امیر المومنین(ع)-بستر شهادت

امیر المومنین(ع)-بستر شهادت-محمود ژوليده

 

یک شب دگر تو منتظرم باش، فاطمه

مَرهم برای زخم سرم باش، فاطمه

یک عمر، انتظار تو را میکشم بس است

هجرانِ روزگار تو را میکشم بس است

از سینهٔ شکستهٔ تو سینه اَم پُر است

از بازوان خستهٔ تو سینه اَم پُر است

آری شنیدنیست، غم اینچنینی اَم

طولانی است قصهٔ خانه نشینی اَم

می آیم و نگفتنی اَت را بمن بگو

آن قصهٔ شنیدنی اَت را بمن بگو

من مانده ام هنوز، از آن رو گرفتنَت

وای از زمانِ دست به پهلو گرفتنَت

ایکاش حرفی از در و دیوار میزدی

یکذّره حرف، از نوک مسمار میزدی

غیر از وصیتت، به شبِ رفتنَت به من

چیزی نگفتی عاقبت از محسنت به من

صد ماجرا و اینهمه تُوداری، ای دریغ!

رفتی تو با تمام گرفتاری، ای دریغ!

یادم نرفته آخرِ خط، گفتی یاعلی

بودی بخون و خاک و فقط، گفتی یاعلی

حالا علی بسوی تو پرواز میکند

عقده ز استخوانِ گلو باز میکند

گویا هنوز منتظرِ من نشسته ای

من با سرِ شکسته، تو پهلو شکسته ای

تازه حسن مصیبتش آغاز میشود

کم کم صدای غربتش آغاز میشود

دارد حسین، زمزمهٔ کربلا به لب

زینب صبور، در همه غمهاست روز و شب

میبینم آن زمان که سرم، جنگ میشود

دامانِ اهل کوفه پُر از سنگ میشود

وای از شکستنِ سرِ زینب، ز سنگ بام

وای از غم غریبیِ زینب، به شهر شام

 

محمود ژوليده

امیر المومنین(ع)-بستر شهادت

امیر المومنین(ع)-بستر شهادت-محمد حسين رحيميان

 

دلت هوای اجل کرده نیمه جانی تو

در انتظار و هوایی آسمانی تو

بیا بگیر ز اسم خودت مدد ، برخیز

هنوز هم که هنوز است ، پهلوانی تو

امان ازین همه غربت به تازگی مَردم

شده است باورشان که نمازخوانی تو

چه قدر دل نگرانی برای قاتل خود

فدای این همه لطفت ، چه مهربانی تو

گرفته صبر مرا  ، رنگ چهرۀ زردت

بهار من چه شده زخمیِ خزانی تو

دوباره فاطمه یا فاطمه است روی لبت

به یاد محسن و مادر چه بی امانی تو

سر شکسته نکرده است رو به قبله تو را

شهید روضه زهرای قد کمانی تو

شبیه مادرمان فاطمه دم رفتن

برای پیکر صد پاره روضه خوانی تو

امان از آن سر بر نیزه ، وای از گودال

امان ز کوفه و زینب ، اگر نمانی تو 

 

محمد حسين رحيميان

امیر المومنین(ع)-بستر شهادت

امیر المومنین(ع)-بستر شهادت-مهدي مقيمي

 

از نگاه پسرت سمتِ سرت ریخت دلم

دست تو سرد شد و چشم ترت ریخت دلم

از سخنهای طبیبی که تو را کرد جواب

از نگاه همه در دور و برت ریخت دلم

مادرم فاطمه را در نظرت می بینم

ریخت از فرق تو خونِ جگرت ریخت دلم

دست عباس سپردی همۀ ما را بعد

از نگاه تو به دست قمرت ریخت دلم

نفس من به نفسهای تو بند است پدر

از نفسهای کم و مختصرت  ریخت دلم

سمتِ کوچه نظرم جلب شد و آنجا ، با

دیدنِ جمعیتِ پشت درت ریخت دلم

رخ مهتابیِ تو روز مرا چون شب کرد

خون فرق سر تو خون به دل زینب کرد

این غم آنست که یک روزه مرا پیر کند

کیست تا حال منِ غمزده تفسیر کند

بس که این زخم عمیق است و ز تو خون رفته

شیر هم سخت ، بعید است که تأثیر کند

کاش می مُردم و این گونه نمی دیدم که

رنگ رخسار تو  هر ثانیه تغییر کند

پشت در گفت یتیمی که مگر سابقه داشت

بی غذا باشم و خرمای علی دیر کند

رحمت حق به دو چشمی که به قصد قربت

گریه بر غربت این زخمیِ شمشیر کند

کاش پیک اجل این بار کند صرف نظر

لااقل کاش کمی هم شده تأخیر کند

کاش فکری تو به حال دل و آهم بکنی

چشم خود باز کنی باز نگاهم بکنی

ظاهراً زخم ، عمیق است و شفا نیست که نیست

سرِ مُنشق شده را هیچ دوا نیست که نیست

می روی بعدِ تو شاید که بفهمد کوفه

هیچ کس مرد تر از شیر خدا نیست که نیست

کیسۀ نان و رطب هم به تو می ریزد اشک

که گرسنه است یتیمیّ و غذا نیست که نیست

کوفه نشناخت تو را بعدِ نبودِ تو چه سود

پشت در جمع شده مَردُم و جا نیست که نیست

داغ تو داغ بزرگیست که تا آخر عمر

مرهمی بر جگر خستۀ ما نیست که نیست

با اشاره به من  و تشنه لبت فهماندی

هیچ داغی چو غم کرببلا نیست که نیست

چشم تو ماتِ ابالفضل شد و ماتِ حسین

روضه خواندی دمِ رفتن به مصیباتِ حسین

وای اگر کرببلا ختم به گودال شود

سیلی شمر و سنان قسمت اطفال شود

وای اگر کار به غارت بکشد وای اگر

باز از پای زنان زینت و خلخال شود

وای اگر سید و سالار شهیدان روی خاک

آنقَدَر خون زتنش رفته و بی حال شود

وای اگر پیکر بی جان تمام شهدا

زیر پا داخل گودال لگد مال شود

وای اگر باز شود پای عدو سمت حرم

یک دقیقه ز غمش بیشتر از سال شود

وای اگر نیزه و شمشیر خورَد از چپ و راست

تا پرستوی حرم بی پر و بی بال شود

وای اگر اینکه جدا از بدنش سر گردد

با نوک چکمۀ ملعون بدنش بر گردد 

 

مهدي مقيمي

امیر المومنین(ع)-مدح و شهادت

امیر المومنین(ع)-مدح و شهادت-محمد جواد غفورزاده

 

