کربلا کنی آقا

 

یاد جدّ غریب خویش کنی

یاد آن سرجدا کنی آقا

 

روضه ی زینبیه می خواهیم

روزیِ فاطمیه می خواهیم

 

محمد جواد پرچمی

برگرفته از وبلاگ امام رئوف

اشعار شهادت حضرت امام حسن عسگری(ع)

اشعار شهادت حضرت امام حسن عسگری(ع) - مسعود اصلانی

 

شب تاریک هوای سحرش را می خواست

شهر انگار خسوف قمرش را می خواست

 

گوشه حجره کسی چشم به راه افتاده

حسن دوم زهرا پسرش را می خواست

 

حضرت عسگری از درد خود می پیچد

زهر از سینه ی آقا جگرش را می خواست

 

آسمانی ست امامی که زمین گیر شده

آسمان جلوه ای ازبال و پرش را می خواست

 

شعله زهر که بدجور زمین گیرش کرد

به خدا که نفس مختصرش را می خواست

 

لحظه آخر خود ، روضه عاشورا خواند

منبر خاک غم چشم ترش را می خواست

 

ته گودال کسی روی زمین افتاده

خنجر شمر گمانم که سرش را می خواست

 

دختری دید که بالای سرش نامردی

آمده بود و نگین پدرش را می خواست

 

جان به تن داشت که پیراهن او را بردند

شب غربت به گمانم سحرش را می خواست

 

مسعود اصلانی

 

*********************

 

اشعار شهادت حضرت امام حسن عسگری(ع) - وحید محمدی

 

مادرت نیست ولیکن پسرت هست هنوز

جای شکر است که مهدی به سرت هست هنوز

 

نفست تنگ شده کنج قفس افتادی

باز خوب است که این بال و پرت هست هنوز

 

با حضور پسر مثل گلت آقا جان

مرهمی بر جگر پر شررت هست هنوز

 

گرچه جان دادنتان سخت شده امّا باز

خوب شد کاسه ی آبی به برت هست هنوز

 

زود باشد پسرت داغ یتیمی بیند

وقت تا وقت عروج و سفرت هست هنوز

 

لب تو خشک و دو چشمان تو تر آقا جان

گوییا ظهر عطش در نظرت هست هنوز

 

ای کریمی که فقیران همه مهمان تو اند

دست خالی گدایان به درت هست هنوز

 

وحید محمدی

 

********************

 

اشعار شهادت حضرت امام حسن عسگری(ع) - جواد پرچمی

 

تو ضعف می کنی پسرت گریه می کند

مهدی رسیده و به برت گریه می کند

خاکی شده است موی سرت ؛ گریه می کند

این ظرف آب بر جگرت گریه می کند

 

بر روی دامن پسرت دست و پا مزن

اینگونه چنگ بر روی این خاک ها مزن

 

آقا سلام بر تو و دریای تشنه ات

این کاسه می خورد روی لب های تشنه ات

یاد حسین می دمد از نای تشنه ات

دادی سلام بر لب بابای تشنه ات

 

خونابه گرچه از دهنت ریخته شده

آلاله روی پیرهنت ریخته شده

 

شکرخدا که لعل لبت خیزران نخورد

شکرخدا که روی گلویت سنان نخورد

چکمه به روی پیکر تو بی امان نخورد

سر نیزه ای نیامد و روی دهان نخورد

 

شکرخدا که تو کفنی داشتی حسن

بر جسم خویش پیرهنی داشتی حسن

 

جواد پرچمی

اشعار شهادت حضرت امام حسن عسکری(ع)

اشعار شهادت حضرت امام حسن عسکری(ع) - قاسم نعمتی

 

سامرا ، باز با صفا شده ای

درحریمت برو بیا داری

اربعین پا به پایِ کرببلا

زائر و دسته ی عزا،داری

**

باز هم گنبدِ طلائی تو

مثلِ مشهد ز دور معلوم است

همه دانند زیرِ این گنبد

مدفن دو امام معصوم است

**

معرفت حکم میکند اینجا

وقتِ گریه به رسمِ جود و کرم

همه یادی کنیم این شبها

از تمام مدافعانِ حرم

**

تا ابد یادمان نخواهد رفت

راهِ ما در مسیرِعاشوراست

در کنارِ دعایِ صاحبمان

امنیت زیرِ سایه شهداست

**

همه دلخوشیِ ما این است

لااقل یک حسن حرم دارد

صبح و ظهر و غروب سفره بپاست

بسکه صاحب حرم ، کرم دارد

**

اهلِ بیت رسول این ایام

به غم وغصه ها اسیر شدند

راستی بین بچه هایِ علی

این حسن ها چه زود پیر شدند

**

چشم خود باز کرد و باگریه

پسر خویش را نگاهی کرد

دست انداخت دورِ گردنِ او

لب او را رویِ لبش آورد

**

زیر لب گفت : الوداع پسرم

بعداز این موسم جدائی هاست

این بیابان نشینی ماها

همه اش ارث مادرت زهراست

**

بعد از آنکه زدند مادر را

جایِ او کنجِ بیت الاحزان شد

شادی از خانواده ما رفت

بیت الاحزان شبی که ویران شد

**

عصمت الله پشت در افتاد

پایِ دشمن به خانه اش واشد

آنقدر با قلاف کوبیدند

استخوانهایِ بازویش تا شد

**

محسنِ بی گناه را کشتند

دادِ زصدیقه را در آوردند

فضه و جد ما به پشتِ در

جسم ششماهه دفن میکردند

**

تشنه قدری آب بودم من

لب عطشانِ من تکان می خورد

کی به پیش نگاهت ای بابا

لب من چوبِ خیزران می خورد

**

عمه ات هست و مادرت هم هست

نه میانِ نگاههای حرام

وای از ماجرایِ بزم شراب

وای از ازدحام شهرِ شام

**

آستینها حجاب سر میشد

بین آن گیر و دار در بازار

چه کسی دیده است دعوایِ

زن و یک نیزه دار در بازار

 

قاسم نعمتی

اشعار شهادت امام حسن عسگری(ع)

اشعار شهادت امام حسن عسگری(ع) – حسن لطفی

 

آنکه بر محضر شما نرسد

مطمئنا که تا خدا نرسد

 

بهتر است اینکه زیر خاک رود

آن سری که به سامرا نرسد

 

عطرِ سرداب را نفهمیده

آنکه بر "سُرَّ مَن رَا ...نرسد

 

چشم بر خاکِ آن اگر بکشیم

آسمان هم به گَردِ ما نرسد

 

سامرا رفته‌ها به من گفتند

هیچ جایی به کربلا نرسد

 

از کفن کردنی دوباره بخوان

تا که روضه به بوریا نرسد

 

با حسینیم با حسن هستیم

ما گدای دو یاحسن هستیم

 

نام ما را که از قدیم نوشت

از گدایانِ این حریم نوشت

 

تا خدا حال و روز ما را دید

بعدِ نام حسن کریم نوشت

 

تاکه پیشِ تو درد دل کردیم

نام ما را خدا کلیم نوشت

 

دلِ ما را اسیر کرد آنکه

بال جبریل را گلیم نوشت

 

رفته بودیم مشهد و آقا

بازهم روزیِ عظیم نوشت

 

سامرا واجبیم ، امام رضا

نه کبوتر که یا کریم نوشت

 

با حسینیم با حسن هستیم

ما گدای دو یاحسن هستیم

 

این طرف صحن صاحب کرم است

آن طرف یک غریب بی حرم است

 

این طرف هرچه هست زائر هست

آن طرف بی چراغ بی علم است

 

این طرف احترام می‌بینی

آن طرف ناسزا که دَم‌به‌دم است

 

سامرا شد خراب فهمیدم

چقدر روضه‌ها شبیه هم است

 

مادری اند هر دوتا آقا

موسپید است هرکه غرقِ غم است

 

پیش‌هر دو به گریه می‌شنوی

روضه‌ی پهلویی که محترم است

 

با حسینیم با حسن هستیم

ما گدایِ دو یاحسن هستیم

 

کاش پلکت کمی تکان بخورد

به زمین ورنه آسمان بخورد

 

پسرت آمده است تا جگرت

زخم کمتر از این و آن بخورد

 

ظرفِ آبی به دستهایش تا

پدر آبی نفس زنان بخورد

 

می‌خورد ظرف هِی به دندانت

چه کند آب نیمه جان بخورد

 

خوب شد کودکت ندیده لبت

ضربه از چوبِ خیزران بخورد

 

روی پیشانی‌ات فقط چین است

آه اگر سنگ بی امان بخورد

**

عمه مانده است زیر هر ضربه

که مبادا به دختران بخورد

 

دختران تشنه‌اند و با خنده

لقمه‌ی خویش را سنان بخورد

 

با حسینیم با حسن هستیم

ما گدای دو یاحسن هستیم

 

حسن لطفی

 

*********************

 

اشعار شهادت امام حسن عسگری(ع) – حبیب نیازی

 

چون یاکریمِ خسته و  بی بال و پَر شده

این آهِ  مُختصر شده اش ، مُحتضر شده!

 

برگشته رنگ و روش ، تنش تیر میکشد...

یعنی که زهر بر بدنش کارگر شده

 

از فرطِ درد تا زمین خورد لب فِشُرد

این ضعفِ چیره بر بدنش دردسر شده

 

یک دست زد به پهلو و یک دست روی‌ خاک

آقا چه ارثِ  مادری اش بیشتر شده

 

دارد به روی مادرِ خود فکر میکند

این دوّمین حسن نفسش شعله ور شده

 

دریا  میانِ چشم ترش پا گرفته بود

آری دوباره روضه ی زهرا گرفته بود

 

خوب است آمده پسرش تا امان دهد

تا  که  ادب به ساحتِ بابا نشان دهد

 

با ظرفِ آب آمده ، بی تاب آمده ...

از راه آمده ، نکند  تشنه جان دهد

 

او نذر کرده  لحظه ی این دست و پا زدن

تا یک گریز یاد دلِ روضه خوان دهد

 

ظرفی که خورد بر لب و دندان این امام

شاید به چشمِ ما خبرِ خیزران دهد

 

روی لبش ، فقط لبه ی این قَدَح نشست

یعنی نشد که نیزه  دهان را تکان دهد

 

با چشمِ گود رفته به گودال میرود

با یادِ عمه زینبش از حال میرود

 

حبیب نیازی

برگرفته از کانال @yas_va_yasin

 

*********************

 

اشعار شهادت امام حسن عسگری(ع) – حسن کردی

 

زهر جانکاه به جان جگرش افتاده

لرزه بر پیکره ی بال و پرش اقتاده

 

عطش از سوختگی لب او می بارد

شدت زهر به لبها اثرش افتاده

 

چشم او آمدنی را به تماشا مانده

با دلی تنگ به یاد پسرش افتاده

 

درِ سرداب که وا شد دل او ریخت بهم

یاد یک خانه ای و میخ درش افتاده

 

لحظه ی آخر او روضه شد و سخت گریست

داغ مادر به دل شعله ورش افتاده

 

یاس در اآتش و یک شهر تماشا میکرد

در به روی بدن محتضرش افتاده

 

محسن و مادر و دیوار و لهیب هیزم

روضه در روضه همه در نظرش افتاده

 

گفت آهسته به گوش پسرش...مادرمان

رد یک پنجه به چشمان ترش افتاده

 

حسن کردی

 

*********************

 

اشعار شهادت امام حسن عسگری(ع) – حبیب نیازی

 

جانا مرا به قیمتِ  جانم قبول کن

تا پشتِ در  غریب  نمانم  قبول کن

 

گریه تمامِ آبرویم پیشِ فاطمه ست

بی  آبرو  نخواه بمانم قبول کن

 

من روی ناله از غمِ تو کرده ام حساب...

پیشِ خدا اگر نگرانم قبول کن

 

یک عُمر نازِ چشمِ تو را میکشم دمی...

سمتِ  نگاهِ خود بکشانم  قبول کن

 

نامم گدا نشانیِ من ، روضه الحسین

یعنی بِه عشقِ نام و نشانم  قبول کن

 

گیرم بهشت قسمتِ  من شد چه فایده

یک بار سامرا برسانم قبول کن

 

خیلی دلم برای یتیمت گرفته است

حقِ دلِ امامِ زمانم قبول کن

 

کارِ غلامیِ پسرت را به من بده

من قول میدهم بتوانم قبول کن

 

یک امشب است روضه ات ای سیدِ غریب

گرچه نشد درست بخوانم قبول کن

 

دندانِ تو چرا زِ  قَدَح ضربه میخورد

حقِ من است اینکه بدانم قبول کن

 

اینقدر یادِ  نیزه و سر ، سر تکان مده

مهدی رسیده است دگر تشنه جان مده

 

حبیب نیازی

برگرفته از کانال @yas_va_yasin

 

*********************

 

اشعار شهادت امام حسن عسگری(ع) – سید پوریا هاشمی

 

روزگارتو به غیر از درد غربت  نیست که

روزگار من به غیر از آه حسرت نیست که

 

از تو گفتن کار اشک چشم باشد بهتر است

گریه وقتی هست دیگرجای صحبت نیست که

 

راه را بستند دیگر زائرت کمتر شده

شان تو آقای من این صحن خلوت نیست که.

 

کاش اسمم بود جزو کارگرهای حرم

کاش میمردم برای تو لیاقت نیست که.

 

 دیر هم اینجا بیایم زود راهم میدهی

برسر خوان کریمان حرف نوبت نیست که

 

هم نجف هم کاظمین و کربلا رفتم ولی

تا نرفتم سامرا اینها زیارت نیست که

 

سامرا حتی اگر ویرانه باشد جنت است

زرق و برق ظاهری معیار جنت نیست که

 

با دلم هرجای صحن تو بخواهم میروم

در مسیر عاشقی بعد مسافت نیست که

 

سید پوریا هاشمی

 

*********************

 

اشعار شهادت امام حسن عسگری(ع) – محمد جواد شیرازی

 

وقتی امام عصر ما امشب عزادار است

برپایی این روضه ها واجب ترین کار است

 

پیراهن و شال عزا مولا به تن دارد

امشب تمام عرش با آقا عزادار است

 

بی جرم و تقصیری به زندان شد امامِ ما

یوسف به زندانی شدن آیا سزاوار است؟

 

زندان برای عاشقان خلوتگه خوبی است

هر روز، روزه... هر شبش دیدارِ دلدار است

 

ای کاش قدری معتصم شرم و حیا می کرد

اصلا که گفته او ز آقا دست بردار است؟

 

با زهرِ کاری، عاقبت زهر خودش را ریخت

این روضه ی زهر و جگر الحق که دشوار است

 

از ترسِ رسواییِ خود از این جنایت ها

در هر کجا پشت سرش گفتند: "بیمار است..."

 

مردی که هر شب تا سحر غرق عبادت بود

این چند روزه تا سحر از درد، بیدار است

 

رنگش دگرگون می شود هر بار از دردش...

...پهلو به پهلو می کند، هرچند ناچار است

 

در این دم آخر شنیدم کعبه هم می گفت:

بیچاره من که قسمتم هجرانِ از یار است

 

در سامرا بوی مدینه می رسد انگار

آقا به یاد محسن و خونِ به دیوار است

 

در بسترش هر شب سؤال از مادرش می کرد

مادر چرا پس بسترت اینقدر گلدار است؟

 

در جست و جوی علت آن سینه ی مجروح...

...حالا شده خیره به در، در فکر مسمار است

 

میخواست تا یک جرعه ی آبی بنوشد که

افتاد از دستش قَدح، از بس که تب دار است

 

این جا پسر سیراب کرد آخر امامش را

در کربلا شرمندگی سهم علمدار است

 

سر منشأ هر روضه ای از روضه ی زهراست

گرچه مصیبت در دل تاریخ بسیار است

 

محمد جواد شیرازی

 

*********************

 

اشعار شهادت امام حسن عسگری(ع) – محمد جواد شیرازی

 

سخت محتاجم به خلوتگاهِ طور سامرا

قلب تاریکم شده محتاج نور سامرا

 

می شود دل، گیرِ این منزل اگر عاشق شود

با دو لقمه نانِ حضرت، از تنور سامرا

 

سهم دوری را دل دیوانه بر هم می زند

با سلامی بر امامان صبور سامرا

 

با وجود این کریمان هرچه تحریمش کنند

جای حیرت نیست می چرخد امور سامرا

 

پست را آقا و کوچک را عزیزش می کنند

پادشاهی را ببین در چشم مور سامرا

 

شکر حق که دور تا دور حرم ساکن شدند

شیعیان عاشق و جِیْشِ غیور سامرا

 

تا خود بحر النجف هم می رسد این بوی خوش

عطر لیموی حرم از راه دور سامرا

 

لالم از توصیف این لذت، چشیدن لازم است

خواندن یک جامعه دورِ قبور سامرا

 

غالبا هر کس حرم رفته روایت کرده از

نیمه شب های غریب و سوت و کور سامرا

 

با وجود این ضریح سبز چوبی می رسد

بوی مادر از حریم جمع و جور سامرا

 

عاقبت این شهر را مهدی گلستان می کند

می رسد یک روز هم روز سرور سامرا

 

محمد جواد شیرازی

 

*********************

 

اشعار شهادت امام حسن عسگری(ع) – محمد جواد شیرازی

 

آن کعبه ای که صاحب کعبه دچارش شد

قسمت نشد حاجی شود، حق بی قرارش شد

 

یک روز بین شیرها الله اکبر گفت

شیر درنده محو او گشت و دچارش شد

 

اسب چموشی را لگام انداخت...نازش کرد...

آن اسب رامش شد، سپس آقا سوارش شد

 

وقتی سه سال آقای ما در بین زندان بود

یعنی سه سالِ سخت، غربت... یارِ غارش شد

 

در روزها، در کنج زندان روزه داری کرد

شب ها مناجات و نماز و گریه کارش شد

 

گرچه دل تاریک و سنگی داشت زندان بان

آقا دعایش کرد تا تقوا نثارش شد

 

تا معتمد فهمید با زندان حریفش نیست

با جام زهری سویش آمد... سفره دارش شد

 

مسموم شد آقا، میان حجره اش افتاد

بر خاک چنگی می زد و دلتنگ یارش شد

 

از تشنگی آبی طلب کرد از غلام اما

مانع ز نوشیدن دو دست رعشه دارش شد

 

شکر خدا فرزندش آمد این دم آخر

دیدار رویش روزی چشمان تارش شد

 

این جا امام عسگری در بین این حجره...

... فرزندش آمد در کنارش غم گسارش شد

 

در کربلا اما همین که جد او افتاد

قاتل به روی سینه، یارِ احتضارش شد

 

رحمی به کهنه جامه اش حتی نکردند و...

...دست کسی غارتگر آن یادگارش شد

 

سالار زینب را میان خون رها کردند

گرمای سوزانِ بیابان سایه سارش شد

 

زینب اسیری رفت و جای یک کفن آخر...

...تکه حصیری بر تن شاه و نگارش شد

 

محمد جواد شیرازی

 

*********************

 

اشعار شهادت امام حسن عسگری(ع) –  حبیب نیازی

 

پیراهنِ مشکیِ ما ، آقا یتیمی

سوزِ صدای گریه های ما یتیمی

 

زهر و جگر ، یک پیکرِ آتش گرفته

تشنگیِ لبهای بابا  ، با یتیمی

 

دیگر  نمانده  هیچ چیزی تا غریبی

یک دو نفس در سینه مانده تا یتیمی

 

طاقت بیاور گرچه میدانم که سخت است

بعد از من ای ، تنهای  فرداها  یتیمی

 

ما بچه های فاطمه  هر روز  یادِ...

هر روضه ای جان میدهیم اما یتیمی...

 

بعد از پیمبر یک مدینه کوچه ای تنگ

هیزم ؛ فشارِ در و  مادر با یتیمی

 

بازو و روی خونی و مسمار و سینه

ضربه  به  پهلو ، کُشت محسن را یتیمی

 

با روضه ی مادر دلم تا کربلا رفت

زهرا سه ساله ، خیمه ها غوغا  یتیمی

 

بی گوشواره گوشِ پاره زجر و سیلی

بالای نیزه  سر ؛ سرِ  بابا یتیمی

 

ماییم  و دردِ بی مداوایی که داریم

تنها شدیم و نیست آقایی که داریم...

 

حبیب نیازی

اشعار شهادت حضرت امام رضا(ع)

اشعار شهادت حضرت امام رضا(ع) - حسن لطفی

 

ناله اي بر لبم از فرط تقلا مانده

سوختم از عطش و چشم به در وامانده

 

باز دلتنگ جوادم كه در اين شهر غريب

به دلم حسرت يك گفتن بابا مانده

 

دست و پا مي زنم از بس جگرم مي سوزد

به لب سوخته ام روضه ي زهرا مانده

 

جان به لب مي شوم و كرب و بلا مي بينم

كه لب كودكي از فرط عطش وا مانده

 

مادرش چشم براه است كه آبش بدهند

ولي از حرمله آنجا به تماشا مانده

 

شعله ورمي شوم از زهر و حرم مي بينم

كه در آتش دو سه تا دختر نو پا مانده

 

دختري مي دود و دامن او مي سوزد

رد يك پنجه به رخسار مهش جا مانده

 

اين طرف غارت و سيلي و نگاه بي شرم

آن طرف بر سر نيزه سر سقا مانده

 

حسن لطفی

 

**********************

 

اشعار شهادت حضرت امام رضا(ع)

 

ای که اعضای تو از زهر جفا می لرزد

با زمین خوردن تو ارض خدا می لرزد

 

بارها پا شدی و باز به خاک افتادی

با زمین خوردن تو عرش خدامی لرزد

 

به خدا ناله تو کی به مدینه برسد

خواهرت تا شنود آه تو را می لرزد

 

پسرت آمده و روی تو را می بوسد

لحن غمبار جواد ابن رضا می لرزد

 

 جگرت سوزد و رویت به کبودی بزند

پلک چشمان تو اینگونه چرا می لرزد

 

به روی خاک ولی سینه تو سنگین نیست

تا رسد روضه به صحن تو صدا می لرزد

 

بی حیا، چکمه به پا، تیغ به دست آمده است

چه شنیده است به گودال چرا می لرزد

 

این جگر گوشه زهراست که بی یار شده

وسط این همه سرنیزه گرفتار شده

 

برگرفته از وبسایت دوستداران حاج منصور

 

**********************

 

اشعار شهادت حضرت امام رضا(ع) – وحید قاسمی

 

مانند مادرت شده ای قد خمیده ای

آقا چرا عبا به سر خود کشیده ای

 

 با درد کهنه ای به نظر راه می روی

 مانند مادرت چقدر راه می روی

 

 خونِ جگر به سینه به اجبار می دهی

 راهی نرفته! تکیه به دیوار می دهی

 

داغ غریبی تو، نمک بر جگر زند

 خواهر نداشتی که برایت به سر زند

 

 این جا مدینه نیست، چرا دل خوری شما

 در کوچه های طوس زمین می خوری چرا

 

 با «یاعلی» به زانوی خسته توان بده

 خاک لباس های خودت را تکان بده

 

 مقداری از عبای شما پاره شد، ولی...

