اشعار ولادت حضرت رقیه(س)

اشعار ولادت حضرت رقیه(س) - محمد بختیاری

 

زنده هستم به عشق دلداري

به اميد طلوع ديداري

 

گاه دنبال زندگي هستم

گاه دنبال چوبه‌ي داري

 

جرعه‌اي نور ، كاسه‌اي خورشيد

مرحمت كن به قلب بيماري

 

با خيال تو دائم‌الذكرم

موقع خواب و وقت بيداري

 

ما گرفتار عشق مولائيم

اي به قربان اين گرفتاري

 

شعله‌ي عشق خانمان سوز است

عشق در اصل آتش افروز است

 

مثل صبح بهار بيدارم

دور تو در مدار تكرارم

 

لب به لب ابر و باد و بارانم

آسمانم ولي نمي‌بارم

 

در تكاپوي نور سرزده‌ام

تازه‌ام ميل عاشقي دارم

 

از همان اول تولد ، نه

قبل از آن كرده‌اي گرفتارم

 

چه بهشتي چه دوزخي باشم

دست از اين عشق برنمي‌دارم

 

خاك عاشق به گريه گِل شده است

دل ما با رقيه دل شده است

 

موجي از شور و همهمه آمد

دور قنداقه زمزمه آمد

 

چشم عباس باز روشن شد

دلبر شاه علقمه آمد

 

كوري چشم دشمنان علي

باز هم بوي فاطمه آمد

 

فاتح ماجراي كوفه و شام

باعث عزت همه آمد

 

و براي غرور و غيرت و اشك

معني و وصف و ترجمه آمد

 

چه بگويم به وصف اين دختر

كه هلاكش شده علي‌اكبر

 

پريِ قصه‌هاي رؤيايي

چقدر تو شبيه زهرايي

 

زانوي غم بغل نگير عشقم

گرچه زخمي ولي مسيحايي

 

عمه قربان اشك چشمانت

كه عزادار مشك سقايي

 

من كه گفتم پدر سفر رفته

از چه در انتظار بابايي

 

ناگهان يك طبق رسيد از راه

با چه شوري و با چه غوغايي...

 

محمد بختیاری

 

*********************

 

اشعار ولادت حضرت رقیه(س) - توحید شالچیان ناظر

 

حورا شده در گرد تو پروانه ترین ها

تو کعبه ی عشّاقی و جانانه ترین ها

 

ای لیلی صحرای دل حضرت ارباب

مجنون شده ی عشق تو دیوانه ترین ها

 

سوگند که تا روز قیامت همه هستیم

با منکرتان دشمن و بیگانه ترین ها

 

کوچک حرمت جنّت ما خانه به دوشان

جذّاب تر از قصر ملوکانه ترین ها

 

گندم بده تا پر بزنم ، جلد تو باشم

محتاج تو ما کفتر بی دانه ترین ها

 

در بندم و دلداده ی عشقم بنویسید

کلبِ درِ بانوی دمشقم بنویسید

 

تا از حرمت عطر خداوند بیاید

صدها ملکِ عاشقِ در بند بیاید

 

در مدح صفات تو کمیت کلمه لنگ

یا این که زبان قلمم بند بیاید

 

ارباب شود میل نگاهش به تو افزون

وقتی به لبانت گل لبخند بیاید

 

هر جا سخن از نام شکربار شما شد

در زیر زبان ها مزه ی قند بیاید

 

خوان کرمت جمع نگردیده، چو سائل

با دست تهی صد دفعه هر چند بیاید

 

در حقّ من اتمام نما جود و کرم را

کم کن تو دگر فاصله تا خاک حرم را

 

بی پله رسیدن به خدا فرض محال است

بی یاد تو جنت همه اش خواب و خیال است

 

عقلی نرسیده که بفهمد تو که هستی

در فهم کمالات شما میوه ی کال است

 

عمریست که از دست تو یک تذکره خواهم

تا چند به ره دیده پیِ روز وصال است

 

یک دفتر پر خاطره در شرح غمت کم

با این که فقط عمر تو کمتر ز سه سال است

 

یک دخترِ با پای پُر از آبله...زنجیر...

سیلی ،رخ نیلی قدِ خم؟ جای سوال است

 

شد زمزمه ات ((من الّذی اَیتَمَنی)) آه...

آمد سر و گفتی که تو بابای منی؟ آه...

 

گفتند چه حاجت به بیان است همین است

تعطیل بهانه...بله بابای تو این است

 

سنگ است به جای گل و سیلی است نوازش

احوال هر آن کس که یتیم است همین است

 

تا نیزه عروج پدرت بود چه زیبا !

شمس فلک نی شده و عرش نشین است

 

از ناقه فتادی همه گفتند که انگار

زهراست که در کوچه تنش نقش زمین است

 

این ها همه بغضی است که از فاطمه دارند

یعنی که شروع ستم از شهر مدینه است

 

ای کاش دگر منتقم از راه بیاید

برچیده ز لب های زمان آه بیاید

 

توحید شالچیان ناظر

 

*******************

 

اشعار ولادت حضرت رقیه(س) - وحید محمدی

 

خاتون

 

سلام ما به حضور مطهّرت خاتون

درود ، دختر ارباب عشق و زیبائی

سلام روشنی چشمهای ثارالله

درود آبی بی انتهای دریائی

**

خوش آمدی و قدم رنجه کردی ای خاتون

و غصّه را ز دل نا امید ما بردی

تو آمدی و شب سوّمم مجزّا شد

مرا به مُحرِمی خانه ی خدا بردی

**

به روی دست تمامی خانه می چرخی

تمام خانه پر از شور و غرق احساس است

به روی دست علی اکبری و می خندی

چه قدر خنده ی تو دلنشین عبّاس است

**

منم که تاج گدائی تو به سر دارم

توئی که دست ترحّم براین سرم داری

منم که خسته ام و بال من شکسته شده

توئی که پیش خودت مرهم پرم داری

**

شبیه فاطمه ای و همیشه اهل کرم

یتیم و سائل و در بند هم گدای شما

حساب دفتر لطفت ، پر از کرامت هاست

و باید از تو بخواهم برات کرببلا

**

به طبع خسته ی من خرده ای نگیر ای نور

که بال پر زدنم زخمیِ ِ غروب شماست

هنوز هم که هنوز است چشم خونباری

مقیم بارش باران عصر عاشوراست . . .

 

وحید محمدی

 

*********************

 

اشعار ولادت حضرت رقیه(س) - مصطفی متولی

 

اين كيست كه بهشت شده رو نماي او

قصري هزار آينه شد سرسراي او

 

آميخته به عصمت و توحيد و معرفت

زرّينه خشت محكم اول بناي او

 

بانوي ماهتاب دميده است تا فقط

هنگام خواب قصه بگويد براي او

 

سمت نگاه مشرقي اش صبح دائم است

خورشيد سالهاست نشسته به پاي او

 

عطر هزار باغچه گل در ترنّمش

شهر بهار ساكن سبز هواي او

 

آئينه تداعي لبخند فاطمه است

انگار روبرو شده با خنده هاي او

 

وقتيكه از سپر مدينه طلوع كرد

خورشيد زندگاني خود را شروع كرد

 

از شاخه طلايي طوبي كه چيده شد

در ساق عرش عطر رهايي وزيده شد

 

در صُلب سيب مهر تبلور نمود و بعد

در پوشش طهارت محض آفريده شد

 

شيوا ترين سلام سپيده به آفتاب

در لحظه تلألوء سبزش شنيده شد

 

تلفيقي از هدايت و نور است اين شهاب

خطي كه روي صفحه ظلمت كشيده شد

 

قبل از شروع خلقت عالم كمال يافت

آنروز متصّف به صفات حميده شد

 

اشراق مهر سجده به خاك زمين اوست

تكوين عشق ، معجزه كمترين اوست

 

صبح ولادتش همه جا عطر سيب داشت

گل بانويي كه ايل و تباري نجيب داشت

 

نيلوفر عفاف به قنداقه اش دخيل

گلبوسه نسيم زعطرش نصيب داشت

 

مي آمد از طراوت گلخانه خدا

بيخود نبود رايحه اي دلفريب داشت

 

شيرين زبان قافله نازدانه ها

تن پوشي از حرير پر عندليب داشت

 

از وقت آفرينش نور مطهرش

با نام پاك فاطمه اُنسي عجيب داشت

 

تنها سه ماه آخر عمر سه ساله اش

اندازه سه قرن فرازو نشيب داشت

 

مصطفی متولی

اشعار ولادت حضرت رقیه(س)

اشعار ولادت حضرت رقیه(س) - محمد حسین رحیمیان

 

با فقیران زمین باز خدا راه آمد

مژده ای آمده که سوگلی شاه آمد

 

آمد از راه، شب ذره نوازیّ حسین

نمک سفره شاهانه ی این ماه آمد

 

به دل سرد زمین باز امیدی داند

یاس خوش عطر و گلاب حرم الله آمد

 

همه ناخواسته گشتند نمک گیر حسین

پیش از خواهش ما عیدی دلخواه آمد

 

نیست در هیچ کجایی خبر از تنهایی

قبله ی بی کسی هر دل آگاه آمد

 

کوری چشم بخیل همه ی عایشه ها 

همه جا پر شده که فاطمه از راه آمد

 

حضرت زهره ی زهرای حرم آمده است

زینت شانه ی سقای حرم آمده است

 

رفت خورشید ز رو وقت درخشیدن تو

ماه بیچاره شد از موقع تابیدن تو

 

کاشف الکرب حسین بعد عموجان هستی

می رود غم ز دلش در عوض دیدن تو

 

چه قدر در دل دریای عمو جا داری

نشود خسته ابالفضل ز بوسیدن تو

 

خنده بر صورت زهرایی تو می آید

عمه ات هست فقط عاشق خندیدن تو

 

علی ِ اکبر و عباس  و حسین و زینب

آب گردد دلشان موقع رنجیدن تو

 

مهریان دختر ارباب، گدایی به خدا

دست خالی نرود موقع بخشیدن تو

 

کودک و این همه اوصاف و جلال و جبروت

به خدا نیست غلط معجزه نامیدن تو

 

محشری ؛معجزه ای ؛بی بدلی غوغایی

دختری نیست به اندازه ی تو بابایی

 

تو طبیبی و به هر درد دوایی داری

مرتضی زاده ای و دست شفایی داری

 

به خداوند قسم فاطمه در فاطمه ای

چه وقاری چه جلالی چه حیایی داری

 

هر کسی هست کسی، بندگی ات را کرده

هر کجا ملک خدا هست گدایی داری

 

نام تو معجزه حضرت عیسی دارد

مثل بابا دم انگشت نمایی داری

 

چشم ها خیره شد از گریه طوفانی تو

مثل زینب دلی از ترس رهایی داری

 

آن قدر ناله زدی تا پدر آمد با سر

همه دیدند به ویرانه خدایی داری

 

طعنه زد چشم پر از آب تو بر آب فرات

پدر از گریه ی تو گشت قتیل العبرات

 

حضرت فاطمه ی دوم این ایل و تبار

مانده ام من، تو کجا چادر پر گرد و غبار!

 

عاشقی را تو فقط یاد به مجنون دادی

یک شبه پیر شدی پای غم دوری یار

 

وای من، پیر ترین کودک تاریخ تویی

بر یتیمی نشده هیچ کس این قدر دچار

 

دم افطار به یاد شکم خالی تو

می شود هر رمضان چشم همه ابر بهار

 

دست سنگین همه شهر به جانت افتاد

تا که آب آور لبهای تو شد نیزه سوار

 

دلم از بی کسیت آب شده ای بانو

در دل برّ و بیابان به تو دادند مزار

 

هر کجا حرف تو شد سوخت تمام جگرم

اسوه ی کودک بحرین فدای تو سرم

 

محمد حسین رحیمیان

 

********************

 

اشعار ولادت حضرت رقیه(س) - امیر عظیمی

 

تا که خدا به بال ملک پر درست کرد

در آسمان عشق کبوتر درست کرد

 

با آیه های سوره ی زیبای قدر خود

قدری گریست، سوره ی کوثر درست کرد

 

خلقت به حال خویش معلّق نمی شود

بر آن خدای فاطمه محور درست کرد

 

تا که بهشت پر شود از عطر آشتی

با قلب خویش صورت مادر درست کرد

 

بابا به یاد مادر خود گریه تا نمود

مادر گرفت آینه... دختر درست کرد

 

شأن نزول سوره ی کوثر بزرگ شد

دختر تجلّی رُخِ مادربزرگ شد

 

دختر همیشه دلبر باباست شک نکن

در اوج دلبریش دلارآست شک نکن

 

این زمزمه شده است سرود ملائکه

این نو رسیده دختر مولاست شک نکن

 

هنگام خنده هاش وَ هنگام گریه هاش

این فاطمه به فاطمه همتاست شک نکن

 

خواهر بیا بیا و به دقت نگاه کن

صورت شبیه صورت زهراست شک نکن

 

حس می کنی تو را به خدا، بعد سال ها

این عطر مادر است که بر پاست شک نکن

 

او بیشتر از اینکه به من دختری کند

نازل شده است تا که به ما مادری کند

 

ای ماهتاب نیمه ی شب های اهل بیت

ای دلبر حسین، دلارآی اهل بیت

 

چادر به سر چو می بری و راه می روی

هستی شبیه حضرت زهرای اهل بیت

 

بر صورت حسین و ابالفضل و زینبین

گلبوسه های توست مداوای اهل بیت

 

اغراق نیست این که بگویم تو یک تنه

زهرا شدی و اُمّ ابیهای اهل بیت

 

در بین اهل بیت شبیه تو نیست، نیست

بنت الحسین اوج کمالت سه سالگیست

 

کاش ای سه ساله قوت پایت نمی شکست

دستان پر ز جود و عطایت نمی شکست

 

آغوش حور بود بهای وجود تو

ای کاش در مسیر بهایت نمی شکست

 

ای نی نوای حضرت ارباب بی کفن

در شام و کوفه کاش نوایت نمی شکست

 

رفتی به خلوت عمه ی خود را دعا کنی

از زجرِ زجر کاش دعایت نمی شکست

 

کاش آن زمان که سرّ طبق آشکار شد

با دیدن حسین صدایت نمی شکست

 

ای عمه زخم های تنم گر چه بستنی است

این شیشه پر ترک شده دیگر شکستنی است

 

امیر عظیمی

برگرفته از وبلاگ حسینیه

اشعار ولادت حضرت امام زمان(عج)

اشعار ولادت حضرت امام زمان(عج) – رضا تاجیک

 

مگه اين قصه ي دوري انتهايي نداره ؟

اين چراغوني بي تو لطف و صفايي نداره

 

اين جماعت كه مي بيني همه گريان تواند

كل سال منتظر نيمه ي شعبان تواند

 

وقتي نيستي دل به دريا غرق حسرت  مي زنن

با يه امّيدى براتو طاق نصرت مي زنن

 

اين همه پرچم يامهدي بيا برات زدن

توي جمكرون دل بوسه به خاك پات زدن

 

همه جا شيريني و شربته نذر قدمت

همه نذري ميدن آقا به اميد كرمت

 

مردمي كه تو مسير تو دارن گل مي زنن

به نخ پرچم تو دست توسل مي زنن

 

همه شادن كه رسيدي ولي نيستي آقا تو 

محشري ميشه كه جشن بگيره اين دنيا باتو

 

چرا مستجاب نميشه العجلهاي دلم ؟

به نتيجه نرسيده اين تمناي دلم

 

بيا آقا كه دلاي ما همه به نامته

تشنه ي ديدن اون لحظه ي انتقامته

 

آقاجون بيا ببين كه شيعه بي تو غريبه

دلاي منتظراي تو همه غم نصيبه

 

آقاجون بيا ببين كه ما به زير علميم

هم قسم با همه ى مدافعان حرميم

 

آقاجون بيا ببين عاشقا روسفيد شدن

همه با سربند يامهدي تو شهيد شدن

 

دلامونو پر بده كه شب شب ذكر و دعاس

شب جشن تو شب زيارتي كربلاس

 

نمي افته از روي لبم اميد عالمين

تا روز ظهور صداي يالثارات الحسين .....

 

شنيدم تو كربلا خيمه هاتو آتيش زدن

الهي من بميرم براي بچه هات حسين

 

اينقدر تشنه بودي آسمونو دود مي ديدي

من فداي اون تركهاي روي لبات حسين

 

رضا تاجیک

برگرفته از کانال بی پلاک

 

*********************

 

اشعار ولادت حضرت امام زمان(عج) – محمد حسین رحیمیان

 

ما خاک بوس آستان اهل بیتیم

شکر خدا از نوکران اهل بیتیم

مانوس، با پیر و جوان اهل بیتیم

دلدادگان دودمان اهل بیتیم

 

ما زیر دین خانِدان جود هستیم

ما در پناه مهدی موعود هستیم

 

ما اهل ایران امت صاحب زمانیم

هر روز و شب در خدمت صاحب زمانیم

شکر خدا که رَعْيت صاحب زمانیم

یک عمر زیر منت صاحب زمانیم

 

آقاتر از مولای ما دنیا ندارد

جز او کسی دیگر هوای ما ندارد

 

آقا سلام ، عرض ادب ، عرص ارادت

بار دگر در حق ما کردی محبت

مثل همیشه داده ای ما را خجالت

در مجلس میلاد تو گشتیم دعوت

 

با مهربانی سوی خود ما را کشاندی

هر خوب و بد را پای این سفره نشاندی

 

تو مثل زهرا مادرت مشکل گشایی

در شادی و غم یار هر شاه و گدایی

تو تکیه گاه و محرم اسرار مایی

دیدیم از تو مهربانی ، با وفایی

 

لطف تو از دل برده کل غصه ها را

دست دعای تو گرفته دست ما را

 

ای دلشکسته از غریب و آشناها

ای غیبتت زیر سر امثال ماها

خیلی به درد تو نخورد این ادعاها :

آقا بیا آقا بیا آقا بیاها

 

ما جان خود را هدیه بر جانان نکردیم

ما لطف بسیار تو را جبران نکردیم

 

بر این شب دنیا بتاب ای ماه پنهان

درد است در دل ها ولی کو راه درمان؟

پر گشته این عالم ز غم های فراوان

عید و عزا بی تو ندارد فرق چندان

 

خیری نمی بینیم از دورانِ بی تو

بس نیست آقا نیمه ی شعبانِ بی تو؟

 

گم شد بدون تو در عالم مهربانی

کم می شود پیدا دل صاحب زمانی

آقای من اینجا نه پیری نه جوانی

چون مهزیار از تو نمی گیرد نشانی

 

جای شهیدان جای انصار تو خالیست

آقا ببخش اینجا کسی فکر کسی نیست

 

آقا بیا و حال دنیا را عوض کن

این روزگار سرد اینجا را عوض کن

هویی بکش ، بی بال و پرها را عوض کن

آقا به جان مادرت ما را عوض کن

 

وقتش شده با گوشه چشمی یا دعایی

مثل خودت ما را ابالفضلی نمایی

 

ای که شده قلبت پریشان ابالفضل

ذکر لبت هر روز و شب، ای جان ابالفضل

ای بی قرار داغ دستان ابالفضل

گریه کن لب های عطشان ابالفضل

 

از روضه او هر دلی در التهاب است

قبر عمویت هم قد طفل رباب است

 

محمد حسین رحیمیان

اردیبهشت ۹۶

 

*********************

 

اشعار ولادت حضرت امام زمان(عج) – حسن لطفی

 

بيشتر از بيشتر از بيشتر

میشود از عشق دلم ريشتر

 

من كه اويسم ز قَرَن آمدم

وقت ندارم به خدا بيشتر

 

ليله‌ى قدرِ حسنِ عسکرى

كاش قرارِ تو شود پيشتر

 

ناوَك مژگانِ تو و جانِ ما

خونِ همه گردن آن نيشتر

 

واى كه ديوانه شدم يك كلام

سوره‌ى والعصر عليك السلام

 

همسفرِ هر سحر سامرا

اى پسرِ خوش خبرِ سامرا

 

اى نوه‌ى حضرت هادى سلام

حصن تو در دور و بر سامرا

 

در حرم تازه‌ى باباى تو

جامعه خوانديم درِ سامرا

 

كارگريَش كه نشد قسمتم

رُفته‌گرم رُفته‌گرِ سامرا

 

آمده‌ام تا بزنم يك دو جام

سوره‌ى والعصر عليك السلام

 

تا كه پدر بر لبِ تو بوسه داد

بوى گلِ نرگسى آورد باد

 

در شبِ ميلادِ تو جودت شكُفت

لطف تو شد از سرِ عالم زياد

 

دَم پرِ جبريل شدم بال زد

بال زدم از درِ بابُ الجواد

 

بُرد مرا اولِ شب كاظمين

بُرد مرا كرب و بلا بامداد

 

اى عَلوى جود و جوادى مرام

سوره‌ى والعصر عليك السلام

 

"آمدم اى شاه پناهم بده

خط امانى زِ گناهم بده"

 

پنجره فولاد مرا راه داد

جانِ رضا خوانده و راهم بده

 

ماه مبارك من و دست تُهى

سوزِ جگر آتش آهم بده

 

كنجِ حرم يا دَمِ پايين پا

باز از آن لطف نگاهم بده

 

میرسد عطرِ رضوى بر مشام

سوره‌ى والعصر عليك السلام

 

كعبه‌ى هفتم شد و حاجات داد

بابِ حوائج شد و خيرات داد

 

مادر من سفره‌ى نذرش گرفت

حاجت ما اكثرِ اوقات داد

 

ندبه‌ى تعجيلِ فرج رزق ما

با نَفَسِ جده‌ى سادات داد

 

اَفضَل اعمال بُوَد انتظار

ذكر فرج حالِ مناجات داد

 

من به مناجاتِ توأم مستدام

سوره‌ى والعصر عليك السلام

 

كاش كه مردانِ ظهورت شويم

صاحبِ يك سيرت و صورت شويم

 

كاش كه در غيبت تو استوار

مثل زمان‌هاى حضورت شويم

 

حضرت صادق تويى و كاش ما

شيعه‌ى تو مَردِ تنورت شويم

 

گفت كه دربانىِ تو مى‌كند

كاش كه ما خاك عبورت شويم

 

تو خودِ معراجى و ما زيرِ گام

سوره‌ى والعصر عليك السلام

 

با قدمت علم تناور شود

علم و عمل ريشه‌ى باور شود

 

شام غم جهل و خرافات‌ها

با نَفَس باقرى‌ات سر شود

 

فصل شكوفايى عقل است و دل

جاى روايات پيمبر شود

 

نور زمين ، نور زمان ، سايه نور

خاك از اين معجزه‌ها زر شود

 

لحظه شماريم براى قيام

سوره‌ى والعصر عليك السلام

 

دست من و بركت آبادى‌ات

از پَرِ سجاده‌ى سجادى‌ات

 

لطف دعاى تو شده مستدام

بر سرِ ما سايه‌ى شمشادى‌ات

 

مثل على ابن حسينى تو و

میرسد آوازه‌ى آزادى‌ات

 

فخر خدا میكند از سجده‌ات

كاش شوم مُحرِم اين وادى‌ات

 

رو به تو شد سجده‌ى بيت الحرام

سوره‌ى والعصر عليك السلام

 

چشم تو در كارِ حسين است و بس

كارِ تو تكرارِ حسين است و بس

 

بيرقِ سنگينِ تو وقتِ قيام

دستِ علمدار حسين است و بس

 

قلب تو انگار گرفتارِ اوست

هركه گرفتارِ حسين است و بس

 

پرده گشا ديدنِ روى شما

لحظه‌ى ديدار حسين است و بس

 

رو به دلِ زينبى ات صبح و شام

سوره‌ى والعصر عليك السلام

 

زائرِ هم سفره‌ى غم‌ها حسن

عشقِ تو آقاى كَرَم‌ها حسن

 

روزِ ظهورِ تو مهم است چون

دارد از آن روز حرم‌ها حسن

 

میرسد آن روز كه بينيم ما

بينِ بقيع نقشِ عَلم‌ها حسن

 

روى ضريحى كه تماشايى است

نقش نمايند قلم‌ها حسن

 

اى حَسنى جلوه و حُسن ختام

سور‌ه‌ى والعصر عليك السلام

 

جاى حرم غربتِ زهرا كه هست

يك نفر از عترتِ زهرا كه هست

 

گرچه گره در گره ام ، نيست غم

دستِ شما تربتِ زهرا كه هست

 

پيشِ تو گيريم نداريم جاى

خوب قسمِ حضرتِ زهرا كه هست

 

ما كه نباشيم چه غم ؟ تو بيا

ديدن تو قسمت زهرا كه هست

 

روز تقاص است و تويى انتقام

سوره‌ى والعصر عليك السلام

 

هيبت تو رفته به مولا على

حيدرى و محوِ تماشا على

 

میرسد از شش جهتِ ذوالفقار

لات و هُبَل را بشكن ياعلى

 

خاطره‌ى رزم على در نبرد

مثل تو مى‌گشت مُهيا على

 

نيست تو را قبله‌اى الا حسين

نيست تو را كعبه‌اى الا على

 

روز تقاص است و تويى انتقام

سوره‌ى والعصر عليك السلام

 

جلوه گرِ حضرت ختمى مآب

حضرت خورشيد محمد بتاب

 

خاتم انگشترىِ خاتمى

جذبه‌ى فيزوره‌ى احمد ركاب

 

جاذبه‌ى گنبد خضرا بيا

تا بدرد سينه‌ى خود آفتاب

 

اى شرف و الشمس پيمبر لبت

راز مسلمانىِ اهل كتاب

 

ذكر سلام و صلواتم مدام

سوره‌ى والعصر عليك السلام

 

حسن لطفی

 

*********************

 

اشعار ولادت حضرت امام زمان(عج) – حسن لطفی

 

ايليائيم از دهات شما

از تبارِ ترنُمات شما

 

آسمانها هميشه گُم بودند

پایِ هر سبزه‌ی حيات شما

 

روزگارم گذشته شكر خدا

در جوار لبِ فرات شما

 

كوزه‌ام را دوباره پُر كردم

از سرِ چشمه‌ی نجات شما

 

زندگیِ مرا چه شيرين كرد

نفس شاخه‌ی نبات شما

 

سفره‌ام پَهن خانه‌ام سرسبز

بركت دارد از زكات شما

 

آب و نانم رسيده از آن روز

كه نشستم سرِ بساطِ شما

 

پنج نوبت به پشتتان هستیم

وقتِ حی علی الصلوة شما

 

باغ ما میوه‌های فطرت داد

محض روی توجّهات شما

 

الغرض داده است بر دستم

با دو دستش خدا براتِ شما

 

تا قيامت فرشته باران باد

سر هر ريشه‌ی قمات شما

 

شُکر از ايل كربلا هستيم

ما زمين خورده‌ی شما هستيم

 

به سمرقند یا بخارایی

یا به شن زارهای صحرایی

 

محملت بی غبار و راهت سبز

خوش نشین بر بُراق زیبایی

 

سر راهت قبیله‌ی مجنون

پشتِ سر چشمهای لیلایی

 

آی بالا بلند کشمیری

کِی به این آب و خاک می‌آیی

 

لهجه‌ات هاشمی و زینب وار

مثل نهج‌البلاغه شیوایی

 

تا بدین ناز میروی آقا

می‌بَری از خدا شکیبایی

 

صید کردی نگاه آهو را

یعنی آقا زِ نسلِ زهرایی

 

کاروان را شبی بیار این سو

تا که چشم مرا بیارایی

 

به هوایت پریدنم عشقست

به رهت سر بُریدنم عشقست

 

نامتان رنگِ كيميا دارد

ريشه در باور خدا دارد

 

نامتان از كجا تَراوش كرد

كه چنين حسِ ربنا دارد

 

بر عقيقِ دلش نوشته خدا

چقدر نامتان صفا دارد

 

سرگذشت من و شما زيباست

چهارده قرن ماجرا دارد

 

چهارده قرن نه پيش از عشق

پيش از پيش ابتدا دارد

 

جبرئيل از شعاع تو دانست

كه خدا جلوه تا كجا دارد

 

چهارده تن ميان يك قابند

كه در آن عكسی از شما دارد

 

بِاَبی انتَ سيد و السادات

بر تو و خاندان تو صلوات

 

دور آخر به مِی كشان اُفتاد

ساقيا مطلعت مبارك‌باد

 

خوش بحال كسی كه بر چشمش

چشم تو فرصت تماشا داد

 

مژه‌ها را بگو مرا گيرند

ناز دارد نگاه اين صياد

 

گرچه اين‌سان خرابمان كردی

نَفَست گرم و خانه ات آباد

 

دل زِ شوقت به سينه می‌كوبد

مثلِ تيشه به بيستون فرهاد

 

لا به لبهای ماست الا انت

تب ديوانگيست بادا باد

 

ميدهد طعم شير مادرمان

نظرت ، با من است مادر زاد

 

ميزنم نعره هر طپش يا عشق

ميكشم سمتِ خيمه‌ات فرياد

 

گره‌ی بسته ی مرا واكن

روی قلبم دوباره امضا كن

 

خانه لبریز بوی اسفند است

غرق گلهای سرخ الوند است

 

پای دیوار بین شب بوها

لاله‌ی دامن دماوند است

 

شب عید است حاجتش بدهید

پشت در یوسف آرزومند است

 

زود معراج می‌رود یعنی

ناز این طفل با خداوند است

 

پدرت سیر می شود هرگز

لب تو کهکشانی از قند است

 

از نگاه علی و زهرا باز

سهم نرگس همیشه لبخند است

 

دل ما بند توست با عباس

نقش سربند توست یا عباس

 

برف بودیم و آبمان کردی

بین سرما مذابمان کردی

 

ریختی بین قالب عشقت

عاقبت مستجابمان کردی

 

گرچه در پشت ابرها بودی

چشمه‌ی آفتابمان کردی

 

تا نویسیم سر گذشتت را

سینه سینه کتابمان کردی

 

تکه سنگی رها و گُم بودیم

خط کشیدی شهابمان کردی

 

با سر انگشت آسمانی خود

كوزه‌های شرابمان كردی

 

يك شقايق به جای دل دادی

مثل آئینه قابمان كردی

 

هرچه مردم جوابمان كردند

با نگاهت حسابمان كردی

 

گوشه چشمی بلند مرتبه‌ام

آشنایم گدای هر شبه‌ام

 

عرش خود را در این سرا گم کرد

کنج ایوان سامرا گم کرد

 

بسکه چرخید در مدار شما

که زمین خط استوا گم کرد

 

آسمان با درخشش چشمت

ماه را با ستاره‌ها گم کرد

 

بُرد خورشید را زِ محضرتان

در نواحیِ ناکجا گم کرد

 

بازهم در هجوم مشتاقان

نوح آمد ولی ردا گم کرد

 

هفت پشتِ بهشت می‌لرزد

که تو را دید دست و پا گم کرد

 

خوش به چشمی که با تماشایت

بین محراب قبله را گم کرد

 

با غمت خاک سرشته بیا

روی پیشانیم نوشته بیا

 

آتش سینه‌ی نِیستانی

که مناجاتِ ماه شعبانی

 

جمکران دلم گرفته ببین

میروم بی تو رو به ویرانی

 

ما قنوتی تَرک تَرک خورده

تو زلالی شبیه بارانی

 

از شما ...بر بهشت می‌ارزد

کاسه‌ی آبی و خُرده‌ی نانی

 

باز باران گرفته تا دَمِ صبح

در قنوتت مگر چه میخوانی

 

جمعه‌ای باز هم گذشت و نشد

که رهایم کنی زِ حیرانی

 

جمعه‌هایی که دیر می‌آیند

جمعه‌هایی عجیب طولانی

 

می‌کند سردی جدایی تو

روزهای مرا زمستانی

 

راستی در کجای این خاکی

کربلا یا که در خراسانی

 

بادها می‌وزند و می‌گویند

شاید امشب بقیع می‌مانی

 

گاهی از بوی سیب می‌فهمم

علقمه رفته‌ای به مهمانی

 

شاید امشب مدینه‌ای شاید

یا که شاید دمشق ، می‌دانی

 

هرکجا‌یی همیشه قلبت شاد

هرکجایی سرت سلامت باد

 

حسن لطفی

اشعار میلاد حضرت امام زمان(عج)

اشعار میلاد حضرت امام زمان(عج)

 

ایلیایی ام از دهات شما

از تبار ترنمات شما

 

آسمان ها همیشه گم بودند

پای هر سبزه ی حیات شما

 

روزگارم گذشته شکر خدا

در جوار لب فرات شما

 

کوزه ام را دوباره پر کردم

از سر چشمه ی نجات شما

 

 

زندگی مرا چه شیرین کرد

نفس شاخه های نبات شما

 

سفره ام پهن خانه ام سر سبز

برکت دارد از زکات شما

 

آب و نانم رسیده از آن روز

که نشستم سر بساط شما

 

پنج نوبت به پشتان هستیم

وقت حی علی الصلوة شما

 

الغرض داده است بر دستم

با دو دستش خدا برات شما

 

شکر از ایل کربلا هستیم

ما زمین خورده ی شما هستیم

 

به سمرقند یا بخارایی

یا به شن زارهای صحرایی

 

محملت بی غبار و راهت سبز

خوش نشین بر براق ریبایی

 

سر راهت قبیله ی مجنون

پشت سر چشم های لیلایی

 

آی بالا بلند کشمیری

کی به این آب و خاک می آیی

 

لهجه ات هاشمی و زینب وار

مثل نهج البلاغه شیوایی

 

تا بدین ناز میروی آقا

میبری از خدا شکیبایی

 

صید کردی نگاه آهو را

یعنی آقا ز نسل زهرایی

 

به هوایت پریدنم عشق است

به رهت سر بریدنم عشق است

 

نامتان رنگ کیمیا دارد

ریشه در باور خدا دارد

 

نامتان از کجا تراوش کرد

که جنین حس ربنا دارد

 

بر عقیق دلش نوشته خدا

چقدر نامتان صفا دارد

 

سرنوشت من و شما زیباست

چارده قرن ماجرا دارد

 

چارده قرن نه پیش از عشق

پیش از پیش ابتدا دارد

 

جبرئیل از شعاع تو دانست

که خدا جلوه تا کجا دارد

 

چارده تن میان یک قاب اند

که در آن عکسی از شما دارد

 

بابی انت سید السادات

بر تو و خاندان تو صلوات

 

خانه لبریز بوی اسپند است

غرق گل های الوند است

 

پای دیوار بین شب بو ها

لاله ی دامن دماوند است

 

شب عید است حاجتش بدهید

پشت در یوسف آرزومند است

 

زود معراج میرود یعنی

ناز این طفل با خداوند است

 

پدرت سیر میشود ؟ هرگز

لب تو کهکشانی از قند است

 

از نگاه علی و زهرا باز

سهم نرگس همیشه لبخند است

 

دل ما بند توست یا عباس

نقش سربند توست یا عباس

 

عرش خود را در این سرا گم کرد

کنج ایوان سامرا گم کرد

 

بسکه چرخید در مدار شما

که زمین خط استوا گم کرد

 

آسمان با درخشش چشمت

ماه را با ستاره ها گم کرد

 

برد خورشید از محضرتان

در نواحی ناکجا گم کرد

 

باز هم در هجوم مشتاقان

نوح آمد ولی ردا گم کرد

 

خوش به چشمی که با تماشایت

بین محراب قبله را گم کرد

 

با غمت خاک سرشته شد بیا

روی پیشانی ام نوشته شد بیا

 

آتش سینه ی نیستانی

که مناجات ماه شعبانی

 

جمکران دلم گرفته ببین

میرود بی تو رو به ویرانی

 

ما قنوتی ترک ترک خورده

تو زلالی شبیه بارانی

 

از شما بر بهشت می ارزد

کاسه آبی و خرده ی نانی

 

باز باران گرفته تا دم صبح

در قنوتت مگر چه میخوانی

 

جمعه ای باز هم گذشت نشد

که رهایم کنی ز حیرانی

 

جمعه هایی که دیر می آیند

جمعه هایی عجیب و طولانی

 

راستی در کجای این خاکی

کربلا یا که در خراسانی

 

بادها می وزند و میگویند

شاید امشب بقیع میمانی

 

گاهی از بوی سیب میفهمم

علقمه رفته ای به مهمانی

 

شاید امشب مدینه ای شاید

یا که شاید دمشق میمانی

 

هرکجایی همیشه قلبت شاد

هرکجایی سرت سلامت باد

 

اگر شاعر این شعر را میشناسید لطفا اطلاع دهید

 

********************

 

اشعار میلاد حضرت امام زمان(عج) –  علی سپهری

 

باده ز دست ساقی امشب چشیدنی است

ناز نگارزاده ی امشب خریدنی است

امشب جمال یوسف زهرا چه دیدنی است

از عاشقان وصف جمالش شنیدنی است :

 

این دلبری است کز همه ی دلبران سر است

این دلبر از سلاله ی ساقی کوثر است

 

ای وارث علوم پیمبر خوش آمدی

ای صاحب شجاعت حیدر خوش آمدی

امّیدِ قلب حضرت مادر خوش آمدی

صاحب زمان! حضرت دلبر خوش آمدی!

 

جنت ز عطر و بوی تو آقا معطر است

از یمن مقدمت همه عالم منور است

 

ایران که هیچ،کل جهان کشور شماست

اصلا تمام إنس و ملَک لشکر شماست

سردار قدس کشور ما قنبر شماست

سید علی خامنه ای اشتر شماست

 

"بی شک امید و رهبر سید علی تویی"

پشت و پناه و یاور سید علی تویی

 

دیگر در این بساطِ دلِ من جز آه نیست

دیگر کسی شبیه منِ رو سیاه نیست

در پرونده ام به غیر خطا و گناه نیست

امّید من به غیر نگاه تو شاه نیست

 

من را بخر برای خودت یابن فاطمه

با خود ببر برای خودت یابن فاطمه

 

تنها ترین مسافر صحرا ظهور کن

آرامش و قرار دل ما ظهور کن

آقا بیا به خاطر زهرا ظهور کن

اصلا بحق زینب کبری ظهور کن

 

هر صبح و هر مساء تو گریان زینبی

خود گفته ای به ما که پریشان زینبی

 

علی سپهری

 

********************

 

اشعار میلاد حضرت امام زمان(عج)

 

در هوای تو چه خوب است هوایی باشم

مثل آن مست که شب خورده به جایی باشم

 

پِی هرکاری اگر در طی هفته هستم

جمعه خوب است که دنبال گدایی باشم

 

من دعا میکنم آقا که بیایی از راه

تو دعا کن اگر این جمعه بیایی باشم

 

جمکران تو به جای خودش آقا اما

این شب جمعه شب اگر کرب و بلایی باشم

 

میشود خرج فرج تک تک آن ساعاتی

که من غمزده مشغول دعایی باشم

 

میشود بعد تو احداث خطش صد در صد

جمکران-کرب وبلا مثل خط قم-مشهد

 

پای ما را شبی ای شاه به دربار بکش

نوکرم لطف کن از نوکر خود کار بکش

 

روزه ام را نمک چهره ی تو میشکند

لطف کن پرده ز رو موقع افطار بکش

 

تو علی هستی و ما میثم اگر زحمت نیست

کارمان را سر فرصت به سر دار بکش

 

ذوالفقار تو بُرنده است ولی صبح ظهور

بیشتر از خَم ابروی خودت کار بکش

 

کعبه زخمی شده از دست علی نشناسان

مرهم زخم تویی دست به دیوار بکش

 

تو خودت کعبه ی سیار و عبایت پرده است

باد عطر خوش گیسوی تو را آورده است

 

اگر شاعر این شعر را میشناسید لطفا اطلاع دهید

 

********************

 

اشعار میلاد حضرت امام زمان(عج) –  امیر عظیمی

 

ما بنده ایم و اختیار از خود نداریم

جز آنکه سر بر خاک پای تو گذاریم

 

ما را گدای کوی دلبر خلق کردند

ما با گدای تو شدن سرمایه داریم

 

تو آفتابِ ابر هایِ طول هفته

ما ابر صبح جمعه های انتظاریم

 

جمعه اگر چه روز تعطیل است، اما

ما بیشتر در آن پیِ انجام کاریم

 

جمعه همیشه روز گریه، روز ندبه

لطفاً به ما امشب بگو تا کی بباریم

 

امشب گدایان! نیمه ی شعبان رسیده

یوسف سر دروازه ی کنعان رسیده

 

امشب کنیزی رتبه می گیرد زِ ارباب

تعبیر می گردد برایش اصل آن خواب

 

خوابی که تعبیرش امام عصر ما بود

خوابی که شد نرگس برایش سخت بی تاب

 

فردا خدا از بطن نرگس بر خلایق

افشاء نماید صورت آن گنج نایاب

 

فردا خدا خورشید خود را می نماید

فردا مرا ای آسمان، دریاب! دریاب!

 

فردا شود پیشانی و لب های مهدی

از بوسه های عسکری سیراب سیراب

 

جاءَالحقی خوانَد به اذن و امر آقا

گوید که« انَّ الباطلَ کانَ زَهوقا»

 

امشب جهان پیراهنی نوتر به بر کرد

امشب حکیمه حکمت حق را نظر کرد

 

امشب خدا آزادی نوع بشر را

چون نغمه ای در سینه ی مرغ سحر کرد

 

مرغ سحر با نغمه ی میلاد موعود

گوش شیاطین را به یک آواز کر کرد

 

ارباب، خود بعد از ولادت با لبانش

اطرافیان را از گُل رویش خبر کرد

 

اربابمان در نیمه ی شعبان رسید و

دامان نرگس را پُر از شمس و قمر کرد

 

نرگس! شکوه عزّتت بادا مبارک

طاووس اهل جنّتت بادا مبارک

 

وقتی خدا بر ماه روی او بنازد

خورشید باید رنگ از صورت ببازد

 

او آمده تا که به امر حق تعالی

دین را به دست حیدریِّ خود بسازد

 

آمد که تا با ذوالفقار صبر مولا

بر دشمنان آلِ پیغمبر بتازد

 

با یالثارات الحسینش می رسد تا

همچون ابوفاضل علم را بر فرازد

 

می آید و با یک "اناالمهدی" تمامِ

گریه کنان جدّ خود را می نوازد

 

عشق حسین بن علی می آید از راه

ذکر لبش نِعمَ الوَکیل و حَسبُنَاالله

 

ما تشنه ی رویش شدیم، الحمدلله

آواره ی کویش شدیم، الحمدلله

 

همچون سیاهه لشگری ویلان و سیلان

در خال هندویش شدیم، الحمدلله

 

«اِنّا اِلیهِ راجعون» گفتیم و آخر

چون قطره ای سویش شدیم، الحمدلله

 

در پای محراب نماز و ذکر و قرآن

محتاج ابرویش شدیم، الحمدلله

 

با عطر یاس روضه های مادر او

آشفته ی بویش شدیم، الحمدلله

 

ما چارده سرمایه ی نایاب داریم

شکر خدا، شکر خدا ارباب داریم

 

فردا فرشته می گشاید دور او پر

روحُ القُدُس دور و بَرَش گردد کبوتر

 

او را بَرَد در آسمان هفتگانه

تا قدسیان قنداقه اش گیرند در بَر

 

او رفت و مادر در پی اش آشفته گردید

نرگس زِ دوریِّ شقایق گشت پرپر

 

فرمود بر او عسگری: آرام! آرام!

می آورد قنداقه را حق سوی مادر

 

شاعر شب عید خدا از سامرا تو

بردی دل ما را کنار امِّ اصغر

 

ارباب ما را از خجالت آب کردند

با یک سه شعبه طفل را سیراب کردند

 

امیر عظیمی

اشعار میلاد حضرت امام زمان(عج)

اشعار میلاد حضرت امام زمان(عج) –  علی اشتری

 

ابر کرم که نم‌نم باران درست کرد

از این کویر خشک، گلستان درست کرد

 

دل را تجلّیات خداوندی سحر

خانه‌خراب زلف پریشان درست کرد

 

دستی کریم آمد و با دستگیری‌اش

ما را گدای نیمه‌ی شعبان درست کرد

 

ما را سر قرار خودش بیقرار ساخت

دنبال خویش، بی سر و سامان درست کرد

 

پس نادرست سجده نکردیم، این جناب...

