اشعار عصر عاشورا

اشعار عصر عاشورا – مصطفی متولی

 

با چشم اشک بار علیکنّ بالفرار

با قلب داغ دار علیکنّ بالفرار

 

وقتی کمان حرمله شلاق دست شد

پنهان و آشکار علیکنّ بالفرار

 

جان هم رسیده گرچه به لب هایتان ولی

با حال احتضار علیکنّ بالفرار

 

در ساحل فرات علمدار کربلا

شد چون علم ندار ، علیکنّ بالفرار

 

راه عبور ، معبر غارت گران شده

از گوشه و کنار علیکنّ بالفرار

 

دیدید مثل ابر بهار اشک ریختیم

آتش نشد مهار علیکنّ بالفرار

 

از من به لاله های حرم عمه جان بگو

حتی به روی خار... علیکنّ بالفرار

 

با این که مشکل است و همه بانوان ما...

...هستند با وقار علیکنّ بالفرار

 

حتما به دختران حرم گوشزد کنید

تا هست گوشوار علیکنّ بالفرار

 

دقت کنید گم نشود هیچ کودکی

امشب در این دیار علیکنّ بالفرار

 

با چکمه ها به سوی حرم روی اسب خویش

تا شمر شد سوار علیکنّ بالفرار

 

با این که از مصائب این دشت پر بلا

لا یمکن الفرار... علیکنّ بالفرار

 

مصطفی متولی

 

*********************

 

اشعار گودال قتلگاه – وحید قاسمی

 

جنجال بود و...

لب تشنه ای درگوشه ی گودال بود و...

 

گودال بود و...

ازنیزه و شمشیر مالامال بود و...

 

می رفت بالا

تیغی که دست نفرت دجال بود و...

 

دجال بود و...

در زیر پایش پیکری پامال بود و...

 

از میهمانش

با سنگ زنها گرم ِ استقبال بود و...

 

« ای وای، ای وای»

ذکرلبان ِ مادری بدحال بود و...

 

وحید قاسمی

 

**********************

 

اشعار گودال قتلگاه – جواد پرچمی

 

به من نگو برو از دور ِ قتلگاه برو

به من اشاره مکن سوی خیمه گاه برو

 

شکستگیِّ من از اين دویدنم حاکی ست

شبیهِ صورت تو مویِ خواهرت خاکی ست

 

بگو چه کار کنم تا تو را خلاص کنم؟

به شمر رو بزنم یا که التماس کنم؟

 

بگو چه کار کنم دور ِ خیمه صف نکشند؟

به زور ِ نیزه تنت را به هر طرف نکشند

 

صدایِ خنده يِ کوفی، صدایِ خنده ي شمر

صدای بد دهنی کردنِ زننده ي شمر

 

صدای هلهله و بانگِ طبل می آید

صدای تق تق تعویض نعل می آید

 

ببين اراذل و اوباش کوفه آمده اند

برای روسری پاره پاره آمده اند

 

جواد پرچمی

 

**********************

 

اشعار گودال قتلگاه – علی اکبر لطیفیان

 

پیش من نیزه ها کم آوردند

به خدا سر نمیدهم به کسی

غیرت الله من خیالت جمع

من که معجر نمیدهم به کسی

**

تو اگر که اجازه بدهی

خویش را پهلویت می اندازم

اگر این چند تا عقب بروند

چادرم را رویت می اندازم

**

چقدر میروند و می آیند

فرصت زخم بستن من نیست

آمدم درد و دل کنم با تو

جا برای نشستن من نیست

**

جلویش را بگیر تا بلکه

دستم از رو سرم بلند شود

تو که شمر را نمیکنی بیرون

پس بگو مادرم بلند شود

**

هرکه گیرش نیامده نیزه

تکیه بر سنگ دامنش کرده

هم دیدند دخترت هم دید

شمر رخت تو را تنش کرده

 

علی اکبر لطیفیان

برگرفته از وبلاگ نود و پنج روز باران

 

********************

 

اشعار گودال قتلگاه – علی اکبر لطیفیان

 

تير از بس كه خورده بود حسين

بر تنش مثل پيرهن شده بود

 

نيزه هاشان تمام شد كم كم

موقع سنگ ريختن شده بود

 

نفسش بين راه بر ميگشت

موقع دست و پا زدن شده بود

 

بودم اما جلو نمي رفتم

شمر آنقدر بد دهن شده بود

 

تكه اي را ربود هر كس كه

روبه رو با حسين ِمن شده بود

 

هرچه كردند رو به قبله نشد

يعني آنقدر پاره تن شده بود

 

زير انداز خانه هاي دهات

كفن شاه بي كفن شده بود

 

علي اكبر لطيفيان

 

**********************

 

اشعار گودال قتلگاه – مهدی رحیمی

 

می خواستم بلند شوم پا نداشتم

دستی برای خیزش از جا نداشتم

 

آواز تو می­آمد از آن دورها : « گلی

گم کرده ام... » نه، من گل زیبا نداشتم

 

پیراهنم که پاره شده، پیکرم کبود

دیگر نشانه های گلت را نداشتم

 

میخواستم ببینمت از بین تیغ ها

امّا چه سود؟ چشم تماشا نداشتم

 

آن­قدر دل به چشم تو دادم که از تنم

یک قطعه در هوای تو پیدا نداشتم

 

در زیر تیغ ها و قدم ها و سنگ ها

دیگر شباهتی ، نه... ، به گل ها نداشتم

 

وقتی که آمدی و رسیدی به پیکرم

می­خواستم بلند شوم... پا نداشتم

 

مهدی رحیمی

 

**********************

 

اشعار گودال قتلگاه – حسن لطفی

 

صبح تا عصر پیکر آورده

چه قدر جسم بی سر آورده

لیک با آنکه اصغر آورده

خستگی را زپا درآورده

 

کوه غم روی دوش و چون کوهی

عزم میدان نمود نستوهی

 

با همه تشنگی بی حدش

بست برسر عمامه جدش

شد قیامت چو راست شد قدش

سیلی از اشک و آه شد سدش

 

می کند با هزار افسوسش

غیرت الله ترک ناموسش

 

میخورد بوسه بر سر و روها

دستها در نوازش موها

کس نداند چه گفت زانسوها

که درآورده شد النگوها

 