 نیزه نزد کسی به تو از کینه ی علی

 

 این جا کسی به پیرهن تو نظر نداشت

 فکر و خیال گندم ری را به سر نداشت

 

وحید قاسمی

برگرفته از وبلاگ حسینیه

 

**********************

 

اشعار شهادت حضرت امام رضا(ع) – محمد فردوسی

 

زهر جفا نیلی نموده پیکر من

یعنی رسیده لحظه های آخر من

 

در بین حجره بر خودم می پیچم از درد

این چه بلایی بود آمد بر سر من

 

چشمم نمی بیند،زمین خوردم دوباره

این ضعف بسیارم شده درد سر من

 

درد کمر آخر امانم را بریده

تازه شبیه تو شدم ای مادر من

 

از روضه های تازیانه، میخ، سیلی

آتش زبانه می کشد از باور من

 

با هر نفس خون جگر می ریزد از لب

آلاله می بارد کنار بستر من

 

شکر خدا این جا نبوده تا ببیند

این صحنه ی جان کندنم را خواهر من

 

تصویری از گودال و تلّ زینبیه

افتاده بین قاب چشمان تر من

 

محمد فردوسی

 

**********************

 

اشعار شهادت حضرت امام رضا(ع) – مسعود اصلانی

 

آسمان زیر پرت بود زمین افتادی

یک عبا روی سرت بود زمین افتادی

 

نه صدای تو به گوش کسی آن روز رسید

نه کسی دور و برت بود زمین افتادی

 

صورتت خاکی و دستار و عبایت خاکی

مادرت در نظرت بود زمین افتادی

 

زهر از جان تو آقا جگرت را می خواست

آتشی بر جگرت بود زمین افتادی

 

ناله می کرد جوادت به سرش می زد آه

اشک در چشم ترت بود زمین افتادی

 

مثل یک مار گزیده به خودت پیچیدی

خوب شد که پسرت بود زمین افتادی

 

ولی افسوس به میدان دل خون برد حسین

نیزه از پشت زدند و به زمین خورد حسین

 

مسعود اصلانی

 

**********************

 

اشعار شهادت حضرت امام رضا(ع) – علی اکبر لطیفیان

 

انگور سرخى سبز کرده دست و پایت را

تغییر داده حالت حال و هوایت را

 

اى خاکِ عالم بر سرم حالا که مى‏آیى

از چه کشیدى بر سر و رویت عبایت را؟

 

تو سعى خود را مى‏کنى و باز مى‏افتى

این زهر خیلى ناتوان کرده است پایت را

 

وقت زمین خوردن صدا در کوچه مى‏پیچد

آرى شنیدند آسمانى‏ها صدایت را

 

وقتى لبت خشکید و چشمت ناتوان‏تر شد

در حجره‏ى در بسته دیدى کربلایت را

 

در حجره‏اى افتاده‏اى و تشنگى دارى

تو کربلاى دیگر در حال تکرارى

 

قسمت نشد خواهر کنار پیکرت باشد

بد شد، نشد امروز بالاى سرت باشد

 

بد جور دارى روى خاک از درد مى‏پیچى

اى واى اگر امروز روز آخَرت باشد

 

حیف از سر تو نیست روى خاک افتاده؟

باید سرت الآن به دست خواهرت باشد

 

حالا غریبى را ببین دنبال تابوتت

دختر ندارى لااقل دربدرت باشد

 

وقتى شروع روضه‏هاى ما بیان توست

خوب است پایانش بیان دیگرت باشد

 

یابن شبیب آیا شهید بى کفن دیدى؟

در لابلاى نیزه، پاره‏پاره تن دیدى

 

علی اکبر لطیفیان

 

**********************

 

اشعار شهادت حضرت امام رضا(ع) محمد سهرابی

 

انگور می دهند که قربانی ات کنند

لازم نکرده دعوت مهمانی ات کنند

 

صدها رواق در جگرت زهر باز کرد

می خواستند آینه بندانی ات کنند

 

هر شب تو بر غریبی خود گریه می کنی

مردم اگر چه سجده ی سلطانی ات کنند

 

تو نو به نو برای خودت گریه می کنی

در صحن کهنه گر چه چراغانی ات کنند

 

وقتی خدا غریبی ما را نگاه کرد

فرمود تا حسین خراسانی ات کنند

 

زن های طوس مثل زنان بنی اسد

جمعند تا عزای پریشانی ات کنند

 

معصومه را به همرهی خود کشانده ای

تا قبله گاه زینب ایرانی ات کنند

 

محمد سهرابی

 

**********************

 

اشعار شهادت حضرت امام رضا(ع) – علی اکبر لطیفیان

 

نیلی ترین رنگ ها بر پیکرش بود

معلوم بود امروز روز آخرش بود

 

معلوم بود آقای ما را زهر دادند

وقتی که می آمد عبایش بر سرش بود

 

دستی به پهلوی پر از درد خویش داشت

بر شانه دیوار دست دیگرش بود

 

دختر ندارد تا که دستش را بگیرد

پس لااقل ای کاش آنجا خواهرش بود

 

پا شد خودش را جمع کرد اما زمین خورد

این ضعف خیلی مایه درد سرش بود

 

اصلاً زمین خوردن برای او طبیعی است

از بس که دنبال صدای مادرش بود

 

در حجره بی فرش خود افتاده بود و

تصویری از گودال در چشم ترش بود

 

می گفت یا جدا "چرا خاکت نکردند "

حتی "کفن بر جسم صد چاکت نکردند "

 

علی اکبر لطیفیان

برگرفته از وبلاگ نود و پنج روز باران

 

**********************

 

اشعار شهادت حضرت امام رضا(ع) – علی اکبر لطیفیان

 

هر چند ناتوان شدی اما ز پا نیفت

ای هشتمین عزیز ،عزیز خدا نیفت

 

میترسم آنکه در بریزد به پهلویت

باشد ز پا بیفت ولی بی هوا نیفت

 

کوچه به آل فاطمه خیری نداشته

دیوار را بگیر و در این کوچه ها نیفت

 

مردم میان شهر تماشات میکنند

این بار را به خاطر زهرا بیا نیفت

 

دامان هیچ کس به سرت سر نمی زند

حالا که نیست خواهر تو پس زپا نیفت

 

تکه حصیر خویش از این حجره جمع کن

اما به یاد نیمه شب بوریا نیفت

 

ای وای اگر به کرببلا بوریا نبود

راهی برای دفن شه کربلا نبود

 

 علی اکبر لطیفیان

 

**********************

 

اشعار شهادت حضرت امام رضا(ع) – وحید محمدی

 

امشب کران درد دلم بی کران شده

باران ابرهای غمم بی امان شده

 

باز این دل از غریبیتان حرف می زند

از غربتی که همدم آن یک جوان شده

 

هم پای ناله های پر از سوز آخرت

درّ گران ز چشم جوانت روان شده

 

از بس که گریه کرده صدایش گرفته است

از پا نشسته، خسته شده، نا توان شده

 

رنگ از رخت پریده ، عرق کرده ای چرا ؟

آقا مگر که موقع پروازتان شده ؟

 

اینجا زمین کنار زمان گریه می کند

گویا دوباره مادرتان روضه خوان شده

 

از لا به لای مقتل در خون نشسته ات

یک بیت روضه زمزمه ی عرشیان شده

 

یک کربلا و یک تن بی سر کنار قبر

یک بوریا کفن به تن آسمان شده

 

وحید محمدی

اشعار شهادت حضرت امام رضا(ع)

اشعار شهادت حضرت امام رضا(ع) - حبیب باقر زاده

 

آقایمان آمد عبا روی سرش بود

رنگ کبودی برتمام پیکرش بود

 

درکوچه یاد ماجرای کوچه افتاد

یافاطمه یافاطمه ذکرلبش بود

 

دستی به پهلو دست دیگر روی دیوار

پهلو گرفتن یادگار مادرش بود

 

او در میان حجره‌ای دربسته اما

صدها فرشته در کنار بسترش بود

 

او دست و پا می‌زد ولی با کام عطشان

گویا که دیگر لحظه‌های آخرش بود

 

اما تمام فکر و ذهنش کربلا بود

یادغریبی‌های جد بی سرش بود

 

مردم گریز کربلایم اینچنین است

آمد جواد و لحظه ی آخربرش بود

 

اما به دشت کربلا جور دگر شد

اربابمان بالای نعش اکبرش بود

 

بایدجوانان بنی هاشم بیایند

تا این بدن را بر در خیمه رسانند

 

حبیب باقرزاده

برگرفته از وبلاگ حدیث اشک

 

********************

 

اشعار شهادت حضرت امام رضا(ع) - قاسم صرافان

 

لب خشک و داغی که در سینه دارم

سبب شد که گودال یادم بیاید

اباصلت! آبی بزن کوچه‌ها را

قرار است امشب جوادم بیاید

 **

قرار است امشب شود طوس، مشهد

شود قبله‌گاه غریبان مزارم

اگر چه غریبی شبیه حسینم

ولی خواهری نیست اینجا کنارم

**

به دعبل بگو شعر کامل شد اینجا

«و قبرٍ بطوس»ی که خواندم برایش

بگو این نفس‌های آخر هم اشکم

روان است از بیت کرب و بلایش

**

از آن زهر بی‌رحم پیچیده‌ام من

به خود مثل زهرای پشت در از درد

شفا بخش هر دردم از بس که خواندم

در آن لحظه‌ها روضه‌ی مادر از درد

 **

بلا نیست جز عافیت عاشقان را

تسلای دردم نگاه طبیب است

من آن ناخدایم که غرق خدایم

«رضا»یم، رضایم رضای حبیب است

 **

 شرابش کنم بس که مست خدایم

 اگر زهر در این انار است و انگور

کند هر که هر جا هوای ضریحم

 دلش را در آغوش می‌گیرم از دور

 **

شدم آسمان، پر کشد تا کبوتر

 شدم دشت، تا آهو آزاد باشد

شدم آب، تا غصه‌ها را بشویم

میان حرم زائرم شاد باشد

 **

اباصلت آبی بزن کوچه‌ها را

به یادِ سواری که با ذوالفقارش

بیاید سحر تا بگردند دورش

خراسان و یاران چشم انتظارش

 

قاسم صرافان

اشعار شهادت حضرت امام رضا(ع)

اشعار شهادت حضرت امام رضا(ع) – حسن لطفی

 

ز درد بال و پری زد ولی پرش افتاد

 میان کوچه عبای مطهرش اُفتاد

 

دوباره کوچه ی باریک و سنگهای زمین

مواظب است نیافتد که آخرش افتاد

 

نهاده است به دیوار شانه هایش را

اگر چه تکیه زده باز پیکرش افتاد

 

بلند شد به سر زانویش،زمین نخورد

چه کرده زَهر که اینبار با سرش افتاد

 

نشد صدا بزند یک نفس جوادش را

که کار او به نفسهای آخرش افتاد

 

رسید یک طرف حجره و زمین غلطید

درست مادر او سمت دیگرش افتاد

 

نبود طشت به پیشش ولی یقین دارم

که تکه های جگر در برابرش افتاد

 

گریست دامنش از پاره ی جگر پر شد

 که یاد خاطره ی گریه آورش افتاد

 

تمام حجره پر از روضه های محسن بود

همینکه خانه پر از شعله شد درش افتاد

 

شکسته شد در و یک ضربه میخ را هول داد

همینکه محسنش افتاد مادرش افتاد

 

رسید کاسه ی آبی حسین گفت حسین

دوباره لرزه به لبهای مضطرش اُفتاد

 

حرامزاده ای آمد به سینه اش پا زد

در آن طرف سر گودال خواهرش افتاد

 

چه سخت شد ، اثر بوسه از گلو نگذاشت

 که شمر از نفس افتاد،خنجرش افتاد

 

یکی دو تا... نه خدایا دوازده ضربه

میان پنجه سری ماند و حنجرش افتاد

 

حسن لطفی

 

*******************

 

اشعار شهادت حضرت امام رضا(ع) – سید پوریا هاشمی

 

عبا کشیده به سر غربتی نهان دارد

نگاه زار به این حالش آسمان دارد

 

به یک قدم نرسیده دوباره می افتد

مشخص است تنی زار و ناتوان دارد

 

به سوز زهر پذیرایی از غریبی شد

چه یادگاری تلخی ز میزبان دارد

 

نباید اصلا از او انتظار حرفی داشت

نفس بریده کجا قدرت بیان دارد؟

 

کمک گرفت ز دیوار کم زمین بخورد

چه آمده به سرش قامتی کمان دارد

 

تلاش کرد که بیرون نریزد این غم را

چقدر لخته ی خون داخل دهان دارد

 

اگر که بسته در حجره را دلیلی داشت

نخواست تا که ببینند نیمه جان دارد

 

هزار شکر سرش روی دامن پسر است

در این دقایق جانسوز روضه خوان دارد

 

هزار شکر تنش زیر آفتاب نرفت

هزار شکر که در حجره سایبان دارد

 

نه اهل بیت رضا را کسی اسارت برد

 نه اینکه قاتل او چوب خیزران دارد

 

سید پوریا هاشمی

 

*******************

 

اشعار شهادت حضرت امام رضا(ع) – حسن لطفی

 

دعا كنید شب گریه آورش نرسد

و جانِ او به لبانِ مطهرش نرسد

 

هنوز هم كه جوادش نیامده از راه

دعا كنید نفسهای آخرش نرسد

 

بدون سرفه ی خونین جگر نمی ریزد

دعا كنید كه زخمی به حنجرش نرسد

 

هزار شكر كه معصومه با برادر نیست

وگرنه داشت دعایی كه خواهرش نرسد

 

چنان به رویِ زمین می خورَد قدم به قدم

گمان كنم كه به حجره به بسترش نرسد

 

نفس نفس زدنش سخت تر شده ای داد

خداكند كه صدایش به مادرش نرسد

 

جوادش عاقبت آمد ...گریز روضه رسید

پسر رسید كه روضه به آخرش نرسد....

 

حسین بر سرِ زانو،جوانش اُفتاده

نمی شود نزند داد،بر سرش نرسد

 

بغل كشیده تنش را ولی زمین می ریخت

به خیمه گاه گمانم كه اكبرش نرسد

 

چقدر هلهله دارند اراذلِ كوفه

دعا كنید كه ای كاش خواهرش نرسد

 

علی كه رفت عمو رفت دختری ترسید

دوید آتشِ خیمه به پیكرش نرسد

 

دوید عمه كه پیش از سنان به او برسد

كه دستهایِ حرامی به معجرش نرسد

 

حسن لطفی

 

*******************

 

اشعار شهادت حضرت امام رضا(ع) – امیر عظیمی

 

سلام و درود خدا، ای رئوف

به روح بلند شما ای رئوف

شهنشاه ایران ما، ای رئوف

علیّ بن موسی الرّضا، ای رئوف

 

بده تو عطای زیادی به من

بگو« فَادخُلی فی عِبادی» به من

 

من آن آهوی خسته جان توأم

که از گرگ ها در امان توأم

پناهم بده، میهمان توأم

ببین در حرم نوحه خوان توأم

 

مرا چشم های تو مجذوب کرد

مرض هام را ناگهان خوب کرد

 

تو با نوکرت همنشین هستی و

شهنشاه و شاه آفرین هستی و

به انگشتر دین، نگین هستی و

جواز قبولی دین هستی و

 

در اینجا پر زائرت می شوی

سه جا یاور زائرت می شوی

 

من آن زائرم که پرم سوخته

دلم مثل شمع حرم سوخته

به تو فکر کردم، سرم سوخته

برای تو شاه کرم سوخته

 

تو را از مدینه کجا می برند؟

بدون جوادت چرا می برند؟

 

اگرچه تو در عرش نامت رضاست

شه ارتضایی، مقامت رضاست

قعودت رضا و قیامت رضاست

سکوتت رضا و کلامت رضاست

 

رضایت نده زهر آبت کند

شرارش به قلبت اصابت کند

 

وجود تو  لبریز از سم که شد

دلت گر گرفت و پر از غم که شد

توان تنت ناگهان کم که شد

و در کوچه ها قامتت خم که شد

 

میفتی بیاد همان مادری

که در کوچه شد یاس نیلوفری

 

به حجره رسیدی، جوادت رسید

علی اکبر تو بدادت رسید

برای وداع و عیادت رسید

در آن لحضه آقا بیادت رسید

 

حسینی که بالاسرش شمر بود

بجای علی اکبرش شمر بود

 

نکش خنجر ای شمر بالاسرش

نَبَر دشنه ات را روی حنجرش

ببین می دود سمت تو خواهرش

تو نشنیده ای ناله ی مادرش؟

 

حسین مرا تشنه ذبحش نکن

چو قصّاب با دشنه ذبحش نکن

 

امیر عظیمی

برگرفته از وبلاگ حسینیه

 

*******************

 

اشعار شهادت حضرت امام رضا(ع) – مجتبی شکریان

 

از دل کفر تا که بیرون زد

همه دیدند عبا به سر دارد

گاه بر خاک کوچه می افتد

زیر لب ناله از جگر دارد

**

کوچه ها را یکی یکی طی کرد

عرق سرد از جبین می ریخت

عطر زهرا به کوچه می پیچید

گل اشکش که بر زمین می ریخت

**

راه خانه نداشت فاصله ای

راه کوتاه، شد چه طولانی

خسته بود و نفس نفس میزد

رفت تا خانه با پریشانی

**

با چه زحمت به خانه اش آمد

همگی آمدند استقبال

خم به ابرو نداشت با اینکه...

در دل کوچه رفته بود از حال

**

خادمی گفت با پریشانی

زردی چهره شما از چیست؟

با نگاهی به خادمش فرمود

نگرانم نباش چیزی نیست

**

از درون سوخت و صبوری کرد

تا غلامان همه غذا خوردند

تا طعام همه تمام شود

منتظر ماند و سفره را بردند

**

همهء عمر این چنین زهری

دل تاریخ هم ندارد یاد

تا که از حجره اش همه رفتند

ناله کرد و بر زمین افتاد

**

نتوانست بهر آتش دل

از زمین ظرف آب بردارد

هیچ کس درد او نمی فهمد

از دلش مجتبی خبر دارد

**

بسکه در حجره اش به خود پیچید

کمرش مثل مادرش تا شد

ناله ای زد کجایی ای پسرم

چشم بر هم زد و دری وا شد

**

آمد از راه کودکی گریان

سر او را گرفت بر دامن

گفت بابا منم جواد شما

جان مادر سخن بگو با من

**

پسرم! هست آرزوی پدر

که بیاید پسر به بالینش

گریه کن بر غم علی اکبر

که نشسته پدر به بالینش

**

جد ما را میان کرب و بلا

دشمن بی حیا مکرر کشت

در دل علقمه شهیدش کرد

در کنار علی اکبر کشت

 

مجتبی شکریان

برگرفته از وبلاگ حسینیه

 

*******************

 

اشعار شهادت حضرت امام رضا(ع) – موسی علیمرادی

 

افتاده ای بر روی خاك و پر نداری

جز دیده ی تر مونسی دیگر نداری

 

آنقدر غربت می چكد از جسمت آقا

ناخواسته می گویمت مادر نداری

 

مانند شمعی سوختی در آتش زهر

در آنچنان هرمی كه خاكستر نداری

 

وقتی كه بال و پر زدی بر خاك گفتم

صد شكر اینجا در برت خواهر نداری

 

در زیر گلها پیكرت مدفون شد آقا

گویا به جز گل پیكری دیگر نداری

 

اینجا همه هستیِ شان مال تو آقاست

ثروت تویی ،سرمایه ای بر هر نداری

 

یعنی نباشند اهل غارت مردم طوس

برتن كفن داری و غارتگر نداری

 

موسی علیمرادی

 

*******************

 

اشعار شهادت حضرت امام رضا(ع) – موسی علمیرادی

 

وقتی عبا را بر سر خود می کشیدی

بند امید عالمی را می بریدی

 

خوردی زمین دیگر نشد برخیزی از جا

دیدم سوی دیوار خود را می کشیدی

 

هر بار می افتادی و میگفتی ای کاش

آه ای عصای پیر ی من می رسیدی

 

وقتی میسر نیست تا باشد جوادت

ای کاش میشد تا عصایی می خریدی

 

با جمله ی ای وای مادر بین کوچه

آه از نهاد هر گزاره می شنیدی

 

از درد میپیچی به خود تنهای تنها

چشم تو مانده سوی در با نا امیدی

 

خاکی شده سر تا به پایت بین حجره

حالا شدی مانند آن راس شهیدی...