جان با هیجان گِرد سرش می‌گردید

پروانه‌ی دل دور و برش می‌گردید

در عمرِ کمِ زمامداریِ علی

اسلام، به گِرد محورش می‌گردید

***

آفاق کجا نور جَلی را حس کرد؟

آرامش صبح اَزَلی را حس کرد؟

جز پنج بهار فرصت زود گذر

کی طعم عدالت علی را حس کرد؟

***

دل جام بلی ز روی میل از تو گرفت

تأثیر، ستاره‌ی سهیل از تو گرفت

ای روح دعا بعد تو شد عالمتاب

انوار دعایی که کمیل از تو گرفت

***

زیبایی چشمه‌سار در چشمش بود

دلتنگی و انتظار در چشمش بود

در کوفه‌ی بی‌وفا صبوری می‌کرد

با آن‌که همیشه خار در چشمش بود

***

شد تنگ غروب و بر دلم آه نشست

در دامن شب ستاره با ماه نشست

شیون ز کبوتران چاهی برخاست

فریاد تو وقتی به دل چاه نشست

***

برخاست، که عزم و استواری این است

بنشست، که صبر و بردباری این است

ذکر لب او «فُزتُ و رَبِّ الکعبه» است

در حال سجود، رستگاری این است

***

در چشم من آئینه علی، آب علی‌ست

مهتاب علی، مهر جهانتاب علی‌ست

خون سر او، کنار سجّاده نوشت

«مظلوم‌ترین شهیدِ محراب علی‌ست»

***

دریا بود و گهر به ساحل می‌داد

انگشتری خویش به سائل می‌داد

از کیسه‌ی نان خشک می‌کرد افطار

از کاسه‌ی شیر خود به قاتل می‌داد

***

گفتند: که پیش از عدم آمد به وجود

آن صدرنشین مسند غیب و شهود

یک روز طلوع کرد از کعبه‌ی عشق

یک روز غروب کرد در حال سجود

***

ای روح کرم که مظهر احسانی

«آنی» که اشاره کرد «حافظ» آنی

خورشیدی و ذرّه پروری آیینت

آیینه‌ی «هَل اَتی عَلَی الاِنسانی»

***

ای نام تو «دافِعُ النِّقَم» یا مولا

وی یاد تو «سابغُ النّعَم» یا مولا

ای چشم خدا، گوشه‌ی چشمی، که گرفت

آیینه‌ی دل، غبارِ غم یا مولا

***

مطلوب تمام اولیاء مطلب اوست

آیات توکّل و رضا بر لب اوست

رایات قیام و صلح و صبر و ایثار

بر دوش حسین و حسن و زینب اوست

 

محمد جواد غفورزاده

امیر المومنین(ع)-شهادت

امیر المومنین(ع)-شهادت_ غلامرضا شکوهی

 

اگرچه زخم به فرقش سه روز منزل داشت

علی جراحت سر را همیشه در دل داشت

نه پنج سال خلافت، که پیش از آن هم نیز

دلی به سینه چنان مرغ نیم بسمل داشت

دمی که آینهٔ آب چاه را می‌دید

هزار حنجره فریاد در مقابل داشت

بلند دست کریمش ز دیده پنهان بود

چو بوته‌ای که در آغوش خاک حاصل داشت

به نخل عاطفه اش دست هیچ کس نرسید

به ذره چون دل خورشید، مِهر کامل داشت

اگر شبانه به اطعام سائلان می‌رفت

-به جان فاطمه- شرم از نگاه سائل داشت

پس از شهادت زهرا، علی ز عمق وجود

همیشه در دل خود انتظار قاتل داشت

 

غلامرضا شکوهی

اشعار شهادت حضرت امیرالمومنین(عليه السلام)

بعد از شهادت حضرت علي(عليه السلام)  

 

پدرم مرد با خدایی بود
مهربان بود مثل دریا بود
روی پیشانی پر از چینش
اثرات سجود پیدا بود

پدرم اسوه شجاعت بود
قهرمان شجاع بدر و حنین
ضربتش در کشاکش خندق
افضلُ مِن عبادت الثّقلین

تا پدر بود خوب پُر می شد
جای خالی مادرم زهرا
قصه در گوش بچه ها می گفت
شانه می زد به موی من شب ها

داغ مادر ولی پدر را کشت
همه مویش سپید شد پدرم
مسجد کوفه تیغ خورد اما
در مدینه شهید شد پدرم

پدرم خاطرات تلخی داشت
قصه آتش و در و دیوار
قصه کوچه بنی هاشم
قصه تلخ سینه و مسمار


دیگر اما به خانه ایتام
نان و خرما کسی نمی آرد
بر زمین با عبور نعلینش
گل برکت کسی نمی کارد

شب آخر پدر وصیت کرد
حَسنش را به عدل و حق الناس
رو به عباس کرده و فرمود:
جان تو جان زینبم عباس

خوب شد کربلا نبود پدر
وقتی از روی ناقه افتادم
دیگر عباس هم نبود آنجا
تا بیاید رسد به فریادم

خوب شد مجلس شراب نبود
شاهد غربت پسر باشد
شاهد خیزران لب هایش
شاهد راس و طشت زر باشد... 



شاعر: عباس احمدی

اشعار شهادت حضرت امیرالمومنین(ع)

اشعار شهادت حضرت امیرالمومنین(ع)

 

هر بار بر محاسن خود دست میکشی

موی سپید مادرم آید به یاد من

حرفی نمی زنی فقط گریه میکنی

امشب برس عزیز دل من به داد من

**

مانند موی خویش دلم را به هم نزیر

خون شستن از سرت چقدر کار میبرد

آن شب بگو چرا وسط غسل مادرم

دیدم که فضه پارچه بسیار میبرد

**

پا بر زمین مکوب دلم شور میزند

ماندم که زهر با جگر تو چه کرده است

مرهم برای زخم تو درمان نمیشود

شمشیر با شکاف سر تو چه کرده است

** شمشیر با غلاف که فرقی نمیکند

هر دو برای زخم زدن ساخته شدند

در کوچه دست مادر و در کوفه فرق تو

اینها برای کشتن من ساخته شدند

 

اجرا شده توسط حاج منصور ارضی در شب بیستم ماه رمضان92

 

 ******************** 

 

اشعار شهادت حضرت امیرالمومنین(ع) - وحید قاسمی

 

جرم سنگین

 

کیسه های نان و خرما خواب راحت می کنند

دستهای پینه دارش استراحت می کنند

 

نخلها از غربت و بغض گلو راحت شدند

مردم ازدست ِ عدالتهای او راحت شدند

 

ای خوارج،بهترین فرصت برای دشمنی ست

شمع بیت المال را روشن کنید، او رفتنی ست

 

درد را با گریه های بی صدا آزار داد

با لباس نخ نمایش، کوفه را آزار داد

 

مهربانی نگاهش حیف مشگل ساز بود

روی مسکین ها در دارالخلافه باز بود

 

دشمنانش درلباس ِ دوست بسیارند و او

بندگان کیسه های سرخ دینارند و او

 

ساده گی سفره اش خاری به چشم شهر بود

 مرتضی با زرق و برق زندگی شان قهر بود

 

نیمه شبها کوچه ها را عطرآگین می کند

درعوض،درحق ِ او هرخانه نفرین می کند

 