کافر خراب کرد و مسلمان درست کرد

 

با دست‌پخت فاطمه نانی درست کرد

از ما کنار سفره سلیمان درست کرد

 

ما سائل قدیمی زهرا و حیدریم

چشم‌انتظار مهدی آل پیمبریم

 

با جذر و مدّ پلک تو دریا بلند شد

نوح و خلیل و آدم و موسی بلند شد

 

مریم به دور کعبه‌ی نرگس طواف کرد

عیسی به شوق روی مسیحا بلند شد

 

یک دست روی سینه و یک دست روی سر

یوسف به پای یوسف زهرا بلند شد

 

مجنون شدند اهل سماوات تا زمین

تا گرد و خاک محمل لیلا بلند شد

 

ما سربلندهای همین سروری شدیم

وقتی که سایه‌ات به سر ما بلند شد

 

هرجا که نام تو برسد واجب‌القیام

باید به احترام تو از جا بلند شد

 

ما غیر نام محترمت را نمی‌بریم

چشم‌انتظار مهدی آل پیمبریم

 

مائیم و مستمند نگاه شما شدن

قبل از رسیدن رمضان، با خدا شدن

 

از من مرا بگیر و خودت را به من بده

باید به راه عشق تو از خود جدا شدن

 

باید درست توبه کنم، اینچنین بد است

می‌ترسم از عقوبت این بی‌حیا شدن

 

از دست رفت چشم ترت بسکه گریه کرد

با باخبر ز نامه‌ی اعمال ما شدن

 

یا ایّهاالعزیزِ مناجات‌های ما

خوب است با صدای تو از خواب پا شدن

 

گاهی خودم برای خودم نقشه می‌کشم

ای کاش با تو راهی کرب و بلا شدن

 

ما تشنه‌ی زیارت ارباب بی‌سریم

چشم‌انتظار مهدی آل پیمبریم

 

علی اشتری

 

*******************

 

اشعار میلاد حضرت امام زمان(عج) –  محمد بیابانی

 

در سینه ام امشب آسمان دارم

یک دشت، ستاره بر زبان دارم

 

از کوفه و سهله می روم تا قم

زیرا که هوای جمکران دارم

 

آماده ی دار چشم های توست

در پیکر خود اگر که جان دارم

 

عمری ست گدای خانه ات هستم

عمری ست از این تنور، نان دارم

 

می خواهم که تمام هستم را

می خواهم هر چه در توان دارم

 

بر پای نگاه دوست بگذارم

دریاب مرا که دوستت دارم

 

مجنونم و راه خانه می گیرم

از لیلی خود نشانه می گیرم

 

صیدم؛ که ز دست های صیادم

آزادم و آب و دانه می گیرم

 

چون اشک، روان گاه و بیگاهم

بارانم و بی بهانه می گیرم

 

هر بار که یاد یار می افتم

با آتش دل زبانه می گیرم

 

یک روز چنان غبار می آیم

بر دامنت آشیانه می گیرم

 

من گرد و غبار راه دلدارم

دریاب مرا که دوستت دارم

 

در عید رسیدن تو حیرانم

هم شادم و هم کمی پریشانم

 

از اینکه تو هستی و ... نمی بینم

از اینکه کجایی و ... نمی دانم

 

دلگرم به ریسه و چراغانی

سرگرم به کوچه و خیابانم

 

مشتاق، شبیه طاق نصرت ها

بی تاب، در انتظار مهمانم

 

این چند خطِ ارادت من هم

عرضی ست برای نیمه شعبانم

 

ای مقصد حرف های بسیارم

دریاب مرا که دوستت دارم

 

سرمست تو کِی شراب می خواهد؟

کِی تشنه ی عشقت آب می خواهد؟

 

ناخالصی وجود صد رنگم

یک نیم نگاه ناب می خواهد

 

در باغ، تمام میوه ها کالند

باغ دلم آفتاب می خواهد

 

تا آمدن تو زنده می مانم؟

این پرسش من جواب می خواهد

 

هرچند که دولت تو چون عیسی

رزمنده ی پارکاب می خواهد

 

با این همه من فدایی یارم

دریاب مرا که دوستت دارم

 

برگرد غریب سامرا برگرد

ای وعده آخر خدا برگرد

 

چیزی دگر از خدا نمی خواهیم

ای صاحب ما فقط بیا... برگرد

 

ما این مذل الاعدا خواندیم

آقای معز الاولیا برگرد

 

ما جمعیت قلیل دنیاییم

دنیا شده بر علیه ما برگرد

 

ای منتقم حسین و عاشورا

با پرچم سرخ کربلا برگرد

 

از دوری کربلاست می بارم

دریاب مرا که دوستت دارم

 

محمد بیابانی

برگرفته از سایت وارث

 

*******************

 

اشعار میلاد حضرت امام زمان(عج)

 

معطوف شد به عرش تمام حواس ها

پیوندخورد ساقه ی نرگس به یاس ها

ازتیرگی درآمدو نو شد لباس ها

برچیده شده ز دامن شبها حراس ها

 

پس تا طلوع صبح بیا و ثواب کن

مشتی پیاله هست درآنها شراب کن

 

کعبه تویی وماهمه قربانی توایم

درزیرناودان تو بارانی توایم

انجیل خوان مصحف قرآنی توایم

پس مسلمین مادر نصرانی توایم

 

آن دختری که مورد التاف فاطمه است

معلوم میشود که مسلمان تر از همه است

 

درآسمان تجلی شمس و ضُحی شدی

روی زمین قدم زدی وآقای ماشدی

گاهی نبی شدی وگهی مرتضی شدی

هم هل اتی وکوثر هم اِنَما شدی

 

تو جمع چهارده نفری زیر یک عبا

ما را چه میشود ببری زیریک عبا

 

با گوشه ی عبات خلیل از شرر گذشت

امواج بی خطرشد و نوح از خطرگذشت

موسی میان نیل چنان رهگذر گذشت

عیسی سر صلیب تو رادید و درگذشت

 

اینگونه شد که زنده و جاویدشد مسیح

در حوزه ی تو مرجع تقلید شد مسیح

 

خورشیدها شدن گدایان ماه تو

بی راهه ها شدن همه سر به راه تو

هرگز فقیر نسیت کسی با نگاه تو

خوش آن سری که رفت برآن سر کلاه تو

 

هرکس که فقیه و صاحب عمامه میشود

از نور چشم توست که علامه میشود

 

من چیستم به جز اثر ربنای تو

من کیستم گدای گدای گدای تو

توچیستی که نیست عیان انتهای تو

توکیستی که جان دو عالم فدای تو

 

اینجا منم منم من واین فقرناتمام

آنجا تویی و دور تو از سائل ازدحام

 

این بی قرارها که همه جان گرفته اند

این ناله ها که شعله ی کنعان گرفته اند

این کوچه ها که آینه قرآن گرفته اند

از ریسه ها که نیمه شعبان گرفته اند

 

روشن شده است تا که تو برگردی از سفر

آقا بگو که صرف نظرکردی از سفر

 

با دوستان خویش مرا هم رفیق کن

خون مرا برای شهادت رقیق کن

دست یمن تهی شده برآن عقیق کن

باذوالفقار تکیه به بیت العتیق کن

 

بیرون بکش ز خاک وبزن حَد یهود را

خاموش کن شراره ی آل سعود را

 

درجاده ام محل عبورت کجاست پس

تاریک مانده دهکده ،نورت کجاست پس

جان برکف توایم تنورت کجاست پس

آنکس که میرسد به حضورت کجاست پس

 

یک نامه داشتم برسانم کجا به کی

حداقل بگو که میایی به خواب کی

 

اینجا کسی برای تو شیخ مفید نیست

بر چوبه ی حراج شما من یزید نیست

این بنده بنده ای که خدا آفرید نیست

این ماجرای بی کسی اصلا جدید نیست

 

سنگ محک نزن دل مجنون خویش را

درخانه جا گذاشته صابون خویش را

 

در روزگار غیبتتان کار خوب چیست

جز ذکر یا حسین شفا ءالقلوب چیست

این گریه های صبح و زمان غروب چیست

اصلا بگو قضیه ی دندان وچوب چیست

 

قرآن که خواند ضربه برآن لب زدن

با کعب نی برشانه ی زینب زدن

 

افتاد باز بال کبوتر به دستها

در خیمه آن لشگر معجر به دستها

بانیزه می روند همه سر به دستها

انگشتری نمانده درآخر به دستها

 

این سو به چهره ها زنان مشت میزنند

آن سو به قصد خاتمی انگشت میزنند

 

اگر شاعر این شعر را میشناسید لطفا اطلاع دهید

 

*******************

 

اشعار میلاد حضرت امام زمان(عج) –  ناصر شهریاری

 

باز شوریست که در جان جهان افتاده

عالم از حادثه ای در هیجان افتاده

چشم نرگس به شقایق نگران افتاده

عالم پیر دگرباره جوان افتاده

 

هاتفی گفت سحر می رسد از راه بیا

همچو عباس قمر می رسد از راه بیا

 

باز عالم شده سرمست و غزلخوان امشب

پهن شد سفره ی احسان کریمان امشب

بس که شد لطف خداوند فراوان امشب

می شود هر چه گدا هست سلیمان امشب

 

جلوه ی کوثری حضرت زهرا آمد

آخرین حیدر کرار به دنیا آمد

 

آمده بر دو جهان حضرت دریا به به

بر رخش جلوه ی آقایی طاها به به

دلبری کرده به لبخند ز بابا به به

آمده در بر نرگس گل زهرا به به

 

عسگری در بر خود نور جلی را دارد

یا پیمبر به بغل باز علی را دارد ؟

 

با نگاهش دل غمدیده صفا بردارد

چشم یعقوب چو آیینه ضیا بردارد

از غبار قدمش درد دوا بردارد

آمده حضرت عیسی که شفا بردارد

 

انبیا از قبلش قرب الهی گیرند

با گدایی درش منصب شاهی گیرند

 

در رخش جلوه ی آیات خدا بسیار است

سیزده آینه در آینه در تکرار است

چو علی قبله عالم شده و سیار است

پسر حیدر کرار خودش کرار است

 

عرش می لرزد اگر یک دو قدم بردارد

دیدنی باشد اگر تیغ دو دم بردارد

 

کاش گل باز به دیدار چمن برگردد

از دل خاکی صحرا به وطن برگردد

یوسف فاطمه آن پور حسن برگردد

بهر یاری به همه اهل یمن برگردد

 

چون حسین بن علی هست چو کشتی نجات

تا که این عید شود عید ظهورش صلوات

 

ناصر شهریاری

برگرفته از وبلاگ حسینیه

 

*******************

 

اشعار میلاد حضرت امام زمان(عج) –  یوسف رحیمی

 

اي آفتاب عشق و عدالت شتاب کن

باز آ قنوت باغچه را مستجاب کن

 

اين خاک تشنه بي‌تو به باران نمي‌رسد

باغ خزان زده به بهاران نمي‌رسد

 

 خورشيدي و زمین و زمان در مدار توست

مولای من بیا که جهان بي‌قرار توست

 

 تنها تو منجي بشر و آدميتي

اصلاً تويي که فلسفه ي خاتميتي

 

تو سِرّ سجده‌های ملائک بر آدمی

تو رازِ سر به مُهرِ سحرهاي عالمي

 

ماتمکده‌ست کعبه ي بي‌تو، خليل عشق

چشمان توست کعبه، بيا اي دليل عشق

 

با صد هزار جلوه ي مشهود مي‌رسي

با نغمه ي الهي داوود مي‌رسي

 

موسي شدي و طور به سويت شتافته‌ست

نيل است که به شوق تو سينه شکافته‌ست

 

 سيماي تو ز يوسف مصري مليح تر

همراه تو مسيح و تو از او مسيح تر

 

آيات حسن و فضل و کمال تو بي‌حد است

خوي و خصال تو همه عين محمد است

 

همراه توست معجزه‌هاي پيمبري

داري به روي شانه عباي پيمبري

 

 مولا بيا به دين بده روح دوباره اي

با ذوالفقار فتح، شکوه دوباره اي

 

برپاست نهروان و جمل‌هاي ديگري

بيت الحرام و لات و هُبَل‌هاي ديگري

 

 هر سنگ را نگاه تو سجّيل مي‌کند

يا هر پرنده را چو ابابيل مي‌کند

 

باز آ که دست ظلم و ستم را قلم کني

باز آ که باز عدل علي را علم کني

 

 باز آ که در مدينه قيامت به‌پا شود

صحن و سراي حضرت زهرا بنا شود

 

در چشم تو شکوه الهي خلاصه است

صلح و جهاد تو همه عين حماسه است

 

 در هر نگات نور خدا موج می‌زند

امید سیدالشهدا موج می‌زند

 

 آميزه ي صلابت و احساس ديدني ست

در قامتت رشادت عباس ديدني ست

 

 سمت تو آب‌هاي روان سجده مي‌کنند

بر خاک پات مُلک و مکان سجده مي‌کنند

 

 بي‌انتهاست لايتناهي ست علم تو

آئينه ي علوم الهي ست علم تو

 

 تا واژه واژه ات ملکوت حقايق است

در هر نگات جلوه ي صد صبح صادق است

 

داري به دوش پرچم باب الحوائجي

در دست توست خاتم باب الحوائجي

 

چشم رئوف توست بهشت برين ما

نور ولايتت شده حصن حصين ما

 

دلبستگي به رحمت تو در نهاد ماست

پلکي بزن، نگاه تو باب المراد ماست

 

 شوق تو در هدايت ما بي‌نهايت است

چشمان روشن تو چراغ هدايت است

 

 برپا شده ست در دل عالم چه محشري

ديگر بتاب ماه خدا! يابن عسکري

 

 من تشنه ي نگاه توأم أيها العزيز

دلتنگ روي ماه توأم أيها العزيز

 

 تا کي نصيب ماست «اَرَي الخَلق» و «لا تُري»

کي مي‌شود نواي «اَنا المَهدي» تو را ...

 

 از سمت کعبه بشنوم اي جانِ جانِ جان

عَجّل عَلي ظُهُورِکَ يا صاحِبَ الزّمان

 

یوسف رحیمی

 

*******************

 

اشعار میلاد حضرت امام زمان(عج) –  محمد فردوسی

 

باز هم روح الامین دارد غزل می آورد

صنعت ایهام و تشبیه و بدل می آورد

 

تا شود ابیات شعر من کمی دلچسب تر

واژه واژه بر لبم جام عسل می آورد

 

شعر شیرین مرا شور عجیبی داده است

واژه ی نابی که در چندین محل می آورد

 

چیست آن واژه که همراه ادایش جبرییل

جمله ی " حیّ علی خیرالعمل " می آورد

 

در میان شعرهای شاعران اهل بیت

دائماً این بیت را ضرب المثل می آورد :

 

یوسف مصری کجا و یوسف زهرا کجا

جلوه ی قطره کجا و جلوه ی دریا کجا

 

کوچه های شهر را امشب چراغانی کنید

عرش را و فرش را آیینه بندانی کنید

 

آمده نور دل انگیزی به سمت سامرا

باید امشب کوچه ها را خوب نورانی کنید

 

طبق رسم فصل حج ، مثل تمام حاجیان

جان ما را پیش پای یار ، قربانی کنید

 

از خَم ابروی او صدها خُم می می چکد

باید امشب خلق را انگور مهمانی کنید

 

دیدن روی سلیمان کار آسانی که نیست

باید اوّل خوب از این مُلک، دربانی کنید

 

هر که باشد نوکر تو زود آقا می شود

خود به خود با یک نگاه تو مسیحا می شود

 

یوسف زهرا تویی حُسن ختام اهل بیت

نام تو زیباست ای مرد قیام اهل بیت

 

گر چه آقا مثل یوسف با نمک هستی ولی

نام زیبای تو شیرین کرده کام اهل بیت

 

السّلام ای حُجّةَ الله ای امام منتظر

لحظه لحظه می رسد بر تو سلام اهل بیت

 

از پیمبر تا امام عسکری ، در عصر خود

نقل کردند این که هستی التیام اهل بیت

 

می رسد آن روز که با ذوالفقار مرتضی

میرسی تا که بگیری انتقام اهل بیت

 

مرتضی ، زهرا ، حسن ، خون خدا ، پیغمبری

 می بری با جلوه ات دل از امام عسکری

 

نیمه ی شعبان که می گردد عیان ، صاحب زمان

می کند گل بر لب پیر و جوان ، صاحب زمان

 

اشهَد انّ که هستی تو امام آخرین

می وزد از هر مناره این اذان ، صاحب زمان

 

یک سؤال آقا !... اگر که جای کعبه ثابت است

پس چرا در هر کجا داری مکان ، صاحب زمان

 

تشنه هستم تشنه ی یک جرعه ی دیدار تو

وعده گاه ما شبی در جمکران ، صاحب زمان

 

می رسی یک روز ای خورشید پشت ابرها

می کنی پیدا مزار بی نشان ، صاحب زمان

 

با ظهورت می شود خوشحال زهرا مادرت

پیش مرگت می شود آن لحظه آقا نوکرت

 

العجل آقا بیا چشم انتظاری ها بس است

در فراقت اشک ها و بی قراری ها بس است

 

اشک ها ی ما که یک لحظه به درد تو نخورد

ناله ها و ضجّه ها و گریه زاری ها بس است

 

تا به کی جمعه به جمعه ذکر ندبه سر دهیم

ندبه و خون دل و شب زنده داری ها بس است

 

معصیت ، پاکی دوران جوانی را گرفت

ما جوان ها را کمک کن ، شرمساری ها بس است

 

باید آقا درد غربت را فقط فریاد کرد

گوشه گیری های ما و راز داری بس است

 

با ظهور خود بیا و مادرت را شاد کن

قلب ویران مرا با مقدمت آباد کن

 

محمد فردوسی

 

*******************

 

اشعار میلاد حضرت امام زمان(عج) –  مهدی نظری

 

آسمان امشب زمین را بوسه باران می کند

فرش دارد عرش را در خاک مهمان می کند

بازهم دارد ملک سجده به انسان می کند

سفره هارا دست حق دارد پرازنان می کند

 

 باز هم خوان کرم روی زمین گسترده شد

بازهم دسته گلی از آسمان آورده شد

 

 نورخورشید است یانورخداوند مبین

نور صدها ماه می تابد به بالا از زمین

بازبیرون آمده دست خدا از آستین

بازپیداشد نشانی از امیرالمؤمنین

 

 تا کویر سامرا باغ پر ازگل می شود

ناگهان اطراف قنداقه پر از گل می شود

 

 باغی از گل روی دستان امام عسگریست

این تمام هستی وجان امام عسگریست

آیه نه سوره نه قر آن امام عسگریست

این پسر شمشیربران امام عسگریست

 

 قرص ماه کامل است امشب هلال عسگری

عرشیان گویند امشب خوش بحال عسگری

 

ابرباریدن گرفت و رود ودریاشاد شد

غنچه خندید و دل بی تاب صحراشاد شد

عطری از جنت وزید و عرش اعلا شاد شد

بیشتر از کل عالم قلب زهرا شاد شد

 

آمد آنکس که تمام انبیارا رهبر است

آنکسی که تارو پودش تارو پود حیدر است

 

 روی زیبای محمد بین قاب روی او

ذوالفقار حیدر کرار در ابروی او

مثل عطرحضرت زهراست عطروبوی او

قدرت بازوی عباس است در بازوی او

 

چون حسن لطف و سخاداردعطای دست او

دست حاتم را یقیناً در کرامت بسته او

 

حضرت آدم بنازد بر رخ زیبای او

مهر میسازد کلیم از خاک زیر پای او

نوحِ کشتیبان شده محو قد رعنای او

خضر می گیرد بقا بادیدن سیمای او

 

باید ابراهیم لعنت بر دل شیطان کند

جای دارد پیشش اسماعیل را قربان کند

 

 حضرت یوسف غلامی از غلامانش شده

حضرت یعقوب نیت کرده دربانش شده

حضرت عیسی گل مریم مسلمانش شده

دست جبرائیل هم گهواره جنبانش شده

 

 مریم و سارا وهاجر پیش نرجس صف زدند

نام او شد انتخاب و اهل عالم کف زدند

 

 می رسد روزی که روی کعبه پرچم می زند

نعره مستانه ای در کل عالم می زند

تیغ بر می دارد از دین خدا دم می زند

بوسه بر پایش کنار مکه زمزم می زند

 

 سامرا ٬کرببلا ٬یک سر به مشهد می زند

روی قبر حضرت صدیقه گنبد می زند

 

 چون حسین ابن علی او با شجاعت می رسد

باسپاهش مثل کوهی با صلابت می رسد

سیصد واندی نفر باسیل غیرت می رسد

روی دوشش پرچم سبز ولایت می رسد

 

عدل و داد مرتضایی را به عالم می دهد

مطمئنم او که برگردد نجاتم می دهد

 

در عراق وسوریه یکباره غوغا می کند

زخم قبر عمه جانش را مداوا می کند

داعش بی شرم را رسوای دنیا می کند

می زند سر هایشان را حق تماشا می کند

 

 کاشکی روز ظهورش مست آقاشیم ما

کاشکی روز ظهور حضرتش باشیم ما

 

 مهدی نظری

 

*******************

 

اشعار میلاد حضرت امام زمان(عج) –  سید حجت بحرالعلومی

 

آن شب زمین سامره حس غرور داشت

از بس فرشته آمد و آنجا حضور داشت

 

احساس مادرانه ی نرگس رسید و بعد

در او یگانه منجی عالم ظهور داشت

 

آمد حکیمه دید که طفلی نشسته است

مانند ماه چهره ای از جنس نور داشت

 

موسی کجاست تا که ببیند امام ما

در بین گاهواره ی خود کوه طور داشت

 

صحبت به گاهواره دراین قوم عادت است

از کودکی به عرش الهی عبور داشت

 

در لحظه ی نخست صدا زد: خدا،نبی

کامل نمود خطبه به یا مرتضی علی

 

می خواست تا خدا هنرش را نشان دهد

از نو به قلب خسته ی عالم توان دهد

 

وقتی هوای مردم دنیا گرفته است

باید خدا به اهل زمین آسمان دهد

 

تنها نه سامرا نه فقط کشور عراق

او آمده که کل جهان را تکان دهد

 

بیهوده غصه در طلب رزق می خوریم

از یمن او خدا به همه آب و نان دهد

 

با اینهمه اهانت در شام وسامرا

وقتش رسیده است که صاحب زمان دهد

 

حالا به شام تار زمین ماه می رسد

مهدی آل فاطمه از راه می رسد

 

مجنون صفت به عشق تو لیلا نشسته است

موسی نشسته است مسیحا نشسته است

 

در چشم خیس پر غم زهرایی شما

امواج بیکرانه ی دریا نشسته است

 

دنیا بدون خال لب تو نمک نداشت

رزق حلال ماست که آنجا نشسته است

 

رکن و مقام ، واله صمصام منتقم

دیده براه، زینب کبری نشسته است

 

آقا دلم گرفته بیا جان مادرت

حالا به انتظار تو دنیا نشسته است

 

ای بر تنت لباس پیمبر ظهور کن

از کعبه با شمایل حیدر ظهور کن

 

آمد که سفره های کرم را بیاورد

او می رسد که دخل ستم را بیاورد

 

حالا ز حد جسارت دشمن گذشته است

باید مدافعان حرم را بیاورد

 

طاقت نیاورد نظر چپ به عمه اش

باشد که ذالفقار دو دم را بیاورد

 

خونم حلال زینبتان گر چه اندک است

دشمن بگو بریده سرم را بیاورد

 

تا اینکه روز حشر شود مادرت شفیع

از علقمه دو دست قلم را بیاورد

 

فکری برای صحن و سرای حسین کن

ما را شهید کرببلای حسین کن

 

سید حجت بحرالعلومی

اشعار ولادت حضرت امام زمان(عج)

 

اشعار میلاد حضرت امام زمان(عج) – حسن لطفی

 

منم اهلِ آبادیِ آب ها

منم خانه بر دوشِ گرداب ها

 

به چشمم ببین خانه ی خویش را

بنا کرده ام رویِ سیلاب ها

 

من از اهِل دریایم و می شوم

بدونِ تو مانند مُرداب ها

 

خیالِ تماشای آبادیت

ربوده زِ چشمانِ من خواب ها

 

نوای نِی اَم ، آتشین تر شدم

که می سوزم از آهِ بیتاب ها

 

بیا تا که از طرحِ اَبروی تو

بسازیم تا کعبه محراب ها

 

کجایی که جامِ محبت زدیم

همه رویِ دل طاقِ نصرت زدیم

 

قدم زن، دلم جمکرانی شده

قنوتِ زمین آسمانی شده

 

و در مسجد کوفه یِ قلبِ من

دوباره به پا ندبه خوانی شده

 

بدون تو در کوچه های بهشت

تمامیِ گل ها خزانی شده

 

نصیبِ دلی که به دنبالِ توست

فقط حسرتی جاودانی شده

 

نگاهت چرا در پسِ اَبرهاست

نشانت چرا بی نشانی شده

 

در این جامِ خالی شرابی بریز

که هنگامه ی سر گِرانی شده

 

به آئینه بندانِ چشمم بیا

قدم زن به دامانِ چشمم بیا

 

قسم بر نگاهت ، دلم دستِ توست

خداوندیِ این حرم دستِ توست

 

نوشتم رویِ کعبه ی سینه ام

اگر اذن باشد عَلَم دستِ توست

 

مرا می نویسی فدایت شوم

که از روزِ اول قلم دستِ توست

 

در این ازدحامِ گدا آمدیم

که آئینه هایِ کَرَم دستِ توست

 

تبِ جزر و مدِّ زمین و زمان

تمنایِ هر زیر و بَم دست توست

 

طپش های قلبِ خدا هم تویی

ظهور و وجود و عدم دست توست

 

تو را خوانده ام تا حسابم کنی

مبادا که روزی جوابم کنی

 

علی چهره ای بس که حیدر شدی

که آئینه دارِ پیمبر شدی

 

دو رکعت به پشتِ سَرَت خواندنی ست

که با زلفِ خود سایه گستر شدی

 

حسینی و دل می بَری از همه

حسن هستی و مجتبیٰ تر شدی

 

تو زیباترین عشقِ پروردگار

تو گیراترین جامِ کوثر شدی

 

بده گیسوان را به دستانِ باد

که عالم ببیند چه محشر شدی

 

در این فصل پاییزیِ بی کسی

تو خورشیدِ گل های پرپر شدی

 

شبِ ما زمستانی و سردِ سرد

بهشتم ! به گلخانه ات باز گرد

 

بزن آتشم شعله ات پا گرفت

که کارِ من و عشق بالا گرفت

 

بزن آتشم نازِ چشمت که چشم

به دنبال تو راهِ دریا گرفت

 

چه گلهای یاسی که مجنون عشق

فقط محضِ لبخندِ لیلا گرفت

 

به نامت سلیمانِ دل سکه زد

شفا را زِ دستت مسیحا گرفت

 

برای تماشای اعجازِ تو

پرِ دامنت دستِ موسیٰ گرفت

 

نداریم ظرفیتت را که حق

تو را بینِ قاب معما گرفت

 

منم بغضِ سر در گمیِ شما

مرا کشتی از قبل، کجایی بیا

 

حسن لطفی

برگرفته از سایت حدیث اشک

 

********************

 

اشعار میلاد حضرت امام زمان(عج) –  حسن لطفی

 

بیشتر از بیشتر از بیشتر

مى شود از عشق دلم ریشتر

 

من که اویسم ز قَرَن آمدم

وقت ندارم به خدا بیشتر

 

لیله ى قدرِ حسنِ عسکرى

کاش قرارِ تو شود پیشتر

 

ناوک مژگان تو و جان ما

خون همه گردن آن نیشتر

 

واى که دیوانه شدم یک کلام

سوره ى والعصر علیک السلام

 

همسفرِ هر سحر سامرا

اى پسرِ خوش خبرِ سامرا

 

اى نوه ى حضرت هادى سلام

حصن تو در دورو بر سامرا

 

در حرم تازه ى باباى تو

جامعه خواندیم درِ سامرا

 

کارگریَش که نشد قسمتم

رُفته گرم رُفته گرِ سامرا

 

آمده ام تا بزنم یک دو جام

سوره ى والعصر علیک السلام

 

تا که پدر بر لبِ تو بوسه داد

بوى گلِ نرگسى آورد باد

 

در شبِ میلادِ تو جودت شکُفت

لطف تو شد از سرِ عالم زیاد

 

دَم پرِ جبریل شدم بال زد

بال زدم از درِ بابُ الجواد

 

بُرد مرا اولِ شب کاظمین

بُرد مرا کرب و بلا بامداد

 

اى علوى جود و جوادى مرام

سوره ى والعصر علیک السلام

 

“آمدم اى شاه پناهم بده

خط امانى زِ گناهم بده”

 

پنجره فولاد مرا راه داد

جانِ رضا خوانده و راهم بده

 

ماه مبارک من و دست تهى

سوزِ جگر آتش آهم بده

 

کنجِ حرم یا دَمِ پایین پا

باز از آن لطف نگاهم بده

 

مى رسد عطر رضوى بر مشام

سوره ى والعصر علیک السلام

 

کعبه ى هفتم شد و حاجات داد

بابِ حوائج شد و خیرات داد

 

مادر من سفره ى نذرش گرفت

حاجت ما اکثرِ اوقات داد

 

ندبه ى تعجیلِ فرج رزق ما

با نَفَسِ جده ى سادات داد

 

اَفضَل اعمال بُوَد انتظار

ذکر فرج حالِ مناجات داد

 

من به مناجاتِ توأم مستدام

سوره ى والعصر علیک السلام

 

کاش که مردانِ ظهورت شویم

صاحبِ یک سیرت و صورت شویم

 

کاش که در غیبت تو استوار

مثل زمان هاى حضورت شویم

 

حضرت صادق تویى و کاش ما

شیعه ى تو مَردِ تنورت شویم

 

گفت که دربانىِ تو مى کند

کاش که ما خاک عبورت شویم

 

تو خودِ معراجى و ما زیرِ گام

سوره ى والعصر علیک السلام

 

با قدمت علم تناور شود

علم و عمل ریشه ى باور شود

 

شام غم جهل و خرافات ها

با نَفَس باقرى ات سر شود

 

فصل شکوفایى عقل است و دل

جاى روایات پیمبر شود

 

نور زمین ، نور زمان، سایه نور

خاک از این معجزه ها زر شود

 

لحظه شماریم براى قیام

سوره ى والعصر علیک السلام

 

دست من و برکت آبادى ات

از پَرِ سجاده ى سجادى ات

 

لطف دعاى تو شده مستدام

بر سرٍ ما سایه ى شمشادى ات

 

مثل على ابن حسینى تو و

مى رسد آوازه ى آزادى ات

 

فخر خدا مى کند از سجده ات

کاش شوم مُحرِم این وادى ات

 

رو به تو شد سجده ى بیت الحرام

سوره ى والعصر علیک السلام

 

چشم تو در کارِ حسین است و بس

کار تو تکرار حسین است و بس

 

بیرقِ سنگینِ تو وقتِ قیام

دستِ علمدار حسین است و بس

 

قلب تو انگار گرفتارِ اوست

هرکه گرفتارِ حسین است و بس

 

پرده گشا دیدنِ روى شما

لحظه ى دیدار حسین است و بس

 

رو به دل زینبى ات صبح و شام

سوره ى والعصر علیک السلام

 

زائرِ هم سفره ى غم ها حسن

عشقِ تو آقاى کَرَم ها حسن

 

روزِ ظهورِ تو مهم است چون

دارد از آن روز حرم ها حسن

 

مى رسد آن روز که بینیم ما

بینِ بقیع نقشِ عَلم ها حسن

 

روى ضریحى که تماشایى است

نقش نمایند قلم ها حسن

 

اى حَسنى جلوه و حُسن ختام

سوره ى والعصر علیک السلام

 

جاى حرم غربتِ زهرا که هست

یک نفر از عترتِ زهرا که هست

 

گرچه گره در گره ام،نیست غم

دستِ شما تربت زهرا که هست

 

پیشِ تو گیریم نداریم جاى

خوب قسمِ حضرتِ زهرا که هست

 

ما که نباشیم چه غم ؟ تو بیا

دیدن تو قسمت زهرا که هست

 

روز تقاص است و تویى انتقام

سوره ى والعصر علیک السلام

 

هیبت تو رفته به مولا على

حیدرى و محو تماشا على

 

مى رسد از شش جهتِ ذوالفقار

لات و هُبَل را بشکن یا على

 

خاطره ى رزم على در نبرد

مثل تو مى گشت مهیا على

 

نیست تو را قبله اى الا حسین

نیست تو را کعبه اى الا على

 

روز تقاص است و تویى انتقام

سوره ى والعصر علیک السلام

 

جلوه گرِ حضرت ختمى مآب

حضرت خورشید محمد بتاب

 

خاتم انگشترىِ خاتمى

جذبه ى فیزوره ى احمد رکاب

 

جاذبه ى گنبد خضرا بیا

تا بدرد سینه ى خود آفتاب

 

اى شرف و الشمس پیمبر لبت

راز مسلمانىِ اهل کتاب

 

ذکر سلام و صلواتم مدام

سوره ى والعصر علیک السلام

 

حسن لطفی

برگرفته از سایت حدیث اشک

 

********************

 

اشعار میلاد حضرت امام زمان(عج) –  حسن لطفی

 

در این سینه تیرِ محبت نشسته

و چشمم به امیدِ اُلفَت نشسته

 

بهشت آرزویِ گدایی نباشد

که در سایه ی طاقِ نُصرت نشسته

 

بگیر از رُخت پرده را تا ببینند

که یوسف هم اینجا به زحمت نشسته

 

به رویِ پَر و بالِ هم در مسیرت

فرشته فرشته به حیرت نشسته

 

هوایی ندارد بجز سجده بر تو

بر آن سَر که گرد محبت نشسته

 

دل ما رمیده ،اگر پَر کشیده

شرابی چشیده، به شوقی تپیده دویده دیده بسویت که دیده

که عطری وزیده که نوری دمیده که آقا رسیده و با دامنی پُر عنایت نشسته

*

بیا تا که زهرا به قابَت بگیرد

بیا تا که زینب گلابَت بگیرد

 

علی پیشت آیاتِ قرآن گرفته

بخوان تا دمِ مستجابت بگیرد

 

بیا تا که عباس پشتت بتازد

بیا تا که اکبر رکابت بگیرد

 

که عالم ببیند حسین آمد امشب

حسینی ترین انقلابت بگیرد

 

بیا تا که ایوان طلای نجف هم

صدو ده سَبو از شرابت بگیرد

 

تو آبی جوابی حساب و کتابی تو معمارِ صحنِ بقیعِ خرابی، شهابی شرابی

تو پایان خوابی نفسهای نابی

تو رسواگر چشمه های سَرابی

به دل گفته ام نذر حال خرابت بگیرد

*

بزن تکیه بر کعبه با ذوالفقارت

بزن تا که چرخد زمین در مدارت

 

عَلَم را بکش رویِ دوشَت نفس زن

که طوفان شود موقع تار و مارت

 

زمان تقاصت عمو راصدا کن

که حض می کند لحظه تار و مارت

 

خنک می شود سینه ها و جگرها

پس از کعبه باشد مدینه قرارت

 

عجب گرد و خاکی کند انتقامت

که جبریل سرمه کشد از غبارت

 

تو مفتاح مایی تو عین البقایی ظهور خدایی

تو وقت کَرَم مجتبایی تو قت رجز مرتضایی

توتیغ رهایی نفس های کربلایی

تو بانگ رسایی

که میریزد از سر به پا اقتدارت

*

چه جای شگفتی که کافر گریزد

که شیرِ نر از هولِ حیدر گریزد

 

علی هستی و وقتِ هو هویِ تیغت

سپاهی نداند که بی سر گریزد

 

علی هستی قبل از آن که بیایی

زِ ِبرق نگاه تو لشکر گریزد

 

مگر می شود آنکه روبرعلی نیست

که از تیغ ساقی کوثر گریزد

 

فدای امیر سپاهت که دشمن

ز یک نعره ی مالک اشتر گریزد

 

تو رمزِ قدیری تو ما را امیری،سعادت مسیری

تو روح کویری تو آیات حق را نظیری، توبر ناکثین مارقین قاسطین ظمهریری

تو جاءالحقی بی نظیری

امیری حسین فنعم الامیری

به سمت تو شیعه به محشر گریزد

*

بیا بشنوم لحن نورانیت را

کنارت مناجات شعبانی ات را

 

سرِ جاده ی مشهدم تا ببینم

شبی عاشقانِ خراسانی ات را

 

قدم زیرِ باران قدم میزنم تا

مگر حس کنم حال بارانی ات را

 

تو و سیصدو سیزده مَرد ایمان

بیا بشنوم شورِ طوفانی ات را

 

ببین سیدِ ما،مهیا نموده

برایت سپاه سلیمانی ات را

 

به حیرانی ما،پریشانی ما،پشیمانی ما نگاهی به بغض غزلخوانی ما

به این جمعه های زمستانی ما به شبهای طولانی ما

نصیبی نما صُوتِ قرآنی ات را

دعایی کن امشب جوانان ایرانی ات را

 

حسن لطفی

برگرفته از سایت حدیث اشک

 

********************

 

اشعار میلاد حضرت امام زمان(عج) –  حسن لطفی

 

این من و این حالِ پریشانی ام

عابرِ این کوچه یِ بارانی ام

 

موجم و بر صخره سَری میزنم

من زِ تو لبریزم و طوفانی ام

 

آی جنون زود نجاتم بده

مانده در این حیرت و حیرانی ام

 

دست به رقص آمده ام با قلم

تا تو شدی شمعِ غزل خوانی ام

 

نام تو را گفتم و آتش شدم

شهر شده پُر ِزِ چراغانی ام

 

شهپرِ جبریل در آورده ام

شام شما هست و سَر آورده ام

 

بَه چه شبی عشق سحر کرده است

پشتِ درِ میکده سر کرده است

 

عقل اگر رفت به غارت چه باک

عشق از این کوچه گذر کرده است

 

آمده جبریل و زمین را خودش

با گُل و آئینه خبر کرده است

 

پشتِ درِ خانه یِ سادات باز

صحبتِ یک ماه پسر کرده است

 

بر درِ این خانه گدا قیمتیست

هرکه گدا هست نظر کرده است

 

قبله ای از سمتِ خدا آمده

شکر خدا صاحبِ ما آمده

 

مانده ام این جلوه تویی یا حسین

ای سَر و پا وقتِ تماشا حسین

 

این قدمِ توست که دل میبَرَد

یا که حسین آمده دنیا حسین

 

بر سرِ این کوچه بیا تا دَمی

شهر ببیند شده پیدا حسین

 

می وَزَد از گیسویِ تو بویِ سیب

ای نَفَست عطرِ حسن با حسین

 

تا که شبیه تو شَوَم ساخته

در دلِ من کرب و بلا را حسین

 

ما همه در سایه ی دِینِ توییم

تا به ابد مستِ حسین توییم

 

ماتِ تو گر هست کسی یک کلام

حضرتِ زهراست علیه السلام

 

مَجمعِ مجموعِ ائمه بیا

جلوه نما جلوه ی زهرا تمام

 

جلوه نما تا که ببیند زمین

تکیه به پشتت زده بیت الحرام

 

منتظر نعره ی تو ذوالفقار

چشم به راه تو بُوَد در نیام

 

بر سر ما بیرقِ تو سر بلند

بر سر ما سایه یِ تو مستدام

 

بانگ بزن حضرتِ صاحب عَلم

تا بدرد سینه یِ خود را حرم

 

وقت ظهورت که مقدر شود

وقت رَجَز خوانی حیدر شود

 

لرزه بیافتد به همه کائنات

حیدر کرار مکرر شود

 

هر که جگر داشت جگر میدَرَد

هر که سَری داشته بی سر شود

 

وقت تقاص از دو نفر میرسد

وای از آن نعره زمین کَر شود

 

پایِ رکاب تو ابوفاضل و

بوسه زنِ تیغِ تو اکبر شود

 

ناله یِ اَین اَلمَفَر از کارزار

میرسد از شش جهتِ ذوالفقار

 

کاش که همسایه ی ما میشدی

حیف تویی از همه محجور تر

 

حیف تو را دیدم و نشناختم

وای منم از همگان کور تر

 

آه که ما غایب و تو حاضری

از همه پیدا تر و مستور تر

 

کاش سلامت دهم و بشنوم

آمده ای از همه منصور تر

 

ما همه محتاجِ تو یابن الحسن

تشنه یِ امواجِ تو یابن الحسن

 

من به تو نزدیک تر از هر کجا

در حرمم در حرمِ کربلا

 

حسِ حضورت دلِ ما میبرَدَ

گوشه یِ شش گوشه و پایینِ پا

 

حسِ حضورت همه جا با من است

صحنِ نجف یا سحرِ سامرا

 

یا که به مشهد دَمِ بابُ الجواد

یا وسطِ سایه یِ ایوان طلا

 

در همه جا رفته ام و خوانده ام

باز به یاد تو و مولا رضا

 

آمدم ای شاه پناهم بده

خط امانی زِ گناهم بده

 

حسن لطفی

برگرفته از سایت حدیث اشک

اشعار ولادت حضرت علی اکبر(ع)

اشعار ولادت حضرت علی اکبر(ع) - موسی علیمرادی

 

وقتي كه طبع من بدمد سورشعر را

در واژ ه ها به عشق تو محشر شود به پا

 

تا اينكه جايي از غزلت جايشان شود

هر واژه اي به سمت خدا دست بر دعا

 

در بين حرف ها به تمناي وصف تو

با عين و لام و يا بشود كعبه اي بنا

 

بايد خدا خودش بنويسد ز وصف تو

يا اين قلم به دست من و شعر از خدا

 

شاعر چه زود خسته شد و بر ورق نوشت

بي انتهايي و غزلت نيست كار ما

 

بايد براي شعر شما جبرييل شد

حتما به وحي هاي الهي دخيل شد

 

آهوی طبع من به هوایت رمیده است

آوارگی عشق تورا برگزیده است

 

ابروی تو دوبیتی چشمت رباعی است

نامت غزل بلندی قدت قصیده است

 

باران شناسنامه دست کریم تو

مهر شناسنامه چشمت سپیده است

 

عباس و تو دوشعله عشقید ودیده ای

در آسمان دو قرص قمر را ندیده است

 

جاداشت تا ترک بخورد کعبه باز هم

وقتی شنید حیدر لیلا رسیده است

 

با خلق توخدا به نبوت اشاره كرد

با قامتت به روز قيامت اشاره كرد

 

باعشق تو تمام دلم عشق ميكند

تا مينويسم از تو قلم عشق ميكند

 

نه اينكه ما فقط به تو دلداده ايم بس

با عشق تو خداي تو هم عشق ميكند

 

هم تو كريم و هم پدر و هم قبيله ات

بر خانواده تو كرم عشق ميكند

 

وقتي به پيش چشم پدر راه ميروي

بر قامتت قدم به قدم عشق ميكند

 

وقتي كنارحضرت عباس ميرسي

از اين سپاه چشم حرم عشق ميكند

 

 

قلب پدر از عشق تو تسخير مي شود

روحش به چشمهاي تو زنجير مي شود

 

صاحب نفس شدي مسيحاي ديگري

اصلا خودت بگو كه علي يا پيمبري

 

می بینمت تورا به بلندای بالها

از تاق عرش یک سرگردن تو سرتری

 

با اين قداستي كه تو داري مساجدي

بايد بنا شود به رهي گر تو بگذري

 

بر آسمان اگر كه نگاهت گذر كند

خورشيد را به نور خود از روي ميبري

 

آقا مگر كه عاشق تو ميشود نبود

ليلاي زاده هستي و استاد دلبري

 

تصویر رفتن تو سر آغاز عاطفه است

معنای اوج قله پرواز عاطفه است

 

پر بود چشمهای حسین از محبتت

پربود چشمهای ترت از نجابتت

 

وقتی قدم به صحنه میدان گذاشتی

مومن شدند چندنفر بر نبوتت

 

اما تمام دشت به یک بار نیزه شد

وقتی شنید از رجز تو اصالتت

 

جاداشت از فلک برسد صوت لافتی

هنگام رقص تیغ تو در شان قدرتت

 

معراج تو میان حرایی زنیزه است

چیزی نمانده شبه پیمبر به بعثتت

 

بابا به پیش پیکر تو محتضر شود

در بین یک عبا بدنت مختضر مشود

 

موسی علیمرادی

 

*******************

 

اشعار ولادت حضرت علی اکبر(ع) - قاسم نعمتی

 

دل حرم میشود سحر گاهی

که شود صحن دیده تر گاهی

 

قطرۀ آب در مرور زمان

میکند در حجر اثر گاهی

 

دل من سخت ترزسنگ که نیست

امتحان کن بر این جگر گاهی

 

ای خریدار بر رضای خدا

جنس پس مانده را بخر گاهی

 

یعنی آنقدر بی بها هستم

نیستم لایق نظر گاهی

 

بین سجاده دیده بر راهم

نیمه شب میشود خبر گاهی

 

بنده ای راکه دست و پا گیراست

همرهت تا خداببر گاهی

 

قتلگاهی به پا کنی با ناز

گر ازینجا کنی گذر گاهی

 

پسری که کریم زاده بود

میکند جلوه پدر گاهی

 

تاج اصحاب یا علی اکبر

یابن ارباب یا علی اکبر

 

تو مطهر شدی زهرچه بدی

تابگوئی ز نسل لم یلدی

 

صدو ده بار هو کشم زجگر

که تو با کعبه زاده هم عددی

 

همه دلگرمی ام محبت توست

یابن لیلا «علیک معتمدی»

 

گرتو شاگرد مجتبی هستی

دست خالی نمی رود احدی

 

ناز تو فاطمی تر از همه است

راه دلبردن از علی بلدی

 

نوه ارشد دو دریایی

موجی از عشق گاه جذر و مدی

 

جای مادر بزرگ تو خالی

زود پرزد به وادی ابدی

 

تو ز هر پنج تن نشان داری

تو حدیث کسای مستندی

 

جز برای دل ابوفاضل

پرده از روی خویش پس نزدی

 

تا خدا پرده ازرخ توکشید

چشم عباس مصطفی رادید

 

تاکه بابا تورا صدا میکرد

محشری در حرم به پا میکرد

 

با نگاهی به قد وبالایت

یاد پیغمبر خدا میکرد

 

توکه هستی که پیر میخانه

بامناجات تو صفا میکرد

 

ای دل آرام خوش صدای حجاز

موذنه بر تو اقتدا میکرد

 

آتش روی بام خانه تو

کوچه ها را پر از گدا میکرد

 

هرکسی داشت نذر پیغمبر

به در خانه ات ادا میکرد

 

بسکه با غمزه راه میرفتی

پدرت پشت سر دعا میکرد

 

دور از چشم  شور مردم شهر

از رخ تو نقاب وا میکرد

 

بوسه ای از لب تو هردرد

پدری پیر را دوا میکرد

 

گوشه ای مینشست و با زینب

نظری سوی مجتبی می کرد

 

بعد میگفت این پسر غوغاست

چقدر شکل مادرم زهراست

 

تو ز اجداد خود چه کم داری

نسبی پاک و محترم داری

 

وارث آدم و کلیم و مسیح

بهر احیای مرده  دم داری

 

گشته شش گوشه این حرم یعنی

تو جدا گانه یک حرم داری

 

که زیارات کامل و متقن

همچونان سایر امم داری

 

تو ز پایین پا ولایت بر

کرسی و نون و والقلم داری

 

