اشعار شهادت حضرت زینب کری(س)
اشعار شهادت حضرت زینب کری(س)
پیری زمین گیرم… صبوری ناخوش احوال
یادم نرفته گیر کردی بین گودال….
از کربلایت زخمی و بی بال رفتم
با چشم هایی تار از گودال رفتم
از حال و روزم بی خبر بودم برادر
با شمر و خولی همسفر بودم برادر
با دست خالی جنگ آن اغیار رفتم
با چادر خاکی سر بازار رفتم
زخم زبان از شهر پر نیرنگ خوردم
در کوفه از شاگردهایم سنگ خوردم
از ازدحام کوچه ها ترسید زینب
از هم محلی کم محلی دید زینب
همسایه ای داغ دلم را تازه میکرد
چادر نمازم را سرش اندازه میکرد
خاکستر غم بر سر من ریخت کوفه
خورشید را از شاخه ای آویخت کوفه
رفتم برای ماندن اسلام رفتم
با آستینی پاره شهر شام رفتم
از شعله ها خاکسترت را پس گرفتم
از خیزران آخر سرت را پس گرفتم
از راه های سخت و بی برگشت رفتم
با دست هایی بسته ...
اگر شاعر این شعر را میشناسید لطفا اطلاع دهید
*********************
اشعار مدح حضرت زینب کبری(س) - علی اکبر لطیفیان
تا که افتاد به این کوچه گذارش محتاج
پر شد از لطف کسی کوله بارش محتاج
جمع کرد آبروی ریخته ای را با لطف
آبرو داد سر داد و هوارش محتاج
شرط بستم سر این دل که بیاید ببرد
عاشق آنست که باشد به قمارش محتاج
پوزه مالیدن من رزق برایم دارد
هرکسی هست بهر حال به کارش محتاج
من خودم میبرمش سمت جهنم فردا
صورتی را که نباشد به غبارش محتاج
انبیا هم به نماز شب او محتاجند
خانوم نافله ها هست هزارش محتاج
سر بازار مرا متهم عشق کنید
کس به اندازه ی من نیست به دارش محتاج
دستگیری تمامی عوامل با اوست
عرش هم برود هست کنارش محتاج
شانه اش کوه رشیدی است که حتی میشد
شیر سرخ عربستان به وقارش محتاج
تا قیامت به پریشانی مویش سوگند
کربلا هست به الطاف مزارش محتاج
متوسل شده یکدگرند این دو حرم
نشده که نشود یار به یارش محتاج
علی اکبر لطیفیان
برگرفته از وبلاگ نود و پنج روز باران
***********************
اشعار شهادت حضرت زینب کری(س) - حسن لطفی
لحظه ها لحظه های آخر بود
آخرین ناله های خواهر بود
خواهری که میان بستر بود
خنجری خشک و دیده ای تر بود
چقدر سینه اش مکدر بود
دستش رو به قبله تا کرده
روی خود را به کربلا کرده
مجلس روضه را بپا کرده
باز هم یاد درد ها کرده
یاد باغ گلی که پرپر بود
پلکهایش کمی تکان دارد
رعشه ای بین بازوان دارد
پوست نیروی استخوان دارد
یادگاری ز خیزران دارد
چشم از صبح خیره بر در بود
تا علی اکبرش اذان ندهد
سروِ قدش تا نشان ندهد
تا علمدار سایبان ندهد
تا حسینش ندیده جان ندهد
انتظارش چه گریه آور بود
زیر این آفتاب می سوزد
تنش از التهاب میسوزد
یاد عباس و آب میسوزد
مثل روی رباب میسوزد
یاد لبهای خشک اصغر بود
میزند شعله مرثیه خوانیش
زنده ماندن شده پشیمانیش
مانده زخمی به روی پیشانیش
آه از روز کوچه گردانیش
چقدر در مدینه بهتر بود
سه برادر گرفته هر سو را
و علی هم گرفته بازو را
دور تا دور قد بانو را
تا نبینند چادر او را
آه از آن دم که پیش اکبر بود
ناگهان یک سپاه خندیدند
بر زنی بی پناه خندیدند
او که شد تکیه گاه خدیدند
مردمی با نگاه خندیدند
بعد از آن نوبت برادر بود
آن همه ازدحام یادش هست
جمع کوفی و شام یادش هست
چشمهای حرام یادش هست
حال و روز امام یادش هست
چشمها روی چند دختر بود
یک طرف دختری که رفته از حال
یک طرف تل خاک در گودال
زیر پای جماعتی خوشحال
یک تن افتاده تا شود پامال
باز دعوا میان لشکر بود
جان او تا ز صدر زین افتاد
خیمه ای شعله ور زمین افتاد
نقش یک ضربه بر جبین افتاد
گیسویی دست آن و این افتاد
حرمله هم کمی جلوتر بود
یک نفر گوئیا سر آورده
زیر یک شال خنجر آورده
عرق شمر را در آورده
وای سر روی دست مادر بود
حسن لطفی
برگرفته از وبلاگ یاشبیر
**********************
اشعار شهادت حضرت زینب کری(س) - حسن لطفی
در چشمهای منتظرم نا نمانده است
یک چشم هم برای تماشا نمانده است
از بسکه گریه کرده ام و خون گریستم
اشکی برای دختر زهرا نمانده است
نزدیک ظهر و بستر زینب در آفتاب
جانی ولی در این تن تنها نمانده است
چیزی برای آنکه فشارم به سینه ام
جز این لباس کهنه خدایا نمانده است
غارت زده منم که پس از غارت دلم