او چه گفته که میشود با هم

گره معجر همه محکم

 

حرف تاراج را زدن سخت است

گریه مرد پیش زن سخت است

رفتن روح از بدن سخت است

از یتیمی خبر شدن سخت است

 

همه طی شد اگرچه جان برلب

روبرو شد حسین با زینب

 

دو خدای وفا مقابل هم

دو دل آرام آگه از دل هم

چاره مشکلند و مشکل هم

دو مسیح اند یا دو قاتل هم

 

هردو یک روح در دو جسم پاک

یک نفر با دو جسم و اسم پاک

 

هردو هستند جان یکدیگر

آشنا با زبان یکدیگر

شدبه شرح بیان یکدیگر

اشکشان روضه خوان یکدیگر

 

کس نشد جز خدایشان آگاه

زانچه گفتند بازبان نگاه

 

چشم هریک شده دوکاسه خون

اشک ریزان به حالشان گردون

دور لیلا قبیله ای مجنون

قبله میرفت از حرم بیرون

 

گوییا در تبار خون جگری

زنده تشییع میشود پدری

 

هم به لبهاش ذکر یارب داشت

هم انا بن العلی روی لب داشت

هم به دستش مهار مرکب داشت

هم به کف بند قلب زینب داشت

 

عرش حیران زبانگ تکبیرش

فرش لرزان ز برق شمشیرش

 

به کفش گرچه تیغ آتش بار

لیک دیگر عطش دهد آزار

شیر پیر و قبیله ای کفتار

هست معلوم آخر پیکار

 

پای تا سر تنش پر از تیر است

به سراپاش زخم شمشیر است

 

موج خون بر تن و به اوج جلال

داشت حالی که هرکه داشت سوال

رفته از حال یا شده سرحال؟

شد به هر حال راهی گودال

 

تا زکف داد جان جولان را

دوره کردند فخر دوران را

 

میرسد بر تنش زهر تکبیر

تیر با نیزه سنگ با شمشیر

روی هر عضو او هزاران تیر

خورد اما یکی نمیشد سیر

 

شک ندارم جبین او که شکست

چشم خود را خدای اوهم بست

 

برسرم خاک شاه بر خاک است

غرقِ درخاک و خون تنی پاک است

بـخدا این عزیز افلاک است

که تن پاک او پر از چاک است

 

این چه شرحی است خاک بردهنم

کاش صحت نداشت این سخنم

 

وای برمن خواهرش هم بود

خواهرش بود، مادرش هم بود

غیراز آنها برادرش هم بود

پدرش جد اطهرش هم بود

 

بس که گفت العطش عطش کردند

شمرآمد تمام غش کردند

 

آنکه ننگ ابد برایش ماند

آنکه شیطان برادرش میخواند

شمر پستی که عرش را لرزاند

جسم پاک حسین برگرداند

 

پیش چشمان اشک ریز خدا

سر برید از تن عزیز خدا

 

سراو تا برید مظهر ظلم

نامه ها خوانده شد زدفتر ظلم

تن مظلوم ماند و لشگر ظلم

اول غارت است و آخر ظلم

 

لشگری گرگ و یوسفی بی سر

هرکه میزد هرچه داشت بر پیکر

 

هرکسی خسته می شد از زدنش

می ربود آنچه میشد از بدنش

این یکی برد جوشنش ز تنش

آن یکی برد کهنه پیرهنش

 

سنگها که بر جنازه زدند

تازه بر اسبها نعل تازه زدند

 

پیش تر از بریدن سراو

بیش تر از شرار پیکر او

می زد آتش به جان خواهر او

ناله جانخراش مادر او

 

چون عزادار هر دو دلبر بود

ذکر مادر غریب مادر بود

 

زینب آن بی مثال در آفاق

قبله عشق و قبله عشاق

رفته از خویش و مرگ را مشتاق

به خود آمد ز اولین شلاق

 

جنگ او گشت خود به خود آغاز

یا علی گفت و عشق شد آغاز

 

حسن لطفی

برگرفته از وبلاگ بانک اشعار روضه

اشعار وداع امام حسین(ع)

 اشعار وداع امام حسین(ع) – علی اکبر لطیفیان

 

وقتی علی اکبرمن نیست ماندنی

پیداست که برادر من نیست ماندنی

 

باید که با حسین خداحافظی کنم

این آینه برابر من نیست ماندنی

 

از این به بعد راهی گرماست صورتم

این سایبان که بر سرمن نیست ماندنی

 

در پشت خیمه فکر نمی کردم عاقبت

این دستباف مادر من نیست ماندنی

 

تا بوسه بر گلوي تو دادم صدا زدي

خواهر ببوس، حنجر من نیست ماندنی

 

انگشترت که رفت خودم با خبر شدم

از این به بعد زیور من نیست ماندنی

 

علی اکبر لطیفیان

 

*********************

 

 اشعار وداع امام حسین(ع) –  امیر حسین محمود پور

 

گریه هایم اگرچه کاری نیست

چه کنم؟ غیر گریه کاری نیست

 

بعد عمری کنار هم بودن

می روی و مرا نگاری نیست

 

فصل سرد خزان عمرم شد

باغ من را دگر بهاری نیست

 

می بری جان خواهرت با خود

بعد تو پای استواری نیست

 

روی شانه تو منزلت داری

لااقل وقت نی سواری نیست

 

رفتنت می برد امید حرم

کودکان را دگر قراری نیست

 

گرگها صف کشیده اند اینجا

آهوان را ره فراری نیست

 

می روی و به خیمه می تازند

پس مپرسم چرا وقاری نیست!