مابه نام تو سینه زن شده ایم

حق شاهی بر عجم داری

 

تو که باب الحوائجی بی شک

بسکه آقایی و کرم داری

 

یک قدم تو عقب تر از عباس

برسر دوش خود علم داری

 

شانه هایت ز بس مودب بود

دومین تکیه گاه زینب بود

 

خیز و شمشیر مرتضی بردار

بزن ای شیر بردل کفار

 

زره مصطفی بپوش علی

در رکاب عقاب پا بگذار

 

نعره ای زن منم علی اکبر

نوه حق حیدر کرار

 

همچو شیری بزن به قلب سپاه

تابریزی به هم یمین و یسار

 

ضجه کوفه را درآوردی

ای ابر مرد عرصه پیکار

 

هر طرف تاب میدهی تیغت

کشته سازی زکشته بسیار

 

تشنگی را بهانه را فرمودی

رو نمودی به جانب دلدار

 

لب نهادی بر آن لبان خشک

گفتی آهسته این سخن با یار

 

کی محاسن سپید در بندم

دست خود از محاسنت بردار

 

تا که دلکنده از تو بابا شد

بالهای شهادتت وا شد

 

ناگه از دشت یک صدا آمد

ناله ای پدر بیا آمد

 

پدر آمد ولی چه آمدنی

چه کسی گفته روی پا امد

 

پیرمردی کنار نعش جوان

باسر زانو از قفا آمد

 

روضه ات گشته شرح موت حسین

وسط هلهله نوا امد

 

آنچنان نعره زد علی ولدی

ناله اش بین که تا کجا آمد

 

دست خودرا گرفته روی سر

زینب از سوی خیمه ها آمد

 

شد حسین زنده با دم زینب

پای معجر میان تا آمد

 

با تن ریخته به چه کند

نوبت یاری عبا امد

 

شب جمعه است بس کن ای شاعر

چونکه مادر به کربلا آمد

 

هر شب جمعه کربلا غوغاست

فاطمه روضه خوان کر ب وبلاست

 

قاسم نعمتی

 

*********************

 

اشعار ولادت حضرت علی اکبر(ع) - محمد بختیاری

 

صداي پاي بهار آمد

بيا كه كوه وقار آمد

 

به قلب عاشق قرار آمد

به حق‌پرستي عيار آمد

 

به عرش حق همجوار آمد

به كربلا تك‌سوار آمد

 

رسولي و كربلا كتابت

نگيني و عالمي ركابت

 

رسيده پيغمبري دوباره

به عاشقان دلبري دوباره

 

اميري و سروري دوباره

ادامه‌ي كوثري دوباره

 

چه گويمش؟ حيدري دوباره

و فاتح خيبري دوباره

 

نه احمدي و نه حيدري تو

شعاعِ "الله اكبري" تو

 

نشسته در ذهن من خيالت

ميان چشمان من جمالت

 

منم گرفتار دام خالت

تمام فكرم شده وصالت

 

منم اسرت منم وبالت

تو شاهزاده تو با اصالت

 

نه تو خدايي و نه جدايي

كه الحق از نسل مرتضايي

 

منم مريض و تويي مسيحا

منم غلام و تو هستي آقا

 

تمام عالم نم و تو دريا

تو عشق حيدر تو قلب زهرا

 

تو وارث خلق و خوي طاها

تو برتري از توهم ما

 

كران نداري و بي‌كراني

تو فرق داري اي آسماني

 

حسين شد مست شهد كامت

ملائكه در صف سلامت

 

صنوبر است اين و يا كه قامت

چه قامتي! پا به سر قيامت

 

ببر كه جانم بهاي جامت

فداي چشمت فداي نامت

 

تو همنشين ستاره‌هايي

اذان سبز مناره‌هايي

 

تو بر وجود خدا دليلي

ذبيح لب تشنه‌ي خليلي

 

تو اذن پرواز جبرئيلي

تو كوثري و تو سلسبيلي

 

بدون همتا و بي‌بديلي

از ايل باراني و اصيلي

 

تجلي سرمدي به قرآن

"علي" ولي "احمدي" به قرآن

 

از عقلم امشب خبر ندارم

به جز دل دربه‌در ندارم

 

پرنده‌ام بال و پر ندارم

بدون عشقت ثمر ندارم

 

بجز به دستت نظر ندارم

سر از در خانه بر ندارم

 

نهال دل را كجا بكارم؟

مني كه جز تو كسي ندارم

 

امان كه روزي تو بين صحرا

تنت شد از كينه ارباً اربا

 

به خاك افتاد سرو رعنا

صداي خنده صداي اعدا

 

و ناتوان زانوان آقا

رسيد عمه به داد بابا

 

تمام صحرا پر از تن توست

و خون بابا به گردن توست

 

تو را به چشمان خود كشيد و

يكي يكي بر عبات چيد و

 

از اين جهان بي‌تو دل بريد و

شهادتش را به چشم ديد و

 

صدا زد از خيمه نااميد و

به قتلگاه عمه‌ات رسيد و

 

شكست از داغ رفتن تو

هزار چشمه شده تن تو

 

محمد بختیاری

 

*********************

 

اشعار ولادت حضرت علی اکبر(ع) - مهدی نظری

 

شب ولادت تو عيدسيدالشهداست

دلم خوش است كه ميلاد اكبرليلاست

 

توآمدي كه بگويي حسين تنها نيست

وتاقيام قيامت حسين پابرجاست

 

همينكه چشم تو واشدمدينه روشن شد

به يمن خاك كف پاي تو كه عرش خداست

 

مسيح خانه اربابمان تويي آقا

چراكه در رگ توخون حيدر و زهراست

 

ستاره ها همه امشب به خاك مي ريزند

ومقصد همه پايين پاي كرببلاست

 

خدابه روي تو امشب گلاب مي ريزد

براي اينكه لبت مشك حضرت سقاست

 

براي مادر تو كعبه اي بنا كرده

دوچشم زمزمُ اين گونه ها كه سعيُ صفاست

 

شب ولادت تو بوي ياس مي آيد

يقين بدان تو كه مادر بزرگ تو اينجاست

 

تودرحوالي بالاترين دنيايي

چراكه مهدتو آغوش زينب كبراست

 

تويي كه راه نجات ازنگات معلوم است

وتارموي توتاروز حشرپرچم ماست

 

توهم شبيه علي افتخار ميكده اي

علي خانه اربابمان خوش آمده اي

 

لب تو واشد و تاريخ را مصفاكرد

توراخداي تو تقديم دست ليلا كرد

 

تو رابراي حسين آفريد و ‌كرببلا

و بعد صحنه جنگ تو را مهياكرد

 

براي اينكه تو عين پيامبر باشي

تو را شبيه پيمبر امير دلها كرد كرد

 

رخ تورا زرخ مصطفي كشيد خدا

وبازوان تورابازوان مولا كرد

 

همينكه قبله تو راديد دستُ پاگم كرد

شدي تو يوسفُ حق كعبه رازليخا كرد

 

اذان كه گفت در گوش تو امير عرب

تورا هوائي ديدار روي زهرا كرد

 

بروي سينه تو تاكه بوسه زدزينب

فضاي قلب تورا مثل طور سيناكرد

 

به بازوان تو وقتي نظرنمود حسين

دلاوري تورا هم تراز سقا كرد

 

همينكه روي تو واشد ازآسمان خورشيد

نشست روي قشنگ تورا تماشا كرد

 

تويي كه در نفست يك جهان غزل داري

بروي باغ لبت كوهي از عسل داري

 

كسي مثال تو آئينه پيمبر نيست

ويا شبيه تو مثل علي دلاور نيست

 

توآمدي وشبيه ولادت زهرا

خدانوشت به دلها حسين ابتر نيست

 

تمام عرش اگر روي كفه اي باشند

به تار موي گداي درت برابر نيست

 

هميشه تيغ تو چون رعدُ‌برق مي بريد

چرا كه تيغ تو از ذوالفقار كمتر نيست

 

هزار لشگر جنگي هزار فرمانده

حريف ضربه دست علي اكبرنيست

 

مرابه خاك درت نوكريست اربابي

چراكه خاك درت كمتر از ابوذر نيست

 

زخاك پاي تو جوشيد چشمه كوثر

مقام حضرت ليلا كه مثل هاجر نيست

 

توآمدي كه اذان نمازها باشي

توآمدي كه گل ياس كربلا باشي

 

منم گداي قديمي دستهاي شما

من آ فريده شدم تاشوم گداي شما

 

زناز چشم تو جبريل هم به شك افتاد

پيمبري تو مگر جان من فداي شما

 

تو بوتراب حسيني پيمبر ليلا

مسير سبز بهشت است چشمهاي شما

 

ز روي مأ ذنه امشب اذان بگو آقا

كه خلق بيمه شوند از دم صداي شما

 

اگر مقام تو گويم به خلق مي ميرند

هزار يوسف مصري نشسته پاي شما

 

كرامت تو شبيه امام دوم بود

مدينه سير شد از نان سفره هاي شما

 

معلمان ادب راويان مكتب عشق

گرفته اند همه يك نخ از عباي شما

 

بيامرا برسان مثل حضرت فطرس

پري بده بپرم باز در هواي شما

 

به جان مادرت آقا صداقت است اگر

شبي مرا برسانند كر بلاي شما

 

وضو گرفته وذكر حسين مي گيرم

به سر زنان وسط گريه هام مي ميرم

 

مهدی نظری

 

********************

 

اشعار ولادت حضرت علی اکبر(ع) - وحید قاسمی

 

مهتاب زاده

 

  بر مَقدمت تغزل شيوا ترانه ريخت

  شوريده وار صد غزل عاشقانه ريخت

 

 دست نسيم بر سر راه عبورتان

 باراني از شكوفه ي سيب و جوانه ريخت

 

 شب گيسوان تيره و آشفته حال را

 با شانه ي طلوع سحر؛ روي شانه ريخت

 

 آيينه از نگاه اهورايي شما

 صد تكه شد،به پاي شما خاضعانه ريخت

 

 تنديس حُسن يوسف مصري شكسته شد

 با آذرخش خنده تان صادقانه ريخت

 

ميلادتان به قافيه احساس مي دهد

ابيات شعر عطر گل ياس مي دهد

 

 يوسف ترين خَلقي و احمد شمايلي

 زهرا صفات هستي و حيدر خصائلي

 

 چشمان تان دليل توالي جز و مد

 مهتاب پرفروغ تمام سواحلي

 

 از خانواده ي كرمي اي بزرگوار

 باني خير سفره ي فضل محافلي

 

 آوازه ات رسيده به دروازهاي چين

 گنجينه ي سترگ و عظيم فضائلي

 

 شاگرد درس رزم علمدار كربلا

 جنگاور بدون رقيب قبائلي

 

اي دومين قمررخ ايل ابوتراب

تصويري از شجاعت عباس بين قاب

 

 ارباب زاده هستي و مهتاب زاده اي

 در بارگاه سلطنتي شاه زاده اي

 

 سرو بلند باغ اميد عشيره اي

 بر قله ي غرور حسين ايستاده اي

 

 اي تك سوار صاعقه پوش مسير عشق

 در انتهاي دورترين جاي جاده اي

 

 آيينه ي تجلي اوصاف حيدري

 تو صخره ي شهامت و كوه اراده اي

 

 دوم ركاب محمل مستور زينبي

 تو پرده دار حرمت اين خانواده اي

 

سايه به سايه هم قدم عصمت خدا

ديوار غيرت حرم عصمت خدا

 

وحید قاسمی

 

********************

 

اشعار ولادت حضرت علی اکبر(ع) - قاسم صرافان

 

می‌آیی و لیلا شده مجنون عطر و بوی تو

دستی به رویت می‌کشد، یک دست بر گیسوی تو

نه بر نمی‌دارد کسی یک لحظه چشم از روی تو

یک چشم زینب بر حسین آن چشم دیگر سوی تو

 

هم باده نوش کوثری، هم مست از جام علی

باز، ای محمد! می‌رسی، این بار با نام علی

 

یا رب و یارب ساغرت، یا حق و یا حق باده‌ات

از مستی لب‌های تو میخانه شد سجاده‌ات

یک دم علی گل می‌کند در آن لباس ساده‌ات

یک دم محمد می‌رسد با زلف تاب افتاده‌ات

 

می‌آید از در مصطفی امشب که مستم با علی!

حالا که تو هر دو شدی پس یا محمد! یا علی!

 

تسبیح زیبایت دل روح الامین را می‌برد

آن قد و بالایت دل اهل زمین را می‌برد

ناز قدمهایت دل سلطان دین را می‌برد

موج نگاهت کشتی اهل یقین را می‌برد

 

غرقند قایق‌های ما در بهت اقیانوس تو

بال ملک می‌سوزد از «یا نور و یا قدوس» تو

 

وقتی رجز خوان می‌شوی، انگار حیدر می‌رسد

یک لافتای دیگر از نسل علی سر می‌رسد

ای نسخه دوم! ـ که با اصلش برابر می‌رسد ـ

پیش تو می‌لرزد زمین، گویی که محشر می‌رسد

 

صف می‌کشد یک شهر تا شاید تماشایت کند

مه می‌رسد تا یک نظر در صبح سیمایت کند

 

شهزاده! دل را می‌بری از شهر با یک گوشه لب

ای مرد! تو یا یوسفی یا احمدی،  یا للعجب!

چشم انتظارت کوچه‌ها، ای ماه زیبای عرب!

صبح یتیمان می‌رسد تا می‌رسی تو نیمه شب

 

دستان تو میراثی از دست کریم مجتبی

اصلا تو گلچینی شدی از گلشن آل عبا

 

تا پرده‌های خیمه را ماه جوان وا می‌کنی

هم دشمن و هم دوست را غرق تماشا می‌کنی

با شرم و خواهش یک نظر در چشم بابا می‌کنی

از او چه می‌خواهی؟ چرا این پا و آن پا می‌کنی؟

 

ای کربلایی این تو و این لحظه‌ی دلخواه تو

ای شیر مست هاشمی اینجاست جولانگاه تو

 

می‌خواستت در خاک و خون اصلا خدای کربلا

اصلا سرشتت از گِلی خونین برای کربلا

تا باز باشی بهترین، در روضه‌های کربلا

اما در این توفان امان از ناخدای کربلا

 

با خواهش چشمان تو تا اذن میدان می‌دهد

با رفتنت آرام جان! دارد پدر جان می‌دهد

 

قاسم صرافان

اشعار ولادت حضرت علی اکبر(ع)

اشعار ولادت حضرت علی اکبر(ع)

 

ز چه رو دل نسپاریم  بر این باورها

که دخیل اند به دستان تو پیغمبرها

 

کیست همچون تو که لب تشنه ی جامش باشند

از همان نخستین همه آب آورها

 

باز هم کار دل ما به شما افتاده

شکر لله که اسیریم به آقا ترها

 

دست بالا ببر و باز هم انگور بخواه

تا بگیریم ز دستان شما ساغرها

 

ازدحام است سر کوی شما اذن بده

لااقل ما بنشینیم همین آخرها

 

هرکسی نام کسی برد و سرش بالا رفت

ما که از لطف تو داریم سری در سرها

 

ذره تا نام تو را برد به خورشید رسید

هرکسی دور سرت گشت به توحید رسید

 

بین چشمان شما نور خدا ریخته اند

پنج تن را به سراپای شما ریخته اند

 

از همان صبح نخستین ز اضافات گلت

طرح ایجاد دل اهل بکا ریخته اند

 

هرچه زیباست گرفتار سر زلف شماست

نمک روی تو در منظره ها ریخته اند

 

یک نفر از در این خانه نرفته نومید

گرچه در راه شما خیل گدا ریخته اند

 

روی پیشانی ما نام شما حک شده است

روی پیشانی تو کرب و بلا ریخته اند

 

چقدر نام دل آرای شما شیرین است

شب جمعه حرم از بوی تو عطراگین است

 

قد و بالای شما حال و هوایی دارد

نوه ی فاطمه چه قدّ رسایی دارد

 

تو اذان گفتی و داوود به شیدایی گفت:

یا رب این کیست عجب زنگ صدایی دارد

 

میروی زیر قدم های تو دل میریزد

یک حرم پشت سرت اشک و دعایی دارد

 

قدری آهسته برو جز تو مگر این بابا

که دگر پیر شده باز عصایی دارد

 

همه دیدند پس از دوره شدن در میدان

سر آن یال عقابت چه حنایی دارد

 

قبل از آن که برسد پیش تنت خورد زمین

کوه بر خاک بیفتد چه صدایی دارد

 

بنویسید عمویی ز حرم زود رسید

آن عمویی که سر دست عبایی دارد

 

جمع کردند به هر شکل تن اکبر را

چه بسازند پریشانی آن مادر را

 

اگر شاعر این شعر را میشناسید لطفا اطلاع دهید

 

*******************

 

اشعار ولادت حضرت علی اکبر(ع) - جواد پرچمی

 

عاشقی را کمی خطر باید

دل مجنون و در به در باید

 

وصل بی درد سر گوارا نیست

همره وصل درد سر باید

 

تا رسیدن به خانه ی لیلا

بار بستن از این گذر باید

 

مهر اولاد را مجو از دل

جستجو کردن از جگر باید

 

صدقه دادن پسر داران

از همه هرچه بیشتر باید

 

این پدر را چنین پسر باید

این پسر را چنان پدر باید

 

کربلا درس میدهد به همه

زیر پای پدر ،پسر باید

 

السلام ای صفای شش گوشه

عرش پایین پای شش گوشه

 

آمدی جذبه ی چمن باشی

اسوه ی نسل سینه زن باشی

 

آمدی تا که غرق ذات خدا

آمدی غرق خویشتن باشی

 

امدی تا که بعد پیغمبر

حاجت مردم قرن باشی

 

آمدی ای عصای دست حسین

پسر دیگر حسن باشی

 

آمدی تا که نسل ابراهیم

را تو مهتاب انجمن باشی

 

روح زهرا و مصطفی و علی

سه نفر بین یک بدن باشی

 

با چه ظرفیتی توانستی

یک تنه کل پنج تن باشی

 

لیله القدر در نزول اکبر

اشبه الناس بالرسول اکبر

 

سدره المنتهی ثمر داده

باغ آئینه برگ و بر داده

 

نوکران را ز خانه ی ارباب

حضرت عشق تاج سر داده

 

خاک پای تو بر دل سنگم

ارزش کیمیا و زر داده

 

حاجت مانده ی مرا ارباب

با نگاه تو بیشتر داده

 

بس که سر مست گشته او گویی

به حسن هم خدا پسر داده

 

مرتضی اشک شوق می بارد

نوه داری چه لذتی دارد

 

یاد دادی بهار بودن را

نفس خود را مهار بودن را

 

و تو آموختی چه خوب آقا

از حسن سفره دار بودن را

 

دست تو هر صلاح و شمشیری

حسن حس کند ذوالفقار بودن را

 

به تو آموخته بوسه ی حیدر

فاتح کارزار بودن را

 

وسط معرکه ندارد خصم

چاره ای جز فرار بودن را

 

بال جبریل آرزو دارد

زیر پایت غبار بودن را

 

یاد دادی به ما کنار پدر

سر به زیر و کنار بودن را

 

یوسف اهل خانواده تویی

در امامت امام زاده تویی

 

از نگاه تو سروری می ریخت

معجزات پیمبری می ریخت

 

وجنات تو فاطمی بود و

از تو رفتار حیدری می ریخت

 

زیر سجاده ی مناجاتت

بال جبریل عجب پری می ریخت

 

سر بازار یوسف حُسنت

فقط از عرش مشتری می ریخت

 

از اذانت فقط نه از نامت

سرّ الله اکبری می ریخت

 

همه با وصله ی تو در خانه

بس که از تو برادری می ریخت

 

یاعلی زیر رقص شمشیرت

سر یل های لشگری می ریخت

 

تا شود دور چشم هر بد دل

صدقه می دهد ابوفاضل

 

از خداوند مان چه میگویی

از مسیر جنان که میگویی

 

دل بابا به وجد می آید

دم مغرب اذان که میگویی

 

تو بیا و خودت مرا برسان

به همان آسمان که میگویی

 

کاش باشم همان که میخوایی

کاش باشم همان که میگویی

 

از غلامان حلقه برگوشم

به روی چشم آن که میگویی

**

پشت پایت دعای بابا بود

ربنا ربنای بابا بود

 

عطش تو مجال رفع عطش

از لب و بوسه های بابا بود

 

خواهران بعد رفتنت گفتند

علی اکبر عصای بابا بود

 

ولدی یا علی؛ علی ولدی

آخرین ناله های بابا بود

 

آنچه در بین خنده ها گم شد

گریه بی صدای بابا بود

 

به پسر ارث میرسد ز پدر

کفن تو عبای بابا بود

 

چشم تو روشن ای غیور حرم

عمه آمد میان نامحرم

 

جواد پرچمی

 

********************

 

اشعار ولادت حضرت علی اکبر(ع) - هادی جانفدا

 

بگو بلا بنویسند، ها که می خواهیم

تمام دهر نخواهند ما که می خواهیم

 

تو جلوه کردی و ما نیز می پرستیمت

به دین نیاز نباشد خدا که می خواهیم

 

و چشمهای تو جنّاتُ تَحتِهاَ الاَنهار

و چند تایی از این آیه ها که می خواهیم

 

به روز واقعه تنها رها نکن ما را

در آن بساط یکی آشنا که می خواهیم

 

به فرض روز جزا، بر عذاب تن بدهیم

بهشت هم که نباشد تو را که می خواهیم

 

تو باشی و پدرت باشد و خدا باشد

ببین بهشت تو را نیز با که می خواهیم

 

اگر که روز قیامت حسابمان نکنی

به زندگی سفر کربلا که می خواهیم

 

ببینم  آنکه  مرا  نوکر  آفریده  تویی؟

کسی که قبل من این شعر را شنیده تویی

 

اگر به چشم تو لفظ غزال برگردد

به جسم مرده ی شعرم خیال برگردد

 

بدون تو من از این ماه بر نمی گردم

اشاره کن به دو ابرو  هلال برگردد

 

نگاه می کنی و آفتاب حیران است

به سمت غرب و یا که شمال برگردد

 

به ساحتی که تویی آسمان چه میفهمد

کسی به پای بیاید به بال برگردد

 

اگر مکبّر ما هم قد قیامت نیست

به خال خویش بفرما بلال برگردد

 

الهی این قد و بالا بلندتر نشود

قلم الهی از این سطر لال برگردد

 

که از جوار تن جاری تو حضرت کوه

رشید و سخت بیاید هلال برگردد

 

و عقل کل به جز این پاسخی نمی یابد

که از جوار تو با صد سوال برگردد

 

از این به بعد در این شعر تو خدا هستی

و امر کن گذر ماه و سال برگردد

 

تو زیر پای پدر من به زیر پای شما

و دفن کرده مرا زیر روضه های شما

 

تو آسمان بلند همیشه ی مایی

قبیله ات همه خوب و شما هم آقایی

 

اراده می کنی انگور می شود پیدا

تو شهد جان حسینی ، تو تاک لیلایی

 

بهانه می کنی از تشنگی که برگردی

تو دائماً به تمنّای  روی بابایی

 

زبان بزن به زبانش ببین که تشنه تر است

نگو که آب نخوردی تو روح دریایی

 

زبان قافیه لال از نوشتن این بیت

شنیده ام که تو بر خاک ارباً اربایی

 

ز داغ تشنگی ات سال و ماه می سوزد

هنوز قلب امیر سپاه می سوزد

 

هادی جانفدا

 

********************

 

اشعار ولادت حضرت علی اکبر(ع) - مسعود اصلانی

 

دل می رود به دل شدگان اقتدا کند

شاید کسی بیاید و او را سوا کند

 

از آیه های حمد مدد می شود گرفت

باید وسیله ای گره ی بسته وا کند

 

من خاک زاده ام و نشسته ام که یک نفر

این خاک تیره را به نظر کیمیا کند

 

تا زیر دست و پای گدایان دلم شکست

دستی بلند شد که دلم را دعا کند

 

جمعیتی است پشت در خانه ی حسین

یعنی کریم آمده فکر گدا کند

 

امروز اولین پسرش را حسین دید

پس می رود عقیقه ی او را ادا کند

 

در آسمان شب زده مهتاب را ببین

ارباب زاده نه خود ارباب را ببین

 

عشق است مرغ عشق هوای علی شدن

مجنون شدن اسیر به پای علی شدن

 

ماه حسین جان به فدای رسیدنت

این شغل ماست ، شغل فدای علی شدن

 

چشم علی به چشم تو بی خود گره نخورد

چشمش تو را گرفت برای علی شدن

 

بی خود دل حسین برایت نمی تپید

این است رسم جاذبه های علی شدن

 

حالا که راه رفتن و طرز نگاه تو

مانند فاطمه است سوای علی شدن

 

وقتی تو را به سینه گرفته علی خوش است

راهی دشت کرب و بلای علی شدن

 

در گوش باد قصه ای از آسمان بگو

الله اکبر ، اکبر لیلا اذان بگو

 

 مسعود اصلانی

 

********************

 

اشعار ولادت حضرت علی اکبر(ع) - صابر خراسانی

 

عاشق آن است که پر می گیرد

فقـط از  عشق خبر می گیرد

از جگر آتش اگر می گـیرد

عشق را مدّ نظر می گیرد

 

منطق منـطقه ی ما عـشق است

مذهب مطلقه ی ما عـشق است

 

بی دل آن است که دل داده به تو

کار و بارش فقط افتاده به تو

سجده کرده خود سجاده به تو

می رسد آخر این جاده به تو

 

راهی جاده ی مجنون شدنیم

بس که آماده ی مجنون شدنیم

 

مـا همه در به در لیلاییم

بیشتر دور و بر لیلاییم

سائل پشت در لیلاییم

زیر دِین پـسر لیلاییم

 

تو علی اکبر لیلا هستی

نوه ی اول زهرا هستی

 

کیستی محشر در گهواره

فاتح خیبر در گهواره

یا که پیغمبر در گهواره

خنده ات اکبر در گهواره

 

همه را یاد نبی می انداخت

یاد میلاد  نبی می انداخت

 

صابر خراسانی

 

******************

 

اشعار ولادت حضرت علی اکبر(ع) - رضا رسول زاده

 

دل مجنون هميشه با ليلاست

مي رود سوي هر كجا ليلاست

 

قدم عاشقي كه برداري

بعد از آن اختيار با ليلاست

 

تپش قلب تو ، نمي دانم

تپش قلب من كه يا ليلاست

 

آنكه از كار من گره بگشود

با دو دست گره گشا ليلاست

 

بسته آنكه دخيل زلفم را

به سر زلف كربلا ليلاست

 

كشش عشق تا كه پا بر جاست

دل اسير مزار پايين پاست

 

پسر پهلوان اربابم

مرتضاي جوان اربابم

 

اي عصاي پدر ، علي اكبر

اي كه هستي توان اربابم

 

قمر دوم بني هاشم

اي مه آسمان اربابم

 

دامنت را نمي دهم از دست

لحظه اي هم به جان اربابم

 

تو كريمي و از تو شامل ماست

كرم خاندان اربابم

 

نشده دست رد به كس بزني

سفره دار مدينه چون حسني

 

جز خدا كس نبود در دل تو

من كجا ! مدحت خصائل تو

 

كار من نيست كار جبريل است

تا گدايي كند ز سائل تو

 

كيستي كه معاويه مي گفت

به اميرانش از فضائل تو

 

تا ببيند جمال پيغمبر

چشم عباس بود مايل تو

 

به نبي رفته بين اهل البيت

بيشتر از همه شمائل تو

 

اشبه الناس به رسولي تو

نوه ي ارشد بتولي تو

 

در شجاعت دلاوري اكبر

در بلاغت تو حيدري اكبر

 

با تمام كريم هاي شهر

در سخاوت برابري اكبر

 

پدرت گفته خلقا و خلقا

تو سراپا پيمبري اكبر

 

سر و دست است كه زمين ريزد

بزني گر به لشكري اكبر

 

مشك بر دوش پيش چشم حسين

تو ابالفضل ديگري اكبر

 

اي ستون خيام ثارالله

اي ذبيح قيام ثارالله

 

از تو دارم همين غلامي را

كس ندارد چنين مقامي را

 

تا كه ميخانه را به هم ريزم

پيش رويم گذار جامي را

 

السلام عليك يابن حسين

مي دهي پاسخ سلامي را؟...

 

...كه فرستاده ام زند بوسه

آن قدم هاي بس گرامي را

 

لب خشك تو ظهر عاشورا

شرمگين كرد تشنه كامي را

 

تشنه لب بودي و دويست نفر

زير تيغ تو رفت از آن لشكر

 

در حصاري كه تو شدي تنها

بوسه اي زد عمود فرقت را

 

ريخت خون تو روي چشم عقاب

اشتباهي تو را كشيد كجا !؟

 

وسط جمعيت تنت گم شد

دشمنان علي همه پيدا

 

بر تن تو ز بغض مي كوبيد

هر كه مي برد نيزه اش بالا

 

با تن قطعه قطعه روي زمين

تو صدا مي زدي : بيا بابا

 

پدرت را كه ديد عمه ي تو

مو پريشان دويد عمه ي تو

 

رضا رسول زاده

اشعار ولادت حضرت علی اکبر(ع)

اشعار ولادت حضرت علی اکبر(ع) –  محسن حنیفی

 

غزل فریضه ی عشق است و از نوافل نیست

بهشت با غزل مدح تو معادل نیست

 

به موی تو شب و با روی تو سحر کردم

کسی که دل به تو نسپرده است بیدل نیست

 

تو نور نافله های شب حسینی ، پس

بدون نور تو اصلا بهشت کامل نیست

 

تمام خلق برایت اگر عقیقه شوند

به تار موی تو سوگند باز قابل نیست

 

به اعتقاد من از روح پاک محروم است

به شأن عصمت تو هر کسی که قائل نیست

 

رسیدی و به نگاهی دل از همه بردی

تو ارث عصمت خود را ز فاطمه بردی

 

دو چشم مست تو دُکّان کیمیاگری است

به غمزه های نگاه تو ماه مشتری است

 

فرشته های موکّل تو را طواف کنند

که دستمزد طوافت حسین باوری است

 

زهیرها همه پایین پای تو جمعند

که کار خاک قدومت زهیر پروری است

 

برای ساحت ابروی تو سر آوردم

سرم فدا نشود حاصل سبک سری است

 

شده است نام تو ذکر همه رجز خوانها

طنین نام علی مایه ی دلاوری است

 

رجز بخوان که شود حشر و خلق برخیزند

یلان ز چرخش تیغ تو زهره می ریزند

 

سبو و ساغر و مستی و جام و مینا ... تو

پیمبر و حسنین و علی و زهرا ... تو

 

غلام ترکی و جُوْن تو آسمان و زمین

تمام عالمیان بنده اند و آقا ... تو

 

به خاک پای تو افتاده ، بید مجنونم

و سرو خوش قد و بالای قوم لیلا تو

 

تو مجتبای حسینی و راه بندانِ

همیشگی سر کوچه و گذر با .. تو

 

تو صفحه صفحه ی نهج الفصاحه ای ، پس حال

بگو بهانه ی خلقت نبی شود یا تو

 

تو مس ذات خدایی تو مست توحیدی

میان کرببلا چون علی درخشیدی

 

به پهنه ی گیتی پهن ؛ خوان تو باشد

زمین زمین تو و آسمان تو باشد

 

حسین را تو حدیث الست می خوانی

حدیث ها چه خوش است از زبان تو باشد

 

عقیده دارم از اول ، صدای مرد ظهور

به لحن و لهجه و صوت اذان تو باشد

 

به زیر قبه ، سحر ، غالبا دل مردم

کنار شش گوشه میهمان تو باشد

 

عقیق را لب تشنه به کام خود مگذار

عقیق تشنه ی آب دهان تو باشد

 

تمام کرببلا از تن تو سهمی برد

تمام کرببلا پس از آن تو باشد

 

عبای خود به زمین پهن کرده بابایت

که ذره ذره خودش روضه خوان تو باشد

 

کنار پیکر تو تا نداده بابا جان

بلند شو پدرت را به خیمه برگردان

 

محسن حنیفی

 

********************

 

اشعار ولادت حضرت علی اکبر(ع) –  امیر عظیمی

 

جمال حضرت حق بی نقاب می آید

ز مشرق دلمان آفتاب می آید

به ربنای قنوتم جواب می آید

گل محمدی بوتراب می آید

 

خدا به خانه ی ارباب احمد آورده

بیا حسین که لیلا محمد آورده

 

رسیده تا که شود جلوه ی جلال حسین

جلال ذات خداوندی جمال حسین

علی اکبر آقا، بزرگ آل حسین

موذن پسر فاطمه، بلال حسین

 

حسین، اکبر خود را بگیر از لیلا

خودت به گوش علی ات، اذان بگو آقا

 

چه آفتاب نجیبی، چه مهربان قمری

چه سرو خوش قد و بالایی و عجب ثمری

تبارک الله از این معجزه، از این هنری

 

کسی که هستی خلقت، طفیلی سر اوست

تمام هستی او این علی اکبر اوست

 

«علی اکبر ربّ و علی اکبر بالا

علی اکبر یاسین، علی اکبر طاها

علی اکبر حیدر، علی اکبر زهرا

علی، علی حسین و علی زینب کبری

 

به لوح سینه نوشته حسین، این مضمون

شدند عالم و آدم به این علی مجنون

 

علیست کوثر زهرا، حقیقت حیدر

عنایتش به دو عالم، عنایت حیدر

کسی که در جگر اوست، جرأت حیدر

شجاعتش شده مثل شجاعت حیدر

 

علیست جلوه ی حیدر، علیست خیرالناس

شده است محو نبردش، عموی او عباس

 

ظهور کرده که حق بر کفش علم بدهد

به دشمنان پدر، کیفر عدم بدهد

علی شده که شکوهی به باورم بدهد

خدا هزار پسر بر حسین هم بدهد

 

به اذن اُمّ اَبیها، همه علی هستند

شبیه حضرت حیدر همه یلی هستند

 

اگر که باد بیفتد به سمت گیسویش

اگر که موج نشیند به طره ی مویش

خدا نکرده، خم افتد به روی ابرویش

حسین می شود آشفته، می دود سویش

 

مباد آنکه علی زخمی گزند شود

تنش به ناز طبیبان نیازمند شود

 

کنار اهل حرم سایه اش نقاب شده

به دور زینب کبری، علی حجاب شده

برای عمه ی خود، چون عمو رکاب شده

چقدر حال حرم بعد او خراب شده

 

نوشته اند سه ساله بدون او خسته است

رقیه بر علی اکبر چقدر وابسته است

 

امیر عظیمی

برگرفته از وبلاگ حسینیه

 

********************

 

اشعار ولادت حضرت علی اکبر(ع) –  سید حمیدرضا برقعی

 

می ایستم امروز خدا را به تماشا

ای محو شکوه تو خداوند سراپا

 

ای جان جوان مرد به دامان تو دستم

من نیز جوانم ، ولی افتاده ام از پا

 

آتش بزن آتش به دلم ، کار دلم را

ای عشق مینداز از امروز به فردا

 

آتش بزن آتش به دلم ای پسر عشق

یعنی که مکن با دل من هیچ مدارا

 

با آمدنت قاعده ی عشق به هم خورد

لیلای تو مجنون شد و مجنون تو لیلا

 

تا چشم گشودی به جهان ساقی ما گفت :

" المنة لله که در میکده شد وا "

 

ابروی تو پیوسته به هم خوف و رجا را

چشمان تو کانون تولا و تبرا

 

ای منطق رفتار تو چون خلق محمد

معراج برای تو مهیاست ، بفرما

 

این پرده ای از شور عراقی و حجازی است

پیراهن تو چنگ و جهان دست زلیخا

 

لب تشنه ی لب های تو لب های شراب است

لب وا کن و انگور بخواه از لب بابا

 

دل مانده که لب های تو انگور بهشتی است

یا شیر خدا روی لبت کاشته خرما

 

عالم همه مبهوت تماشای حسین است

هر چند حسین است تو را محو تماشا

 

" چون چشم تو دل می برد از گوشه نشینان "

شد گوشه ی شش گوشه برای تو مهیا

 

از گوشه ی شش گوشه دلم با تو سفر کرد

ناگاه درآورد سر از گنبد خضرا

 

مجنون علی شد همه ی شهر ولی من

مجنون علی اکبر لیلام به مولا

 

حمیدرضا برقعی

 

********************

 

اشعار ولادت حضرت علی اکبر(ع) –  مهدی نظری

 

عطرخدادوباره در عالم وزیده است

کاسه بیاورید که باران چکیده است

 

خورشید آسمان شجاعت٬خدای عشق

ازروی بام خانه آقادمیده است

 

امشب خدادوباره زمین را بهشت کرد

این هم زبرکت قدم نورسیده است

 

خورشید بهر بوسه زدن برقدوم او

از آسمان بسوی مدینه دویده است

 

واشدگلی که از ازل العشق تا ابد

مانند او مدینه به عمرش ندیده است

 

سجده بیاورید به شکرانه عاشقان

امشب خدا دوباره علی آفریده است

 

حال تمام هاشمیان خوب وعالی است

صدحیف جای حضرت صدیقه خالی است

 

گرچه حسین بود به مادر شبیه تر

اکبر ولی شده به پیمبر شبیه تر

 

جمع علی واحمد وزهراست این پسر

جاریست مثل رود به کوثر شبیه تر

 

عباس مرتضای دگربود تاکنون

اکبرولی شده ست به حیدر شبیه تر

 

دربین خاندان علی چون عموی خویش

بازوی او به شیر دلاور شبیه تر

 

جان حسین آمدو در عشق می شود

برعمه جان خود دوبرابر شبیه تر

 

 ای غنچه های لب همه وقت شکفتن است

وقت مدینه رفتن وتبریک گفتن است

 

یوسف کجاست یوسف زهراست این پسر

یونس کجاست مونس دلهاست این پسر

 

عیسی کجاست تاکه بگیرد نفس ازاو

موسی کجاست ماه دلاراست این پسر

 

امشب تمام آینه ها گرم مستی اند

ازبسکه بامحبت وزیباست این پسر

 

ازیک طرف شبیه ترین به پیمبراست

ازیک طرف شبیه به مولاست این پسر

 

مثل عموی خویش حسن باسخاوت است

ازبسکه باکرامت و آقاست این پسر

 

دراوج گریه ساکت و آرام می شود

آن لحظه ای که خیره به سقاست این پسر

 

 این دو نفر چقدر به مولا کشیده اند

خورشید وماه را به تماشا کشیده اند

 

 باید برای مقدم او سر بیاورند

صدها هزار باده کوثر بیاورند

 

وقتی کنار ساحل دریاست این پسر

باید فرشته پولک اختر بیاورند

 

هنگام رزم تیغ که دردستهای اوست

باید هزار لشگر دیگر بیاورند

 

وقت نبرد او پدر وعمه وعمو

کم مانده است تاهمه پر در بیاورند

 

باید برای دیدن جنگاوری او

صدهاهزار مالک اشتر بیاورند

 

باید برای دیدن نیروی دست او

اورابسوی قلعه خیبر بیاورند

 

 وقتی برای او عمو استاد می شود

بازوی او هر آینه فولاد می شود

 

کرببلا رسید ودلش بیقرار بود

روی عقاب حیدر دلدل سوار بود

 

مانند رعد وبرق به قلب سپاه زد

لشگر نگو بگو همه جا تارو مار بود

 

اکبر نگو بگو اسدالله کربلا

تیغش که هیچ هیبت او ذوالفقار بود

 

سربند یاعلی به سرش بسته بود پس

روز تمام لشگریان شام تار بود

 

هرکس که در مقابل او صف کشیده بود

بادیدنش هر آینه فکر فرار بود

 

از این طرف کنار حرم عمه زینبش

پیش حسین خسته وچشم انتظار بود

 

 یک مرتبه زعالم بالا خبر رسید

آقابرس که عمر عزیزت به سر رسید

 

مهدی نظری

 

********************

 

اشعار ولادت حضرت علی اکبر(ع) –  علی اکبر لطیفیان

 

آنانکه عابدند به وقت اذان خوشند

آنانکه زاهدند به یک تکه نان خوشند

 

از هر دو تا نگار یکی ناز می کند

عشاق روزگار یکی در میان خوشند

 

نانی که می پزند به همسایه می رسد

این خانواده با خوشی دیگران خوشند

 

این سفره دارها که شدم میهمان شان

بعد از بیا، برو ست، ولی با بمان خوشند

 

ما می خوریم و اهل کرم شکر میکنند

با این حساب بیشتر از میهمان خوشند

 

جانی بگیر و در عوضش هیچ هم نده

عشاق با معامله های گران خوشند

 

با اخم خویش راه فرار مرا ببند

صیاد اگر علی ست همه با کمان خوشند

 

در نقطه نقطه دل شیعه حرم زدند

بر بام خانه مشعل دارالكرم زدند

 

وقتی دخیل ها گره این درند و بس

این خانواده نیز گداپرورند و بس

 

اینان که سنگ را به نظر فضه میکنند

از کودکی قبیله ی شان زرگرند و بس

 

در آستان شمع که طور مقدس ست

پروانه ها همیشه مقرب ترند و بس

 

دل دادن و ندادن ما دست ما نبود

اینان به شیوه ی خودشان دل برند و بس

 

بگذار بشکنند دلم را یکی یکی

اینجا فقط شکسته دلی میخرند و بس

 

ارباب زاده ها همه ارباب میشوند

چون بنده زاده ها که همه نوکرند و بس

 

این خانواده ای که مرا صید کرده اند

حالا اسیر زلف علی اکبرند و بس

 

وقتی میان کوچه ما راه می رود

یک شهر در زیارت پیغمبرند و بس

 

ای بهترین؛ یگانه ترین آفریده ها

پیغمبر تمام پیمبر ندیده ها

 

بیدار بود از سر شب تا سحر، پدر

می زد صدات با همه جای جگر، پدر

 

آهویی و به دام تو افتاده است شیر

عمه اسیر توست، ولی بیشتر، پدر

 

لیلا زیاد محضر آن دو نمی رسید

تا خوب ارتزاق کند از پسر، پدر

 

خیلی نیاز داشت زبان واکنی علی

خیلی نیاز داشت بگویی: پدر، پدر

 

تو یوسفی و دور مشو از مقابلش

وابسته است بر روی تو آنقدر پدر

 

پیش پدر رسیدی اگر قد بلند کن

در آرزوی سرو رشید است هر پدر

 

ای مظهر صفات نبی؛ هیچ کس به تو

این قدر احترام نکرده مگر پدر

 

به به، به این مقام که پایین پا پسر

به به، به این مقام که بالای سر پدر

 

از بس نشسته موی تو را شانه کرده است

حالا دلش به گیسوی تو خانه کرده است

 

حاضر شدم برای اویس قرن شدن

شهر مدینه رفتن و دور از وطن شدن

 

حاضر شدم برای "تو" از خویش بگذرم

دیگر مرا بس ست گرفتار "من" شدن

 

ما را که نیست جرات پیشت نشستن و

با ابروی کشیده ی تو تن به تن شدن

 

لب های تو همین که به خود آب میزند

نزدیک می شود به عقیق یمن شدن

 

میل رسول دیدن تو چاره ش آینه ست

پس واجب است محو درین خویشتن شدن

 

تنها تو می توانی ازین کارهاکنی

ابن الحسین بودن و ابن الحسن شدن

 

ما هر دوتا برای دوتا کارآمدیم

من عبد تو شدن، و تو هم رب من شدن

 

دل آن زمان که خانه مهر تو می شود

اقرار می کند به بهشت عدن شدن

 

ای خاک پای مرکب تو کیمیای من

جنت برای مردم و خاکت برای من

 

وقتی که نیست خاک رهت، سر برای چه؟

وقتی که نیست در حرمت، پر برای چه؟

 

اهل کرم مقابل در ایستاده اند

با این وجود پس، زدن در برای چه؟

 

وقتی تو سفره حسنی پهن کرده ای

پس سرزدن به سفره دیگر برای چه؟

 

گر تو ادامه علی کوفه نیستی

پس آمده ست این همه لشگر برای چه؟

 

ای خاک بر سر همه، تاج سرم شکست

افتاده زیر پا علی اکبر برای چه؟

 

مغرب نیامده ست هنوز ای موذنم

بالای نیزه رفته ای آخر برای چه؟

 

ما سعی می کنیم ولی یک عبا کم ست

اصلاً شدی تو چند برابر برای چه؟

 

عمه اگر برای من و تو نیامده ست

پس دست برده است به معجر برای چه؟

 

ای سایه تو بر سر عمه، بلند شو

به احترام معجر عمه بلند شو

 

علی اکبر لطیفیان

 

********************

 

اشعار ولادت حضرت علی اکبر(ع) –  علی شکاری

 

من از نگاه تو امشب ستاره می خواهم

دوباره آمده ام چند باره می خواهم

 

کنار دفتر شعرم نشسته ام با تو

رسیده ام به غزل استعاره می خواهم

 

سر دو راهی عشق و حماسه حیرانم

بگو چه کار کنم راه چاره می خواهم

 

هوای کوی تو با خود مرا به مستی برد

که از شراب گذشتم شراره می خواهم

 

حرم نوشتم و دیدم دلم کبوتر شد

برای پر زدن امشب اشاره می خواهم

 

همیشه گرد حرم بی اراده می گردم

به سمت قبله ی ارباب زاده می گردم

 

همین که دست فلک از قمر نقاب انداخت

پسر نهان پدر را در التهاب انداخت

 

شمیم یاس تمام مدینه را پرکرد

میان میکده ساقی خُم گلاب انداخت

 

بگو اویس بیاید نگار برگشته

کمان سخت دعا تیر مستجاب انداخت

 

ولیمه می دهد امشب به نیت زهرا

دوباره سفره نذری ابوتراب انداخت

 