حرص اهل مکر، از بنده نوازی علی ست

داستان بچه هاشان بی نمازی علی ست

 

گام درراه ِ فلانی وفلان برداشتند

ازاذان ها نام او را مغرضان برداشتند

 

جرم سنگینی ست، برلب خنده را برجسته کرد

چاه ها دیدند مولا خستگی را خسته کرد

 

جرم سنگینی ست،تیغ ذوالفقاری داشتن

زخمها ازبدر و خیبر یادگاری داشتن

 

جرم سنگینی ست،ازغم کوله باری داشتن

مثل پیغمبرعبای ِ وصله داری داشتن

 

جرم سنگینی ست، بر تقدیرحق راضی شدن

با یتیمان روزهای گرم همبازی شدن

 

جرم سنگینی ست،جای زر، مقدر خواستن

در دو دنیا خیرخواهی ِ برادر خواستن

 

جرم سنگینی ست، دردل عشق زهرا داشتن

سالها درسینه داغ کهنه ای را داشتن

 

هیچ طوفانی حریف عزم سکانش نبود

تیغ تیزابن ملجم قاتل جانش نبود

  

پشت در، آیینه اش را سنگ غافلگیرکرد

زخم بازویی، امیرالمومنین را پیرکرد

 

مرگ سی سال است بر او،خنجر از رو می کشد

هرچه مولا می کشد، از درد پهلو می کشد

 

وحید قاسمی

 

 ********************

  

اشعار شهادت حضرت امیرالمومنین(ع) - علی اکبر لطیفیان

 

سخت است پیش پای مردم با سر افتادن

و سخت تر از آن به پیش دختر افتادن

 

ما که تو را با لافتایت می شناسیمت

اصلاً نمی آید به تو در بستر افتادن

 

داری سفارش می کنی ما را به عباست

خیلی خیالم جمع شد از معجر افتادن

 

گفتی اسیرم می کنند اما نگفتی تو

از خنجر کندی به روی حنجر افتادن

 

اما نگفتی از روی مرکب زمین خوردن

اما نگفتی از بلندی با سر افتادن

 

خیلی برای دخترت سخت است هنگام

با نیزه ای بر نیزه های دیگر افتادن

 

ای وای از پیراهن غارت شده، بعدش

دنبال غارت کردن انگشتر افتادن

 

فرمود: آب، اما به پهلویش لگد می زد

 ای داد بیداد از به جان پیکر افتادن

 

انصاف نیست این گونه پیش چشم خواهرها

با چکمه روی بوسه پیغمبر افتادن

 

ای وای از شام غریبان و بیابان و...

 در زیر پاها چادر یک دختر افتادن

 

 علي اكبر لطيفيان

برگرفته از پایگاه روضه

 

   ********************

 

اشعار شهادت حضرت امیرالمومنین(ع) - علی اکبر لطیفیان

 

صد جلوه از پیمبر تو قد علم کند

آیینه چون به محضر تو قد علم کند

 

جایی برای پر زدن جبرئیل نیست

در آسمان اگر پر تو قد علم کند

 

دنیا کم است ظرفیتش، پس مجال نیست

تا جلوه های دیگر تو قد علم کند

 

راه فرار نیست هزاران سپاه را

هر وقت نام حیدر تو قد علم کند

 

دیگر به ذوالفقارِ دو دم احتیاج نیست

آن لحظه ای که همسر تو قد علم کند

 

افتادنِ به پات مرا سربلند کرد

از این طریق نوکر تو قد علم کند

 

فردای رستخیز، شفاعت تو را کم است

در آن مقام، قنبر تو قد علم کند

 

از پشت سر زدند تو را... جراتش نبود

شمشیر در برابر تو قد علم کند

 

زینب نمی گذاشت که فرقت دو تا شود

فرصت نبود دختر تو قد علم کند

 

علي اكبر لطيفيان

برگرفته از پایگاه روضه

 

 ********************

 

اشعار ضربت خوردن حضرت علی(ع) - مهدی نظری

 

وقتی که با نان و نمک افطار می کرد

انگار که با فاطمه دیدار می کرد

 

هی شیر را از پیش خود می زد کنار و

هی دخترش با چشم تر اصرار می کرد

 

در آسمان انگار چیزی تازه می دید

با اشک دیده چشم را خونبار می کرد

 

درخاطرش پیراهنی پر ماجرا داشت

که این جهان را برسرش آوار می کرد

 

امشب ز شبهای دگر مظلوم تر بود

این را اذان، وقت سحر اقرار می کرد

 

دنیا برایش صحنه ای پر زغم داشت

که هر سحر را مثل شام تار می کرد

 

این پیرمردی که غرورش را شکستند

انا الیه راجعون تکرار می کرد

 

دلتنگ محسن بود این شبهای آخر

گریه به پهلو و در و دیوار می کرد

 

قلاب در وقتی که بوسه زد به شالش

یاد غلاف و زخم دست یار می کرد

 

از بسکه دلتنگ نگاه همسرش بود

او ابن ملجم را خودش بیدار می کرد

 

همراه زینب دخترش محراب کوفه

گریه برای حیدر کرار می کرد

 

مهدی نظری

 

 ********************

 

اشعار ضربت خوردن حضرت علی(ع) - علی اکبر لطیفیان

 

از سر شانه ی در حال نماز سحرش

چقدر بال ملک ریخته تا دور و برش

 

او بزرگ است و در این خاک نمی گیرد جا

آسمان است و رسیده است زمان سفرش

 

همه ی شصت و سه سالش به غریبی طی شد

می رود تا که خدایش نکند بیشترش

 

یاد شرمندگی از فاطمه می اندازد

بخداوند قسم دیدن چشمان ترش

 

ایستاده است کسی پشت در خانه ی او

جبرئیل آمده انگار به مسجد ببرش

 

سحر نوزدهم خانه ی دختر برود

آنکه دلسوز ترین است برای پدرش

 

دخترش نیز یقین داشت شب آخر اوست

کاسه ی آب نپاشید اگر پشت سرش

 

همه مبهوت و همه محو نمازش بودند

کاش این منبر و محراب نمی زد نظرش

 

این طرف دست توسل به عبایش که بمان

آن طرف حضرت صدیقه بود منتظرش

 

علی اکبر لطیفیان

برگرفته از وبلاگ امام رئوف

 

********************

 

اشعار ضربت خوردن حضرت علی(ع) - مسعود اصلانی

 