 

ابن شبیبت  را صدا کن روضه ای خوان

آن روضه ای را که گریبان می دریدی

 

بر روی نی خورشید و پای نی ستاره

روضه بخوان از دختر بی گوشواره

 

از آن تن بی سر به روی خاک صحرا

روضه بخوان از ناله ی گودال زهرا

 

روضه بخوان از تیغ و از نیزه شکسته

از آنکه روی صفحه قرآن نشسته

 

روضه بخوان از زخم های پیکر او

از ساربان و تنگی انگشتر او

 

موسی علیمرادی

 

*******************

 

اشعار شهادت حضرت امام رضا(ع) – موسی علیمرادی

 

آهسته می آمد ولی بی بال و پر بود

یک دست بر پهلو و دستی برجگر بود

 

زیر سر مهمانی اجباری اش بود

وقتی که می آمد عبایش روی سر بود

 

از بس میان کوچه ها افتاد بر خاک

روی لباسش ردپای هر گذر بود

 

با آه می افتاد و بر می خواست اما

آهش زمان راه رفتن بیشتر بود

 

وقتی عصای پیری آدم نباشد

باید به زیر منت دیوار و در بود

 

آری شبیه قصه آن کوچه تنگ

فرسنگها انگار خانه دورتر بود

 

بال پرش زخمی شد از بس دست و پا زد

هر جای حجره  رد و پاهای جگر بود

 

سختی کشید اما چقدر آرام جان داد

آخر سرش بر رو پاهای پسر بود

 

باید که اهل کشف باشی بین روضه

باید میان روضه ها اهل نظر بود

 

وای از حسین از آن دمی که چشم وا کرد

پا روی زخم سینه اش پر دردسر بود

 

وای از دمی که رفت بالا خنجری کُند

وای از کسی که شاهدش  با چشم تر بود

 

موسی علیمرادی

 

*******************

 

اشعار شهادت حضرت امام رضا(ع)

 

باز در شهر پیمبر چه قدر غوغا شد

باز هم چشم حرم پای غمی دریا شد

 

قسمت این است ز یثرب برود جانب طوس

روضه‎ی غربت آقا همه جا بر پا شد

 

خواهران گریه‎کن هجر برادر شده‎اند

باز هم دور کسی همهمه‎ی زن‎ها شد

 

باز هم کودکی از دیدن بابا جا ماند

باز هم دیدن او آرزوی بابا شد

 

امر فرمود که پشت سر من گریه کنید

امر آقا به چه سوز جگری اجرا شد

 

هر کجا حرف وداع است گریزش یکجاست

به همان جا که «حسین بن علی» تنها شد

 

رفت در خیمه‎ی زن‎ها و نیامد بیرون

آن‎قدر زخم زبان خورد که قدّش تا شد

 

زد به میدان و پس از مدتی افتاد زمین

همه دیدند که بالای سرش بلوا شد

 

همگی در پی این‎اند که سودی ببرند

سر دزدیدن پیراهن او دعوا شد

 

مادری دست به پهلو شد و دیگر غش کرد

قاتلی خنده‎کنان از روی سینه پا شد

 

اگر شاعر این شعر را میشناسید لطفا اطلاع دهید

اشعار شهادت حضرت امام حسن مجتبی(ع)

اشعار شهادت حضرت امام حسن مجتبی(ع) - مهدی چراغ زاده

 

روضه مکشوف

 

حرف ناگفته چشمان ترش بسیار است

اشک او راوی یک عمر غم و آزار است

روز و شب گریه کن روضه ی یک مسمار است

قلب او زخمی از ضرب در و دیوار است

 

داغهایی که کشیده است همه معروف است

پس ببخشید اگر روضه من مکشوف است

 

در نماز شب و هنگام دعا می گرید

صبح با گریه او باد صبا می گرید

یاد آن کوچه و بی چون و چرا می گرید

بعد چل سال بیادش همه جا می گرید

 

قصد این بار من از شعر که آقا بوده

قسمت انگار کمی روضه زهرا بوده

 

زهر در تن نه که از غم جگرش می سوزد

یاد مادر که بیفتد به سرش می سوزد

غرق آتش در و پروانه پرش می سوزد

از همان روز حسن با پدرش می سوزد

 

کودکی بود ولی رنج پدر پیرش کرد

غم مادر دگر از زندگی اش سیرش کرد

 

نه فقط زخم زبان از همه مردم بوده

زهر در بین غم و غربت او گم بوده

قاتلش آتش و آن خانه و هیزم بوده

دست سنگین همان کافر دوم بوده

 

ابتدا چادر مشکی حرم سوخته بود

بعد هم تیر کفن را به بدن دوخته بود

 

داشت آن روز به لب روضه ای از سر می خواند

قصه درد و غم و غربتِ حیدر می خواند

داشت از سوز جگر روضه مادر می خواند

بعد هم روضه جانسوز برادر می خواند

 

چشمش افتاد به چشمان برادر، با آه

گفت لا یوم کیومک به ابا عبدا...

 

((دل من دست خودش نیست اگر می شکند))

قصه کرببلای تو کمر می شکند

دل زینب هم از آن رنج سفر می شکند

بر سر دیدن تو شام چه سر می شکند

 

صوت قرآن تو در شام شنیدن دارد

چوب دست از لب و دندانت اگر بردارد

 

مهدی چراغ زاده

 

*********************

 

 اشعار شهادت امام حسن مجتبی(ع) - یحیی نژاد سلامتی

 

جگر پاره شده مرهم بی یاور ها

درد و غم زخم زده بر جگر مادر ها

 

این چه رسمی ست که یک عده پرستوی غریب

بنشینند درون قفس همسرها!؟

 

این چه رازی ست!چرا چشم به در می دوزد

این چه رازی ست!چه دیده ست به پشت درها

 

گفت:"لا یوم..."که راه نفسش بند آمد

جای شکر است نبوده خبر از خنجر ها

 

لحظه ی تشنگی اش آب عذابش میداد

زیر لب داشت امان از جگر دختر ها

 

سایه اش بود همان چادر زینب بر او

باز هم شکر که بوده ست دگر معجر ها...

 

یحیی نژاد سلامتی

 

 

********************

 

اشعار شهادت حضرت امام حسن مجتبی(ع) - مسعود اصلانی

 

ابري شدم به نيت باران شدن فقط

مور آمدم براي سليمان شدن فقط

 

بايد ز گوشه چشم تو کاري بزرگ خواست

چيزي شبيه حضرت سلمان شدن فقط

 

بايد به شيعه بودن خود افتخار کرد

راضي نمي شوم به مسلمان شدن فقط

 

دنياي ديگريست اسيري و بردگي

آن هم به دام زلف کريمان شدن فقط

 

لا يمکن الافرار ز تير نگاه تو

چاره رسيدن است و قربان شدن فقط

 

در خانه ي کريم کفايت نمي کند

يک لقمه نان گرفتن و مهمان شدن فقط

 

اين لطف فاطمه است و عشق است تا ابد

سرمست از نواي حسن جان شدن فقط

 

فکري براي پر زدن بال من کنيد

من را اسير زلف امام حسن کنيد

 

آقا شنيده ام جگرت شعله ور شده

بي کس شدي و ناله ي تو بي اثر شده

 

پيش حسين سرفه نکن آه کم بکش

خون لخته هاي روي لبت بيشتر شده

 

يک چشم خواهرت به تو يک چشم بین تشت

تشت مقابلت پر خون جگر شده

 

از ناله هات زينب تو هول کرده است

گويا که باز واقعه ي پشت در شده

 

اي واي از مصيبت تابوت و دفن تو

واي از هجوم تير و تن و چشم تر شده

 

مي گفت با حسين اباالفضل وقت دفن

اين تيرها براي تنش دردسر شده

 

موي سپيد و کوچه و تابوت و زهر و تير

دوران غربت حسن اينگونه سر شده

 

يک کوچه بود موي حسن را سپيد کرد

يک اتفاق بود که او را شهيد کرد

 

مسعود اصلانی

 

*******************

 

اشعار شهادت حضرت امام حسن مجتبی(ع) - مهدی نظری

 

گدای حسن

 

خدا نوشته مرا تا که سینه زن بشوم

همیشه مست گل یاس و یاسمن بشوم

 

خدا نوشته مرا موقع گرفتاری

همیشه دست به دامان پنج تن بشوم

 

خدا نوشته میان کتاب حاجاتم

که زائر حرم شاه بی کفن بشوم

 

خدا نوشته مرا جای جنت الاعلی

در این حسینیه مشغول مِی زدن بشوم

 

خدا نوشته از اول به روی سر بندم

فدای راه امام غریب، من بشوم

 

تمام هستی خود را به دوست دادم که

گدای هر شبه ی سفره حسن بشوم

 

برای غربت او نیتم فقط این است

به گریه هر شبه مشغول سوختن بشوم

 

غریبیِ حسن از آن مزار معلوم است

ز باغ تشت ببین لاله زار معلوم است

 

کسی که ثانیه هایش به سوی غم می رفت

به سمت پیری سختی به هر قدم می رفت

 

برای این که نبیند فضای آن کوچه

به چشم بسته از این خانه تا حرم می رفت

 

اگرچه کوچه میان بُر به سمت مسجد بود

ولی ز کوچه ی دیگر به قد خم می رفت

 

زره چرا به تنش در مسیر مسجد بود

کسی که از سر و دستش فقط کرم می رفت

 

شبی که نیت عزم سفر به جنت کرد

صفا ز خانه اهل مدینه هم می رفت

 

هزار کرب و بلا غصه و بلا دیده

کسی که مادر خود زیر دست و پا دیده

 

اگرچه زهر بلای وجود آقا شد

ولی بهانه ی رفتن کنار زهرا شد

 

کنار دیده او آتشی به پا کردند

و با لگد، درِ آتش زده ز هم وا شد

 

شکست جام بلور غرور او وقتی

که مادرش پسِ در از میان خون پا شد

 

سفیدی گل رویش به ارغوانی زد

دوباره دیدن مادر براش رؤیا شد

 

همیشه وقت عبور از کنار در میگفت :

خدای من ! همه ماجرا همین جا شد

 

نشد خودش سپر جان مادرش باشد

شبیه مادر خود که فدای بابا شد

  

مهدی نظری

 

*******************

 

اشعار شهادت حضرت امام حسن مجتبی(ع) – قاسم نعمتی

 

داغی نهفته است در این قلب پاره ام

همچون حباب منتظر یک اشاره ام

 

و الله روضه ام جگر پاره زهر نیست

من کشتۀ شکستن یک جفت گوشواره ام

 

عمریست لحظۀ گذر از کوچه هایِ تنگ

آن صحنه غرور شکن در نظاره ام

 

گفتم به زهر: خوب اثر کن بر این جگر

در دست های توست فقط راه چاره ام

 

در ظلمت همیشۀ شبهای کوچه ها

در جستجویِ تکّه چندین ستاره ام

 

چون مادرم تمامِ تنم سوخت ای خدا

امّا به سینه است تمامِ شراره ام

 

اسرار کوچه را نتوان گفت با کسی

راویِ این حقیقت پر استعاره ام

 

یک جمله ای بگویم و ای خاک بر سرم

بگذاشت پا به چادر و رد شد ز مادرم

 

قاسم نعمتی

 

*********************

 

اشعار شهادت حضرت امام حسن مجتبی(ع) – داوود رحیمی

 

پر زد نشست کفتر شعرم به بام تو

وقتی رسید قافیه هایم به نام تو

جا خورده است شعر و غزل از مقام تو

ارباب دومی و دو عالم غلام تو

 

اول امام زاده ی عالم حسن سلام

راه نجات عالم و آدم حسن سلام

 

ابن السحاب و زاده ی دریا چه گوهری

خورشید هستی و کرمت ذره پروری

از درک شعر و مرثیه ها هم فراتری

ارباب اگر تویی چه کنم غیر نوکری؟

 

بی دفتر و حساب، کریمانه می دهی

ساده، بدون قصر و کرمخانه می دهی

 

دستان بخشش و کرمت سبز یا حسن

صاحب لوایی و علمت سبز یا حسن

زهرا نژادی و قدمت سبز یا حسن

یک روز  می شود حرمت سبز یا حسن ...

 

روزی که منتقم برسد از دعای تو

یک گنبد قشنگ بسازد برای تو

 

تابوت تیر خورده و یک قبر بی حرم

این هم جزای آن همه آقایی و کرم

وقتی به بال دل به بقیع تو می پرم

دنیا خراب می شود انگار بر سرم ...

 

«حتی نوادگان تو صاحب حرم شدند»

منسوب بر توأند و چنین محترم شدند

 

گفتم بقیع خون به دل واژه ها شده

پر زد کبوتری و چه خاکی به پا شده

از غصه هات پشت رباعی دو تا شده

روح از تن غزل به گمانم جدا شده

 

اینجا به بعد شعر برای مدینه است

حال و هوای شعر هوای مدینه است

 

مادر، فدک، عدو و سه تا نقطه ناگهان ...

گویا قیامت است زمین خورده آسمان

دستی و ضربه ای و حسن مانده مات از آن

این شد شروع شام و کتک های کودکان

 

طوفان کربلا زِ همین کوچه پا گرفت

آخر حسن چه دید؟ زبانش چرا گرفت؟

 

روزی مصیبتی به پیمبر رسید و بعد

باد خزان به کوچه ی مادر وزید و بعد

بابا ز جور حادثه در خون تپید و بعد

نامردمی ز مردم دنیا کشید و بعد

 

بالا گرفت کارش و تشتی طلب نمود

پس داد با جگر همه خونی که خورده بود

 

آن روز در میان همان کوچه مرد و رفت

طاقت نداشت، یک نفس از کاسه خورد و رفت

در آخرین بغل پسرش را فشرد و رفت

ارباب زاده را به حسینش سپرد و رفت

 

در کربلا حسن شو به جای پدر بجنگ

اصلاً نترس، بی زره و بی سپر بجنگ

 

داوود رحیمی

 

********************

 

اشعار شهادت حضرت امام حسن مجتبی(ع) – یوسف رحیمی

 

هر نگاهت شکيب مي بارد

چشم هايت خلاصه‌ی صبر است

همه‌ی عمر پر تلاطم تو

لحظه لحظه حماسه‌ی صبر است

**

نقش انگشترت حکايت داشت

عزّتت را کسي نمي فهمد

چه غمي جانگداز تر از اين

ساحتت را کسي نمي فهمد

**

چشم بارانی ات پریشان از

ظلمت سرد اين کوير شده

چقدر اين قبيله بي دردند

چشم هايت چقدر پير شده

**

باز از آسمان روشن عشق

ماجراي هبوط معنا شد

صلح و ... تنهائي ات رقم مي خورد

غربت اين سکوت معنا شد

**

نور حق را چه زود مي پوشاند

سايه هاي کبود بد عهدي

که به چشمان روشنت آقا

مي رود باز دود بد عهدي

**

چشم هاي تو پر شفق گشته

ابرواني پر از گره داري

لشکر تو عجب وفادارند

بين محراب هم زره داري

 **

آسمان هم به گريه افتاده

همنوا با صداي زخمي تو

در مدائن هنوز شعله ور است

غربت کربلاي زخمي تو

**

چقدر چشم هاي يارانت

عشق و دلداگي نثارت کرد

دست بيعت شکن ترين مردم

خيمه ات را چه زود غارت کرد

**

مي کشد دست هاي بي رحمي

آخر از زير پات سجاده

بين محراب عجب غريبانه

آسمان روي خاک افتاده

**

حضرت آسمان! چهل سال است

جهل اين قوم خسته ات کرده

خون شده قلبت از زميني ها

بي وفايي شکسته ات کرده

**

حاجت تو روا شده ديگر

شب اندوه رو به پايان است

ولي از داغ اين غريبستان

چشم هايت هنوز گريان است

**

لحظه هاي وداع جاري بود

شعله‌ی غربت و مروري سرخ

چه گريزي به کربلا مي زد

از دل لحظه ها عبوري سرخ:

**

هيچ روزي شبيه روز تو نيست

تير و شمشير و تيغ و سر نيزه

به تن تو دخيل مي بندند

نيزه در نيزه ، نيزه در نيزه

 

یوسف رحیمی

 

*******************

 

اشعار شهادت حضرت امام حسن مجتبی(ع) – یاسر مسافر

 

حساب مي كنم امشب بزرگي كرمت را

در عرصه هاي خيالم مساحت حرمت را

 

به اذن حضرت باران ، به اذن مادرتان

نشسته ام كه بگريم ميان روضه غمت را

 

بگو چگونه گذشتي غريب شهر مدينه

ز كوچه اي كه شكستند غرور محترمت را

 

زمينه هاي قيام حسين صلح شما بود

بنازم اي گل زهرا قيامتِ علمت را

 

خدا كند كه نبيند عقيله خواهرت آقا

بساط اشك حسين و آه دم به دمت را

 

اگر چه بي حرمي در نگاه مردم دنیا

حساب كرده خيالم مساحت حرمت را

 

ياسر مسافر

 

*******************

 

اشعار شهادت حضرت امام حسن مجتبی(ع) – یوسف رحیمی

 

قصه از ابتداي مدينه شروع شد

در بين كوچه هاي مدينه شروع شد

 

داغي دوباره بر جگر درد و غم زدند

آري دوباره حادثه اي را رقم زدند

 

غربت كه در حوالي يثرب مقيم بود

اين بار نيز قسمت مردي كريم بود

 

مردي كه از اهالي شهر فريب ها

از آشنا ، غريبه و از نانجيب ها

 

انبوه درد و داغ و مصيبت به سينه داشت

يك عمر آه و ناله ز اهل مدينه داشت

 

گاهي شرر به بال و پر قاصدك زدند

گاهي ميان كوچه به زخمش نمك زدند

 

هم سنگ دينِ آينه بر سينه مي زدند

هم سنگ كين به ساحت آئينه مي زدند

 

نه داشتند طاقت اسلام ناب را

نه چشم ديدن پسر آفتاب را

 

خورشيد را به ظلمت دنيا فروختند

حق را به چند سكه خدايا فروختند؟

 

بر احترام نان و نمك پا گذاشتند

مرد غريب را همه تنها گذاشتند

 

حتي ميان خانه كسي محرمش نبود

دلواپس غريبي و درد و غمش نبود

 

تنها تر از هميشه پر از آه حسرت است

اشكش فقط روايت اندوه و غربت است

 

حالا دلش گرفته به ياد قديم ها

در كوچه هاي خاطره مثل نسيم ها

 

بغضش کبود مي شود و ناله مي شود

راوي اين غروب چهل ساله مي شود

 

حالا بماند اينکه چرا مو سپيد شد

در بين كوچه هاي مدينه شهيد شد

 

روزي که شعله هاي بلا پا گرفته بود

قلبش ز بي وفايي دنيا گرفته بود

 

بادي سياه در وسط کوچه مي وزيد

اشکي کبود راه تماشا گرفته بود

 

مي ديد نامه هاي فدک پاره پاره شد

در کوچه دست مادر خود را گرفته بود

 

در تنگناي کوچه اندوه و بي کسي

ابليس راه حضرت زهرا گرفته بود

 

ناگاه ديد نقش زمين است آسمان

کي مي رود ز خاطرش اين داغ بي کران

 

زخم دل شکسته و مجروح کاري است

خون گريه هاي داغ چهل ساله جاري است

 

مظلوم تا هميشه اين شهر مي شود

وقتي که مرهم جگرش زهر مي شود

 

آثار زهر بر بدنش سبز مي شود

گل کرده است و پيرهنش سبز مي شود

 

جز چشم هاي خسته او که فرات خون...

دارد تمام باغ تنش سبز مي شود

 

يک تشت لاله از جگرش شعله مي کشد

يک دشت داغ از دهنش سبز مي شود

 

آن کهنه کينه هاي جمل تازه مي شوند

يک باغ زخم بر کفنش سبز مي شود

 

ني‌نامه غريبي صحراي نينوا

از آخرين تب سخنش سبز مي شود

 

لايوم ... از غروب نگاهش گدازه ريخت

لا يوم... از کبود لبش خون تازه ريخت

 

گفتيم تشت، لاله ، دهاني به خون نشست

اين واژه ها روايت يک داغ ديگرست

 

آن روز، داغ با دل پر تب چه مي‌کند

با قامت شکسته زينب چه مي‌کند

 

گلزخم بوسه هاي پريشان خيزران

با ساحت مقدس آن  لب چه مي‌کند

 

یوسف رحیمی

 

*****************

 

اشعار شهادت حضرت امام حسن مجتبی(ع) – محسن مهدوی

 

خون جگر

 

جانم فدای لحظۀ جان دادن او

كار خودش را كرد آخر سر، زن او

 

مانند كوچه باز غافلگير گشته

بسیار جانسوز است ساکت ماندن او

 

از بس که خون آورده بالا گوییا که

خون گریه دارد می کند پیراهن او

 

كرببلا شد حجره اش، آن لحظه ای که

از تشنگی شد تيره چشم روشن او

 

آقا نمی ترسد ، خدا می داند اين را

ازشدت زهر است می لرزد تن او

 

فرزند زهرا مثل زهرا خون جگر شد

اين را روايت كرد طرز رفتن او 

 

ای كاش مثل مادرش شب دفن می شد

تا تير بر جسمش نمی زد دشمن او

 

با اينكه غمگينيم ، امّا شكر ديگر

مخفی نشد مانند زهرا مدفن او

 

محسن مهدوی

 

******************

 

اشعار شهادت حضرت امام حسن مجتبی(ع) – وحید قاسمی

 

گل ها به عطر عود تنت گیر می دهند

پروانه ها به سوختنت گیر می دهند

 

منبر ندیده های نماز خلیفه ها

حتی به شیوه ی سخنت گیر می دهند

 

دیروز اگر به صلح شما گیر داده اند

امروز هم به سینه زنت گیر می دهند

 

زهرا! چرا همیشه در این کوچه های تنگ

غم ها به خنده ی حسنت گیر می دهند؟

 

اصلاً فدک بهانه ی شان بود ای غریب

بی برگه هم به رد شدنت گیر می دهند

 

ای یوسف مدینه چرا جای پیرهن

با تیرو تیغ بر کفنت گیر می دهند؟

 

این چند تیر مانده دگر قسمت تو نیست

وقتش به پاره های تنت گیر می دهند

 

وحید قاسمی

 

******************

 

اشعار شهادت حضرت امام حسن مجتبی(ع) – محمد بیابانی

 

اینکه از زهر جفا جای به بستر دارد

طشتی از خون دل خویش برابر دارد

 

چشمهایش به در و منتظر آمدنیست

زیر لب زمزمه مادر مادر دارد

 

جگرش سوخته از یک غم و یک غربت نیست

داغ ارثی ست که در سینه مکرر دارد

 

زهر تنها کس و کار دل او گشت اگر

یادگاریست که از کینه همسر درد

 

پیش چشمش که توانسته بروی منبر….