ببین که سیب بهشتی سدره ی عصمت

نگاه هاشمیان را چگونه آب انداخت

 

به جمع ماه رخان سکه است دلبریش

شکفته عمه ی سادات مهر مادریش

 

رسیده است فقط از بهشت دم بزند

و سرنوشت بهار مرا رقم بزند

 

نوشتن از علی دوم قبیله ی نور

نه کار ماست که باید خدا قلم بزند

 

کسی به غیر علی در خودش نمی بیند

سپاه را به سپاه مژه به هم بزند

 

به بام شانه ی  او آسمان هویدا شد

دمی که خواست کنار عمو قدم بزند

 

وداع فاطمی اش با حرم ، همین کافی است

که آتشی به دل شعر محتشم بزند

 

یقین به ناله ی لیلا زدند پیوندش

اگر که سوخته جان را دوازده بندش

 

کسی ندیده به رویا مثال چشمت را

بده به دست غزل ها غزال چشمت را

 

دو بال ابروی دلکش گره بزن ، آن وقت

ببین به پای هلالت قتال چشمت را

 

 "کسی به حُسن و ملاحت به یار ما نرسد"

چه خوش گرفته ام از خواجه فال چشمت را

 

پیمبرانه پدر را ببر به کودکی اش

اذان بگو که ببیند بلال چشمت را

 

بیا و پشت سرت لحظه ای نگاهی کن

مگیر از دل خونش وصال چشمت را

 

لب تو پنجره فولاد دیده ی پدر است

گواه داغ تو رنگ پریده ی پدر است

 

علی شکاری

 

********************

 

اشعار ولادت حضرت علی اکبر(ع) –  محسن عرب خالقی

 

دل که شد خرسند چیز دیگری ست

چهره با لبخند چیز دیگری ست

 

تا که کام عشق را شیرین کنی

بوسه ای چون قند چیز دیگری ست

 

من اسیر تیغ ابرویم ولی

آنچه دل را کَند چیز دیگری ست

 

حرف بسیار است اما موی دوست

موقع سوگند چیز دیگری ست

 

نخل ، تنها هم ثمر دارد ولی

میوه ی پیوند چیز دیگری ست

 

نیست فرقی بین فرزندان ولی

اولین فرزند چیز دیگری ست

 

اولین دلبند ارباب آمده

علت لبخند ارباب آمده

 

رود نه از راه دریا آمده

آسمان نه عرش اعلا آمده

 

من نوشتم ماه امشب سر زده

تو بگو خورشید فردا آمده

 

طاق کسری بر خودش لرزید و گفت

باز پیغمبر به دنیا آمده

 

"چون که صد آمد نود هم پیش ماست"

پس بگو امشب مسیحا آمده

 

خواب او را هم نمی بیند کسی

بس که او مانند رؤیا آمده

 

آی مجنون کوری چشم حسود

کف بزن فرزند لیلا آمده

 

حُسن دلخواه بنی هاشم رسید

دومین ماه بنی هاشم رسید

 

آن که از نامش دوا برداشته

نسخه ی خود را به جا برداشته

 

من یقین دارم که خاک کربلا

از مزار او شفا برداشته

 

نه فقط حُسنش حجاز و کوفه را

سرزمین شام را برداشته

 

تیر مژگانش خطا هرگز نکرد

چون کمانش را خدا برداشته

 

در رگ او خون مولا می دود

از عموی خود وفا برداشته

 

کمتر از یک لشکر آید در مصاف

دشمن او را هوا برداشته

 

در دل لشکر زده در کربلا

کوفه را بانگ عزا برداشته

 

ای علمدارِ علمدار حسین

نیست مدح تو به جز کار حسین

 

بی تو هر قدّیس شیطان می شود

با تو نصرانی مسلمان می شود

 

روز محشر با پیمبر برنخیز

بِینتان جبریل حیران می شود

 

معتقد هستم که با چشم تو هم

عالم ایجاد سلمان می شود

 

گوشه چشمت نه لبی هم تر کنی

هر ستون انگور باران می شود

 

میوه ی عمر پدر آهسته تر

دارد اربابم هراسان می شود

 

گفت در پشت سرت بابای تو

ای به قربان قد و بالای تو

 

محسن عرب خالقی

اشعار ولادت حضرت علی اکبر(ع)

اشعار ولادت حضرت علی اکبر(ع) – قاسم نعمتی

 

دل حرم می شود سحرگاهی

که شود صحن دیده تر گاهی

 

قطره ی آب در مرور زمان

می کند در حجر اثر گاهی

 

دل من سخت تر ز سنگ که نیست

امتحان کن بر این جگر گاهی

 

ای خریدار بر رضای خدا

جنس پس مانده را بخر گاهی

 

یعنی آن قدر بی بها هستم

نیستم لایقِ نظر گاهی

 

بین سجاده دیده بر راهم

نیمه شب می شود خبر گاهی

 

بنده ای را که دست و پا گیر است

همرهت تا خدا ببر گاهی

 

قتلگاهی به پا کنی با ناز

گر ازین جا کنی گذر گاهی

 

پسری که کریم زاده بود

می کند جلوه ی پدر گاهی

 

تاج اصحاب یا علی اکبر

یابن ارباب یا علی اکبر

 

تو مطهر شدی ز هر چه بدی

تا بگوئی ز نسل لم یلدی

 

صد و ده بار هو کشم ز جگر

که تو با کعبه زاده هم عددی

 

همه ی دلگرمی ام محبت توست

یابن لیلا «علیک معتمدی»

 

گر تو شاگرد مجتبی هستی

دست خالی نمی رود احدی

 

ناز تو فاطمی تر از همه است

راه دل بردن از علی بلدی

 

نوه ی ارشد دو دریایی

موجی از عشق گاه جذر و مدی

 

جای مادر بزرگ تو خالی

زود پر زد به وادی ابدی

 

تو ز هر پنج تن نشان داری

تو حدیث کسای مستندی

 

جز برای دل ابوفاضل

پرده از روی خویش پس نزدی

 

تا خدا پرده از رخ تو کشید

چشم عباس مرتضی را دید

 

تا که بابا تو را صدا می کرد

محشری در حرم به پا می کرد

 

با نگاهی به قد و بالایت

یاد پیغمبرِ خدا می کرد

 

تو که هستی که پیر میخانه

با مناجات تو صفا می کرد

 

ای دل آرام خوش صدای حجاز

مأذنه بر تو اقتدا می کرد

 

آتش روی بام خانه ی تو

کوچه ها را پر از گدا می کرد

 

هر کسی داشت نذر پیغمبر

به در خانه ات ادا می کرد

 

دور از چشم شور مردم شهر

از رخ تو نقاب وا می کرد

 

بوسه ای از لب تو هر دردِ

پدری پیر را دوا می کرد

 

گوشه ای می نشست و با زینب

نظری سوی مجتبی می کرد

 

بعد می گفت این پسر غوغاست

چقدر شکل مادرم زهراست

 

تو ز اجداد خود چه کم داری

نسبی پاک و محترم داری

 

وارث آدم و کلیم و مسیح

بهر احیای مرده دم داری

 

گشته شش گوشه این حرم یعنی

تو جداگانه یک حرم داری

 

تو ز پایین پا ولایت بر

کرسی و نون و والقلم داری

 

ما به نام تو سینه زن شده ایم

حق شاهیِ بر عجم داری

 

تو که باب الحوائجی بی شک

بس که آقایی و کرم داری

 

یک قدم تو عقب تر از عباس

بر سر دوش خود علم داری

 

شانه هایت ز بس مودب بود

دومین تکیه گاه زینب بود

 

خیز و شمشیر مرتضی بردار

بزن ای شیر بر دل کفار

 

زره مصطفی بپوش علی

در رکاب عقاب پا بگذار

 

نعره ای زن منم علی اکبر

نوه ی حق حیدر کرار

 

هم چو شیری بزن به قلب سپاه

تا بریزی به هم یمین و یسار

 

ضجه ی کوفه را در آوردی

ای ابر مرد عرصه ی پیکار

 

هر طرف تاب می دهی تیغت

پشته سازی ز کشته ی بسیار

 

تشنگی را بهانه فرمودی

رو نمودی به جانب دلدار

 

لب نهادی بر آن لبان خشک

گفتی آهسته این سخن با یار

 

کی محاسن سپید در بندم

دست خود از محاسنت بردار

 

تا که دل کنده از تو بابا شد

بال های شهادتت وا شد

 

ناگه از دشت یک صدا آمد

ناله ی ای پدر بیا آمد

 

پدر آمد ولی چه آمدنی

چه کسی گفته روی پا آمد

 

پیرمردی کنار نعش جوان

با سر زانو از قفا آمد

 

روضه ات گشته شرح موت حسین

وسط هلهله نوا آمد

 

آن چنان نعره زد علی ولدی

ناله اش بین که تا کجا آمد

 

دست خود را گرفته روی سر

زینب از سوی خیمه ها آمد

 

شد حسین زنده با دم زینب

پای معجر میان تا آمد

 

با تن ریخته به هم چه کند

نوبت یاری عبا آمد

 

شب جمعه است بس کن ای شاعر

چون که مادر به کربلا آمد

 

هر شب جمعه کربلا غوغاست

فاطمه روضه خوان کرب و بلاست

 

قاسم نعمتی

 

********************

 

اشعار ولادت حضرت علی اکبر(ع) – محمد جواد پرچمی

 

عاشقی را کمی خطر باید

دل مجنون و در به در باید

 

وصل بی درد سر گوارا نیست

همره وصل درد سر باید

 

تا رسیدن به خانه ی لیلا

بار بستن از این گذر باید

 

مهر اولاد را مجو از دل

جستجو کردن از جگر باید

 

صدقه دادن پسر داران

از همه هرچه بیشتر باید

 

این پدر را چنین پسر باید

این پسر را چنان پدر باید

 

کربلا درس میدهد به همه

زیر پای پدر ،پسر باید

 

السلام ای صفای شش گوشه

عرش پایین پای شش گوشه

 

آمدی جذبه ی چمن باشی

اسوه ی نسل سینه زن باشی

 

آمدی تا که غرق ذات خدا

آمدی غرق خویشتن باشی

 

آمدی تا که بعد پیغمبر

حاجت مردم قرن باشی

 

آمدی ای عصای دست حسین

پسر دیگر حسن باشی

 

آمدی تا که نسل ابراهیم

را تو مهتاب انجمن باشی

 

روح زهرا و مصطفی و علی

سه نفر بین یک بدن باشی

 

با چه ظرفیتی توانستی

یک تنه کل پنج تن باشی

 

لیلة القدر در نزول اکبر

اشبه الناس بالرسول اکبر

 

سدرة المنتهی ثمر داده

باغ آئینه برگ و بر داده

 

نوکران را ز خانه ی ارباب

حضرت عشق تاج سر داده

 

خاک پای تو بر دل سنگم

ارزش کیمیا و زر داده

 

حاجت مانده ی مرا ارباب

با نگاه تو بیشتر داده

 

بس که سر مست گشته او گویی

به حسن هم خدا پسر داده

 

مرتضی اشک شوق می بارد

نوه داری چه لذتی دارد

 

یاد دادی بهار بودن را

نفس خود را مهار بودن را

 

و تو آموختی چه خوب آقا

از حسن سفره دار بودن را

 

دست تو هر سلاح و شمشیری

حس کند ذوالفقار بودن را

 

به تو آموخته بوسه ی حیدر

فاتح کارزار بودن را

 

وسط معرکه ندارد خصم

چاره ای جز فرار بودن را

 

بال جبریل آرزو دارد

زیر پایت غبار بودن را

 

یاد دادی به ما کنار پدر

سر به زیر و کنار بودن را

 

یوسف اهل خانواده تویی

در امامت امام زاده تویی

 

از نگاه تو سروری می ریخت

معجزات پیمبری می ریخت

 

وجنات تو فاطمی بود و

از تو رفتار حیدری می ریخت

 

زیر سجاده ی مناجاتت

بال جبریل عجب پری می ریخت

 

سر بازار یوسف حُسنت

فقط از عرش مشتری می ریخت

 

از اذانت فقط نه از نامت

سرّ الله اکبری می ریخت

 

همه با وصله ی تو در خانه

بس که از تو برادری می ریخت

 

یاعلی زیر رقص شمشیرت

سر یل های لشگری می ریخت

 

تا شود دور چشم هر بد دل

صدقه می دهد ابوفاضل

 

از خداوند مان چه میگویی

از مسیر جنان که میگویی

 

دل بابا به وجد می آید

دم مغرب اذان که میگویی

 

تو بیا و خودت مرا برسان

به همان آسمان که میگویی

 

کاش باشم همان که میخواهی

کاش باشم همان که میگویی

 

از غلامان حلقه برگوشم

به روی چشم آن که میگویی

**

پشت پایت دعای بابا بود

ربنا ربنای بابا بود

 

عطش تو مجال رفع عطش

از لب و بوسه های بابا بود

 

خواهران بعد رفتنت گفتند

علی اکبر عصای بابا بود

 

ولدی یا علی؛ علی ولدی

آخرین ناله های بابا بود

 

آنچه در بین خنده ها گم شد

گریه ی بی صدای بابا بود

 

به پسر ارث میرسد ز پدر

کفن تو عبای بابا بود

 

چشم تو روشن ای غیور حرم

عمه آمد میان نامحرم

 

محمد جواد پرچمی

برگرفته از وبلاگ حسینیه

 

********************

 

اشعار ولادت حضرت علی اکبر(ع) – محمد جواد شیرازی

 

بدون عشق تمام وجودم افسرده است

بدون عشق دلم مثل پیکری مرده است

 

چه می شود که کریمان به داد من برسند؟

چرا که باغ دلم از گناه پژمرده است

 

منم جوانم و بد جور بر زمین خوردم

سرم به سنگ، سرِ خوابِ غفلتم خورده است

 

نمی شود بشود عبد خانه ی ارباب

به شاهزاده دلش را کسی که نسپرده است

 

من آمدم که غلامش شوم ولی دیدم

کریم بود و مرا تا خود خدا برده است

 

خوشم نشسته به عرش دلم علی اکبر

نشان عاشقی یار بر دلم خورده است

 

نشسته ام که برای رضایت حیدر

بخوانم از نوه ی فاطمه، علی اکبر

 

اجازه هست که میخانه را بهم بزنم؟

دم از رسیدن مولود محترم بزنم؟

 

اجازه هست بیافتم به آستانه و بعد

به زیر قبه و پایین پا قدم بزنم؟

 

همیشه کار من افتاده با علی اکبر

چگونه حرف از این شاهزاده کم بزنم

 

بدون دوست، مُخیر به آب لب نزنم

کنار دوست ولی باده پشت هم بزنم

 

غلام هستم و پس حق بده که در گوشم

نشان حلقه ی ارباب ذوالکرم بزنم

 

کسی که بوسه زده روز و شب به دست حسین

به زیر پاش فقط بوسه می برم بزنم

 

خصال و وصفِ کمالش محمدی است، علی

جمال و نور هلالش محمدی است، علی

 

اذان بگو که مسیحا شوی علی اکبر

مسیح عالم بالا شوی علی اکبر

 

رجز بخوان وسط کارزار تا این که

دلیل بهجت لیلا شوی علی اکبر

 

دعای ام بنین بوده که میان نبرد

قرین حضرت سقا شوی علی اکبر

 

رقابتی است که قبل از عمو بیایی و

رکاب زینب کبری شوی علی اکبر

 

بمان کنار پدر تا که نیرویش باشی

عصای پیری بابا شوی علی اکبر

 

از این نسیمِ گل یاس پهلویت پیداست

شبیه حضرت زهرا شوی علی اکبر

 

خودت کمک بده هر طور می شود به حسین

درون سطح عبا جا شوی علی اکبر

 

هنوز جای لبت بر لب پدر مانده

ببین کنار تنت "...بَعْدَکَ الْعَفٰا" خوانده

 

محمد جواد شیرازی

برگرفته از وبلاگ حسینیه

 

********************

 

اشعار ولادت حضرت علی اکبر(ع) – وحید محمدی

 

خیری به جز از برکت کوثر ندیدیم

ما جز کرم چیزی پسِ این در ندیدم

 

ما انتخاب دست زهرائیم، پس شکر

ما که به جز خوبی از این مادر ندیدم

 

بعد از محمد هیچ کس را، هر چه گشتیم

از اکبر لیلا پیمبرتر ندیدیم

 

گشتیم ما، اکبرتر از حیدر ندیدم

گشتیم ما، حیدرتر از اکبر ندیدیم

 

از اکبر لیلا برای سفره داری

بعد از حسن، ما هیچ کس را سر ندیدیم

 

دیدیم ما، در خانه اش آقا زیاد است

گشتیم ما در خانه اش نوکر ندیدیم

 

آمد، لب جن و ملک غرق دعا شد

یوسف شد و ماه رخش قبله نما شد

 

گلخنده بر روی عمو پاشید اول

اکبر همان اول مرید مجتبی شد

 

هر کس که شد خاک درش، تا آسمان رفت

فطرس شد و بال و پرش غرق شفا شد

 

یک عمر خاک پای بابا بود و آخر

شش گوشه ی اکبر همان پائینِ پا شد

 

وقتی گره افتاد در کار گداها

خاک قدم های علی مشکل گشا شد

 

زائر دو رکعت عشق زیر قبه را خواند

زائر همان پائین پا حاجت روا شد

 

آئینه آئینه است کوچک یا بزرگش

هر کس که شد عبد علی عبد خدا شد

 

گفتم علی و سینه ام مست نجف شد

تیر غمش را سینه ی عاشق هدف شد

 

وقتی علی و فاطمه دریای نورند

اکبر دُر و ارباب نوکرها صدف شد

 

جنگاوری را از عموها ارث برده

لرزید خاک دشت وقتی که به طف شد

 

در صحنه های تن به تن خونش زمین ریخت

هر کس که در این عرصه با اکبر طرف شد

 

لشکر به هم پاشید وقتی رفت میدان

تا گفت نام من علی ... نیزه به صف شد

 

دارد تلاطم می کند باران نیزه

وسعت گرفته تا کجا، میدان نیزه

 

دور علی حلقه زده ابر سیاهی

حالا گرفته دشت را طوفان نیزه

 

حالا دل غم دیده ی بابای پیرش

مثل تن اکبر شده مهمان نیزه

 

صدها که نه بلکه هزاران بار پیکر

بالا و پائین رفته بر دستان نیزه

 

پس لااقل پیراهنش را پس بیارید

حالا که گشته یوسف قرآن نیزه ...

 

وحید محمدی

برگرفته از وبلاگ حسینیه

اشعار ولادت حضرت علی اکبر(ع)

اشعار ولادت حضرت علی اکبر(ع)

 

کردند در میخانه من را مست باده

دارد چقدر اینجا گدایی استفاده

 

کوثر هوس کرده دل حیدر پسندم

بالا نشینم کرده یک ساغر چه ساده

 

با یا علی و یاعلی معراج رفتم

برده مرا تا عرش این پای پیاده

 

از چشمهای من بهشت افتاده وقتی

طوبای لیلا در مدینه بار داده

 

میگفت در گوشش اذان میگفت اقامه

امشب علی هم داشت حالی فوق العاده

 

کاری ندارد از همه سلمان بسازند

وقتی تصدق میکنند این خانواده

 

حال خوشی در خلوت محراب داریم

امشب حسابی کار با ارباب داریم

 

یار گدای بی سر و سامان حسین است

مجنون لیلاییم لیلامان حسین است

 

آنکس که می میرد برای گریه ماییم

آنکس که عشقش کرده رسوامان حسین است

 

خیر از جوانی دیده ایم الحمدلله

ماها که یک عمر است دنیامان حسین است

 

دیوانه ی روی علی بن الحسینیم

بسکه خیال و خواب و رویامان حسین است

 

ذاتاً علی اکبر کرم دارد نگاهش

بسکه  دوچشمش مثل آقامان حسین است

 

پایین پا سکوی پرواز به بالاست

آنجا که سر جمع دعاهامان حسین است

 

مارا کنار سفره با آقا نشاندند

رزق مناجات سحرها را رساندند

 

ابروی او دائم سر پیکار دارد

یوسف کجااینقدرها بازاردارد

 

از آستینش در می آید صد چو میثم

از بسکه نخل چشمهایش بار دارد

 

کار توسل های ما بالا گرفته

چون جلوه از هرپنج تن بسیار دارد

 

هم شانه ی عباس می آمد  که گفتند

بین مدینه مجتبی هم یار دارد

 

از بس شده دلتنگ آغوش پیمبر

دایم به بوسیدن حسین اصرار دارد

 

وقت سحر بین مصلای قیامت

صوت اذانش بیشتر بازار دارد

 

دیدیم در توحید چشمش ماسوا را

اول خدا دوم خدا سوم خدا را

 

تقسیم کردند از نگاهش نورها را

می، کرده اند از لعل او انگورها را

 

قدری نمک از سفره اش روزی مان شد

بعدا" خریدند از جوانها شور ها را

 

ما را سوار کشتی ارباب کردند

نزدیکتر دیدیم با او دورها را

 

تنزیل اسم اعظم حیدر فقط اوست

عیسا شفا داده است با او کورها را

 

دیدیم چون موسی شب هشت محرم

زیر نقاب چهره ی او طورها را

 

اکبر یکی دوتا سه تا ... پس چند اکبر؟

 فهمیده ایم از کثرتش منظورها را

 

در کربلا محشر به پا کرد و زمین خورد

لشکر برایش کوچه وا کرد و زمین خورد

 

وقتی مسیر روزدن فرقی ندارد

جان تو یا که جان من فرقی ندارد

 

او تشنه ی بابا و بابا تشنه ی او

این چار لب با یک دهن فرقی ندارد

 

آنجا که قصد نیزه ها نسل خلیل است

ابن الحسین ابن الحسن فرقی ندارد

 

این پیکری که جوشنش هم ارباً ارباست

 با یک تن بی پیرهن فرقی ندارد

 

اجرا شده توسط حاج منصور ارضی در 28 اردیبهشت 95

 

********************

 

اشعار ولادت حضرت علی اکبر(ع) – علی اشتری و هادی جانفدا

 

تو آمدی به شبم حسّ سر شدن بدهی

به شام تیره توان سحر شدن بدهی

 

برای ما که جوانیم نذر چشمانت

رسیده‌ای که پر دربه‌در شدن بدهی

 

اراده کرده ای امشب برای پروازم

به بال خسته تمنّای پر شدن بدهی

 

تو ماه قبله‌نمایی که بهر هر ذرّه

رسیده‌ای که مجال قمر شدن بدهی

 

به دیده‌ی پدران شهید در هر شهر

بهانه‌ای شده‌ای چشم تر شدن بدهی

 

الا ستاره‌ی امّید حضرت لیلا

سلام آیه‌ی توحید حضرت لیلا

 

بگو بلا بنویسند، ها که می‌خواهیم

تمام دهر نخواهند ما که می‌خواهیم

 

تو جلوه کردی و ما نیز می‌پرستیمت

به دین نیاز نباشد خدا که می‌خواهیم

 

و چشمهای تو جنّاتُ تَحتِهاَالاَنهار

و چندتایی از این آیه‌ها که می‌خواهیم

 

به روز واقعه تنها رها نکن ما را

در آن بساط یکی آشنا که می‌خواهیم

 

به فرض، روز جزا بر عذاب تن بدهیم

بهشت هم که نباشد تو را که می‌خواهیم

 

تو باشی و پدرت باشد و خدا باشد

ببین بهشت تو را نیز با که می‌خواهیم

 

اگر که روز قیامت حسابمان نکنی

به زندگی سفر کربلا که می‌خواهیم

 

ببینم آنکه مرا نوکر آفریده تویی؟

کسی که قبل من این شعر را شنیده تویی

 

اگر به چشم تو لفظ غزال برگردد

به جسم مرده‌ی شعرم خیال برگردد

 

بدون تو من از این ماه بر نمی‌گردم

اشاره کن به دو ابرو هلال برگردد

 

نگاه می‌کنی و آفتاب حیران است

به سمت غرب و یا که شمال برگردد

 

به ساحتی که تویی آسمان چه میفهمد

کسی به پای بیاید به بال برگردد

 

اگر مکبّر ما هم قد قیامت نیست

به خال خویش بفرما بلال برگردد

 

الهی این قد و بالا بلندتر نشود

قلم الهی از این سطر لال برگردد

 

که از جوار تن جاری تو حضرت کوه

رشید و سخت بیاید هلال برگردد

 

و عقل کل به جز این پاسخی نمی‌یابد

که از جوار تو با صد سوال برگردد

 

از این به بعد در این شعر تو خدا هستی

و امر کن گذر ماه و سال برگردد

 

تو زیر پای پدر من به زیر پای شما

و دفن کرده مرا زیر روضه‌های شما

 

تو آسمان بلند همیشه‌ی مایی

قبیله‌ات همه خوب و شما هم آقایی

 

اراده می‌کنی انگور می شود پیدا

تو شهد جان حسینی، تو تاک لیلایی

 

بهانه می‌کنی از تشنگی که برگردی

تو دائماً به تمنّای روی بابایی

 

زبان بزن به زبانش ببین که تشنه‌تر است

نگو که آب نخوردی، تو روح دریایی

 

زبان قافیه لال از نوشتن این بیت

شنیده ام که تو بر خاک ارباً اربایی

 

ز داغ تشنگی‌ات سال و ماه می‌سوزد

هنوز قلب امیر سپاه می‌سوزد

 

علی اشتری - هادی جانفدا

برگرفته از وبلاگ حسینیه

 

********************

 

اشعار ولادت حضرت علی اکبر(ع) –  حسن لطفی

 

دریا شُدی حسین گُوهَر در بیاوَرَد

طوبیٰ شدی که عشق ثَمَر در بیاوَرَد

یا آسمان که شمس و قمر در بیاوَرَد

از رازِ چشمهای تو سر در بیاوَرَد

 

امشب زِ خنده های تو پَر در بیاوَرَد

 

سر تا به پا حسن شده ، پا تا به سر حُسین

از هر طرف پیمبری از هر نظر حسُین

با برگ و بار و رویِ تو شد باروَر حُسین

شرین تر از عسل شده ای تا مگر حُسین

 

با بوسه از لبِ تو شکر در بیاوَرَد

 

جبریل آمده به سلام ِشما رِسَد

شاید به فیضِ حَضِ کلامِ شما رِسَد

جایی نداشت تا سرِ بامِ شما رِسَد

خواهد اگر به پایِ غلامِ شما رِسَد

 

باید که چند بالِ دگر در بیاوَرَد

 

محرابِ اَبروانِ تو شد قتلگاهِ ما

شد مُشتَبه زِ قبله به میخانه راهِ ما

ای بهتر از هزار یقین اشتباهِ ما

در دستِ چشمِ توست تمامِ صَلاحِ ما

 

تا جانِ ما به نیم نظر در بیاوَرَد

 

پیغمبرانه خَلقاً و خُلقاً فقط تویی

اعجازِ بیت های مُطَنطَن فقط تویی

طوفانِ تند بادِ تَهَمتَن فقط تویی

کابوسِ سختِ زَهره یِ دشمن فقط تویی

 

تیغت کجاست تا که جگر در بیاوَرَد

 

تفریح میکنی به همین تار و مار ها

بگذار تا کمی بنشیند غُبار ها

تا بنگرم که پُر شده خاک از مزارها

پیچیده است ناله ی شان اَلفَرار ها

 

حیدر رسیده است پدر در بیاوَرَد

 

ای در سُرادِقاتِ الٰهی مَحافِلَت

سجّاده یِ حسین شکوهِ نوافِلَت

ای جلوه یِ جمالی اش اخلاقِ کامِلَت

ای جذبه یِ جلالِ خدا در حَمایِلَت

 

اما نگاه توست که زَر در بیاوَرَد

 

از پُشتِ در ببین که گدا سر به شانه است

از پُشتِ در ببین که بهانه اِعانه است

از پشتِ در ببین که گدایی بهانه است

در غیبتِ پدر پسر آقایِ خانه است

 

ارباب دستِ معجزه گر در بیاوَرَد

 

عرشی شدیم با نفسِ جاودانه ات

با بویِ سیبِ زمزمه هایِ شبانه ات

از اشک هایِ نیمه شبِ عاشقانه ات

تو در دعا و دامنِ تو بینِ خانه ات

 

صدها شکوفه وقتِ سحر در بیاوَرَد

 

ما را که کُشته کربُبَلایت هنوز هم

ما را به خون نشانده صدایَت هنوز هم

پایینِ پا فقط شده جایَت هنوز هم

ارباب زاده ای و گدایَت هنوز هم

 

سر را گرفته است که بر در بیاوَرَد

 

حسن لطفی

برگرفته از سایت حدیث اشک

 

********************

 

اشعار ولادت حضرت علی اکبر(ع) – حسن لطفی

 

دیشب از عشق چشمِ من تر بود

عاشقی حرفِ ما و دلبر بود

 

دلِ گُم گشته ام مرا می بُرد

دلم از کودکی کبوتر بود

 

تا سرِ کوچه ی خدا رفتم

که پُر از چشمه هایِ کوثر بود

 

چشمِ من بود و دامنِ ساقی

دستِ من بود و لطفِ ساغر بود

 

من زِ هوش و دلم زِ دستم رفت

کارِ پیمانه های آخر بود

 

کارِ دل، کارِ عشق دست تو اند

هم خدا ، هم حسین مَستِ تو اند

 

باز کُن چشمِ عالم آرا را

خیره کن چشم هایِ دنیا را

 

نخوری چشم ای تو چشمِ حسین

بس که چشمت ربوده دل ها را

 

نوه یِ ارشدِ امیرِ عرب

می دهی عطرِ نامِ زهرا را

 

ای علمدارِ دومِ این قوم

می بَری رونقِ مسیحا را

 

آرزویِ حرا دو رکعتِ توست

تا ببیند دوباره طاها را

 

صخره ای موج را به هم کوبید

رویِ دوشش گرفت دریا را

 

پَرِ سجاده هایِ مادرِ تو

می بَرد دودمانِ لیلا را

 

سیبِ سرخی و زاده ی ارباب

یوسفِ خانواده ی ارباب

 

جلوه ای کُن به رسمِ دلبریت

تا بریزیم سر به سَروَریت

 

درِ بازارِ بَردگان وا شد

یوسف آمد برایِ نوکریت

 

کعبه اُفتاده است دُنبالت

با خیالِ رُخِ پیَمبریت

 

تو علی هستی و علی مانده

ماتِ اعجازِ تیغِ حیدریت

 

چقدر مثلِ فاطمه هستی

به فدایِ شکوهِ کوثریت

 

آمدی عشق در به در شده است

امشب ارباب ما پدر شده است

 

شاه زاده امیرِ میدان ها

مثلِ عباس مردِ طوفان ها

 

نفس دشت ها بُریده زِ تو

تند بادِ شگفتِ جولان ها

 

کوه ها خاکِ پایِ تن تنه ات

شاه بیتِ لبِ رجز خوان ها

 

به علی رفته ای در اوجِ نَبَرد

می زنی خنده بر پریشان ها

 

زَهره ها را دریده ای یعنی

هیچ کس نیست بین میدان ها

 

از امیران کربلا هستی

چقدر شکل مرتضی هستی

 

گره ای تا زدی دو اَبرو را

به هم آمیختی تو شش سو را

 

همگی قبرِ خویش را کَندَند

تا که دیدند تیغ و بازو را

 

تیغ رقصید و آسمان بشنید

ضربه ات را صدایِ هوهو را

 

طپشِ قلبِ خیمه ها آمد

تا گشودی سپاهِ گیسو را

 

آمدی تا پس از عمو گیری

پایِ محمل رکابِ بانو را

 

از مِیِ عشق باده ای داریم

وَه چه ارباب زاده ای داریم

 

روشنی هایِ آسمانِ حسین

ای نشانیِ بی نشانِ حسین

 

رویِ چشمِ تو اَبروانِ پدر

رویِ دوشِ تو گیسوانِ حسین

 

آه! داوود حضرتِ ارباب

ای اذان گویِ کاروانِ حسین

 

بعد آوای دلنشینِ تو بود

نوبتِ گفتنِ اذانِ حسین

 

قُوَّتِ زانوان بابایی

ای مسیحاترین جوانِ حسین

 

مادرت هیچ ، بین بُهتِ حرم

رَفتَنَت می بَرَد توانِ حسین

 

از نگاهت عزیزِ زهرا سوخت

رفتی از رفتنِ تو لیلا سوخت

 

حسن لطفی

برگرفته از سایت حدیث اشک

 

********************

 

اشعار ولادت حضرت علی اکبر(ع) – علی اشتری

 

تاج سریّ و هر نفس ما ارادت است

آقا تویی و غیر تو هر شاه رعیت است

 

روز من همیشه جوان در کنار توست

شوق شماست این دل اگر با طراوت است

 

وقتی اذان مأذنه الله اکبر است

یعنی دعای همره تو استجابت است

 

بابا همیشه بر قد و بالات خیره بود

کار امام، نیّت و فعلش عبادت است

 

وقتی که آمدی همه گفتند احمد است

در خَلق و خُلق، بین تو و او شباهت است

 

رعناترین سلاله‌ی زهرا تویی علی

بالابلند خانه‌ی لیلا تویی علی

 

یک عده در هوای تو مثل پری شدند

مثل فرشته‌های خدا دلبری شدند

 

یک عده نیز با تو نشستند روز و شب

تا اینکه با مرام تو پیغمبری شدند

 

یک قطره از فضائل تو جلوه کرد و بعد

یک عده از قبیله‌ی ما منبری شدند

 

یک عده خاک پای حسینیه‌ها شدند

پائین پای یار، علی‌اکبری شدند

 

یک عده نیز تیغ و سپر را فروختند

ابروی چشم‌های تو را مشتری شدند

 

آن عده یوسفی که تو را دیده‌اند هم

یا جان سپرده‌اند و یا بستری شدند

 

یک عده گریه‌گریه به پای تو سوختند

آن گاه در مصیبت تو مادری شدند

 

خورشید دلربای بنی هاشمی علی

پیغمبر حرای بنی‌هاشمی علی

 

بالای ابروان تو گنبد درست شد

پائین چشم‌های تو معبد درست شد

 

تعبیر شد نبیّ و «أنا من حسین» او

در باطن حسین، محمّد درست شد

 

بعد از نبی مدینه به بیراهه سر گذاشت

تو آمدی و مبدأ و مقصد درست شد

 

هرجا که پاگذاشته‌ای روی این زمین

یک آسمان بهشت مُخلّد درست شد

 

مضمون چشم های تو شاعر شدند و بعد

چندین هزار بیت زبانزد درست شد

 

یک بیت آن نوشته که لیلاترین تویی

بیتی نوشته: عشق در این حد درست شد

 

بیتی نوشته: عشق، فقط عشق حیدر است

بیتی نوشته: عشق حسین، عشق اکبر است

 

باید به شهر عشق شما دربه‌در شدن

تا کربلا پریدن و بال سفر شدن

 

در هشتمین شب غم عُظمای اهل‌بیت

باید ز داغ روضه‌ی تو خونجگر شدن

 

پائین پای قبله نشستی و آسمان

معنا کند حقیقت خاک پدر شدن

 

سخت است از برای دل پیرمرد قوم

مرهم برای زخم وجود پسر شدن

 

برخیز ای عصای دم چیریِ حسین

دلبسته آسمان به تو و بر سپر شدن

 

از یک شمرد، زخم تنت تا هزار رفت

جان از تن قبیله‌ی آئینه‌دار رفت

 

علی اشتری

برگرفته از وبلاگ حسینیه

 

********************

 

اشعار ولادت حضرت علی اکبر(ع) – علی اشتری

 

ز چه رو دل نسپاریم بر این باورها

که دخیل اند به دستان تو پیغمبرها

 

کیست همچون تو که لب تشنۀ جامش باشند

از همـان روز نـخـستیـن هـمه آب آورها

 

باز هم کار دل ما به شما افتاده

شکر لله که اسیریم به آقا ترها

 

دست بالا ببر و باز هم انگور بخواه

تا بگیریم ز دستان شما ساغرها

 

ازدحام است سر کوی شما، اذن بده

لااقل ما بنشینیم همین آخرها

 

هرکسی نام کسی برد و سرش بالا رفت

ما که از لطف تو داریم سری در سرها

 

ذره تا نام تـو را بــرد به خــورشید رسید

هرکسی دور سرت گشت به توحید رسید

 

بین چشمان شما نور خدا ریخته اند

پنج تن را به سراپای شما ریخته اند

 

شک نداریم که پیغمبر ثانی هستی

“خلقا و خُـلقا” اگر طرح تو را ریخته اند

 

از همان صبح نخستین ز اضافات گلت

طرح ایجاد دل اهل بکا ریخته اند

 

هرچه زیباست گرفتار سر زلف شماست

نمک روی تو در منظره ها ریخته اند

 

یک نفر از در این خانه نرفته نومید

گرچه در راه شما خیل گدا ریخته اند

 

روی پیشانی ما نام شما حک شده است

روی پیشانی تو کرب و بلا ریخته اند

 

چـقـدر نام دل آرای شمـا شیـریـن است

شب جمعه حرم از بوی تو عطراگین است

 

قد و بالای شما حال و هوایی دارد

نوه ی فاطمه چه قدّ رسایی دارد

 

تو اذان گفتی و داوود به شیدایی گفت:

یا رب این کیست عجب زنگ صدایی دارد

 

میروی زیر قدم های تو دل می ریزد

یک حرم پشت سرت اشک و دعایی دارد

 

قدری آهسته برو جز تو مگر این بابا

که دگر پیر شده باز عصایی دارد

 

همه دیدند پس از دوره شدن در میدان

سر آن یال عقابت چه حنایی دارد

 

قبل از آن که برسد پیش تنت خورد زمین

کوه بر خاک بیفتد چه صدایی دارد

 

بنویسید عمویی ز حرم زود رسید

آن عمویی که سر دست عبایی دارد

 

جمع کردند به هر شکل تن اکبر را

چه بـسـازند پــریشـانی آن مادر را

 

علی اشتری

برگرفته از وبلاگ حسینیه

 

********************

 

اشعار ولادت حضرت علی اکبر(ع) – علی زمانیان

 

آسمان باز پر قمر شده است

شب اندوهمان سحر شده است

به همه سائلان نظر شده است

چونكه اربابمان پدر شده است

 

آمد از راه قرص ماه حسین

دومین حیدر سپاه حسین

 

خلق و خویش پیمبرى دیگر

على اكبر نه،حیدرى دیگر

پهلوان دلاورى دیگر

تو بگو شیر لشكرى دیگر

 

هست پیغمبرى سراپایش

به عمو رفته قدوبالایش

 

چهره اش ماه آسمان حرم

سایه اش قوت زنان حرم

حنجرش گرمى اذان حرم

چشم بد دور از جوان حرم

 

مثل عباس سایه ی سرهاست

سرپناه تمام خواهرهاست

 

آمد از هر نظر على باشد

از همه بیشتر على باشد

بازهم یك نفر على باشد

چقدر این پسر على باشد

 

مثل حیدر قویست او عزمش

چند بیتى بگویم از رزمش

 

بین گرد و غبار مى آید

روى مركب سوار مى آید

پسر ذوالفقار مى آید

حیدر روزگار مى آید

 

عشق مى ریزد از سر و رویش

ذوالفقار است تیغ ابرویش

 

پاش تا در ركاب مى افتد

دشت در پیچ و تاب مى افتد

سر ز تن بى حساب مى افتد

به تلاطم عقاب مى افتد

 

بهت در چشمهاى این دشت است

بسكه در حال رفت و برگشت است

 

خوب فهمیده رزم فن دارد

هنر جنگ تن به تن دارد

فن از روبرو زدن دارد

این شگرد از عمو حسن دارد

 

آى لشكر ببین جوان این است

پسر شیر نهروان این است

 

خشم او تیغ و نیزه و تیر است

هرنگاهش دو قبضه شمشیر است

چقدر رزم او نفسگیر است

نوه ی شیر غالبا شیر است

 

تیغ مى زد همین كه از چپ و راست

ازحرم بانگ یاعلى برخاست

 

رزم با این جوان گره خورده

حنجرش با اذان گره خورده

در دهان ها زبان گره خورده

ابرویش آنچنان گره خورده

 

كه همه یاد حیدر افتادند

یاد آن روز خیبر افتادند

 

رعد و برق است یا كه طوفان است

كه دقیقا میان میدان است

یا جوان حرم رجز خوان است

روى لب هاى عمه ها جان است

 

شور و غوغاست در دلش هرچند

دارد ارباب مى زند لبخند

 

مى رود دشت را به هم بزند

وسط معركه علم بزند

خواست تا حرف مى روم بزند

دید باید كمى قدم بزند

 

پیش چشم پدر جوان مى رفت

داشت ازجسم شاه جان مى رفت

 

رفت در نیزه زارها افتاد

بین گرد و غبارها افتاد

زیر پاى سوارها افتاد

وسط نیزه دارها افتاد

 

پاى نیزه به پیكرش وا شد

به زمین خورد اربااربا شد

 

علی زمانیان

برگرفته از وبلاگ حسینیه

اشعار ولادت امام سجاد(ع)

اشعار ولادت امام سجاد(ع) - رحمان نوازنی

 

سلام عطر خوش دلپذیر سجاده

سلام دلبر سجده ، امیر سجاده

 

سلام سفره پر نعمت دعا خوانی

سلام سفره مهمان پذیر سجاده

 

سلام تازه شعر و شعور و احساسم

سلام تازه مریدی به پیر سجاده

 

چقدر دست مرام من از تو خالی شد

شبی که دور شدم از مسیر سجاده

 

پیاده می شوم اینجا کنار اشکم تا

بیفتم از سر خجلت به زیر سجاده

 

و یطعمون علی حبه شما هستید

منم یتیم و فقیر و اسیر سجاده

 

منم فقیر شما یک عطا به من بدهید

مرااسیر کنید و خدا به من بدهید

 

شبي كه مثل هميشه خدا تو را می دید

و داشت عرش نمازت ستاره می بارید

 

چقدر حجم حضورت وسیع و ناپیدا

که لحظه لحظه در آن جز خدا نمی گنجید

 

همان شب از نفس سجده های پرنورت

که داشت قامت ابلیس روح می لرزید

 

به شکل افعی خشمی در آمد و آمد

به گرد پای حضور تو داشت می چرخید

 

و نیش هم زد و تا از حضور درآیی

ولی چگونه شود نور منفک از خورشید

 

تو هم علی خدایی و محو محو خدا

که تیر و نیش ندارد به عشق تو تردید

 

و ناگهان پس از آن اتفاق رویایی

عبای سبز خودش را خدا به تو بخشید

 

چنان به رحمت خود موج زد به خاطر تو

که بر سواحل پیشانیت صدف پاشید

 

 و بعد روی صدفها به رنگ آب نوشت

از این به بعد شما زین العابدین هستید

 

از این به بعد نه ، از قبل عالم ذر بود

که سجده های تو در ساق عرش محشر بود

 

بهشت قطعه ای از تربت زمینت بود

و عرش آینه ای از دل یقینت بود

 

فرات کوفی ، ابوحمزه ثمالی ها

زیاد از این صلحا توی آستینت بود

 

صدای آیه ترتیل تو که می آمد

خدا هم عاشق اصوات دلنشین ات بود

 

هزار رکعت هر شب نماز می خواندی

نماز یکسره مهمان شب نشینت بود

 

  انبیاء به پیشانی تو بوسه زدند

چرا که نقش علی نقش بر جبینت بود

 

هزار دسته ملک در صف عبادت تو

گدای روز و شب زین العابدینت بود

 

همیشه خاطره عمه در دلت می سوخت

و عکس قافله در چشم نازنینت بود

 

در آن غروب که عمه اسیر اعدا شد

دل تو خون شد و سجاده تو دریا شد

 

چقدر آیه بریزد خدا به نام شما

چقدر معرفت آرد همین سلام شما

 

مرورتان بخدا از همیشه تازه تر است

برای هر که بخواند به احترام شما

 

کنار جاده دنیا پیاده گردیدم

فقط برای عبودیت مقام شما

 

به احترام شما از خدا طلب کردم

مرا برد به بهشت پر از کلام شما 

 

کنار مادرتان هم غذا نمی خوردید

چقدر درس ادب دارد این مرام شما

 

اگر کرامت عالم به دستهای شماست

منم گدای شما و منم غلام شما

 

منم گدای شما و گدای مادرتان

منم فدای شما و فدای مادرتان

 

رسیده اید از آن سوی باور ایمان

به روی دوش گرفتید سوره انسان

 

منم که سوره افتاده از نگاه توام

منم که دور شدم از نگاه الرحمان

 

چه می شود که نگاهی به ما کنید آقا

که اسم ما بخورد بر کتیبه باران

 

که یک نفس بزنی تا دلم بهشت شود

که یک نفس بزنی تا دلم بگیرد جان

 

 صحیفه های دعا را به من بیاموزان

که از دل کلماتت در آورم قرآن

 

خداکه اسم تو را یاد دادبر آدم

منم صدات زدم ، صدا زدم با آن –

 

دو اسم ناز و قشنگت یکی به نام علی

یکی به نام حسین ، یا بن سید العطشان

 

علی ترین پسر کربلا نگاهم کن

مرا ستاره ستاره اسیر ماهم کن

 

در آن غروب که مقتل پر از کبوتر بود

پر از تهاجم تیر و سنان و خنجر بود

 

در آن غروب که چادر زخیمه ها افتاد

و دشت پر شده از ناله های معجر بود

 

در آن غروب که عمه کبود و نیلی شد

و دست و بازویش از تازیانه پرپر شد 

 

در آن غروب که مشکی به آسمان می رفت

و روی نیزه در آن سو نگاه اصغر بود

 

در آن غروب که عمه تو را تسلی داد

و آتش دل او از تو نیز بدتر بود

 

در آن غروب که هر نیزه ای به سویی رفت

و روی نیزه که دعوا برای یک سر بود

 

در آن غروب تو در کربلا شهید شدی

کنار عمه به شام بلا شهید شدی

 

رحمان نوازنی

 

********************

 

اشعار ولادت امام زین العابدین(ع) - علی اکبر لطیفیان

 

آمین ربنا

 

از سکوتم صدا درست کنید

ذکر یا ربنا درست کنید

 

ببرید و بیاورید مرا

بلکه از من گدا درست کنید

 

در دلم گر بناست خانه کنید

اول این خانه را درست کنید

 

میشود سنگ دستتان بدهم

میشود که طلا درست کنید

 

هرچه میل شماست تسلیمیم

یا خرابم و یا درست کنید

 

فقر ما را کسی درست نکرد

ای کریمان شما درست کنید

 

شد اگر شکر ، اگر نشد یک وقت

می نشینم تا درست کنید

 

بعد از آن که مدینه ام بردید

سفر کربلا درست کنید

 

از لب ما دعا نمی افتد

کربلا ،کربلا نمی افتد

 

این قبیله هم شبیه هم اند

این کرم زاده ها چه با کرم اند

 

چه نیازی است تا بزرگ شوند

در همان کودکی مسیح دم اند

 

زنده ام میکنند مثل مسیح

بر تن مرده ام اگر بدمند

 

همه آماده ی بلا هستند

جاده های عروج پیچ و خم اند

 

عاشقان بیشتر پی نامند

عاشقانی که عاشقند کم اند

 

عاشقان در نگاه آل علی

گر اسیرند باز محترم اند

 

دختران قبیله های عرب

خادم شهربانوی عجم اند

 

عجمی کرده اند جانان را

آبرو داده اند ایران را

 

ای مناجات تا خدا رفته

عرش را تا به انتها رفته

 

کیسه کیسه به شانه نان برده

خانه خانه سوی گدا رفته

 

بی تو معراج هم کسی برود

بی وضو محضر خدا رفته

 

بسکه در حال سجده افتاده

رنگ پیشانی شما رفته

 

برکت می رسد غلامت اگر....