    ***

ای به قربان آیه ی کهفت

سرشکسته تر از تو قاری نیست

 

چه بلایی سر تو آوردند؟

جز به نیزه تو را مزاری نیست

 

بعد تو زینب است و طفلانت

چه کنم؟جای گریه زاری نیست

 

امیر حسین محمودپور

 

*********************

 

 اشعار وداع امام حسین(ع) – محمد علی بابایی

 

آبی‌تر

 

ذبحی از اسماعیل آبی‌تر بیاور

از دامنی آبی‌تر از هاجر بیاور

 

آبی‌تر از خون، سرخ‌تر از آسمان‌ها

جام عطش را تا لب کوثر بیاور

 

حالا «فَدَیناهُ بِذِبح ٍ… ‍» اعظمی که…

وقتش رسیده… خون ِ رنگین‌تر بیاور

 

این نیزه‌ها تا آسمان راهی ندارند

خورشید! صبر آسمان را سر بیاور

 

این روضه مکشوفه است، باید خود ببینی

از ماجرای نیزه‌ها سر در بیاور

 

پیغام دارد هدهد از خاتم‌ترین مرد:

انگشترت… انگشترت را در بیاور

 

این شعر عطر یاس کم دارد، همین جا…

در قتلگاهش اسمی از “مادر” بیاور

 

محمد علی بابایی

اشعار وداع حضرت سیدالشهدا(ع)

اشعار وداع حضرت سیدالشهدا(ع)  – علی صالحی

 

نگاه کردن اشک تو خواهرم سخت است

صبور باش که این حرف آخرم سخت است

 

دگر زمان جدایی شده، دعایم کن

سفر بدون تو ای یار و یاورم سخت است

 

برو برای اسارت دگر مهیّا شو

که شام و کوفه برای تو خواهرم سخت است

 

نه قاسمی، نه علی اکبری، نه عباسی

غریب ماندن زنهای این حرم سخت است

 

تویی و جان رقیّه، که بعد من سیلی

برای دخترک ناز پرورم سخت است

 

بگو رباب حلالم کند که می دانم

به نیزه، دیدن لبخند اصغرم سخت است

 

به زیر حنجره ام بوسه می زنی، امّا

بدان، بریدن این سر ز پیکرم سخت است

 

خدا به داد دلت می رسد، که در بر شمر

به قتلگاه، تماشای مادرم سخت است

 

علی صالحی

برگرفته از وبلاگ امام رئوف

 

**********************

 

اشعار وداع حضرت سیدالشهدا(ع)  – سعید خرازی

 

مانند سایه از سرم ای تاج سر ، مرو

ما با هم آمدیم و تو بی همسفر ، مرو

 

تنها نه این که خواهر تو ، مادر توام

از رفتنت به خاطر من درگُذر ، مرو

 

از کودکی برای تو بودم سپر ، حسین

میدان جنگ می روی و بی سپر ، مرو

 

حالا که می روی کمی آهسته تر برو

آتش به جان مزن تو از این بیشتر ، مرو

 

طفلت به خواب رفته و بیدار اگر شود

بیچاره میکند همه را بی خبر ، مرو

 

لبها دو چوب خشک شده میخورد به هم

این گونه از مقابل چشمان تر ، مرو

 

از آب هم مضایقه کردند کوفیان

ای از تمام اهل حرم تشنه تر ، مرو

 

باشد نگاه تو به من اما دلت کجاست؟

هستی به یاد مادر و دیوار و در ، مرو

 

سعيد خرازي

برگرفته از وبلاگ من غلام قمرم

اشعار ماه محرم - اشعار شب عاشورا

اشعار ماه محرم - اشعار شب عاشورا - روضه حضرت زینب(ع) - علی اکبر لطیفیان

 

داری عقیله خواهر من گریه می کنی؟

آیینه برابر من گریه می کنی

 

از لا به لای خیمه دلم تا مدینه رفت

خیلی شبیه مادر من گریه می کنی

 

دلشوره می چکد ز نگاه سه ساله ام

وقتی کنار دختر من گریه می کنی

 

امشب برای ماندن من نذر می کنی

فردا برای پیکر من گریه می کنی

 

امشب نشسته ای و مرا باد می زنی

فردا به جسم بی سر من گریه می کنی

 

علی اکبر لطیفیان

 

**********************

 

اشعار ماه محرم - اشعار روز عاشورا - روضه وداع حضرت زینب(ع) - حسن لطفی

 

بگذار تا بمیرم و تنها نبینمت

تنها به روی سینه صحرا نبینمت

 

امشب بیا که بوسه زنم بر گلوی تو

شاید بمیرم از غم و فردا نبینمت

 

می ترسم از نگاه به گودال آن طرف

دارم دعا به زیر لب آنجا نبینمت

 

غم نیست گرچه بر بدنم کعب نی خورد

من نذر کرده ام که به نی ها نبینمت

 

امشب برای من تو دعا کن که شام بعد

بی سر به روی دامن زهرا نبینمت

 

حسن لطفی

**********************

 

اشعار شام غریبان - روضه امام حسین(ع) - وحید قاسمی

 

با اين شتاب فكر كنم سر مي آورد

با اين شتاب،حوصله را سر مي آورد

 

مي تازد و غنيمت جنگ غروب را

از چنگ سي هزار نفر، در مي آورد

 

حس مي كنم كه داخل خورجين غصبي اش

يك باغ سيب سرخ معطر مي آورد

 

سرمست سود دادوستدهاي كربلاست

دارد چقدر چادرو معجر مي آورد

 

نرخ طلاي كوفه سقوطش مسجل است

از بسكه گوشواره و زيور مي آورد

 

دود و تنورروشن و عطري شبيه عود

اينجاي روضه داد مرا در مي آورد

 

وحید قاسمی

 

**********************

  

اشعار ماه محرم - اشعار شام غریبان - مهدی محمدی

 

چگونه با تو بگویم چگونه خواهر رفت

تمام سوی دو چشمم پس از برادر رفت

 

 به جای آن همه تیری که بر تنت آمد

لباس کهنه و انگشتر مطهر رفت

 

صدای حرمله می آمد و نوای رباب

کنار نیزه طفلش زهوش مادر رفت

 

 حرم در آتش دختر نفس نفس میزد

نگاه ها پی غارت به سمت دختر رفت

 

مهدی محمدی

 

 **********************

اشعار ماه محرم - اشعار روز عاشورا

 

از این کویر چرا عطر سیب می آید

شمیم رایحه ای دلفریب می آید

 

صدای نیزه و شمشیر اگر اجازه دهد

صدای ناله مردی غریب می آید

 

گمان کنم که مسیح است داخل گودال

صدای میخ زدن بر صلیب می آید

 

درست پشت سر رد خون یک دشنه

زنی خمیده به این سوی شیب می آید

 

خبر دهید به زینب که چشمتان روشن

جناب حضرت شیب الخضیب می آید

**********************

 