….رود و دست به سبّ پدرش بردارد؟

 

لحظه های سفرش در بغلش می گیرد

چادری را که بوی یاس معطر دارد

 

آرزو داشت نمی دید در آن کوچه تنگ

مادرش روی زمین لاله پرپر دارد

 

گفت با گریه حسین جان... تو دگر گریه مکن

که حسن میرود و سایه خواهر دارد

 

آه... لایوم کیوم تو که در صحرا کیست

جسم صدچاک تو از روی زمین بردارد

 

محمد بیابانی

 

******************

 

اشعار شهادت حضرت امام حسن مجتبی(ع) – رضا جعفری

 

خدا کند که دروغی بزرگ باشد این

من اعتماد ندارم به حرف طالع بین

 

نشسته اند کمان های بیوه آماده

گرفته اند کمین تیرهای چله نشین

 

دوباره کوچه دوباره کسی ز اهل کساء

دوباره فتنه ی شیطان دوباره غصب زمین

 

و باز شد دهن یاوه ای و حرفی زد

و پخش شد همه جا بوی غُدّه ای چرکین

 

و این هم از برکات حضور یک زن بود

زنی که شوهر خود را نمیکند تمکین

 

جنازه نیست، نمرده است، زنده است، چرا؟

برای این که امام است و بس، برای همین

 

برای این که نفس می کشد بدون هوا

برای این که قدم می زند بدون زمین

 

چقدر جای رطب ها و جای او خالی ست؟

کنار دست پر از هیچ سفره ی مسکین

 

به عزت و شرف لا اله الا الله

به خیر ختم نشد این مراسم تدفین

 

عزیز کرده ی یعقوب، غارت گرگ است

قسم به سوره ی یوسف قسم به بنیامین

 

رضا جعفری

**

از وبلاگ حسینیه

 

******************

 

اشعار شهادت امام حسن مجتبی(ع) - جواد حیدری

 

آيا به گداي شهر جا خواهي داد؟

با دست خودت به ما غذا خواهي داد

 

بدتر ز جذاميان مريضي داريم

آيا تو به درد ما دوا خواهي داد

 

هر بار كه در خانه ي تو رو آريم

تو بيشتر از نياز ما خواهي داد

 

لطف پسرت قاسم الطاف شماست

با اوست هر آنچه كه عطا خواهي داد

 

گويند حساب سينه زنها با توست

در حشر چه بر اهل ولا خواهي داد

 

با نام ابوالفضل تو را مي خوانيم

با نام ابوالفضل چه ها خواهي داد

 

گويند نگفته اي كه در كوچه چه شد

آيا خبر از كوچه به ما خواهي داد؟!

 

جواد حیدری

 

******************

 

اشعار شهادت امام حسن مجتبی(ع) – حسین ایمانی

 

تو کریمی و منم جیره خور احسانت

جان و جانان جهان، جان جهان قربانت

 

سفره دار حرم رحمت و مهری آقا

اهل عرشند به والله بلاگردانت

 

کرمت سفره خالی مرا پر کرده

جان گرفتم به خدایی خدا با نانت

 

من به نان و نمک سفره ات عادت دارم

همه نشستم همه عمر به پای خوانت

 

تو همانی که مریدت شده ارباب وفا

من همانم که شدم ابر پر از بارانت

 

حسنیم به خداییِ خدا تا محشر

شکرلله شده ام عاشق سرگردانت

 

کوری دشمن تو ضربه دل یا حسن است

به فدای تو و آن خاطره و طوفانت

 

آخرین تیر علی در جمل فتنه تویی

ضربه ات حیدری و کون و مکان حیرانت

 

می رسد روز خوشی که به بقیعت برسم

می شود مثل خراسان حرم ویرانت

 

به علی می رسد آن روز که با ذکر علی

به طواف تو بیایند همه مستانت

 

در رکاب یوسف فاطمیون می سازد

حرم عشق برایت به خدا ایرانت

 

حسین ایمانی

 

******************

 

اشعار شهادت امام حسن مجبتی(ع) – وحید قاسمی

 

خدا به طالع تان مُهر پادشاهي زد

به سينه ي احدي دست رد نخواهي زد

 

در آسمان سخاوت يگانه خورشيدي

تمام زندگي ات را سه بار بخشيدي

 

گدا ز كوي تو هرگز نرفته ناراضي

عزيز فاطمه! ازبسكه دست و دل بازي

 

مدينه شاهد حرفم : فقير سرگشته

هميشه دست پر از محضر تو برگشته

 

به لطف خنده تان شام غم سحر گردد

نشد كه سائل تان نا اميد برگردد

 

خدا به شهد لبت مزه ي رطب داده

كريم آل محمد تو را لقب داده

 

تبسم نمكينت چقدر شيرين است

دواي درد يتيم  و فقير و مسكين است

 

خوشا به حال گدايي كه چون شما دارد

در اين حرم چقدر او برو بيا دارد

 

به هر مسافر بي سر پناه جا دادي

به دست عاطفه حتي به سگ غذا دادي

 

گره گشايي ات از كار خَلق،ارث علي است

مقام اولي جود و بخششت ازلي است

 

به حج خانه ي دلبر چه ساده مي رفتي

همه سواره ولي تو، پياده مي رفتي

 

شما ز بسكه كريم و گره گشا بودي

دل كوير به فكر پياده ها بودي

 

امام رأفت دوران بي مرامي ها

نشسته اي سر يك سفره با جذامي ها

 

خيال كن كه منم  يك جذامي ام آقا

نيازمند نگاه و سلامي ام آقا

 

چقدر مثل علي از زمانه رنجيدي

سلام داده، جواب سلام نشنيدي

 

امام برهه ي تزويرهاي بسياري

به وقت رفتن مسجد، زره به تن داري

 

كريم شهر مدينه غريب افتادم

به جان مادرت آقا، برس به فريادم

 

خودت غريبي و با دردم آشنا هستي

رفيق واقعي روزهاي بي دستي

 

 قسم به حُرمت اين ماه حق نگاهي كن

 به دست خالي اين مستحق نگاهي كن

 

بگير دست مرا ، دست بسته ام آقا

ضرر زدم به خودم، ورشكسته ام آقا

 

دل از حساب قنوت تو سود مي گيرد

دعاي دست رحيمت چه زود مي گيرد!

 

براي مدح تو گويند شعر احساسي

به واژه هاي «در» و«ميخ» و«كوچه» حساسي

 

چه شد غرور تو آقا شكست در كوچه

بگير دست مرا با خودت ببر كوچه

 

چه شد كه بغض گلوگير گوشه گيرت كرد

كدام حادثه اين گونه زود پيرت كرد

 

چگونه اين همه غم در دل شما جا شد

بگو كه عاقبت آن گوشواره پيدا شد؟

 

وحید قاسمی

اشعار شهادت حضرت امام حسن مجتبی(ع)

اشعار شهادت حضرت امام حسن مجتبی(ع) – وحید قاسمی

 

اشکهایش به مادرش رفته

 سینه ی پر شراره ای دارد

 نه! به یک طشت اکتفا نکنید

 جگر پاره پاره ای دارد

**

 از علی هم شکسته تر شده است!

 علتش کینه ها، حسادت هاست

 غربت چشمهای مظلومش

 سند محکم خیانت هاست

**

خواهرش را کسی خبر نکند

 مادرش خوب شد که اینجا نیست

 لخته خونها سرِ لج افتادند

 هیچ طشتی حریف آنها نیست

**

 از غرور شکسته اش پیداست

 صبر هم صحبت ِ دل ِ آقاست

 نه! من از چشم سم نمی بینم

 کوچه ای شوم قاتل آقاست

**

 کوچه ای تنگ ،کوچه ای تاریک

 شده کابوس هر شب ِ آقا

برگه را پس بده...نزن نامرد….

 چیست این جمله بر لب ِ آقا؟

 **

 از صدای ِ شکستن بغضش

 چشم دیوارها سیاهی رفت

 مادرش راه خانه ی خود را

 تا زمین خورد، اشتباهی رفت

**

 تا که باغش میان آتش سوخت

 میله های قفس نصیبش شد

 کودکی نه! بگو خزان ِ بهار

 پیری زود رس نصیبش شد

**

 نفسش بند آمده ای وای

 به خدا نای روضه خوانی نیست

 شکر دارد که گوشه ی این طشت

 لااقل چوب خیزرانی نیست

 

وحید قاسمی

 

********************

 

اشعار شهادت حضرت امام حسن مجتبی(ع) – حسن لطفی

 

زهر آتش شد و بر زخم دلی مضطر خورد

جگری سوخته را تا نفس آخر خورد

 

زهر سوزاند ولی بر جگرم هیچ نبود

آه از آن زخم که بر سینه ی پیغمبر خورد

 

زهر سوزاند ولی قاتلم عمری ست حسین

پنجه ای بود که بر برگ گل پرپر خورد

 

او مرا پشت سر چادر خود پنهان کرد

تا نبینم چه بر آن چهره ی نیلوفر خورد

 

ایستادم به روی پنجه ی پایم امّا

دستش از روی سرم رد شد و بر مادر خورد

 

مادرم خورد زمین گرد و غباری برخاست

دست من بود که با ناله ی او بر سر خورد

 

حسن لطفی

 

********************

 

اشعار شهادت حضرت امام حسن مجتبی(ع) – یوسف رحیمی

 

حرف هایی نگفتنی دارد

لحظه لحظه غروب چشمانت

روای زخم های کهنه ی توست

اشک های بدون پایانت

 **

شدت غم چه بی‌کران کرده

آسمان دل وسیعت را

غیر زینب کسی نمی فهمد

راز شب گریه ی بقیعت را

 **

بین این مردمان بی غیرت

سهم آئینه ی دلت آه است

دم به دم روی منبر خورشید

صبّ مولا چقدر جانکاه است

 **

سالیانی است آتش حسرت

در نگاهی کبود شعله ور است

زخم هایت هنوز هم تازه‌ست

دل تنگت هنوز پشت در است

 **

دلت آخر چگونه تاب آورد

طعنه های مغیره را یک عمر

چه به روز دل تو آوردند

در و دیوار و کوچه ها یک عمر

**

دم نزد از مصیبت کوچه

پلک های صبور آئینه

تند بادی کبود و بی پروا

کوچه بود و عبور آئینه

 **

دست سنگین باد و صورت گل

ساحت آینه دوباره شکست

سیلی باد و سیلی دیوار

هم زمان هر دو گوشواره شکست

 **

خاطرات کبود آئینه

چقدر زود مو سپیدت کرد

مرگ تدریجی چهل ساله

داغ این کوچه ها شهیدت کرد

 **

دست هایی که حق مادر را

بین دیوار و در ادا کردند

روز تشییع تو کنار بقیع

خوب آقا به تو وفا کردند

 **

پر در آورده تیر کینه شان

به هوای زیارت تابوت

لاله لاله دخیل می بندند

به ضریح مطهر پهلوت

 **

در کنار تو غرق خون می‌شد

باز هم چشم های کم سویی

روضه خوان غم تو می گردد

بیقراری، شکسته پهلویی

 

یوسف رحیمی

برگرفته از وبلاگ حسینیه

 

********************

 

اشعار شهادت حضرت امام حسن مجتبی(ع) – حسین عباسپور

 

صبوري به پاي تو سر مي گذارد

غمت داغ ها بر جگر مي گذارد

 

كمي خواستم از غريبي بگويم

نه! اين بغض سنگي مگر مي گذارد؟

 

و من نيستم بدتر از مرد شامي

نگاه تو در من اثر مي گذارد

 

كريمي كه از كودكي مي شناسم

قدم روي اين چشم تر مي گذارد

 

دلم باز با ياد غم هايت آقا

غريبانه سر روي در مي گذارد

 

چه بد با تو تا كرد دنياي پستي

كه بر ساقه ي گل تبر مي گذارد

 

و هر كس كه كمتر شكايت كند آه

به دوشش غم بيشتر مي گذارد

 

نمك ريخت يك شهر بر زخم مردي

كه دندان به روي جگر مي گذارد

 

حسین عباسپور

 

********************

 

اشعار شهادت حضرت امام حسن مجتبی(ع) – حسن لطفی

 

یاسی به رنگ سبز ز گلخانه می رود

یا رب خدایِ درد ز کاشانه می رود

 

پیچیده بین چادر ِ خاکی ِ مادرش

بر دست ها، غریبه ای از خانه می رود

 

اینجا هزار تیر به تشییع اش آمده

تا کس نگوید از چه غریبانه می رود

 

خون میچکد به دوش اباالفضل از کفن

گویی دوباره فاطمه بر شانه می رود

 

فریاد خواهری پی تابوت می رسد

مادر ندارد این که غریبانه می رود

 

حسن لطفي

برگرفته از وبلاگ من غلام قمرم

 

********************

 

اشعار شهادت حضرت امام حسن مجتبی(ع) – رضا رسول زاده

 

مرد غریب شهر ، کبود است پیکرت

آهسته تر شده ست نفس های آخرت

 

آقای من در آن وطن مادری تو

یک مرد هم نبود شود یار و یاورت ؟

 

تنها تویی که خانه شده قتلگاه تو

تنها تویی که قاتل تو بوده همسرت

 

چون تکه پاره ی جگرت را به طشت دید

آهی کشید از دل و می گفت خواهرت :

 

ای بعد مادر و پدرم سر پناه من

آورده زهر کینه ی دشمن چه بر سرت ؟

 

گفتی : زمان مرگ تو در بین کوچه بود

روزی که بود دست تو در دست مادرت

 

روزی که پیش چشم تو آیینه ی رسول

افتاد روی خاک مدینه برابرت

 

خون می چکد ز گوشه ی لبهای تو ولی

تصویر کربلاست در آن دیده ی ترت

 

معلوم شد فراق تو داغی عظیم بود

با سوگنامه ای که سروده برادرت

 

عباس با حسین چگونه کشیده اند

بیرون هزار تیر ستم را ز پیکرت

 

حالا تویی و آن کرم بی نهایتت

حالا منم گدای قدیمی این درت

 

یک لقمه نان دهی ندهی شکر می کنیم

ما را نوشته اند بمانیم نوکرت

 

یک روز اگر که گنبد زردت بنا شود

می خواهم از خدا که شوم من کبوترت

 

رضا رسول زاده

 

********************

 

اشعار شهادت حضرت امام حسن مجتبی(ع) – سید محمد رضا شرافت

 

سنگ صبور من غم ها و دردها

اي خانه ات پناه همه كوچه گردها

 

صلح ات حماسه اي ست كه با روضه توام است

صلح ات چقدر آيينه دار محرم است

 

بايد شناخت صبر و شكيبايي تو را

بايد گريست يك دهه تنهايي تو را

 

در لحظه لحظه زندگي تو غم است

آه ، غربت هميشه با دل تو توام است

 

آه؛ عمري غريب بوده ولي صبر كرده اي

مانند لحظه هاي علي صبر كرده اي

 

 

شيعه هميشه داشته داغي وسيع را

داغي وسيع غربت تلخ بقيع را

 

يك قطعه خاك وسعت يك غربت مدام

يك قطعه خاك مدفن چهار آسمان امام

 

يك قطعه كه شنيدن آن گريه آور است

آن قطعه اي كه مدفن مخفي مادر است

 

در اين هجوم درد و غم دائمان

صبري دهد خدا به دل صاحب الزمان

 

سید محمد رضا شرافت

 

********************

 

اشعار شهادت حضرت امام حسن مجتبی(ع) – جواد حیدری

 

با یاد تو که غصه شماری کنم حسن

جاری ز چشم، اشک بهاری کنم حسن

 

تا که رسم به روضه ی سبز مصیبتت

سوگند بر تو لحظه شماری کنم حسن

 

باید اجازه از طرف مادرت رسد

تا از جگر برای تو زاری کنم حسن

 

پنجاه شب برای حسین تو سوختم

تا اشک ناب بهر تو جاری کنم حسن

 

حتی نوادگان تو صاحب حرم شدند

کی می شود برای تو کاری کنم حسن

 

گنبد که نه، ضریح نه، تنها برای تو

باید که فکر سنگ مزاری کنم حسن

 

تنهاترین امامی و بی کس ترین غریب

گریه بر آنکه یار نداری کنم حسن

 

جواد حیدری

برگرفته از وبلاگ امام رئوف

 

********************

 

اشعار شهادت حضرت امام حسن مجتبی(ع) – سعید توفیقی

 

سکوت، زهر شد و در گلوی مجنون ریخت

دل شکسته ی لیلا از این مصیبت سوخت

به یاد خاطره های کریم آل عبا

تمام خاطره هایم در اوج غربت سوخت

**

سکوت گفتم و یادم سکوت او آمد

و زهر گفتم و یادم ز زهر خوردن او

و تیر آه به قلبم نشست و کردم یاد

ز تیرهای کفن دوز رفته در تن او

**

وراثتی است بلا شک غریب ماندن ما

چرا که غربت شیعه ز غربت زهراست

و بر غریب مدینه سزاست گرییدن

که پای ثابت این روضه حضرت زهراست

**

همان کسی که غریبانه باز مسموم است

به دست همسر خود در میان خانه ی خویش

پرستویی است مهاجر ولی شکسته پر است

و زخم خورده فتاده کنار لانه ی خویش

**

کسی که سبز ترین جامه را به تن دارد

نگفت علّت سبزی پیکرش از چیست

و طشت داد شهادت، غریب مطلق اوست

چرا که پاره جگر تر از او در عالم نیست

**

همان کسی که شنیده به وقت کودکی اش

صدای یا ابتا و شکستن در را

میان کوچه ی باریک بی شک این کودک

همان کسی است که برده به خانه مادر را

**

رسید دشمن بی شرم و سدّ راه نمود

و ابرهای سیه روی ماه پاره نشست

و با دو دست بزرگ و ضُمُخت و سنگینش

چنان به صورت او زد که گوشواره شکست

**

شکست آینه اش در هجوم سنگ ستم

خمید قامتش امّا عصای مادر شد

و خورد خون دل و با کسی نگفت چه دید

که جان به لب شد و آخر فدای مادر شد

 

سعید توفیقی

 

********************

 

اشعار شهادت حضرت امام حسن مجتبی(ع) – علیرضا شریف

 

شبهاي بي ستاره ترينت سحر نداشت

غم نوحه هاي سينه­ي تنگت اثر نداشت

 

يوسف ترين غريبِ خدا ماهِ آسمان

از حالِ تو سراغ به جز چشمِ تر نداشت

 

اي حضرتِ صبور ترين اي امام صلح

ايوبِ صبر طاقتِ صبر اينقدر نداشت

 

شهرِ مدينه بعدِ علي خود گواه بود

هرگز زمانه اي ز تو مظلوم تر نداشت

 

رد مي شدند از رويِ خاكسترِ دلت

اصلاً كسي از آتشِ قلبت خبر نداشت

 

گفتند واجب است حسن سرزنش شود

از اجرِ اين فريضه مدينه حذر نداشت

 

بازم غريبه ها به خدا دوستي نبود

در كوچه هاي طعنه تو را نيشتر نداشت

 

بر منبرِ رسولِ خدا صبِّ مرتضي

بر لب خطيب تكه كلامي دگر نداشت

 

يك عمر خاطراتِ دلت را ورق زدم

جز اشك و آه و غصه و خونِ جگر نداشت

 

از خاطراتِ آتش و از ميخِ در بگير

تا گوشواره اي كه دگر گوش بر نداشت

 

از سينه اي كه آينه­ي سنگ خورده بود

تا گيسوئي كه رنگِ حنايش اثر نداشت

 

از چادري كه وصله دگر چاره اش نبود

از كوچه اي كه راهِ گريزي دگر نداشت

 

يك شب دو شب نه بلكه چهل سالِ آزگار

كابوسِ كوچه از سرِ تو دست بر نداشت

 

روزي نشد كه آينه ي دقِ تو به عمد

با تازيانه از برِ چَشمت گذر نداشت

 

صد پاره كرده اي جگرت را كريمِ دل

وقتي كه درد جائي از اين خوبتر نداشت

 

عليرضا شريف

برگرفته از وبلاگ شبگرد بین الحرمین

 

*******************

اشعار شهادت حضرت امام حسن مجتبی(ع) - حسین قربانچه

 

پایین پلک چشم تو دائم پر از نم است

چشمت قشنگ، سوی نگاهت ولی کم است

 

از بس که اشک ریخته ای در عزای یاس

از بس که کوچه پیش نگاهت مجسم است

 

رد شراره بر رخ تو نقش بسته است؟

یا ردپای ضربه سیلی محکم است؟

 

سنّت زیاد نیست ولی پیر گشته ای

این ارث مادری است که قد شما خم است

 

آقا فدات شم چقدر غصه میخوری

تصویر لحظه لحظه عمرت چه پر غم است

 

این گریه ها که میکنی از بهر مادرت

پایه گذار اشک عزای محرّم است

 

در روضه های حضرت ارباب، یاحسن

سرمشق یا حسین حسین دمادم است

 

هرکس که سائل کرم مجتبی نشد

شایسته ی بکاء به شه کربلا نشد

 

حسین قربانچه

 

********************

 

اشعار شهادت حضرت امام حسن مجتبی(ع) - یاسر حوتی

 

آيا شده بال و پرت آتش بگيرد

هر چيز در دور و برت آتش بگيرد

 

آيا شده بيمار باشی و نگاهت

از نيش خند همسرت آتش بگيرد

 

آيا شده يک روز گرم و وقت افطار

آبی بنوشی ... جگرت  آتش بگيرد

 

آيا شده تصويری از مادر ببينی

تا عمر داری پيکرت آتش بگيرد

 

می گريم از روزی که می بينم برادر

در کوفه موی دخترت آتش بگيرد

 

می گريم از روزی که می بينم برادر

از هرم خاکستر سرت آتش بگيرد

 

آه ... از خنکهای گلويت بوسه ای ده

تا قبل از اينکه حنجرت آتش بگيرد

 

آقا بس است ديگر مگو از شعله هايت

ترسم که جان خواهرت آتش بگيرد

 

یاسر حوتی

 

*********************

 

اشعار شهادت حضرت امام حسن مجتبی(ع) - هانی امیر فرجی

 

دست و پا ميزني و بال و پرت ميريزد

گريه ي خواهر تو روي سرت ميريزد

 

بهتر است سعي كني اين همه سرفه نكني

ورنه در طشت تمام جگرت ميريزد

 

در تقلاي سخن گفتني اما نه... نه...