سر سجاده ی دعا رفته

 

محمل ما به گِل فرو رفته

محمل ما شکسته وا رفته

 

چاره ای کن برای ما ور نه

رمضان ، آبروی ما رفته

 

آبرو دار پنجم شعبان

دارد از راه  میرسد رمضان

 

ای مناجاتی سرای حسین

ذکر آمین ربنای حسین

 

ای تمام صحیفه ات شرح

آخرین ناله و دعای حسین

 

مقتل تو صحیفه ات باشد

داده ای شرح کربلای حسین

 

کاش مثل تو روضه خوان بشویم

تا اقامه کنیم عزای حسین

 

به زبان دعا بیان کردی

چه کشیدند بچه های حسین

 

آه تیر سه شعبه و حلق

طفل معصوم بی خطای حسین

 

الامان از حکایت زینب

وای از روز ماجرای حسین

 

چقدر کریه میکنی یعقوب

مژه ات ریخته برای حسین

 

بعد از آن که بدن مرتب شد

سر بنه روی بوریای حسین

 

روی قبرش نوشتی یا مظلوم

لک روحی فدا ابا المهموم

 

علی اکبر لطیفیان

**

برگرفته از وبلاگ نودو پنج روز باران

 

***********************

 

اشعار ولادت امام سجاد(ع) - علی اکبر لطیفیان

 

در تشنگی سراب به دردی نمیخورد

تنها خیال آب به دردی نمیخورد

 

حرفی بزن که اشک مرا در بیاوری

این جام بی شراب به دردی نمیخورد

 

باید به زیر نور بزرگان جلوس کرد

در سایه آفتاب به دردی نمیخورد

 

از این به بعد معطل این دل نمیشوم

این خانه ی خراب به دردی نمیخورد

 

از منظر نگاه شما جلوه دیدنی است

عکس بدون قاب به دردی نمیخورد

 

جان مرا بگیر ولی گریه را نگیر

چشمه بدون آب به دردی نمیخورد

 

چشمی بده که قلب مرا زیر و رو کند

گریه مرا کنار تو با آبرو کند

 

 **

 

ما را به جز هوای شما پر نمیدهند

ما را به جز برای شما سر نمیدهند

 

بال وبال مانع اوج است پس اگر

بالم نمیدهند چه بهتر نمیدهند

 

گاهی کنار دلبریت جبر لازم است

دل را به اختیار به دلبر نمی دهند

 

جبریل هم به قبه ی تو ره نیافته

معراج را به غیر پیمبر نمیدهند

 

آنجا که میل یار اسیری دلبرست

در بند میروند ولی سر نمیدهند

 

ایرانیان به هیچ بزرگ قبیله ای

 جز خاندان فاطمه دختر نمیدهند

 

تا زنده ایم ترک ولایت نمیکنیم

با غیر آل فاطمه وصلت نمیکنیم

 

هر دیده ای به دیده ی گریان نمیرسد

فصل خزان به فصل بهاران نمیرسد

 

در بین گریه حاصل ما رشد میکند

باران بدون سیل به پایان نمیرسد

 

یکجا اگر تمامی خلقت گدا شود

نقصی به آستان کریمان نمیرسد

 

روزی ما کم است که مصحف نخوانده ایم

عیب از کریم نیست که مهمان نمیرسد

 

بفرست سمت دشت غلام سیاه را

یک چند وقتی است که باران نمیرسد

 

کیسه بدوشی تو اگر کار هر شب است

این پینه های شانه به درمان نمیرسد

 

ما مستمند کیسه ی خیراتی تو ایم

ذاتا فقیر آن کرم ذاتی تو ایم

 

آقای من حریم تو از عرش بر تر است

با اینکه خاکی است بهشت معطر است

 

عادت نموده ایم به این گنبدی که نیست

حیف از حریم تو که بدون کبوتر است

 

فرصت غنیمت است ابو حمزه ای بخوان

امشب برای پاکی این قوم بهتر است

 

با تربت حسین به تسبیح می رسیم

این تربت حسین عجب بنده پر ور است

 

اول فدایی قدمت مادر تو بود

پس مادرت به تو ز همه با وفا تر است

 

تو یادگار فاطمه بودی برای او

حالا که شد فدای تو عالم فدای او

 

یعقوب کربلا چه قدر گریه میکنی

از صبح زود تا به سحر گریه میکنی

 

یعقوب را که غصه ی یوسف شکسته کرد

داری برای چند نفر گریه میکنی

 

وقتی که چشمهات می افتد به معجری

حق داری ای عزیز اگر گریه میکنی

 

این طفل را به جان خودت اب داده اند

دیگر چرا میان گذر گریه میکنی

 

از صبح تا غروب فقط نیزه میزدند

داری به قتل صبر پدر گریه میکنی

 

چشمت چرا ضعیف شده بی رمق شده

یعقوب کربلا چقدر گریه میکنی

 

بادیدن اسیر کجا میرود دلت

بادیدن فقیر کجا میرود دلت

 

علی اکبر لطیفیان

 

********************

 

اشعار میلاد حضرت امام سجاد(ع) - حسن کردی

 

بیایید عشق را عبادت كنیم

به سجاده عرض ارادت كنیم

 

در این خشك سال صداقت شبی

دو ركعت محبت تلاوت كنیم

 

«تمام عبادات ما عادت است

به بی عادتی كاش عادت كنیم»

 

بیایید نوبت بگیریم و بعد

صف عاشقی را رعایت كنیم

 

همین كه در این صف نشستیم پس

بیایید شكر ولایت كنیم

 

شب سوم عاشقی های ماست

دوباره كمی عشق نیت كنیم

 

مجال عبادت به عالم رسید

بهار مناجاتیان هم رسید

 

به چشم زمین تا كه مهمان شدی

به عمر پدر راحت جان شدی

 

تو از مادری آریایی نژاد

و از ما و فرزند ایران شدی

 

عجم با تو شانی دگر یافت چون

تو فامیل با شهر سلمان شدی

 

پر از لحظه های ركوع و سجود

و تندیس خاكی ایمان شدی

 

تو هستی؛ قناعت چه معنا دهد

مگر نه كه لبریز احسان شدی

 

كریمانه ما را بخر حضرتا

تو كه آبروی كریمان شدی

 

نوشتم كه مهتاب من آمده

علی ابن ارباب من آمده

 

حسن کردی

**

برگرفته از وبلاگ حسینیه

 

**********************

 

اشعار ولادت حضرت امام سجاد زین العابدین(ع) - مسعود اصلانی

 

در رحمت ز عرش تا وا شد

پر پروازمان محیا شد

 

رخ یوسف نشانمان دادند

دل مجنونمان زلیخا شد

 

صفحات صحیفه ی نوری

ورقی خورد و عشق معنا شد

 

نفسی زد کسی و بعد از آن

تن دنیای مرده احیا شد

 

رخ خود را نشان عالم داد

همه ی اعتبار دنیا شد

 

قلمم استعاره کم آورد

رخ زیباش تا هویدا شد

 

به زمین ماه مشرقین آمد

علی دوم حسین آمد

 

شب اربابمان سحر دارد

به روی دامنش قمر دارد

 

همه از شوق نو رسیده ی او

به لبش خنده ای اگر دارد

 

شب رویاست نخل امید

پدر و مادری ثمر دارد

 

دل بابا عجیب پر شور است

و خدا از دلش خبر دارد

 

به نگاهش عموی بی تابش

نتوانست چشم بردارد

 

سر بوسیدن لبان پسر

پدرش میل بیشتر دارد

 

و به کوری چشم بد نظران

پدری باز هم پسر دارد

 

به دعایش دخیل بسته شده

پری از جبرئیل بسته شده

 

مسعود اصلانی

 

***********************

 

اشعار میلاد حضرت امام سجاد(ع) - هاشم طوسی

 

ای مظهر نجابت و اخلاص و سادگی

ای اسوه ی یگانگی و ایستادگی

 

عرش خدا ندیده به پای تواضعت

اینگونه ساده با نصب شاهزادگی

 

گر چه نماز در دل شبهای عاشقی

یک رسم بوده بین شما خانوادگی

 

اما حدیث سجده ی طولانی شما

وجه تمایز تو در این اوفتادگی

 

همواره همنشین تبار رعیتی

در منتهای عزت و ارباب زادگی

 

در پیش چشمهای تو ای همدم سحر

من ماندم و خجالت این بی ارادگی

 

ای دست پر کرامت حق بین آستین

ادرکنی یا امام هدی زین العابدین

 

ریشه دوانده در نگهت رسم دلبری

از درک ناقص کلماتم فراتری

 

آئینه ی تجلی ایمان و بندگی

در قامت عبادت و تقوا چه محشری

 

در معرفت به وادی عرفان نیافتم

از مکتب صحیفه ی تو راه بهتری

 

تو صخره شهامت و ایثار و غیرتی

در هیبت و اراده علی مصوری

 

لرزیده پایه های شب از خطبه خوانی ات

گفتند آمده اسدالله دیگری؟

 

وقتی دعا به دشمن خود یاد می دهی

معلوم می شود چقدر مثل مادری

 

باید برای تو به روی طاق یادها  

 قابی بیاورم پر از وان یکادها

 

خورشید محو سجده ی طولانی تو بود

در جستجوی رتبه ی ایمانی تو بود

 

این رسم سفره داری و مهمان نوازیت

جاری میان آن رگ ایرانی تو بود

 

در نیمه های شب دل بی تاب جبرئیل

در حسرت قرائت قرآنی تو بود

 

سجاده ی ستاره چهل سال شاهد

چشمان خیس و دیده ی بارانی تو بود

 

قلب ترک ترک شده ی کاسه های آب

مبهوت خشکی لب عطشانی تو بود

 

 پس کوچه های کوفه و دروازه شام

در حزن گریه ها و پریشانی تو بود

 

 هر دم که صحبت غم این مرد می شود

 سر تا به پای قافیه پر درد می شود  

 

 با ما بگو زتسویه ی بی مرامها

از چشم هرزه و نظر ازدحامها

 

دیدم محاسن تو زخونت خضاب شد

از بس که سنگ خورده ای از پشت بامها

 

گویا شبیه شهر مدینه به کوفه هم

با خنده داده اند جواب سلامها

 

تا نام فاطمه زدهان شما پرید

گویا دوباره تازه شده انتقامها

 

نا مردمان کوفه فراموششان شده

از آن سفارشات و از آن احترامها

 

با تازیانه بر تن اطفال می زدند

بس وحشیانه پیش نگاه امامها

 

)مسلم)به پای غربت مولا قیام کن  

 دیگر بس است صحبت خود را تمام کن

 

هاشم طوسی

اشعار ولادت حضرت امام سجاد(ع)

اشعار ولادت حضرت امام سجاد (ع) - مسعود اصلانی

 

امروز را که میهمان آسمانم

در انتظارِ لحظه ی سبز اذانم

 

حتی شده از شوق ،با بال شکسته

خود را به سمتِ آسمان ها می کشانم

 

امشب که گرمِ دادنِ خیرات هستند

خوب است تا وقتِ سحر اینجا بمانم

 

من تا گره را، وا کنم از کارهایم

باید دعایی از صحیفه را بخوانم

 

باید گدایِ حضرت سجاد باشم

طبق وظیفه نوکر این آستانم

 

آمد علیِ سوم این خانواده

ارباب، عقیقه کرده و خیرات داده

 

می خواند در گوشش، عمو، لالایی اش را

هر شب کنارش قصه ی سقایی اش را

 

می شد بفهمی از گلِ لبخند ارباب

بار دگر حالِ خوشِ بابایی اش را

 

می دید، چشم عمه، پشتِ دودِ اسپند

سجاد را، آن خنده ی رویایی اش را

 

مشغول بازی با برادر بود، اکبر

این گونه پُر می کرد او ،تنهایی اش را

 

یا حضرت سجاد، می خواهد غلامت

هم آخرت، هم حاجتِ دنیایی اش را

 

سجادی و عرش خدا سجاده ی توست

از توست دارد این همه بالایی اش را

 

من را به نام نوکریِ خود صدا کن

در بین قربانی شدن هایت، سوا کن

 

روحِ دعایت آبروی صد مسیحاست

از آبروی توست اینکه ، عشق زیباست

 

در چشم هایت موج می زد استجابت

آقا دخیلِ چشم هایت دست دریاست

 

در حالت سجده اگر، چه روی خاکی

زیر پَر و بالت تمام عرش پیداست

 

پرواز را با دست بسته یاد دادی

ردّ قدم هایت میان آسمان هاست

 

تو شهربانو زاده ای و سهم ایران

اصلاً حرم سازیِ تو بر عهده ی ماست

 

وقتی اصالت دارد ایران از تو و او

با تو همیشه پرچم این خطّه بالاست

 

ما قوم و خویش حضرت سجاد هستیم

ما از اهالی حسین آباد هستیم

 

از چشم تو، رنگ دعا می رفت بالا

با جمله ی یا ربنا می رفت بالا

 

سر مست، اهل آسمان پائین می آیند

وقت دعا، تا دست ها می رفت بالا

 

از گوشه ی سجاده ات حاجت گرفته

صدها فرشته بی صدا، می رفت بالا

 

وقت مناجاتت همیشه، نیمه ی شب

از خاک، بوی کربلا می رفت بالا

 

آخر نفهمیدم از چه، بعدِ گریه

آه از نهادت تا خدا می رفت بالا

 

زخمی ترین روحِ مناجات شبانه

در پیش چشمت، نیزه ها می رفت بالا

 

تو سینه را با گریه ات بی تاب کردی

تصویری از کرب و بلا را قاب کردی

 

از درد حتی آسمان ها هم خمیدند

هر شب که از تو روضه ها را می شنیدند

 

در باغ هم، دیدی که بعد از گریه هایت

گل ها به همراه چمن در خون تپیدند

 

تو پا به پای خیمه ها می سوختی که

دیدی گلوی تشنه ای را می بریدند

 

لعنت به آن ها که زمان حمله هاشان

اشک نگاه خواهرانت را ندیدند

 

در چشمهایت، اشک ها دیدند مردم

تصویر صدها نیزه را دیدند مردم

 

مسعود اصلانی

 

*********************

 

اشعار ولادت حضرت امام سجاد(ع) - حسن لطفی

 

اي انيس قديمي دلها

آفتاب بلند ناپيدا

 

تا خدا ميبرد دلِ ما را

پَر ِ سجاده هاي سبز شما

 

من كجا و غبار مقدمتان

تو كجا، كوچه هاي اين دنيا

 

من كي ام از قبيله ي مجنون

تو ولي از عشيره ي ليلا

 

من كي ام بي زبان ترين مردم

تو خداي بلاغتي اما

 

نفسي دِه كه از تو دم بزنم

بال در صحن اين حرم بزنم

 

آسمان موج شد تلاطم كرد

كه خدا جلوه بين مردم كرد

 

آسمان جاي خود از اين محشر

عرش هم دست و پاي خود گم كرد

 

عرش هم جاي خود خدا خنديد

لحظه اي كه لبت تبسم كرد

 

آب با نيت دو ركعتِ عشق

با غبار شما تيمم كرد

 

همه ديدند با دوچشمانت

چشم هاي پدر تكلم كرد

 

خانه ات قبله ي غريبان است

پايتختت تمام ايران است

 

اي سراپاي تو مثال حسين

دومين مرتضاي آل حسين

 

روي دوش تو گيسوان علي

كنج لبهاي توست خال حسين

 

با تماشاي تو به سر ميشد

شب و روز تمام سال حسين

 

خنده اي كن كه در تو گُل كرده

همه زيبايي جمال حسين

 

سير ميديد چهره ات را عشق

به سرش بود اگر خيال حسين

 

شور آب آور حسين هستي

دومين حيدر حسين هستي

 

سرخوش از بانگ اين طرب هستيم

مست شيرين ترين رطب هستيم

 

مثل موسيقي ِ شگفت بهار

نغمه هايي به روي لب هستيم

 

شجره نامه اي اگر داريم

همگي بر تو منتسب هستيم

 

ما همه خانه زاده تو يعني

همه ي ما از اين نسب هستيم

 

شكر حق ما ز آستان توايم

همگي از نوادگان توايم

 

به علي رفته اي غديري تو

نه فقط شير ،شيرگيري تو

 

اذن اگر داشتي عيان ميشد

مثل عباس بي نظيري تو

 

هم ركابِ علي اكبرها

هم خروش سفير تيري تو

 

شوره زاريم و خشكسال اما

چشمه ي روشن كويري تو

 

رشته هاي قنات ميجوشد

از قنوتت چه آبگيري تو

 

خوش به حال دو دست خالي ما

لحظه هايي كه دستگيري تو

 

با حضورت غم پدر سر شد

كربلا با تو كربلاتر شد

 

به دلت داغ مادرت افتاد

شعله بر باغ پرپرت افتاد

 

كربلا شد مدينه وقتي كه

رَدِ زنجير بر پرت افتاد

 

بين خيمه تو بودي و بابا

از سر زين برابرت افتاد

 

بين خيمه تو بودي اما آن

شعله بر روي پيكرت افتاد

 

چقدر سنگ و خاك و خاكستر

از سر بام بر سرت افتاد

 

ناله ات بين شام ميپيچيد

عمه آتش به معجرت افتاد

 

گرچه بالت اسير سلسله بود

قاتلت خنده هاي حرمله بود

 

حسن لطفي

برگرفته از وبلاگ من غلام قمرم

 

**********************

 

اشعار ولادت حضرت امام سجاد(ع) - وحید قاسمی

 

روز میلادتان چه روزی بود

در مدینه هوا بهاری بود

برق می زد نگاهتان ازعشق

وقت یک عکس یادگاری بود

**

روز میلادتان چه روزی بود

چشم عالم به دست ِ آقا بود

سر تبریک گفتن ِ به حسین

بین خورشید و ماه عوا بود

**

 روز میلادتان خدا خندید

 فتبارک دوباره نازل شد

حضرت حق برای شیعه ی تو

امتیازات ویژه قائل شد

**

روز میلادتان زحل پا شد

غسل درآب حوض ِکوثر کرد

شادباشش به آسمانی ها

گوش آل امیه را کر کرد

**

روز میلادتان نسیم آمد

غنچه ها را یکی یکی وا کرد

خنده های تو بسکه شیرین بود

هوس شیروشهد ِخرما کرد

**

 ای کلیم مدینه ی نبوی

مرد شب زنده دار سجاده

همه ی عرش تحت سلطه ی توست

حضرت شهریار سجاده

**

 آسمان ها به پات افتادند

هرزمانی به سجده افتادی

با زبور صحیفه ات آقا

درس دلداده گی به ما دادی

**

 آمد ابلیس شکل یک افعی

نقشه ای شوم را رقم بزند

عددی نیست این فرومایه

که نماز تو را به هم بزند

**

پوزه اش را به خاک مالیدی

مرحبا،آفرین،چه پیکاری!

تا سلاح البکاء به دستت هست

چه نیازی که تیغ برداری

**

خاک نعلین هایتان آقا

سرمه ی چشم حوریان بهشت

اشکهای زلال نافله ات

عسل ِچشمه ی روان بهشت

**

 بنده گی را به من بیاموزید

نروم سمت لااُبالی ها

کاش می شد بخواهی و بشوم

از ابوحمزه ی ثمالی ها

**

 سیدالساجدین دعایی کن

گره ی کور خورده در کارم

غیراز اینجا بگو کجا بروم!؟

با امید آمدم، گرفتارم

**

سیدالعابدین نگاهی کن

بی پناهم مرا تو یاری کن

نوکرت کربلا نرفته هنوز!

تا نمُردم زغصه کاری کن

**

کربلا گفتم و...دلت خون شد

یاد گودال ودشنه افتادی

جگرت سوخت از عطش آقا

یاد اطفال تشنه افتادی

**

خنده ی نحس حرمله؛ آقا

شده کابوس هر شبت ای وای

پیش چشم ترت به یغما رفت

چادر عمه زینبت ای وای

 

وحید قاسمی

 

*********************

 

اشعار ولادت حضرت امام سجاد(ع) - سید حمید رضا برقعی

 

بسته است همه ی پنجره ها رو به نگاهم

چندی ست که گم گشته ی در نیمه ی راهم

 

حس می کنم آیینه ی من تیره و تار است

بر روی مفاتیح دلم گرد و غبار است

 

از بس که مناجات سحر را نسرودم

سجاده ی بارانی خود را نگشودم

 

پای سخن عشق دلم را ننشاندم

یعنی چه سحرها که ابو حمزه نخواندم

 

ای کاش کمی کم کنم این فاصله ها را

با خمسه عشر طی کنم این مرحله ها را

 

بر آن شده ام تا که صدایت کنم امشب

تا با غزلی عرض ارادت کنم امشب

 

ای زینت تسبیح و دعا زمزمه هایت

در حیرتم آخر بنویسم چه برایت

 

اعجاز کلام تو مزامیر صحیفه است

جوشیده زبور از دل قرآن به دعایت

 

در پرده عشاق تو یک گوشه نشسته است

صد حنجره داوود در آغوش صدایت

 

از بس که ملک دور و برت پر زده گشته است

"پیراهن افلاک پر از عطر عبایت"

 

تنها نه فقط آینه در وصف تو حیران

باشد حجرالاسود الکن به ثنایت

 

من کمتر از آنم که به پای تو بیفتم

عالم شده سجاده و افتاده به پایت

 

سید حمید رضا برقعی

اشعار ولادت حضرت اباالفضل العباس(ع)

اشعار ولادت حضرت اباالفضل العباس(ع) - یوسف رحیمی

 

بايد حسين دم بزند از فضائلت

وقتي حسيني است تمام خصائلت

 

تعبيرهاي ما همه محدود و نارساست

در شرح بيکراني اوصاف کاملت

 

بي شک در آن به غير جمال حسين نيست

آئينه اي اگر بگذاري مقابلت

 

اي کاشف الکروب عزيزان فاطمه

غم مي بري ز قلب همه با شمائلت

 

در آستانة تو گدايي بهانه است

دلتنگ ديدن تو شده باز سائلت

 

با زورق شکستة دل سال هاي سال

پهلو گرفته ايم حوالي ساحلت

 

بي شک خدا سرشته تو را از گل حسين

سقاي با فضيلت و دريا دل حسين

 

تو آمدي و روشني روز و شب شدي

از جنس نور بودي و زهرا نسب شدي

 

در قامتت اگرچه قيامت ظهور داشت

الگوي بندگي و وقار و ادب شدي

 

هم چشمهاي روشنت آئينة رجاست

هم صاحب جلال و شکوه و غضب شدي

 

بايد که ذوالفقار حمايل کني فقط

وقتي که تو به شير خدا منتسب شدي

 

 در هيبت و رشادت و جنگاوري و رزم

تو اسوة زهير و حبيب و وَهب شدي

 

در دست تو تلاطم شمشير ديدني ست

فرزند لافتايي و شير عرب شدي

 

فرماندة سپاهي و آب آور حسين

اي نافذ البصيره ترين ياور حسين

 

بي شک تو صبح روشن شبهاي تيره اي

خورشيدي و به ظلمت اين شام چيره اي

 

تسخير کرده جذبة چشم تو ماه را

بي‌خود که نيست تو قمر اين عشيره اي

 

عصمت دخيل تار عباي تو از ازل

جز بندگي نديده کسي از تو سيره اي

 

قدر تو را کسي نشناسد در اين مقام

وقتي براي امر شفاعت ذخيره اي

 

ما را بس است وقت عبور از پل صراط

از تار و پود بيرق تو دستگيره اي

 

چشم اميد عالم و آدم به دست توست

باب الحسين هستي و پرچم به دست توست

 

فردوس دل هميشه اسير خيال توست

حتي نگاه آينه محو جمال توست

 

تو ساقي کرامت و لطف و اجابتي

اين آب نيست زمزمه هاي زلال توست

 

ايثار و پايمردي و اوج وفا و صبر

تنها بيان مختصري از کمال توست

 

در محضر امام تو تسليم محضي و

والاترين خصائل تو امتثال توست

 

فردا همه به منزلتت غبطه مي خورند

فردا تمام عرش خدا زير بال توست

 

باب الحوائجي و اجابت به دست تو

تنها بخواه، عالم هستي مجال توست

 

اي آفتاب علقمه: روحي لک الفدا

اي آرزوي فاطمه: روحي لک الفدا

 

اي آفتاب روشن شبهاي علقمه

سرو رشيد خوش قد و بالاي علقمه

 

داده ست مشک تشنة تو آب را بها

اي آبروي آب، مسيحاي عقلمه

 

وقتي که چند موج عليل شريعه را

کرده ست خاک پاي تو درياي علقمه

 

لب تشنة زيارت لبهات مانده است

آري نگفته اي به تمناي علقمه

 

امروز دستهاي تو افتاد روي خاک

تا پا بگيرد از دل صحراي علقمه

 

با وعده هاي مادرت آسوده خاطريم

چشم اميد ماست به فرداي علقمه

 

اين عطر ياس حضرت زهراست مي وزد

از سمت کربلاي تو ، سقاي علقمه

 

شبهاي جمعه نالة محزون مادري

مي آيد از حوالي درياي علقمه

 

 ام البنين و فاطمه با قامتي کمان

اينجا نشسته اند و شده آب روضه خوان

 

فرصت نداد تا که لبي تر کند گلو

دارد به دست، ماه حرم، مشک آرزو

 

مي آيد از کنار شريعه شهاب وار

بسته ست راه را به حرم لشکر عدو

 

طوفان تير مي وزد از بين نخلها

حالا شنيدني شده با مشک گفتگو:

 

« بسته ست جان طفل صغيري به جان تو

تو مشک آب نه که تويي جام آبرو

 

اي مشک جان من به فداي سر حسين

اما تو آب را برسان تا خيام او »

 

اما شکست ساغر و ساقي ز دست رفت

جاري ست خون ز بادة چشمش سبو سبو

 

با مشک پاره پاره به سوي حرم نرفت

تا با امام خود نشود باز رو برو

 

تنها پناه اهل حرم بر نگشته است

مي بارد از نگاه سکينه : عمو عمو

 

در خيمه اوج بي کسي احساس مي شود

خورشيد نيزه ها سر عباس مي شود

 

یوسف رحیمی

 

********************

 

اشعار مدح حضرت ابالفضل العباس(ع) - احمد علوی

 

اين دشت نديده است بهاراني از اين دست

بر سينه خود نم نم باراني از اين دست

 

از كوه بپرسيد چه آمد به سر ماه

در ساحل امواج خروشاني از اين دست

 

بر پهنه اين خاك عطشناك وزيده است

ناگفته نماند كه چه طوفاني از اين دست

 

با تير تو را بدرقه كردند كه باشد

بر سفره چشمان تو مهماني از اين دست

 

بين الحرميني شد و در عرش درخشيد

هر جا كه كشيدند خياباني از اين دست

 

تاريخ نگاران همه گشتند و نديدند

بر صفحه تاريخ شهيداني از اين دست

 

از موي پريشان تو الهام گرفتيم

يك عمر در اشعار پريشاني از اين دست

 

وقتي كه سلاطين جهان تشنه اينند

تا دست بگيرند به داماني از اين دست

 

ما بين دو دست تو چرا فاصله افتاد

اين قصه چرا داشته پاياني از اين دست

 

احمد علوی

 
 
*******************
 
 

 

 

وقتش رسیده تا به بیانم توان دهید

این حرفهای مانده به دل را زبان دهید

 

وقتش رسیده روی پر جبرئیل ها

شعری به قلب این قلم از آسمان دهید

 

تامیوه ی رسیده مضمون به ما رسد

قدری درخت واژه تان را تکان دهید

 

ارزانی ستاره بود ماه آسمان

ماه مدینه را به من امشب نشان دهید

 

من از شما به غیر شما را نخواستم

هرچه ثواب هست به این و به آن دهید

 

امشب که ساقی آمده از مشک عشق او

یک کاسه آب دست من نیمه جان دهید

 

در برکه نگاه علی خوش دمیده است

ماهی که ماه هم مثلش را ندیده است

 

حالا که ماه آمده پیدا ترین شده ست

یوسف ترین رسیده و زیباترین شده ست

 

منصوب گشته است به باب الحوائجی

پیغمبری ندیده مسیحاترین شده ست

 

ابروی او نیامده محراب عاشقی

گیسوی او نیامده یلداترین شده ست

 

بین قبیله ای که همه سرو قامتند

قامت کشیده خوش قد و بالاترین شده ست

 

لیلا میان شهر مجانین نه... این پسر

در شهر لیلی آمده لیلا ترین شده ست

 

 ساقی زیاد بوده در این خاندان

سردار کربلاست که سقا ترین شده ست

 

عباس روح جاری از نیل تا فرات

عباس راهِ رفتنِ در کشتی نجات

 

شعبان برای ماست گواراتر از رجب

شیرین تر از شهدِ لب یارم از رطب

 

امشب شب تولد روح دلاوری ست

امشب شب وفاست شب غیرت و ادب

 

باید به پیش ابروی او سجده آوریم

چون واجب است محضر او امر مستحب

 

امشب شب چهارم ماه است آمده

ماه شب چهارده از قلب نیمه شب

 

نامش پر از کنایه پر از استعاره است

شب ماه و روز مهر و سحرها ستاره است

 

عرض ارادتم به اباالفضل بارها

برده مرا به جرگه ی بی اختیارها

 

چون موج ،سر به سینه ی هر صخره میزنم

آثار عاشقی ست از گونه کارها

 

محدود ما یکی دو قبیله نمیشود

عشقش دوانده ریشه به ایل و تبارها

 

مانند او نیامده دیگر به روزگار

مانند من گدای نگاهش هزارها

 

دلداده اند در ره او صاحبان دل

سر داده اند در قدم او سوارها

 

از او ندیده ام به خدا دادرس تری

آقا تری کریم تری هم نفس تری

 

با این که با اصالت و ارباب زاده بود

یک عمر چون رعّیت این خانواده بود

 

بذر ارادتی که به دل کاشت مادرش

حالا چو سرو قامت او ایستاده بود

 

در پیش فاطمی نسبان سر به زیر بود

انگار این ارادت او بی اراده بود

 

در آخرین سجود نماز محبتش

در پیش پای فاطمه از زین فتاده بود

 

آنها که دیده اند نوشتند عاقبت

سر روی پای حضرت زهرا نهاده بود

 

زهرا کنارش آه نفس گیر میکشد

با دست خود ز دیده ی او تیر میکشد

 

ما جز خدا به غیر توکل نمیکنیم

ما جز به اهل بیت توسل نمیکنیم

 

باید در این زمانه ولایت مدار بود

ورنه به هیچ جای جهان گُل نمیکنیم

 

ما ذاکریم؟ نه همه سرباز رهبریم

وقتی که امر کرد تأمل نمیکنیم

 

گوید اگر روید در آتش به سر رویم

سر هم اگر که خواست تعلل نمیکنیم

 

هرکس که در مقابل آقا بایستد

در هر لباس و پست، تحمل نمیکنیم

 

عباس ماند چون که مطیع امام بود

در او چرا به حرف امامش حرام بود

**

اجرا شده توسط حاج مهدی سلحشور

 
*******************
 
 
اشعار ولادت حضرت ابالفضل العباس(ع)

 

لبریز از تو گفتنم اما نمی  شود

اصلا زبان برای سخن وا نمی شود

 

لکنت گرفته ام و مانده ام هنوز

دم از شما زدن به تقلا نمی شود

 

عمری قلم گرفته و یک خط نوشته ام

بر روی دفترم اما نمی شود

 

وصف تو کار من نه، که کارخود شماست

مجنون که ازقبیلۀ لیلانمی شود

 

فرض محال کردم و دیدم که باز هم

دراین خیال وسعت من جا نمی شود

 

ساقی بریز باده که خود را  رقم زنم

دم از ظهور حضرت صاحب علم زنم

 

جان دوباره ای به شجاعت دمیده اند

وقتی حماسه را به تصوّر کشیده اند

 

روز ازل میان تمامیّ واژه ها

نامی برای معنی مردی گزیده اند

 

وقتی که نام حضرتتان برده می شود

دلها رمیده اند و نفس ها بریده اند

 

زیبایی و وقار  و شب و صبح پیش هم

در چشمهای مست شما آرمیده اند

 

می خواستند زمین بلرزد تمام قد

عباس را شبیه خدا آ فریده اند

 

جبـر است و اخـــتیار شـدم آشنـای تو

عشق است اگر که سر بدوانم به پای تو

 

این شام نیست زلف دلارای دلبر است

این سرو نیست قامت شمشاد پرور است

 

این تیغ نیست، ابروی پیوسته ای ، کمان

این شانه نیست اوج هزاران کبوتراست

 

این هیبت که هست که این سان قیامت است؟

این بازوی که است که این سان دلاوراست؟

 

مژگان نگرکه قامت دلها گرفته است

چشمش نگر که آینه ای مهر گستر است

 

از هرچه بگذریم سخن دوست خوشتراست

عباس مرتضی و اباالفضل حیدراست

 

تو انتخاب فاطمه ای بی قرین شدی

تو سـرفـرازیِ سـرِ ام البنین شـدی

 

وقتی نبرد تازه نفس گیر می شود

لبخند برلبان تو تصویر می شود

 

وقتی به سینۀ خود می زنی گره

این شانه ها به هیبت یک شیر می شود

 

تو نعره می کشی و رجز خوانیت عجیب

 تا هفت آسمان پُرِ تکبیر می شود

 

وقتی که تیغ تیز کمی چرخ می دهی

یک دشت پرسپاه زمین گیر می شود

 

هر سو نگاه می کنی از کشته ها پر است

انگار ضربه های تو تکثیر می شود

 

موسی بگو عصای خودش را رها کند

جایی که کوه را دم تیغت جدا کند

 

پای شریعه چشم به چشم برادرت

آمد ولی خمیده کمر پای پیکرت

 

طفلان هنوز چشم براه رسیدنت

چشم رباب، چشم علی، چشم خواهرت

 

یک دختر سه ساله در خیمه مانده  است

درانتظار دیدن لبخند آخرت

 

اما زبس که بر بدنت تیر خورده است

جایی نمانده است براین جان پرپرت

 

ام البنین نبود بگیرد سر تورا

زهرا گرفته رأس تورا جای مادرت

 

با تو کسی به کوچۀ غم ها گذر نکرد

با تو کسی به قامت زینب نظر نکرد

 

**

برگرفته از وبلاگ پنجره شعر اهل بیت

 
*******************
 
 
اشعار میلاد حضرت ابالفضل العباس(ع) - رزیتا نعمتی

 

 

مثل گل خوش آمدی، آقا صفا آورده­ای

خود، گلی؛ گل با خودت دیگر چرا آورده­ای؟

 

ماجرای دست­هایت ماجرایی آشناست

باز هم ما را به یاد کربلا آورده­ای

 

تا علی گردد علی، یک رکعت از او مانده بود

لطف کردی آمدی آن را به جا آورده­ای

 

قطره اشک علی بودی که در چاهی چکید

هان! وگرنه مشک خالی از کجا آورده­ای؟

 

ای تمام عشق بین چشم تا پیشانی­ات!

آمدی، خوش آمدی، آقا وفا آورده­ای!

 

رزیتا نعمتی

**

برگرفته از وبلاگ شمیم یار

 

 
********************
 
 
 
اشعار میلاد حضرت اباالفضل العباس(ع) - نادر حسینی

 

تو آمدی برسی به مقام سرداری

که خون سرخ خدا با شما شود یاری

 

تو آمدی که به اذن خدا به دست تو

خدا گره بگشاید زکار بسیاری

 

تو آمدی که به اذن خدا کرم بکنی

بشر رها شود از بند هر گرفتاری

 

تو آمدی که بشر از شما بیاموزد

برادری و ادب ورزی و وفاداری

 

شما که اید که یعقوب در تمام عمر

ندیده است شما را به هیچ بازاری

 

شباهتی است میان تو و پدر آقا

که یک دم از دو دم ذوالفقار کراری

 

بدون بودن تو این جهان کسی کم داشت

تو آمدی که به معنا رسد علمداری

 

ستاره ها همه انگشت در دهان گفتند

که ماه روی زمین پانهاده انگاری

 

فرات قطره ای از آب مشک تو بوده است

و علقمه که به عشق شما شده جاری

 

خدا رسانده تو را به مقام سرداری

که خون سرخ خدا را شما کنی یاری

 

نادر حسینی

 

 
*******************
 
 
اشعار میلاد حضرت ابالفضل العباس - امیر مرزبان
 
 

دلت گرفته، چرا حال تو خراب شده‌ست

عزیز! چشم قشنگت چرا پر آب شده‌ست

 

مگر که کودک من عیب و علتی دارد؟

جواب داری، اما دلت کباب شده‌ست

 

مگر که کودک من...؟ بغض‌تان شکست چرا

صدای هق هقت آقا مرا جواب شده‌ست

 

آهای دست عزیزی که اول عشقی

برای توست دلش غرق التهاب شده‌ست

 

آهای چشم قشنگی که تازه می‌خندی

خودت بگو که چرا در من انقلاب شده‌ست

 

سکوت می‌شکند، پرده‌ها می‌افتد، وای

فضای خانه پر از بانگ «آب...آب» شده‌ست

 

و مشک خونی عباس اولین چیزی‌ست

که در نگاه غریبانه تو قاب شده‌ست

 

عمود، تیر، عطش، مشک، خیمه‌ها، عباس

جواب گریه تو این همه کتاب شده‌ست

 

و مادری که چنین عاشقانه می‌خندد

از این جواب دل‌انگیز تو مجاب شده‌ست

 

امیر مرزبان

اشعار ولادت حضرت ابالفضل العباس(س)

اشعار ولادت حضرت ابالفضل العباس(س) - مسعود اصلانی

 

دریای عشق همدم ساحل نمی شود

بی نُقل یار گرمی محفل نمی شود

 

بیدل شدن طریقه ی عشاق کربلاست

هر آدمی که عاشق و بی دل نمی شود

 

ای ساقی حسین سرم زیر پای توست

هر که تو را شناخت که عاقل نمی شود

 

از کودکی به پای امامت نشسته ای

بی خود کسی خدای فضائل نمی شود

 

ساقی خانواده علمدار بی نظیر

کرب و بلا بدون تو کامل نمی شود

 

بعد از تو انعکاس حسین بن فاطمه

دیگر کسی حسین شمایل نمی شود

 

روز ازل که نام تو را جار می زدند

نقش مرا به نام علمدار می زدند

 

داری دل ترک زده را بند می زنی

با زلف ماه فاطمه پیوند می زنی

 

بالا بلند عشق،تو با خاک پای خود

طعنه به ارتفاع دماوند می زنی

 

پیشانی تو قبله ی خورشید می شود

وقتی به نام فاطمه سربند می زنی

 

وقتی میان ابروی خود می زنی گره

آتش به آسمان خداوند می زنی

 

معلوم می شود غضبت برطرف شده

با دیدن رقیه که لبخند می زنی

 

خود را به آب و آتش صحرای کربلا

تا اهل خیمه تشنه نباشند می زنی

 

مثل همیشه در دل صحرا الم بزن

حس غرور زینب کبری الم بزن

 

مسعود اصلانی

 

********************

 

اشعار ولادت حضرت ابالفضل العباس(س) - حسن لطفی

 

خدا زمین و زمان را دوباره حیران ساخت

تمام شوکت خود را به شکل انسان ساخت

 

کشید قامت او را قیامتی برخاست

برای غارت دل ها سپاه مژگان ساخت

 

ز اوج شانه او آسمان به خاک افتاد

برای هر سر زلفش دلی پریشان ساخت

 

میان طاق دو ابروی او گره انداخت

از آن دو تیغ گره خورده باد و طوفان ساخت

 

خدا برای حماسه دلاوری آورد

 برای شیر خدا شیر دیگری آورد

 

نسیمی از تو وزید و زمین شکوفا شد

بهشت در به در کوچه های دنیا شد

 

برای این که به پای تو بال و پر بزنند

در ازدحام ملائک دوباره دعوا شد

 

همان شبی که رسیدی مدینه یادش هست

نگاه کردی و عالم پر از مسیحا شد

 

نگاه کن که تمام دلم طلا گردد

که گر اشاره کنی خاک کیمیا گردد

 

شکوه چشم تو هوش از سر گل ها برد

زلالی آمدنت آبروی دریا برد

 

بهانه تو به صحرا کشید مجنون را

کشید عکس تو و دودمان لیلا برد

 

شمایلی ز تو یوسف شبی به خوابش دید

حدیث روی تو گفت و دل از زلیخا برد

 

قسم به چشمان مست آهوها

که گرد راه تو صبر از تمام صحرا برد

 

شکافت سینه امواج سهمگین را باز

کسی که نام تو را در کنار دریا برد

 

قسم به مشک قسم به دلت که بی همتاست

خوشا به حال تو آقا که مادرت زهراست

 

حسن لطفی

 

**********************

 

اشعار ولادت حضرت ابالفضل العباس(س) - هاشم طوسی

 

شرم شریعه

 

غزل غزل بنویسم حدیث رویایی

برای اوج ادب منتهای شیدایی

 

برای وصف شما پای شعر می لنگد

تو انتخاب خدایی برای سقایی

 

تویی که منصب باب الحوائجی داری  

ندیده کس به خدا از شما جز آقایی

 

و کوه پیش تو انگشت بر دهان مانده

امیر علقمه از بس رشید و رعنائی

 

به یک اشاره ی چشمان آسمانیتان

  حریف حرمله ها میشوی به تنهایی

 

همیشه بروی دوشت رقیه جان میگفت 

توبهترین و یگانه عموی دنیائی

 

تو امتداد طراوت به نو بهارانی

تو تکیه گاه و امید دل غزالانی

 

به پای مقدم خود سجده ی ملک داری 

  تو با قبیله ی تان حسن مشترک داری

 

اگر چه هاشمیان بی مثال و مه رویند

ولی تو بین همه بیشتر نمک داری

 

ز دست و پا زدنت بین دستهای حسین  

 مشخص است که قصدی تو بر کمک داری

 

تو بین معنی این واژها نمی گنجی  

به روی خاک ولی ریشه در فلک داری

 

سوال های زیادی میان ذهن خودت 

ز ماجرای کبود غم فدک داری

 

همیشه شرم شریعه زمشک خالی توست

که پای چشمه لبانی پر از ترک داری

 

هنوز آب روان حسرت لبت دارد

نگاه برادب چشم پر تبت دارد

 

به وجد آمده از وصل روی دلداری 

که پا به پای دلش تا به صبح بیداری

 

کنار تربیتت رد پای مادرتوست

که این چنین ز وقار و حیا  تو سرشاری

 

به پای گوش توهمواره این نوامی خواند

مباد لفظ برادر به لب کنی جاری

 

همیشه و همه جا پیش مرگ او باشی 

مباد یک نفس از او تو دست برداری

 

علم به دوش سحرگاه! ای ستون حرم  

برای حضرت عشقم نما علم داری

 

بدان که دست توسل به دامن زهرا

به بازوان ستبر تو می دهد یاری

 

مسیر سجده ی افلاک سوی محضر توست

دل زنان بهشتی اسیر مادر توست

 

ز ازدیاد حسودی ماه بر رویت   

تو چشم خوردی و آمد بلا ز هر سویت

 

به پای بیرق و مشک تو آسمان افتاد

عمود فاصله انداخت بین ابرویت

 

برای این همه جانبازی و ، وفاداری

خدای بوسه گرفته ز روی بازویت

 

نگاه خیمه زتعظیم کردنت فهمید

نشسته مادر پهلو  شکسته پهلویت

 

همین که پای غریبه به خیمه ها واشد

نسیم روضه وزیدن گرفت در مویت

 

و کاش بودی و تا روز آخرش می ماند  

رکاب زینب کبری به روی زانویت

 

منم که (مسلم) این قبله گاه احساسم

همیشه و  همه جا  زیر  دین  عباسم

 

هاشم طوسی

 

**********************

 

اشعار ولادت حضرت ابالفضل العباس(س) - علی اکبر لطیفیان

 

 عشق تکرار آدم و حواست

 سیب ممنوعۀ بهشت خداست

 