در شب بهت چشم عرش خدا

پدري مهمان دختر بود

مثل هر شب دوباره نان و نمك

وقت افطار سهم حيدر بود

**

در گلويي كه استخوان مانده

بغض دلتنگي اش ترك برداشت

با تماشاي اشك و آه پدر

چقدر اضطراب دختر داشت

**

اضطراب زمان كودكي اش

متولد شد از دو چشم ترش

در نگاهش تجسم مادر

خيره مانده به رفتن پدرش

**

مرد بي فاطمه به روي لبش

آيه هاي وداع مي خواند

آسمان را نگاه مي كند و

درد او را كسي نمي داند

**

دلش از دست زندگي پر بود

سمت مسجد روانه شد بابا

عزم خود جزم كرد و راه افتاد

زير لب گفت آه يا زهرا

**

ناگهان آسمان به خود لرزيد

به سرش ضربه اي فرود آمد

صورتش روي جانماز افتاد

مرتضي باز به سجود آمد

**

عاقبت همنشين دلتنگي

راحت از بغض بي كسي ها شد

استخوان سرش شكافي خورد

زخم سربسته ي علي وا شد

**

وقت برگشت سمت خانه علي

گريه مي كرد و اشك غم مي ريخت

خوب شد دستمال آوردند

ورنه از زخم ، سر به هم مي ريخت

**

شانه اي كه بلند تر شده است

بار ديگر عصاي درد شده

كوچه آن كوچه نيست و آه

كودك آن كودك است و مرد شده

**

گوييا مجتبي غريبانه

مادرش را به خانه برگرداند

دردهاي مدينه را حس كرد

زير لب روضه اي ز مادر خواند

**

مرتضي خانه آمد و زينب

ناگهان ديد زخم بابا را

به سرش زد كنار او افتاد

تيره شد در نگاه او دنيا

**

تازه اين سومين غم او بود

مانده دلتنگي غم فردا

الأمان از غم برادرها

واي دل از غريب عاشورا

**

تشنه اي روي خاك افتاده

تشنه اي را كه سر جدا كردند

بدنش را مقابل زينب

با سر نيزه جا به جا كردند

**

كاكلش دست يك نفر افتاد

زره اش دست يك كس ديگر   

نا نجيبان به جانش افتادند

همه با تيغ و نيزه و خنجر

 

 مسعود اصلانی

 

********************

 

اشعار ضربت خوردن حضرت علی(ع) - سیدحمید رضا برقعی

 

وقت پرواز آسمان شده بود

گوئیا آخر جهان شده بود

 

کعبه می رفت در دل محراب

لحظه ی گریه ی اذان شده بود

 

کوفه لبریز از مصیبت بود

 باد در کوچه نوحه خوان شده بود

 

شور افتاد در دل زینب

پی بابا دلش روان شده بود

 

در و دیوار التماسش کرد

در و دیوار مهربان شده بود

 

شوق دیدار حضرت زهرا

در نگاه علی عیان شده بود

 

خار در چشم و تیغ بین گلو

زخم ،مهمان استخوان شده بود

 

سایه ای شوم پشت هر دیوار

در کمین علی نهان شده بود

 

ناگهان آسمان ترک برداشت

فرق خورشید خون فشان شده بود

 

در نجف سینه بیقرار از عشق

گفت "لا یمکن الفرار" از عشق

 

سیدحمیدرضا برقعی

اشعار ضربت خوردن حضرت علی(ع)

اشعار ضربت خوردن حضرت علی(ع) - مهدی مقیمی

 

نمک و شیر را به دستش داد

با هزار و یک آرزو دختر

گفت ای دخترم کجا دیدی

دو غذا روی سفره ی حیدر

**

دخترش دست را جلو آورد

تا نمک را ز سفره بر دارد

تا که در هم نگاهشان گره خورد

دید بابا دوچشم تر دارد

**

گفت بابا که دخترم امشب

زخمهای دلم عمیق تر است

از روی سفره شیر را بردار

که علی با نمک رفیق تر است

**

بعد افطار با دو دیده ی خیس

گرچه با دخترش تبسم کرد

حال بابا عجیب بود عجیب

دخترش دست و پای خود گم کرد

**

دید هر لحظه بی قرارتر است

آن ابرمرد بی نظیر و شجاع

خیره می شد به آسمان ، می خواند

زیر لب آیه های استرجاع

**

شب به نیمه رسیده و دیگر

موقع رفتن امیر شده

کودکان گرسنه منتظرند

حرکت کن علی که دیر شده

**

پس عبا را به دوش خود انداخت

کیسه را پر ز نان وخرما کرد

مثل هرشب پس از " به نام خدا"

یک توسل به نام زهرا کرد

**

در دلش مجلسی ز روضه به پا

باز با قصه ی جوانش شد

فقط انگار روضه خوان کم داشت

درب و دیوار روضه خوانش شد

**

سمت مقصد ، علی که حرکت کرد

ناگهان چشم اوبه در افتاد

در برایش چه روضه ای می خواند

یاد گیسوی شعله ور افتاد

**

شعله ها را کمی خنک تر کرد

اشک چشمان حیدر کرار

در هیاهوی روضه های در

نمکی هم به روضه زد دیوار

**

بعد مرغابیان داخل صحن

میخ در سد راه مولا شد

حرف میخ دری وسط آمد

در دل بوتراب غوغا شد

**

قلب حیدر رها شد از کوفه

رفت سمت مدینه ی زهرا

تیزی میخ یکطرف ، وای از

داغی میخ وسینه ی زهرا

**

مرتضی ناگهان به خود آمد

میخ را از عبای خود وا کرد

پای خود را درون کوچه گذاشت

یاد کوچه دوباره غوغا کرد

**

روضه را کوچه سخت تر می خواند

یاد نامردمان بی انصاف

یاد چشم نبستهء حیدر

یاد سیلی ، طناب ، فحش ، غلاف

 **

بعد از آن بین کوچه ی تاریک

در دلش شور و همهمه افتاد

در سکوت شبی پر از غصه

یاد تشییع فاطمه افتاد

**

قلبش از بی وفایی محض

تک تک مردمان کوچه گرفت

بی وفایی هوای خواندن کرد

روضه را از دهان کوچه گرفت

**

کیسه کم کم سبک شد و مولا

سهم خرمای کودکان را داد

داشت کم کم دم اذان می شد

کاخرین قرصهای نان را داد

 **

آسمان و زمین همه محو

قدرت گام استوار علیست

سمت مسجد روانه شد حیدر

ابن ملجم در انتظار علیست

**

رکعتی با خدای خود دل داد

بعد افتاد روی سجاده

بین محراب غرق خون خود

فاتح خیبر است افتاده

**

بی رمق گفت وای اگر بیند

غرق خون پیکر مرا زینب

کاش می شد سرم شود بسته

تا نبیند سر مرا زینب

**

روضه اینجا رسید و دلخونها

دل به دریای رستخیز زدند

روضه خوانهای شعر نوزدهم

همه به کربلا گریز زدند

**

یا علی زینب تو تاب نداشت

که شکسته سر تو را بیند

لیک خواهد رسید آن روزی

که سری را به نیزه ها بیند

 

مهدی مقیمی

برگرفته از وبلاگ حسینیه

 

*********************

 

اشعار ضربت خوردن حضرت علی(ع) - علی صالحی

 