اشعار ماه محرم - اشعار عصر عاشورا - روضه شهادت امام حسین(ع) - علی اکبر لطیفیان

 

نزدیك مغرب است خدایا چه می شود؟

كشتی شكست خورده دریا چه می شود؟

 

از لاله های خون جراحات زخم عشق

مقتل ز عمق فاجعه دریاچه می شود

 

با چكمه های بند نبسته رسیده شمر

با زخمهای سینه بابا چه می شود

 

قاتل ز بس برید از نفس فتاد

ای سر بریده بعد تو با ما چه می شود

 

نزدیك مغرب است چه باد مخالفی

نزدیك مغرب است ندا داد هاتفی :

 

ای كشته فتاده به صحرا حسین من

ای میوه رسیده زهرا حسین من

 

آن كهنه پیرهن كه خودم بافتم چه شد

ای بانی قیامت كبرا حسین من

 

یادش به خیر شانه زدن های موی تو

ای صاحب شفاعت عظما حسین من

 

چشمت زدند عاقبت این هرزه چشم

قربانی حسادت دنیا حسین من

 

مغرب شد و گذشت وَ حالا شب آمده

بعد از تمام حادثه ها زینب آمده

 

زینب رسید و خاطره ها را مرور كرد

از بین نیزه های شكسته عبور كرد

 

آهی كشید و گفت «أأنت اخی»حسین

اینجا گریز روضه ی ما جفت و جور كرد

 

بشنید یا «اخی الیً»صبور باش

دل را به امر حنجر پاره صبور كرد

 

در آخرین دقایق گودال قتلگاه

هر نیزه ای به گونه ای عرض حضور كرد

 

قلب ز شعله دلخورش آتش گرفته است

ناگاه دید چادرش آتش گرفته است

 

علی اکبر لطیفیان

 

**********************

اشعار ماه محرم - اشعار روز عاشورا - اشعار شهادت امام حسین(ع) - قاسم صرافان

 

هفت آسمان حجاب شد و پرده را کشید

اما تمام حادثه را مادر تو دید

 

وقتی غریب دید تو را باورش نشد

هی چند بار دست به چشمان خود کشید

 

باور نداشت مادرِ دریا، حسین او

تنها عقیق با دو لب تشنه می‌مکید

 

با زینبش دوید که: یک لحظه صبر کن

یک بوسه از گلوی لطیفت دوباره چید

 

بارید اشک در پی باران سنگها

سیلی به روی می‌زد و انگشت می‌گزید

 

خون تا محاسنت خبری سرخ برد و بعد

لبهای پیرهن که به پیشانیت رسید،

 

افتاد چشم مادرت ـ ای وای ـ همزمان

با چشم حرمله به همان نقطه سفید

 

با تیر قلب نازک او هم دوباره سوخت

گویی دوباره داغیِ میخ دری چشید

 

قلبت فقط حریم خدا بود و تیر او

اینبار «یا لطیف» ترین سینه را درید

 

غوغا به پا شد و وسط تیر و نیزه‌ها

تنها صدای ناله و افتادنی شنید

 

آمد صدای گام نفسگیر و تیره‌ای

رنگش پرید و با دل زینب دلش تپید

 

با چشم خون گرفته و با چکمه‌ای سیاه

خنجر کشیده بود و به سمت تو می‌دوید

 

شیون کنان زنی لب گودال قتلگاه

می‌بست رو به منظره چشمان نا امید

 

از روی مهربانت اگر شرم کرده بود

از پشت ظالمانه سرت را چرا برید؟

 

با چشم بسته فاطمه فریاد می‌کشید

ای وای میوه‌ی دل من تشنه شهید

 

دیگر ندید جسم تو را زیر پای اسب

نوری یگانه دید، به الله می‌رسید

 

قاسم صرافان

**********************

 

اشعار ماه محرم - اشعار روز عاشورا - اشعار شهادت امام حسین

 

بادها  عطر  خوش سیب  تنش  را   بردند

سوختند و خبر سوختنش را بردند

 

نیزه ها بر عطشش قهقهه سر می دادند

زخمها   لاله ی  باغ  بدنش را بردند

 

دشنه ها  دور  و  بر پیکر  او  حلقه   زدند

حلقه ها نقش عمیق یمینش را بردند

 

این عطش یوسف معصوم کدامین مصراست

که روی  نیزه  بوی  پیرهنش  را بردند

 

تا که معلوم نگردد به کدام آیین است

اهل صحرای تجردکفنش را بردند

 

باد ها سینه زنان زودتر از خواهر او

تا مدینه خبر آمدنش را بردند

 

یوسف آهسته بگویند نمیرد یعقوب

 

گرگها یوسف گل پیراهنش را بردند

 

**********************

 

اشعار ماه محرم - اشعار روز عاشورا - سید محمد بابامیری

 

سر می کشد  در حنجری آتش گرفته

غمناله های خواهری آتش گرفته

 

اینجا  کبوتر  بچه  ها  را  یک کبوتر

پیچیده  در بال  و پری آتش گرفته

 

فریاد  عصمت  شعله می گیرد دمادم

از تار و پود  معجری  آتش   گرفته

 

بشتاب  زینب ! درمیان شعله ها باز

دامان طفل دیگری   آتش  گرفته

 

آنسوی فریاد عطش صد حنجره دارد

در لای لای مادری آتش گرفته

 

از  داغ  این  آلاله  های  غرقه در خون

هر گوشه چشمان تری آتش گرفته

 

قرآن تلاوت می کند فرزند قرآن

از روی نیزه با سری آتش گرفته

 

پیش نگاه خسته ی پروانه ، شمعی

افتاده بر خاکستری  آتش  گرفته

 

بی شک تمام  این وقایع ریشه دارد

در ارتفاعات دری آتش گرفته

 

سید محمد بابامیری

 

**********************

 

 اشعار عصر عاشورا - روضه وداع حضرت زینب(ع) - یوسف رحیمی

 

در اين غروب غريبي ببين کواکب را

به نيزه ها سر زخميّ نجم ثاقب را

 

بخوان به لحن حروف مقطعه امشب

حديث غربت زينب، بخوان مصائب را

 

چرا عزيز دلم «هَل أتَي» نمي خواني

ببار جرعه اي از کوثر مناقب را

 

بخوان «وَلِيُّکُمُ الله» را پناه حرم

بگو حکايت اين مردمان غاصب را

 

براي تسليت خاطر «ذَوِي القُربَي»

ز تازيانه و سيلي ببين مواهب را

 

بخوان «لِيُذهِبَ عَنکُم» شکوه غيرت من

که دور سازي از اين کاروان اجانب را

 

مسيح خستة من ندبة أنا العطشان

به خون نشانده دل بيقرار راهب را

 

لب مقدس قرآن و خيزران بوسه!