 عشق یک واژه جدیدی نیست

 سرنوشت قدیمی دنیاست

 

 مثل یک ماه اول ماه است

 گاه پیدا و گاه نا پیداست

 

 نسل ما نسل عاشق اند اصلاً

 عاشقی شغل خانوادۀ ماست

 

 عشق مشق شب بزرگان است

 مثل سجاده ای که رو به خداست

 

 مشق این روزگار اباالفضل است

 صد و سی و سه بار اباالفضل است

 

 آسمان جلوه ای اگر دارد

 از نماز شب قمر دارد

 

 شب میلاد تو همه دیدند

 نخل ام البنین ثمر دارد

 

 آمدی و حسین قادر نیست

 از نگاه تو چشم بر دارد

 

 كوری چشم ابتران حسود

 چقدر فاطمه پسر دارد

 

 ای رشید علی نظر نخوری

 شهر چشمان خیره سر دارد

 

 باب حاجات، كعبه ی خیرات

 بر تو و قد و قامتت صلوات  

 

 ای نسیم پر از بهار علی

 ماه در گردش مدار علی

 

 چقدر مشكل است تشخیصت

 تا كه تو می رسی كنار علی

 

 با تو یك رنگ دیگری دارد

 شجره نامه ی تبار علی

 

 دومین حیدر ابوطالب

 صاحب غیرت و وقار علی

 

 به شما می رسد ذخیرۀ طف

 همۀ ارث ذوالفقار علی

 

 ای علمدار و سر پناه حسین

 حضرت حمزه ی سپاه حسین

 

 خشکسال قدیم دنیا من

 جستجوهای پشت دریا من

 

 تو بر این خاك ها بكش دستی

 اگر این خاك زر نشد با من

 

 سر سال است مرد مسكینم

 مكش از دست خالیم دامن

 

 چقدر فاصله است ای دریا

 از مقام ظهور تو تا من

 

 تو بزرگ قبیله ی آبی

 تو غدیری، فراتی اما من

 

 خشكسالم، كویر بی آبم

 روزگاری است تشنه میخوابم

 

 كمرت جایگاه شمشیر است

 لب تو جایگاه تكبیر است

 

 سر ما را بزن همین امروز

 صبح فردا برای ما دیر است

 

 هیچ كس رو به روت نیست مگر

 آن كسی كه ز جان خود سیر است

 

سیزده ساله حیدری كردی

 پسر شیر بیشه هم شیر است

 

 گیرم افتاده است روی زمین

 دست تو باز هم علمگیر است

 

 پسر شاه لافتی عباس

 ای جوانی مرتضی عباس

 

 از نگاه كبوتری وارم

 به مقام تو غبطه می بارم

 

 سر من را اگر بگیری باز

 به دو ابروی تو بدهكارم

 

 ارمنی هم اگر حساب كنی

 دست از تو بر نمی دارم

 

 بده آن مشك پاره ی خود را

 تا برای خودم نگهدارم

 

 بی سبب نیست گریه ی چشمم

 حسرت صبح علقمه دارم

 

 با تمامی شور و احساسم

 آرزومند كف العباسم

 

 زلف ما را ز مشك وا نكیند

 لب ما را از آن جدا نكنید

 

 پای ما را به جان خالی مشك

 در حریم فرات وا نكنید

 

 دست بر زیرتان نمی آرد

 آب ها این همه دعا نكنید

 

 تیرها روی این تن زخمی

 خودتان را به زور جا نكنید

 

 تازه طفل رباب خوابیده

 جان آقا سر و صدا نكنید

 

 تا كه از مشك پاره آب چكید

 رنگ از چهره ی رباب پرید

 

علی اكبر لطیفیان

**

برگرفته از وبلاگ حسینیه

 

*********************

 

اشعار ولادت حضرت ابالفضل العباس(س)

 

لبریز از تو گفتنم اما نمیشود

اصلا زبان برای سخن وا نمیشود

 

لکنت زبان گرفته و مانده ام هنوز

دم از شما زدن به تقلا نمیشود

 

عمری قلم گرفته و یک خط نوشته ام

بر روی دفتر دلم آقا نمیشود

 

وصف تو کار من نه، که کار خود شماست

مجنون که از قبیله ي لیلا نمیشود

 

فرض محال کردم و دیدم که باز هم

در این خیال وسعتتان جا نمیشود

 

ساقی بریز باده که بر خود قلم زنم

دم از ظهور حضرت صاحب قلم زنم

 

گفتم که جرعه ای زنم از آبشارتان

لکنت زبان گرفته ام اما کنارتان

 

سر،سرخوشم نذر توام تا ابد،ابد

هر،هر نفس ز،زنده ام از،از بهارتان

 

من،من غلا،غلام دَ،درگه توام

من،من کجا،كجا و شَشَه شهریارتان

 

از،از ازل شُ شده ام مبتلای تو

دل،دل دلم شُ شده، شده دُ دُ دچارتان

 

ال الکنم مَ مدح تورا گُ گفتنم خطاست

بگشا گره،گره ز من شرمسارتان

 

باب المراد، باب دلی، ابوالفضائلی

ای شکل مرتضی چقدر خوش شمایلی

 

جان دوباره ای به شجاعت دمیده اند

وقتی حماسه را به تَصَوُر کشیده اند

 

روز ازل میان تمامی واژه ها

نامی برای معنی مردی گزیده اند

 

وقتی که نام حضرتتان برده میشود

دلها رمیده اند و نفس ها بریده اند

 

زیبایی و وقار و شب و صبح پیش هم

در چشم های مست شما آرمیده اند

 

میخواستند کعبه بلرزد تمام قد

عباس را شبیه علی آفریده اند

 

جبر است و اختیار شدم آشنای تو

عشق است اگر که سر بدوانم برای تو

 

این شال نیست، زلف دل آرای دلبر است

این سرو نیست، قامت شمشاد پرور است

 

این تیغ نیست، ابروی پیوسته ای کمان

این شانه نیست، اوج هزاران کبوتر است

 

این هیبت که هست که این سان قیامت است

این بازوی که هست که این سان تناور است

 

مژگان نگر که وسعت دلها گرفته است

چشمش نگر که آینه ی مهر گستر است

 

از هرچه بگذریم سخن دوست خوش ترین

عباس مرتضی و ابالفضل حیدر است

 

تو انتخاب فاطمه ای بی قرین شدی

تو سرفرازی سر اُمّ البنین شدی

 

وقتی نبرد تازه نفس گیر میشود

لبخند بر لبان تو تصویر میشود

 

وقتی زره به سینه خود میزنی گره

این شانه ها به هیبت یک شیر می شود

 

تو نعره میکشی به رجز خوانی ات عجیب

تا هفت آسمان پُر ِتکبیر میشود

 

وقتی که تیغ ِتیز کمی چرخ می دهی

یک دشت پر سپاه زمین گیر میشود

 

هر سو نگاه میکنی از کشته پشته است

انگار ضربه های تو تکثیر میشود

 

موسی بگو عصای خودش را رها کند

جایی که کوه را دم تیغت جدا کند

 

ای آرزوی ماه و خیال شهاب ها

تنها ترین تجسم زیبای آبها

 

ای ابر پر کرامت بارانی ام ببار

بر این کویر خشک به جان سراب ها

 

ما را نگاه کن نظری زیر و رو شویم

شاید که بگذریم همه زین حجاب ها

 

حک گشته است روی تمامی نخل ها

ای مشکت آبروی تمامی آبها

 

ای یک تنه سپاه خیام امیر عشق

ای جان پناه زینب و جان رباب ها

 

کاری که کرد چشم تو ما را شکار کرد

ما را همیشه در به در روزگار کرد

 

پای شریعه چشم به چشمت برادرت

آمد ولی خمیده کمر پای پیکرت

 

طفلان هنوز چشم به راه رسیدنت

چشم رباب، چشم علی، چشم خواهرت

 

یک دختر سه ساله در خیمه مانده است

در انتظار دیدن لبخند آخرت

 

اما ز بس بر بدنت تیر خورده است

جايي نمانده است بر این جان پر پرت

 

اُمّ البنین نبود نشینی به دامنش

زهرا گرفته رأس تو را جای مادرت

 

با تو کسی به کوچه ي غم ها گذر نکرد

با تو کسی به قامت زینب نظر نکرد

 

اگر شاعر این شعر را میشناسید لطفا اطلاع دهید

**

برگرفته از وبلاگ من غلام قمرم

 

*********************

 

اشعار ولادت حضرت ابالفضل العباس(س)

 

مي آيد از بهشت خبرها يكي يكي

امشب گشوده شد همه درها يكي يكي

 

وقتي علي دوباره قدم ميزند به خاك

مبهوت ميشوند نظرها يكي يكي

 

بالا بلندي آمده و پيش قامتش

خم ميشوند كوه و كمرها يكي يكي

 

تنها خليل نيست كه يعقوب هم رسيد

قربانيش كنند پسرها يكي يكي

 

يك قوم از جمالش و يك قوم از جلال

دل نَه كه ميدرند جگرها يكي يكي

 

خورشيدي از قبيله ي هاشم دميده تا

حيران كُنَد نگاه قمرها يكي يكي

 

نامش حماسه را به غزل بند ميزند

اُمّ البنين به فاطمه لبخند ميزند

 

اي جامع جميع نشانيِّ مرتضي

عباس نَه تمام جوانيِّ مرتضي

 

گيسوي توست رشته ي جان امير عشق

ابروي توست طاق كمانيِّ مرتضي

 

وقت ركوع ميرسد از دستهاي تو

بر دست ما عقيق يمانيِّ مرتضي

 

با تو گدا ميان مدينه نيافتم

اي سفره دار سفره ي خوانيِّ مرتضي

 

وقت نبرد بازوي تو ارث برده است

حال و هواي ضربه ي آنيِّ مرتضي

 

زينب به روي خاك محال است پا نهد

جز با ركاب حضرت ثانيِّ كربلا

 

توحيد،رستگاريِ از تو شنفتن است

آموزش نبرد فقط از تو گفتن است

 

بايد براي فرش تو شهپر بياورند

بايد براي عرض ادب سر بياورند

 

بايد براي وصف تو از بين واژه ها

هنگام رزم واژه ي حيدر بياورند

 

خاك زمين تحمل جولان تو نداشت

بايد هزار عرصه ي محشر بياورند

 

بايد فقط به خاطر تفريح تيغ تو

هرقدر ميشود صف لشگر بياورند

 

قدري رجز بخوان كه همان اول نبرد

جنگاوران به پاي تو خنجر بياورند

 

بايد ميان خيل سياهي لشگرت

صدها سپاه مالك اشتر بياورند

 

شب را اشاره ي تو به زنجير ميكشد

حتي خدا براي تو تكبير ميكشد

 

ما را دليست بس كه خراباتي شماست

از آب و خاك صحن ِسماواتيِ شماست

 

پاي شما نوشته حساب مرا خدا

بي ارزش است گرچه دلم قاتيِ شماست

 

اين اشك چشم را به اميري نميدهم

اين قطره قطره ها همه سوغاتي شماست

 

مردم مرا به چشم غلاميت ديده اند

اينها هم از عنايت ساداتي شماست

 

شايد شبي به كوچه ي ما هم گذر كني

با سر رسيده ايم كه خيراتي شماست

 

دست مرا به پاي غمت بسته علقمه

دستم بگير حضرت بي دستِ علقمه

 

اگرشاعر این شعر را میشناسید لطفا اطلاع دهید

**

برگرفته از وبلاگ من غلام قمرم

اشعار ولادت حضرت ابالفضل العباس(ع)

اشعار ولادت حضرت ابالفضل العباس(ع)

 

حرف اول به نام حضرت عشق

حرف آخر تمام وحدت عشق

 

قطره ای اشک روی خاک چکید

جان گرفتیم از آب رحمت عشق

 

قسمت جمع ما پریشانی است

قصه آینه است حیرت عشق

 

نازها را به جان خریدیم و

باز شد راه ناز و نعمت عشق

 

مرد ها را یکی یکی دیدی

غیر عباس کیست غیرت عشق

 

ای ید الله فوق ایدیهم

آمده دسته ها به هیأت عشق

 

پرچم تو نماد دست علی است

دست تو امتداد دست علی است

 

آمدی شب شب تماشا شد

دست تو بوسه گاه بابا شد

 

علتش را که مادرت پرسید

پدرت روضه خواند غوغا شد

 

زن و شوهر به گریه افتادند

راز این ازدواج افشا شد

 

آمدی رزق اشک آوردی

لقبت خوب شد که سقا شد

 

سند آبها به نام تو خورد

مهر زهرا نصیب دریا شد

 

همه بر چهره تو بوسه زدند

صورتت آیه آیه زیبا شد

 

ناگهان در طواف کعبه نور

نور قنداقه ات هویدا شد

 

گفت مادر به تو غلامِ حسین

بر تو و مادرت سلامِ حسین

 

نفس گرمت آفریننده است

خانه ات مثل عرش تابنده است

 

ما کجا لطف بی کرانه کجا

هر که حاجت گرفته شرمنده است

 

عاشقت برگ سبز را برده

جز طرفدار عشق بازنده است

 

کاشف الکرب گریه امشب

صبح محشر نتیجه اش خنده است

 

علمت تا همیشه پابرجاست

کشته مکتب شما زنده است

 

تا که دیدند جایگاه تو را

غبطه خوردند بر شما شهدا

 

ماه نه هم ردیف خورشیدی

از تبار امام توحیدی

 

قمر هاشمی ادب کردی

پیش خورشید کم درخشیدی

 

شیر ام البنین تویی عباس

کودکی شیر عشق نوشیدی

 

پر کشیدی به آسمان رفتی

به خدا هر طرف خدا دیدی

 

دوش بر دوش فاتح خیبر 

در دل نهروان خروشیدی

 

در کنار حسن سکوت شدی

در رکاب حسین جنگیدی

 

پهلوان غروب تاسوعا

دم خیمه چه شد که لرزیدی

 

شد به پا در خیام هنگامه

تا به دستت رسید امان نامه

 

تو به اهل زمین امان دادی

فرصتی هم به آسمان دادی

 

از زمین و زمان بلا آمد

چقدر سخت امتحان دادی

 

با رجزخوانیت به لحن علی

پشت یک دشت را تکان دادی

 

چشم زخمی تو را نشانه گرفت

چون به آنها خودی نشان دادی

 

مثل دست تو از قلم افتاد

وعده ای که به کودکان دادی

 

چه کسی گفت آبرویت رفت

لب عطشان به آب جان دادی

 

از سرت تا کلاهخود افتاد 

روی پیشانی ات عمود افتاد

 

برگرفته از سایت سایت یاس کبود

 

*********************

 

اشعار ولادت حضرت ابالفضل العباس(ع) - محمود ژولیده

 

وقتی خدا قدم به دل و جان ما گذاشت

عباس را به جان و دل شیعه جا گذاشت

 

عطر ادب ز خیمه ی عشاق شد بلند

وقتی حسین پرچم عباس را گذاشت

 

ای همت بلند تو خلوت گه امان

بیچاره آن که حقّ تو را زیر پا گذاشت

 

نور تو را مقام تو را عصمت تو را

جز در وجود پاک تو خالق کجا گذاشت؟

 

فانی فی الحسین شدن از مرام توست

در مکتبی که دست تو آن را بنا گذاشت

 

سلطان عشق گفت: فدای تو جان من

بعد از خودش امام تو سنت به جا گذاشت

 

با انتقال رتبه باب الحوائجی

ارباب ما نهایت منّت به ما گذاشت

 

انگار علاقه به تو ارث فاطمی است

در دل عزیز فاطمه عشق تو را گذاشت

 

تقوا و زهد علم و عمل غیرت و وقار

این ها مظاهری است که در تو خدا گذاشت

 

روزی که از وجاهت تو پرده بر کشند

پیغمبران ز وجه خدا جرعه سر کشند

 

آن که تو را ز زمره ی جانانه ها نوشت

نام تو را به سر در میخانه ها نوشت

 

ساقی شدی که ساغر ایمان دهی به ما

قدر تو را قدیر به پیمانه ها نوشت

 

قصه نویس مبتکر قصه های عشق

قدّ تو را رشید چو افسانه ها نوشت

 

ای سایه ات پناه امام زمان ،خدا

کهف تو را امن ترین خانه ها نوشت

 

خشم خدا به ابروی پیوسته ات سزاست

چشم تو را مراقب بیگانه ها نوشت

 

جانت فدای طاعت و جسمت فنای یار

وصف تو را شبیه به پروانه ها نوشت

 

گل بوسه ها به دست تو دارد پیام ها

دست تو را محافظ گلخانه ها نوشت

 

رزمت عجیب شبیه به جنگیدن علی است

شمشیر تو خطوط سر شانه ها نوشت

 

حیدر، حسن، حسین اساتید جنگی ات

درس تو را ز مکتب شاهانه ها نوشت

 

وقتی سخن ز ساقی و ساغر شود رواست

نام تو را به سر در خُمخانه ها نوشت

 

عشقت جلال ماست، تبارکتَ یا هلال

رویت جمال هوست، تعالیتَ یا جلال

 

از بس نوشته اند جمالت منوّر است

رویت سزای گفتن الله اکبر است

 

ای حمزه ی رسول گرامی کربلا

محو تو سید الشّهدای پیمبر است

 

ای نافذ البصیره کجا سیر می کنی

چشمت شبیه هیبت چشمان حیدر است

 

از آن زمان که تو پسر فاطمه شدی

دستت شفیع امّت زهرای اطهر است

 

سرو قدت اگر چه به ام البنین بَرد

کی هیبتت به هیبت زینب برابر است

 

آنان که نام ماه بنی هاشمت دهند

رخسارشان منوّر صد ماه و اختر است

 

فضل و کمال را به تو تفویض کرده اند

آنان که فضلشان همه از فضل داور است

 

روز جزا به مرتبه ات غبطه می خورند

آنان که از شهادت شان فیض محشر است

 

دل را شراب صحبت تو مست می کند

ما را خمار بوسه بر آن دست می کند

 

روز ازل که روز علم داری تو بود

آب حیات تشنه لبِ یاری تو بود

 

روزی که جام عشق عطش ناک مرد بود

آن روز روز سید و سالاری تو بود

 

کافی نبود سر بکشد جام عشق را

تنها کسی که شاهد می خواری تو بود

 

روزی که هیچ صحبت دلداگی نبود

صحن الست صحنه ی دلداری تو بود

 

دل دادی و شد آتش دلبر به کام تو

لب تشنگی متاع خریداری تو بود

 

چشم و سر و دو دست تو دادُ الست داد

شرم شریعه از عرق جاری تو بود

 

وقتی تنت نشست ز مستی میان نور

عرشی عظیم گرم عزاداری تو بود

 

بر خلق نوری تو خدا افتخار کرد

فخر خدا برای گرفتاری تو بود

 

آن روز هم در عالم ذر مثل کربلا

زهرا کنار علقمه در یاری تو بود

 

آن ساقی آفرین که تو را آفریده است

مشک تو را و اشک تو یک جا خریده است

 

محمود ژولیده

 

*********************

 

اشعار ولادت حضرت ابالفضل العباس(ع) - صابر خراسانی

 

باد از جانب صحرا خبری آورده

آسمان قید نزولش خدمه باران است

ابرهامان همه در معرض  اشک شوق اند

و زمین چشم به راه قدم باران است

**

بر روی خاک پر و بال ملائک پهن است

از مسیر گذر اُمِّ بنین آمده اند

همه دور سر این ماه پسر می گردند

دست بوس پسر اُمِّ بنین آمده اند

**

در توان چه کسی هست که با آمدنش

خلق را وجه ی او سر به سجود آورده

فاطمه بـنت اسد اُمِّ اسد گردیده

کودکی های علی را به وجود آورده

**

خانه با آمدنش رونق بسیار گرفت

باغ را عطر گل یاس بهاری کرده

سالها  منتظر آمدنش زینب بود

روی او فاطمه سرمایه گذاری کرده

**

نه فقط شیعه به او باب حوائج گوید

از دخیل نگهش گـَبر  مسلمان  گردد

دست او پنجره فولاد همه ادیان است

او اشاره کند ایران همه سلمان گردد

 

صابر خراساني

 

**********************

 

اشعار ولادت حضرت ابالفضل العباس(ع) - مهدی نظری

 

بهانه شد که دوباره گدای تو بشویم

خداکند که همیشه برای تو بشویم

 

تمام هستی خود را دهیم جادارد

که زائر حرم با صفای تو بشویم

 

چه می شود که به ما هم دهند،پر که فقط

کبوتر روی گلدسته های تو بشویم

 

خداکند که به ما هم اجازه ای بدهند

که مثل ماه و ستاره فدای تو بشویم

 

بیا به خاطر زینب نگاه کن ما را

که صید هر شبه چشمهای تو بشویم

 

توصاحب علم کربلای اربابی

عموی تشنه لب بچه های اربابی

 

امام ما سپری مثل تو نخواهدداشت

شب غمش سحری مثل تو نخواهدداشت

 

حسین مثل پیمبرتو هم مثال علی

و شهرعشق دری مثل تو نخواهدداشت

 

اگرکه سینه دریا پر از صدف باشد

بدون شک گهری مثل تو نخواهدداشت

 

شجاعت علوی را تو ارث بردی چون

که مرتضی پسری مثل تو نخواهدداشت

 

رسیدی و شب ما مثل روز روشن شد

چون آسمان قمری مثل تو نخواهدداشت

 

دو دست دادی و جایش خدابه تو پرداد

نه،جبرئیل پری مثل تو نخواهدداشت

 

تو عشق زینبی و تا همیشه ماه حسین

نوشته اند تو را حیدر سپاه حسین

 

فرات مشک تهی و تویی که دریایی

تو ماه ام بنینی ز نسل زهرایی

 

جمال هاشمیان در مدینه معروف است

میان هاشمیان واقعا تو زیبایی

 

همین که پیش علی راه می روی آقا

چقدر هیبت تو می شود تماشایی

 

علی ست ساقی کوثر،توساقی عشقی

رقیه عشق حسین و به عشق سقایی

 

همه رعیت عشقیم و پادشاه تویی

خوشا به حال تو آقا چقدر آقایی

 

اگرچه مهر امامت نخورده درلوحت

ولی به کل خلائق امیرومولایی

 

ببندگردن من را به پای زنجیرت

بیا بزن سر من را حلال شمشیرت

 

علی که دید تو را یاد خیبرش افتاد

بیادنغمه الله اکبرش افتاد

 

میان چشم تو مولا چه صحنه ها که ندید

نگاه او به رخ سیب نوبرش افتاد

 

کسی که تیغ کشید و به جنگ تو آمد

سرش بریده شد و دربرابرش افتاد

 

تو نعره می زدی و لشگری به هم می ریخت

رجز که خواندی حسین یاد مادرش افتاد

 

اگرچه تیغ نبردی ولی همه دیدند

به تیغ ابروی تو دشمنت سرش افتاد

 

کسی ندیده چنین تیغ تیز برانی

تو باصدای علی می کنی رجز خوانی

 

همینکه پرچمت افتادخیمه غوغاشد

نبودی و سر یک گوشواره دعواشد

 

تو رفتی و همه گفتند وای بر زینب

همینکه پای عدو سمت خیمه ها واشد

 

چهارهزار نفر تیر می زدند ای وای

چقدر تیر سه پر نذر جسم سقاشد

 

اگرچه پرچمت افتاد بر زمین اما

همینکه فاطمه را دید پرچمت پاشد

 

پس از شهادت اکبر نه بعد قاسم نه

پس از تو بود که دیدند حسین تنهاشد

 

غم علی جگرش را به درد آورده

تورا که دید چنین سرو قامتش تاشد

 

نبودی و دل زینب شکسته تر شده بود

پس از تو ام بنبن بود بی پسرشده بود

 

مهدی نظری

 

**********************

 

اشعار ولادت حضرت ابالفضل العباس(ع) - امیر حسین وطن دوست

 

می آید از بهشت خبرها یكی یكی

امشب گشوده شد همه درها یكی یكی

 

وقتی علی دوباره قدم می زند به خاك

مبهوت می شوند نظرها یكی یكی

 

بالا بلندی آمده و پیش قامتش

خم می شوند كوه و كمرها یكی یكی

 

تنها خلیل نیست كه یعقوب هم رسید

قربانیش كنند پسرها یكی یكی

 

یك قوم از جمالش و یك قوم از جلال

دل نَه كه می درند جگرها یكی یكی

 

خورشیدی از قبیله ی هاشم دمیده تا

حیران كُنَد نگاه قمرها یكی یكی

 

نامش حماسه را به غزل بند می زند

اُمّ البنین به فاطمه لبخند می زند

 

ای جامع جمیع نشانیِّ مرتضی

عباس نَه تمام جوانیِّ مرتضی

 

گیسوی توست رشته ی جان امیر عشق

ابروی توست طاق كمانیِّ مرتضی

 

وقت ركوع میرسد از دستهای تو

بر دست ما عقیق یمانیِّ مرتضی

 

با تو گدا میان مدینه نیافتم

ای سفره دار سفره ی خوانیِّ مرتضی

 

وقت نبرد بازوی تو ارث برده است

حال و هوای ضربه ی آنیِّ مرتضی

 

زینب به روی خاك محال است پا نهد

جز با ركاب حضرت ثانیِّ كربلا

 

توحید، رستگاریِ از تو شنفتن است

آموزش نبرد فقط از تو گفتن است

 

باید برای فرش تو شهپر بیاورند

باید برای عرض ادب سر بیاورند

 

باید برای وصف تو از بین واژه ها

هنگام رزم واژه ی حیدر بیاورند

 

خاك زمین تحمل جولان تو نداشت

باید هزار عرصه ی محشر بیاورند

 

باید فقط به خاطر تفریح تیغ تو

هر قدر می شود صف لشگر بیاورند

 

قدری رجز بخوان كه همان اول نبرد

جنگاوران به پای تو خنجر بیاورند

 

باید میان خیل سیاهی لشگرت

صدها سپاه مالك اشتر بیاورند

 

شب را اشاره ی تو به زنجیر می كشد

حتی خدا برای تو تكبیر می كشد

 

ما را دلی ست بس كه خراباتی شماست

از آب و خاك صحن سماواتیِ شماست

 

این اشك چشم را به امیری نمی دهم

این قطره قطره ها همه سوغاتی شماست

 

مردم مرا به چشم غلامیت دیده اند

این ها هم از عنایت ساداتی شماست

 

شاید شبی به كوچه ی ما هم گذر كنی

با سر رسیده ایم كه خیراتی شماست

 

دست مرا به پای غمت بسته علقمه

دستم بگیر حضرت بی دستِ علقمه

 

امیر حسین وطن دوست

برگرفته از وبلاگ حسینیه

 

**********************

 

اشعار ولادت حضرت ابالفضل العباس(ع) - یوسف رحیمی

 

ای چشمه محبت عالم وجود تو

باران كرامتی است به امواج جود تو

 

دنیا بهشتی است ز شرح معطرت

هر جا كه بو كنیم رسد بوی عود تو

 

دریا نمایشی است ز اوج فضائلت

پیچیده موج موج در عالم سرود تو

 

سقا اگر نیامده بودی صفا نبود

دریا نداشت جلوه‌گری‌ با نبود تو

 

پیشانی سپیدۀ تو پینه بسته بود

از بس زیاد بوده شكوه سجود تو

 

با هر قنوت جلوه به هر آسمان دهی

تو عبد صالحی كه خدا را نشان دهی

 

هر كس كه دید روی تو را چشم بر نداشت

این خانواده مثل تو دیگر قمر نداشت

 

تا عرش سر كشیده‌ای ای قُلۀ ادب

گر چه زمین ز اوج شكوهت خبر نداشت

 

بر شانۀ تو پرچم باب الحوائجی است

هرگز كسی ز روی تو این نام بر نداشت

 

تكرار جنگ‌های تو صفین دیگری است

این جنگ‌ها به جز تو دلیر دگر نداشت

 

تنها‌ترین كبوتر عرش خدا حسین

غیر از علیّ اكبر و تو بال و پر نداشت

 

پرتاب نیزۀ تو نظیری نداشته

این علقمه به جز تو امیری نداشته

 

دست خدا تو را به بلندا كشیده است

رعناترین صنوبر باغ آفریده است

 

یك قطره بود و جلوۀ دریا شدن گرفت

آبی كه از دهانۀ مشكت چكیده است

 

بیهوده نیست گریۀ صبح طلوع تو

گر آفتاب غنچه ز دست تو چیده است

 

خیره شده به سمت تو چشمان آسمان

حتماً شبیه روی تو ماهی ندیده است

 

مولا ببین تو شوق طواف فرات را

دیگر چه عاشقانه به كعبه رسیده است

 

هر روز و شب به گرد مزارت طواف اوست

پائین پای مرقد تو اعتكاف اوست

 

دریا نشسته زیر قدم‌های مشك آب

با موج، بوسه‌ها زده بر پای مشك آب

 

زخمت كه خنده می‌زند او گریه می‌كند

خونابه می‌چكد ز سراپای مشك آب

 

بر شانه‌های خسته‌ات اكنون نشسته است

چندین نگاه غرق عطش جای مشك آب

 

از چشم‌های پارۀ مشكت امید ریخت

تا تیر گشت محو تماشای مشك آب

 

لب تشنه روی خاك اگر مانده غم مخور

بانوی آب ها شده سقای مشك آب

 

ای كاش دست های شما بر زمین نبود

آقا چقدر خوب شد ام‌البنین نبود

 

گویا كه چشم علقمه در خواب مانده بود

سقای دشت تب زده بی آب مانده بود

 

دریا كه از نوازش دست تو آب خورد

در اوج تشنگیِ تو سیراب مانده بود

 

گهواره‌ای ز دست عطش تاب می‌گرفت

چشم انتظار آب چه بی تاب مانده بود

 

باران تیر بود تو را دوره کرده بود

دریا میان حلقۀ مرداب مانده بود

 

آن جا که می گریست کنار تو آفتاب

زخمی عمیق بر سر مهتاب مانده بود

 

با یاد قبر کوچکت ای آیۀ‌ رشید

آهی بلند بر لب هر سرو قد کشید

 

یوسف رحیمی

برگرفته از وبلاگ حسینیه

اشعار ولادت حضرت سید الشهدا(ع)

اشعار ولادت حضرت سید الشهدا(ع) – پوریا باقری

 

بی خبر از تمامِ رویاها

بی خبر از شروعِ فرداها

به کسی رو نزد دلِ ماها

بیخیالِ تمامِ دنیاها...

 

عشق یعنی جهان و یک ارباب

این گذشتِ زمان و یک ارباب

 

قصّه ی عشق را خدا فهمید

غمِ تنهاییِ بَشَر را دید

دید آدم ز غصه ای رنجید

لطفِ او بر سَرِ جهان تابید

 

آدمیّت گرفته بوی حسین

آبرویم ، ز آبروی حسین

 

دوّمین نورِ حیدری آمد

وارثِ عشقِ مادری آمد

روح و جانِ پیمبری آمد

به عجب نورِ محشری آمد

 

به فدایش تمامِ اجدادم

به رُخِ دلرباش ، دل دادم

 

به مسیحا ، امام آمده است

قرصِ ماهِ تمام آمده است

صاحبِ هر زمام آمده است

شَمسِ خَیرُالاَنام آمده است

 

گُل بریزید بر سَرِ زهرا

خیرِ مقدم به دلبرِ زهرا

 

چه کسی هست مثلِ اربابم؟

گریه بر او ، عبادتِ نابم

ذکرِ تلقینِ من ، رگِ خوابم

در شبِ تار ، همچو مهتابم

 

او حسینِ بنِ مرتضی باشد

زینتِ دوشِ مصطفی باشد

 

فطرس از راهِ دور آمده است

غرق در اشک و شور آمده است

سوی یک تکّه نور آمده است

همچو موسی به طور آمده است

 

بالِ او را مرمّتی بخشید

به وجودش چه برکتی بخشید

 

نظری کن به این دلم آقا

رفع کن درد و مشکلم آقا

همه ی عشق و حاصلم آقا

عشقِ تو مایه ی گِلَم آقا

 

منِ ناقابل و عطای حسین

نفسم مانده در هوای حسین

 

تو که از سفره ی کَرَم هستی

پسرِ شاهِ محترم هستی

صاحبِ بیرق و علم هستی

نفس و آهِ مادرم هستی

 

بِبَرم کربلا و دیگر هیچ...

من و یک رَبَّنا و دیگر هیچ...

 

شبِ جمعه کنارِ گودال و...

یادِ آن جسم های پامال و...

خیمه ی سوخته ، وَ جنجال و...

مادرت هم که رفت از حال و...

 

باز هم شعرتان چه مضطر شد

شبِ میلاد ، گونه ام تَر شد

 

اصلا انگار گریه داری تو

مثلِ یک پلکِ بی قراری تو

جشن و میلاد هم نداری تو

روضه و اشک و گریه زاری... ، تو...

 

شبِ میلادِ تو صفا کردیم

باز هم گریه بر شما کردیم

 

پوریا باقری

 

********************

 

اشعار ولادت انوار کربلا – حسن لطفی

 

ببینید گیسوی پُر تابِ ما را

ببینید جوش می ناب ما را

ببینید ماه جهانتاب ما را

ببینید لبخند ارباب ما را

 

ندارد ظهورش در عالم نظیری

امیری حسینُ و نعم الامیری

 

جنون چاک کرده گریبانِ ما را

قیامت ندیده است طوفان ما را

چه می‌خواهد از جان ما ، جان ما را

ببینید این عید قربان ما را

 

سر آورده ام تا سرم را بگیری

امیری حسینُ و نعم الامیری

 

پُرم کرده‌ای با سبوی دو چشمم

که شش‌گوشه شد آرزوی دو چشمم

به سوی شما میرود سوی دو چشمم

تو و جانِ من ای به روی دو چشمم

 

کنارت ندارم بجز سر به زیری

امیری حسینُ و نعم الامیری

**

 

حضرت عباس علیه السلام

 

خدا با تو وا کرده درهای خود را

به گِردت دوانده قمرهای خود را

علی دیده جمع پسرهای خود را

خدا رو نموده هنرهای خود را

 

چه نور عظیمی چه شاه و وزیری

امیری حسینُ و نعم الامیری

 

زمانی که میدان نفس گیر می‌شد

زمانی که لشگر سرازیر می‌شد

زمانی که دشمن کمی شیر می‌شد

فقط ضربه‌های تو تکثیر می‌شد

 

تو سلطان میدان درآن زَمهریری

امیری حسینُ و نعم الامیری

 

به میدان رسیدی و عالم به پا شد

که با تو خدایِ مجسم به پا شد

به پیش تو محشر دمادم به پا شد

که با ذوالفقارت جهنم به پا شد

 

تو مانند مولایی و در غدیری

امیری حسینُ و نعم الامیری

 

اگر بار دیگر قدم را بکوبی

بهم دستگاه ستم را بکوبی

سر کافران کاخ غم را بکوبی

اگر زینبیه عَلَم را بکوبی

 

الا نور عینی و بدرالمُنیری

امیری حسینُ و نعم الامیری

**

 

امام سجاد علیه السلام

 

خدا آرزویِ علی را بر آورد

حسن بوسه زد از لبت شِکَّر آورد

حسین امشب از خنده‌ات  پَر در آورد

علی را برای علی‌اکبر آورد

 

تو حُسنِ قدیمی و خیر کثیری

امیری حسین و نعم الامیری

 

اگر ما به یادت اگر یادِ مایی

تو آرامش حیدرآباد مایی

تو و شهربانو تو سجاد مایی

تو همشهریِ ما تو دامادِ مایی

 

تو ایرانی و قبله‌ی این مسیری

امیری حسینُ و نعم الامیری

 

کشیدم برای تو کرببلایی

شبیه نجف صحنِ ایوان طلایی

ضریحِ بلندی و دارالشفایی

رواقی و طاقی و جمع گدایی

 

کشیدم خودم را فقیر فقیری

امیری حسین و نعم الامیری

 

اگر عمه‌ات تکیه گاهت نمی‌شد

اگر بینِ آتش پناهت نمی‌شد

اگر مانع خون نگاهت نمی‌شد

اگر مرحم آه آهت نمی‌شد

 

تو جان داده بودی زمانِ اسیری

امیری حسین و نعم الامیری

 

حسن لطفی

 

********************

 

اشعار ولادت حضرت سید الشهدا(ع) – محمد حسین رحیمیان

 

شوری میان این دل دیوانه پا گرفت

بیچاره ای به لطف تو نان و نوا گرفت

 

من عاقبت بخیر شدم ، عاقبت بخیر

در گاهواره بودم و چشمت مرا گرفت

 

شکر خدا بزرگ شدم زیر پرچمت

هر آن چه خواست مادر من از خدا گرفت

 

هر کس شنید نام مرا بی اراده گفت

او در کنار منبر روضه بها گرفت

 

آقا کمک ! دوباره دل بی قرار من

حرف تو شد بهانه کرببلا گرفت

 

یا ایهاالعزیز بهم ریخت نوکرت

آقا بده بدات حرم جان مادرت

 

شکر خدا که دار و ندارم فقط تویی

لیلا و دلربا و نگارم فقط تویی

 

تنها دلم خوش است که هستم غلام تو

کی گفته بی کسم کس و کارم فقط تویی

 

من با کمک ز نام تو آرام می شوم

ممنونم از خدا که قرارم فقط تویی

 

یا منتهی الرجا ، و یا دافع البلا

مهتاب روشن شب تارم فقط تویی

 

خلوت شده است دور من از دست روزگار

آقا چه قدر خوب کنارم فقط تویی

 

این اوج عزت است که دیوانه توام

یک عمر می شود که در خانه تو ام

 

هر کس که خورد نان تو را رو به راه شد

عشقت دلیل توبه اهل گناه شد

 

از معجزات خانه ات این است نوکری

دیروز نوکر تو و امروز شاه شد

 

یک شب رسول ترک خودش را به تو سپرد

شد عاقبت بخیر و سگ خیمه گاه شد

 

دیدم به چشم خود که بزرگ محل ما

کوچکترین غلام غلام سیاه شد

 

قبله نما همیشه به دنبال نام توست

هر جا که ذکر خیر تو شد قبله گاه شد

 

بی معرفت منم که تو را خوانده ام مسیح

آقا مرا ببخش ، ببخش اشتباه شد

 

کوری چشم آل امیه تو محشری

الحق که ماه فاطمه ،  فرزند حیدری

 

محمد حسین رحیمیان

 

********************

 

اشعار ولادت حضرت سید الشهدا(ع) – محمد حسین رحیمیان

 

ذکر خیر تو شد و فطرست اینجا آمد

نوکری گفت حسین ، حال دلم جا آمد

باز هم بوی خوش تربت اعلی آمد

رفت در دست تو این دست که بالا آمد

 

باز در حق گرفتار محبت کردی

آمدم نه تو مرا سوی خودت آوردی

 

با وفا ، مثل تو دور و بر من نیست کسی

بین مردم به خدا یاور من نیست کسی

غیر تو دلخوشی محشر من نیست کسی

غیر تو سایه ی بالا سر من نیست کسی

 

بسته ام گوشه ی از دامن لطف تو دخیل

فطرسم ، آمده ام تا بشوم جبرائیل

 

تا ابد دور سرت ارض و سما می گردد

هر کجا حرف تو شد کرببلا می گردد

به خدا بیمه ی از هر چه بلا می گردد

آه ، با یاد شما ذکر خدا می گردد

 

از جهنم بدن سینه زنت ایمن شد

رند آنست که در روضه ی تو مومن شد

 

به سر زلف تو خوب است گرفتار شدن

با تو دارند همه میل بدهکار شدن

من کجا و هوس نوکر دربار شدن

عشق یعنی سگ آقای وفادار شدن

 

من همانم که مرید قمر علقمه ام

"از همه دست کشیدم که تو باشی همه ام "

 

آن جماعت که درِ خانه ی تو پیر شدند

همه آن ها که به لطف تو نمک گیر شدند

مردمانی که سر سفره ی تو سیر شدند

همگی لایق خوشبختی تقدیر شدند

 

عاقبت با تو فقط ختم به خیر است آقا

سند مستندم راهب دیر است آقا

 

ای همه شورم و آرام و قرارم آقا

احتیاجی به کسی جز تو ندارم آقا

بی تو گمراه شوم ، باش کنارم آقا

محرم راز منی، با تو ندارم آقا

 

نشده ثانیه ای نیزه ، ز یادم ببری

از برادر به من ارباب تو نزدیک تری

 

انا سائل انا مدیون و غلام بن غلام

سال ها در همه جا از تو فقط بردم نام

ای درون مایه ی ضرب المثل سنگ تمام

وقت مردن تو بیا تا که نمیرم ناکام

 

خانه ی قبر مرا با نظری روشن کن

رحم بر بی کسی ام موقع جان کندن کن

 

من پریشان تو ای پادشه عطشانم

تا دم مرگ عزادار غمت می مانم

عاقبت غصه ی جانسوز تو گیرد جانم

وقت شادی و عزا روضه ی تو می خوانم

 

بی کس و یار ترین شاه اباعبدالله

بوریا شد کفنت ، آه ، اباعبدالله

 

محمد حسین رحیمیان

 

********************

 

اشعار ولادت حضرت سید الشهدا(ع) – محمد حسین رحیمیان

 

عشقی است در میان دل ما که کیمیاست

این عشق این جنون همه ی آبروی ماست

 

روزی ماست نوکری خوب خانه ای

آقای ما کریم و جوانمرد و باوفاست

 

ما در بهشت هم همه دنبال هیئتیم

جنت بدون روضه ی ارباب بی صفاست

 

سر می دهیم و منت مردم نمی کشیم

هستیم سائلان حسین تا خدا خداست

 

شکر خدا حسین شده زندگی ما

شکر خدا که در دل ما عشق کربلاست

 

جای گلایه نیست که تکفیر می شویم

«داریم با حسین حسین پیر می شویم »

 

من رعیت و غلام تو سلطان کربلا

من مور ناتوان تو سلیمان کربلا

 

دستی که بین عرش نوشته تو را امیر

من را نوشته است پریشان کربلا

 

دست مرا رها نکن و بی کسم نکن

دریاب حال زار مرا جان کربلا

 

موی مرا سفید نموده است حسرت ِ

پابوسی تو نیمه شعبان کربلا

 

دارد میان قلب خدا جای دیگری

هر کس که گشته است مسلمان کربلا

 

شکر خدا که مثل بزرگان و عرشیان

 هر ماه من شده است محرم حسین جان

 

وصفت به ذهن کوچک من جا نمی شود

جز تو کسی برای من آقا نمی شود

 

هر کس بهشت ، بی تو بخواهد جهنمی است

اصلا بهشت بی تو که معنا نمی شود

 

من می خورم قسم که کسی عاشقت حسین

مثل رباب و زینب و سقا نمی شود

 

آن قدر این دلم به تو وابسته هست که

امروز من بدون تو فردا نمی شود

 

کاری به خوب یا بدی من نداشتی

آقا کریم تر ز تو پیدا نمی شود

 

آقا به آبروی علی اصغرت قسم

من را ببخش نوکر خوبی نبوده ام

 

داده همیشه لطف تو من را خجالتی

آقای کربلا چه قدر با محبتی

 

ماندم چرا نگاه تو افتاد سوی من ؟!