بزن اي تيغ در دم راحتم كن

از اين شهر اين جهنم راحتم كن

مگر از دست تو كاري برآيد

بزن اي ابن ملجم راحتم كن

**

ز دلبر ارثيه بردن چگونه است؟

شبيه عشق خود مُردن چگونه است؟

بزن طوري بفهمم مثل زهرا

كه با صورت زمين خوردن چگونه است

**

تو كه در خون نشاندي گيسويم را

شكستي مثل زهرا ابرويم را

مرو اي تيغ كارت ناتمام است

مينداز از قلم اين پهلويم را

 

علی صالحی

 

***********************

 

 

اشعار ضربت خوردن حضرت علی(ع) - علی اکبر لطیفیان

 

از سر شانه ی در حال نماز سحرش

چقدر بال ملک ریخته تا دور و برش

 

او بزرگ است و در این خاک نمی گیرد جا

آسمان است و رسیده است زمان سفرش

 

همه ی شصت و سه سالش به غریبی طی شد

می رود تا که خدایش نکند بیشترش

 

یاد شرمندگی از فاطمه می اندازد

بخداوند قسم دیدن چشمان ترش

 

ایستاده است کسی پشت در خانه ی او

جبرئیل آمده انگار به مسجد ببرش

 

سحر نوزدهم خانه ی دختر برود

آنکه دلسوز ترین است برای پدرش

 

دخترش نیز یقین داشت شب آخر اوست

کاسه ی آب نپاشید اگر پشت سرش

 

همه مبهوت و همه محو نمازش بودند

کاش این منبر و محراب نمی زد نظرش

 

این طرف دست توسل به عبایش که بمان

آن طرف حضرت صدیقه بود منتظرش

 

علی اکبر لطیفیان

 

*********************

 

اشعار ضربت خوردن حضرت علی(ع) - علی اکبر لطیفیان

 

صد جلوه از پیمبر تو قد علم کند

آیینه چون به محضر تو قد علم کند

 

جایی برای پر زدن جبرئیل نیست

در آسمان اگر پر تو قد علم کند

 

دنیا کم است ظرفیتش، پس مجال نیست

تا جلوه های دیگر تو قد علم کند

 

راه فرار نیست هزاران سپاه را

هر وقت نام حیدر تو قد علم کند

 

دیگر به ذوالفقارِ دو دم احتیاج نیست

آن لحظه ای که همسر تو قد علم کند

 

افتادنِ به پات مرا سربلند کرد

از این طریق نوکر تو قد علم کند

 

فردای رستخیز، شفاعت تو را کم است

در آن مقام، قنبر تو قد علم کند

 

از پشت سر زدند تو را... جراتش نبود

شمشیر در برابر تو قد علم کند

 

زینب نمی گذاشت که فرقت دو تا شود

فرصت نبود دختر تو قد علم کند

 

علي اكبر لطيفيان

 

*********************

 

اشعار ضربت خوردن حضرت علی(ع) - مهدی نظری

 

وقتی که با نان و نمک افطار می کرد

انگار که با فاطمه دیدار می کرد

 

هی شیر را از پیش خود می زد کنار و

هی دخترش با چشم تر اصرار می کرد

 

در آسمان انگار چیزی تازه می دید

با اشک دیده چشم را خونبار می کرد

 

درخاطرش پیراهنی پر ماجرا داشت

که این جهان را برسرش آوار می کرد

 

امشب ز شبهای دگر مظلوم تر بود

این را اذان، وقت سحر اقرار می کرد

 

دنیا برایش صحنه ای پر زغم داشت

که هر سحر را مثل شام تار می کرد

 

این پیرمردی که غرورش را شکستند

انا الیه راجعون تکرار می کرد

 

دلتنگ محسن بود این شبهای آخر

گریه به پهلو و در و دیوار می کرد

 

قلاب در وقتی که بوسه زد به شالش

یاد غلاف و زخم دست یار می کرد

 

از بسکه دلتنگ نگاه همسرش بود

او ابن ملجم را خودش بیدار می کرد

 

همراه زینب دخترش محراب کوفه

گریه برای حیدر کرار می کرد

 

مهدی نظری

 

*********************

 

اشعار ضربت خوردن حضرت علی(ع) - علی اکبر لطیفیان

 

با گريه ايستاد، دوباره نگاش کرد

تسبيح را بدست گرفت و دعاش کرد

 

معلوم مي شود که نمک گير زينب است

 وقتى بجاى شير نمک را غذاش کرد

 

افتاد ياد کوچه و پاى برهنه اش

وقتى مقابلش پدرش گيوه پاش کرد

 

از بس به وصل فاطمه اش اشتياق داشت

در خواب بود قاتلش اما صداش کرد

 

بين دو سجده بود که فرق سر على

مانند ذوالفقار دودم شد...دوتاش کرد

 

شمشير تا ميان دو ابروى صورتش

طورى نشسته بود نمي شد جداش کرد

 

مي خواست دست و پا زدنش بيشتر شود

شمشير را ميان سرش جابجاش کرد

 

اى روزگار! آخر على را زمين زدند

بايد ازين به بعد جگر را فداش کرد

 

وقت وصال بود، دوباره خضاب کرد

وقت خضاب خون سرش را حناش کرد

 

بين حصير پاره پدر را حسين برد

تا اينکه از قضا پسرش بورياش کرد

 

علی اکبر لطیفیان

اشعار شهادت حضرت علی(ع)

اشعار ایام بعد از شهادت حضرت امام علی(ع) - عباس احمدی

 

 پدرم مرد با خدایی بود

مهربان بود مثل دریا بود

روی پیشانی پر از چینش

اثرات سجود پیدا بود

**

پدرم اسوه شجاعت بود

قهرمان شجاع بدر و حنین

ضربتش در کشاکش خندق

افضلُ مِن عبادت الثّقلین

**

تا پدر بود خوب پُر می شد

جای خالی مادرم زهرا

قصه در گوش بچه ها می گفت

شانه می زد به موی من شب ها

**

داغ مادر ولی پدر را کشت

همه مویش سپید شد پدرم

مسجد کوفه تیغ خورد اما

در مدینه شهید شد پدرم

**

پدرم خاطرات تلخی داشت

قصه آتش و در و دیوار

قصه کوچه بنی هاشم

قصه تلخ سینه و مسمار

**

دیگر اما به خانه ایتام

نان و خرما کسی نمی آرد

بر زمین با عبور نعلینش

گل برکت کسی نمی کارد

**

شب آخر پدر وصیت کرد

حَسنش را به عدل و حق الناس

رو به عباس کرده و فرمود:

جان تو، جان زینبم عباس

**

خوب شد کربلا نبود پدر

وقتی از روی ناقه افتادم

دیگر عباس هم نبود آنجا

تا بیاید رسد به فریادم

**

خوب شد مجلس شراب نبود

شاهد غربت پسر باشد

شاهد خیزران لب هایش

شاهد راس و طشت زر باشد

 

عباس احمدی

 

********************

 

اشعار ایام بعد از شهادت حضرت امام علی(ع) - مهدی مقیمی

 

جای مناجات سحرهای تو خالی

محراب تنها مانده و جای تو خالی

 

امشب برای گریه کردن بر مزارت

ای مرد تنها جای زهرای تو خالی

 