زلفی برای شانه زنها نمانده است
ای شاه بی کفن ، کفنم کن برادرم
با دست خود به چادر مشکی مادرم
آه از خیام شعله ور و از شراره ها
از خنده ها،هلهله ها و اشاره ها
غارتگران پس از تو به ما همله ور شدند
بستند پیش ما همه ی راه چاره ها
غارت شدند جوشن و پیرآهن و علم
حتی زخیمه ها همه ی گاهواره ها
در دستها نبود به جز تازیانه ها
بر پنجه ها نبود به جز گوشواره ها
چیزی نمانده بود که معجر بخوانیش
بر گیسوان شعله ور از تکه پاره ها
در پیش چشم مادر و خواهر به روی نی
می خورد تاب سر شیر خواره ها
از بس زدند بال و پر کودکان شکست
از بس زدند چوب تر خیزران شکست
حسن لطفی
برگرفته از وبلاگ یاشبیر
**********************
اشعار شهادت حضرت زینب کری(س) - یوسف رحیمی
دارد به دل صلابت کوه شكيب را
از لحظه اي كه بوسه زده زخم سيب را
با اقتدار فاطمي خود رقم زده
در کربلا حماسه ي أمن يجيب را
با كاروان نيزه چهل منزل آمده
اين راه پر فراز بدون نشيب را
كوبيد صبح قافله بر طبل روزگار
رسوايي اهالي شام فريب را
با خطبه هاي ناله و اشكش غروب ها
تفسير كرد غربت شيب الخضيب را
شد لاله پوش معجرش از حسرت فراق
تا ديد روي نيزه نگاه طبيب را
جانش رسيد بر لبش از دست خيزران
طاقت نداشت طعنه ي تلخ رقيب را
مي ريخت عطر سيب نفس هاي خسته اش
در جان باغ وعده ي صبحي قريب را
یوسف رحیمی
**********************
اشعار شهادت حضرت زینب کری(س)
در برت تقدیم جان میخواستم اما نشد
چون کبوتر آشیان میخواستم اما نشد
تا کنم گریه به یک زخم از سراپا زخم تو
روضه ای فوق زمان میخواستم اما نشد
زخم و خاک و آفتاب و خیمه ی غارت شده
من برایت سایبان میخواستم اما نشد
تا به جای تو لگد کوب سواران میشدم
من هزاران جان میخواستم اما نشد
دور تا از محمل زینب کند نامحرمان
غرش یک پهلوان میخواستم اما نشد
تا که شاید لحظه ی آخر به پایت دق کنم
مهلتی از ساربان میخواستم اما نشد
غسل و کفن و دفن و تشیع ات بماند آه من
بر سرت سنگ نشان میخواستم اما نشد
نه عمامه نه عبا خاتم نه در وقت سفر
از لب لعل لبت اذان میخواستم اما نشد
اگر شاعر این شعر را میشناسید لطفا اطلاع دهید
***********************
اشعار شهادت حضرت زینب کری(س) - محمد فردوسی
ای وقار تو وقار پنج تن
گردش تو در مدار پنج تن
خطبه هایت، ذوالفقار پنج تن
ای همه دار و ندار پنج تن ...
... عفّت و شرم و حیا پابست تو
آسمان ها و زمین در دست تو
احترامات تو پا برجا که هست
ما مگر مردیم این جان ها که هست
ذوالفقار حضرت مولا که هست
بر حریمت پرچم سقا که هست
نبش قبر تو خیال باطل است
قبله ی دل ها به سویت مایل است
ای نَمای تو نَمای مرتضی
آیه های «انّما» ی مرتضی
زینتی هستی برای مرتضی
خطبه هایت خطبه های مرتضی
ذوالفقار نُطق تو کولاک کرد
کوفیان را یک به یک در خاک کرد
نذر کردی با برادر باشی و ...
پای به پای او مکرّر باشی و ...
حافظ اسرار مادر باشی و ...
یک تنه مانند لشکر باشی و ...
هدیه ات تقدیم بر ارباب شد
دسته گل هایت گلاب ناب شد
ای عقیله! عقل ها حیران توست
«آفرینش» بیتی از دیوان توست
دست ها بر رشته ی دامان توست
شهر کوفه گوش بر فرمان توست
«اُسکُتوا» گفتی همه ساکت شدند
زنگ ها بی زمزمه ساکت شدند
مرتضای دوم مایی شما
انعکاس نور زهرایی شما
نقطه ی عطف تولّایی شما
راوی «الّا جمیلا» یی شما
ای «خلیله»! ای که هستی بت شکن
جای زینب می نویسم «شیر زن»
کعبه ی ماتم شدی یک سال و نیم
موسفید و خم شدی یک سال و نیم
سوختی و کم شدی یک سال و نیم
وارث «آدم» شدی یک سال و نیم
گریه هایت سوزناک و آتشین
روضه می خواندی دم آخر چنین : ...
... ای برادر سایه ی روی سرم
ای حسین جان! ای غریب مادرم
رفتی و بی تو بدون یاورم
بی علمدار و علیِ اکبرم
مثل تو در زیر نور آفتاب
پهن کردم بسترم را با شتاب
یادم آمد از حرم دل کندنت
بوسه های مادرم بر گردنت
یادم آمد زخم های بر تنت
با تماشای گل پیراهنت ...
... خاطرات کربلایت زنده شد
کوفه و شام بلایت زنده شد
کوچه و بازار شام ای وای وای
سنگ های پشت بام ای وای وای
هتک حرمت بر امام ای وای وای
مردمان بی مرام ای وای
دشمنت با حیاییِ تمام
خیزران می زد به لب هایت مدام
محمد فردوسی