من هیچ هیچ هیچم و تو بی نهایتی

 

ایل و تبار تو همه  آقا و پادشاه

ایل  و تبار من همه  مجنون و هیئتی

 

شکر خدا برای گدایی خانه ات

داریم با تمام رفیقان رقابتی

 

ما را همه به نام شریفت شناختند

داده خدا به ما چه بهایی چه قیمتی

 

ما اوج عشق را درِ این خانه یافتیم

در هیئت حسین خدا را شناختیم

 

دنیای بی تو پر ز غم و رنج آور است

دنیای با تو مثل بهشت است محشر است

 

رحمت به آن که داد همین نکته یاد ما

هر کس نشد گدای تو از سگ نجس تر است

 

ما از همه لذایذ دنیا گذشته ایم

گریه به زیر پرچم تو چیز دیگر است

 

گویند نوکران و کنیزان خانه ات

عرض ادب برای تو با اشک بهتر است

 

یک روز می رسد که به لطف دعای تو

بانی مرگ ما تن پر زخم و بی سر است

 

هر شب برای حنجر تو زار می زنم

یاد بریدن سر تو زار می زنم

 

محمد حسین رحیمیان

 

********************

 

اشعار ولادت حضرت سید الشهدا(ع) – مسعود اصلانی

 

دلی به سینه طپید و دوباره شیدا شد

به عشق عشق گره های کورمان وا شد

دوباره چشم پر از شور و شوق دریا شد

ببین دوباره زمین سفره دار بالا شد

 

حضور کیست که میخانه ها زیاد شدند

حسین آمد و دیوانه ها زیاد شدند

 

به شوق آمدنی چشم آسمان تر شد

وخودبه خود به هوایش دلم کبوتر شد

همینکه کشتی اربابمان شناور شد

وزید بوی خداو جهان معطر شد

 

همینکه فجر درآغوش هل اتی خندید

به شوق خنده ی او کل ماسوا خندید

 

گرفته مرتبه فطرس به احترام حسین

بلندمرتبه شد هرکه شد غلام حسین

خدا علیک رسانده است درسلام حسین

به کام ماست بهشتی که شد به نام حسین

 

به ذره گر نظری طفل بو تراب کند

به آسمان رودو کار آفتاب کند

 

بهار با نفسش رخت سبز میپوشد

برای بوسه به پایش فرشته میکوشد

پیمبراز لب او شهد وحی مینوشد

چرا که چشمه ی توحید محض میجوشد

 

رسول در بغلش جان هل اتی را دید

حسین آمد و تندیسی از خدا را دید

 

دوباره دست زمین را به آسمان دادند

دوباره برسر هر مأذنه اذان دادند

همینکه کرب و بلارا نشانمان دادند

به خاک مرده به لطف حسین جان دادند

 

به لطف خون خدا زندگی بهاری شد

میان هررگ خلقت حسین جاری شد

 

مسیرخانه ی او میشود مسیرنجات

چه عاجزند به توصیف رتبه اش کلمات

زلطف چشم حسین است چشمه های حیات

هنوز تشنه ی لبهای اوست آب فرات

 

به خاک زد قدم ازاو زمین مقام گرفت

و از خدای خودش اختیار تام گرفت

 

زمین به خاک قدمهای او تبسم کرد

همینکه مرتبه اش دید دست و پا گم کرد

بهشت خلق شد آن لحظه که تبسم کرد

ودر نگاش خداراعلی تجسم کرد

 

به لطف عشق دلم میهمان بالاشد

حسین آمدو نعم الامیر دنیا شد

 

مسعود اصلانی

برگرفته از کانال بی پلاک

 

********************

 

اشعار ولادت حضرت سید الشهدا(ع) – محمد حسن بیات لو

 

بی دلم بی بهانه می‌خوانم

غزلی  عامیانه  می‌خوانم

 

آن قدر از خودم رها شده‌ام

از خودم یک ترانه می‌خوانم

 

شبِ شعری چنین ندیده کسی

تا سحر عاشقانه می‌خوانم

 

ماهیِ حوض خانه‌ات هستم

پایِ تو بی کرانه می‌خوانم

 

نَفَسم در هوایِ تو جاریست

جانِ تو هر کجا نمی‌خوانم

 

خواندنم  پایِ  تو  فقط  زیباست

خواندنم با تو خط به خط زیباست

 

با دَمِ تو کسی که دَمپَر شد

با  دَمِ  تو  مسیح  پَرور شد

 

کوچه پس کوچه‌ی بهشتِ خدا

با گُلِ خنده‌ات معطر شد

 

فطرس از برکتِ قدومت بود

صاحبِ بال و پَر نَه شهپر شد

 

از همان ابتدایِ آمدنت 

کشتی عشق تو شناور شد

 

شدی از هر نظر رسولِ خدا

شیره‌ی جانت از پیمبر شد

 

معنیِ فجر و اِنَمّا هستی

خامسِ آل مصطفی هستی

 

ای  قبولیِ  طاعتِ  همگان

مُهر پیوسته -لطف بی پایان

 

رحمت واسعه ؛ فضیلت جود

ای سراج المنیر ؛ کهف امان

 

آیه‌ی عصمت و صحیفه‌ی نور

ای جهاد و عقیده و ایمان

 

آمدی و زمین شد آرزویِ

آسمان ؛ روزِ سوم شعبان

 

می‌نویسم "حسین" آقا جان

می‌نشیند کنارِ نامت "جان"

 

 به‌ اَبی  انت  سیدالشهدا

روزی‌ام کن دوباره کرببلا

 

محمد حسن بیات لو

اشعار ولادت حضرت سیدالشهدا(ع)

اشعار ولادت حضرت سیدالشهدا(ع) – محمد جواد شیرازی

 

حال ما را گاه گاهی باده می ریزد به هم

گاه گاهی تربت سجاده می ریزد به هم

 

هر کجایی می رسم می گویم از آقایی اش

عالمی را عبد نوکر زاده می ریزد به هم

 

در گذرگاهش کمی پیراهنش خاکی شده

عابران را عطر سیب جاده می ریزد به هم

 

گاه از بس که سرم را سوی پایش می کشم

حلقه های دور این قلاده می ریزد به هم

 

در رحِم از بس انا العطشان انا المظلوم گفت

مادرش را روضه های ساده می ریزد به هم

 

از غم زهرا دل احمد، دل حیدر گرفت

از غمش هر عاشق دل داده می ریزد به هم

 

نیمه شعبان... کربلا... من را نینداز از قلم

مجلسی را از قلم افتاده می ریزد به هم

 

راهی ام کن از نجف با عطر سیب کربلا

سوی وادی جنون، صحن غریب کربلا

  

پشت درب خانه ات سر می زنم تا وقت هست

سر به میخانه مکرر می زنم تا وقت هست

 

با پر و بال شکسته روی خاک افتاده ام

دور این گهواره پر پر می زنم تا وقت هست

 

من حسینی هستم و بر سینه ام در هر کجا

مهر و سنگ عشق دلبر می زنم تا وقت هست

 

نان نمی خواهم خودت از پشت در بیرون بیا

بی حیایم پشت هم در می زنم تا وقت هست

 

این بزرگی های تو من را موحد کرده است

حرف از "اللهُ اکبر" می زنم تا وقت هست

 

تا سحر بر عاشقانت جام کوثر می دهند

پس شراب از جام کوثر می زنم تا وقت هست

 

تا که بر حال من هجران زده رحمی کنی

به جنون خود را من آخر می زنم تا وقت هست

 

روسیاهم، پستم و بی ارزشم ای پادشاه

می نشینم پشت این خانه به امید نگاه

 

محمد جواد شیرازی

 

******************

 

اشعار ولادت حضرت سیدالشهدا(ع) – محمد حسین رحیمیان

 

بوی تو آمد توانم داده اند

مرده ای بودم که جانم داده اند

 

سر به قربان همان ها که مرا

هدیه بر این خاندانم داده اند

 

روز میلادم برای نوکری

بر حسین مهربانم داده اند

 

قول دادم روز و شب گویم حسین

روز اول که زبانم داده اند

 

فطرس و حر و رسول ترک ها

شیوه توبه نشانم داده اند

 

بهترین راه سلوکم با حسین

پاک گشتم تا که گفتم یا حسین

 

می رسد نان و نوایم از حسین

این همه آوازه هایم از حسین

 

هر سحر دست دعای مادرم

خیر می خواهد برایم از حسین

 

بندگی با من، دعا با حضرتش

التماس از من، عطایم از حسین

 

آن قدر در می زنم این خانه را

تا بگیرم کربلایم از حسین

 

ای خدا جان ابوفاضل نکن

تا خود محشر جدایم از حسین

 

نام او آمد عوض شد حال من

گریه ها و خنده هایم از حسین

 

هر چه از او می رسد بر ما نکوست

عشق یعنی هر چه خاطر خواه اوست

 

هر که نامش عبد این دربار نیست

تا ابد با او زمانه یار نیست

 

برده دل از آدم و جن و ملک

روی دستش تا ابد دلدار نیست

 

هر که در عالم حسینی می شود

بی کس و تنها و بی غمخوار نیست

 

ما فقط از او تقاضا می کنیم

با کس دیگر که ما را کار نیست

 

بر می آید از محبش معجزه

هیچ کاری با حسین دشوار نیست

 

او شده شمع و جهان پروانه اش

کافران و مومنان دیوانه اش

 

هر که شد خانه خرابش بیشتر

شد دعای مستجابش بیشتر

 

هر که زیر پرچم آقا نرفت

روز محشر اضطرابش بیشتر

 

هر کسی شد ثروتش خرج حسین

رزق بی حد و حسابش بیشتر

 

هر که می گوید الهی بالحسین

می دهد زهرا جوابش بیشتر

 

عالِمی می گفت گریه بر حسین

از نماز شب ثوابش بیشتر

 

اولیاء الله گریان حسین

سائل لطف فراوان حسین

 

ای که در تاریخ همتای تو نیست

نیست دل آن دل که شیدای تو نیست

 

تا ابد روشن چراغ روضه ات

در جهان مانند غم های تو نیست

 

گریه بر تو عادت پیغمبران

چشم هر بنده، که دریای تو نیست

 

آه آه ای زینت دوش نبی

خار و خاشاک زمین جای تو نیست

 

وای از آن دم، که زینب ناله زد:

جای سالم بین اعضای تو نیست

 

بگذریم از آن چه آمد بر سرت

ناگهان در پیش چشم مادرت ...

 

محمد حسین رحیمیان

 

******************

 

اشعار ولادت حضرت سیدالشهدا(ع) – قاسم نعمتی

 

مستی از جام تو سرمنزل هوشیاری ماست

بیدل از عشق شدن شیوة دلداری ماست

 

مبتلای تبِ عشقیم و تجلی داریم

دردبیچارة این لذت بیماری ماست

 

بیدلی اول راه است خدارا عشق است

دل ز ما دلبری از یار ز همکاری ماست

 

هو کشان قد علم اندر صفِ رندان کردیم

چوبة دار فقط مسند سرداریِ ماست

 

هرکجا جلوة یاراست همانجا عرش است

نمک خانه اش اسباب گرفتاری ماست

 

دل ما میکده و صاحبِ میخانه حسین

می حسین باده حسین ساغر و پیمانه حسین

 

هنرِ عشق به تصویر کشیده آهی

دلِ مارا به حریم تو نموده راهی

 

نوکر خانة تو عارفِ بالله شود

علی اکبربشود «جُونِ» سیاهی گاهی

 

نوکرت پیر که شد دلبری اش بیشتراست

ماجرایی شده این قصة خاطرخواهی

 

زلف ِ خود پهن نمودی و شکارم کردی

به هدایت برسد صید تو از گمراهی

 

خاطرم نیست چه شد دل به تو دادم آقا

بی سر و پا چو منی در ره تو شد راهی

 

درد و دل کردنِ با تو چقَدَر می چسبد

چون کریمی و زاحوال گدا آگاهی

 

خون من نذر نگاهت لک لبیک حسین

شاهِ عاشق کُشی و حضرت ثارالهی

 

چه کسی فکر غلام است به غیر از ارباب

پسرِ فاطمه این سائل خود را دریاب

 

اثر بارش باران به چمن می ماند

عشق بازی که سر افتاد ،سخن می ماند

 

از گل تربت تو بوی حرم می آید

عطر سجاده سحرگاه به تن می ماند

 

خواب دیدم سحری پای ضریحت هستم

چه کنم حسرت آن بر دل من می ماند

 

چه جوان ها که به پای غم تو پیر شدند

بشود دوستی آن دم که کهن می ماند

 

با گنهکاری من دیدن تو ممکن نیست

  بر ترانی دلم پاسخ لن می ماند

 

بوی سیب از همه ی کرببلا می آید

اشک مادر اثرش روی بدن می ماند

 

هر چه مردست اگر پای تو بی سر بشود

پرچم عشق تو بر شانه ی زن می ماند

 

صد هزاران چو اویس ،خاک ره زینب نیست

عاشق از یار جدا شهر قرن می ماند؟؟

 

  گر بنا شد که وصیت بنمایند عشاق

  چه بدن هاست که بی غسل وکفن می ماند(مدافعان حرم)

 

قاسم نعمتی

اشعار عید سعید مبعث

اشعار عید سعید مبعث - رضا رسول زاده

 

دل گرفتار

 

نور تو گر نبود مسلمان نمی شدم

بر سفره ی کریم تو مهمان نمی شدم

 

لطف محمدی تو بر من مقام داد

ورنه ز نسل حضرت سلمان نمی شدم

 

اصلا اگر دعای تو پشت سرم نبود

بر خانواده ی تو ثناخوان نمی شدم

 

من از عنایت تو که بهره نداشتم

گر دوستدار عترت و قرآن نمی شدم

 

حرف از خدا زدی تو ، ولی گر علی نبود

هرگز مطیع و گوش به فرمان نمی شدم

 

قم یا رسول صوت جلی را شروع کن

قرآن بخوان و مدح علی را شروع کن

 

قرآن بخوان که بی خبران را خبر کنی

بر قلب سنگ ، با سخن خود اثر کنی

 

قرآن بخوان ، زجهل ، خلایق رها شوند

روشن فضای ظلمت محض بشر کنی

 

قرآن بخوان و در دل مردم نمک بریز

تا اینکه دوستان خدا بیشتر کنی

 

قرآن بخوان بشارت و انذار کن رسول

قرآن بخوان که شام جوانان سحر کنی

 

قرآن بخوان ، به جلوه ی تو سجده می کنند

سنگ و گیاه ، چونکه ز هر جا گذر کنی

 

عرش است محو خواندن آیات تو رسول

ای عقل کل ، عقول همه مات تو رسول

 

دارایی ام تمام برایت نوشته شد

جان من از ازل به فدایت نوشته شد

 

دل آفریده شد که گرفتارتان شود

این دل اسیر آل عبایت نوشته شد

 

"غیر از علی به قلب تو کس نیست و" همین...

...بر جای جای غار حرایت نوشته شد

 

باران نور آیه سر مردمان چکید

تا جبرئیل و وحی به پایت نوشته شد

 

این آیه ها نبود که گمراه می شدیم

تو آمدی کتاب هدایت نوشته شد

 

امشب سر تو تاج نبوت گذاشتند

در زیر پات کرسی عزت گذاشتند

 

از این به بعد یاور تو مرتضی علیست

تنها امیر لشکر تو مرتضی علیست

 

بین عشیره دست به دوش علی گذار

برگو فقط برادر تو مرتضی علیست

 

پروردگار عزوجل امر کرده است

همسر برای دختر تو مرتضی علیست

 

او بی تو ، تو بدون علی ، نه نمی شود

روح میان پیکر تو مرتضی علیست

 

در هر کجای عرش خدا دیدی ای رسول 

هر جا روی برابر تو مرتضی علیست

 

اول نماز خوانده به پشت سرت علیست

وحی خدا علیست ، پیام آورت علیست

 

رضا رسول زاده

 

*********************

 

اشعار عید سعید مبعث - محمد فردوسی

 

توفیق نصیبم شده از یار بخوانم

مدّاحی دلدار کنم از دل و جانم

 

خواهم ز خدا ای هدف خلقت هستی

تا روز جزا زیر لوای تو بمانم

 

المنةُ لله که من وقف تو هستم

یعنی که گدای تواَم و شاه جهانم!

 

وقتی که زبان مدح و ثنای تو بگوید

شهد عسلت می چکد از هر دو لبانم

 

جام دلم از عشق تو گردیده لبالب

این حالت روحانی من گشته نشانم

 

جز مِهر تو را در دل خود راه ندادم

 مِهر تو شود روز جزا خطّ امانم

 

سرشار شدم از کرَم واسعه ی تو

از فیض تو نشأت ببَرد طرز بیانم

 

بر طینت من مُهر غلامی تو پیداست

تزریق شده مِهر تو در روح و روانم

 

سوگند به زهرا که تویی دار و ندارم

گر،اَمر کنی در قدمت جان بسپارم

 

 

جبریل فرود آمده از سوی خدایت

حکمی ز خدای احد آورده برایت

 

آورده برای تو که سلطان جهانی

تاجی که مزیّن شده با نور ولایت

 

«اقرأ» به تو تلقین بکند یار قدیمی

آوای علی می رسد از غار حرایت

 

 فرمود بخوان نام خداوند جلی را

آن کَس که به هر لحظه کند از تو حمایت

 

شد واسطه ی فیض خدا حضرت حیدر

یعنی که به دست علی است امر هدایت

 

تو با علی هستی و علی با تو دمادم

هر جا که تو رفتی،شده او پای به پایت

 

تو منبع نوری و علی لمعه ی نورت

یعنی که تویی کعبه و او قبله نمایت

 

آویخته بر گردن من رشته ی لطفت

مملو ز کرامات تواَم،زیر لوایت

 

من جز تو و حیدر به خدا یار ندارم

جز لطف شما هیچ مددکار ندارم

 

ای دوستی ات تاج سر عالم و آدم

المنةُ لله که تویی سید خاتم

 

با خُلق عظیمت همه را شیفته کردی

اسلام ز اخلاق تو شد قبله ی عالم

 

مشی تو به اسلام علی عادتمان داد

این است صراطی که به قرآن شده اقوَم

 

تاریخ علی دوستی از ناحیه ی توست

تویم ولایت به تو دادند مُسلّم

 

واقف به تولای علی چون تو کسی نیست

ای یار قدیمی علی،قائد اعظم

 

با دست که شد تاج رسالت بر سر تو؟

این دست خدا بود که گشتی تو معمّم!

 

معراج،خدا از چه کسی با تو سخن گفت؟

با صوتِ که اسرار خدا بود مفهّم؟

 

هنگام خداحافظیِ آخر معراج

آیا تو نگفتی به خدا یا علی آن دم؟

 

بالله که این حمد خداوند ودود است

حیدر به خداوند قسَم،اصل وجود است

 

 قلبم شده امشب حرم حیدر کرّار

جانم به فدای قدم حیدر کرّار

 

بر طالع من شیعه ی حیدر بنوشتند

نقش است به قلبم عَلَم حیدر کرّار

 

زنگار،زدوده ز دلم نور ولایت

گردیده دلم جام جم حیدر کرّار

 

اُفتد به تن دشمن تو لرزه ی سنگین

وقتی شنوَد ذکر و دم حیدر کرّار

 

در معرکه بر روی زمین ریخته سرها

با چرخش تیغ دو دم حیدر کرّار

 

روئیده به جان و دل من گلشن مِهرت

از بارش ابر کرَم حیدر کرّار

 

با نیمه نگاه تو شدم یار ولایت

صد شکر شدم از خدَم حیدر کرّار

 

از روز ازل تا به ابد دل به تو بستم

از پیر غلامان شما بوده و هستم

 

محمد فردوسی

اشعار عید سعید مبعث حضرت رسول(ص)


اشعار عید سعید مبعث حضرت رسول(ص) - رحمان نوازنی
 
می رسید از قله های کوه نور
از بلندای تشرف در حضور
 
فرش استقبال راهش می شدند
هر چه جن و هر چه انس و هر چه حور
 
کوه ها هم در تشهد آمدند
از تجلایی که شد در کوه نور
 
او چراغ شرع را آورده بود
بر سر این جاده های سوت و کور
 
تزکیه میداد روح خاک را
چشمه چشمه با سخن های طهور
 
مثل دریا رودها را جمع کرد
رودهایی از قبایل های دور
 
وحی می آرود تا آنجا که عقل
در خودش میکرد احساس شعور
 
شرح صدرش را کسی تخمین نزد
تا بفهمد کیست این سنگ صبور
 
و کتابی بود با خط خدا
تا بشر خود را کند با آن مرور
 
ای کتاب قل هو الله احد
لم یلد یولد و لم کفوا احد
 
تا شعاع مهرت عالمتاب شد
مهربانی از خجالت آب شد
 
این زمین دیگر کویر تشنه نیست
زنده شد ، آباد شد ، شاداب شد
 
فارغ از نسل و نژاد و رنگ و بو
هر غلامی با تو بود ارباب شد
 
تو همانی که بلال مسجدت
گل عرق هایش گلاب ناب شد
 
هر که با تو با علی راضی نشد
وصل بر دریا نشد مرداب شد
 
از زلال چشمه های وحی تو
تشنه ای همچون علی سیراب شد
 
این علی که مست پیغمبر شده
با دعای مصطفی حیدر شده
 
بعد از این افسار دنیا دست تو
ضرب و جمع و کسر و منها دست تو
 
بعد از این دین های دنیا باطل است
 دین آدم تا به خاتم دست تو
 
هل اتی که شرح زهرا و علیست
گشته نازل منتها با دست تو
 
سیزده ماهند در منظومه ات
گردش این سیزده تا دست تو
 
فوق ایدیهم تویی یا مصطفی
هیچ دستی نیست بالا دست تو
 
رحمه للعالمین تنها تویی
پس حساب روز فردا دست تو
 
پرچم حمد خدا دست علیست
اختیار پرچم اما دست تو
 
هر چه ما داریم دست فاطمه است
چونکه باشد دست زهرا دست تو
 
تو خودت گفتی حسینت از من است
پس حسین و کربلا ها دست تو
 
چلوه کردی در علی اکبر ولی
جلوه های این تماشا دست تو
 
دست تو دست خداوند است و بس
سهم ما یکبار لبخند است و بس
 
از حرا می آیی و جان می بری
روی دوشت بار قرآن می بری
 
سفره می اندازی و در خانه ات
مثل ابراهیم مهمان می بری
 
گاه موسی میشوی و با خودت
آیه های آل عمران می بری
 
گاه کشتی می شوی و نوح را
از دل امواج طوفان می بری
 
گاه از شوق علی می باری و
شوق خود را زیر باران می بری
 
نیمه شب ها روی دوش مرتضی
نان و خرمای یتیمان می بری
 
گاه در سلمان تنزل می کنی
عشق حیدر را به ایران می بری
 
گاه یاد بضعه ات می افتی و
زیر لب نام خراسان می بری
 
می رسد روزی که خود می آیی و
یوسف ما را به کنعان می بری
 
ای سحر خیز مدینه العجل
ای شفای زخم سینه العجل
 
ای سرای چشمهایت با صفا
امتداد چشم هایت تا خدا
 
غار تاریک مرا روشن کنید
مرده ام در بین این ظلمت سرا
 
لیله المحیای شب های حسین
ای رسول گریه های کربلا
 
کاروان سمت محرم میرود
کاش من هم جا نمانم از شما
 
از همان سر نیزه ای که می چکید
خون تازه روی خاک کوچه ها
 
سنگ ها آمد...سری افتاد وای
خواهری میگشت زیر دست و پا
 
یک گلی گم کرده بود ای وای من
عمه شد آنجا کبود ای وای من
 
رحمان نوازنی
 
********************
 
اشعار عید سعید مبعث حضرت رسول(ص) - علی اکبر لطیفیان
 
طي ميكنيم سمت ملاقات جاده را
شايد كسي سوار كند اين پياده را
 
وقتش رسيده است كه با گريه ريختن
جبران كنيد توبه ي از دست داده را
 
تكريم ديگري است همين امتناع ها
پس شكر ميكنيم عطاي نداده را
 
ما در ركوع نافله با آبروتريم
اصلاً نخواستيم تن ايستاده را
 
خُدّام آستانْ هميشه جلوترند
يا رب نگير خدمت اين خانواده را
 
مكه شرافتش به حضور محمد است
پس قصد ميكنيم فقط مكه زاده را
 
گر بي علي بناست كه اين راه طي شود
مگذار پس مقابل ما راه جاده را
 
ما درب خانه اي به جز اين در نميرويم
ما بي علي كنار پيمبر نميرويم
 
خوان كريم خالي و بي نان نميشود
فقر گدا حريف كريمان نميشود
 
گويي نمي برد ز عنايت سعادتي
آنكه اسير زلف پريشان نميشود
 
اين چه حكايتي است كه اصلاً براي ما
مبعث بدون شاه خراسان نميشود
 
از بركت دعاي رسول است هيچ جا
در دوستي فاطمه ايران نميشود
 
يكبار يا نبي و دگر بار يا علي
يا مصطفي بدون علي جان نميشود
 
چون شرح زندگاني مولاست خواندنيست
ورنه كسي كه پيرو قرآن نميشود
 
جبريل علي ، وحي علي و زبان عليست
قرآن بخوان رسول،كه قرآن همان عليست
 
مبهوت مانده است تماشاي خويش را
روح بلند و جلوه ي والاي خويش را
 
سوگند ميخوريم همه تَرك ميكنيم
بردارد از بهشت اگر پاي خويش را
 
اصلاً همان زمان چهل سال پيش هم
اثبات كرده بود بلنداي خويش را
 
آنكس امام ماست كه در ليلة المبيت
وقتي كه رفت داد به او جاي خويش را
 
او ماندني نبود اگر پُر نكرده بود
با مرتضي و فاطمه دنياي خويش را
 
از ديدن تجلي خود دست ميكشيد
ميديد تا تجلي زهراي خويش را
 
يا فاطمه وَ يا كه علي جلوه ميكند
وقتي نشان دهد قد و بالاي خويش را
 
نور است و در تن سه نفر جلوه كرده است
اين نور قبل خلق بشر جلوه كرده است
 
اي خاك پاي توست تمام وجودها
هفت آسمان و خلقت گنبد كبودها
 
اي كيسه ي هميشه كرامت ميان شهر
آقاي مهرباني و آقاي جودها
 
آري نماز بي تو به قرآن قبول نيست
اي اولين سلام همه در قعودها
 
جبريل ما چگونه تو را پا به پا شود
درماندگي كجا و مسير صعودها
 
قربان چشم هاي تو دار و ندارها
قربان خاك پاي تو بود و نبودها
 
شكرخدا قبيله ي توكامل است و بس
كوري چشم عايشه ها،اين حسود ها
 
ما باتوأيم و با همه ي خانواده ات
عالم فداي زندگي صاف و ساده ات
 
از ما مگير تاب و تب شور و شين را
حُبِ علي همان شرف نشأتين را
 
از ما مگير شوق سفرهاي تا نجف
مكه ،مدينه ،سامره و كاظمين را
 
با حب خانواده ي تو سالهاي سال
بخشيده اند آبروي عالمين را
 
ما نذر كرده ايم كه بيرون بياوريم
از زير دِين،اين جگر زير دين را
 
ما قصد كرده ايم به ياري فاطمه
نائل شويم كرب و بلاي حسين را
 
بوسه مزن كنار تمناي دخترت
زير گلوي كوچك اين نور عين را
 
واي از دمي كه زينب كبري رسيده بود
وقتي رسيده بود كه حنجر بريده بود
 
علي اكبر لطيفيان
برگرفته از وبلاگ من غلام قمرم
 
*********************
 
اشعار عید سعید مبعث حضرت رسول(ص) - مسعود اصلانی
 
ببین که قلب زمین شور دیگری دارد
و در نگاه خودش نور باوری دارد
 
همین که غار حرا مست لفظ أقرأ شد
ز اعتبار نبی فکر دلبری دارد
 
ز های و هوی ملک گوش آسمان پر شد
و کنج سینه ی خود نور سروری دارد
 
تمام غار حرا مثل عرش اعلاء شد
دل رمیده ی او حال بهتری دارد
 
صدای حضرت جبریل میرسد بر گوش
هبوط کرده و حکم پیمبری دارد
 
به تو سلامِ خداوند یا رسول الله
بخوان به نام خداوند یا رسول الله
 
نگاه خیره ی دنیا به سمت غار حرا
چه می تپد دل بی تاب مردم بالا
 
برای یک قدم امشب مجال حرکت نیست
ز ازدحام ملائک به روی خاک خدا
 
برای اینکه به همراه خویش آوردند
پیام تهنیت منصب نبوت را
 
و اولین نفری که رسید و اشهد گفت
علی عالی اعلاست پشت غار حرا
 
در آن میانه ملائک به یک دگر گفتند
چه خالی است خدا جای حضرت زهرا
 
خوشا به حال خودم هم زبان سلمانم
خوشا به حال خودم شیعه ی مسلمانم
 
چراغ راه همه جلوه های ایمانت
دل رمیده ی ما بی قرار دستانت
 
برای اینکه بگیرند حاجت خود را
 شدند جمله ملائک دخیل دامانت
 
شما که جای خودت می رسی،جبرائیل
برای عرض ادب پیش پای سلمانت
 
پیامبران اوالعزم قبل تو آقا
شدند پیرو قرآن تو مسلمانت
 
تو از خدای خودت هم که دلبری کردی
رسول آینه ها با نوای قرآنت
 
نبوتت ابدی شد به اعتبار علی
به پشتوانه و گرمی ذوالفقار علی
 
مسعود اصلانی
 
*********************
 
اشعار عید سعید مبعث حضرت رسول(ص) - علی اکبر لطیفیان
  
 شما زمان شروع من ابتدای منید
مسیر سبز نجاتِ در انتهای منید
 
اگر چه "اسهد" لحنم مرا بلال نکرد
ولی همیشه شما اشهد صدای منید
 
به شوق روی شما هست وقف محرابم
شما تهجدمید و شما دعای منید
 
شما برای خدایید و من برای خودم
نه من برای شما نه شما برای منید
 
شما بهار، شما آسمان، شما برکات
به خاندان شما اهل بیت حق صلوات
 
بهشت را تو ظهور مصوّرش بودی
خدای آینه ها را تو دلبرش بودی
 
تو حق محضی و در خلوت خداوندی
کسی نبود فقط تو، تو در برش بودی
 
برای آن که خدا ناظر خودش باشد
شبیه آیینه ای در برابرش بودی
 
در آن زمان که درختی نبود و برگی هم
خدای بود و تو هم سیب نوبرش بودی
 
قرار نیست چهل سال بگذرد از تو
تو قبل از آمدنت هم پیمبرش بودی
 
مدینه تا که تو را داشت تا محمد داشت
خدا همیشه در آن شهر رفت و آمد داشت
 
فدائیان نگاهت شهید جانانند
ملازمان سر کوی تو بزرگانند
 
فراریان سر گیسویت پر از کفرند
اسیرهای سر زلفت اهل ایمانند
 
به عقل ناقص ما حق بده به تو نرسد
مگر عقول بشر از خدا چه می دانند
 
نگاه خاک نشینان خانواده ی تو
به غمزه مسئله آموز صد مسلمانند
 
رسول سبز ببینم که می شناسیشان
همین قبیله همین ها که شکل سلمانند
 
نگاه روشنت آن روز صرف سلمان شد
عرب کنار تو بود و عجم مسلمان شد
 
بهشت باغچه ی روشن سرای تو بود
گل محمدیِ دست بچه های تو بود
 
سلام اول صبح و غروب این خانه
مسیح خانه ی زهرای تو صدای تو بود
 
کمال روح تو با وحی پا نمی گیرد
نزول آیه نزول خودت برای تو بود
 
فقط نسیم خوشی شد نصیب جبرائیل
همین که مدت کوتاهی آشنای تو بود
 
تو را کمال نوشتند یا رسول الله
بزرگ آل نوشتند یا رسول الله
 
تو آفتابی و انوار آفتاب علی ست
کتاب سرّی و اسرار این کتاب علی ست
 
قرار شد همه عقد برادری خوانند
برای سهم شما حسن انتخاب علی ست
 
اگر تو خضر رهی مرتضاست موسایت
اگر تو آب بقایی بقای آب علی ست
 
اگر سوال کنند از تو حضرت حق کیست
قسم به ذات تو محکم ترین جواب علی ست
 
برای فخر تو این بس یگانه دامادت
جناب حضرت حیدر ابوتراب علی ست
 
به ذره گر نظر لطف بو تراب کند
به آسمان رود و کار آفتاب کند
 
علی اکبر لطیفیان
برگرفته از وبلاگ نود و پنج روز باران
 
 
*********************
 
اشعار عید سعید مبعث حضرت رسول(ص) - علی اکبر لطیفیان
  
 بر سر آشفته ام زلف پریشان ریخته
در دل حیران من آیات حیران ریخته
 
نیستم ناراحت از اینکه شهیدم کرده اند
خون من گر ریخته در پای جانان ریخته
 
سفره ی دل باز کردن پیش مهمان بهتر است
این دلم هر آنچه دارد پای مهمان ریخته
 
تا مقام قاب قوسین ات بلا باید کشید
در بیابان طلب خار مغیلان ریخته
 
گاه باید بیشتر همرنگ شد مثل اویس
نذر یک دندان جانان چند دندان ریخته
 
هر دو عالم عالمی دارند پیش مقدمش
این یکی دل ریخته است و آن یکی جان ریخته
 
گر چه آدم گرچه عیسی گرچه موسی بازهم
کمتر از درهای دربار تو دربان ریخته
 
بسکه خاطرخواه داری و عزیزی که خدا
جای گل روی سرت آیات قرآن ریخته
 
نذر این پیغمبری خوب است ذبحی رد کنی
در ضمیر عید مبعث عید قربان ریخته
 
آن قدر ذات خدا در تو تجلی کرده است
ز آن همه یک جلوه اش را در خراسان ریخته
 
با علی بودن فقط راه مسلمان بودن است
ورنه از این نا مسلمانها فراوان ریخته
 
شب ، شب مبعث ولی یاد نجف افتاده ام
بسکه از روی لبت ذکر علی جان ریخته
 
یانبی و یا نبی و یا نبی یا مصطفی
یا علی و یا علی و یاعلی یا مرتضی
 
 علی اکبر لطیفیان
برگرفته از وبلاگ نودو پنج روز باران
 
**********************
 
 اشعار عید سعید مبعث حضرت رسول(ص) - مهدی نظری
 
صفاي زندگيم آيه هاي قرآنت
بيا به مابركت ده به بركت نانت
 
تويي كه كعبه به دور سرتو مي گردد
رسول آينه ها، هستي ام به قربانت
 
كسي كه عطرگداي تو برمشامش خورد
چنان اُويس قرن مي شود پريشانت
 
تويي كه ماه بود مهرجانماز شبت
تويي كه حضرت حيدر شده مسلمانت
 
شبي بيا و مرا زائرحريمت كن
چرا كه عطرخدا مي وزد ز ايوانت
 
اگركه خاك كف پاي توست عرض و سماء
بهشت شاخه ياسي است كنج گلدانت
 
تويي كه در حرم چشمهات معلوم است
كه خاك پاي علي بوده است سلمانت
 
بيا و آتش جان مرا گلستان كن
بيا به حق حسينت مرا مسلمان كن
 
هميشه سفره لطفت به عالمي وا بود
حراي خانه تو جانماز زهرا بود
 
تويي كه وقت نماز جماعتت هرشب
هميشه درصف اول يقين مسيحا بود
 
مرابه خاك درت نوكريست اربابي
چرا كه خاك درت كوه طور موسي بود
 
هميشه دور و برخانه بهشتي تو
يكي دوتا نه، هزاران فرشته پيدابود
 
كسي كه ازدر اين خانه رهگذر مي شد
نديده روي تورا بدتر از زليخا بود
 
درآن حوالي گرم حجاز هم تنها
دل تو بود كه همواره مثل دريا بود
 
كسي كه پشت سرت حامي رسالت بود
نوشته اند كه تنها علي اعلا بود
 
علي كنار تو بود و تو هم كنار علي
وفاطمه همه جابود ذوالفقار علي
 
تو از نخست برايم پيامبر بودي
در آسمان خدا برترين قمر بودي
 
تكامل همه اديان به دستهاي تو بود
چرا كه پيش خدا بهترين بشربودي
 
پيمبران همه هم رأي بوده اند اينكه
تو از تمامي آنها رسول تر بودي
 
نديده ام كه كسي هم تراز تو باشد
تو از ولادتت آقا زخلق سر بودي
 
پيمبري تو از اولش مشخص بود
امين مردم و همواره معتبر بودي
 
پيمبران همه شاگرد مكتبت هستند
وعالمي همه مديون زينبت هستند
 
پيامبر شده اي كه براي تو باشيم
هميشه تابه ابد مبتلاي تو باشيم
 
تو گرم ذات خدا باش تاكه ماها هم....
...غلام و نوكر خلوت سراي تو باشيم
 
بيا كرم كن و كاري كن اينكه تا آخر
كنار خانه زهرا گداي تو باشيم
 
ببند گردن ما را به پاي سلمانت
كه تاهميشه به زير لواي تو باشيم
 
چه مي شود كه اويس قرن شويم و شبي
كنار صحن حسينت فداي تو باشيم
 
چه مي شود كه شبيه ابوذر و مقداد
بلالمان بكني تا عصاي تو باشيم
 
چه مي شود كه شبيه ملائكه هرشب
دخيل رشته اي از آن عباي تو باشيم
 
مرا شبيه غلامان خود معطر كن
عنايتي كن و من را غلام حيدر كن
 
قرار بود چهل روز در حرا باشد
و از تمامي مخلوق هم جدا باشد
 
قرار بود كه او باشد وخدا باشد
خدا معلم و شاگرد ،مصطفي باشد
 
كسي اجازه ندارد به اين حريم آيد
به غير يك نفر آن هم كه مرتضي باشد
 
خدا به غير نبي معتكف نمي خواهد
مقام هر كسي اين نيست با خدا باشد
 
همان كه كل بشر ريزه خوارخادم اوست
همان كه خاك درش مُهر انبيا باشد
 
همان كه فاطمه اش افتخار قرآن است
كسي نديده،چنين دختري كجا باشد
 
تمام حاجت اين  عبد روسياه اين است
چنين شبي حرم مشهدالرضا باشد
 
برات نوكريش را ابالحسن بدهد
كبوترانه شب جمعه كربلا باشد
 
بيا و عيدي من را بده به چشم ترم
بگيردست مرا و به كربلا ببرم
 
مهدی نظری
 
*********************
 
 
  
اشعار عید مبعث حضرت رسول(ص) - یوسف رحیمی
 
آیه آیه همه جا عطر جنان می آید
وقتی از حُسن تو صحبت به میان می آید
 
جبرئیلی که به آیات خدا مأنوس است
بشنود مدح تو را با هیجان می آید
 
مي رسي مثل مسيحا و به جسم کعبه
با نفس هاي الهي تو جان می آید
 
بسکه در هر نفست جاذبه‌ی توحیدی است
ریگ هم در کف دستت به زبان می آید
 
هر چه بت بود به صورت روی خاک افتاده‌ ست
قبله‌ی عزت و ايمان به جهان مي آيد
 
با قدوم تو براي همه‌ی اهل زمين
از سماوات خدا برگ امان مي آيد
 
نور توحيدي تو در همه جا پيچيده ست
از فراسوي جهان عطر اذان مي آيد
 
عرش معراج سماوات شده محرابت
ملکوتی ست در این جلوه‌ی عالمتابت
 
خاک از برکت تو مسجد رحمانی شد
نور توحید به قلب بشر ارزانی شد
 
خواست حق، جلوه کند روشني توحیدش
قلب پر مهر تو از روز ازل بانی شد
 
ذکر لب های تو سرلوحه‌ی تسبیحات است
عرش با نور نگاه تو چراغانی شد
 
قول و افعال و صفاتت همه نور محض اند
نورت آئينه‌ی آئين مسلماني شد
 
به سراپرده‌ی اعجاز و بقا ره یابد
هر که در مذهب دلدادگی ات فانی شد
 
خواستم در خور حُسن تو کلامی گویم
شعر من عاقبتش حسرت و حیرانی شد
 
اي که مبهوت تو و وصف خطي از حسنت
عقل صد مولوی و حافظ و خاقاني شد
 
«از ازل پرتو حسنت ز تجلي دم زد
عشق پيدا شد و آتش به همه عالم زد»
 
جنتی از همه‌ی عرش فراتر داری
تو که در دامن خود سوره‌ی کوثر داري
 
دیدن فاطمه ات دیدن وجه الله است
چه نیازی است که تا عرش قدم بر داری
 
جذبه‌ی چشم تو تسخیر کند عالم را
در قد و قامت خود جلوه‌ی محشر داری
 
عالم از هيبت تو، شوکت تو سرشار است
اسداللهی چون حضرت حيدر داری
 
حسنين اند روی دوش تو همچون خورشید
 جلوه‌ی نورٌ علي نور ، مکرر داری
 
اهل بیت تو همه فاتح دل ها هستند
روشني بخش جهان، قبله‌ی دنيا هستند
 
اي که در هر دو سرا صبح سعادت با توست
رحمت عالمي و نور هدايت با توست
 
چشم امید همه خلق و شکوه کرمت
پدر امتي و اذن شفاعت با توست
 
با تو بودن که فقط صرف مسلماني نيست
آنکه دارد به دلش نور ولايت، با توست
 
بي ولاي علي اين طايفه سرگردانند
دشمني با وصي ات، عين عداوت با توست
 
بايد از باب ولاي علي آيد هر کس
در هواي تو و در حسرت جنت با توست
 
سالياني ست دلم شوق زيارت دارد
يک نگاه تو مرا بس، که اجابت با توست
 
کاش مي شد سحري طوف مدينه آنگاه
نجف و کرب و بلا و حرم ثارالله
 
یوسف رحیمی
 
******************
 
 
اشعار عید مبعث حضرت رسول(ص) - سید محمد جواد شرافت
 
اي لهجه ات ز نغمه ي باران فصيح تر
لبخندت از تبسم گلها مليح تر
 
بر موي تو نسيم بهشتي دخيل بست
يعني نديده از خم زلفت ضريح تر
 
اي با خداي عرش ز موسي کليم تر
با ساکنان فرش ز عيسي مسيح تر
 
وقتي سوال مي شود از بهترين رسول
از نام تو چه پاسخي آيا صحيح تر؟
 
با ديدن تو عشق نمکگير شد که ديد
روي تو را ز چهره ي يوسف مليح تر
 
تو حسن مطلع غزل سبز خلقتي
حسن ختام قصه ي ناب نبوتي
 
 بر چهره ي تو نقش تبسم هميشگي
در بين سينه ات غم مردم هميشگي
 
دريايي و نمايش آرامشي ولي
در پهنه ي دل تو تلاطم هميشگي
 
در وسعتي که عطر سکوت تو مي وزد
باراني از ترانه، ترنم هميشگي
 
با حکمت ظريف تو ما بين عشق و عقل
سازش هميشگي و تفاهم هميشگي
 
خورشيد جاودانه ي اشراق روي توست
سرچشمه ي «مکارم الاخلاق» خوي توست
 
تکرار نام تو شده آواز جبرئيل
آگاهي از مقام ،تو اعجاز جبرئيل
 
تا اوج عرش در شب معراج رفته اي
بالاتر از نهايت پرواز جبرئيل
 
مثل حرير روشني از نور پهن شد
در مقدم «براق» پر باز جبرئيل
 
مداح آستان تو و دوستان توست
بايد شنيد وصف شما را ز جبرئيل
 
سرمست نام توست بزرگ فرشتگان
پير غلام توست بزرگ فرشتگان
 
در آسمان عرش تمام ستاره ها
بر نور با شکوه تو دارند اشاره ها
 
چشم تو آينه ست؛ نه، آيينه چشم توست
بايد عوض شود روش استعاره ها
 
شصت و سه سال عمر سراسر زلال تو
داده ست آبرو به تمام هزاره ها
 
عيسي کشند و غمزده ناقوس ها ولي
نام تو زنده است بر اوج مناره ها
 
گلواژه اي براي هميشه است نام تو
«ثبت است بر جريده ي عالم دوام تو»
 
سيد محمد جواد شرافت
 
 
*****************
 
 
 