امشب میان سفرهء ایتام کوفه

خالیست جای نان و خرمای تو خالی

 

حتی میان چاه بی همراه کوفه

جای طنین درد دلهای تو خالی

 

امشب سحر با یاد مادر بعد سی سال

بر قلب من جای تسلای تو خالی

 

گیرم که امشب را به نحوی صبر کردم

در پیش زینب جای فردای تو خالی

 

امشب خلاصه هر کجای کوفه گشتیم

دیدیم کوفه جای مولای تو خالی

 

او رفت و بعدش یاد او ماند و دل ما

بغض گلوگیر علی شد حاصل ما

 

کوفه زمین را بر سرم آوار کردی

شام مرا چون شام حیدر تار کردی

 

او هر چه خوبی کرد در حق تو اما

تو در عوض ظلم و جفا بسیار کردی

 

او حق ایتام تو را پرداخت اما

حق علی را خوردی و انکار کردی

 

در ظلم بی حد ، دیدهء عالم ندیده

کاری که تو با حیدر کرار کردی

 

اما علی ممنون شد از تو چون که با مرگ

او را جدا از غصهء مسمار کردی

 

او را به پاس لطفهای بی شمارش

با فرق خونین میهمان یار کردی

 

دفن شبانه عادت این خانواده است

کوفه تو هم تاریخ را تکرار کردی

 

شد بدرقه از سوی فرزندان یکایک

تابوت حیدر رفت بر دوش ملائک

 

شبهای دوری از علی دور و دراز است

سهم دل زینب فقط سوز و گداز است

 

آن کیسه ، سهم الارث مولانا حسن شد

بعد از شهادت هم علی مسکین نواز است

 

باشد بلند آوای مظلومیت او

این نخلهای کوفه تا در احتزاز است

 

جا دارد از غصه همه عالم بمیرند

گفتند حیدر هم مگر اهل نماز است

 

آن ظلم هایی که به زهرا و علی شد

پرونده اش تا روز محشر باز باز است

 

از بس به گوش چاه کوفه روضه خوانده

هر روز، کار چاه کوفه سوز و ساز است

 

مولای ما با خود به زیر خاک ها برد

آن سینۀ تنگی که مالامال راز است

 

درد دل آل علی درمان ندارد

رنج و غم این خاندان پایان ندارد

 

مهدی مقیمی

برگرفته از وبلاگ حسینیه

 

*******************

 

اشعار شهادت حضرت علی(ع)

 

هر قدر هم جان به این لبها بیاید

من جان نخواهم داد تا زهرا بیاید

 

ای کاش محسن را در آغوشش بگیرد

حیف است پیش من اگر تنها بیاید

 

هی آب می پاشید روی صورت من

شاید کمی حال خرابم جا بیاید

 

وقتی که می بندید این زخم سرم را

ای وای اگر که زینب کبری بیاید

 

اولاد زهرا دور هم جمع اند اما

قنبر بگو عباس من اینجا بیاید

 

امشب حسینم را به سقا می سپارم

من تا بخواهی با حسینم حرف دارم

 

عباس وقتی هست داری لشگرت را

خالی ز غربت می کند دور و برت را

 

یک لحظه هم با بودنش ماتم نداری

یک لحظه هم پایین نمیگیری سرت را

 

دیگر دل زینب همیشه قرص قرص است

وقتی که او دارد رکاب زینبت را

 

هرجا عطش آمد سراغ بچه هایت

فوراً صدا کن ساقی آب آورت را

 

افسوس پشت نخل ها سقا می افتد

آنقدر سر نیزه میاید تا می افتد

 

کم میشود از پیکر او وقت برگشت

هر دست از این سردار در یکجا می افتد

 

ام البنین که نیست اما فاطمه هست

با دیدن افتادنت زهرا می افتد

 

بر چادر خاکی سرش را می گذارد

عباس با ذکر وا اُما می افتد

 

اجرا شده توسط حاج منصور ارضی در شب بیست و یکم ماه رمضان 94

 

********************

 

اشعار شهادت حضرت علی(ع) – محمد کیخسروی

 

 باز کن چشم ترت را که تنم میلرزد

حرف رفتن نزنی که بدنم میلرزد

لب اگر باز کنم من، سخنم میلرزد

رحم کن، پای تو دارد حسنم میلرزد

 

نکند فکر رهایی به سرت افتاده

نکند شوق پریدن به پرت افتاده

 

همسرت نیست اگر، دختر تو مانده پدر

مثل پروانه به دور سر تو مانده، پدر

حسرت دست نوازشگر تو مانده پدر

بر دلم، داغ شب آخر تو مانده پدر

 

خواندم از چشم تو که میل به مادر کردی

هوس خوردن یک جام ز کوثر کردی

 

اندک اندک غم پرواز تو باور کردم

یک دل سیر نگاهت دم آخر کردم

گریه بر زردیِ روی تو و بستر کردم

یاد آن میخ در و کوچه و مادر کردم

 

عمق زخم سر تو آمده پای ابرو

میکند زخم سرت گریه به زخم پهلو

 

آتشِ داغ تو بر جانِ نگاهم کردند

تو چه گفتی؟ که همه خانه نگاهم کردند

با اباالفضل غریبانه نگاهم کردند

همه با غیرت مردانه نگاهم کردند

 

در دل خویش برای غم من زار زدی

حرفهایی ز سر کوچه و بازار زدی؟

 

اغلب شهر هواخواه شب قَد قُتِلند

کوفیان مشتریِ بی ادب خاک و گِلند

سنگها سنگ دلِ سنگ دلِ سنگ دلند

دخترانت سر بازار تماماً خجلند

 

همه را من ز دو چشم تر تو میخوانم

تو نگو! مادر من گفته، خودم میدانم

 

محمد کیخسروی

برگرفته از سایت بی پلاک

 

***********************

 

 اشعار شهادت حضرت علی(ع) – موسی علیمرادی

 

 بابای دهر دست من و دامن شما

آقا یتیم می شوم از رفتن شما

 

با جرم اینکه دوره تان نیستم , نشد

تا سر نهم شبی به سر دامن شما

 

در روضه کاش جان بدهم از غمت مگر

در یک زمان کفن بشوم با تن شما

 

 عالم نداشت جامه ی در شأنتان علی

جانم فدای وصله پیراهن شما

 

 دربین قبر منتظر دامن توام

افتاده زحمت سر من گردن شما

 

 امشب غمت به دست فلک ابر میدهد

دارد حسن به خواهر خود صبر میدهد

 

انگار شام عمر تو بابا سحر شده

از غصه تو زینب تو محتضر شده

 

آنقدر دور بستر تو لطمه میزنم

تا دیده واکنی به من خون جگر شده

 

بابا دو روزه جسم تو را زهر آب کرد

مانند فاطمه تن تو مختصر شده

 

خون روی چشم تو چقدر لخته میشود

انگار زخم فرق سرت باز تر شده

 

آن پارچه که زخم تو را بسته ام به آن

واکردنش خدا چه قدر دردسر شده

 