جگرت از دهنت دور و برت ميريزد

 

خبرش پخش شده زهر تو را خواهد كشت

بي سبب نيست كه اشك پسرت ميريزد

 

جگرت،بال و پرت،اشك ترت ريخت ولي

چه كسي هست كه با نيزه سرت ميريزد؟

 

هاني امير فرجي

برگرفته از وبلاگ من غلام قمرم

 

********************

 

اشعار شهادت حضرت امام حسن مجتبی(ع) - علی آمره

 

تو وارث تمامی غم های مادری

مسموم زهر کاری یک کوچه و دری

 

نام تو با بقیع گره ای کور خورده است

همسایه همیشگی حوض کوثری

 

تو مادری ترین امامان شیعه و...

درد آشنای درد دل چاه و حیدری

 

لعن خدا بر آنکه مذلت خطاب کرد

انگار نه انگار نوه پیمبری

 

کمتر به خود به پیچ از این التهاب زهر

چیزی نمانده است که پر در بیاوری

 

خود،کربلاست هروله دور بسترت

اما حزین کرب و بلای برادری

 

بی اختیار یاد غم شام می کنی

وقتی که چشمهات می افتد به معجری

 

این تیرها که بغض جمل بر تن تو زد

شد نیزه سنان و رگ گردن تو زد

 

علی آمره

اشعار شهادت حضرت امام حسن مجتبی(ع)

اشعار شهادت حضرت امام حسن مجتبی(ع) – وحید قاسمی

 

اشکهایش به مادرش رفته

 سینه ی پر شراره ای دارد

 نه! به یک طشت اکتفا نکنید

 جگر پاره پاره ای دارد

**

 از علی هم شکسته تر شده است!

 علتش کینه ها، حسادت هاست

 غربت چشمهای مظلومش

 سند محکم خیانت هاست

**

خواهرش را کسی خبر نکند

 مادرش خوب شد که اینجا نیست

 لخته خونها سرِ لج افتادند

 هیچ طشتی حریف آنها نیست

**

 از غرور شکسته اش پیداست

 صبر هم صحبت ِ دل ِ آقاست

 نه! من از چشم سم نمی بینم

 کوچه ای شوم قاتل آقاست

**

 کوچه ای تنگ ،کوچه ای تاریک

 شده کابوس هر شب ِ آقا

برگه را پس بده...نزن نامرد….

 چیست این جمله بر لب ِ آقا؟

 **

 از صدای ِ شکستن بغضش

 چشم دیوارها سیاهی رفت

 مادرش راه خانه ی خود را

 تا زمین خورد، اشتباهی رفت

**

 تا که باغش میان آتش سوخت

 میله های قفس نصیبش شد

 کودکی نه! بگو خزان ِ بهار

 پیری زود رس نصیبش شد

**

 نفسش بند آمده ای وای

 به خدا نای روضه خوانی نیست

 شکر دارد که گوشه ی این طشت

 لااقل چوب خیزرانی نیست

 

وحید قاسمی

 

********************

 

اشعار شهادت حضرت امام حسن مجتبی(ع) – حسن لطفی

 

زهر آتش شد و بر زخم دلی مضطر خورد

جگری سوخته را تا نفس آخر خورد

 

زهر سوزاند ولی بر جگرم هیچ نبود

آه از آن زخم که بر سینه ی پیغمبر خورد

 

زهر سوزاند ولی قاتلم عمری ست حسین

پنجه ای بود که بر برگ گل پرپر خورد

 

او مرا پشت سر چادر خود پنهان کرد

تا نبینم چه بر آن چهره ی نیلوفر خورد

 

ایستادم به روی پنجه ی پایم امّا

دستش از روی سرم رد شد و بر مادر خورد

 

مادرم خورد زمین گرد و غباری برخاست

دست من بود که با ناله ی او بر سر خورد

 

حسن لطفی

 

********************

 

اشعار شهادت حضرت امام حسن مجتبی(ع) – یوسف رحیمی

 

حرف هایی نگفتنی دارد

لحظه لحظه غروب چشمانت

روای زخم های کهنه ی توست

اشک های بدون پایانت

 **

شدت غم چه بی‌کران کرده

آسمان دل وسیعت را

غیر زینب کسی نمی فهمد

راز شب گریه ی بقیعت را

 **

بین این مردمان بی غیرت

سهم آئینه ی دلت آه است

دم به دم روی منبر خورشید

صبّ مولا چقدر جانکاه است

 **

سالیانی است آتش حسرت

در نگاهی کبود شعله ور است

زخم هایت هنوز هم تازه‌ست

دل تنگت هنوز پشت در است

 **

دلت آخر چگونه تاب آورد

طعنه های مغیره را یک عمر

چه به روز دل تو آوردند

در و دیوار و کوچه ها یک عمر

**

دم نزد از مصیبت کوچه

پلک های صبور آئینه

تند بادی کبود و بی پروا

کوچه بود و عبور آئینه

 **

دست سنگین باد و صورت گل

ساحت آینه دوباره شکست

سیلی باد و سیلی دیوار

هم زمان هر دو گوشواره شکست

 **

خاطرات کبود آئینه

چقدر زود مو سپیدت کرد

مرگ تدریجی چهل ساله

داغ این کوچه ها شهیدت کرد

 **

دست هایی که حق مادر را

بین دیوار و در ادا کردند

روز تشییع تو کنار بقیع

خوب آقا به تو وفا کردند

 **

پر در آورده تیر کینه شان

به هوای زیارت تابوت

لاله لاله دخیل می بندند

به ضریح مطهر پهلوت

 **

در کنار تو غرق خون می‌شد

باز هم چشم های کم سویی

روضه خوان غم تو می گردد

بیقراری، شکسته پهلویی

 

یوسف رحیمی

برگرفته از وبلاگ حسینیه

 

********************

 

اشعار شهادت حضرت امام حسن مجتبی(ع) – حسین عباسپور

 

صبوري به پاي تو سر مي گذارد

غمت داغ ها بر جگر مي گذارد

 

كمي خواستم از غريبي بگويم

نه! اين بغض سنگي مگر مي گذارد؟

 

و من نيستم بدتر از مرد شامي

نگاه تو در من اثر مي گذارد

 

كريمي كه از كودكي مي شناسم

قدم روي اين چشم تر مي گذارد

 

دلم باز با ياد غم هايت آقا

غريبانه سر روي در مي گذارد

 

چه بد با تو تا كرد دنياي پستي

كه بر ساقه ي گل تبر مي گذارد

 

و هر كس كه كمتر شكايت كند آه

به دوشش غم بيشتر مي گذارد

 

نمك ريخت يك شهر بر زخم مردي

كه دندان به روي جگر مي گذارد

 

حسین عباسپور

 

********************

 

اشعار شهادت حضرت امام حسن مجتبی(ع) – حسن لطفی

 

یاسی به رنگ سبز ز گلخانه می رود

یا رب خدایِ درد ز کاشانه می رود

 

پیچیده بین چادر ِ خاکی ِ مادرش

بر دست ها، غریبه ای از خانه می رود

 

اینجا هزار تیر به تشییع اش آمده

تا کس نگوید از چه غریبانه می رود

 

خون میچکد به دوش اباالفضل از کفن

گویی دوباره فاطمه بر شانه می رود

 

فریاد خواهری پی تابوت می رسد

مادر ندارد این که غریبانه می رود

 

حسن لطفي

برگرفته از وبلاگ من غلام قمرم

 

********************

 

اشعار شهادت حضرت امام حسن مجتبی(ع) – رضا رسول زاده

 

مرد غریب شهر ، کبود است پیکرت

آهسته تر شده ست نفس های آخرت

 

آقای من در آن وطن مادری تو

یک مرد هم نبود شود یار و یاورت ؟

 

تنها تویی که خانه شده قتلگاه تو

تنها تویی که قاتل تو بوده همسرت

 

چون تکه پاره ی جگرت را به طشت دید

آهی کشید از دل و می گفت خواهرت :

 

ای بعد مادر و پدرم سر پناه من

آورده زهر کینه ی دشمن چه بر سرت ؟

 

گفتی : زمان مرگ تو در بین کوچه بود

روزی که بود دست تو در دست مادرت

 

روزی که پیش چشم تو آیینه ی رسول

افتاد روی خاک مدینه برابرت

 

خون می چکد ز گوشه ی لبهای تو ولی

تصویر کربلاست در آن دیده ی ترت

 

معلوم شد فراق تو داغی عظیم بود

با سوگنامه ای که سروده برادرت

 

عباس با حسین چگونه کشیده اند

بیرون هزار تیر ستم را ز پیکرت

 

حالا تویی و آن کرم بی نهایتت

حالا منم گدای قدیمی این درت

 

یک لقمه نان دهی ندهی شکر می کنیم

ما را نوشته اند بمانیم نوکرت

 

یک روز اگر که گنبد زردت بنا شود

می خواهم از خدا که شوم من کبوترت

 

رضا رسول زاده

 

********************

 

اشعار شهادت حضرت امام حسن مجتبی(ع) – سید محمد رضا شرافت

 

سنگ صبور من غم ها و دردها

اي خانه ات پناه همه كوچه گردها

 

صلح ات حماسه اي ست كه با روضه توام است

صلح ات چقدر آيينه دار محرم است

 

بايد شناخت صبر و شكيبايي تو را

بايد گريست يك دهه تنهايي تو را

 

در لحظه لحظه زندگي تو غم است

آه ، غربت هميشه با دل تو توام است

 

آه؛ عمري غريب بوده ولي صبر كرده اي

مانند لحظه هاي علي صبر كرده اي

 

 

شيعه هميشه داشته داغي وسيع را

داغي وسيع غربت تلخ بقيع را

 

يك قطعه خاك وسعت يك غربت مدام

يك قطعه خاك مدفن چهار آسمان امام

 

يك قطعه كه شنيدن آن گريه آور است

آن قطعه اي كه مدفن مخفي مادر است

 

در اين هجوم درد و غم دائمان

صبري دهد خدا به دل صاحب الزمان

 

سید محمد رضا شرافت

 

********************

 

اشعار شهادت حضرت امام حسن مجتبی(ع) – جواد حیدری

 

با یاد تو که غصه شماری کنم حسن

جاری ز چشم، اشک بهاری کنم حسن

 

تا که رسم به روضه ی سبز مصیبتت

سوگند بر تو لحظه شماری کنم حسن

 

باید اجازه از طرف مادرت رسد

تا از جگر برای تو زاری کنم حسن

 

پنجاه شب برای حسین تو سوختم

تا اشک ناب بهر تو جاری کنم حسن

 

حتی نوادگان تو صاحب حرم شدند

کی می شود برای تو کاری کنم حسن

 

گنبد که نه، ضریح نه، تنها برای تو

باید که فکر سنگ مزاری کنم حسن

 

تنهاترین امامی و بی کس ترین غریب

گریه بر آنکه یار نداری کنم حسن

 

جواد حیدری

برگرفته از وبلاگ امام رئوف

 

********************

 

اشعار شهادت حضرت امام حسن مجتبی(ع) – سعید توفیقی

 

سکوت، زهر شد و در گلوی مجنون ریخت

دل شکسته ی لیلا از این مصیبت سوخت

به یاد خاطره های کریم آل عبا

تمام خاطره هایم در اوج غربت سوخت

**

سکوت گفتم و یادم سکوت او آمد

و زهر گفتم و یادم ز زهر خوردن او

و تیر آه به قلبم نشست و کردم یاد

ز تیرهای کفن دوز رفته در تن او

**

وراثتی است بلا شک غریب ماندن ما

چرا که غربت شیعه ز غربت زهراست

و بر غریب مدینه سزاست گرییدن

که پای ثابت این روضه حضرت زهراست

**

همان کسی که غریبانه باز مسموم است

به دست همسر خود در میان خانه ی خویش

پرستویی است مهاجر ولی شکسته پر است

و زخم خورده فتاده کنار لانه ی خویش

**

کسی که سبز ترین جامه را به تن دارد

نگفت علّت سبزی پیکرش از چیست

و طشت داد شهادت، غریب مطلق اوست

چرا که پاره جگر تر از او در عالم نیست

**

همان کسی که شنیده به وقت کودکی اش

صدای یا ابتا و شکستن در را

میان کوچه ی باریک بی شک این کودک

همان کسی است که برده به خانه مادر را

**

رسید دشمن بی شرم و سدّ راه نمود

و ابرهای سیه روی ماه پاره نشست

و با دو دست بزرگ و ضُمُخت و سنگینش

چنان به صورت او زد که گوشواره شکست

**

شکست آینه اش در هجوم سنگ ستم

خمید قامتش امّا عصای مادر شد

و خورد خون دل و با کسی نگفت چه دید

که جان به لب شد و آخر فدای مادر شد

 

سعید توفیقی

 

********************

 

اشعار شهادت حضرت امام حسن مجتبی(ع) – علیرضا شریف

 

شبهاي بي ستاره ترينت سحر نداشت

غم نوحه هاي سينه­ي تنگت اثر نداشت

 

يوسف ترين غريبِ خدا ماهِ آسمان

از حالِ تو سراغ به جز چشمِ تر نداشت

 

اي حضرتِ صبور ترين اي امام صلح

ايوبِ صبر طاقتِ صبر اينقدر نداشت

 

شهرِ مدينه بعدِ علي خود گواه بود

هرگز زمانه اي ز تو مظلوم تر نداشت

 

رد مي شدند از رويِ خاكسترِ دلت

اصلاً كسي از آتشِ قلبت خبر نداشت

 

گفتند واجب است حسن سرزنش شود

از اجرِ اين فريضه مدينه حذر نداشت

 

بازم غريبه ها به خدا دوستي نبود

در كوچه هاي طعنه تو را نيشتر نداشت

 

بر منبرِ رسولِ خدا صبِّ مرتضي

بر لب خطيب تكه كلامي دگر نداشت

 

يك عمر خاطراتِ دلت را ورق زدم

جز اشك و آه و غصه و خونِ جگر نداشت

 

از خاطراتِ آتش و از ميخِ در بگير

تا گوشواره اي كه دگر گوش بر نداشت

 

از سينه اي كه آينه­ي سنگ خورده بود

تا گيسوئي كه رنگِ حنايش اثر نداشت

 

از چادري كه وصله دگر چاره اش نبود

از كوچه اي كه راهِ گريزي دگر نداشت

 

يك شب دو شب نه بلكه چهل سالِ آزگار

كابوسِ كوچه از سرِ تو دست بر نداشت

 

روزي نشد كه آينه ي دقِ تو به عمد

با تازيانه از برِ چَشمت گذر نداشت

 

صد پاره كرده اي جگرت را كريمِ دل

وقتي كه درد جائي از اين خوبتر نداشت

 

عليرضا شريف

برگرفته از وبلاگ شبگرد بین الحرمین

 

*******************

اشعار شهادت حضرت امام حسن مجتبی(ع) - حسین قربانچه

 

پایین پلک چشم تو دائم پر از نم است

چشمت قشنگ، سوی نگاهت ولی کم است

 

از بس که اشک ریخته ای در عزای یاس

از بس که کوچه پیش نگاهت مجسم است

 

رد شراره بر رخ تو نقش بسته است؟

یا ردپای ضربه سیلی محکم است؟

 

سنّت زیاد نیست ولی پیر گشته ای

این ارث مادری است که قد شما خم است

 

آقا فدات شم چقدر غصه میخوری

تصویر لحظه لحظه عمرت چه پر غم است

 

این گریه ها که میکنی از بهر مادرت

پایه گذار اشک عزای محرّم است

 

در روضه های حضرت ارباب، یاحسن

سرمشق یا حسین حسین دمادم است

 

هرکس که سائل کرم مجتبی نشد

شایسته ی بکاء به شه کربلا نشد

 

حسین قربانچه

 

********************

 

اشعار شهادت حضرت امام حسن مجتبی(ع) - یاسر حوتی

 

آيا شده بال و پرت آتش بگيرد

هر چيز در دور و برت آتش بگيرد

 

آيا شده بيمار باشی و نگاهت

از نيش خند همسرت آتش بگيرد

 

آيا شده يک روز گرم و وقت افطار

آبی بنوشی ... جگرت  آتش بگيرد

 

آيا شده تصويری از مادر ببينی

تا عمر داری پيکرت آتش بگيرد

 

می گريم از روزی که می بينم برادر

در کوفه موی دخترت آتش بگيرد

 

می گريم از روزی که می بينم برادر

از هرم خاکستر سرت آتش بگيرد

 

آه ... از خنکهای گلويت بوسه ای ده

تا قبل از اينکه حنجرت آتش بگيرد

 

آقا بس است ديگر مگو از شعله هايت

ترسم که جان خواهرت آتش بگيرد

 

یاسر حوتی

 

*********************

 

اشعار شهادت حضرت امام حسن مجتبی(ع) - هانی امیر فرجی

 

دست و پا ميزني و بال و پرت ميريزد

گريه ي خواهر تو روي سرت ميريزد

 

بهتر است سعي كني اين همه سرفه نكني

ورنه در طشت تمام جگرت ميريزد

 

در تقلاي سخن گفتني اما نه... نه...

جگرت از دهنت دور و برت ميريزد

 

خبرش پخش شده زهر تو را خواهد كشت

بي سبب نيست كه اشك پسرت ميريزد

 

جگرت،بال و پرت،اشك ترت ريخت ولي

چه كسي هست كه با نيزه سرت ميريزد؟

 

هاني امير فرجي

برگرفته از وبلاگ من غلام قمرم

 

********************

 

اشعار شهادت حضرت امام حسن مجتبی(ع) - علی آمره

 

تو وارث تمامی غم های مادری

مسموم زهر کاری یک کوچه و دری

 

نام تو با بقیع گره ای کور خورده است

همسایه همیشگی حوض کوثری

 

تو مادری ترین امامان شیعه و...

درد آشنای درد دل چاه و حیدری

 

لعن خدا بر آنکه مذلت خطاب کرد

انگار نه انگار نوه پیمبری

 

کمتر به خود به پیچ از این التهاب زهر

چیزی نمانده است که پر در بیاوری

 

خود،کربلاست هروله دور بسترت

اما حزین کرب و بلای برادری

 

بی اختیار یاد غم شام می کنی

وقتی که چشمهات می افتد به معجری

 

این تیرها که بغض جمل بر تن تو زد

شد نیزه سنان و رگ گردن تو زد

 

علی آمره

اشعار شهادت امام حسن مجتبی علیه السلام

اشعار شهادت حضرت امام حسن(ع) –  محمد حسین مهدی پناه

 

دلا دربون دربار حسن باش

خدا یارت میشه یار حسن باش

دو ماهه که عزادار حسینی

یه امشب رو عزادار حسن باش

**

با تو زیبام و بی تو غرق زشتی

بگو امشب مدینه ام رو نوشتی

الهی پیر بشیم با روضه ی تو

ای آقای جوونای بهشتی!

**

شما لب تر کنی ما سر میاریم

برا یاری تو لشکر میاریم

الهی یاحسن روزی بیاد که

ما از غربت بقیع و در بیاریم

**

دل عاشق که بی دلبر نمیشه

گداییم و از این بهتر نمیشه

چِشی که بر تو گریه کرده باشه

دیگه کور وارد محشر نمیشه

 

محمدحسین مهدی پناه

برگرفته از وبلاگ حسینیه

 

********************

 

اشعار شهادت حضرت امام حسن(ع) –  مهدی رحیمی

 

باد مانده به علی سر بزند یا نزند

چه کند؟ حلقه بر این در بزند یا نزند

 

تا نریزد در این خانه مردد شده دل

طرف بیت علی پر بزند یا نزند

 

میخ از باب توسل  وسط در مانده

دست بر پهلوی مادر بزند یا نزند

 

حسن از کوچه چهل سال به خود می گوید

حرف ها را به برادر بزند یا نزند

 

دست بالا برود چونکه به روی مادر

روضه برپاشده، دیگر بزند یا نزند

 

زهر تلخ است ولی با دل و جان می نوشی

جعده در ظرف تو شکّر بزند یا نزند

 

مانده تقدیر که آیا بشود یا نشود

از سر تشت حسن پا بشود یا نشود

 

آنکه باید همه ی فاجعه را می داند

سر این زخم اگر وا بشود یا نشود

 

جا نشد در دلش و در وسط تشت چه سود

پاره های جگرش جا بشود یا نشود

 

کوچه ها علت پیری تو را می دانند

بر سر تشت قدت تا بشود یا نشود

 

مادری هستی و در نزد تو زهرا هم هست

مدفن گمشده پیدا بشود یا نشود

 

همه ی دغدغه ی شاعرت آخر این است

شعر با دست تو امضا بشود یا نشود

 

مهدی رحیمی

برگرفته از وبلاگ حسینیه

 

********************

 

اشعار شهادت حضرت امام حسن(ع) –  رحمان نوازنی

 

داستان عشق او عمر یک ازل دارد

با دو چشم او تنها عشق راه حل دارد

 

بین شعر عاشورا بیست و سه غزل دارد

ده بهار و سیزده تا کندوی عسل دارد

 

تیغ قاسمش گویا ارثی از جمل دارد

با وجود او عباس پهلوان و یل دارد

 

کاروان عاشورا بی حسن نشد عازم

جلوه حسین اکبر، جلوه حسن قاسم

 

دست آسمان چیده دست سوره کوثر

میوه های رویایی از درخت پیغمبر

 

پس تو عزت عرشی از بهشت هم برتر

تو بهشت بابایی زیر سایه مادر

 

گاه جنت الزهرا گاه جنت الحیدر

پس تو را نمی خوانیم یک غریب بی لشگر

 

تو که لشگری برتر از فرشته ها داری

هر که دیده ات گفته هیبت خدا داری

 

عده ای تو را حوض سلسببل می خوانند

عده ای تو را یکتا؛ بی بدیل می خوانند

 

عده ای تو را پیوسته خلیل می خوانند

یا که منجی موسی بین نیل می خوانند

 

عده ای که خود را اصحاب فیل می خوانند

مثل خود تو را آقا هی ذلیل می خوانند

 

تو عزیز زهرایی تو که تاج سر هستی

گر چه خون دل خوردی گر چه خون جگر هستی

 

صحبت از غریبیِّ، مرد خون جگرها شد

باز روضه مردی که غریب و تنها شد

 

باز روضه آقا روضه های زهرا شد

باز بین یک کوچه مادری رو به اعدا شد

 

ناگهان جسارت ها کینه ها هویدا شد

مادری زمین خورد و قامت پسر تا شد

 

بین کوچه این کودک گرد و خاک بر پا کرد

زیر دست و پا افتاد جان فدای زهرا کرد

 