اشعار مبعث حضرت رسول(ص) - علی اکبر لطیفیان
  
عشقت مرا اسیر بیابان نوشته است
مجنون ترین صحابی دوران نوشته است
 
این هم ز مشکلات و مکافات عاشقی ست
دست مرا برای گریبان نوشته است
 
از دست اختیار تو راه فرار نیست
این جبر را خدات به پامان نوشته است
 
مانند تو امیر، فقط یک نفر ،ولی
مانند من اسیر فراوان نوشته است
 
شکر خدا که نام مرا اعتبار تو
سلمان نوشته است مسلمان نوشته است
 
نام تو را به آب طلا دست کردگار...
...بالای تخت و تاج سلیمان نوشته است
 
کم ناز کن دو آیه از این سوره را بخوان
اصلاً خدا برای تو قران نوشته است
 
امشب قلم زدند پریشانی مرا
با تو رقم زدند مسلمانی مرا
 
قرآن بخوان و راه خدا را نشان بده
توحید را نشان زمین و زمان بده
 
قرآن بخوان و با نفس آسمانی ات
این مرده های روی زمین را تکان بده
 
قرآن بخوان و بال مرا از قفس بگیر
اندازه ی شعور پرم آسمان بده
 
آخر چقدر قوم پسر دار میشوند
دختر به دست دامن این مادران بده
 
جز با صدای عشق مسلمان نمیشوم
پس لطف کن خودت درِ گوشم اذان بده
 
قرآن بخوان و بگو که خدا واحد است و بس
هرکه ادلّه خواست، علی را نشان بده
 
تو آسمان مکه ای و ماه تو علی ست
تنها دلیل روشنی راه تو علی ست
 
ای همسر خدیجه،خدیجه فدای تو
قربان مهربانی لحن صدای تو
 
پایین بیا ز کوه، دخیلی بیاورند
دست توسل همگان بر عبای تو
 
امشب فرشته ها همه پرواز می کنند
اطراف آستانه ی غار حرای تو
 
از این به بعد چشم تمام قنوت ها
ایمان می آورند به یا ربّنای تو
 
از این به بعد شمس و قمر روی دست تو
از این به بعد ملک و مکان زیر پای تو
 
یک بال هیچ وقت به جایی نمیرسد
قران برای توست علی هم برای تو
 
احمد شدی ،کتاب شدی ،مصطفی شدی
حالا تمام دار و ندار خدا شدی
 
امشب که تاج نور نشاندند بر سرت
خالیست ای نبی خدا جای مادرت
 
آن بانویی که زحمت بسیار میکشید
تا این که این زمانه ببیند پیمبرت
 
این افتخار بس که خدیجه است خانمت
این اعتبار بس که بتول است دخترت
 
ای زیر سقف فاطمه ات عرش دومّت
دیدار روی فاطمه معراج دیگرت
 
غیر از کلام حق سخنی بر لبت نبود
هر ظهر جمعه وقف علی بود منبرت
 
هرجا که پا نهادی و هر جا که سر زدی
دیدی علی امیر نجف را برابرت
 
فکر برادری؟ چه کسی بهتر از علی
از این به بعد شاه ولایت برادرت
 
از این بعد شیر خدا آفتاب توست
مهر علی تمامی دین کتاب توست
 
شصت و سال زندگیت مهربان گذشت
با کیسه های وصله ایِ آب و  نان گذشت
 
شصت و سال زندگیت بین کوچه ها
در بنده ی خدا شدنِ این و آن گذشت
 
گاهی میان دورترین خانه ی زمین
گاهی میان دورترین آسمان گذشت
 
گاهی کنار سفره ی بیوه زنان شهر
گاهی کنار خاطره ی کودکان گذشت
 
وقت نزول ، حضرت خاکی نشین شدی
وقت صعود، ردّ تو از بیکران گذشت
 
آن روزها که شعب ابیطالبی شدی
ایام درد بود ولی همچنان گذشت
 
ای آنکه زندگی تو خرج نجات شد
ای آنکه زندگی تو با مردمان گذشت
 
برگرد رنج و درد بشر را نگاه کن
این زندگی سرد بشر را نگاه کن
 
یک عده ای به عشق تو دور از وطن شدند
یک عده ای ندیده اویس قَرَن شدند
 
از خانواده ام  همه عبد الله شما
از خانواده ات همه آقای من شدند
 
تو پیر خانواده ،بزرگ قبیله ای
محصول زندگانی تو پنج تن شدند
 
یک عده زینب و علی و فاطمه شدند
یک عده ای حسین شدند و حسن شدند
 
بعد تو دختر تو و زینب کنار هم
مشغول کار بافتن پیرهن شدند
 
یک عده بچه های تو پاره جگر، ولی
یک عده بچه های تو پاره بدن شدند
 
این کشته ها تمام جگر گوشه ی توأند
یا ایها الرسول ببین بی کفن شدند
 
«یا مصطفاه » این تن پامال را ببین
این کشته ی فتاده به گودال را ببین
 
علی اکبر لطیفیان
 
******************
 
 
اشعار عید مبعث - رحمان نوازنی
 
رسول حجاز
 
آن شب زمین شکست و سراسر نیاز شد
در زیر پای مرد خدا جا نماز شد
 
کعبه خودش میان جماعت به صف نشست
آمد امام قبله و وقت نماز شد
 
دریاچه های آتش نمرود خشک شد
باران گرفت و خاک زمین دل نواز شد
 
کم کم نگاه رود به دریا رسیده بود
چون پستی و بلندی دنیا تراز شد
 
آئینه ای که قدّ خدا ایستاده بود
پا بر زمین نهاد و زمین سرفراز شد
 
دیگر خدا برای زمین نامه می نوشت
با آن کبوتری که رسول حجاز شد
 
امشب همه به خاطر روی گل علی
صَلّوا علی النّبی و صلّوا علی علی  
 
خورشید مکه آمد و صبح خدا دمید
آری هوا خنک شد و مکه نفس کشید
 
آن روز اگر هوای زمین پر شد از بهشت
عطر محمّدی خدا داشت می وزید
 
عطری که بر جبین عرق کرده ی تو بود
عطری که از عصاره ی خورشید می چکید
 
گل آن قدر هوای تو را کرده بود که
کِل می کشید پیش تو جامه می درید
 
فریاد می کشید که صلّوا علی النبی
هی جامه می درید که خیر البشر رسید
 
آری خدا بهانه عشق تو را گرفت
که این همه برای تو پروانه آفرید
 
امشب فقط به خاطر روی گل علی
صلوا علی النبی و صلوا علی علی
 
ای ابروان گنبدیت معبد خدا
لبخند تو نشانه خوش آمد خدا
 
تنها فرشته ای که پر و بال می زنی
بر آسمان سبزترین گنبد خدا
 
تنها محمدی که قدم می زنی خودت
بین حیاط خلوتی احمد خدا
 
آری سر کلاس نبوت فقط تویی
آقای انبیاء خدا، ارشد خدا
 
لبخند مهربان تو و ناز اخم تو
هر دو نشانه ای است ز جزر و مد خدا
 
با سجده های سبز نمازت رسیده است
گلدسته های بندگیت تا قد خدا
 
دستان سبز توست که ما را رسانده است
امشب به پای بوسی این مشهد خدا
 
امشب فقط به خاطر روی گل علی
صلوا علی النبی و صلوا علی علی
 
یک شب خدا قلم زد و طرح تو را کشید
یک طرح بی نظیر به شکل خدا کشید
 
تا آفتاب بُرد قلم موی خویش را
آن گاه نقش روی تو را از طلا کشید
 
موی تو را کشید و به والیل لب گشود
تا روز روشن آمد و شمس الضحی کشید
 
اسماء خویش را به سر و روی طرح ریخت
آن گاه جلوه کرد و تو را مصطفی کشید
 
تبریک گفت بر خودش و حسن خلقتش
و هی تو را به رشته ی مدح و ثنا کشید
 
یک آینه به دست تو داد و برای تو
یک فاطمه کنار تو و مرتضی کشید
 
دل تنگ صحبت تو شده بود که خدا
دست تو را گرفت و غار حرا کشید
 
امشب فقط به خاطر روی گل علی
صلوا علی النبی و صلوا علی علی
 
قلبت میان قلب علی اعتکاف داشت
چشمت همیشه در پی زهرا طواف داشت
 
این رد سینه چاکی عشق علی توست
کعبه اگر به سینه خود یک شکاف داشت
 
کعبه خودش برای خودش کعبه گاه داشت
کعبه خودش میان نجف یک مطاف داشت
 
او ماه فاطمه است که در اوج آسمان
با یازده ستاره خود ائتلاف داشت
 
یوسف علی است، یوسف مصری غلام او
او هم به صف نشست و به دستش کلاف داشت
 
این روز و شب از اول خلقت برای یک
ذره  ز خاک پای علی اختلاف داشت
 
امشب فقط به خاطر روی گل علی
صلوا علی النبی و صلوا علی علی
 
عطر بهار آمد و پروانه جان گرفت
قدری نفس کشید و ره آسمان گرفت
 
مردی رسید عاطفه باران شد این زمان
خنجر ز دست و پنجه دختر کُشان گرفت
 
شد عاقبت به خیر زمین با رسیدنش
گرچه به طول عمر زمین ها زمان گرفت
 
در کوچه های درد خدا پرسه می زند
شاید که مردی آمد و  از او نشان گرفت
 
باید که شعر ناب تو  را با علی سرود
تا از علی به نام تو یک لقمه نان گرفت
 
یادش بخیر خانه آتش گرفته اش
آن خانه ای که شعله زخم زبان گرفت
 
یادش بخیر پشت در افتاد بر زمین
و ناله ای که در نفس آسمان گرفت
 
امشب فقط به خاطر روی گل علی
صلوا علی النبی و صلوا علی علی
 
رحمان نوازنی
بر گرفته از وبلاگ حسینیه
 
 
******************
 
 
اشعار عید سعید مبعث حضرت رسول(ص) - سید محمد حسین حسینی
 
امروز قلب عالم و آدم حرای توست
این کوه نور شاهد حرف خدای توست
 
مکه دگر برای بزرگیت کوچک است
فریاد کن رسول که دنیا برای توست
 
اقرأ باسم ربّک یا ایها الرسول
قران بخوان امین که همین آشنای توست
 
لات و هبل برای تو تعظیم کرده اند
وقتی که قلب سنگی عُزی فدای توست
 
خورشید و ماه بین دو دست تو دلخوشند
یعنی تمام تکیه عالم عصای توست
 
بعد از هزار سال دگر میشناسمت
وقتی که جای جای دلم رد پای توست
 
فریادتان تمام زمین را گرفته است
امروز هر چه میشنوم از صدای توست
 
  سید محمد حسین حسینی

اشعار شهادت حضرت امام موسی کاظم(ع)

اشعار شهادت حضرت امام موسی کاظم(ع) - حسین قربانچه

 

خورشید آسمان سیه چال ها منم

یوسف ترین مسافر گودال ها منم

شیرازه محول الاحوال ها منم

موسی ترین کلیم،در این سال ها منم

 

دارم شبانه روز و مناجات می کنم

بر حال و روز خویش مباهات می کنم

 

این چند ساله زار شدم،در به در شدم

کنج قفس فتادم و بی بال و پر شدم

دور از وطن اسیر شدم،خون جگر شدم

معصومه را ندیدم و دلتنگ تر شدم

 

یاد مدینه و پدر و مادرم بخیر

یاد پدر صدا زدن دخترم بخیر

 

اینجا نمی رسد به کسی ناله های من

از ردّ پا پُر است،بهشت عبای من

مثل جنین در شکم است،انحنای من

زیر فشار خرد شده دست و پای من

 

تنها دعای من شده خلّصنی یا اله

مردن دوای من شده،خلصنی یا اله

 

چندیست از خدا طلب مرگ دارم و

خون جگر ز حنجره بالا میارم و

در زیر تازیانه یک نابکارم و

سر را میان زانوی خود می فشارم و

 

فریاد می زنم نفسم بند آمده

باشد بزن،ولی به کسی ناسزا مده

 

در زیر این شکنجه و این حلقه قیود

کاری که باب میل دلم بود،سجده بود

اما میان زمزمه ها سندی یهود

می کرد صورت من دلخسته را کبود

 

ای وای از زمختی انگشتهای او

شد پاره گونه های من از مشتهای او

 

سندی مرا به ورطه تحقیر می کشد

جسم مرا به حلقه زنجیر می کشد

با ترکه ای که هیبت شمشیر می کشد

آنقدر می زند که سرم تیر می کشد

 

این چند روزه درد سرم بیشتر شده

قوس کمانی کمرم بیشتر شده

 

حسین قربانچه

 

********************

 

اشعار شهادت حضرت امام موسی کاظم(ع) - وحید قاسمی

 

گوشه ی دخمه خلوتی دارد

کوه طورش همین سیه چال است

نمک ِ آخرِ مناجاتش

روضه های شهید گودال است

**

توبه می کرد جای مردم شهر

گریه می کرد جای ما و شما

پسر فاطمه دعا می خواند

نیمه شبها برای ما و شما

**

هردلی عاشق نگاهش شد

خالی از تیره گی و زشتی شد

در کنار ضریح چشمانش

زن بدکاره ای بهشتی شد

**

زن رقاصه را به راه آورد

عارف حق،جدا ز غیرش کرد

پشت آن میله های فولادی

این چنین عاقبت به خیرش کرد

**

با رکوع و سجود فاطمی اش

شیوه ی بند گی به او آموخت

با نگاه پر از محبت خود

حکمت زندگی به او آموخت

**

ساق پایش شکستگی دارد

داد می زد ز درد سجاده

غل و زنجیرها اجازه دهید

در قنوتش به زحمت افتاده

**

درد تا مغز استخوان می رفت

با لب تشنه تا لگد می خورد

رسم این خانواده است انگار

چقدر بی هوا لگد می خورد

**

پروبالش شکسته ای صیاد

این قفس خوب گوشه گیرش کرد

تازیانه نزن، که رفتنی است

دوری از آشیانه پیرش کرد

**

«مرد باشید و روی واژه ی «شرم

مثل آل امیه خط نکشید

!می زنیدش زبان روزه بس است

حرف ناموس را وسط نکشید

**

نزنید آنقدر به پهلویش

یاد غمهای مادرش افتاد

حرف شهر مدینه شد ای وای

باز هم یاد دخترش افتاد

**

شهر بغداد ناجوانمردی

بردی از یاد حُرمت نمکش

خیزران را به یادم آورده

زخم لبهای خشک و پر ترکش

**

حرف از خیزران و زخم لب است

جای طشت طلا فقط خالیست

روضه ی طشت دردسر ساز است

جزء آن روضه های جنجالیست

**

به تمسخر گرفت قرآن را

طعنه زد با کمال بی شرمی

به لب خشک قاری قرآن

چوب می زد برای سرگرمی

 

وحید قاسمی

 

********************

 

اشعار شهادت حضرت امام موسی کاظم(ع) - علی اکبر لطیفیان

 

ناگهان خلوت من با زدني ريخت به هم

مجلس ذكر ِ مرا بد دهني ريخت به هم

 

رويِ اين ساقِ ترك خورده بلندم كردند

استخوانم پس ِ هر پا شدني ريخت به هم

 

كار من از همه مجذوبِ خدا ساختن است

نظري كرده ام و قلب زني ريخت به هم

 

ديد حساس شدم آمد و دشنامم داد

پسر فاطمه را با سخني ريخت به هم

 

لعنتي بس كه از اين موي سرم ميگيرد

زلف آشفته به هر آمدني ريخت به هم

 

كار تشييع مرا لنگه دري عهده گرفت

از غم من دلِ هر سينه زني ريخت به هم

 

علي اكبر لطيفيان

 برگرفته از وبلاگ من غلام قمرم

 

********************

 

اشعار شهادت حضرت امام موسی کاظم(ع) - حسین رستمی

 

زیر سنگینی زنجیر سرش افتاده

خواست پرواز کند دید پرش افتاده

 

میشود گفت کجا تکیه به دیوار زده ست

بسکه شلاق به جان کمرش افتاده

 

آدم تشنه عجب سرفه ی خشکی دارد

چقدر لخته ی خون دور و برش افتاده

 

گریه پیوسته که باشد اثراتی دارد

چند تاری مژه از پلک ترش افتاده

 

هر کس ایام کهنسالی عصا میخواهد

پسرش نیست ببیند پدرش افتاده

 

آنکه از کودکی اش مورد حرمت بوده ست

سر پیری به چه جایی گذرش افتاده!

 

به جراحات تنش ربط ندارد اشکش

حتم دارم که به یاد پسرش افتاده

 

حسین رستمی

 

********************

 

اشعار شهادت حضرت امام موسی کاظم(ع) - محمد بیابانی

 

پربسته بود... وقت پریدن توان نداشت

مرغی که بال داشت ولی آسمان نداشت

 

خوکرده بود با غم زندان خود ولی

دیگر توان صبر در آن آشیان نداشت

 

جز آه زخم های دهن باز کرده اش

در چارچوب تنگ قفس همزبان نداشت

 

آنقدر زخمی غل و زنجیر بود که

اندازه ی کشیدن یک آه جان نداشت

 

زیر لگد صداش به جایی نمیرسید

زیر لگد شکست و توان فغان نداشت

 

با تازیانه ساخت که دشنام نشنود

دیگر ولی تحمل زخم زبان نداشت

 

هرچند میزبان تنش تخته پاره شد

هرچند روی پل بدنش سایبان نداشت

 

دیگر تنش اسیر سم اسب ها نشد

دیگر سرش به خانه نیزه مکان نداشت

 

محمد بیابانی

 

*******************

 

اشعار شهادت حضرت امام موسی کاظم(ع) - یوسف رحیمی

 

چشمهايت اگر چه طوفاني

قلبت اما صبور و آرام است

شوق پرواز در دلت جاريست

شب اندوه رو به اتمام است

**

 روح تو آنقدر سبکبار است

که اسير قفس نخواهد شد

لحظه اي با مظاهر دنيا

 همدم و همنفس نخواهد شد

**

 کور خوانده کسي که مي خواهد

بسته بيند شکوه بالت را

چشم اگر واکنند مي بينند

جبروت تو را، جلالت را

**

 چه غم از اين که گوشه‌ی زندان

شب و روزش کبود و ظلمانيست

در کنار فروغ چشمانت

جلوه‌ی آفتاب پيدا نيست

**

 همدمي غير اشک و شيون نيست

در سحرگاه خيس تنهائيت

مي شود در غروب عاطفه ها

تازيانه انيس تنهائيت

**

راوي اوج غربت و درد است

آه و أمّن يجيب تو هر روز

گريه در گريه: «رَبِّ خَلِّصنِي»

ندبه هاي غريب تو هر روز

**

 از تمام صحيفه‌ی عمرت

آه چند آيه اي به جا مانده

شمع چشم تو رو به خاموشي است

از تنت سايه اي به جا مانده

**

لاله لاله دخيل مي بندند

به ضريح تنت جراحت ها

شرمگين، بيقرار، باراني

آسمان هم از اين جسارت ها

**

چه به روز دل تو مي آورد

کينه‌ی قاتل يهودي که

بر تن خسته‌ی تو گل مي کرد

آنقدر سرخي و کبودي که ...

**

 ميله هاي کبود اين زندان

شب آخر، شده عصاي تو

زخم زنجيرها شده کاري

رفته از دست، ساق پاي تو

**

 پيکرت روي تکه اي تخته !

غربت تو چقدر دلگير است

راوي روضه هاي بي کسي ات

ناله هاي کبود زنجير است

**

 شيعيان تو آمدند آن روز

پيکرت روي دست ها گم شد

آه اما غروب عاشورا

بدني زير دست و پا گم شد

**

 نيزه ها محو پيکر خورشيد

محشري بود کربلا آن روز

بوسه‌ی نعل تازه گم مي شد

بين انبوه زخم ها آن روز

**

 عشق بر روي نيزه معنا شد

در حوالي قتلگاهي که

پيکر آفتاب جا ماند و

کاروان رفت سمت راهي که ...

 

یوسف رحیمی

 

*********************

 

شعر مدح حضرت امام موسی کاظم(ع) - علی اکبر لطیفیان

 

هر كه یك دفعه سر این سفره مهمان می شود

مور هم باشد اگر روزی سلیمان می شود

 

سر به زیر انداختن ذاتش توسل كردن است

دردهای این حرم ناگفته درمان می شود

 

این كریمان لطفشان هر چند آماده ست، لیك

نام مادر كه وسط باشد دو چندان می شود

 

ما پدر را خواستیم و از پسر خیرش رسید

در رجب ها كاظمین ما خراسان می شود

 

ظاهراً عین امامی، باطناً پیغمبری

هر كه می بیند تو را، از تو مسلمان می شود

 

نسل موساییِ تو طبع مسیحا داشتند

یك نفر از آن همه پیر جماران می شود

 

این دلِ ما سینه ی ما، نه بگو اصلاً بهشت

هر كجا موسی ابن جعفر نیست زندان می شود

 

نیستم آهو ولی سگ هم به دردی می خورد

لااقل یك گوشه از صحنت نگهبان می شود

 

علی اكبر لطیفیان

 

**********************

 

اشعار شهادت حضرت امام موسی کاظم(ع) - وحید قاسمی

 

حساس ترین آینه را می بردند

بر شانه ی سنگ ها،کجا می بردند؟

 

با اینکه سلیمان زمانت بودی

تابوت تو را غلام ها می بردند

 

تابوت نه، اشتباه گفتم ای وای

با تخته ی پاره ای تو را می بردند

 

با ساق شکسته پیکرت را،ای کاش

پیچیده میان بوریا می بردند

 

از تخته ی در، دست و سرت آویزان

گیسوی تو در باد رها می بردند

 

تا خشک شود نموری پیرهنت

باید بدنت به کربلا می بردند

 

آیینه ی تکه تکه ای بودی که

از قصد،تو را چه با صدا می بردند

 

وحید قاسمی

 

*********************

 

اشعار شهادت حضرت امام موسی کاظم(ع) - علی اکبر لطیفیان

 

آهسته گذاريد روي تخته تنش را

تا ميخ اذيت نكند پيرهنش را

 

اصلاً بگذاريد رويِ خاك بماند

زشت است بيارند غلامان بدنش را

 

اين ساق ِبهم ريخته كِتمان شدني نيست

ديدند روي تخته ي در ، تا شدنش را

 

اين مرد الهي مگر اولاد ندارد

بردند چرا مثل غريبان بدنش را

 

اين مرد نگهبان كه حيا هيچ ندارد

بد نيست بگيرد جلوي آن دهنش را

 

اين هفت كفن روضه ي گودال حسين است

اي كاش نيارند برايش كفنش را

 

نه پيرهني داشت حسين نه كفني داشت

مديون حصيرند مرتب شدنش را

 

علي اكبر لطيفيان

برگرفته از وبلاگ من غلام قمرم

 

********************

 

اشعار شهادت حضرت امام موسی کاظم(ع) - مسعود اصلانی

 

غربت رسید و داغ حرم را زیاد کرد

باران چشمهای ترم را زیاد کرد

 

آه از نهاد سرد سیه چال می کشم

آنجا که آه بی اثرم را زیاد کرد

 

من با اذان ناله ام افطار می کنم

شلاق زخم بال و پرم را زیاد کرد

 

حالا چرا به فاطمه دشنام می دهد

نامرد آتش جگرم را زیاد کرد

 

چه بی ملاحضه به تنم ضربه می زند

درد نشسته بر کمرم را زیاد کرد

 

خم می شود شبیه کمر ساق پای من

زنجیر ، درد هر سحرم را زیاد کرد

 

هنگام بردن بدنم روی دست ها

یک تخته پاره دردسرم را زیاد کرد

 

 مسعود اصلانی

 

********************

 

اشعار شهادت حضرت امام موسی کاظم(ع) - یاسر حوتی

 

ازهمان روز ازل خاک مرا ، آب  تو را

دست معمار از احسان به هم آمیخته است

 

وشدی باب حوائج ، و شدم سائل تو

دستها را به عبای تو در آویخته است

 

آسمان جای شما بود ، ولی حیف چه شد ...

... آب باران به دل چاه فرو ریخته است ؟

 

من از این واقعه تا روز جزا حیرانم

 

و بنا بود که محراب دعایت بشود

ولی افسوس در این چاه زمینگیر شدی

 

صورتت رنگ عوض کرده ، عذارت نیلی است

چه بلائی به سرت آمده که پیر شدی ؟

 

توهمانی که به جبریل پر و بال دهد

پس چگونه بنویسیم که زنجیر شدی..!؟

 

من تورا بانی جبرئیل امین می دانم

 

چارده سال تو را گوشه زندان دیدم

چارده قرن اگر گریه کنم باز کم است

 

استخوانهات چو گیسوت مجعد شده اند

این هم از همرهی آهن و زنجیر و نـم است

 

و شنیدم بدنت چون پر گل نازک شد

زیر این نازکِ گل ، قامت خورشید خم است

 

در عزایت همه ی عمر رثا می خوانم

 

چه غریبانه روی تخته‌ی در می رفتی

بال و پرهای پرستوئی ات  هر جا می ریخت

 

دهنی یخ زده آن روز جگر ها را سوخت

آتشی تلخ به کام همه دنیا می ریخت

 

پسری آمده بود و ... پدری را می برد...

... اشکها بود که در غصه بابا می ریخت

 

باز  از گریه معصومه ی تو گریانم

 

تا نوشتم در و آتش ، قلم از سینه شکست

عرق خجلت پیشانی دنیا می ریخت

 

گرچه باور نتوان کرد ولی دیده شده ست

رد پای گل نی را که به صحرا می ریخت

 

سال ها در پی این نیزه‌ی سرگردانم

تامگر لب بگشاید بشود قرآنم

 

یاسر حوتی

برگرفته از وبلاگ تیشه های اشک

 

********************

 

اشعار شهادت حضرت موسی بن جعفر(ع) - قاسم نعمتی

 

دوری از شهر و دیارم عزتم را لطمه زد

این جدائی قلب پاک عترتم را لطمه زد

 

با دو دست بسته هم باب الحوائج بوده ام

کی غل و زنجیر فضل و رحمتم را لطمه زد

 

ناله ها ی ممتدم گویای این مطلب شده

بغض سینه اشتیاق صحبتم را لطمه زد

 

تار میبینم ز بس که این حرامی یهود

گاه و بیگاه آمد از ره صورتم را لطمه زد

 

صوت سیلی هم صدا شد با صدای خنده اش

هر دمی آمد سراغم خلوتم را لطمه زد

 

شد شکسته راه رفتن ارث مادر زادیم

ضربه ها را بی هوا زد قدرتم را لطمه زد

 

نام زهرا را نه تنها با طهارت او نبرد

بد دهن بود و دل با غیرتم را لطمه زد

 

داغ من یک سربریدن کمتر از جدم حسین

آخر کار این کفن ها غربتم را لطمه زد

 

پیکر من بین راه زائران کربلا

این سه روزه تا قیامت شوکتم را لطمه زد

 

قاسم نعمتی

اشعار شهادت امام موسی بن جعفر(ع)

اشعار شهادت امام موسی بن جعفر(ع) - علی صالحی

 

دردی به جان نشسته دگر پا نمی شود

جز با دوای زهر مداوا نمی شود

 

یک جای پرت مانده ام و بغض کرده ام

در این سیاه چال دلم وانمی شود

 

کافیست داغ دوری معصومه و رضا

دیگر غمی به سینه من جا نمی شود

 

معصومه کاش بود کمی درد دل کنم

کس مثل دختر همدم بابا نمی شود

 

می خواستم دوباره ببوسم رضام را

هنگام رفتنم شده گویا نمی شود

 

اصلاَ نخواستم کسی آید به دیدنم!!

سیلی که مونس دل تنها نمی شود

 

از بس زدند خورد شده استخوان من

این پا برای من که دگر پا نمی شود

 

زنجیرها رسانده به زانو سر مرا

کاغذ هم اینچنین که منم تا نمی شود

 

گاهی هوای تازه و آزاد می روم

بی تازیانه و لگد اما نمی شود

 

ضجر من از جسارت سِندی شاهک است

بی ناسزا شکنجه اش اجرا نمی شود

 

گفتم سر مرا ببر اما تو را خدا

اسمی نبر ز مادرم،آیا نمی شود

 

تشییع من اگرچه روی تخته در است

تشییع هیچکس روی نی ها نمی شود

 

علی صالحی

 

**********************

 

اشعار شهادت امام موسی بن جعفر(ع) - رحمان نوازنی

 

زندان صبر بود و هوای رضای او

شوقش کشیده بود به خلوت سرای او

 

زندان نبود،چاه پر ازکینه بود و بس

زنده به گور کردن آیئنه بود و بس

 

زندان نبود یک قفس زیر خاک بود

 هر کس نفس نداشت در آنجا هلاک بود

 

زندان نبود ، کرب و بلای دوباره بود

یک قتلگاه مخفی پر استعاره بود

 

زندان نبود یوسف در بین چاه بود

زندان نبود گودی یک قتلگاه بود

 

زنجیر بود و آینه بود و نگاه بود

تصویر هر چه بود،کبود و سیاه بود

 

زنجیر را به گردن آیینه بسته اند

صحن و سرای آینه را هم شکسته اند

 

دیگر کسی به نور کنایه نمی زند

شلاق روی صورت آیه نمی زند

 

می خواستند ظلم به آل علی کنند

می خواستند روز و شبش را یکی کنند

 

هر کس که می رسید در آنجا ادب نداشت

جز ناسزا کلام خوشی روی لب نداشت

 

حتی نماز و روزه در آنجا بهانه بود

افطار روزه دار خدا تازیانه بود

 

زندان نبود روضه گودال یار بود

هر شب برای عمه خود بی قرار بود

 

حرف از اسارت و غل و زنجیر یار بود

زینب میان جمعیت نیزه دار بود

 

در شهر شام غیرت و شرم و حیا نبود

زندان برای دختر زهرا روا نبود

 

رحمان نوازنی

 

   ******************** 

 

اشعار شهادت امام موسی بن جعفر(ع)

 

با این گمان که جنگ با فانوس کردند

خفاشها خورشید را محبوس کردند

 

دیدند فسقِ محض را مؤمن نموده

با او فقط زنجیر را مأنوس کردند

 

با آتشی که در دلش روشن نمودند

سلول او را لانه ققنوس کردند

 

هم بی وضو بر آیه‌هایش دست بردند

هم پیش رویش صحبت از ناموس کردند

 

در باز شد ؛ یک تخته در..... چار نوکر

یک شهر را از دیدنش مأیوس کردند

 

**

اگر شاعر این شعر را میشناسید لطفا اطلاع دهید

 

  ******************** 

  

اشعار شهادت امام موسی بن جعفر(ع) - رضا رسول زاده

 

درد پنهانی

 

ندارد ابر چون این چشم گریانی که من دارم

ندارد آتشی چون آه سوزانی که من دارم

 

قسم بر روشنی روز که ، از یاد من رفته

ندارد آسمان چون شام ظلمانی که من دارم

 

سحر وقت نمازم می کند از خواب بیدارم

نوازش های دست این نگهبانی که من دارم

 

شکسته استخوان ساق پایم از غل و زنجیر

نگفتم با کسی از درد پنهانی که من دارم

 

قسم بر روزگار در اسارت بودن زینب

ندید او این چنین تاریک زندانی که من دارم

 

چه می شد که ملاقاتم شبی معصومه می آمد

تسلی بهر این حال پریشانی که من دارم

 

رضا رسول زاده

 

  ******************** 

 

اشعار شهادت امام موسی بن جعفر(ع) - قاسم نعمتی

 

در میان هلهله سوز و نوا گم می شود

زیر ضرب تازیانه ناله ها گم می شود

 

بسکه بازی می کند زنجیر ها با گردنم

در گلویم گریه های بی صدا گم می شود

 

در دل شب بارها آمد نمازم را شکست

در میان قهقه صوت دعا گم می شود

 

چهار چوب پیکرم بشکسته و لاغر شدم

وقت سجده پیکرم زیر عبا گم می شود

 

تازه فهمیدم چرا در وقت سیلی خوردنش

راه مادر در میان کوچه ها گم می شود

 

بین تاریکی شب چون ضربه خوردم آگهم

آه در سینه به ضرب بی هوا گم می شود

 

لا به لای پنجه هایش مشتی از موی سرم

بین این تصویر ها دیگر حیا گم می شود

 

از یهودی ضربه خورده خوب می داند چرا؟

گوشوارٍ بچه ها در کربلا گم می شود

 

قاسم نعمتی

 

  ******************** 

  

اشعار شهادت امام موسی بن جعفر(ع) - یوسف رحیمی

 

در سايه سار کوکب موسي بن جعفريم

ما شیعیان مکتب موسی بن جعفریم

 

فيضش به گوشه گوشه‌ی ايران رسيده است

يعني گداي هر شب موسي بن جعفريم

 

هستي ماست نوکري اهل بيت او

ما خانه زاد زينب موسي بن جعفريم

 

قم آستان رحمت آل پيمبر است

در این حرم، مُقرَّب موسی بن جعفریم

 

با مهر و رأفتش دل ما را خریده است

ما بنده‌ی مُکاتَب موسی بن جعفریم

 

چشم اميد اهل دو عالم به دست اوست

مات مرام و مشرب موسي بن جعفريم

 

حتي قفس براش مجال پرندگي ست

مديون ذکر و يارب موسي بن جعفريم

 

دلسوخته ز ندبه‌ی چشمان خسته اش

دلخون ز ناله و تبِ موسي بن جعفريم

 

آتش زده به قلب پريشان، مصيبتش

با دست بسته غرق سجود است حضرتش

 

از طعنه هاي دشمن نادان چه مي‌کشيد

بين کوير، حضرت باران چه مي‌کشيد

 

در بند ظلم و کينه‌ی قوم ستمگري

تنها پناه عالم امکان چه مي‌کشيد

 

خورشيد عشق و رحمت و نور و سخا و جود

در بين اين قبيله‌ی عصيان چه مي‌کشيد

 

با پيکرش چه کرده تب تازيانه ها

با حال خسته گوشه‌ی زندان چه مي‌کشيد

 

شکر خدا که دختر مظلومه اش نديد

باباي بي شکيب و پريشان چه مي‌کشيد

 

اما دلم گرفته ز اندوه ديگري

طفل سه ساله گوشه‌ی ويران چه مي‌کشيد

 

با ديدن سر پدرش در ميان طشت

هنگام بوسه بر لب عطشان چه مي‌کشيد

 

وقتي که ديد چشم کبودش در آن ميان

خونين شده تلاوت قرآن چه مي‌کشيد

 

مي گفت با لب پر از آهي که جان نداشت:

اي کاش هيچ سنگدلي خيزران نداشت

 

یوسف رحیمی

 

  ********************

 

اشعار شهادت امام موسی کاظم(ع) - وحید قاسمی

 

استناد

 

 به شاخه ي گل احساس من لگد مي زد

 ز روي دشمني و كينه وحسد مي زد

 

 مرا به جرم خطايي كه مرتكب نشدم

 هزار مرتبه با تازيانه حد مي زد

 

 درون سينه ي خود عقده ها ز خيبر داشت

 به استناد همان مدرك و سند مي زد

 

 هميشه موقع سيلي زدن‎‏‏‎‎، به لبخندي

 به اهلبيت نبي حرف هاي بد مي زد

 

 اگر اجل به سراغم نمي رسيد آنجا

 گمان كنم كه مرا تا الي الابد مي زد

 

وحید قاسمی

 

 ********************

 

اشعار شهادت امام موسی کاظم(ع) - علی اکبر لطیفیان

 

پیکر شکسته

 

بر روی لب هایت به جز یا ربنا نیست

غیر از خدا ، غیر از خدا، غیر از خدا نیست

 

زنجیر ها راه گلویت را گرفتند

در این نفس بالا که می آید صدا نیست

 

چیزی نمانده از تمام پیکر تو

انگار که یک پوستی بر استخوانی است

 

زخم گلوی تو پذیرفته است اما

زخم دهانت کار این زنجیر ها نیست

 

این ایستادن با زمین خوردن مساوی است

از چه تقلا میکنی ؟ این پا که پا نیست

 

اصلا رها کن این پلید بد دهان را

 از چه توقع میکنی وقتی حیا نیست

 

نامرد ! زندان بان ! در این زندان تاریک

اینکه کنارش میزنی با پا عبا نیست

 

این تخته ی در که شده تابوت حالا

بهتر نباشد بدتر از آن بوریا نیست

 

اما تو را با نیزه ها بالا نبردند

پس هیچ روزی مثل روز کربلا نیست

 

علی اکبر لطیفیان

از وبلاگ نود و پنج روز باران

 

 ********************

 

اشعار شهادت امام موسی بن جعفر(ع)

 

دلم از دوری اهل وطنم میسوزد

نه فقط دل، که سراپای تنم میسوزد

 

قُوَتی نیست که لب وا کنم و ناله کنم

روزه ام ، خُشکی دور دهنم میسوزد

 

آنقدر زخمی ام از شوری یک قطره ی اشک

گاه گاهی همه جای بدنم میسوزد

 

چاله ای پر نم و جسمی که سراسر زخم است

جای برخورد تن و پیرهنم میسوزد

 

زخم و زنجیر به هم لخته شده طوری که

تا تکانی بخورم مطمئنم میسوزد

 

جاي شلاق رویِ این بدن مجروهم

پوست انداخته بسکه زدنم میسوزد

 

آنچنان سوخته قلبم که پس از مردن هم

در دلِ خاک تمام کفنم میسوزد

 

**

اگر شاعر این شعر را میشناسید لطفا اطلاع دهید

از وبلاگ من غلام قمرم

 

 ********************

 

اشعار شهادت امام موسی کاظم(ع) - خانم سادات هاشمی

 

زير بار کينه پرپر شد ولي نفرين نکرد

در قفس ماند و کبوتر شد ولي نفرين نکرد

 

روزهاي تيره هريک شب‌تر از ديروز تار

در ميان دخمه‌اي سر شد ولي نفرين نکرد

 

هرچه آن صيادها را صيد خود کرد اين شکار

روزي‌اش يک دام ديگر شد ولي نفرين نکرد

 

روزه‌‌ي غم سجده‌ي غم شکر غم افطار غم

زندگي با غم برابر شد ولي نفرين نکرد

 

واي اگر نفرين کند دنيا جهنم مي‌شود

از جهنم وضع بدتر شد ولي نفرين نکرد

 

وقت افطار آمد و ديدم که خرماها چطور

يک به يک در سينه خنجر شد ولي نفرين نکرد

 

 هي به خود پيچيد و لحظه لحظه با اکسير زهر

چهره‌ي زردش طلا‌تر شد ولي نفرين نکرد

 

آن دم بي بازدم چون آتشي رفت و سپس

آنچه بايد مي‌شد آخر شد ولي نفرين نکرد

 

خانم سادات هاشمی

 

********************

 

اشعار شهادت امام موسی بن جعفر(ع) - مسعو اصلانی

 

اين مردمان که قلب خدا را شکسته اند

دائم غرور آينه ها را شکسته اند

 

خورشيد را روانه ي زندان نموده اند

و حرمت امام منا را شکسته اند

 

زنجير دور گردن او حلقه مي کنند

با تازيانه دست دعا را شکسته اند

 

او ناله مي زند و به جايي نمي رسد

کنج سياه چال صدا را شکسته اند

 

با ذکر نام فاطمه دشنام مي دهند

اينان که قلب قبله نما را شکسته اند

 

آقا شنيده ام که امانت بريده اند

با سعي خويش پشت صفا را شکسته اند

 

حالا خدا به داد دل دخترت رسد

بدجور ساق پاي شما را شکسته اند

 

مسعود اصلانی

 

*********************

  

اشعار شهادت باب الحوائج موسی بن جعفر(ع) - روح الله عیوضی

 

هفت کفن

 

اشک زنجیر به حال بدنم میریزد

گریه بر بی کسی زخم تنم میریزد

 

آسمان راه گلوی قفسم را بسته

عرق بال من از پیرهنم میریزد

 

روی شلاق به من واشده و می خندد

آب مجروح ز زخم دهنم میریزد

 

چارده سال شد از شهر مدینه دورم

آهم از غربت وآل حسنم میریزد

 

چوب با پای شکسته سر دعوا دارد

سنگ ، زیر قدم پا شدنم میریزد

 

هر یک از هفت کفن پشت سر تشییعم

لاله برکشته ی دوراز وطنم میریزد

 

روح الله عیوضی

 

********************

 

اشعار شهادت باب الحوائج موسی بن جعفر(ع) - علی اکبرلطیفیان

 

 

كليم الله

 

ترسي از فقر ندارند گدايان كريم

دست خالي نروند از در احسان كريم

 

حاجت خواسته را چند برابر داده است

طيب الله به اين لطف دو چندان كريم

 

كاظميني نشديم و دلمان هم پر بود

بار بستيم به سوي شاه خراسان كريم

 

بي نياز از همه ام تا كه رضا را دارم

به قسم هاي خداوند به قرآن كريم

 

طلب رزق نكرديم ز دربار كسي

نان هر سفره حرام است مگر نان كريم

 

هر كسي وقت مناجات ضريحي دارد

دست ما هم رسيده است به دامان كريم

 

نا اميدم مكنيد از كرمش فرض كنيد

باز بدكاره اي امشب شده مهمان كريم

 

سپر درد و بلايش نشديم و ديديم

سپر درد و بلاي همه شد جان كريم

 

ظاهرش فقر ولي باطن او عين غنا

ترسي از فقر ندارند گدايان كريم

 

........

مثل يك تكه عبا روي زمين است تنش

آنقدر حال ندارد كه نيفتد بدنش

 

جابه جا گر نشود سلسه بد مي چسبد

آن چناني كه محال است دگر واشدنش

 

نفسش وقت مناجات چه اعجازي داشت

زن بدكاره به يكباره عوض شد سخنش

 

آه مانند گليمي چقدر پا خورده

بي سبب نيست اگر پاره شده پيرهنش

 

از كليم اللهي حضرت ما كم نشود

گرچه هر دفعه بيايد بزند بر دهنش

 

به رگ غيرت اين مرد فقط دست مزن

بعد از آن هرچه كه خواهي بزني اش، بزنش

 

بستنش نيز برايش به خدا فايده داشت

مدد سلسله ها بود نمي ريختنش

 

با چنين وضع كفن كردن او پس سخت است

آه آه از پسرش آه به وقت كفنش

 

آه هرچند غل جامعه بر پيكر داشت

بر تنش باغ گل لاله و نيلوفر داشت

 

مثل گودال دچار كمي جا شده بود

فرقش اين بود فقط سايه ي بالا سر داشت

 

زحمت چكمه ي سنگين كسي را نكشيد

يعني پامال نشد تا نفس آخر داشت

 

لطف زنجير همين بود كه عريان نشود

هرچه هم بود ولي پيرهني در بر داشت

 

دختري داشت ولي روسري اش دست نخورد

دختري داشت ولي دختر او معجر داشت

 

يك نفر كشته شد و هفت كفن آوردند

پاره هم ميشد اگر ، يك كفن ديگر داشت

 

السلام اي بدن بي كفن كربلا

سوره ي يوسف بي پيرهن كربلا

 

علي اكبر لطيفيان

برگرفته از وبلاگ نودو پنج روز باران

 

 
******************
 
 
اشعار شهادت امام موسی بن جعفر(ع) - وحید مصلحی

 

می مکد رشته های بی احساس

نیمه جانی که مانده در تن را

یک نفر هم نمیکند چاره

زخم زنجیر و زخم گردن را

**

روزه داری تمام روزت را

تازیانه توراست افطاری

آسمان جای توست آقاجان

از چه رو  کنج چار دیواری ؟

**

مثل شمعی که شعله ور باشد  

جسمتان آب میرود آقا

گم شده صبح و شام آخر کی_

چشمتان خواب میرود آقا ؟

**

کنج زندان نشسته ای داری

روضه ی قتلگاه می خوانی

تشنه ماندی و اشک میریزی

مادرت   را به آه می خوانی

**

دشمنت تازیانه بر دستش

گاه و بیگاه  حمله ور میشد

ناسزا ها به مادرت میگفت

دلت از درد شعله ور میشد

**

چه قدر مثل مادرت شده ای

آنکه رخساره ی کبودی داشت

ناسزا های دشمنت انگار

خنجری بین سینه ات میکاشت

 **

خنده میزد به گریه ات دشمن

ای که از درد خویش می سوزی

میکِشی انتظارِ فرزندت

 به درِحجره چشم  میدوزی

**

یاد پهلو شکسته افتادی

در نمازِ نشسته ی آخر

حرف تو بین هق هق ات این بود:

السلام و علیک یا مادر ..

**

در غریبی و گوشه ی زندان

مادرت از مدینه می آمد

او که دارد هنوز از زخمش _

میچکد خون سینه می آمد

**

مادرت آمده که بگشاید

از تو زنجیر و کُند و آهن را 

مادرت آمده کند چاره

زخم زنجیر و زخم گردن  را ..

وحید مصلحی

 

******************
 
 
 

اميد دل

 

در دل خاكم و امّيد نجاتي دارم

در دل اميد و به لبها صلواتي دارم

 

مرگ،همسايه ي ديوار به ديوار من است

منم آن زنده كه هر شب سكراتي دارم

 

هشت معصوم عيان شد زمصيبات تنم

از شهيدان خداوند صفاتي دارم

 

منم آن نخله ي در خاك كه بر خوردن آب

جاري از ديده ي خود نهر فراتي دارم

 

ساقم از كوتهي تخته به رسوايي رفت

ورنه بشكسته ستون فقراتي دارم

 

كفن آوردن اين قوم عذابي دگر است

اندر اين هفت كفن تازه نكاتي دارم

 

محمد سهرابي

برگرفته از وبلاگ مادر بهشت

 

*****************
 
 
اشعار شهادت امام موسی بن جعفر(ع) - علی اکبر لطیفیان

 

نماز نشسته

 

در اين زندان كه ره بسته است پرواز صدايم را

نمي بينم كسي را جز خودم را و خدايم را

 

سرم را مي گذارم روي زانوهاي لرزانم

يكايك مي شمارم غصه هاي زخمهايم را

 

پريشان حالم و از استخوانم درد مي ريزد

نمي جويم زدست هركس و ناكس دوايم را

 

اگر چه زخم تن دارم كبوديِ بدن دارم

ولي خرج عبادت مي نمايم لحظه هايم را

 

حضور دانه ي زنجير در راه گلوگاهم

دو چندان  مي نمايد بغض سنگين دعايم را

 

نمي گويم چه كرده تازيانه با وجود من

ببين پُر كرده خون پيكرمن بوريايم را

 

اگر بنشسته مي خوانم نمازم را در اين زندان

غل زنجيرها كوبيده كرده ساقي پايم را

 

علي اكبر لطيفيان

برگرفته از وبلاگ مادر بهشت

 

 
******************
 
 
اشعار شهادت امام موسی کاظم(ع) - رحمان نوازنی

 

مصاف

 

می خواستند داغ تو را شعله ور کنند

وقتی که سوختی همه را با خبر کنند

 

می خواستند دفن شوی زیر خاکها

تا زنده زنده از سر خاکت گذر کنند

 

می خواستند شام غریبان بپا کنند

تا بچه های فاطمه را در به در کنند

 

از ناسزا بگو که چه آورده بر سرت

می خواستند باز تو را خونجگر کنند

 

می خواستند دست شما بسته باشد و...

…مثل مدینه فاطمه ات را سپر کنند

 

قوم یهود را به مصافت کشیده اند

تا تازیانه ها به مراتب اثر کنند

 

حالا بیا بگو که ملائک یکی یکی

فکری برای این تن بی پال و پر کنند

 

این اشک ها مسافر یک جسم بی سرند

وقتش رسیده است به آنجا سفر کنند

 

رحمان نوازنی

برگرفته از وبلاگ حسینیه

 

 
******************
 
 
اشعار شهادت امام موسی کاظم(ع) - علی اکبر لطیفیان

 

صدای بندگی

 

دستی رسید بال و پرم را کشید و رفت

از بال من شکسته ترین آفرید و رفت

 

خون گلوی زیر فشارم که تازه بود

با یک اشاره روی لباسم چکید و رفت

 

بد کاره ای به خاک مناجات سر گذاشت

وقتی صدای بندگی ام را شنید و رفت

 

راضی نشد به بالش سختی که داشتم

زنجیرهای زیر سرم را کشید و رفت

 

شاید مرا ندیده در آن ظلمتی که بود

با پا به روی جسم ضعیفم دوید و رفت

 

روزم لگد نخورده به آخر نمی رسید

با درد بود اگر شب و روزم رسید و رفت

 

دیروز صبح با نوک شلاق پا شدم

پلکم به زخم رو زد و در خون طپید و رفت

 

از چند جا ضریح تنم متصل نبود

پهلوی هم مرا وسط تخته چید و رفت

 

تابوت از شکستگی ام کار می گرفت

گاهی سرم به گوشه ی دیوار می گرفت

 

علی اکبر لطیفیان

برگرفته از وبلاگ حسینیه

 

 
******************
 
 
اشعار شهادت حضرت موسی بن جعفر(ع) - جواد محمد زمانی

 

 

شأن شامخ

 

وقتی زبان عاطفه ها لال می شود

زنجیر ها در آینه ات بال می شود

 

در فصل گل، بهار تو از دست می رود

بر شاخه؛ میوه های تو پامال می شود

 

دیگر کسی ز ناله ات آهی نمی کشد

در این سیاهچال صدا چال می شود

 

آقا نشان سبز سیادت به دوش توست

غل ها به روی شانه ی تان شال می شود

 

همواره مرد،زینتش از جنس دیگری ست

زنجیر ها به پای تو خلخال می شود

 

دشمن به قصد جان تو آماده می شود

این طرح در دو مرحله دنبال می شود :

 

اول به شأن شامخت شلاق می زنند

دیگر زبان به هتک تو فعّال می شود

 

شعرم بدون ذکر مصیبت نمی شود

حالا گریز ،روضه ی گودال می شود

 

دعواست بر سر زره و جامه و سری

دارد میان معرکه جنجال می شود

 

جواد محمد زمانی