و «أم حَسِبتَ» بخوان اين همه عجائب را

 

بيا شبي به خرابه بياوري با خود

براي دخترکت ليلةُ الرغائب را

 

هنوز بر لب تو بغض «أيَّ مُنقَلبٍ»

به انتظار نشسته غريب غائب را

 

یوسف رحیمی

 

**********************

 

اشعار ماه محرم - اشعار عصر عاشورا - روضه وداع شهادت امام حسین(ع) - علی اکبر لطيفيان

 

گمان نمي كنم اين روح پيكرم باشد

تني كه مثله شده در برابرم باشد

 

بدن بدن كيست اينچنين شده است ؟

اگر خداي نكرده برادرم باشد ...!

 

گمان نمي كنم اين زير نيزه افتاده

حسين فاطمه يعني برادرم باشد

 

تو را خدا بگذاريد بوسه اش بزنم

كه قول ميدهم اين بار بار آخرم باشد

 

كفن كه نيست عبا نيست ، بوريا هم نيست ؟

بد است بي كفن اين مرد محترم باشد

 

علی اکبر لطيفيان

 

**********************

 

اشعار ماه محرم - اشعار روز عاشورا - روضه وداع حضرت زینب(ع) - علی اکبر لطیفیان

 

بمان که روشنی دیده ترم باشی

شبیه آینه ای در برابرم باشی

 

هوای خیمه من بی نگاه تو سرد است

بمان که مایه دلگرمی حرم باشی

 

چه شد که از ته گودال سر در آوردی

تو زینت سر دوش پیمبرم باشی

 

در این شلوغی گودال تنگ قول بده

کمی مراقب پهلوی مادرم باشی

 

تو در بلند ترین نیزه منزلت کردی

به این بهانه مگر سایه سرم باشی

 

جواب خنده دشن به خواهرت با کیست؟

مگر تو قول ندادی برادرم باشی

 

تو آفتابی و بالای نیزه هم که شده

بمان که روشنی دیده ترم باشی

 

علی اکبر لطیفیان

 

**********************

 

اشعار ماه محرم - اشعار روز عاشورا - روضه وداع حضرت زینب(ع) - مجتبی حاذق

 

باور نخواهد کرد چشمان ترت را

باور نخواهد کرد دشمن ، باورت را

 

ققنوس بی پروای من آتش نگیری

طاقت ندارم دیدن خاکسترت را

 

یک ذره از این بیشتر مهمان ما باش

طولانی اش کن این وداع آخرت را

 

یک کم نگاهم کن ، نگاهم کن ، نگاهی ...

تا که ببینی توی چشمم مادرت را

 

یا ایها العاشق ، دلم معشوق چشمت

با خود ببر میدان برادر ، خواهرت را

 

از دشمنانت آب می خواهی چرا ؟ ... نه

از دست دادی پیش از این آب آورت را

 

در مقتلت چیزی نمی بینم به جز خون

می بینم اما پاره های پیکرت را

 

در دست طوفان بود دیدم وای طوفان ...

می برد هم انگشت و هم انگشترت را

 

از من توقع داشتی ساکت بمانم ؟!

وقتی به روی نیزه می بینم سرت را ...

 

مجتبی حاذق

 

**********************

 

اشعار ماه محرم - اشعار روز عاشورا - روضه وداع حضرت زینب(س) - محمد بیابانی

 

تو میروی و دل من دوباره می ریزد

و خواهر تو به راهت شراره می ریزد

 

خدا کند که بمیرم نبینمت تنها

غریبی تو به جانم شراره می ریزد

 

مرو که بوسه ای از زیر حنجرت چون آب

بروی آتش این غصه چاره می ریزد

 

تو سیب سرخ بهشت خدایی و دارد...

...ز پیکر پر زخمت عصاره می ریزد

 

 مسیر آمدنت تا خیام خونین است

ز بسکه از زرهت خون، هماره می ریزد

 

مرو که بعد تو تنها به جرم یک بوسه

عدو به روی سرم بیشماره می ریزد

 

مرو که بعد تو از نیزه ها و نعل ستور

به خاک، پیکر تو پاره پاره می ریزد

 

محمد بیابانی

 

**********************

 

اشعار ماه محرم - اشعار روز عاشورا - اشعار شهادت امام حسین(ع) - علی اکبر لطیفیان

 

ته گودال پیکری مانده ؟

که بگوییم برداری مانده  ؟

 

گفت بهتر که از جلو نبرید

بی گمان راه بهتری مانده

 

چقدر نامرتبت کردند

پیکری نیست پیکری مانده

 

چقدر غارت تو طول کشید

یک نفر رفته دیگری مانده

 

تازه این سهم تا کوفه است

از تن تو اگر سری مانده

 

گرچه بیرون کشیدم از بدنت

ولی این تیر آخری مانده

 

علی اکبر لطیفیان

 

**********************

 

اشعار ماه محرم - اشعار روز عاشورا - اشعار حضرت زینب(س) - سیده فاطمه نوری

 

 

 

خواهم نشست آینه سان در برابرت

تا بنگرم به چشم علی رزم آخرت

 

ای آفتاب بر سر سرنیزه ها بتاب

قرآن بخوان برای تسلای خواهرت

 

دشمن که حمله کرد به خیمه به خنده گفت:

زینب کجاست سید و سالار و سرورت؟

 

اینک به سوی خیمه ما می کنند رو

آن اسب های رد شده از روی پیکرت

 

با شعله های آتش و با تازیانه ها

تا تسلیت دهند به غمهای دخترت

 

گویا نشسته مادرم اندر بهشت خلد

آغوش خود گشوده بر آن جسم بی سرت

 