رحمان نوازنی

برگرفته از وبلاگ حسینیه

 

********************

 

اشعار شهادت حضرت امام حسن(ع) –  قاسم نعمتی

 

هرکس که بر کریم پناهنده میشود

دل مرده هم اگر برسد زنده میشود

آنقدر میدهند که شرمنده می شود

آیا به روز حشر سرافکنده می شود

 

واللهِ اعتقاد من این است تا ابد

زین خانه نا امید گدایی نمی رود

 

وقتی به گریه طینت من رنگ و بو گرفت

این چهره ی سیاه کمی شستشو گرفت

کم کم تمام زندگی ام بوی او گرفت

اینگونه بود بی سر وپا آبرو گرفت

 

از آن به بعد خانه ی دلدار شد دلم

تا آمدم به خویش گرفتار شد دلم

 

امشب حسن حسن نکنم شب نمیشود

بی یا حسن تجلی یارب نمی شود

زلفی که باد خورده مرتب نمی شود

هر کس به هم نریخت مقرب نمی شود

 

آتش زده هوای وصالت به جان من

یا ایها الکریم و یا ایها الحسن

 

مارا خدا کنارِ کریمان بزرگ کرد

ریزه خورِ دیارِ کریمان بزرگ کرد

آنقدر در جوارِ کریمان بزرگ کرد

انگار از تبارِ کریمان بزرگ کرد

 

عمری به دستگیری ات اقرار کرده ایم

ما اعتماد بر کرم یار کرده ایم

 

عمری سبو زجام کرم می زنم حسن

نقش تو را به چشم ترم میزنم حسن

سربند سبز رویِ سرم میزنم حسن

با نام تو به سینه حرم می زنم حسن

 

باید مدینه محشر کبری به پا کنیم

بالای قبر تو حرمی را بنا کنیم

 

از راه دور دست تمنا گرفته ایم

عمریست در حریم تو مأوا گرفته ایم

دستان خویش سوی تو بالا گرفته ایم

هرچه گرفته ایم ز زهرا گرفته ایم

 

بیهوده نیست آبروی رفته می خَرَند

فرزندها ز مادرشان ارث می برند

 

زلفت رها کنی همه بی خانه میشویم

ابرو نشان دهی همه دیوانه میشویم

ماخاک بوس گوشه ی میخانه میشویم

گِرد تو پرکشیده و پروانه میشویم

 

در آسمان چشم سیاهت هوایی ام

شکر خدا ز روز ازل مجتبایی ام

 

چشمان من به سوی درِ بسته ی بقیع

بُغضی ست در گلویِ درِ بسته ی بقیع

سر می نَهیم رویِ درِ بسته ی بقیع

گریه شده وضویِ درِ بسته ی بقیع

 

ای کاش پرچمی سرِ این قبر می زدیم

با گریه پرچمی سرِ این قبر می زدیم

 

قربان آن جگر که چهل سال پاره بود

زخمی از آن شکستگی گوشواره بود

در کوچه ها فقط پیِ یک راهِ چاره بود

با ماه رفته بود و عصایِ ستاره بود

 

چون کوچه تنگ بود کسی در برابرش

بگذاشت ،پا به چادر و رد شد ز مادرش

 

در کوچه مادرت به عصا احتیاج داشت

چشمش ندید، راهنما احتیاج داشت

پهلو شکسته ضربه کجا احتیاج داشت

سیلی که خورد،  ضربه ی پا احتیاج داشت؟

 

لعنت بر آنکه با لگدش بارِ او شکست

بادستِ بسته شخصیت یار او شکست

 

از آن به بعد خنده به لبها حرام شد

تو هفت ساله بودی و عمرت تمام شد

در شهر،  آلِ فاطمه بی احترام شد

توهینِ بر علی همه جا لفظِ عام شد

 

دیدی کسی که حرمت صدیقه را شکست

بر منبر پیمبر و جایِ علی نشست

 

آهسته تر قدم بزن ای مردِ کوچه ها

بشکن سکوتِ بی کسی و سردِ کوچه ها

مویت سپید کرده دگر دردِ کوچه ها

یادت نرفته خنده ی نامردِ کوچه ها

 

دیدی ز مالیات مغیره معاف شد

این ها سپاسِ شدت ضربِ قلاف شد

 

لعنت به هر کسی که تو را  بد صدا زده

زخمِ زبان به سینه ی درد آشنا زده

صبر تو طعنه بر همه ی انبیا زده

صلحِ تو ریشه ی همه ی فتنه را زده

 

آری چکیده ی علی و مصطفی توئی

بنیانگذار نهضتِ کرببلا توئی

 

با زهرِ همسرت جگرت ریخته به هم

زهرا کجاست؟ مویِ سرت ریخته به هم

تصویرهایِ چشم ترت ریخته به هم

خانه دوباره در نظرت ریخته به هم

 

بیرون بریز خون جگر های خود حسن

کمتر به پیش خواهرِ خود دست و پا بزن

 

خونین دهن ز کرببلا حرف میزنی

از ماجرایِ راس جدا حرف میزنی

از نیزه هایِ بی سر و پا حرف میزنی

از لشگری بدون حیا حرف میزنی

 

گرچه بناتِ فاطمه در تاب و در تب اند

شکر خدا محارمِ تو دورِ زینب اند

 

دستِ حرام زاده به معجر نمی خورد

ضربِ لگد به پهلویِ دختر نمی خورد

آتش زبانه اش به مویِ سر نمی خورد

با ناسزا به زینب تو ، بر نمی خورد

 

خون جگر اگر چه به لبهایِ تو نشست

آهسته جان بده که ابالفضل زنده است

 

در کربلا سپاهِ حرامی چه میکنند

با چشمِ خیره خواهرِ تو دوره می کنند

پوشیه ی زنان حرم پاره می کنند

زنها و دختران همه آواره میکنند

 

زینب پس از حسین گرفتار میشود

آواره بین کوچه و بازار میشود

 

قاسم نعمتی

 

*********************

 

اشعار شهادت حضرت امام حسن(ع) –  محسن حنیفی

 

حسین گفتم و شد سینه بی قرار حسن

برای اینکه حسین است سوگوار حسن

 

محرم و صفر اندوهگین غربت او

دو چشم علقمه گریان و اشکبار حسن

 

ضریح کرببلا نقره داغ تربت او

زهیر و حر و حبیبند داغدار حسن

 

اگر چه دور و برش از حبیب ها خالی است

امام ها همه جمعند در کنار حسن

 

مزار خاکی او شد ابوترابیِ محض

از آن به بعد نجف گشت خاکسار حسن

 

عجب نباشد اگر که به روز رستاخیز

حسین فاطمه برخیزد از جوار حسن

 

برای غربت او بی قرار می گریم

شبیه شمع خیالی سر مزار حسن

 

برای داغ دو تا ماهپاره اش یا که

برای لحظه جانسوز احتضار حسن

 

برای روضه او با کنایه می خوانم

مدینه ، کوچه ، فدکنامه ، گوشواره ، حسن

 

محسن حنیفی

 

********************

 

اشعار شهادت حضرت امام حسن(ع) –  محمد جواد پرچمی

 

جانم فدای آن بنایی ...که نداری

قربان آن گلدسته هایی ...که نداری

 

هرجا حرم دیدم سرودم زیر لب از

دلتنگی گنبد طلایی ...که نداری

 

باب الرضا رفتم نشستم گریه کردم

با یاد باب المجتبایی ...که نداری

 

قالیچه ارثیه مادر بزرگم

نذر تو و صحن و سرایی ...که نداری

 

من هر شب جمعه سلامی می دهم به

شش گوشه کرببلایی ...که نداری

 

ما سینه زنهایت حسن کم گفته ایم آه

در مجلس دار البکایی ...که نداری

 

دردی که داری در خودت میریزی آقا

حق می دهم درد آشنایی ...که نداری

 

محمد جواد پرچمی

 

********************

 

اشعار شهادت حضرت امام حسن(ع) –  محمد حسین رحیمیان

 

عمری در آشیان غریب مدینه ایم

ما از فدائیان غریب مدینه ایم

 

ما را صدا زنید نمک گیر مجتبی

مدیون لقمه نان غریب مدینه ایم

 

هستیم اگر گدای حسین ،زیر منته

الطاف بی کران غریب مدینه ایم

 

این افتخار ماست فقط زیر سایه ی

دستان مهربان غریب مدینه ایم

 

سالی یکی دو روز کفایت نمی کند

هر روز میهمان غریب مدینه ایم

 

ذکر حسن به ما پر پرواز می دهد

مرغان آسمان غریب مدینه ایم

 

زهرا ، علی ، حسین دعاگویمان شوند

وقتی که روضه خوان غریب مدینه ایم

 

خانه خراب غصه ی این قبر خاکی و

بی شمع و سایبان غریب مدینه ایم

 

محمد حسین رحیمیان

 

********************

 

اشعار شهادت حضرت امام حسن(ع) –  مجتبی شکریان

 

ای آفتاب روشن عالم حسن جان

ای آسمان غربت و ماتم حسن جان

 

من نذر کردم چند شب وقف تو باشم

یک گوشه زیر خیمه و سقف تو باشم

 

من نذر کردم چند شب مست تو باشم

مانند یک تسبیح در دست تو باشم

 

من نذر کردم چند شب از تو بخوانم

تا عمر دارم زیر این بیرق بمانم

 

من نذر کردم چند شب مال تو باشم

با گریه ام در روضه دنبال تو باشم

 

من نذر کردم پرچمت بالا بگیرم

شاید که آخر زیر این پرچم بمیرم

 

یک اربعین کردم طلب با چشم گریان

تا که بگیرم یک دهه شور حسن جان

 

خیلی مفصل باید از عشق شما گفت

یک عمر باید یاحسن یا مجتبی گفت

 

این چند شب باید که سینه چاک باشیم

شاید که سال بعد زیر خاک باشیم

 

باید که از دست تو چشمی تر بگیرم

یک شب برایت روضه مادر بگیرم

 

حالا که اینجا آمدم با آه و زاری

دیگر مگو کاری به کار من نداری

 

من آمدم دست تو باشد اختیارم

در محضرت هر چه که میخواهی بیارم

 

دست و دل و پا و سرم آقا فدایت

اهل و عیال و مادرم آقا فدایت

 

من آمدم دست مرا محکم بگیری

قلب مرا از هر چه نامحرم بگیری

 

از عشق شور انگیز لبریزم کن ای دوست

تا آخر عمرم سحر خیزم کن ای دوست

 

باید برای غربتت بی تاب باشیم

در روضه ات زهرا نیاید خواب باشیم

 

زهرا میان روضه ات با ناله و آه

با سینه زنهای تو گفته طیب الله

 

هر کس که از جان بهر تو مایه گذارد

فردای محشر بر سر خود سایه دارد

 

آقا بقیع تو کم از مشهد ندارد

آخر چرا گلدسته و گنبد ندارد

 

ای جلوه نورانی زهرا حسن جان

ای گریه طولانی زهرا حسن جان

 

نام تو را همواره می خوانم حسن جان

جانم حسن جانم حسن جانم حسن جان

 

آن روز که در کوچه ها راه تو افتاد

از آسمان روی زمین راه تو افتاد

 

آنجا نشد کاری کنی مادر نیفتد

خواندی دعا تا لااقل با سر نیفتد

 

همراه مادر تا فتادی بر سر خاک

با چشم گریان نذر کردی از دل پاک

 

تو نذر کردی از جوانی تا به پیری

هر کس زمین خورده است دستش را بگیری

 

من هم بدون تو زمین خوردم حسن جان

در روضه های مادرت مُردم حسن جان...

 

مجتبی شکریان

برگرفته از وبلاگ حسینیه

 

********************

 

اشعار شهادت حضرت امام حسن(ع) –  سید پوریا هاشمی

 

از کوچه به هنگام گذر خاطره دارم

میسوزم و با سوز جگر خاطره دارم

 

مانوس به اشکم چه کنم دست خودم نیست

آخر من ازین دیده تر خاطره دارم

 

یک روز عصا بودم و یک عمر خمیدم

از دردسر درد کمر خاطره دارم

 

کابوس گرفته ز من این خواب شبم را

با آه شب و سوز سحر خاطره دارم

 

این پیری من زیر سر کودکی ام بود

در سن کم از غم چقدر خاطره دارم

 

رد میشدم از کوچه تنگ و جگرم سوخت

از سیلی و از چرخش سر خاطره دارم

 

بیزارم ازین سرعت بسته شدن در

من با لگد و آتش در خاطره دارم

 

سید پوریا هاشمی

برگرفته از سایت حدیث اشک

 

********************

 

اشعار شهادت حضرت امام حسن(ع) –  حسن لطفی

 

دامن چشم من از گریه به دریا افتاد

چشم زخمی شده از کار تماشا افتاد

 

پاره هایِ جگرم می چكد از كُنجِ لبم

عاقبت سایه ی مرگ آمد و بر ما افتاد

 

باز هم خاطره هایم همگی زنده شدند

راه من باز بر آن كوچه ی غم ها افتاد

 

یاد آن کوچه که با مادر خود می رفتم

به سرم سایه ای از غربت بابا افتاد

 

کوچه بن بست شد و در دل آن وانفسا

چشم نامرد به ناموس علی تا افتاد

 

آنچنان زد که رَهِ خانه ی خود گُم كردیم

آنچنان زد که به رخساره ی گُل جا افتاد

 

گاه می خورد به دیوار و گَهی رویِ زمین

چشمِ زخمی شده از کار تماشا افتاد

 

من از آن دست کشیدن به زمین فهمیدم

گوشواری که شکسته است در آنجا افتاد

 

شانه ام بود عصایش ولی از شدت درد

من قدم خم شد و او هر قدم اما افتاد

 

حسن لطفی

 

********************

 

اشعار شهادت حضرت امام حسن(ع) –  حسین صیامی

 

من از شماست هر چه منم را گرفته ام

حالا به روی دست ، تنم را گرفته ام

 

خاکم ز کربلاست ولی خانه ام بقیع

 امشب بهانه ی وطنم را گرفته ام

 

پنجاه و هشت شب همه جا گفته ام حسین

تا اذن این دو شب حسنم را گرفته ام

 

هرجا شده است صحبت کوچه شبیه تو

بی اختیار من دهنم را گرفته ام

 

از باغ شیعیانِ غریبِ مدینه ات

بُردِ یمانی و کفنم را گرفته ام

 

بین من و لباس عزایت چه فرقی است

من رنگ و بوی پیرهنم را گرفته ام

 

دست مرا بگیر به محشر بگو که من

همواره دست سینه زنم را گرفته ام

 

حسین صیامی

 

********************

 

اشعار شهادت حضرت امام حسن(ع) –  سید پوریا هاشمی

 

سفره باز تو آنقدر گدا پرور بود

روز و شب سفره ات از خیل گدا محشر بود

 

یک سرش بود ز خانه سر دیگر کوچه

خوب دیدند همه لطف تو سرتاسر بود

 

غیر بیت الحسن این شهر کرم خانه نداشت

که دراین شهر فقط خانه تو بی در بود

 

کاسه آبی به گدا دادی و سرمستش کرد

آب چاه تو خودش شعبه ای از کوثر بود

 

هرکس آمد به مدینه تو پناهش دادی

خواه اگر ناصبی و خواه اگر کافر بود

 

گرچه انواع غذا بود سر سفره تو

رزق هروعده تو نان جو چون حیدر بود

 

تا که سگ سیر نشد لب به غذایت نزدی

کرم و جود تو مافوق تر از باور بود

 

کیمیای قدمت نقل دهان همه شد

کف نعلین تو میخورد به هرجا زر بود

 

کرد توهین به تو اما برویش خندیدی

گرچه میسوختی و چشم تو از غم تر شد

 

کاش میشد نکند پیر تورا سن کمت

خم نمیشد اگر اینقدر قدت بهتر بود

 

سید پوریا هاشمی

برگرفته از سایت حدبث اشک

اشعار شهادت حضرت امام حسن مجتبی(ع)

اشعار شهادت حضرت امام حسن مجتبی(ع) – سید پوریا هاشمی

 

هرکس به طریقی زده آتش جگرت را

بیگانه جدا دوست شکسته کمرت را

 

افطار تو را زهر به این حال کشانده

یک کوزه ی سربسته زمین ریخت پرت را

 

یاقوت مدینه  به زمرد زدی امروز

بدجور عوض کرده هلاهل اثرت را

 

از راه لبت رفته ز چشمت زده بیرون

یک مرتبه سوزانده همه خشک و ترت را

 

سرریز شد از طشت عذابی که کشیدی

خون لخته گرفته ست اگر دور و برت را

 

چیزی بروی طشت بیانداز نبیند

زینب که میاید به سرت دردسرت را

 

در راه زمین خورده اگر که نرسیده

یک ذره به تأخیر بکش پس سفرت را

 

اصلا به تو آرامش و لبخند نیامد

شب کرده غم کوچه و سیلی سحرت را

 

این در نه لگد خورده و نه اینکه شکسته

بردار ز لولای در آخر نظرت را

 

عمامه ات افتاد ولی پیش خودت هست

صد شکر نبردست کسی تاج سرت را

 

سید پوریا هاشمی

 

**********************

 

اشعار شهادت حضرت امام حسن مجتبی(ع) – سیدپوریا هاشمی

 

رسم کریم هاست غم یار میخورند

در عمرخویش غصه بسیار میخوردند

 

راز نگفته دردلشان موج میزند

ازدوست زهر و طعنه ز اغیار میخورند

 

زیر عبا زره به تن خویش میکنند

وقت نماز خون دل زار میخورند

 

حتی سپاهیان و غلامان یک کریم

نان را به نرخ درهم و دینار میخورند

 

پایین منبرند و علی لعن میشود

خشم مدام خویش علی وار میخورند

 

هرشب فقط به سجده و هرروز روزه اند

یک کاسه آب لحظه افطار میخورند

 

از همسرانشان طلب آب میکنند

اما به جاش زهرشرربار میخورند

 

این زهر را نه از ستم همسرانشان

این زهر را ز کوچه و دیوار میخورند

 

موی حسن ز غصه زهرا سپید شد

رسم کریم هاست غم یار میخورند

 

سید پوریا هاشمی

 

**********************

 

اشعار شهادت حضرت امام حسن مجتبی(ع) – سید حسین میرعمادی

 

من کرم زاده ام و شهر کرامت وطنم

گرد و خاک ره ارباب کرم خاک تنم

روزها فکر من این ست و همه شب سخنم

چه شد از بین همه بنده کوی حسنم

 

هاتفی گفت اگر گرد رخ او همه اید

چون در این دایره دعوت شده ی فاطمه اید

 

با وجود تو کسی را هنری نیست که نیست

تو که باشی ز فقیری اثری نیست که نیست

من تو را دارم و دیگر خطری نیست که نیست

و در این چرخ بجز تو خبری نیست که نیست

 

زندگی را به تمنای تو خوش می دارم

که من از فکر بجز تو بخدا بیزارم

 

ای که با آمدن توست ، علی بابا شد

و به لبخند تو غم از دل زهرا وا شد

نوبتی باشد اگر نوبت این رسوا شد

که بگویند به لطف تو گدا دارا شد

 

آبرو یافته از لطف و عطای حسنم

پس عجب نیست بگویم که برای حسنم

 

همه را باب حیات است حسین بن علی

ناجی وقت ممات است حسین بن علی

که در اوج درجات است حسین بن علی

تا که کشتی نجات است حسین بن علی

 

بادبان است در این کشتی امداد حسن

نه ؛ بگو آب حسن ،موج حسن ،باد حسن

 

نیست بالاتر ازین درد در عالم دردی

بین مردان بنشینی و  نباشد  مردی

و نفهمند تو را صلح چرا می کردی

همه هستند کنارت و تو  تنهاگردی

 

صبر را برده ای از رو و تمامش کردی

کربلا را تو به تدبیر  قیامش کردی

 

چه سکوتی ست تو کردی که چنین فریاد است

و به تدبیر تو بنیاد ستم بر باد است

نام تو لرزه ی بر قامت استبداد است

وارث قدرت مولایی تو اولاد است

 

قاسمت روز دهم یک تنه غوغا می کرد

کربلا مات شد و خیره تماشا می کرد

 

خیره گشتند و به ماه تو حسد ورزیدند

صد حرامی همه با نیزه گلت را چیدند

گریه می کرد حسین و همگی خندیدند

بعد از آن پای سرش یکسره می نوشیدند

 

مرگ مشتاقی او دید و بسی کم آورد

عسل روی گلش چهره او هم آورد

 

جگرت سوخت ، کنارت تو برادر داری

زینب اینجاست غمی نیست تو خواهر داری

گرچه یک خاطره از کوچه و مادر داری

بی وفایی و حسد از بر همسر داری

 

لیک مهمان سر نیزه نگشته سر تو

میزبان  لبه ی تیغ نشد حنجر تو

 

سید حسین میرعمادی

 

**********************

 

اشعار مدح حضرت امام حسن مجتبی(ع) – حبیب نظاری

 

گدا زیاد رسیده حقیر هم هستم

سرم فدای سرت سربِزیر هم هستم

 

زمانِ آمدنت در محله آمده ام

دلم خوش است که بینِ مسیر هم هستم

 

عزیزِ فاطمه هستی کریم هم هستی

غلامِ فاطمه هستم، فقیر هم هستم

 

ابوتراب اجازه بده که گریه کنم

که خاکِ خشک شبیهِ کویر هم هستم

 

مگر امام حسن دستگیری ام بکند

نیازمند به دست بگیر هم هستم

 

ذَلیل و خاضِع و مِسکین و  مُستَکینم من

"اعوذ بِالکرمت " مُستَجِیر هم هستم

 

مرا اسیرِ خودت کن اسیرِ نَفس شدم

تصدقت بشوم من اسیر هم هستم

 

به یادِ گریه ی قاسم زمانِ دفنِ تنت

به یادِ بارشِ بارانِ تیر هم هستم

 

همین کنار نشستم مرا نگاه  کنی

گدا زیاد رسیده حقیر هم هستم

 

حبیب نیازی

برگرفته از کانال حرم شاه

 

**********************

 

اشعار مدح حضرت امام حسن مجتبی(ع) – قاسم اسدی

 

همیشه صبح و شبم غرق صحبت حسن است

که زنده روح من از این محبت حسن است

 

اگر که بی حسنم سمت دوزخم ببرید

کلید جنت من در رضایت حسن است

 

به زیر منت دنیا نمی روم هرگز

همیشه گردن من زیر منت حسن است

 

عجم شدم که شوم شیعه با نگاه حسن

که شیعه گشتن ایران کرامت حسن است

 

مسیح اگر که دمش مرده می کند زنده

ز گریه بهر حسین و عنایت حسن است

 

سکوت کردن او عین جنگ رو در روست

که صلح نقطه ی عطف ولایت حسن است

 

هنوز حک شده در لوح سینه ی تاریخ

جمل نشانه ی خشم و شجاعت حسن است

 

کجا روی تو برادر سخن به حق بشنو

حسین تحت لوای امامت حسن است

 

اگر برای حسینش به سینه می کوبیم

حسین گفتن ما تحت دولت حسن است

 

دعای مادر او بیمه می کند ما را

نگاه فاطمه فردا به امت حسن است

 

دلم خوش است که گریه به غربتش کردم

چه غم ز بار گنه تا شفاعت حسن است

 

قاسم اسدی

 

**********************

 

اشعار مدح حضرت امام حسن مجتبی(ع) – محمد جواد شیرازی

 

قبل از سلام کردن سائل سلام کرد

این بار هم کرامت خود را تمام کرد

 

در حیرت است واژه ایثار از حسن

نان شبش دوباره نثار غلام کرد

 

تا دید فاطمه که گره خورده کار من

ذکر مرا "کریم علیه السلام" کرد

 

زنجیر عقل مانع عشقش نمی شود

هر کس که پای درس حسن ثبت نام کرد

 

رحمت به آن کریم که از لطف بی حدش

با جبرئیل، شاعر خود هم کلام کرد

 

ابیات مِدحتش همه بیت المقدس اند

ترویج مدح، صاحب بیت الحرام کرد

 

از قدرتش نپرس...جمل را نظاره کن

کاری که با سپاه سواره نظام کرد

 

چشمم به احترام قدومش به سجده رفت

کامم برای بوسه به دستش قیام کرد

 

نامرد آمدم به در خانه اش ولی

آقا نظاره کرد و مرا با مرام کرد

 

در خاطرم نمانده که شغلم گدایی است

از بس گدای فاطمه را احترام کرد

 

آواره آمدم که مرا بندِ خود کند

حالا غلام یا سگ خود هر کدام کرد

 

محمد جواد شیرازی

 

**********************

 

اشعار مدح حضرت امام حسن مجتبی(ع) – محمد جواد شیرازی

 

آن که سائل از عطایایش تحیر می کند

غربت و غم سینه اش را روز و شب پر می کند

 

می رود مسجد به منبر سب حیدر می کنند

بین کوچه می رسد با خود تفکر می کند

 

دیدن هربارِ قنفذ یا مغیره... بگذریم

در خودش می ریزد و یادی ز چادر می کند

 

می شود آیا کریمی را به دِرهم ها فروخت؟

آدم از این حرف، احساس تحیر می کند

 

می کِشد از زیر پا سجاده اش را آشنا

اینچنین سرباز از رهبر تشکر می کند؟!