از گریه های دخترت عالم به غم نشست

یک تیغ دشمنت زد و زینب چنین شکست

 

وای از دمی که روی تل آمد به چشم دید

هر کس رسیده  دشنه  و شمشیر می کشید

 

برگشت سمت شهر مدینه به گریه گفت

یا مصطفی برس تو به فریاد نا امید

 

این کشته‌ی فتاده به هامون حسین توست

از جور دشمنت شده اینگونه او شهید

 

باقی نمانده است دگر پیکری از او

از بس که تیغ از تن او یاس و لاله چید

 

با آنکه شاه بی رمق افتاد روی خاک

دشمن مگرکه از سر او دست می کشید

 

یک عمر هم که گریه کنم باز هم کم است

هر روز و شب برای غلامت محرم است

 

موسی علیمرادی

برگرفته از وبلاگ حسینیه

 

***********************

 

اشعار شهادت حضرت علی(ع)

 

پشت در با شتاب می آیند

همه با اضطراب می آیند

جمع این کودکان شیر به دست

بعدها با شراب می آیند

**

بیشتر میشوند آینده

درد سر میشوند آینده

همه ی کاسه های شیر

تشت زر میشوند آینده

**

روزتان تار میشود اینجا

کار دشوار میشود اینجا

سال ها بعد در نبود من

کوچه ، بازار میشود اینجا

**

راه را نیزه دار میگیرد

نظرم را غبار میگیرد

مادری پای نیزه دستش را

طرف شیرخوار میگیرد

**

شاید این تیغ هم ، سنان بشود

یک سه شعبه سه پر ، کمان بشود

یا که شاید از آن درآید نعل

تا مگر حرف استخوان بشود

**

شاید هر لحظه امتحان بشود

هم سپر ، نعل ، هم کمان بشود

یا که شاید حوالی گودال

خنجرِ دست ساربان بشود

 

اگر شاعر این شعر را میشناسید لطفا اطلاع دهید

 

***********************

 

اشعار شهادت حضرت علی(ع)

 

آنها که با غذای علی قد کشیده اند

خرما به سوی دختر او پرت می‌کنند

 

با قصد قرب یک صد و ده سنگ تیز را

یک مرتبه سوی او پرت می‌کنند

 

از پشت بام خانه شان بی حجاب ها

آتش به سوی معجر او پرت می‌کنند

 

خرمای نخل‌ها که در این کوچه کاشتی

بیا و ببین جلوی پای زینب پرت می‌کنند

 

اجرا شده توسط حاج منصور ارضی در شب بیستم رمضان 94

 

**********************

 

اشعار شهادت حضرت علی(ع)

 

باز هم خانه و یک بستر خون آلوده

زنده شد خاطره‌ی مادر خون آلوده

 

شیر مرد اُحد افتاده کجایی زهرا

تا ببندی سر این حیدر خون آلوده

 

این سر و صورت خونین هم ارثی شد

بعد از آن کوچه و نیلوفر خون آلوده

 

ریشۀ هرچه بلا آن در و دیوار شده

سینۀ مادر و میخ در خون آلوده

 

دور زینب همه هستند همه مَحرم ها

وای از کرببلا و پر خون آلوده

 

با لبانی که ترک خورده به گودال آمد

بوسه زد با قد خم حنجر خون آلوده

 

خوب شد خورد به تاریکی شب غارت ها

جمع شد قافله ای دختر خون آلوده

 

می فروشند در این کوفه سر بازارش

گوشوار و سپر و معجر خون آلوده

 

اجرا شده توسط حاج منصور ارضی در شب بیستم رمضان 94

 

***********************

 

اشعار شهادت حضرت علی(ع)

 

 خوردی زمین گمان کنم پانمی شوی

باید که خوب‌تر شوی اما نمی‌شوی

 

 دستار زرد، گریه کن روی زرد توست

تب کرده ای شدید و مداوا نمی‌شوی

 

 ام البنین برتو فقط گریه می‌کند

دل، بی قرار مادر سقا نمی‌شوی

 

 تسبیح دستِ مادرم امشب به دست توست

یک لحظه فارغ از غم زهرا نمی‌شوی

 

آورده اند شیر برایت یتیم ها

بی اعتنا به گریه‌ی آنها نمی‌شوی

 

دیگر اذان مأذنه را دم نمی‌دهی

جانی دوباره برتن عالم نمی‌شوی

 

 اجرا شده توسط حاج منصور ارضی در شب بیستم رمضان 94

 

***********************

 

اشعار شهادت حضرت علی(ع) – محمد حسین رحیمیان

 

 ای ولی نعمت من، دلبر و دلدار علی

می زند هر نفسم نام تو را جار علی

هیچ کس جز تو مرا نیست خریدار علی

کمکم کن بشوم میثم تمار علی

 

آمدم کار مرا باز تو راه اندازی

وقت آن است به این بنده نگاه اندازی

 

از تو یک عمر فقط لطف و محبت دیدم

یا علی گفتم و یک عالمه رحمت دیدم

دم به دم بر سر این سفره عنایت دیدم

از غلامان تو آن قدر کرامت دیدم

 

معجزه می کند آنکه به تو وابسته شود

به محب تو محال است دری بسته شود

 

وای از غصه جانسوز جدایی نجف

نرود از دل من میل گدایی نجف

منم آقا همه ایام هوایی نجف

مردم از دوری ایوان ِطلایی نجف

 

 کاش من صحن تو را با مژه جارو بکشم

سحری در حرمت از ته دل هو بکشم

 

 آمدم سوی تو ای شاه به قصد یاری

اشک چشمم شده از بی کسی تو جاری

ای که بوده روی دوش تو غم بسیاری

کمرت تا شده بود از غم بی عمّاری

 

 چون تو مظلوم در این ارض و سما نیست علی

حق تو این همه غربت به خدا نیست علی

 

 از چه بستند ید بت شکنت را ای وای

دیده ای سوختن یاسمنت را ای وای

پیر کردند تو را و حسنت را ای وای

شرم از فاطمه لرزاند تنت را ای وای

 

بین دیوار و دری زندگی ات ریخت بهم

زخم شد بال و پری زندگی ات ریخت بهم

 

 آسمان ها همه از داغ تو گریان آقا

کوفه آورد به روی لب تو جان آقا

گفت کافر به شما بنده شیطان آقا

وای من کشت تو را حافظ قرآن آقا

 

 عرش لرزید به خود تا که شکستند سرت

شد همین ضربه ولی مرهم زخم جگرت

 

 رفتی و زینب و کلثوم تو دلگیر شدند

حسنین تو علی زخمی تقدیر شدند

آن یتیمان که سر سفره تو پیر شدند

لب گودال رسیدند، همه سیر شدند

 

 کوفه این بار غلام طمع گندم شد

زیر نیزه تن زخمی حسینت گم شد

 

 محمد حسین رحیمیان

برگرفته از سایت بی پلاک

 

***********************

 

اشعار شهادت حضرت علی(ع) – حسن لطفی

 