بابا به اشک بر سر کوثر نشسته است

سیراب کرده حنجر خونین اصغرت

 

در قتلگاه بر سر دامن گرفته بود

آن جسم زخم خورده و مظلوم، مادرت

 

می خواستم بیایم و از زیر نیزه ها

پیدا کنم تو را و دهم جان در برت

 

ناگه سه ساله دخترکی گریه کرد و گفت

عمه بیا که سوخت دلم سوخت دخترت

 

آتش گرفته بود به دامان بچه ها

آتش به جان ساقه گلهای پرپرت

 

آبی نبود تا کنم آتش خموش و لیک

با اشک چشم کردم و با یاد کوثرت

 

دشمن به سویم آمده با تازیانه اش

من می روم به شام به همراهی سرت

 

ای کاش یابم فرصتی از تازیانه ها

تا بنگرم دوباره به لبخند آخرت

 

قرآن بخوان که وقت سفر یاریم کنی

جانم فدای صوت خوش و خون حنجرت...

 

سیده فاطمه نوری

اشعار عصر عاشورا

اشعار ماه محرم - عصر عاشورا - یاسر مسافر

 

آنجا که اشک پای غمت پا گرفت و بعد...

بغضی میان سینه من جا گرفت و بعد...

 

وقتی که ذوالجناح بدون تو بازگشت

این دخترت بهانه بابا گرفت و بعد ...

 

ابری سیاه بر سر راهم نشسته بود

ابری که روی صورت من را گرفت و بعد

 

انگار صدای مادری دلخسته می رسید

آری صدای گریه ی زهرا گرفت و بعد

 

همراه آن صدا تمامیِّ کودکان

ذکر محمدا و خدایا گرفت و بعد

 

هر کس که زنده بود از اهل خیام تو

مویه کنان شد و ره صحرا گرفت و بعد

 

دور از نگاه علمدار لشگرت

آتش به خیمه های تو بالا گرفت و بعد

 

((پس بر سنان کنند سری را که جبرئیل

شوید غبار گیسویش از آب سلسبیل))

 

یاسر مسافر

 

*******************

 

اشعار عصر عاشورا - وداع حضرت سید الشهدا(ع) - علی اکبر لطیفیان

 

باطن ترین من، نه خدا حافظی مکن

هرچند ظاهراً، نه خدا حافظی مکن

 

من نیمه توأم جلویت ایستاده ام

با نیمِ خویشتن، نه خدا حافظی مکن

 

یک اهل بیت را ته گودال میبری

ای خمس پنج تن، نه خدا حافظی مکن

 

اصلاً بدون من سفری رفته ای ؟ بگو ...

...حالا بدون من، نه خدا حافظی مکن

 

پس حرف می‌زنی که خداحافظی کنی

اینگونه نه نزن، نه خدا حافظی مکن

 

شاید کسی نبُرد خدا را چه دیدی

با کهنه پیرهن، نه خدا حافظی مکن

 

این سمت عزیز، محترم،  با کفن ، ولی

آن سمت بی کفن، نه خدا حافظی مکن

 

بعد از تو چند مرد به دنبال چند زن

بعد از تو چند زن.... نه خدا حافظی مکن

 

علی اکبر لطیفیان

 

**********************

 

اشعار ماه محرم - عصر عاشورا - یاسر حوتی

 

آرام تر بـرو که توانی نمانده است

تا آخرين نگاه زمانی نمانده است

 

بگذار تا که سير نگاهت کنم حسيـن!

يک لحظه بعد از تو نشانی نمانده است

 

می‌خواستم فدای تو گردم  ولی نشد

بعد از شهيد علقمه جانی نمانده است

 

تو می روی ... پس که ؟ عنان گير من شود

وقتی که هيچ مرد جوانی نمانده است

 

اين گله های گرگ نشستند درکمين

تا با خبر شوند شبانی نمانده است

 **

او رفت و بعد ،شيهه اسبی غريب ؛ . . . ماند

شاخه شکست ؛ رايحه عطر سيب ماند

 

يک تن به جای حضرت يوسف به چاه خفت

اما سری ؛  دريغ . . . به روی صليب ماند

 

از آن همه جمال جميل خدا ؛ فقط

تصوير مات و خاکی شيب الخضيب ماند

 

ديگر برای بوسه شمشير جا نبود

حتی لبان دخترکش بی نصيب ماند

 

درلابلای آن همه فرياد و هلهله

تنها صدای مادری آنجا غريب ماند

**

صحرا ميان شعله صدتازيانه سوخت

پروانه های کوچکِ در اين ميانه سوخت

 

تنها نه بال نازک پروانه های دشت

گل های سرخ روسری دخترانه سوخت

 

يکباره کربلا و مدينه يکی شدند

پهلو و  دست و  بازو  و  هم  شانه سوخت

 

یاسر حوتی

 

*******************

 

اشعار عصر عاشورا – روضه حضرت زینب(س) – مطهره عباسیان

 

کم کم غروب واقعه از راه می رسید

یک زن میان دشت، سراسیمه می دوید

 

این خیمه ها نبود که آتش گرفته بود

آتش میان سینه ی او شعله می کشید

 

راهی نمانده بود برایش به غیر صبر

باید دل از عزیز سفر کرده می برید

 

مردی که رفت و از سر نی حسّ بودنش

قطره به قطره سرخ و غریبانه می چکید

 

آن مرد رفت و واقعه را دست زن سپرد

باید حماسه پشت حماسه می آفرید

 

مطهره عباسیان

 

*******************

 

اشعار شب و روز عاشورا – قاسم نعمتی

 

دلواپسی

 

مُردم از دلواپسی بسکه پریشان خاطرم

سایه ات تا برسرم باشد خدا را شاکرم

 

دیگر از امروز یک لحظه مشو از من جدا

تو شبیه کعبه باش و من شبیه زائرم

 

در نماز شب دعا کردم نبینم داغ تو

تو سلامت باشی اما من بمیرم حاضرم

 

تو به فکر حنجرت باش و غم من را مخور

دختر زهرایم و در حفظ معجر ماهرم

 

دست خود روی سرم بگذار و یا ستار گو

بوی خاک چادر مادر گرفته چادرم

 

ناز کم کن ای نگار نازنینم یاحسین

 ترس من این است داغت را ببینم یا حسین

 