 

صلحِ آقا جنگ با تزویر بود و جاهل است...

...هر کسی این صلح را سازش تصور می کند

 

بین سرداران غریب و بین منزل هم غریب

تا که می گویم "حسن" "غربت" تبادر می کند

 

آب می خواهد لب روزه امام از همسرش

همسرش با زهر دارد جام را پر می کند

 

پاره های این جگر در تشت بی علت که نیست

سنگِ سخت از سوز این جرعه تغیّر می کند

 

مطمئنم در دو عالم جزء قوم اشقیاست

هرکه از آقام احساس تنفر می کند

 

وقت تشییع تنش آمد زنی استر سوار

با کمانداران خود حسِ "تکاثر" می کند

 

می رسد آخر زمان انتقام منتقم

می رسد خواری آن کس که تکبر می کند

 

سنگ دل هستم... بدرد گِل شدن که می خورم

این دلِ سنگم برایش کار آجر می کند

 

محمد جواد شیرازی

 

**********************

 

اشعار شهادت حضرت امام حسن مجتبی(ع) – محسن حنیفی

 

حسین گفتم و شد سینه بی قرار حسن

برای اینکه حسین است سوگوار حسن

 

محرم و صفر اندوهگین غربت او

دو چشم علقمه گریان و اشکبار حسن

 

ضریح کرببلا نقره داغ تربت او

زهیر و حر و حبیبند داغدار حسن

 

اگر چه دور و برش از حبیب ها خالی است

امام ها همه جمعند در کنار حسن

 

مزار خاکی او شد ابوترابیِ محض

از آن به بعد نجف گشت خاکسار حسن

 

عجب نباشد اگر که به روز رستاخیز

حسین فاطمه برخیزد از جوار حسن

 

برای غربت او بی قرار می گریم

شبیه شمع خیالی سر مزار حسن

 

برای داغ دو تا ماهپاره اش یا که

برای لحظه جانسوز احتضار حسن

 

برای روضه او با کنایه می خوانم

مدینه ،کوچه،فدکنامه، گوشواره، حسن

 

محسن حنیفی

 

**********************

 

اشعار مدح حضرت امام حسن مجتبی(ع) – حسن کردی

 

تا بخشش عطای کریمان همیشگی ست

در این محیط بوی خوش نان همیشگی ست

 

آنها گدایشان غم فردا نمیخورد

اینجا بنای سفره احسان همیشگی ست

 

دست کریم خسته بخشش نمیشود

هر چند التماس گدایان همیشگی ست

 

آقایی و کمال حسن جان فاطمه

مانند آیه آیه قران همیشگی ست

 

از عرش و فرش بر در او صف کشیده اند

اینجاست رفت و امد مهمان همیشگی ست

 

در خشکسال زندگی و قحطی امید

در خانه اش ترنم باران همیشگی ست

 

لبخند او خلاصه هر مهربانی است

رو به گدا تبسم ایشان همیشگی ست

 

حسن کردی

 

**********************

 

اشعار شام شهادت حضرت امام حسن مجتبی(ع) – مجتبی شکریان

 

همگی از بقیع برگشتند

همگی خسته و غبار آلود

روی چشم حسین اشک عزا

چشم عباس هم پر از خون بود

 

 زینب آمد کنار در آرام

سر خود را گذاشت گوشه در

با سوالی حسین را گریاند

ای حسین از برادرم چه خبر؟

 

 در کنار مزار پیغمبر

تن او را به خا ک ها دادید؟

تن سبز غریب مادر را

به سوی فاطمه فرستادید؟

 

 بنشین خواهرم صبوری کن

تا بگویم چه در بقیع رخ داد؟

بغض آقا شکست و چشمش را

اشک غربت گرفت و پاسخ داد:

 

 کاش خواهر تن برادر را

ساده و مخفیانه می بردم

کاش مانند حیدر و زهرا

بدنش را شبانه می بردم

 

کاش خواهر زمان تشییعش

زره جنگ خویش بر تن داشت

کاش تابوت مجتبی خواهر

جنس محکم شبیه آهن داشت

 

 نگران تر شدم برادر جان

حرف تو بوی جنگ را دارد

روی دوشت چرا شده خونی؟

شانه ات بوی مجتبی دارد

 

دست بر روی این دلم بگذار

تا بگویم چه شد که مبهوتم

من همین قدر با تو می گویم

که عزادار تیر و تابوتم

 

بنشین زینبم مرو بیرون

خوشی ما تمام شد خواهر

دیدی آخر حسین تو زینب

بی حسن بی امام شد خواهر

 

 در کنار مزار او گفتم

که بمیرم برای این تن تو

غصه و ماتمت چه سنگین است

غارتم کرده داغ رفتن تو

 

 گر چه با غصه غارتم کردند

خواهر این انتهای غارت نیست

در کنار حسن همه بودیم

خوردن تیر اوج غربت نیست

 

اوج غربت برای من مانده

غارت خیمه ها برای شما

غارت پیکرم برای من

داغ کرب  و بلا برای شما

 

غارت هر چه بر تنم مانده

از عبایم گرفته تا نیزه

این لباسی که مادرم داده

از تنم می برند با نیزه

 

خواهرم یک به یک سواران را

می دوانند بر تن و پشتم

بعد از آن یک نفر که جامانده

خواهد آمد سراغ انگشتم

 

مجتبی شکریان

 

**********************

 

اشعار شهادت حضرت امام حسن مجتبی(ع) – محسن حنیفی

 

رنگ سپید رنگ حنای سرت شده است

لب بسته ای و خون دلت ساغرت شده است

 

خطبه بخوان به رقص درآور کلام را

نهج البلاغه مشتری منبرت شده است

 

سرچشمه ی کرامت و لطف کریم ها!

کوثر دخیل گوشه ی چشم ترت شده است

 

از نسل دختر تو امامت ادامه یافت

پیغمبری و فاطمه ات کوثرت شده است

 

من برگ زردی از شجره نامه ی توام

خار و خسی که آمده و نوکرت شده است

 

چشمی که گریه کرده، تو را، یا حسین را

لبریز لطف و مرحمت مادرت شده است

 

قلب حسین پیش تو جامانده در بقیع

قلب حسین مقبره ی اطهرت شده است

 

غیر از ضریح کهنه، ضریح نو حسین

مشتاق پایبوسی خاک درت شده است

 

خون حسین نام تو را دم گرفته است

گودال هم برای تو ماتم گرفته است

 

دردت زیاد بود و برایت دوا نبود

زخمی عمیق تر ز غم کوچه ها نبود

 

دیوار کوچه نیز به تو طعنه میزند

سنگ صبور گفتن آن ماجرا نبود

 

عرش خدا تحمل آن داغ را نداشت

گر شانه ی خمیده ات آنجا عصا نبود

 

اما شهادتین لبت اینچنین سرود

داغی بزرگتر ز غم کربلا نبود

 

روزی شبیه روز حسینت نمیشود

جسمت کبود بود ولی زیر پا نبود

 

رنگ سپید گر چه به موی تو چنگ زد

زلفت به دست باد نبود و رها نبود

 

آخر به دامن پسرت سر گذاشتی

دیگر سخن ز نیزه و طشت طلا نبود

 

تو پاره پاره ی جگرت بین طشت ریخت

نه...پاره پاره ی جگرت در عبا نبود....

 

غارت زده است چون حسنش را ز دست داد

انگشتری و پیرهنش را ز دست داد

 

محسن حنیفی

 

**********************

 

اشعار شهادت حضرت امام حسن مجتبی(ع) – مهدی مقیمی

 

نیمۀ شب زهر بر داغ دلم کاری شده

غربتم در خانه ام عمریست تکراری شده

خون دلهایی که خوردم از لبم جاری شده

خواهرم زینب کجایی موقع یاری شده

 

من که عمری مهربانی کرده ام با اهل شهر

قسمتم آخر ز دست همسرم گردید زهر

 

من که عمری گریه کردم از فراق یارها

گریه کردم با نظر بر تیغ ها ، مسمارها

گریه کردم با نگاهی بر در و دیوارها

با عبور از کوچه های شهر مُردم بارها

 

از در و دیوار های شهر دیگر خسته ام

روضه خوان حیدر و آن دستهای بسته ام

 

نیست مثل من کسی از راز مادر باخبر

گفت نگذارم شود از کوچه حیدر با خبر

گرچه بابا بود از جریان آن در با خبر

نه پدر ، زآن ، با خبر شد نه برادر باخبر

 

من فقط دیدم که پرپر بر زمین افتاده بود

گوشواره گم شد و مادر زمین افتاده بود

 

رفتن از ماندن به یادِ داغِ مادر بهتر است

وقت جان دادن سرم بر پای خواهر بهتر است

گر تو باشی زینبم حال برادر بهتر است

دیدن خون جگر در  تشت از سر بهتر است

 

خواهرم زینب پس از این هستیِ من هستِ تو

قاسم و عبداللهم را میسپارم دست تو

 

می زنندت با عصا و سنگ ، تک تک یا حسین

روز تو بدتر ز روزم هست بی شک یاحسین

پیکرت مثل زره گردد مشبّک یا حسین

غم مخور بر من که لا یومَ کَیومک ، یا حسین

 

کشته در اوج عطش بین دو دریا می شوی

وای از آن روزی که در گودال تنها می شوی

 

مهدی مقیمی

برگرفته از وبلاگ حسینیه

اشعار رحلت (شهادت) پیامبر اعظم(ص)

اشعار رحلت حضرت رسول(ص) - مسعود اصلانی

 

داغی اگر نبود که گریان نمی شدیم

لطفی اگر نبود مسلمان نمی شدیم

 

 یا ایّها الرّسول بدون دعای تو

از پیروان عترت و قرآن نمی شدیم

 

یا اینکه گوشه چشم اباالفضل تو نبود

ما از تبار حضرت سلمان نمی شدیم

 

بی حب خاندان تو در خانه ی کرم

جایی نداشتیم و مهمان نمی شدیم

 

ما امت توأیم و علی هم کنار توست

  آیینه ات نبود نمایان نمی شدیم

 

ما پای غربت نوه هایت نشسته ایم

ور نه شبیه نم نم باران نمی شدیم

 

هم ناله های امشب مولای امتیم

ما سوگوار رحلت بابای امتیم

 

در جان مسلمین چو آذر گذاشتند

بر جان شیعیان دو برابر گذاشتند

 

آه از نهاد اهل ولایت بلند شد

بر سینه تا که داغ پیمبر گذاشتند

 

آقای من بزرگ قبیله ز داغ تو

بر روی خاک عرصه ی محشر گذاشتند

 

هستی گریست تا نوه هایت رسیده و

با گریه روی سینه ی تو سر گذاشتند

 

تو باغبان امتی و جای اجر تو

یک شاخه یاس را وسط در گذاشتند

 

با رفتنت مصیبت زهرا شروع شد

داغ پسر به سینه ی مادر گذاشتند

 

در کوچه ها غرور علی را کسی شکست

در کوچه بود فاطمه روی زمین نشست

 

 مسعود اصلانی

 

*******************

 

اشعار رحلت حضرت رسول اکرم(ص) - مجتبی روشن روان

 

از سراپای مدینه گِل غم میریزد

اشک از دیده ی غم بار حرم میریزد

از نگاه نگران، برق الم میریزد

خوب پیداست که باران ستم میریزد

آه آرامش زهراست به هم میریزد

 

سایه ی خنده از این گلکده کم کم برود

یا قرار است که پیغمبر اکرم برود ؟

 

نور از خنده لب های ترش می بارید

از گرفتاری امت به جزا میترسید

دربه در، در پی ارشاد بشر میگردید

مثل او هیچ رسولی غم و اندوه ندید

 

در دلم شور عجیبی ست نمیدانم چیست

در گلو بغض عجیبی ست نمیدانم چیست

 

دخترت زار به سر میزند ای وای دلم

در دلم غصه شرر میزند ای وای دلم

پدرم حرف سپر میزند ای وای دلم

حرف از داغ پسر میزند ای وای دلم

یک نفر آمده در میزند ای وای دلم

 

دل بریدن ز تو بابا بخدا آسان نیست

بعد تو واسطه ی وحی خدا با ما کیست؟

 

این جوان کیست که از دیدن رویش در دل

غصه داخل شده و خنده ز لب شد زائل

آه یارب شده انگار صبوری مشکل

گفت با لحن غریبانه ولی چون سائل :

با اجازه بگذارید بیایم داخل

 

با ادب آمد و در پیش پدر زانو زد

پرده از صورت پوشیده ی خود یک سو زد

 

مژده ای رحمت رحمان که سحر نزدیک است

ای رسول مدنی وقت سفر نزدیک است

شب بیچارگی نسل بشر نزدیک است

به علی هم برسان روز خطر نزدیک است

وقت آتش زدن یاس و تبر نزدیک است

 

پدر آماده رفتن به سماوات ولی

نگران است برای غم فردای علی

 

تکیه بر دست علی زد گل باغ ایجاد

نظری کرد به زهرا و دوباره افتاد

آه از سینه افلاک برآمد هیهات

به علی فاطمه را باز امانت میداد

داشت اما خبر از غصه زهرا ای داد

 

این همه بی کسی ای وای سرم درد گرفت

دل سرشار غم شعله ورم درد گرفت

 

او ز فردای حسین و حسنش داشت خبر

از خزان گشتن باغ و چمنش داشت خبر

از به آتش زدن یاسمنش داشت خبر

از غم حیدر خیبر شکنش داشت خبر

از حسین و بدن بی کفنش داشت خبر

 

اشک از دیده فرو ریخت و روحش پر زد

پر زد و دختر مظلومه ی او بر سر زد

 

مجتبی روشن روان

 

*********************

 

اشعار رحلت حضرت رسول اکرم(ص) – قاسم نعمتی

 

از سوزِ تب توانی به پیکر نداشتی

فکری به غیر فاطمه در سر نداشتی

 

یادِ خدیجه می کنی و آه می کشی

یعنی که تاب دوریِ همسر نداشتی

 

بعد از غدیر و توطئه هایِ منافقین

دلشوره جز غریبی حیدر نداشتی

 

میخواستی سفارش حقِ علی کنی

امّا چه فایده که تو یاور نداشتی

 

عمری برای اینکه هدایت شوند خلق

در سینه غیر یک دلِ مضطر نداشتی

 

وقتی صدایِ فاطمه آمد که سوختم

در عرش میشنیدی و باور نداشتی

 

رفتی از این دیار وَ اِلّا به یک نفس

تابِ صدایِ نالۀ دختر نداشتی

 

مسمار داغ بود و لب از سینه برنداشت

آنجا مگر بهشت مُعطّر نداشتی

 

پنجاه سالِ بعد مشخص شود چرا

از روی سینه جسمِ حسین بر نداشتی

 

وقتی عدو محاسن او را گرفته بود

از ره رسیدی عمّامه بر سر نداشتی

 

زینب نیابتاً ز تو بوسید آن گلو

زیرا که تابِ بوسۀ حنجر نداشتی

 

قاسم نعمتی

 

 

******************

 

اشعار رحلت حضرت رسول اکرم(ص) – یوسف رحیمی

 

يک مدينه اندوه

 

ملکوت نگاه بارانيت

راوي يک مدينه اندوه است

سالياني است از غم غربت

خاطر خسته‌ي تو مجروح است

**

اين اهالي ظلمت دنيا

مردمان قبيله‌ي وهمند

در سلوک هدايت و رحمت

اشتياق تو را نمي فهمند

**

ماتم اين شکنجه هاي کبود

غصه ها بي مجال پيرت کرد

سينه‌ي غرق نور و سنگ ستم

داغ چندين بلال پيرت کرد

**

بي کسي خو گرفته بود آقا

با اهالي شعب دلتنگي

مي شکستي چنان غريبانه

در حوالي شعب دلتنگي

 **

ديده هر دم غروب عام الحزن

چشم باراني و پُر ابرت را

تو چه کردي در اين غريبستان

که خدا مي ستود صبرت را

 **

با عمو در دل پريشانت

حس آرامش عجيبي بود

آه ديگر پس از ابوطالب

مکه زندان بي شکيبي بود

**

داغها ياس بيقرارت را

در غم خود سهيم مي کردند

مادري را به عرش مي‌ بردند

دختري را يتيم مي کردند

**

ماه عالم بگو چه آورده

به سر تو محاق خاکستر

دختر تو چقدر دلخون شد

بر سرت ريخت داغ خاکستر

**

خوب ديدي ميان اين مردم

دم به دم جوشش عواطف را

بوسه‌ي سنگ و زخم پيشانيت

غصه پر کرده بود طائف را

 **

قلبتان را چقدر مي آزرد

داغدار غم اُحد بودن

زخمي از عهد بي بصيرت‌ ها

خسته از همرهان خود بودن

 **

ناگهان بر تن تو گل کردند

زخمها لاله ها شقايقها

لب و دندان تو شده مجروح

آخر از لطف اين منافقها

**

چه کشيدي در آن غروبي که

تن مجروح حمزه را ديدي

دلت آقا کدام سو مي رفت

بر دلش زخم نيزه را ديدي

**

ديد خيبر که گفتي آزاده

آب را بر کسي نمي بندد

گرچه از فرقه‌ي يهودي ها

به اسيران کسي نمي خندد

**

همه ديدند روز خندق هم

رحم و آزادگي شعارت بود

در مرام تو پيکر کشته

ايمن از غارت و جسارت بود

**

بر سر و سينه و گلوي حسين

بوسه هايت چقدر معروف است

روضه خوان را ببخش آقا جان

روضه از اين به بعد مکشوف است

**

با تماشاي قد و بالايش

از نگاه تو آرزو مي ريخت

آه ، ناگاه اگر زمين مي خورد

آسمان بر سرت فرو مي ريخت

**

پيش چشمت محاصره کردند

پيکر ماه بي پناهت را

خوب تکريم کرد امت تو

نيزه در نيزه بوسه گاهت را

**

زينت شانه هاي تو حالا

شده پامال نعل مرکب ها

آيه آيه، ورق ورق، پرپر

ارباً اربا، مقطع الأعضا

**

سر خورشيد غرق خونت را

روي نيزه ببين چهل منزل

بارش سنگ ها چه خواهد کرد

با لبي نازنين چهل منزل

**

خون او خون تازه اي جوشاند

در رگ دين و مکتبت آقا

تا ابد شور نهضتش باقي‌ست

تا ابد کُلّ يومٍ عاشورا

 

یوسف رحیمی

 

*******************

 

اشعار رحلت حضرت رسول اکرم(ص) –یوسف رحیمی

 

آمدی با تجلّی توحید

به زمین آوری شرافت را

ببری از میان این مردم

غفلت و کفر و جاهلیت را

**

ولی افسوس عدّه ای بودند

غرق در ظلمت و تباهی ها

در حضور زلال تو حتّی

پی مال و مقام خواهی ها

**

سال ها در کنار تو امّا

دلشان از تب تو عاری بود

چیزی از نور تو نفهمیدند

کار آن ها سیاهکاری بود

**

در دل این اهالی ظلمت

کاش یک جلوه نور ایمان بود

بین دل های سخت و سنگیِ‌شان

اثری از رسوخ قرآن بود

**

چه به روز دل تو آورده

غفلت نا تمام این مردم

در دل تو قرار ماندن نیست

خسته ای از مرام این مردم

**

آخرین روزها خودت دیدی

فتنه ای سهمگین رقم می خورد

و شکوه سپاه پر شورت

باز با خدعه ها به هم می خورد

**

پیش چشمان گریه پوشت باز

بیرق ظلم را علم کردند

ساحتت را به تهمت هذیان

چه وقیحانه متهم کردند

**

لحظه های وداع تو افسوس

دل نداده کسی به زمزمه ات

یک جهان راز و یک جهان غم داشت

خنده ی گریه پوش فاطمه ات

**

بعد تو در میان اصحابت

چه می آید به روز سیره ی تو

می روی و غریب تر از پیش

بین نامردمان عشیره ی تو

**

خوش به حال ستارگانی که

با طلوع تو رو سپید شدند

از تب فتنه در امان ماندند

در رکاب شما شهید شدند

**

می روی و در این غریبستان

بی تو دق می کنند سلمان ها

دست های علی و زخم طناب

وای از این ظاهراً مسلمان ها

**

راه توحیدی ولایت را

همگی سد شدند بعد از تو

جز علی و فدائیان علی

همه مرتد شدند بعد از تو

**

حیف خورشید من به این زودی

حرف هایت ز یاد می رفت و ...