 كیست این مرد كه شب كیسه ی خرما می برد

روز می آمد و از سینه نفسها می برد

كیست این مرد كه تا تیغ به بالا می برد

رزم را با مدد از حضرت زهرا می برد

 

این خدا نیست ولی مقصدِ هر راه است این

اَشهدُ اَنَّ علیّاً ولیّ الله است این

 

 كیست این شیر كه از خصم جگر در آورد

از میانِ كمرش تیغِ دوسر در آورد

از دلیرانِ عرب جمله پدر در آورد

 

یا علی روز و شب و شمس و قمر می گویند

 ها علی بشرٌ کیف بشر می گویند

 

گاه دریا و گهی بارش و باران می شد

 گاه بابای یتیمان دلِ ویران می شد

به سرِ دوش گهی مَركبِ طفلان می شد

خوشیِ كاسۀ  شیر و كفی از نان می شد

 

مثلِ ما حیف یتیمان همگی تنهایند

 همگی منتظرِ آمدنِ بابایند

 

وای از امروز حسن گوشۀ بستر افتاد

باز هم یادِ غمِ بسترِ مادر افتاد

خواهر افتاد زمین تا كه برادر افتاد

یادِ روزی كه رویِ مادرشان دَر افتاد

 

 هیزم و آتش و كابوس عجب بد دردی است

ضربِ نا مَحرم و ناموس عجب بدر دردی است

 

قنفذ از راه از آن لحظه كه آمد می زد

تازه می كرد نفس را و مجدد می زد

وای از دستِ مغیره چقدر بد می زد

جای هر كس كه در آن روز نمی زد می زد

 

آخرین حرفِ علی  بود خواهش می كرد

زینبش را به اباالفضل سفارش می كرد

 

 زینبش  ماند ببیند غمِ حنجرها را

ماند تا داد كِشد غارتِ پیكرها را

تا كند جمع تنِ پارۀ اكبرها را

كرد محكم گرهِ معجرِ دخترها را

 

دید در گودی گودال حرامی ها را

تبر كوفی و سر نیزۀ شامی ها را

 

حسن لطفی

 

***********************

 

اشعار شهادت حضرت علی(ع)

 

این دستهای بسته برایم وبال شد

آخر تو را مقابل من مردها زدند

 روی تو دیگر آن روی قبلی نمی‌شود

سیلی به هر دوگونه تو بی هوا زدند

**

 مولای بدر و خیبرم اما چه فایده

در وقت احتیاج دو بازو بسته شد

زهرا گرفته بود عبای مرا به دست

از بس غلاف خورد دودستش شکسته شد

**

 سی سال شب‌ها روضه زهرا گرفته ام

شب‌های عمرم را همه احیا گرفته ام

در بین نخلستان کوفه جاگرفته ام

 شکر خدا که اذن مرگم را گرفته ام

**

زهرای من در آسمان‌ها هم خبر شد

دیگر زمان دیدنش نزدیکتر شد

جان می‌دهم اما به فکر کربلایم

 دلواپسی دارم برای بچه هایم

**

 ای کاش می‌شد روز عاشورا بیایم

آخر من به فکر گلوی شاه سر جدایم

تا که به اشک دخترم لشگر نخندد

تا که دستان او را دشمن نبندد

 

اجرا شده توسط حاج منصور ارضی در شب اول رمضان 94

 

***********************

 

اشعار شهادت حضرت علی(ع) – وحید قاسمی

 

کیسه های نان و خرما خواب راحت می کنند

دستهای پینه دارش استراحت می کنند

 

نخلها از غربت و بغض گلو راحت شدند

مردم ازدست ِ عدالتهای او راحت شدند

 

ای خوارج،بهترین فرصت برای دشمنی ست

شمع بیت المال را روشن کنید، او رفتنی ست

 

درد را با گریه های بی صدا آزار داد

با لباس نخ نمایش، کوفه را آزار داد

 

مهربانی نگاهش حیف مشگل ساز بود

روی مسکین ها در دارالخلافه باز بود

 

 دشمنانش درلباس ِ دوست بسیارند و او

بندگان کیسه های سرخ دینارند و او

 

ساده گی سفره اش خاری به چشم شهر بود

 مرتضی با زرق و برق زندگی شان قهر بود

 

نیمه شبها کوچه ها را عطرآگین می کند

درعوض،درحق ِ او هرخانه نفرین می کند

 

حرص اهل مکر، از بنده نوازی علی ست

داستان بچه هاشان بی نمازی علی ست

 

گام درراه ِ فلانی وفلان برداشتند

ازاذان ها نام او را مغرضان برداشتند

 

جرم سنگینی ست، برلب خنده را برجسته کرد

چاه ها دیدند مولا خستگی را خسته کرد

 

جرم سنگینی ست،تیغ ذوالفقاری داشتن

زخمها ازبدر و خیبر یادگاری داشتن

 

جرم سنگینی ست،ازغم کوله باری داشتن

مثل پیغمبرعبای ِ وصله داری داشتن

 

جرم سنگینی ست، بر تقدیرحق راضی شدن

با یتیمان روزهای گرم همبازی شدن

 

جرم سنگینی ست،جای زر، مقدر خواستن

در دو دنیا خیرخواهی ِ برادر خواستن

 

جرم سنگینی ست، دردل عشق زهرا داشتن

سالها درسینه داغ کهنه ای را داشتن

 

هیچ طوفانی حریف عزم سکانش نبود

تیغ تیزابن ملجم قاتل جانش نبود

 

پشت در، آیینه اش را سنگ غافلگیرکرد

زخم بازویی، امیرالمومنین را پیرکرد

 

مرگ سی سال است بر او ، خنجر از رو می کشد

هرچه مولا می کشد، از درد پهلو می کشد

 

وحید قاسمی

 

***********************

 

اشعار شهادت حضرت علی(ع) – علی اکبر لطیفیان

 

سخت است پیش پای مردم با سر افتادن

و سخت تر از آن به پیش دختر افتادن

 

ما که تو را با لافتایت می شناسیمت

اصلاً نمی آید به تو در بستر افتادن

 

داری سفارش می کنی ما را به عباست

خیلی خیالم جمع شد از معجر افتادن

 

گفتی اسیرم می کنند اما نگفتی تو

از خنجر کندی به روی حنجر افتادن

 

اما نگفتی از روی مرکب زمین خوردن

اما نگفتی از بلندی با سر افتادن

 

خیلی برای دخترت سخت است هنگام

با نیزه ای بر نیزه های دیگر افتادن

 

ای وای از پیراهن غارت شده، بعدش

دنبال غارت کردن انگشتر افتادن

 

فرمود: آب، اما به پهلویش لگد می زد

 ای داد بیداد از به جان پیکر افتادن

 

انصاف نیست این گونه پیش چشم خواهرها

با چکمه روی بوسه پیغمبر افتادن

 

ای وای از شام غریبان و بیابان و...

 در زیر پاها چادر یک دختر افتادن

 

 علي اكبر لطيفيان