قاسم نعمتی

 

********************

 

 

اشعار شب عاشورا – روضه امام حسین(ع) – سید محمد رضا شرافت

 

شب شبِ اشک و تماشاست اگر بگذارند

لحظه ها با تو چه زیباست اگر بگذارند

 

فکر یک لحظه بدون تو شدن کابوس است

با تو هرثانیه رویاست اگر بگذارند

 

مثل قدش قدمش لحن پیمبروارش

روی فرزند تو زیباست اگر بگذارند

 

غنچه آخر چقدر آب مگر می خواهد؟

عمر طفل تو به دنیاست اگر بگذارند

 

ساقی ات رفته و ای کاش که او برگردد

مشک او حامل دریاست اگر بگذارند

 

آب مال خودشان چشم همه دلواپس

خیمه ها تشنه سقاست اگر بگذارند

 

قامتش اوج قیام است قیامت کرده است

قد سقای تو رعناست اگر بگذارند

 

سنگ ها در سخنت هم نفس هلهله ها

لحن قرآن تو گیراست اگر بگذارند

 

تشنه ای آه و دارد لب تو می سوزد

آب مهریه زهراست اگر بگذارند

 

بر دل مضطرب و منتظر خواهر تو

یک نگاه تو تسلّاست اگر بگذارند

 

آمد از سمت حرم گریه کنان عبدالله

مجتبای تو همین جاست اگر بگذارند

 

رفتی و دختر تو زمزمه دارد که کفن...

...کهنه پیراهن باباست اگر بگذارند

 

سید محمد رضا شرافت

 

*********************

 

اشعار شب عاشورا – روضه امام حسین(ع) – سعید توفیقی

 

در خیمه ها صدای خدایا بلند شد

 زینب برای پرسش آیا ؛ بلند شد

 فریاد واحسین ؛ زاعماق سینه اش

تا گشت با خبر زقضایا بلند شد

 

پرسید غرق ناله که آقا چه می شود ؟‌

تکلیف زینبت شب فردا چه می شود؟‌

 

سجاده باز کرده ای و ناله می کُنی

باران شدی و توبه ی صد ساله می کُنی

گاهی خروج می کنی از خیمه گاه خود

خیره نگاه جانب آن چاله می کُنی

 

انگار این عمل ؛ عمل دل به خواه توست

این تکّه از زمين نکند ؛‌ قتله گاه توست

 

امشب فضای خیمه پُر از عطر سیب توست

زینب اسیر گریه ؛ زحال عجیب توست

حرفی بزن عزیز دل من که خواهرت

مضطر ترینِ ناله امن یجیب توست

 

اشکت به من اجازه آوازه می دهد

دل شوره ام خبر ز غمی تازه می دهد

 

یک لحظه کن نظر به من زار و مضطرت

آری منم که زل زده ام در برابرت

از بسکه محو ذات خداوند اقدسی

اصلاً‌ محل نمی دهی امشب به خواهرت

 

از جان من عروج مکن روح پیکرم

حرفی مزن ز رفتن خود ؛ ای برادرم

 

خون منِ زخود شده را کم به شیشه کن

زخم فراق ؛‌کم به دل خسته ریشه کن 

یا حرفی از جُدا شدن از خود مگو وَ یا

با من مگو عزیز دلم صبر پیشه کن

 

امشب دلـم اسیــر مــلال اسـت یـــا حسین

من بی تو ؛‌ عین فرض محال است یا حسین

 

گریان ترین دیده دریایی توام

امشب اسیر غصّه فردایی توام

 گفتی زبسكه يك شبه تغیير می کنی

من نیز ناتوان ز شناسایی تو ام

 

گفتی به ناله غرق تمنا بکن مرا

زینب بیا و خوب تماشا بکن مرا

 

گفتی تمام پیکر تو زخم می شود

از پای تا دم سر تو زخم می شود

اذنم دهي به صورت خود لطمه می زنم

بامن مگو که حنجر تو زخم می شود

 

گفتی سری به روی تنت نیست بعد از این

جز تکه بوريا کفنت نیست بعد از این

 

سعيد توفيقي

 

********************

 

اشعار روضه عصر عاشورا – بانو هاشمی

 

دل شکسته ی من را کنار تل ببرید

برای صبر، توان مرا مثل ببردید

 

 دم وداع برای حسین، ساغر صبر

کنارچشمه ی احلی من العسل ببرید

 

 نمی بُرَد اگر انگشت ،دل از انگشتر

دل مرا به غنیمت از این محل ببرید

 

 تمام روز ندیدم به غیر زیبایی

چه مانده غیر ندامت از این عمل ببرید؟

 

 توان خار ندارد سه ساله ام، او را

بدون سیلی از این راه لااقل ببرید

 

 بهانه گیری این طفل، راه حل دارد

ولی خدا نکند پی به راه حل ببرید

 

نمک به زخم چهل روزمان که پاشیدید

بساط و سینی غم را از این بغل ببرید

 

 خرابه، خاطره ی تلخ روزگار مرا

به روی دوش عزادار این غزل ببرید

 

بانو هاشمی

 

*******************

 

اشعار شب و روز عاشورا – روضه روز عاشورا – احرامیان پور

 

دریای من ! به ساحل چشمم کران بده

بر خاکِ تشنه کامِ عطش خیز ، جان بده

 

یک عمر از نگاه تو نیرو گرفته ام

این بار هم تو خواهر خود را توان بده

 

ای من فدای اشک غریبانه ات حسین !

سهم مرا از این فیض بیکران بده

 

بگذار پیش مرگ تو باشم عزیز دل !

دیگر کسی نمانده به جز من؛ امان بده

 

جانم به لب رسیده و بشکن سکوت را

از مهر و لطف ،گوشه ی چشمی نشان بده 

 

سهم کبوتران مرا هم از این عروج

پرواز تا کرانه هفت آسمان بده

 

احرامیان پور

 

********************

 

اشعار عاشورا – روضه وداع با حضرت زینب(س) – حسین رستمی

 

اگر چه ایل و تبار مرا به همراهت

برو حسین که دست خدا به همراهت

 

دعای حرز لبم را به گردنت بستم

برو حسین که این بوسه ها به همراهت

 

تویی که جان مرا میبری به همراهت

نمیبری بدنم را چرا به همراهت

 

فدای موی بلندت شوم که دست نسیم

چگونه میزند این نظم را به هم ، راحت

 

برو که با خبری من چگونه می آیم

برای یافتنت تا کجا به همراهت

 

فقط کنار تنت نیمی از مرا بگذار

که نیم دیگر من تا خرابه همراهت...