در کنار سقیفه ی ظلمت

هستی تو به باد می رفت و ...

**

شاهدی این همه مصیبت را

این غم و درد بی نهایت را

آه اما کسی نمی شنود

غربت سرخ ناله هایت را:

**

چه شده از بهشت روشن من

این چنین بوی دود می آید

از افق های چشم مهتابم

ناله هایی کبود می آید

**

این همان کوثر است ای مردم

پس چه شد حرمت ذوی القربی

آه آیا درست می بینم

آتش و بال چادر زهرا

**

آه تنها سه روز بعد از من

اجر من را چه خوب ادا کردید

بر سر یاس دامن یاسین

بین دیوار و در چه آوردید

**

غربت تو هنوز هم جاری‌ست

قصّه ی تلخ خواب این مردم

منتظر در غروب بی یاری ‌ست

سال ها آفتاب این مردم

 

یوسف رحیمی

 

*******************

 

اشعار رحلت پیامبراعظم (ص) – وحید قاسمی

 

پیغمبراهل بکاء

 

در ماتم فراق پدر گریه میکنم

همراه شمس و نجم و قمرگریه میکنم

 

شب ها و روزها زغمش مویه میکنم

تا آخرین  توان بصر گریه میکنم

 

خواب شبانه ازسر زهرا پریده است

مانند شمع تا به سحر گریه میکنم

 

داغی عظیم دیده ام ای مردمان شهر

با لحن جانگدازی اگر,گریه میکنم

 

پیغمبر طوایف اهل بکاء شدم

قدر تمام اشک بشر گریه میکنم

 

خشکد اگر که چشمه ی اشکم دوباره من

با دیده های سرخ جگر گریه میکنم

 

وحید قاسمی

 

******************

 

اشعار رحلت پیامبر اعظم(ص) - کمال مومنی

 

کم گریه کن که گریه امانت بریده است

گویا که وقت رفتن بابا رسیده است

 

 حق داری از غمش به سرو سینه می زنی

چون مثل او کسی به دو عالم ندیده است

 

 در روز آخرش چه شده این چنین نبی

جز اهل بیت تو زهمه دل بریده است

 

 بر روی سینه اش حسنین ناله می زنند

اشکش بر ای هر دو زغم ها چکیده است

 

 برگو که مرتضی چه شنیده کنار او

رنگش چنین زطرح مسائل پریده است

 

 اینجا همه برای شما گریه می کنند

چون از سقیفه بوی جسارت وزیده است

 

 این روزها به پشت در خانه ات مرو

گویا عدو که نقشه ی قتلت کشیده است

 

 جان حسین و جان حسن جان مرتضی

کم گریه کن که گریه امانت بریده است

 

کمال مؤمنی

 

*******************

 

اشعار ایام بعد از رحلت حضرت رسول اکرم(ص)

 

رفتي و بي تو راحتي از ما گريخته

شادي ز قلب فاطمه بابا گريخته

 

امّت دگر ز خانه ما پا کشيده اند

چندان که خنده از لب زهرا گريخته

 

وضع مدينه هم ز خيانت عوض شده است

آن عطر مهر و عاطفه زين جا گريخته

 

زخم زبان زنند به ما جاي تسليت

از اين گروه روح تسلّا گريخته

 

همسايگان ز گريه مرا سرزنش کنند

شادي ز ما و رحم از اين ها گريخته

 

حتي بِلال هم به علي سر نمي زند

او هم ز سوء واقعه گويا گريخته

 

**

اگر شاعر این شعر را میشناسید لطفاً اطلاع دهید

اشعار رحلت حضرت رسول اکرم(ص)

اشعار رحلت حضرت رسول اکرم(ص) – حسن لطفی

 

بسكه از آه، دل شعله ورت مي سوزد

با تماشاي تو قلب پدرت مي سوزد

 

اي جگر گوشه ي من شعله مزن بر جگرم

جگرم سوخت ز بسكه جگرت مي سوزد

 

زودتر از همه پيش پدرت مي آيي

زودتر از همه شمع سحرت مي سوزد

 

بعد من هرچه بلا هست سرت مي آيد

بعدمن واي كه پا تا به سرت مي سوزد

 

زير پرهاي تو آرام گرفتم بابا

حيف از شعله ي در بال و پرت مي سوزد

 

گاه در كوچه اي از درد زمين مي افتي

گاه از ضرب كسي چشم ترت مي سوزد

 

گاه يك نقش به يك روي تو جا مي گيرد

گاه يك زخم به روي دگرت مي سوزد

 

گاه در پشت در خانه ي خود مي نالي

چشم وا مي كني و دورو برت مي سوزد

 

يك طرف دست تو در پاي علي مي شكند

يك طرف دختركت پشت سرت مي سوزد

 

از صداي تو در آن شعله علي مي فهمد

كه اگر فضه نيايد پسرت مي سوزد

 

حسن لطفی

 

********************

 

اشعار رحلت حضرت رسول اکرم(ص) – علیرضا خاکساری

 

حس میکنم رفتار تو تغییر کرده

این روزها کردار تو تغییر کرده

 

هم صبح و ظهر و هم سرشب دیدن من

می آیی و گفتار تو تغییر کرده

 

یک فاطمه میگویی و دلشوره دارم

چون نحوه ی دیدار تو تغییر کرده

 

چیزی شده ای سایه ی روی سر من؟

مهمانی این بار تو تغییر کرده

 

چیزی شده ؟ با مرتضای من چه گفتی؟

این روزها سردار تو تغییر کرده

 

حس میکنم مانند یک ابر بهاری

بابای از گل بهتر من گریه داری

 

بابا مگرنه اینکه هستم محرم تو

هستم همیشه مونس تو همدم تو

 

حالا بگو دیگر چرا حالت گرفته ست

هستم شریک درد و آه و ماتم تو

 

بابا به قربان تو و موی سپیدت

بابا به قربان تو و قد خم تو

 

ای کاش می مردم نمیدیدم پدرجان

چشمان خیس و گریه های نم نم تو

 

میگویی از دلتنگی و دیدار مادر

ماندم چگونه تا کنم با این غم تو

 

سنی ندارم من یتیمی سخت باشد

بابا دعا کن دخترت خوشبخت باشد

 

بابا دعاکن ماتمی دیگر نبینم

بعد از تو مظلومیت حیدر نبینم

 

دعوا سر حق و حقوق و جانشینی

دعوا سر عمامه و منبر نبینم

 

بابا دعاکن مرتضی را دست بسته

مستاصل و درمانده و مضطر نبینم

 

بابا دعاکن در تمام طول عمرم

برسینه ی خود جای میخ در نبینم

 

یا لااقل در راه برگشتن به خانه

سنگ صبورم را به چشم تر نبینم

 

بابا برو سه ماه دیگر میرسم من

با چادرخاکی بر سر میرسم من

 

علیرضا خاکساری

 

********************

 

اشعار رحلت حضرت رسول اکرم(ص) – میثم مومنی نژاد

 

گرفته بوی شهادت شب وفاتش را

بیا مرور کن ای اشک خاطراتش را

 

مورخان بنوشتند با سرشک یتیم

هجوم درد به سر تا سر حیاتش را

 

سه سال شعب ابیطالب و شکنجه و ظلم

چقدر مرگ خدیجه فسرد ذاتش را

 

چه سنگ ها که بر آیینهُ وجودش خورد

چه طعنه ها که ابوجهل زد صفاتش را

 

برای غارت جانش قریش خنجر بست

ولی خدای علی خواسته نجاتش را

 

دلش چو ماه شکست و دو نیم شد اما

ندید سبزی یِ باران معجزاتش را

 

حرا شروع رسالت غدیرخم پایان

ادا نمود تمامی یِ واجباتش را

 

...و بعد غیر علی هر که رفت در محراب

شنید نعرهٔ لا تقربوا الصلاتش را

 

میثم مؤمنی نژاد

 

********************

 

اشعار رحلت حضرت رسول اکرم(ص)

 

دخترم گریه ی تو  پشت مرا می شکند

بیش از این گریه نکن قلب خدا می شکند

 

رحم کن بر دل خود آب شدی از گریه

بغض سر بسته از این حال و هوا می شکند

 

تا که نشکسته قدت راه برو در بر من

که پس از رفتن من دیده بلا می شکند

 

باز بوسیدم از این دست که زد شانه مرا

حیف یک روز کسی دست تو را می شکند

 

تو سیه پوش من و شهر به همدردی تو

حرمت شیر خدا را همه جا می شکند

 

کودکانت همه در پشت سرت می لرزند

که در خانه به یک ضربه ی پا می شکند

 

می دوی پشت علی تا که رهایش نکنی

ضربه ای می رسد و آینه را می شکند

 

بس که دنبال علی روی زمین می افتی

دل جدا سینه جدا شانه جدا می شکند

**

اگر شاعر این شعر را میشناسید لطفا اطلاع دهید

اشعار رحلت پیامبر اعظم(ص)

اشعار رحلت حضرت رسول اکرم(ص) - محمد بختیاری

 

حرف از وصیت های آخر میزنی بابا

از پیش زهرایت کجا پر میزنی بابا

 

این لحظه ها یاد گذشته کرده ای انگار

حرف از وصیت های مادر میزنی بابا

 

دل شوره داری ، از نگاهت خوب می فهمم

داری گریزی به غمِ در میزنی بابا

 

زهرای تو پشت و پناه حیدر تنهاست

هرچند حرف از زخم بستر میزنی بابا

 

یکروز می بینی مرا بین در و دیوار

یکروز می آیی به من سر میزنی بابا

 

گفتی که خیلی زود می آیم کنار تو

پس لحظه ها را می شمارد یادگار تو

 

محمد بختیاری

 

*********************

 

اشعار رحلت حضرت رسول اکرم(ص) - یوسف رحیمی

 

هر عاشقي ست در طلبت أيها الرّسول

اَلجَنَةُ لَهُ وَجَبَت أيها الرّسول

 

عالم هنوز تشنه ي درک حضور توست

أرض و سماست در طلبت أيها الرّسول

 

روشن شده است تا به ابد عالم وجود

از سجده ي نماز شبت أيها الرّسول

 

تو مي روي و در دل هر کوچه جاري اَست

عطر متانت و ادبت أيها الرّسول

 

آماده ي سفر شدي و با وصيتت

جانها اسير تاب و تبت أيها الرّسول

 

گفتي رضاي فاطمه شرط رضاي توست

خشم خداست در غضبت أيها الرّسول

 

اما تو چشم بستي و يک شهر درد و داغ

شد سهم ياسِ جان به لبت أيها الرّسول

 

اجر رسالت تو ادا شد ولي چه زود

بي تو نصيب فاطمه شد چهره اي کبود

 

یوسف رحیمی

 

***********************

 

اشعار رحلت حضرت رسول اکرم(ص) - محمد بیابانی

 

بروی داغ بدی بر جگرم می ماند

اشک در حلقه چشمان ترم می ماند

 

من گل یاس بهشتم بروی می سوزم

تو بمانی به برم برگ و برم می ماند

 

بودن محسن من در گرو بودن توست

پدرم تو که بمانی پسرم می ماند

 

خنده ام خنده وصل است ولی ای بابا

بعد من ناله ی در پشت درم می ماند

 

چادرم می ماند پیرهنم می ماند

بین کوچه اثر بال و پرم می ماند

 

سرخی بوسه میخ در و سیلی روی

گرمی بوسه تو ای پدرم می ماند

 

غصه از بابت حیدر نخوری بعد از من

زینبم پشت سر همسفرم می ماند

 

زینبم هست که در کرب و بلا بعد حسین

سر پناه همه اطفال حرم می ماند

 

محمد بیابانی

برگرفته از وبلاگ حسینیه

اشعار رحلت پیامبر اعظم(ص)

اشعار رحلت پیامبر اعظم(ص) – سید پوریا هاشمی

 

تب کرده ای و پای تو تب کرده دخترت

بابای من برای تو تب کرده دخترت

 

پش تو حس مادریم بیشتر شده

لاغر شدی و لاغریم بیشتر شده

 

دردت چرا به سمت مداوا نمیرود

دست گره گشای تو بالا نمیرود

 

جای شکستگی روی پیشانی تو هست

بغضی میان دیده ی بارانی تو هست

 

زود است ای مسافر تنها سفر نکن

دیگر بجان فاطمه بابا سفر نکن

 

از شب نگو دگر سحرم میرسد ز راه

قدری بمان پدر پسرم میرسد ز راه

 

آخر بدون تو چه کنم؟بی کسم پدر

خیلی دلم گرفته و دلواپسم پدر

 

این قوم بعد تو چه بروزم میاورند

آتش برای اینکه بسوزم میاورند

 

حس میکنم که بی تو مدارا نمیکنند

رحمی به حال سوختن ما نمیکنند

 

حس میکنم که بی تو به ما سر نمیزنند

جز با لگد به خانه ما در نمیزنند

 

اتش میاورند که بلوا به پا کنند

مسمار داغ را بروی سینه جاکنند

 

خیلی بعید نیست که با نور بد شوند

از روی پیکرم همه با خنده رد شوند

 

رجاله ها امام مرا میکشند و بعد

در کوچه ها بدون عبا میکشند و بعد

 

آتقدر میزنند که تن میشود سیاه

با یک قلاف بازوی من میشود سیاه..

 

دیگر نرو که بی تو پرم میخورد به در

در وقت ازدحام سرم میخورد به در..

 

سید پوریا هاشمی

 

********************

 

اشعار رحلت پیامبر اعظم(ص) – سید پوریا هاشمی

 

هرکجا حرف شما آمد سعادت دیده ایم

ما چه رحمت هایی از آقای رحمت دیده ایم

 

بیشتر نام تو روی بچه های ماست چون

بیشتر از هرکسی از تو محبت دیده ایم

 

چشم تو اسلام شد ما نیز تسلیمش شدیم

در نگاه تو کرامت بی نهایت دیده ایم

 

از یهودی ها عیادت کردی ازماهم بکن

با چه شوقی شب به شب خواب عیادت دیده ایم

 

تو امینی پس دل ماهم امانت پیش تو

سربه راهش کن که از غفلت خسارت دیده ایم

 

سیرمان کن باهمان یک تکه نان سفره ات

از همان رزق کمت هم خیر و برکت دیده ایم

 

سیزده خورشید دیگر جلوه خورشید توست

مصطفی را ماهمه در چند نوبت دیده ایم

 

اسم زیبای تورا گفتیم و گفتی یاعلی

از شما جز گفتن از حیدر به ندرت دیده ایم

 

دختر مظلومه ات امشب سه جا دارد عزا

او مصیبت دیده پس ماهم مصیبت دیده ایم

 

سید پوریا هاشمی

 

********************

 

اشعار رحلت پیامبر اعظم(ص) – حسن لطفی

 

بس کن عزیز تا سحر بیدار بس کن

کُشتی مرا از گریه ی بسیار بس کن

 

ای چند شب بیدار مانده آب رفتی

ای چند شب گریان من اینبار بس کن

 

بس کن کنار بسترم خیس است زهرا

آتش نزن بر این تن تب دار بس کن

 

رویت ندارد طاقت این اشکها را

طاقت ندارد اینهمه آزار بس کن

 

باید ببینی روزهای بعد از این را

باید بمانی با غمی دشوار بس کن

 

باید بگویم روضه های بعد خود را

باید بسوزی بعد از این دیدار بس کن

 

ای کاش بعد از من کسی جایت بگوید

با هیزم و با آتش و دیوار بس کن

 

ای کاش میگفتند خانوم بچه دارد

ای کاش میگفتند با مسمار بس کن

 

در کوچه می افتی کسی غیر از حسن نیست

با گریه می گوید که در انظار بس کن

 

در کوچه می افتی و می گوید به قنفذ

افتاد دست مادرم از کار بس کن

 

دستت مغیره بشکند حالا که افتاد

از چادر او پای خود بردار بس کن

 

بگذار یک جمله هم از گودال گویم

خون گریه ات را کربلا بگذار بس کن

 

وقت هزار و نهصد و پنجاه زخم است

ای نیزه ی خونبار این اصرار بس کن

 

این ناله های دخترت پیش حرامی است

با شمر می گوید نزن نشمار بس کن

 

حسن لطفی

 

********************

 

اشعار رحلت پیامبر اعظم(ص) – مهدی رحیمی

 

در حسینیه ی جبین روضه است

خط به خط گریه، چین به چین روضه است

 

آسمان گریه کرده بالاخره

هرشبی را که در زمین روضه است

 

به کجا می روی؟در عالم اگر؛

خبری هست در همین روضه است

 

سند ادعای من محشر

که بفهمی تمام دین روضه است

 

هدیه ی ما به ساکنان بهشت

باز در روز واپسین روضه است

 

در میان اهالی گریه

اولین روضه آخرین روضه است

 

اینکه بعد از غدیر، پیغمبر

از علی گفت و گفت، این روضه است

 

زهر کم کم بر او اثر می کرد

زردی چهره هم یقین روضه است

 

لفظِ اِرْجِع فاِنَّه یَهْجُر

تا قلم خواست بدترین روضه است

 

باگریزش شکستن دندان

وسط کوچه اولین روضه است

 

با دلیل شهادت زهرا

لفظ پیغمبر امین روضه است

 

شتر سرخ در جمل فتنه است

اسب اما بدون زین روضه است

**

روضه از این به بعد رفت به دشت

روضه دنبال خواهرش می گشت

 

روضه شد عاطفی دمی که حسین

یک قدم رفت یک قدم برگشت

 

با غدیر و کریم و بزم شراب

روضه می زد گریز هی بر تشت

 

کاش بودم پس از دوماه عزا

پشت باب الجواد، ساعت هشت

 

مهدی رحیمی

برگرفته از وبلاگ حسینیه

 

********************

 

اشعار رحلت پیامبر اعظم(ص) – قاسم نعمتی

 

دو چشم بی رمق وا کن پدر جان

غم ما را تماشا کن پدر جان

همه پشت و پناه ما تو هستی

نظر بر حال زهرا کن پدر جان

**

کنار بسترت احیا بگیرم

میان وادی غم ها بمیرم

پدر جان تو دعایت مستجاب است

دعا کن زود بعد از تو بمیرم

**

کند آه دل تو بی قرارم

به روی صورتت صورت گذارم

خودت گفتی که حورای بهشتم

توان ضربۀ سیلی ندارم

**

پس از تو صبر زهرا سر بیاید

زمان غربت حیدر بیاید

پس از تو خانه‌ام آتش بگیرد

صدای من ز پشت در بیاید

**

کشد آتش به دور من زبانه

زنم ناله به زیر تازیانه

بیا بابا که زهرا بی پسر شد

میان این در و دیوار خانه

 

قاسم نعمتی

 

********************

 

اشعار رحلت پیامبر اعظم(ص) – قاسم نعمتی

 

از سوزِ تب توانی به پیکر نداشتی

فکری به غیر فاطمه در سر نداشتی

 

یادِ خدیجه می کنی و آه می کشی

یعنی که تاب دوریِ همسر نداشتی

 

بعد از غدیر و توطئه هایِ منافقین

دلشوره جز غریبی حیدر نداشتی

 

می خواستی سفارش حقِ علی کنی

امّا چه فایده که تو یاور نداشتی

 

عمری برای این که هدایت شوند خلق

در سینه غیر یک دلِ مضطر نداشتی

 

وقتی صدایِ فاطمه آمد که سوختم

در عرش می شنیدی و باور نداشتی

 

رفتی از این دیار وَ اِلّا به یک نفس

تابِ صدایِ نالۀ دختر نداشتی

 

مسمار داغ بود و لب از سینه بر نداشت

آنجا مگر بهشت مُعطّر نداشتی

 

پنجاه سالِ بعد مشخص شود چرا

از روی سینه جسمِ حسین بر نداشتی

 

وقتی عدو محاسن او را گرفته بود

ز ره رسیدی عمّامه بر سر نداشتی

 

زینب نیابتاً ز تو بوسید آن گلو

زیرا که تابِ بوسۀ حنجر نداشتی

 

قاسم نعمتی

 

********************

 

اشعار رحلت پیامبر اعظم(ص) – رضا قربانی

 

بر باد داده عاشقی خاكسترم را

وقتی تو را دیدم زدم قیدِ سرم را

 

ایل و تبارم عاشق ایل و تبارت

نذرِ تو كردم والدین و همسرم را

 

با بُردنِ نامِ شما معراج رفتم

فطرس شدم دادی به من بال و پرم را

 

باید برای عاشقی تَركِ قرن كرد

من آمدم اینجا ببینم دلبرم را

 

كویِ تو را جارو زدم با اشك و مژگان

از من نگیر این دیده یِ رُفتگرم را

 

گریه نشانِ قلبِ پاك و صاف باشد

از دست دادم مدتی چشمِ ترم را

 

غارِ حرا ذاتش همان گوشه نشینی ست

باید كمی خلوت كنم دور و برم را

 

پرسید كه مُزدِ رسالت را چه خواهی؟

گفتی نگه دار احترامِ دخترم را

 

گفتی كه این خانه همان عرش برین است

گفتی فقط حیدر امیرالمؤمنین است

 

رضا قربانی