 

دلی دو تا و  قد و قامتی دوتا تر از آن

برو که من شده ام چندتا به همراهت

 

نگفته بودی اگرسمت خیمه ها برگرد

می آمدم به خدا بی هوا به همراهت

 

تو دور میشوی اما هنوز اینجایی

برای آنکه نبردی مرا به همراهت

 

حسین رستمی

 

******************

 

اشعار عاشورا – روضه عصر عاشورا – نادر حسینی

 

به عصر عاشورا

 

دوباره ضربه ی سیلی نشست بر رویی

به تازیانه کشیدند باز ، بازویی

 

اگر چه هیچ دری وا نشد،ولی آن روز

به جای میخ به نیزه زدند ،پهلویی

 

شنیده ایم که یک عصر پای یک خیمه

به دست باد پریشان شده است ،گیسویی

 

شنیده ایم که یک ظهر روی یک نیزه

بدون آب جوانه زده است ،شب بویی

 

و ماجرا که به اینجای کار ختم نشد

چقدر زخم زبانها شنید ،بانویی

 

تمام دغدغه ی من زماجرا این است

که خم نگشت در آن روز هیچ ابرویی

 

نادر حسینی

 

**********************

 

اشعار شب عاشورا – روضه امام حسین(ع) – یحیی نژاد سلامتی

 

شاعر تمام دفتر خود را مرور کرد

بعدش نشست و قافیه را جفت و جور کرد

 

اذنی گرفته است دوباره برای شعر

خوشحال از این عنایت و حس غرور کرد

 

اول نوشت "مادرم اما..." و بعد از آن

از روضه های سخت مدینه عبور کرد:

 

"قدش هلال و دست بر کمر گرفته بود..."

قلبش شکست و عمه به ذهنش خطور کرد

 

"او می دوید و..." روضه  ی مقتل که می نوشت

"او می کشید و..." یاد نگاه صبور کرد

 

خواهر به شوق عشق به روی تل آمد و

سر را به روی نیزه... نگاهی به  نور کرد

 

باشد اگر چه صحنه ی محشر به پا شده ست

باشد اگر چه روح امین نفخِ صور کرد

 

"چیزی بجز جمال و قشنگی ندیده بود..."

مافوق صبر عالم و آدم ظهور کرد

 

یحیی نژاد سلامتی

 

*****************

 

اشعار شب عاشورا – روضه وداع امام حسین(ع) – محسن کاویانی

 

طعنه های تکراری...

 

تو مثل حضرت زهرا گلی علی واری

و آنقدر كه در اينجا سه تا علی داری

 

شبيه روی نبی را علی صدا كردی

غدير را... و چه ساده تو ميكنی ياری

 

دوباره‌ ای پسر خون بيا تحمل كن

هجوم طعنه و نيشی كه هست تكراری

 

ميان لشگر كوفی ببين يتيمان را

دگر ز نان و نمك هم نمانده آثاری

 

براي بارش باران هنوز ميخواهی...

...براي مردم كوفه نماز بگذاری

 

دوباره صورت و گوشی به جرم عشق علی

پس از تو ميشود آقا مكان گل كاری

 

تو ميروی و سرت را... گمان كنم... شايد...

خدا كند كه سه ساله نبيند آزاری

 

محسن کاویانی

 

*******************

 

اشعار شب عاشورا –  روضه امام حسین(ع) - علیرضا قزوه

 

خون می رود هنوز ز چشم تر شما

خیمه زده است ماه به گرد سر شما

 

آن زخمهای شعله فشان هفت اخترند

یا زخمهای جسم علی اکبر شما؟

 

آن کهکشان شعله ور راه شیری است

یا روشنان خون علی اصغر شما؟

 

دیوان کوفه از پی تاراج آمدند

گم شد نگین آبی انگشتر شما

 

از مکه و مدینه نشان داشت کربلا

گل کرد نور واقعه در خنجر شما

 

با زخم خویش بوسه به محراب می زدید

زان پیش تر که نیزه شود منبر شما

 

گاهی به غمزه یاد ز اصحاب می کنی

بر نیزه ، شرح سوره احزاب می کنی

 

علیرضا قزوه

 

*******************

 

اشعار عاشورا – روضه امام حسین(ع) – مهدی رحیمی

 

از زبان حضرت زهرا(س) :

 

از خدا اول برایت اذن پوشیدن گرفتم

بعد هر شب بین انگشتم نخ و سوزن گرفتم

 

سوزن مژگان مي آمد با نخ اشکم برایت

از کنار بوریا يي کهنه پیراهن گرفتم

 

بارها پیراهنت را بر تنت پوشانده آن وقت؛

در خیال خود سرت را نیز بر دامن گرفتم

 

دیدم آن نامرد را بر سینه ات با تیغ عریان

پیرهن را هر زمان از قسمت گردن گرفتم

 

پهلویش گر پاره گشته در میان کوچه ای تنگ

پیرهن را از دهان آتش و آهن گرفتم

 

گرچه چون مشتی ستاره زیر پا و پاره پاره

عاقبت فرزند خود را در میان تن گرفتم

 

مهدی رحیمی

 

******************

 

اشعار عصر عاشورا – روضه امام حسین(ع) - سید محمد جوادی

 

حالا كه غير از چشمهاي تر نداري

تنهاي تنها ماندي و ياور نداري

 

بگذار تا زينب لباس رزم پوشد

تا كه نگويد دشمنت لشگر نداري

 

من آب مي آرم براي اهل خيمه

ديگر نگو آقا كه آب آور نداري

 

بگذار لخته خون ز لبهايت بگيرم

آخر مگر اي نازنين خواهر نداري

 

تعبير كن خواب مرا اي يوسف من

حالا كه غير از چشمهاي تر نداري

 

مي آيم امشب بهر ديدارت به گودال

هر چند دير است و تو ديگر سر نداري

 

سید محمد جوادی